مقدمه
کتاب ایوب رنج و مصیبت شخص بی گناهی بنام ایوب را که احتمالاً بین هزاره های دوم و اول قبل از میلاد مسیح زندگی می کرد، حکایت می کند. داستان ایوب تمثیلی است که در شعر سروده شده است.
رنج و مصیبت جز از زندگی هر انسان در این دنیا است. هر شخص وقتیکه به رنج و مصیبت مبتلا می شود، حتماً در مورد علت آن فکر کرده و سوال می کند. اگر خدا، قادر مطلق، عادل و نیک است، پس چرا اجازه می دهد که یک شخص نیک بی مورد به مصیبت مبتلا شود؟
داستان ایوب داستانی شخص نیک، رهبر محترم قبیله، شخص ثروتمند، صاحب خانه و فرزندان است، که دفعتاً همه داشته های خود را از دست داده و به یک انسان زبون، بیچاره و خاک بر سر تبدیل شد. ایوب برعلاوۀ که همه دار و ندار خود را از دست داد به مرض رنج آوری نیز مبتلا شد.
وقتیکه ایوب بیچاره و خاکستر نشین شد، سه دوستش به ملاقات او آمدند و صحبت در مورد علت مصیبت او آغاز گردید. دوستان ایوب برای او توضیح کردند که رنج و مصیبت او ناشی از گناهانش است. آنها به این عقیده خود تأکید کردند که خدا چون بدی را مجازات و نیکی را مکافات می دهد، ایوب را هم بخاطر گناهانش به این روز گرفتار کرده است. اما ایوب این استدلال را قبول نکرد و خود را شخص نیک و جزایی را که به آن گرفتار است ظالمانه دانست. او با خدا جسورانه مشاجره کرد، با وجود آن هم تا آخر در ایمان خود استوار باقی ماند. او امیدوار بود که در حضور خدا از هر گونه گناه مبرا می شود و بحیث یک شخص نیک، عزت و اعتبار خود را دوباره به دست می آورد.
با وجود سوال های زیاد ایوب، خدا به او جواب مستقیم نداد، اما با به تصویر کشیدن قدرت و حکمت خدایی خود، ایوب را به هیجان آورد و ایمان او را تقدیر کرد. بالاخره ایوب به عظمت و حکمت خدا با فروتنی اعتراف کرد و از سخنان خشمگین و بیموردی که گفته بود، اظهار ندامت و پشیمانی کرد. خدا هم وضع ایوب را با برکات بیشتر دوباره اعاده کرد.
فهرست مندرجات:
مقدمه: فصل ۱ - ۲
گفت و شنید اول: فصل ۳ - ۱۴
گفت و شنید دوم: فصل ۱۵ - ۲۱
گفت و شنید سوم: فصل۲۲ - ۲۸
خلاصۀ دعوای ایوب: فصل ۲۹ - ۳۱
سخنرانی الیهو: فصل ۳۲ - ۳۷
صحبت خداوند: فصل ۳۸ - ۴۲: ۶
خاتمه: فصل ۴۲: ۷ - ۱۷
1فصل اول
ایوب و فامیل او
1در سرزمین عوص مردی زندگی می کرد به نام ایوب. او یک شخص بی عیب و راستکار بود. از خدا می ترسید و از گناه دوری می کرد. 2او دارای هفت پسر و سه دختر بود 3و هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، یکهزار رأس گاو، پنجصد خر و همچنین خادمان زیادی داشت. او ثروتمندترین مرد آن نواحی بشمار می رفت.
4هر یک از پسران ایوب به نوبت در خانۀ خود جشن برپا می کرد. آن ها خواهران خود را هم دعوت می نمودند که در جشن شان شرکت کنند. 5بعد از ختم جشن، ایوب صبح وقت بر می خاست و برای طهارت فرزندان خود قربانی تقدیم می کرد. او این کار را بخاطری می کرد که اگر فرزندانش سهواً در برابر خدا گناهی کرده باشند، گناه شان بخشیده شود.
آزمایشِ ایمان ایوب
6روزی که فرشتگان در حضور خداوند جمع شده بودند، شیطان هم همراه شان بود. 7خداوند از شیطان پرسید: «تو از کجا آمدی؟» شیطان جواب داد: «به دور زمین می گشتم و سیاحت می کردم.» 8خداوند از او پرسید: «آیا بندۀ من ایوب را دیدی؟ در تمام روی زمین کسی مانند او پیدا نمی شود. او یک شخص راستکار و بی عیب است. از من می ترسد و هیچ گونه خطائی از او سر نمی زند.» 9شیطان گفت: «اگر خدا ترسی برای ایوب فایده ای نمی داشت، این کار را نمی کرد. 10تو همیشه و از هر رهگذر از او و خانواده اش حمایت کرده و به دارائی، اموال و هر کاری که می کند برکت بخشیده ای. 11حالا به طور آزمایش، دارائی اش را از او بگیر و آنوقت خواهی دید که آشکارا تو را ترک خواهد گفت!» 12خداوند فرمود: «بسیار خوب، همه دارائی اش را در اختیار تو می گذارم. برو و هر کاری که می خواهی بکن، اما به خودش ضرری نرسان!» پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت.
ایوب دارائی و فرزندان خود را از دست می دهد
13یک روز، هنگامی که پسران و دختران ایوب در خانۀ برادر بزرگ شان مهمان بودند، 14قاصدی پیش ایوب آمد و به او گفت: «گاوهایت قلبه می کردند و خرهایت در کنار آن ها می چریدند 15که ناگهان سابیان حمله کردند. تمام حیوانات را با خود بردند و خادمان ترا کشتند. تنها من زنده مانده فرار کردم و آمدم تا ترا از ماجرا آگاه سازم.» 16حرف قاصد هنوز تمام نشده بود که شخص دیگری آمد و گفت: «آتش خدا از آسمان فرود آمد و رمه و همه خادمانت را از بین برد. فقط من سالم ماندم و آمدم تا به تو خبر بدهم.» 17این شخص هنوز حرف می زد که قاصد دیگری از راه رسید و گفت: «سه دستۀ کلدانیان بر ما حمله آوردند و شترهایت را ربودند و خادمانت را با شمشیر کشتند. تنها من توانستم که فرار نموده بیایم و ترا خبر کنم.» 18پیش از آنکه این شخص سخنان خود را تمام کند، قاصد چهارم آمد و گفت: «پسران و دخترانت در خانۀ برادر بزرگ شان مهمان بودند 19که دفعتاً باد شدیدی از جانب بیابان وزید، خانه را بر سر فرزندانت خراب کرد و همه مردند. فقط من زنده ماندم و آمدم تا ترا آگاه کنم.»
20آنگاه ایوب برخاست، لباس خود را پاره کرد، سر خود را تراشید رو به خاک به سجده افتاد 21و گفت: «من از رَحِم مادر برهنه به دنیا آمدم و برهنه هم از جهان می روم. خداوند داد و خداوند پس گرفت. نام خداوند متبارک باد!»
22در تمام این احوال، باز هم ایوب گناه نورزید و خدا را ناسزا نگفت.
2فصل دوم
تقاضای دوم شیطان از خدا
1بار دیگر فرشتگان در حضور خداوند آمدند و شیطان هم همراه آن ها بود. 2خداوند از شیطان پرسید: «تو از کجا آمدی؟» شیطان جواب داد: «به دور زمین می گشتم و سیاحت می کردم.» 3خداوند سوال کرد: «آیا بندۀ من ایوب را دیدی؟ در تمام روی زمین کسی مانند او پیدا نمی شود. او یک شخص راستکار و بی عیب است. از من می ترسد و هیچ گونه خطائی از او سر نمی زند. با وجودیکه مرا وادار ساختی تا به تو اجازه بدهم که بدون سبب به او آسیب برسانی، او هنوز هم در ایمان خود نسبت به من وفادار مانده است.» 4شیطان در جواب خداوند گفت: «انسان برای اینکه زنده بماند حاضر است از همه چیز خود دست بکشد. 5به بدن او آسیب برسان و خواهی دید که آشکارا تو را ترک خواهد گفت.» 6خداوند به شیطان فرمود: «بسیار خوب، او در اختیار تو است، اما او را نکش.»
7پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت و ایوب را از سر تا پا به دُمَلهای دردناک مبتلا کرد. 8ایوب در میان خاکستر نشست و یک تکه تیکر را گرفت تا با آن بدن خود را بخارد. 9زنش به او گفت: «تو هنوز هم نسبت به خدا وفادار هستی؟ خدا را لعنت کن و بمیر.» 10اما او در جوابش گفت: «تو مثل یک زن احمق حرف می زنی. آیا تو می خواهی که ما چیزهای خوبِ خدا را قبول کنیم و چیزهای بد او را نپذیریم؟» با همۀ این مصایبی که بر سر ایوب آمد، او بر ضد خدا چیزی نگفت.
دوستان ایوب
11سه نفر از دوستان ایوب به نامهای اَلیفاز تَیمانی، بِلدَدِ شوحی و سوفَرِ نَعماتی وقتی از حال رقتبار ایوب آگاه شدند، تصمیم گرفتند که یکجا برای تسلی و عیادتش پیش او بروند. 12وقتی آن ها ایوب را از دور دیدند او را نشناختند. بعد با صدای بلند گریستند، لباس خود را دریدند و خاک را بر سر خود باد کردند. 13آن ها هفت شبانه روز در کنار او بر زمین نشستند و هیچ کدام شان با او حرفی نزد، زیرا دیدند که درد او سخت و شدید است.
3فصل سوم
شکایت ایوب
1بالاخره ایوب لب به سخن گشود و روزی را که تولد شده بود نفرین کرد: 3«لعنت بر آن روزی که به دنیا آمدم و شبی که نطفه ام در رَحِم مادرم بسته شد. 4آن روز تاریک شود، خدا آن را بیاد نیاورد و نور در آن ندرخشد. 5در ظلمت و تاریکی ابدی فرو رود، ابر تیره بر آن سایه افگند و کسوف آن را بپوشاند. 6آن شب را تاریکی غلیظ فرا گیرد، در خوشی با روزهای سال شریک نشود و در جملۀ شبهای ماه به حساب نیاید. 7آن شب، یک شبِ خاموش باشد و صدای خوشی در آن شنیده نشود. 8آنهائی که می توانند هیولای بحری را رام سازند، آن شب را نفرین کنند. 9درآن شب ستاره ای ندرخشد. به امید روشنی باشد، اما چشمش سپیدۀ صبح را نبیند، 10زیرا رَحِم مادرم را نه بست و مرا به سختی و بلا دچار کرد.
11چرا در وقت تولد نمردم و چرا زمانی که از رَحِم مادر بدنیا آمدم جان ندادم؟ 12چرا مادرم مرا بر زانوان خود گذاشت و پستان به دهنم داد؟ 13اگر در آن وقت می مُردم، حالا آرام و آسوده با پادشاهان و رهبران جهان که قصرهای خرابه را دوباره آباد نمودند و خانه های خود را با طلا و نقره پُر کردند، خوابیده می بودم. 16یا چرا مانند کودکانی که مُرده بدنیا می آیند و هرگز روی روشنی را نمی بینند، در رَحِم مادر نمردم و دفن نشدم. 17زیرا در گور مردمان شریر به کسی آسیب نمی رسانند و اشخاص خسته آرامش می یابند. 18در آنجا حتی زندانیان در صلح و صفا با هم بسر می برند و صدای زندانبان را نمی شنوند. 19خورد و بزرگ یکسان هستند و غلام از دست صاحب خود آزاد می باشد.
20چرا کسانی که بدبخت و اندوهناک هستند، در روشنی بسر ببرند؟ 21آن ها در آرزوی مرگ هستند، اما مرگ به سراغ شان نمی آید و بیشتر از گنج در جستجوی گور خود می باشند 22و چقدر خوشحال می شوند وقتیکه می میرند و در گور می روند. 23چرا نور بر کسانی بتابد که بیچاره هستند و راههای امید را از هر سو مسدود می بینند؟ 24بجای غذا غم می خورم و آه و ناله ام مانند آب جاری است. 25از چیزی که می ترسیدم به آن گرفتار شدم و از آنچه که وحشت داشتم بر سرم آمد. 26آرام و قرار ندارم و رنج و غم من روزافزون است.»
محاورۀ اول
(۴: ۱ - ۱۴: ۲۲)
4فصل چهارم
گفتار اَلیفاز
1آنگاه اَلیفاز تَیمانی جواب داد: 2«ایوب، اگر با تو چند کلمه حرف بزنم آزرده نمی شوی؟ من دیگر نمی توانم خاموش بمانم. 3ببین، تو به بسا کسان تعلیم داده ای و به مردمان ضعیف دلگرمی و قوت قلب بخشیده ای. 4با سخنان تشویق کننده، مردم را از لغزش بازداشته ای و به زانوان لرزنده نیرو داده ای. 5اما حالا خودت از مشکلات می نالی، پریشان هستی و از صبر کار نمی گیری. 6تو یک شخص پرهیزگار بودی و یک زندگی بی عیب داشتی، پس در این حال هم باید امید و اعتمادت را از دست ندهی.
7فکر کن، آیا هرگز دیده ای که شخص بیگناهی هلاک شود و یا مرد راستکاری از بین برود؟ 8چنانچه دیده ام کسانی که شرارت و ظلم را می کارند، شرارت و ظلم را درو می کنند. 9طوفان غضب خدا آن ها را از بین می برد و با آتش خشم خود آن ها را می سوزاند. 10مردم شریر مانند شیر درنده می غرند، اما خدا آن ها را خاموش می سازد و دندانهای شان را می شکند. 11مثل شیرهای نیرومند که از قلت غذا و گرسنگی ضعیف می شوند و می میرند، آن ها هم هلاک می گردند و فرزندان شان پراگنده می شوند.
12باری وقتی که در خواب سنگینی رفته بودم، در رؤیا پیامی را شنیدم و بصورت زمزمه به گوش من رسید. 14وحشت مرا فراگرفت و تنم به لرزه آمد. 15شبحی از برابر من گذشت و از ترس موی بدنم راست ایستاد. 16می دانستم که شبح در آنجا حضور دارد، اما نمی توانستم آن را ببینم. در آن سکوت شب این صدا به گوشم رسید: 17«آیا یک انسان فانی می تواند در نظر خدا که خالق او است، پاک و بی عیب باشد؟ 18او حتی بر خادمان آسمانی خود اعتماد نمی کند و فرشتگانش هم در نظر او پاک نیستند. 19چه رسد به آنهائی که از خاک آفریده شده اند و مانند موریانه پایمال می شوند. 20از صبح تا شام زنده هستند و بعد بی خبر می میرند. 21رشتۀ زندگی شان قطع می شود و در جهالت و نادانی می میرند.»
5فصل پنجم
1فریاد برآور و ببین که آیا کسی به داد تو می رسد. آیا مقدس دیگری هست که به او رو آوری؟ 2غم و غصه و رَشک و حسد کار احمقان است و انسان را می کشد. 3آن ها برای یک مدت موفق هستند، اما بلای ناگهانی بر خانۀ شان نازل می شود. 4فرزندان شان بی پناه می گردند، در رفاه نمی باشند و کسی از آن ها حمایت نمی کند. 5مردمان گرسنه محصول شان را از میان خارها چیده می خورند و اشخاص حریص دارائی آن ها را غارت می کنند. 6بدبختی و مشکلات هیچگاهی از زمین نمی روید، 7بلکه همانطوریکه جَرَقه از آتش بلند می شود، بدبختی هم از خود انسان نشأت می کند.
8ولی اگر من بجای تو می بودم برای حل مشکل خود به خدا رجوع می کردم، 9زیرا او کارهای عجیب و معجزات حیرت انگیز و بی حساب بعمل می آورد که ما از درک آن ها عاجز هستیم. 10باران را می فرستد و کشتزارها را آبیاری می کند. 11اشخاص حلیم و فروتن را سرفراز می سازد و به ماتمزدگان سُرُور و خوشی می بخشد. 12نقشۀ حیله گران را باطل می کند، آن ها را در کارهای شان ناکام می سازد 13و در دامی که برای دیگران چیده اند خود شان گرفتار می شوند و نقشۀ آن ها نقش بر آب می گردد. 14روز روشن آن ها به شب تاریک مبدل می شود و کورمال راه می روند. 15اما خدا نیازمندان و فقیران را از ظلم ظالم و از چنگ زورمندان نجات می دهد. 16به مسکینان امید می بخشد و اشخاص بی عدالت را خاموش می سازد.
17خوشا بحال کسیکه خدا او را تنبیه می کند، پس تو نباید از تنبیه قادر مطلق آزرده شوی، 18زیرا اگر خدا کسی را مجروح می کند بعد خودش هم جراحت او را التیام می دهد، بیمار می سازد و شفا می دهد. 19او ترا از بلاهای گوناگون می رهاند و نمی گذارد که به تو آسیبی برسد. 20در وقت قحطی ترا از مرگ رهائی می بخشد و هنگام جنگ از دَم شمشیر نجاتت می دهد. 21از زخم زبان و بدبختی و تباهی در امان خود نگاهت می دارد. 22به جنگ و قحطی می خندی و از حیوانات وحشی نمی ترسی. 23زمینی را که قلبه می کنی، بدون سنگ می باشد و با حیوانات وحشی در صلح و صفا زندگی می کنی. 24خانه ات محفوظ بوده رمه و گله ات را کسی نمی دزدد. 25فرزندانت مثل سبزه های چمن زیاد شوند. 26مانند خوشۀ پختۀ گندم که در موسمش درو می شود، در پیری و سالخوردگی از جهان می روی. 27ما همه را تحقیق کردیم و تمام اینها حقیقت دارند. پس تو باید بپذیری.»
6فصل ششم
ایوب جواب می دهد: شکایت من بجا است
1ایوب جواب داد: «اگر غم و اندوه مرا در ترازو وزن کنید و مشکلات مرا بسنجید، 3برای تان معلوم می شود که از ریگهای دریا هم سنگین ترند. از همین سبب است که صاف و پوست کنده سخن می گویم. 4زیرا خدای قادر مطلق مرا هدف تیرهای خود قرار داده است، روح مرا مسموم ساخته و ترس خدا مرا به وحشت انداخته است.
5خر اگر علف داشته باشد، عَرعَر نمی کند و گاو در وقت خوردن بانگ نمی زند. 6غذای بی نمک مزه ای ندارد و همچنین در سفیدۀ تخم طعمی نیست. 7برای خوردن این گونه غذا اشتها ندارم و هر چیزی که می خورم دل بد می شوم.
8ای کاش خدا آرزوی مرا برآورده سازد و خواهش مرا قبول فرماید و مرا بکشد و رشتۀ زندگی مرا قطع کند. 10اگر خواهش مرا بپذیرد، با همۀ دردهائی که دارم، از خوشی ذوق خواهم زد. من هیچ گاهی از احکام خدا نافرمانی نکرده ام، زیرا می دانم که او مقدس است. 11چه نیروئی در من باقی مانده است که زنده باشم؟ به چه امیدی به زندگی ادامه بدهم؟ 12آیا من از سنگ ساخته شده ام؟ آیا بدن من فلزی است؟ 13قوتی برای من باقی نمانده است تا خود را از وضعی که دارم، نجات بدهم و کسی هم نیست که به من کمک کند.
14کسیکه به دوست خود رحم و شفقت ندارد، در واقع از قادر مطلق نمی ترسد. 15مثل جوئی که در زمستان از یخ و برف پُر است و در تابستان آب آن در اثر حرارت تبخیر می کند و خشک می شود، دوستان من هم قابل اعتماد نیستند. 18کاروانها برای آب به کنار جوی می روند، آن را خشک می یابند و در نتیجه از تشنگی هلاک می شوند. 19وقتی کاروانهای تیما و سبا به سراغ آب می روند، بادیدن جوی خشک ناامید می شوند. 21شما هم مانند همان جوی هستید، زیرا رنج و مصیبت مرا می بینید و از ترس به نزدیک من نمی آئید. 22آیا من از شما تحفه ای خواسته ام، یا گفته ام که بخاطر آزادی من رشوت بدهید 23و یا مرا از دست دشمنان و از چنگ ظالمان نجات بدهید؟
24به من راه چاره را نشان بدهید و بگوئید که گناه من چیست، آنوقت خاموش می شوم و حرفی نمی زنم. 25سخن راست قانع کننده است، اما ایراد شما بیجا است. 26آیا گمان می برید که سخنان من بیهوده و مثل باد هوا است؟ پس چرا به سخنان مأیوس کنندۀ من جواب می دهید؟ 27شما حتی به مال یتیم طمع دارید و از دوستان تان به نفع خود استفاده می کنید. 28حالا وضع مرا ببینید و بگوئید که آیا من دروغ می گویم؟ 29دیگر بس است و بی انصافی نکنید. مرا محکوم نسازید، زیرا گناهی ندارم. 30آیا فکر می کنید که من حقیقت را نمی گویم و خوب و بد را از هم تشخیص داده نمی توانم؟
7فصل هفتم
ایوب می گوید: رنج من پایانی ندارد
1انسان به روی زمین مانند یک کارگر اجباری زحمت می کشد. دوران حیاتش توأم با سختی و مشکلات است. 2مثل غلامی در آرزوی آنست که سایه ای بیابد و لحظه ای در زیر آن بیاساید و مانند مزدوری است که در انتظار مزد خود باشد. 3ماههای عمر من در بیهودگی می گذرند. شبهای رنجبار و خسته کننده نصیب من شده است. 4وقتی می خوابم می گویم که چه وقت صبح می شود. اما شبهای من طولانی اند و تا صبح از این پهلو به آن پهلو می غلتم. 5تن من پوشیده از کِرم و گرد و خاک است و پوست بدنم ترکیده و چرک گرفته است. 6روزهایم تیزتر از ماکوی بافندگان می گذرند و در ناامیدی بپایان می رسند.
7ای خدا، به یاد آور که عمر من لحظه ای بیش نیست و چشم من روز خوبی را نخواهد دید 8و چشمانی که امروز به من می نگرند، دیگر برویم نخواهند افتاد. مرا جستجو خواهید کرد، اما اثری از من نخواهید یافت. 9مثل ابری که پراگنده و ناپدید می شود، کسانی هم که می میرند دیگر بر نمی خیزند. 10به خانه های خود باز نمی گردند و آشنایان شان برای همیشه آن ها را از یاد می برند.
11از همین سبب است که خاموش مانده نمی توانم و می خواهم که درد و رنج خود را بیان کنم. 12مگر من هیولای بحری هستم که مرا تحت نظر قرار داده ای؟ 13من دراز می کشم تا دمی استراحت کنم و مصیبت های خود را از یاد ببرم، 14آنگاه تو مرا با خوابهای وحشتناک می ترسانی. 15بنابران، من چارۀ دیگر ندارم بجز اینکه گلوی خود را فشرده، بمیرم و به این زندگی رنجبار خود خاتمه بدهم. 16از زندگی بیزارم و نمی خواهم دیگر زندگی کنم، پس مرا بحالم بگذارید، زیرا از من نفسی بیش نمانده است. 17انسان چه اهمیتی دارد که به او اینقدر توجه نشان می دهی؟ 18هر روز از او بازجوئی می کنی و هر لحظه او را می آزمائی. 19آیا نمی خواهی دمی آرامم بگذاری تا آب دهن خود را فروبرم؟ 20اگر من گناهی بکنم چه ضرری به تو می رسد، ای ناظر اعمال انسانها؟ چرا مرا هدف تیرهای خود قرار دادی؟ آیا من بار دوش تو شده ام؟ 21چرا گناهان مرا نمی بخشی و از خطاهای من چشم نمی پوشی؟ زیرا به زودی به زیر خاک می روم و تو به سراغم خواهی آمد و من دیگر وجود نخواهم داشت.»
8فصل هشتم
بِلدَد سخن می گوید: ایوب باید توبه کند
1آنگاه بِلدَدِ شوحی جواب داد: 2«ایوب، تا بکی این حرفها را می زنی؟ سخنان تو مثل باد هوا است. 3خدا هرگز بی عدالتی نمی کند. خدای قادر مطلق همیشه راست و با انصاف است. 4فرزندانت در برابر خدا گناهی کردند و خدا آن ها را طبق عمل شان جزا داد. 5اگر تو طالب خدای قادر مطلق باشی، با دعا و زاری به او رجوع کنی 6و اگر به پاکی و راستکاری زندگی کنی، آنوقت خدا یقیناً به کمک تو می شتابد و به عنوان پاداش، خانواده ات را به تو اعاده می کند. 7و بیشتر از آنچه که در ابتدا داشتی به تو می دهد.
8از بزرگان و مو سفیدان بپرس و از تجربۀ آن ها بیاموز. 9زیرا ما یک مدت کوتاهی زندگی کرده ایم، معلومات ما بسیار کم است و عمر ما بر روی زمین همچون سایه ای زود گذر است. 10از حکمت گذشتگان تعلیم بگیر و سخنان حکیمانۀ آن ها را سرمشق خود قرار بده.
11در جائی که آب نباشد، نَی نمی روید و آن را در خارج از جبه زار نمی توان یافت. 12اگر آب خشک شود، حتی پیش از آنکه وقت بریدن آن برسد، پژمرده می گردد. 13عاقبت کسانی که خدا را ترک می کنند، به همین ترتیب است و دیگر امیدی برای شان باقی نمی ماند. 14این مردم به کسانی می مانند که به تار عنکبوت اعتماد می کنند. 15اگر به آن تکیه کنند می افتند و اگر از آن آویزان شوند، آن ها را نگاه نمی دارد. 16شخص شریر مثل علفی است که در زیر شعاع آفتاب تازه می گردد و شاخه هایش در باغ پهن می شوند. 17در بین سنگها ریشه می دواند و ریشه هایش بدور آن ها محکم می پیچند. 18اما اگر از بیخ کنده شود، دیگر کسی بیاد نمی آورد که آن علف در آنجا بوده است. 19بلی، سرنوشت مردم بی خدا هم به همین طریق است و دیگران می آیند و جای شان را می گیرند.
20خدا مردم راستکار را هرگز ترک نمی کند و نه دست شریران را می گیرد. 21لبانت را پُر خنده می سازد و از خوشی فریاد می زنی. 22بدخواهانت را شرمنده و خانۀ شریران را ویران می کند.»
9فصل نهم
ایوب جواب می دهد: شفاعت کننده ای نیست
1ایوب جواب داد: 2«همۀ اینها را که گفتی می دانم و قبلاً شنیده ام. اما یک انسان فانی چطور می تواند در برابر خدا راست و نیک باشد؟ 3چه کسی می تواند با خدا بحث کند؟ کسی قادر نیست که از هزار سوالی که می کند، یکی را هم جواب بدهد. 4زیرا خدا حکیم و دانا و توانا است. کسی نمی تواند در برابر او مقاومت کند و موفق شود. 5بی خبر کوهها را منتقل می سازد و با خشم غضب آن ها را واژگون می کند. 6زمین را از جایش تکان می دهد و پایه های آن را به لرزه می آورد. 7اگر به آفتاب فرمان بدهد، طلوع نمی کند و ستارگان در شب نمی درخشند. 8خدا به تنهائی آسمان ها را پهن کرد و بر موجهای بحر می خرامد. 9دُب اکبر، جبار، ثریا و ستارگان جنوب را آفرید. 10عقل ما از درک کارهای بزرگ و بیشمار او عاجز است. 11از کنار من می گذرد و من او را دیده نمی توانم. حرکت می کند و من احساس نمی کنم. 12هرچه را بخواهد می رباید و کسی نمی تواند مانع او شود و بگوید که چه می کنی؟
13خدا از خشم خود دست نمی کشد و دشمنان خود را که با هیولای بحری کمک کردند، پایمال می سازد. 14پس من چطور می توانم با او بحث کنم و جواب درست بدهم؟ 15گرچه گناهی ندارم، چیزی گفته نمی توانم، بجز اینکه از خدائی که داور من است، طلب رحمت کنم. 16حتی اگر مرا بگذارد که حرفی بزنم، یقین ندارم که به سخنان من گوش بدهد. 17او تُندباد را می فرستد و مرا پاشان می سازد و بدون جهت به زخمهایم می افزاید. 18مرا نمی گذارد که نفس بکشم و زندگی مرا تلخ و زار می سازد. 19با او یارای مقابله را ندارم، زیرا قادر و توانا است. اگر به محکمه شکایت ببرم، چه کسی می تواند او را احضار کند؟ 20اگر بیگناه هم باشم، حرف زبانم مرا محکوم می سازد و هر چیزی که بگویم، مجرم شناخته می شوم. 21گرچه گناهی ندارم، اما برای من فرقی نمی کند، زیرا از زندگی سیر شده ام. 22خدا بیگناه و گناهکار را یکسان از بین می برد. 23وقتی مصیبتی برسد و بیگناهی را ناگهان هلاک کند، خدا می خندد. 24اختیار زمین را به دست مردم شریر داده و چشمان قضات را کور کرده است. اگر خدا این کار را نکرده چه کسی کرده است؟
25زندگی من سریعتر از نامه رسان تیزرَو می گذرد و بدون آنکه روی خوشی را ببینم. 26سالهای عمرم مانند کشتی های سریع السیر و عقابی که بر شکار خود فرود می آید، به سرعت سپری می شوند. 27اگر خندان باشم و سعی کنم که غمهای خود را از یاد ببرم، چه فایده؟ 28زیرا می ترسم که مبادا غم و رنج دوباره به سراغ من بیایند و می دانم که خدا مرا خطاکار می شمارد. 29پس اگر محکوم شوم چرا تلاش بیجا کنم؟ 30اگر خود را با صابون بشویم و دستهای خود را با صافترین آبها پاک کنم، 31تو مرا در لای و کثافت فرو می بری تا لباس خودم از من نفرت کند. 32تو مانند من یک انسان فانی نیستی که بتوانم به تو جواب بدهم و با تو به محکمه بروم. 33کسی نیست که بین ما داوری کند و ما را آشتی بدهد. 34اگر از مجازات من دست برداری و هیبت تو مرا به وحشت نیندازد، 35آنگاه می توانستم بدون ترس با تو حرف بزنم، اما متأسفانه اینطور نیست.
10فصل دهم
ایوب: از زندگی بیزارم
1از زندگی سیر شده ام، بنابران می خواهم از زندگی ای تلخ و زار بنالم و شکایت کنم. 2خدایا محکومم مکن. بگو چه گناهی کرده ام که با من این چنین رفتار می کنی؟ 3آیا روا است که به من ظلم بنمائی، از مخلوق خود نفرت کنی و طرفدار نقشه های گناهکاران باشی؟ 4آیا تو همه چیز را مثل ما می بینی؟ 5آیا زندگی تو مانند زندگی ما کوتاه است و سالهای عمر تو مثل عمر انسان زود گذرند، که مراقب من هستی تا در من گناهی بیابی؟ 7خودت می دانی که من خطائی نکرده ام و کسی نمی تواند مرا از دست تو نجات بدهد.
8تو مرا با دست خود آفریدی و حالا می خواهی با همان دست مرا هلاک سازی. 9بخاطر داشته باش که تو مرا از خاک بوجود آوردی و دوباره به خاک بر می گردانی. 10تو به پدرم نیرو بخشیدی تا در رَحِم مادر تولیدم کند و در آنجا مرا نشو و نما دادی. 11با پوست و گوشت پوشاندی و استخوانها و رگ و پی مرا بهم بافتی. 12به من زندگی دادی و از محبت بی پایانت برخوردارم کردی و از روی احسان زندگی مرا حفظ نمودی. 13با اینهم در تمام اوقات مراقب من بودی 14تا گناهی کنم و تو از بخشیدنم امتناع نمائی. 15هرگاه گناهی از من سر بزند، مرا فوری جزا می دهی، اما اگر کار درستی بکنم، خیری نمی بینم. شخص بدبخت و بیچاره ای هستم. 16اگر سرم را بلند کنم، مانند شیری به من حمله می آوری و با آزار من قدرت خود را نشان می دهی. 17تو همیشه علیه من شاهد می آوری و خشم تو بر من هر لحظه زیادتر می شود و ضربات پیهم بر من وارد می کنی.
18چرا مرا از رَحِم مادر بدنیا آوردی؟ ای کاش، می مردم و چشم کسی مرا نمی دید. 19مثلیکه هرگز بدنیا نیامده بودم، از رَحِم مادر مستقیماً به گور می رفتم. 20از زندگی من چیزی باقی نمانده است، پس مرا بحالم بگذار تا دمی آسوده باشم. 21به زودی از دنیا می روم و راه بازگشت برایم نیست. 22به جائی می روم که تاریکی و ظلمت و هرج و مرج حکمفرما است و خود روشنی هم تاریکی است.»
11فصل یازدهم
صوفر سخن می گوید: گناه ایوب سزاوار مجازات است
1صوفرِ نعماتی جواب داد: 2«آیا به این همه سخنان پوچ و بیهوده نباید جواب داد؟ 3آیا کسی با پُرگوئی می تواند حق بجانب شمرده شود؟ آیا با یاوه گوئی می توانی دیگران را خاموش سازی؟ آیا می خواهی وقتی که دیگران را مسخره می کنی، آن ها ساکت بمانند و اعتراضی نکنند؟ 4تو ادعا می کنی که در پیشگاه خداوند پاک و بیگناه هستی، 5اما ای کاش، خدا لب به سخن بگشاید و جواب ترا بدهد 6و اسرار حکمت خود را برایت بیان کند، زیرا حکمت خدا جنبه های زیادی دارد که دانستن آن ها برای انسان خیلی مشکل است. بدان که خدا ترا کمتر از آنچه که سزاوار هستی، جزا داده است.
7کسی نمی تواند حد و اندازۀ عظمت و قدرت خدای قادر مطلق را درک کند. 8عظمت او بالا تر از آسمان ها و عمیقتر و وسیعتر از بحرها است و عقل تو حتی از تصور آن عاجز است. 10اگر خدا ترا بگیرد و محاکمه کند، چه کسی می تواند مانع او شود؟ 11زیرا اعمال هیچ کسی از او پوشیده نیست و می داند که گناهکار کیست. 12شخص احمق وقتی دانا می شود، که خر وحشی انسان بزاید.
13حالا اگر با قلب صاف و پاک دست دعا را به سوی خدا بلند کنی، 14از بدی و گناه بپرهیزی و شرارت را در خانه ات راه ندهی، 15آنوقت می توانی با سربلندی، اطمینان کامل و بدون ترس و تشویش با دنیا روبرو شوی. 16مصیبت ها را فراموش می کنی و همه را مثل آب رفته به خاطر می آوری. 17زندگی ات درخشانتر از آفتاب نیمروز و تاریکی آن مثل صبح روشن می شود. 18با امید و اطمینانِ خاطر زندگی می کنی و در راحت و آسایش بسر می بری. 19بدون ترس می خوابی و همگی از تو تعریف و توصیف می کنند. 20اما چشمان بدکاران کور و راهِ گریز از هر سو به روی شان بسته می شود و یگانه امید شان مرگ می باشد.»
12فصل دوازدهم
ایوب جواب می دهد: من مسخرۀ مردم شده ام
1آنگاه ایوب جواب داد: 2«شما فکر می کنید که عقل همه مردم را دارید و وقتی بمیرید حکمت هم با شما می میرد. 3اما بدانید که من هم مانند شما عقل دارم و از شما کمتر نیستم. چیزهائی را که گفتید هر کسی می داند. 4در گذشته، هرگاه پیش خدا دعا می کردم، او دعای مرا اجابت می فرمود، اما حالا، در حالیکه گناهی ندارم، حتی دوستانم به من می خندند و مسخره ام می کنند. 5آنهائی که آسوده و آرامند مصیبت زدگان را توهین می کنند و به افتادگان لگد می زنند. 6خانۀ دزدان در امان است و کسانی که از خدا نمی ترسند، در آسایش بسر می برند. آن ها به قدرت خود متکی هستند نه به خدا.
7چیزهائی را که شما می گوئید، اگر از حیوانات بپرسید به شما می آموزند. اگر از پرندگان سوال کنید به شما جواب می دهند. نباتات زمین برای تان بیان می کنند و حتی ماهیان به شما می گویند که دست قدرت خدا همه چیز را آفریده است. 10زندگی هر زنده جان و نَفَس همۀ بشر در دست او است. 11همانطوریکه با زبان مزۀ طعام خوب را می فهمیم، با گوش هم کلام حقیقت را تشخیص می دهیم.
12اشخاص پیر دانا هستند، اما خدا دانا و توانا است. اشخاص پیر بصیرت دارند، ولی خدا دارای بصیرت و قدرت است. 14آنچه را که خدا خراب کند، هیچ کسی نمی تواند آباد نماید. اگر کسی را به زندان بیندازد، کسی نمی تواند او را آزاد کند. 15هرگاه باران را متوقف سازد، زمین خشک می شود و اگر طوفان را بفرستد زمین را زیر آب غرق می کند. 16بلی، خدا توانا و دانا است و اختیار فریب دهندگان و فریب خوردگان در دست او است. 17حکمت فرمانروایان و مشاوران را از آن ها می گیرد و قضات را احمق می سازد. 18پادشاهان را خلع و اسیر خود می کند. 19کاهنان را حقیر و زورمندان را سرنگون می سازد. 20بلاغت معتمدین و فهم اشخاص پیر را از بین می برد. 21حاکمان را ذلیل و زورمندان را حقیر می کند. 22چیزهائی را که تاریک و مبهم هستند روشن می سازد. 23به ملتها قوت و نیرو می بخشد و بعد آن ها را از بین می برد. به تعداد شان می افزاید و سپس آن ها را به دست دشمن می سپارد. 24حکمت زمامداران جهان را از آن ها می گیرد و آن ها را در بیابان آواره می سازد. 25در تاریکی کورمال کورمال راه می روند و مانند مستان، اُفتان و خیزان قدم می زنند.
13فصل سیزدهم
1چیزهائی را که بیان کردید من قبلاً دیده و شنیده بودم. 2هر چیزی را که شما می دانید، من هم می دانم و از شما کمتر نیستم. 3اما می خواهم که با قادر مطلق صحبت کنم و دعوای خود را با او فیصله نمایم. 4اما شما حقیقت را با دروغ می پوشانید و طبیبان بی کفایت هستید. 5اگر براستی عاقل می بودید، حرفی نمی زدید.
6حالا به دلایل من توجه کنید و به کلام من گوش بدهید. 7شما چیزهائی را که خدا نفرموده است به دروغ جعل می کنید. 8می خواهید به بهانۀ طرفداری از او حقیقت را بپوشانید و دعوای خود را ارائه نمائید. 9وقتی از شما بازخواست کند، چه جوابی به او می دهید؟ آیا می توانید او را هم مثل انسانها فریب بدهید؟ 10بدانید که اگر از این کار دست نکشید، خدا شما را جزا می دهد. 11آیا از هیبت او نمی ترسید؟ آیا عظمت او شما را به وحشت نمی اندازد؟ 12دلایل شما بی معنی و ادعای تان مانند دیوارهای گِلی سست و بی اساس است.
13پس خاموش باشید و به من موقع بدهید که حرف خود را بزنم و بعد هرچه باداباد! 14با این کار، جان خود را در خطر می اندازم. 15اگر خدا مرا بکشد، بازهم امیدوارم و در حضور او از خود دفاع می کنم. 16ممکن است با راستگوئی خود برائت حاصل کنم و چون شخص بیگناهی هستم با جرأت در پیشگاه خدا می ایستم. 17حالا به سخنان من گوش بدهید و به بیانات من توجه کنید. 18ادعای من اینست: من می دانم تبرئه می شوم 19و کسی نمی تواند در این مورد مباحثه کند و اگر کسی دعوای مرا غلط ثابت نماید، آنگاه ساکت می شوم و می میرم.
20خدایا، از تو فقط دو تقاضا دارم و اگر آن را اجابت فرمائی، آنگاه می توانم با تو روبرو شوم. 21از جزای من دست بردار و با هیبت خود مرا به وحشت نینداز. 22بعد وقتی مرا بخوانی حاضر می شوم، یا اجازه بده حرف خود را بزنم و آنوقت جواب مرا بده. 23به من بگو که گناه و تقصیر من چیست و خطاهای مرا نشان بده. 24چرا روی خود را از من می پوشانی و مرا دشمن خود می خوانی؟ 25آیا یک برگ خشک را که با باد رانده شده است، می ترسانی؟ آیا به یک پَرِ کاه حمله می کنی؟ 26تو اتهامات تلخی را علیه من می آوری و گناهان جوانی مرا به رُخم می کشی. 27پاهایم را زولانه می کنی و در هر قدمی که بر می دارم، مراقب من هستی. 28در نتیجه، مانند چوبِ پوده و لباسِ کویه خورده، نابود می شوم.
14فصل چهاردهم
1ما ضعیف و ناتوان به دنیا آمده ایم و این حیات چند روزۀ ما پُر از زحمت است. 2مثل گُل می شگفد و بزودی پژمرده می شود و مانند سایه ای زودگذر و ناپایدار است. 3پس ای خدا، چرا بر چنین موجودی اینقدر سخت می گیری و از او بازخواست می کنی؟ 4از یک شئی کثیف چیز پاک به دست نمی آید. 5شمار روزها و ماههای عمرش به تو معلوم است، سرنوشت او را تو تعیین کرده ای و هیچ کسی نمی تواند آنرا تغییر بدهد. 6پس از خطای او چشم بپوش و او را بحال خودش بگذار تا پیش از اینکه با زندگی وداع کند، لحظه ای آسوده باشد.
7برای یک درخت امیدی است که اگر قطع گردد دوباره سبز می شود و شاخهای تازه و تر دیگر بار می آورد. 8اگر ریشه اش در زمین کهنه شود و تنه اش در خاک فرسوده گردد، 9بازهم وقتیکه آب برایش برسد، مثل یک نهال تازه جوانه می زند و شگوفه می کند. 10اما وقتی انسان می میرد فاسد می شود و از بین می رود و آنها کجا اند؟ 11و مثل آب بحر که تبخیر می کند و دریاها خشک می شوند، 12انسان هم به خواب ابدی فرو می رود و تا نیست شدن آسمان ها بر نمی خیزد و کسی او را بیدار نمی کند.
13ای کاش، مرا تا وقتی که غضبت فرونشیند، در زیر خاک پنهان می کردی و باز مرا در یک زمان معین دوباره بیاد می آوردی. 14وقتی انسان می میرد، آیا دوباره زنده می شود؟ اما من در انتظار آن هستم که روزهای سخت زندگی ام پایان یابد و دوران شادکامی برسد. 15آنوقت تو مرا می خوانی و من جواب می دهم و از دیدن این مخلوقت خوشحال می شوی. 16تو مراقب هر قدم من می باشی و گناهانم را در نظر نمی گیری. 17مرا از گناه پاک می سازی و خطاهایم را می پوشانی.
18زمانی فرا می رسد که کوهها فرو می ریزند و از بین می روند. سنگها از جای شان کنده می شوند، 19آب سنگها را می ساید و سیلابها خاک زمین را می شوید و به همین ترتیب، تمام امیدهای انسان را نقش بر آب می سازی. 20تو بر او غالب می شوی، چهره اش را با پردۀ مرگ می پوشانی و او را برای ابد از بین می بری. 21اگر فرزندانش به جاه و جلال برسند، او آگاه نمی شود و هرگاه خوار و حقیر گردند، بازهم بی اطلاع می مانند. 22او فقط درد خود را احساس می کند و برای خود ماتم می گیرد.»
محاورۀ دوم
(۱۵: ۱ - ۲۱: ۳۴)
15فصل پانزدهم
اَلیفاز: ایوب به شریعت اهمیت نمی دهد
1آنگاه اَلیفاز تَیمانی جواب داد: 2«ایوب، شخص عاقلی مثل تو نباید سخن احمقانه بگوید. کلام تو پوچ و مثل باد هوا است. 3با این گونه سخنان بی معنی نمی توانی از خود دفاع کنی. 4تو از خدا نمی ترسی و به او احترام نداری. 5حرفهائی که می زنی گناهانت را آشکار می کنند و با حیله و نیرنگ صحبت می کنی. 6حرف زبانت ترا محکوم می کند و علیه تو شهادت می دهد.
7آیا فکر می کنی اولین انسانی که بدنیا آمد، تو بودی؟ آیا تو پیشتر از کوهها بوجود آمده ای؟ 8آیا تو از نقشۀ مخفی خدا آگاه بوده ای؟ آیا تو عاقلترین مرد روی زمین هستی؟ 9هر چیزی را که تو می دانی ما هم می دانیم و چیزهائی را که تو می فهمی برای ما هم واضح و روشن است. 10ما حکمت و دانش را از اشخاص مو سفید و سالخورده که سن شان زیادتر از سن پدر تو است، آموختیم. 11خدا به تو تسلی می بخشد و تو آنرا رد می کنی. ما از طرف خدا با ملایمت با تو حرف زدیم، 12اما تو به هیجان آمده ای و از چشمانت خشم و غضب شراره می زند. 13تو با این حرفهایت نشان می دهی که برضد خدا هستی. 14آیا یک انسان فانی می تواند واقعاً نیک و پاک باشد و عادل شمرده شود؟ 15خدا حتی به فرشتگان خود هم اعتماد نمی کند و آسمان ها نیز در نظر او پاک نیستند، 16چه رسد به انسان فاسد و ناچیز که شرارت را مثل آب می نوشد.
17حالا به من گوش بده تا آنچه را که می دانم به تو بیان کنم. 18اینها حقایقی اند که من از اشخاص دانشمند و حکیم آموختم که پدران شان بی کم و کاست به آن ها آشکار ساختند. 19در آن وقت در سرزمین شان بیگانه ای نبود که آن ها را از راه راست خدا منحرف کند.
20شخص شریر که به دیگران ظلم می کند در سراسر عمر خود درد و رنج می بیند. 21صداهای ترسناک در گوشش طنین می اندازد. در وقتیکه فکر می کند آسوده و آرام است، ناگهان مورد حملۀ غارتگران قرار می گیرد. 22امید فرار از تاریکی برایش نیست و عاقبت با شمشیر هلاک می شود. 23در دیار بیگانگان برای یک لقمه نان آواره می گردد و می داند آیندۀ تاریک در پیشرو دارد. 24مصیبت و بدبختی مثل پادشاهی که برای جنگ آماده باشد، او را به وحشت می اندازد، 25زیرا دست خود را بر ضد خدا دراز کرده است و با قادر مطلق می جنگد. 26با گستاخی سپر خود را به دست گرفته به او حمله می کند.
27او هرچند آرام و از مال دنیا بی نیاز باشد، 28اما سرانجام در شهرهای ویران و خانه های غیر مسکون که در حال فروریختن هستند، بسر می برد. 29ثروتش برباد می شود و چیزی برایش باقی نمی ماند. 30از تاریکی فرار کرده نمی تواند و مانند درختی که آتش بگیرد و شاخهایش بسوزند و شگوفه هایش دستخوش باد شوند، دارو ندار خود را از دست می دهد. 31انسان نباید به چیزهای بیهوده و ناپایدار خود را فریب بدهد، زیرا این کار فایده ای ندارد 32و پیش از آنکه چشم از جهان بپوشد، برایش معلوم می شود که اتکاء به چیزهای فانی بیهوده است. 33مثل تاک که انگورهای غوره اش پیش از پخته شدن بریزند و مانند درخت زیتون که شگوفه هایش بتکند، بی ثمر می گردند. 34اشخاص بی خدا، بی اولاد می شوند و خانۀ رشوه خواران در آتش می سوزد. 35آن ها برای شرارت نقشه می کشند و دلهای شان پُر از مکر و حیله است.»
16فصل شانزدهم
ایوب به بیگناهی خود پافشاری می کند
1ایوب جواب داد: 2«من این سخنان را بسیار شنیده ام. تسلی شما مرا زیادتر عذاب می کند. 3تا به کی به این حرفهای بیهودۀ تان ادامه می دهید؟ آیا شما باید همیشه حرف آخر را بزنید؟ 4اگر من بجای شما می بودم، من هم می توانستم همین حرفها را بزنم و بعنوان اعتراض سر خود را تکان می دادم. 5شما را نصیحت می کردم و با سخنان گرم شما را تسلی می دادم.
6هر چیزیکه بگویم از درد و رنج من کاسته نمی شود و اگر خاموش هم باشم دردم را دوا نمی کند. 7زیرا تو ای خدا، تو مرا از زندگی خسته ساختی و خانواده ام را از بین بردی. 8تو عرصه را بر من تنگ کردی و دشمن من شدی. آنقدر لاغر شده ام که از بدن من فقط پوست و استخوان باقی مانده است و مردم این را دلیل گناهان من می دانند. 9با خشم خود گوشت بدنم را پاره کرده است، به نظر نفرت به من نگاه می کند و مرا دشمن خود می پندارد. 10مردم مرا مسخره می کنند و به دور من جمع شده به روی من سیلی می زنند. 11خدا مرا به دست مردم ظالم و شریر سپرده است. 12من زندگی آرام و آسوده ای داشتم، اما خدا از گلوی من گرفت و تکه تکه ام کرد. حالا مرا هدف خود قرار داده است 13و تیرهای خود را از هر سو به سوی من حواله می کند، مرا مجروح می سازد و رحمی نشان نمی دهد. 14او مانند یک جنگجو حمله می کند و پیهم به من زخم می زند.
15لباس ماتم پوشیده و در خاکِ خواری نشسته ام. 16از بس که گریه کرده ام چشمانم سرخ شده و دیدگانم را تاریکی فرا گرفته است. 17اما من شخص شریری نیستم و دعای من از صمیم قلب است.
18ای زمین، حق مرا تلف مکن و نگذار که فریاد من بخاطر عدالت خاموش شود. 19شاهد من در آسمان است و از من شفاعت می کند. 20دوستان من مسخره ام می کنند، اما من سیل اشک را در حضور خدا جاری می سازم 21و پیش او زاری می کنم که به عنوان یک دوست به من گوش بدهد و حرفهای مرا بشنود. 22زیرا به زودی می میرم و به جائی می روم که امید بازگشت از آن نیست.
17فصل هفدهم
ایوب برای نجات خود دعا می کند
1روح من شکسته، عمر من پایان یافته و پایم به لب گور رسیده است. 2ببین که مردم چطور مرا مسخره می کنند و هر جا که می روم آن ها را می بینم.
3خدایا، تو ضامن من باش، زیرا همه کس مرا گناهکار می دانند و چون تو به آن ها عقل و حکمت نداده ای، نمی توانند به من کمک کنند. پس نگذار که آن ها بر من پیروز شوند. 5کسیکه برای کسب منفعت از دوستان خود بدگوئی کند، فرزندانش کور می شوند. 6خدا مرا مایۀ تمسخر مردم ساخته است و آن ها برویم تف می اندازند. 7از غم و اندوه چشمانم تار گشته اند و از من سایه ای بیش باقی نمانده است. 8مردمان وقتی مرا به این حال می بینند، تعجب می کنند، اما سرانجام بیگناهان علیه مردم بدکار قیام می کنند 9و اشخاص نیک در کارهای خوب پیشرفت می نمایند و روز بروز قویتر می گردند. 10اگر همۀ تان بیائید و در برابر من بایستید، گمان نمی کنم که بتوانم شخص فهمیده ای در بین شما بیابم.
11عمر من بپایان رسیده است و آرزو هایم همه نقش بر آب شده اند. 12دوستانم می گویند که از پی شامِ تاریک، روز روشن می آید، اما خودم می دانم که من همیشه در تاریکی باقی خواهم ماند. 13یگانه آرزوی من اینست که به دیار مردگان بروم و آنجا خانۀ ابدی من باشد. 14قبر را پدر و کِرم را مادر و خواهر خود بخوانم. 15پس امید من کجاست؟ چه کسی آنرا برایم پیدا می کند؟ 16نه، امید من با من به گور می رود و با هم یکجا خاک می شویم.»
18فصل هجدهم
بِلدَد: خدا بدکاران را جزا می دهد
1آنگاه بِلدَدِ شوحی جواب داد: 2«آیا نمی خواهی لحظه ای خاموش باشی؟ اگر به ما گوش بدهی، می توانیم بدرستی با هم صحبت کنیم. 3آیا تو فکر می کنی که ما مثل حیوانات، احمق و بی شعور هستیم؟ 4تو با خشمت به خودت صدمه می رسانی. آیا بخاطریکه تو خشمگین هستی، زندگی به روی زمین نباشد؟ آیا می خواهی که خدا برای قناعت تو صخره ها را از جای شان بیجا کند؟
5چراغ شخص بدکار خاموش می شود و شعلۀ آتش او نوری نخواهد داشت. 6نور خانۀ مرد شریر به تاریکی تبدیل می گردد و چراغش خاموش می شود. 7قدمهایش سست و قربانی نقشه های خود می گردد. 8بسوی دام قدم بر می دارد و پایش در تله می افتد و رهائی نمی یابد. 10در سر راه او دام پنهان شده است و تله ای در مسیر او قرار دارد.
11ترس و وحشت از هر سو بر او هجوم می آورد و قدم بقدم او را تعقیب می کند. 12قحطی و گرسنگی نیروی او را زایل می سازد و مصیبت در سر راهش کمین می کند. 13به مرض کشندۀ گرفتار می شود و در کام مرگ فرو می رود. 14از خانه ای که در آن آسوده بود، جدا می شود و به دست پادشاه مرگ سپرده می شود. 15مسکنش با آتش گوگرد از بین می رود و خانه اش خالی می شود. 16ریشه و شاخه هایش پژمرده و خشک شده، نابود می گردند. 17خاطره اش از روی زمین محو می شود و هیچ کس نام او را بیاد نمی آورد. 18از دنیای زندگان رانده شده به تاریکی انداخته می شود. 19در بین قومش بازمانده و نسلی از او باقی نمی ماند. 20مردم از غرب و شرق از دیدن وضع او حیران می شوند و وحشت می کنند. 21بلی، مردم گناهکار و کسانی که خدا را نمی شناسند به این مصیبت ها گرفتار می شوند.»
19فصل نوزدهم
ایوب جواب می دهد: من می دانم که نجات بخشای من زنده است
1ایوب جواب داد: 2«تا بکی می خواهید با سخنان تان مرا عذاب بدهید و دلم را بشکنید؟ 3به مراتب به من اهانت کرده اید و از رفتار خود با من خجالت نمی کشید. 4اگر من گناهی کرده باشم، ضرر آن به خودم می رسد و به شما آسیبی نمی رساند. 5شما خود را بهتر و برتر از من می دانید و مصیبت های مرا دلیل گناه من می پندارید. 6در حالیکه خدا این روز بد را بر سر من آورده و به دام خود گرفتارم کرده است. 7حتی وقتی از ظلمی که به من شده است فریاد می زنم و کمک می طلبم، کسی به داد من نمی رسد. 8او راه مرا مسدود و تاریک کرده است و امید رهائی از این وضع برای من نیست. 9او عزت و اعتبار مرا از بین برد و هرچه که داشتم از من گرفت. 10از هر طرف مرا خُرد و خمیر کرده و نهال آرزوی مرا از ریشه بر کنده است. 11آتش غضب خود را بر من افروخته است و مرا دشمن خود می شمارد. 12لشکر خود را می فرستد تا خیمۀ مرا محاصره کنند.
13او خانواده ام را از من جدا کرد و آشنایانم را بیگانه ساخت. 14خویشاوندان و دوستانِ نزدیک من فراموشم کردند 15و مهمان خانه ام مرا از یاد برد. کنیزان خانه ام مرا نمی شناسند و برای شان بیگانه شده ام. 16خدمتگار خود را با زاری و التماس صدا می کنم، اما او جوابم را نمی دهد. 17زن من طاقت بوی دهان مرا ندارد و برادرانم از من بیزار هستند. 18حتی کودکان به نظر حقارت به من می نگرند و مسخره ام می کنند. 19دوستان صمیمی ام از من متنفرند و کسانی را که دوست داشتم، مخالف من شده اند. 20از من فقط پوست و استخوان باقی مانده است و به سختی از مرگ گریخته ام.
21شما دوستان من هستید، بر من رحم کنید، زیرا دست خدا مرا به این روز انداخته است. 22چرا شما مثل خدا به من جفا می کنید؟ آیا اینهمه آزاری که دیده ام برای من کافی نیست؟
23ای کاش سخنان مرا کسی یادداشت می کرد و در کتابی می نوشت 24و یا با قلم آهنین برای همیشه بر سنگی حک می نمود، 25زیرا می دانم که نجات بخشای من زنده است و سرانجام به زمین خواهد ایستاد. 26و یقین دارم که حتی پس از آنکه گوشت و پوست بدنم بپوسند، خدا را می بینم. 27او برای من بیگانه نیست. او را با همین چشمان خود خواهم دید. 28وقتی گفتید: «چگونه او را عذاب کنیم.» از حال رفتم. شما می خواستید با بهانه ای مرا متهم سازید. 29پس از شمشیر مجازات خدا بترسید و بدانید که روز داوری خدا در انتظار شما است.»
20فصل بیستم
صوفر: بدکاران به سزای اعمال شان می رسند
1آنگاه صوفرِ نعماتی جواب داد: 2«ایوب، سخنان تو مرا بی حوصله ساخته است و دیگر نمی توانم خاموش بمانم و مجبورم که جوابت را بدهم. 3سخنان تو همه توهین آمیز بودند و من می دانم که چگونه به تو جواب بدهم. 4می دانی که از زمان قدیم، وقتی انسان اولین بار بر زمین قرار داده شد، 5سعادت و خوشی مردم بدکار همیشه ناپایدار بوده است. 6آن ها هر قدر در زندگی پیشرفت کنند و جاه و جلال شان سر به فلک بکشد، 7سرانجام مانند فضله دور افگنده شده برای همیشه نابود می گردد و آشنایان شان می گویند: «آن ها کجا هستند؟» 8مثل خواب و خیال محو می شوند. 9دیگر به نظر نمی خورند و از جائی که زندگی می کردند، برای همیشه ناپدید می گردند. 10فرزندان شان از مردم فقیر گدائی می کنند و همۀ آنچه را که از مردم بزور گرفته بودند، پس می دهند. 11بدنهای شان که زمانی جوان و نیرومند بودند، به گور می روند و خاک می شوند.
12آن ها از شرارت لذت می برند. طعم آن دهان شان را شیرین نگه می دارد، 14اما آنچه را که خورده اند در شکم شان ترش کرده به زهر مار تبدیل می شود 15و ثروتی را که بلعیده اند، قی می کنند. خدا همه را از شکم شان بیرون می کشد. 16آنچه را که خورده اند مانند زهر مار آن ها را مسموم کرده هلاک می سازد. 17آنقدر زنده نمی مانند که از نعمت های روغن زیتون، شیر و عسل بهره ای بردارند 18و از دارائی و مال خود استفاده کنند و لذت ببرند. 19زیرا آن ها به مردم مسکین ظلم نموده مال شانرا غصب کردند و خانه ای را که خود شان نساخته بودند، بزور گرفتند.
20در اندوختن ثروت حریص هستند و قناعت ندارند. 21از مالی که دزدی کرده اند، چیزی برای شان باقی نمی ماند و خوشبختی آن ها زوال می شود. 22در اوج سعادت، ناگهان مصیبت و بدبختی بر سر شان می آید و رنج و مصیبت دامنگیر شان می شود. 23در وقتی که همه چیز دارند و شکم شان سیر است، به غضب خدا گرفتار می شوند. 24از شمشیر آهنین فرار می کنند، اما هدف تیر برنجی قرار می گیرند. 25وقتی تیر را از بدن شان بیرون می کشند، نوک براق آن جگر شان را پاره می کند و وحشتِ مرگ آن ها را فرا می گیرد. 26همه مال و ثروتی را که اندوخته اند، نابود می شوند و آتش ناگهانی باقیماندۀ دارائی آن ها را از بین می برد. 27آسمان ها گناهان شان را آشکار می سازند و زمین علیه آن ها گواهی می دهد. 28در اثر خشم خدا مال خانۀ شان تاراج می شود. 29اینست سرنوشت مردم بدکار که خدا برای شان تعیین فرموده است.»
21فصل بیست و یکم
ایوب: مردم بدکار خوشبخت هستند
1آنگاه ایوب جواب داد: 2«لطفاً به حرفهای من به دقت گوش بدهید تا دل من تسلی یابد. 3به من موقع بدهید که حرفهای خود را بزنم و بعد اگر خواستید مسخره ام کنید.
4من از خدا شکایت دارم نه از انسان و به همین دلیل صبر و طاقتم را از دست داده ام. 5به من نگاه کنید و از تعجب دست بر دهان بگذارید و خاموش باشید. 6وقتی مصیبت هائی را که بر سر من آمده است بیاد می آورم، تمام بدنم از وحشت به لرزه می آید. 7چرا مردم بدکار تا سن پیری زنده می مانند و به قدرت و جلال می رسند؟ 8فرزندان و نواسه های خود را می بینند که پیش روی شان بزرگ می شوند. 9خانه های شان از هر گونه خوف و خطر در امان هستند و خدا آن ها را جزا نمی دهد. 10تعداد گله های شان افزایش می یابد و هیچ کدام آن ها تلف نمی شود. 11کودکان شان بیرون می روند و مانند گوسفندان رقص و پایکوبی می کنند. 12با آواز دایره و رباب و نَی، سرودِ خوشی را می سرایند. 13بدکاران عمر خود را در خوشبختی و کامرانی می گذرانند و با آسودگی و خاطرِ جمع از جهان می روند. 14از خدا می خواهند که کاری به کار شان نداشته باشد و مایل نیستند که راه راست خدا را بشناسند. 15می گویند: «قادر مطلق کیست که بندگی او را نمائیم؟ چه فایده که پیش او دعا کنیم؟» 16آن ها ادعا می کنند که سعادت شان نتیجۀ سعی و کوشش خود آن ها است، اما من با طرز فکر شان موافق نیستم.
17آیا گاهی چراغ شریران خاموش شده یا بلائی بر سر شان آمده است؟ آیا گاهی خدا آن ها را از روی غضب خود جزا داده است؟ 18یا مثل کاهی در برابر باد یا مانند خاک در برابر طوفان پراگنده کرده است؟
19شما می گوئید که خدا فرزندان گناهکاران را بعوض آن ها مجازات می کند، اما من می گویم که خدا باید خود گناهکار را جزا بدهد تا بداند که خدا از گناه چشم نمی پوشد. 20خود شان باید نابودی خود را ببینند و از جام غضب خدای قادر مطلق بنوشند. 21وقتی انسان می میرد دیگر احساس نمی کند که خانواده اش در چه وضعی قرار دارد. 22آیا کسی می تواند به خدائی که داور عالم است، بگوید که چه باید بکند؟ 23بعضی بعد از یک عمر مسعود و آسوده و با صحت کامل و در حالیکه از همه نعمت دنیا برخوردارند، از جهان می روند، 25و برخی در بدبختی و بی بهره از لذات زندگی، می میرند. 26اما همه یکسان به خاک می روند خوراک کرمها می شوند.
27من می دانم که شما چه فکر می کنید و چه نقشه ای دارید. 28می گوئید: «خانۀ بزرگان و امیران چه شد و آنهائی که کار شان همیشه شرارت بود، کجا هستند؟» 29بروید از کسانی که دنیا را دیده اند، بپرسید و گزارش سفر آن ها را مطالعه کنید. 30آنگاه می دانید که عموماً اشخاص بدکار در روز بد و مصیبت در امان می مانند و از غضب خدا نجات می یابند. 31شخص شریر را هیچ کسی متهم نمی کند به سزای اعمالش نمی رساند. 32وقتی می میرد با احترام خاصی به خاک سپرده می شود و در مقبره اش نگهبان می گمارند. 33مردمِ بسیار جنازۀ او را مشایعت می کنند حتی خاک هم او را با خوشی می پذیرد. 34پس شما چطور می توانید با سخنان پوچ و بی معنی تان مرا تسلی بدهید؟ همه جوابهای تان غلط و از حقیقت دورند.»
محاورۀ سوم
(۲۲: ۱ - ۲۷: ۲۳)
22فصل بیست و دوم
الیفاز سخن می گوید: گناه ایوب بزرگ است
1اَلیفاز تَیمانی جواب داد: 2«آیا یک انسان فانی می تواند فایده ای به خدا برساند؟ حتی عاقلترین انسانها نمی تواند برای او مفید باشد. 3هر قدر که صالح و راستکار باشی باز هم برای خدا مفید نیستی و بی عیب بودن تو برای او سودی ندارد. 4او ترا بخاطر تقوایت از مجازات معاف نمی کند و از داوری او مستثنی نیستی. 5گناهان تو بیشمار و شرارت تو بسیار زیاد است، 6زیرا لباسهای دوستانت را که از تو مقروض بودند گرو گرفتی و آن ها را برهنه گذاشتی. 7به تشنگان خسته، آب ندادی و نان را از گرسنگان دریغ کردی. 8با استفاده از قدرت و مقامت صاحب مُلک و زمین شدی. 9تو نه تنها به بیوه زنان کمک نکردی، بلکه مال یتیمان را هم خوردی و به آن ها رحم ننمودی. 10بنابران، در دامهای وحشت گرفتار شده ای و بلای ناگهانی بر سرت آمده است. 11در ظلمت و ترس بسر می بری و عنقریب سیلاب نیستی ترا در خود فرو می برد.
12خدا بالا تر از آسمان ها است. ستارگان را بنگر که چقدر دور و بلند هستند. 13با اینهم تو می گوئی که خدا چطور می تواند از پس ابر های تیره و غلیظ شاهد اعمال من باشد و مرا داوری کند. 14ابر های ضخیم او را احاطه کرده است و او در آن بالا، بر گنبد آسمان حرکت می کند.
15آیا می خواهی طریقی را دنبال کنی که گناهکاران در گذشته از آن پیروی می کردند؟ 16آن ها به مرگ نابهنگام گرفتار شدند و اساس و بنیاد شان را سیلاب نیستی خراب کرد. 17زیرا آن ها به قادر مطلق گفتند: «با ما کاری نداشته باش. تو به ما کمکی کرده نمی توانی.» 18در حالیکه خدا خانه های شان را با هر گونه نعمت برکت داده بود. به همین جهت، من با این مردم شریر هم عقیده نیستم. 19وقتی بدکاران هلاک می شوند، اشخاص صالح و بیگناه خوشی می کنند و می خندند 20و می گویند: بدخواهان ما از بین رفتند و دارائی و مال شان در آتش سوخت.
21پس ای ایوب، با خدا آشتی کن و از دشمنی با او دست بردار تا از برکات او برخوردار شوی. 22هدایات او را بپذیر و کلام او را در دلت حفظ کن. 23اگر بسوی خدا برگردی و بدی و شرارت را در خانه ات راه ندهی، آنگاه زندگی گذشته ات به تو اعاده می شود. 24اگر از گنج و طلائی که داری بگذری، 25اگر خدای قادر مطلق را بجای طلا و نقره دوست بداری، 26آنوقت او مرجع سُرُور تو می شود و تو همیشه به او اعتماد خواهی کرد. 27وقتی بحضور او دعا کنی او دعایت را می پذیرد و می توانی نذرهایت را بدهی. 28هر تصمیمی که بگیری در انجام آن موفق می شوی و راههایت همیشه روشن می باشند. 29خدا مردمان حلیم و فروتن را سرفراز و اشخاص متکبر را خوار و ذلیل می سازد. 30پس اگر راستکار بمانی و گناه نکنی، او ترا نجات می دهد.»
23فصل بیست و سوم
ایوب: شکایت من تلخ است
1ایوب جواب داد: 2«من هنوز هم از خدا شکایت دارم و پیش او ناله می کنم، اما با اینهم او از آزار من دست بردار نیست. 3ای کاش، می دانستم که خدا را در کجا می توانم بیابم تا پیش تخت او می رفتم. 4دعوای خود را به پیشگاه او عرضه می کردم و دلایل خود را به او می گفتم. 5آنگاه می دانستم که به من چه جواب می دهد و چه می گوید. 6آیا از قدرت و عظمت خود علیه من کار می گیرد؟ نه، یقین دارم که به سخنان من گوش می دهد. 7چون من شخص راستکاری هستم، می توانم با او گفتگو کنم و او که داور من است، برای همیشه تبرئه ام می کند.
8اما وقتی به شرق می روم، او آنجا نیست و به جستجوی او به غرب می روم او را نمی یابم. 9آثار دست قدرت او را در شمال و جنوب می بینم، اما خودش دیده نمی شود. 10او هر قدمی که بر می دارم، می بیند و وقتیکه مرا آزمایش کند، مثل طلای ناب بیرون می آیم. 11من وفادارانه طریق او را دنبال نموده و از راه او انحراف نکرده ام. 12اوامر او را بجا آورده و کلام او را چون گنجی در دل خود نگهداشته ام.
13خدا تغییر نمی پذیرد و هیچ کس نمی تواند او را از اراده اش باز دارد. 14او نقشه ای را که برای من کشیده است، عملی می سازد و این تنها یکی از نقشه های او است. 15وقتی به این چیزها می اندیشم، از حضور او وحشت می کنم. 16خدای قادر مطلق جرأت مرا سلب کرده و مرا هراسان ساخته است 17و با تاریکی ترسناک و ظلمت غلیظ مرا پوشانده است.
24فصل بیست و چهارم
ایوب از جبر و ستم دنیا شکایت می کند
1چرا خدا وقتی را برای داوری تعیین نمی کند؟ تا چه وقت بندگان او انتظار بکشند؟ 2مردم بدکار حدود زمین را تغییر می دهند تا مُلک زیادتر به دست آورند. گلۀ مردم را می دزدند و به چراگاه خود می برند. 3خرهای یتیمان را می ربایند و گاو بیوه زنان را گرو می گیرند. 4مردم مسکین را از حق شان محروم می سازند و نیازمندان از ترس آن ها خود را مخفی می کنند. 5مردم فقیر مانند خرهای وحشی بخاطر به دست آوردن خوراک برای خود و فرزندان خود در بیابان زحمت می کشند. 6در کشتزاری که از خود شان نیست درو می کنند و در تاکستان شریران خوشه می چینند. 7شبها برهنه و بدون لباس و رخت خواب در سرما می خوابند. 8در زیر باران کوهستان، تر می شوند و در بین صخره ها پناه می برند. 9اشخاص ظالم کودکان یتیم را از آغوش مادران شان می ربایند و اطفال فقیران را در مقابل قرض خود گرو می گیرند. 10این مردم مسکین برهنه و با شکم گرسنه محصول دیگران را حمل می کنند. 11در کارخانه ها روغن زیتون می کَشَند و شراب می سازند، بدون آنکه خود شان مزۀ آنرا بچشند. 12صدای ناله و فریاد ستمدیدگان و زخمیانِ در حال مرگ از شهر بگوش می رسد و کمک می طلبند، اما خدا به نالۀ آن ها توجه نمی کند.
13بعضی کسانی هستند که علیه نور تمرد می کنند؛ راه آن را نمی شناسند و در آن راه نمی روند. 14آدمکشان صبح وقت بر می خیزند تا مردم فقیر و محتاج را به قتل برسانند و منتظر شب می مانند تا دزدی و زنا کنند و می گویند: کسی ما را نمی بیند. 16شبها برای دزدی در خانه های مردم نقب می زنند و در ظرف روز خود را پنهان می کنند و روی روشنی را نمی بینند. 17شب تاریک برای آن ها مثل روشنی صبح است، زیرا سر و کار شان با وحشتِ تاریکی است.»
18«شخص شریر دستخوش سیل و طوفان می شود و مُلک و زمین او مورد لعنت خدا قرار می گیرد و بی ثمر می ماند. 19خشکی و گرما آب برف را تبخیر می سازد و گناهکاران در کام مرگ فرو می روند. 20حتی مادران شان هم آن ها را از یاد می برند و فراموش می کنند و اثری از آن ها باقی نمی ماند.
21به زنان بی اولاد آزار می رسانند و به بیوه زنان احسان نمی کنند. 22خدا با قدرت خود عمر زورمندان را طولانی می سازد. آن ها ظاهراً موفق به نظر می رسند، اما در واقع امیدی در زندگی ندارند. 23شاید خدا به آن ها در زندگی امنیت ببخشد و از آن ها حمایت کند، ولی همیشه مراقب اعمال آن ها است. 24برای مدتی موفق می شوند، لیکن بزودی مثل علف پژمرده می شوند و مانند خوشه های گندم قطع می گردند. 25حالا، آیا کسی می تواند سخنان مرا تکذیب کند و حقیقت آن را ثابت نماید؟»
25فصل بیست و پنجم
بِلدَد: انسان فانی چطور می تواند در نظر خدا پاک و بی عیب باشد
1آنگاه بِلدَد شوحی جواب داد: 2«سلطنت و هیبت از آن خدا است و در آسمان ها صلح را برقرار می کند. 3کسی نمی تواند شمارۀ فرشتگانی را که در خدمت او هستند، بداند. نور خدا بر همه کس و در همه جا می تابد. 4پس آیا یک انسان فانی می تواند در نظر خدا پاک و بی عیب باشد؟ 5حتی مهتاب و ستارگان در نظر او درخشنده و پاک نیستند. 6چه رسد به انسان خاکی و بنی آدمی که کِرمی بیش نیست.»
26فصل بیست و ششم
ایوب: عظمت خدا قابل تصور نیست
1ایوب جواب داد: 2«چه مددگاران خوبی برای منِ مسکین و بیچاره هستید. 3و با پندهای عالی و گفتار حکیمانه مرا متوجه حماقتم ساختید. 4چه کسی به این سخنان شما گوش می دهد و چه کسی این حرفها را به شما الهام کرده است؟»
5«ارواح مردگان، آبها و موجوداتی که در آن ها زندگی می کنند، در حضور خدا می لرزند. 6در دنیای اموات همه چیز برای او آشکار است و هیچ چیزی از نظر او پوشیده نیست. 7خدا آسمان را بر فضا پهن کرد و زمین را بی ستون معلق نگهداشته است. 8او ابر ها را از آب پُر می سازد و ابر ها از سنگینی آن نمی ترکد. 9روی تخت خود را با ابر می پوشاند و از نظرها پنهان می کند. 10او افق را بر روی اقیانوسها کشید و ذریعۀ آن سرحد تاریکی و روشنی را تعیین کرد. 11از نهیب او ستونهای آسمان به لرزه می آیند. 12با قدرت خود بحر متلاطم را آرام می سازد و با حکمت خود هیولای بحری را رام می کند. 13روح او آسمان ها را زینت داده است و دست او مار تیزرَو را هلاک کرده است. 14اینها فقط ذره ای از قدرت او و شمه ای از کارروائی های او است که ما می شنویم، اما هیچ کسی حتی قیاس کرده نمی تواند که خدا چقدر توانا و با عظمت است.»
27فصل بیست و هفتم
ایوب از خود دفاع می کند
1ایوب به کلام خود ادامه داده گفت: 2«به حیات خدای قادر مطلق که حق مرا تلف کرده و زندگی مرا تلخ و زار ساخته است، قسم می خورم 3که تا جان به تن دارم و تا زمانی که خدا به من نَفَس می دهد، 4حرف غلط از زبانم شنیده نشود و سخن دروغ نگویم. 5من هیچگاهی حرف شما را تصدیق نمی کنم و تا که بمیرم ادعای بیگناهی می نمایم. 6تا آخر عمر با پاکی و راستکاری و وجدان پاک زندگی می کنم.
7می خواهم که دشمنان من مثل شریران و بدکاران جزا ببینند. 8اگر خدا شخص شریر را هلاک کند و به زندگی اش خاتمه بدهد، چه امیدی برایش باقی می ماند؟ 9آیا خدا فریاد شان را در وقت سختی و مشکلات می شنود؟ 10آن ها باید از حضور قادر مطلق لذت ببرند و در همه اوقات از او کمک بخواهند. 11اجازه بدهید که من در بارۀ قدرت خدای قادر مطلق بی کم و کاست به شما معلومات بدهم. 12یقین دارم که خود شما هم تا اندازه ای از کارهای او آگاه هستید، پس چرا بیهوده سخن می گوئید؟»
13«این است سرنوشت مردم خطاکار و ظالم که خدای قادر مطلق برای شان تعیین فرموده است: 14این مردم دارای فرزندان زیاد می شوند، اما آن ها یا با شمشیر به قتل می رسند و یا از گرسنگی می میرند. 15کسانی هم که باقی بمانند در اثر مرض و بلا به زیر خاک می روند که حتی بیوه های شان هم برای آن ها گریه و ماتم نمی کنند. 16مردم خطاکار هرچند مثل ریگ دریا پول جمع کنند و بی اندازه لباس داشته باشند، 17اما عاقبت اشخاص نیک پول آن ها را مصرف می کنند و لباس های شان را می پوشند. 18آن ها خانه هائی می سازند که مثل تار عنکبوت و سایبان دشتبانان دوامی ندارند. 19آن ها ثروتمند به بستر می روند، اما وقتی بیدار می شوند و چشم باز می کنند، می بینند که ثروت شان از دست رفته است. 20سیلاب وحشت آن ها را فرا می گیرد و طوفان نیستی در شب آن ها را با خود می برد. 21باد شرقی آن ها را به هوا بلند می کند و از خانه های شان دور می سازد. 22با بیرحمی بر آن ها که در حال فرار هستند، می وزد. 23مردم بخاطر مصیبتی که بر سر آن ها آمده است، کف می زنند و آن ها را مسخره می کنند.»
28فصل بیست و هشتم
تلاش برای حکمت
1نقره از معدن استخراج می شود و طلا را در کوره تصفیه می کنند. 2آهن را از زمین و مس را از سنگ به دست می آورند. 3مردم در اعماق تاریکی تفحص می کنند و برای سنگهای معدنی به دورترین نقطۀ زمین به جستجو می پردازند. 4در دره هائی که پای بشر نرسیده است نقب می زنند و از طنابها خود را آویزان کرده به درون آن ها می روند. 5سطح زمین خوراک بار می آورد، در حالیکه در زیر هستۀ همین زمین آتش مذاب نهفته است. 6سنگهای زمین دارای یاقوت و طلا هستند. 7حتی پرندگان شکاری و عقابها آن معادن را نمی شناسند و ندیده اند. 8شیر و حیوان درندۀ دیگر در آن جاها قدم نزده اند. 9اما مردم سنگ خارا را می شکنند و کوهها را از بیخ می کنند، 10صخره ها را می شگافند و سنگهای نفیس را به دست می آورند. 11سرچشمۀ دریاها را می کاوند و اشیای نهفته را بیرون می آورند.
12اما حکمت را در کجا می توان یافت و جای دانش کجا است؟ 13انسان فانی راه آن را نمی داند و در دنیای زندگان پیدا نمی شود. 14اعماق اوقیانوسها می گویند: «حکمت نزد ما نیست و در اینجا پیدا نمی شود.» 15حکمت را نمی توان با طلا خرید و ارزش آن بیشتر از نقره است. 16گرانبهاتر از طلا و جواهرات نفیس است. 17طلا و الماس را نمی توان با حکمت برابر کرد و با جواهر و طلای نفیس تبادله نمی شود. 18ارزش حکمت بمراتب بالا تر از مرجان و بلور و گرانتر از لعل است. 19یاقوت کبود و طلای خالص را نمی توان با حکمت مقایسه کرد.
20پس حکمت را از کجا می توان به دست آورد و منشأ دانش کجا است؟ 21حکمت از نظر تمام زنده جانها پوشیده است و حتی پرندگان هوا آن را دیده نمی تواند. 22مرگ و نیستی ادعا می کنند که فقط آوازۀ آن را شنیده اند.
23تنها خدا راه حکمت را می شناسد و می داند که آن را در کجا می توان یافت. 24زیرا هیچ گوشۀ زمین از او پوشیده نیست و هر چیزی که در زیر آسمان است می بیند. 25خدا به باد قدرت وزیدن را می دهد و حدود و اندازۀ بحرها را تعیین می کند. 26به باران فرمان می دهد که در کجا ببارد و برق و صاعقه در کدام مسیر تولید شود. 27پس او می داند که حکمت در کجا است. او آنرا دید و آنرا بیان کرد؛ آنرا مهیا ساخت و تأیید فرمود. 28خدا به انسان گفت: «به یقین بدانید که ترس از خداوند حکمت واقعی است و پرهیز کردن از شرارت دانش حقیقی است.»
29فصل بیست و نهم
ایوب به دفاع خود ادامه می دهد
1ایوب به کلام خود ادامه داده گفت: 2«ای کاش دوران سابق و آن روزهائی که خدا نگهدار من بود، دوباره می آمد. 3درآن روزها نور او بر من می تابید و راه تاریک مرا روشن می کرد. 4آن وقت دوران کامرانی من بود و از دوستی خدا برخوردار بودم. 5خدای قادر مطلق با من بود و فرزندانم به دور من جمع بودند. 6پاهای خود را با شیر می شستم و از صخره ها برای من روغن زیتون جاری می شد. 7وقتی به دروازۀ شهر می رفتم و به چوکی خود می نشستم، 8جوانان به من راه می دادند و مو سفیدان بپا بر می خاستند. 9بزرگان شهر از حرف زدن باز می ایستادند و سکوت می کردند. 10حتی شخصیت های مهم با دیدن من خاموش می شدند و حرفی زده نمی توانستند. 11هر کسی که مرا می دید و سخنان مرا می شنید، از من تعریف و توصیف می کرد. 12زیرا من به داد مردم فقیر می رسیدم و به یتیمانِ بی کس کمک می کردم. 13کسانی که در حال مرگ بودند، برایم دعا می کردند و با کار ثواب دل بیوه زنان را خوش می ساختم. 14کارهای خود را از روی عدل و انصاف انجام می دادم. 15برای کورها، چشم و برای مردم لَنگ، پا بودم. 16از نیازمندان مثل یک پدر دستگیری می کردم و از حق بیگانه ها دفاع می نمودم. 17دندانهای مردم شریر را می شکستم و شکار را از دهن شان می ربودم.
18آرزو داشتم که بعد از یک عمر شاد و طولانی به آسودگی در آشیانۀ خود بمیرم. 19مثل درختی بودم که ریشه اش در آب می رسید و شاخه هایش با شبنم شاداب می شدند. 20همگی از من تمجید می کردند و قدرت و نیروی من روزافزون بود. 21همه به سخنان من گوش می دادند و از پندهای من استفاده می کردند. 22وقتی من سخنانم را تمام می کردم، کسی حرفی نمی زد. کلام من مثل قطرات شبنم بر آن ها می چکید. 23آن ها مثل دهقانی که چشم براه باران باشد، با شوق تمام منتظر شنیدن کلام من می بودند. 24وقتی دلسرد می شدند، با یک تبسم آن ها را دلگرم می ساختم و با روی خوش آن ها را تشویق می نمودم. 25در میان آن ها مثل پادشاه حکومت می کردم و در هنگام غم آن ها را تسلی می دادم.
30فصل سی ام
1اما حالا آنهائی که از من جوانتر هستند و عار داشتم که پدران شان با سگهای من از گله ام نگهبانی نمایند، مسخره ام می کنند. 2آن ها یک عده اشخاص تنبل بودند که کاری از دست شان پوره نبود. 3آنقدر فقیر و نادار بودند که از گرسنگی در بیابان می رفتند و زمین خشک آن را می کاویدند و ریشه و برگ گیاه را می خوردند. 5از اجتماع راند شده بودند و مردم با آن ها مثلیکه دزد باشند، رفتار می کردند. 6در غارها و حفره ها زندگی می کردند و در بین صخره ها پناه می بردند. 7مثل حیوان عر می زدند و در زیر بوته ها با هم جمع می شدند. 8حالا فرزندان شان مثل پدران خود بیکاره و بی نام و نشان هستند و از اجتماع طرد شده اند.
9اکنون آن ها به من می خندند و مرا بازیچۀ دست خود ساخته اند. 10از من نفرت می کنند به رویم تف می اندازند. 11چون خدا مرا درمانده و بیچاره ساخته است، آن ها به مخالفت من برخاسته اند. 12فتنه گران از هر سو به من حمله می کنند و اسباب هلاکت مرا مهیا کرده اند. 13راه مرا می بندند و به من آزار می رسانند و کسی نیست که آن ها را باز دارد. 14ناگهان از هر طرف بر من هجوم می آورند و بر سر من می ریزند. 15ترس و وحشت مرا فراگرفته و عزت و آبرویم برباد رفته است.
16حالا جانم بلب رسیده و رنجهای من پایانی ندارد. 17در شب استخوانهایم به درد می آیند و لحظه ای آرام قرار ندارم. 18از شدت سختی لباس هایم بدورم می پیچد و گلویم را تنگ ساخته است. 19خدا مرا در گِل و لای افگنده و در خاک و خاکستر پایمالم کرده است.
20پیش تو ای خدا، زاری و فریاد می کنم، اما تو به من جواب نمی دهی. در حضورت می ایستم، ولی تو به من توجه نمی نمائی. 21تو بر من رحم نداری و با قدرت به من جفا می کنی. 22مرا در میان تندباد می اندازی و در مسیر طوفان قرار می دهی. 23می دانم که مرا به دست مرگ، یعنی به سرنوشتی که برای همۀ زنده جانها تعیین کرده ای، می سپاری. 24چرا به کسیکه از پا افتاده است و برای کمک التماس می نماید، حمله می کنی؟ 25آیا من برای کسانی که در زحمت بودند، گریه نکردم و آیا بخاطر مردم مسکین و نیازمند غصه نخوردم؟ 26اما بجای خوبی بدی دیدم و بعوض نور تاریکی نصیبم شد. 27دلم پریشان است و آرام ندارم و به روز بد گرفتار شده ام. 28ماتم کنان در عالم تاریکی سرگردان هستم. در میان جماعت می ایستم و برای کمک فریاد می زنم. 29همنشین من شغال و دوست من شترمرغ شده است. 30پوست بدنم سیاه شده و به زمین می ریزد و استخوانهایم از شدت تب می سوزند. 31آواز چنگ من به ساز غم تبدیل شده است و از نَی من نوای ناله و صدای گریه می آید.
31فصل سی و یکم
بیگناهی و پاکی ایوب
1با چشمان خود عهد کرده ام که به هیچ دختری با نظر شهوت نگاه نکنم. 2چون می دانم که خدای قادر مطلق عامل این کار را چه جزا می دهد. 3او بر سر مردم شریر و بدکار از آسمان بلا و مصیبت را نازل می کند. 4او هر کاری که می کنم و هر قدمی که بر می دارم، می بیند.
5من هرگز به راه غلط نرفته ام و کسی را فریب نداده ام. 6می خواهم خدا خودش مرا با ترازوی عدالت بسنجد تا بیگناهی من ثابت شود. 7اگر از راه راست انحراف کرده باشم، یا دلم دنبال آنچه که چشمم خواسته است، رفته باشد و یا دستم به گناه آلوده شده باشد، 8آنوقت چیزی را که کاشته ام دیگران بخورند و همه محصولات من از ریشه کنده شوند.
9اگر دلم فریفتۀ زن مرد دیگر شده باشد یا من به دروازۀ زن همسایه کمین کرده باشم، 10پس زن من هم کنیز مرد دیگر و با او همبستر شود، 11زیرا این کار جنایت است و عامل آن سزاوار مجازات می باشد 12و مثل آتش سوزان جهنم می تواند همه چیز مرا از بین ببرد و محصول مرا ریشه کن سازد.
13اگر شکایت کنیز و غلام خود را علیه خود نشنیده و با آن ها از روی انصاف رفتار نکرده باشم، 14چطور می توانم با خدا روبرو شوم و وقتیکه از من بازخواست کند، چه جوابی می توانم به او بدهم. 15زیرا همان خدائی که مرا آفریده، کنیز و غلام مرا هم خلق کرده است.
16از کمک به مردم نادار و مسکین دریغ نکرده ام، بیوه زنی را در حال بیچارگی نگذاشته ام، 17نان خود را به تنهائی نخورده ام و همیشه با یتیمان گرسنه قسمت کرده 18و در سراسر عمر خود برای آن ها مثل پدر غمخوار و از کودکی راهنمای بیوه زنان بوده ام. 19اگر می دیدم که کسی لباس ندارد و از سرما در خطر است و یا شخص مسکینی برهنه بسر می برد، 20از پشم گوسفندانم لباس مهیا می کردم و به او می دادم تا از سردی هوا در امان بوده از صمیم دل برای من دعا کند و من برکت ببینم.
21اگر بخاطر اینکه در محکمه طرفدار دارم، حق یتیمی را پایمال کرده باشم، 22بازوی من از شانه قطع شود و دستم بشکند. 23چون من از مجازات و عظمت خدا می ترسیدم، هرگز جرأت نمی کردم که به چنین کاری دست بزنم.
24به طلا و نقره اعتماد و اتکاء نداشته ام 25و مال ثروت زیاد مایۀ خوشی من نبوده است. 26به آفتاب تابان و مهتاب درخشان دل نبسته ام. 27آن ها را نپرستیده و از دور نبوسیده ام. 28زیرا این کار هم یک عمل زشت است و اگر آن کار را می کردم، مستوجب مجازات می بودم، چون از خدای قادر مطلق منکر می شدم.
29هرگز از مصیبت دشمنان خوشی نکرده ام و از بلائی که بر سر شان آمده است، خوشحال نبوده ام. 30زبان خود را از گناه بازداشته و برای آن ها دعای بد نکرده ام. 31آنهائی که برای من کار می کنند هرگز گرسنه نبوده اند. 32هیچ بیگانه ای را نگذاشته ام که شب در سر سرک بخوابد و دروازۀ خانۀ من همیشه به روی مسافران باز بوده است. 33هیچگاهی مانند دیگران نکوشیده ام که گناهان خود را پنهان کنم 34و از ترس سرزنشِ مردم خاموش در خانه مانده و بیرون نروم.
35آیا کسی هست که به سخنان من گوش بدهد؟ من قسم می خورم که حقیقت را می گویم. بگذارید که خدای قادر مطلق جواب مرا بگوید و اتهاماتی را که دشمنانم علیه من وارد کرده اند نشان بدهد. 36من آن را بدوش خود می گیرم و تاج سر خود می سازم. 37او را از همه کارهائی که کرده ام، آگاه می کنم و با سرفرازی در پیشگاه او حضور می یابم.
38اگر زمینی را که در آن کشت می کنم، از مالک اصلی اش بزور گرفته باشم، 39و از محصول آن بدون قیمت خورده و باعث قتل مالک آن شده باشم، 40در آن زمین بعوض گندم خار و بجای جَو علف هرزه بروید.»
40پایان کلام ایوب.
32فصل سی و دوم
الیهو صحبت می کند
(۳۲: ۱ - ۳۷: ۲۴)
1آن سه دوست ایوب دیگر جوابی نداشتند که به او بدهند، زیرا خودش می دانست که گناهی ندارد. 2آنگاه شخصی به نام الیهو، پسر بَرَکئیلِ بوزی، از قبیلۀ رام، که در آنجا حاضر بود قهر شد، زیرا که ایوب خود را بیگناه می دانست و خدا را ملامت می کرد. 3او همچنین بر آن سه دوست ایوب خشمگین بود، زیرا آن ها جواب درستی نیافتند که ایوب را قانع ساخته متوجه سهو و خطایش کنند. 4الیهو صبر کرد و به ایوب جوابی نداد، چونکه دیگران از او بزرگتر بودند. 5ولی وقتی دید که آن ها خاموش ماندند، قهر شد.
6پس الیهو، پسر بَرَکئیلِ بوزی، رشتۀ سخن را به دست گرفته گفت: «چون من در سن و سال جوانتر از شما هستم، بنابران، ترسیدم که اظهار عقیده کنم. 7به خود گفتم که چون اینها بزرگترند و تجربه و دانش آن ها بیشتر است، باید آموزگار حکمت باشند. 8لیکن در واقع روحی که در انسان است و نَفَس خدای قادر مطلق به انسان حکمت می بخشد 9و داشتن حکمت مربوط به سن و سال نیست. 10پس حالا به من گوش بدهید تا نظریۀ خود را برای شما بیان کنم.
11من صبر کردم و بدقت به سخنان و دلایل شما گوش دادم، اما هیچ کدام شما نتوانستید جواب قانع کننده ای به ایوب بدهید و ثابت کنید که او گناهکار است. 13بدانید که حکمت انسان نمی تواند کسی را ملزم یا تبرئه کند؛ تنها خدا می تواند که گناهکار را بخاطر گناهش مقصر بداند. 14ایوب با شما صحبت می کرد نه با من. اگر مخاطب او من می بودم، طور دیگری به او جواب می دادم.
15شما دیگر جرأت ندارید که جوابی بدهید یا حرفی بزنید. 16و بخاطری که شما سکوت کرده اید، من نمی توانم خاموش بنشینم و چیزی نگویم. 17من می خواهم حرف خود را بزنم و عقیدۀ خود را بیان کنم، 18زیرا حرفهای زیادی برای گفتن دارم و دیگر نمی توانم صبر کنم. 19دل من مثل مَشک شراب پُر و نزدیک به کفیدن است. 20تا حرف نزنم آرام نمی گیرم، پس باید لب به سخن بگشایم. 21من از کسی طرفداری نمی کنم و از روی چاپلوسی حرف نمی زنم، 22زیرا اگر تملق و چاپلوسی کنم، خالقم به حیات من خاتمه می دهد.
33فصل سی و سوم
الیهو ایوب را سرزنش می کند
1حالا ای ایوب به سخنان من گوش بده. 2و می خواهم آنچه را ضرور است بر زبان بیاورم. 3کلام من از صمیم دل و صادقانه است و هر کلمۀ آن حقیقت محض است. 4زیرا روح خدا مرا سرشته و نَفَس قادر متعال به من حیات بخشیده است. 5اگر توانستی جواب مرا بده و دلایل خود را ارائه کن. 6من و تو در نظر خدا فرقی نداریم. او هردوی ما را از گِل سرشته است. 7پس تو نباید از من ترس و وحشت داشته باشی و من بر تو فشار نمی آورم.
8من شنیدم که تو گفتی: 9«من پاک هستم و خطائی نکرده ام. بی عیبم و گناهی ندارم. 10خدا بهانه می جوید تا گناهی در من بیابد و مرا دشمن خود می شمارد. 11پاهایم را به زنجیر می بندد و در هر قدم مراقب من است.»
12اما ایوب، من ترا قانع می سازم که تو اشتباه می کنی. خدا بزرگتر از همه انسانها است. 13چرا از خدا شکایت می کنی و می گوئی که او کارهای را که می کند به انسان آشکار نمی سازد. 14خدا به راههای مختلف با انسان تکلم می کند، اما کسی به کلام او توجه نمی نماید. 15در شب وقتی انسان در خواب عمیق فرو می رود، در رؤیا با او حرف می زند. 16گوشهای او را باز می کند. او را می ترساند و به او هوشدار می دهد 17که گناه نکند و مغرور نباشد، 18تا از آتش دوزخ و هلاکت نجات یابد. 19خدا انسان را با درد و بیماری سرزنش می کند. 20در اثر مرض، انسان اشتهای خود را از دست می دهد و از هر گونه غذا بدش می آید. 21گوشت بدنش ضایع می گردد و آنقدر لاغر می شود که از او فقط پوست و استخوان بجا می ماند. 22پایش به لب گور می رسد و به دنیای مردگان نزدیک می شود.
23اما اگر یکی از هزاران فرشتۀ خدا حاضر باشد و از او شفاعت نموده و بگوید که بیگناه است، 24آنگاه خدا بر او رحم کرده می فرماید: «آزادش کنید و نگذارید که هلاک شود، زیرا کفاره ای برایش یافته ام.» 25آنوقت گوشت بدنش مثل گوشت بدن یک طفل تازه و شاداب شده دوباره جوان و قوی می گردد. 26و هر وقتیکه بحضور خدا دعا کند، خدا دعایش را می پذیرد و او با سُرُور و خوشی به پیشگاه او حضور می یابد و خدا سعادت گذشته اش را به او اعاده می کند. 27بعد او سرود می خواند و به مردم می گوید: «من گناه کردم و از راه راست منحرف شدم، 28اما خدا گناهان مرا بخشید و مرا از مرگ و هلاکت نجات داد.»
29خدا به مراتب این کارها را برای انسان انجام می دهد، 30تا جان او را از هلاکت برهاند و از نور حیات برخوردارش سازد. 31ایوب، سخنان مرا بشنو و خاموش باش و به آنچه می گویم توجه کن. 32اما اگر چیزی برای گفتن داری، بگو. من می خواهم بشنوم و مایلم که اگر گفتارت درست باشد تصدیق کنم. 33در غیر آن خاموش باش و به من گوش بده تا به تو حکمت بیاموزم.»
34فصل سی و چهارم
الیهو در مورد عدالت سخن می گوید
1الیهو به سخنان خود ادامه داده گفت: 2«ای مردان دانا، به سخنان من گوش بدهید و ای عاقلان بشنوید! 3همانطوریکه مزۀ غذا با زبان احساس می شود، گوش هم سخنان را تشخیص می دهد. 4پس ما باید آنچه را که درست است انتخاب کنیم و چیزهای خوب را اختیار نمائیم. 5ایوب گفت: «من بیگناه هستم و خدا مرا از حق من محروم کرده است. 6باوجودیکه تقصیری ندارم، اما خدا مرا دروغگو می شمارد. گرچه خطائی از من سر نزده است، ولی زخمهای علاج ناپذیر در بدن خود دارم.»
7آیا کسی را دیده اید که مثل ایوب سخنان تمسخرآمیز بزند؟ 8او همنشین مردم شریر است و با اشخاص بد سر و کار دارد. 9او می گوید: «چه فایده که انسان رضامندی خدا را حاصل کند؟»
10ای کسانی که دارای عقل و شعور هستید سخنان مرا بشنوید. خدای قادر مطلق هرگز ظلم و بدی نمی کند. 11او هر کسی را مطابق اعمالش مکافات می دهد و هر انسان را طوریکه سزاوار است، مجازات می کند. 12خدای قادر مطلق بدی را نمی پسندد و بی عدالتی نمی کند. 13اختیار تمام دنیا در دست او است و با قدرت خود جهان را اداره می کند. 14اگر خدا اراده کند و روح و نَفَس خود را از انسان پس بگیرد، 15همۀ انسانها هلاک می شوند و به خاک بر می گردند.
16اگر شعور دارید گوش کنید که من چه می گویم. 17آیا کسی که از عدالت نفرت دارد، حکمرانی کرده می تواند؟ آیا می خواهی خدای عادل را محکوم کنی؟ 18خدا پادشاهان و حاکمان را که اگر بدکار و شریر باشند، محکوم می سازد. 19او از فرمانروایان طرفداری نمی کند و ثروتمندان را بر فقرا ترجیح نمی دهد، زیرا همگی را دست قدرت او خلق کرده است. 20انسان ناگهان نیمۀ شب می میرد و خدا در یک لحظه جان انسان را می گیرد و با یک اشاره قدرتمندترین انسانها را به دیار نیستی می فرستد. 21چشمان تیزبین او همه کارهای بشر را می بیند و هر قدم او را زیر نظر دارد. 22هیچ ظلمت و تاریکی نمی تواند اشخاص بدکار را از نظر خدا پنهان کند. 23خدا لزومی ندارد که برای داوری انسان وقتی را تعیین کند. 24او زورمندان را بدون تحقیق از بین می برد و دیگران را جانشین آن ها می سازد. 25زیرا او از تمام اعمال شان آگاه است و شبانگاه آن ها را سرنگون می کند. 26آن ها را در حضور همۀ مردم بخاطر کارهای بد شان مجازات می کند. 27زیرا که آن ها از راه خدا منحرف شده اند و از احکام او پیروی نمی کنند. 28آن ها چنان ظلمی در حق مردم مسکین و فقیر نمودند که خدا فریاد شان را شنید.
29اگر خدا نخواهد به کمک آن ها برسد، چه کسی می تواند از او ایراد بگیرد؟ اما او این کار را نمی کند، زیرا در آن صورت انسانها همگی ـ خواه یک فرد باشد یا یک ملت ـ عاجز می مانند. 30خدا اجازه نمی دهد که بدکاران بر مردم حکمرانی کنند و بر آن ها ظلم نمایند.
31ایوب، تو باید به گناهان خود در حضور خدا اعتراف نمائی و وعده بدهی که دیگر گناه نکنی. 32از خدا بخواه که گناهانت را به تو نشان بدهد و باید از کارهای بدی که کرده ای، دست بکشی. 33تو با کارهای خدا مخالفت می کنی و بازهم انتظار داری که او آنچه را که می خواهی برایت انجام بدهد. حالا خودت تصمیم بگیر نه من، و بگو که چه فکر می کنی. 34کسیکه عاقل است و شعور دارد و حرف مرا می شنود، تصدیق می کند 35که سخنان تو همه احمقانه اند و معنی ندارند. 36تو مثل اشخاص شریر حرف می زنی و باید جزا ببینی. 37تو با نافرمانی خود بر گناهانت می افزائی و در حضور همگی به خدا اهانت می کنی.»
35فصل سی و پنجم
الیهو غرور و خودخواهی را محکوم می کند
1الیهو به ادامۀ سخنان خود گفت: 2«ایوب، آیا جایز است که ادعا می کنی: «من در نظر خدا بی عیب هستم.» 3یا به خدا می گوئی: «اگر گناه کنم بر تو چه تأثیر دارد و چه فایده اگر گناه نکنم؟» 4من به تو و به دوستانت که همراه تو هستند، جواب می دهم. 5به آسمان نگاه کن و ببین که ابر ها چقدر بلند هستند. 6اگر گناه کنی، گناه تو چه صدمه ای به خدا می رساند؟ اگر خطاهای تو زیاد شوند، بر او چه تأثیر دارد؟ 7یا اگر پاک باشی چه فایده ای به او می رسانی و چه چیزی به او می بخشی؟ 8بدی و خوبی تو در انسانها تأثیر می کند.
9وقتی مردم ظلم می بینند، فریاد بر می آورند و می نالند و می خواهند که کسی به آن ها کمک کند. 10اما آن ها برای کمک به سوی خدائی که خالق شان است و در تیره ترین روزهای زندگی به آن ها امید می بخشد 11و آن ها را داناتر از حیوانات و پرندگان هوا ساخته است، رجوع نمی کنند. 12آن ها فریاد می زنند، اما خدا فریاد شان را نمی شنود، زیرا اشخاص مغرور و شریر هستند. 13فریاد شان سودی ندارد، چرا که خدای قادر مطلق نه فریاد آن ها را می شنود و نه به آن توجه می کند.
14تو می گوئی که خدا را دیده نمی توانی، اما صبر کن، او به دعوای تو رسیدگی می کند. 15تو فکر می کنی که خدا بدکاران را جزا نمی دهد و به گناه شان توجه نمی کند. 16این حرفها همه پوچ و بی معنی اند و تو از روی نادانی حرف می زنی.
36فصل سی و ششم
الیهو خوبی های خدا را تمجید می کند
1لحظه ای حوصله کن و آنچه را در مورد خدا می گویم بشنو. 3معلومات من وسیع است و به این وسیله می خواهم به تو ثابت کنم که خدا، خالق من، عادل است. 4من که در برابر تو ایستاده ام، دروغ نمی گویم و همه سخنان من عین حقیقت است.
5خدا واقعاً قادر است و کسی را ذلیل و خوار نمی شمارد. 6اشخاص شریر را زنده نمی گذارد و به داد مردم مظلوم می رسد. 7به مردمان نیک توجه دارد و آن ها را به تخت پادشاهی می نشاند و تا ابد سرفراز می سازد. 8اما اگر به مصیبتی گرفتار و اسیر شوند، 9خدا خطا و گناه شان را که از روی غرور کرده اند، به رخ آن ها می کشد. 10گوشهای شان را باز می کند تا هدایات او را بشنوند و از کارهای خطا دست بکشند. 11هرگاه آن ها از امر او اطاعت کنند و بندگی او را نمایند، در آنصورت در تمام عمر خود سعادتمند و خوشحال خواهد بود. 12اما اگر نافرمانی کنند با شمشیر کشته می شوند و در نادانی می میرند.
13آنهائی که خدا را نمی شناسند، همیشه خشمگین هستند و حتی در وقت هلاکت هم از خدا کمک نمی طلبند. 14در جوانی می میرند و عمر شان با ننگ و رسوائی ختم می شود. 15اما خدا رنجدیدگان را از سختی و زحمت نجات می دهد و در حقیقت وقتی که رنج می بینند گوشهای شان را باز می کند. 16خدا ترا از رنج و مصیبت رهانید و در جائی آورد که خوشبخت و آرام باشی و سُفرۀ ترا با نعمت های خود پُر کرد. 17اما حالا تو بخاطر شرارتت سزاوار مجازات هستی. 18پس احتیاط کن که مبادا با رشوت و ثروت از راه راست منحرف شوی. 19ناله و فریاد تو سودی ندارد و با قدرت خود نمی توانی از مصیبت رهائی یابی.
20در آرزوی فرا رسیدن شب مباش، چرا که شب وقت هلاکت ملتها است. 21به راه گناه مرو، زیرا بخاطر گناه بود که تو به این مصیبت ها گرفتار شدی. 22بدان که خدا، قادر متعال و معلمی است که همتا ندارد. 23کسی به او گفته نمی تواند که چه کند و یا او را متهم به بی عدالتی نماید.
الیهو عظمت خدا را بیان می کند
24مردم همیشه کارهای خدا را تمجید کرده اند و تو هم باید او را بخاطر کارهایش ستایش کنی. 25دست قدرت او را می توان از دور مشاهده کرد. 26ما عظمت خدا را به کلی درک کرده نمی توانیم و آغاز موجودیت او به کسی معلوم نیست. 27او آب را بصورت بخار به هوا می فرستد و از آن قطرات باران را می سازد. 28بعد ابر ها باران را به فراوانی برای انسان می ریزند. 29کسی نمی داند که ابر ها چگونه پهن می شوند و غرش رعد چطور از آسمان که خلوتگاه خدا است، بر می خیزد. 30می بینید که چگونه آسمان را با برق روشن می سازد، اما اعماق بحر همچنان تاریک می ماند. 31خدا رزق مردم را مهیا کرده به فراوانی به آن ها می دهد. 32برق را با دستهای خود می گیرد و به هدف می زند. 33رعد فرارسیدن طوفان را اعلام می کند و حیوانات هم از آمدن آن آگاه می شوند.
37فصل سی و هفتم
1طوفان دل مرا به لرزه می آورد و بشدت تکان می دهد. 2غرش صدای خدا را بشنوید و به زمزمه ای که از دهان او خارج می شود، گوش بدهید. 3او برق را به سراسر آسمان می فرستد و هر گوشۀ زمین را روشن می کند. 4بعد غرش صدای او همچون آواز با هیبت رعد به گوش می رسد و با صدای او تیرهای برق پیهم رها می شوند. 5به فرمان خدا کارهای عجیبی رخ می دهند که عقل ما از درک آن ها عاجز است. 6به برف امر می کند که بر زمین ببارد و وقتیکه بارش باران بر زمین شروع می شود، 7مردم دست از کار می کشند و متوجه قدرت او می شوند. 8حیوانات وحشی به بیشۀ خود می شتابند و در آنجا پناه می برند. 9طوفان از جنوب می آید و بادِ سرد از شمال. 10خدا بر آب بحرهای وسیع می دمد و آن را منجمد می سازد. 11ابر ها را از رطوبت پُر می کند و برق خود را بوسیلۀ آن ها به هر سو می فرستد. 12به فرمان او به همه جا حرکت می کنند و آنچه را که خدا اراده می فرماید، بجا می آورند. 13او باران را برای مجازات مردم یا بعنوان رحمت برای انسان و آبیاری زمین می فرستد.
14ای ایوب، بشنو و لحظه ای در بارۀ کارهای عجیب خدا تأمل کن. 15آیا می دانی که خدا چگونه ارادۀ خود را عملی می سازد و برق را چسان در بین ابر ها تولید می کند؟ 16آیا می دانی که چطور ابر ها در هوا معلق می مانند؟ اینها همه کارهای شگفت آور خدائی می باشند که در دانش و حکمت کامل است. 17وقتی زمین در اثر باد جنوب داغ می شود و لباسهایت از گرمی به تنت می چسپند، 18آیا تو می توانی مثل او، شکل آسمان را که همچون آئینه سخت است، تغییر بدهی؟ 19به ما یاد بده که به او چه بگوئیم، زیرا فکر ما نارسا است و نمی دانیم که چگونه با او صحبت کنیم. 20من جرأت آن را ندارم که با خدا حرف بزنم، زیرا می ترسم که کشته شوم.
21همانطوریکه نمی توانیم در وقتی که آسمان صاف و بی ابر باشد به نور درخشان آفتاب نگاه کنیم، 22به همان قسم نیز نمی توانیم به جلال با هیبت خدا که با شکوه تمام بر ما می درخشد، خیره شویم. 23خدای قادر مطلق آنقدر با عظمت است که ما حتی تصور کرده نمی توانیم. او در قدرت و عدالت بزرگ است و نسبت به همه از روی انصاف رفتار می کند و بر کسی ظلم روا نمی دارد. 24بنابران، همۀ انسانها از او می ترسند و او به کسانی که ادعای حکمت می کنند، توجه ندارد.»
38فصل سی و هشتم
خداوند به ایوب جواب می دهد
1آنگاه خداوند از میان گِردباد به ایوب جواب داد: 2«این کیست که با سخنان پوچ و بی معنی خود از حکمت من انکار می کند؟ 3حالا مثل یک مرد آماده شو و به سوالات من جواب بده. 4وقتی که اساس زمین را بنا نهادم تو کجا بودی؟ اگر می دانی به من بگو. 5آیا می دانی که چه کسی حد و وسعت آن را تعیین نمود؟ چه کسی و به چه ترتیب آن را اندازه کرد؟ 6ستونهای آن بر چه چیزی قرار دارند و چه کسی تهداب آن را گذاشت؟ 7در هنگام وقوع این چیزها ستارگان صبحگاهی سرود خوشی را با هم زمزمه کردند و فرشتگان آسمان فریاد شادمانی را سردادند.
8وقتیکه آب بحر از دل زمین فوران کرد چه کسی دروازه های آن را بست؟ 9این من بودم که روی بحر را با ابر پوشاندم و با تاریکی غلیظ قنداقش کردم. 10سرحدات آن را تعیین نمودم و با سواحل احاطه اش کردم. 11به بحر گفتم: «از اینجا پیشتر نروی و موجهای سرکش ات از این نقطه تجاوز نکنند.»
12آیا در سراسر عمرت به صبح فرمان داده ای که بدمد؟ آیا به شفق گفته ای که در موضعش پدید آید 13و کرانه های زمین را فرا گیرد تا روشنی صبح شریران را از بین بردارد. 14شفق، رنگ زمین را لاله گون می سازد و بسان لباس رنگ شده در می آورد. 15و روشنی روز نمایان شده، دست شریران را از بدکاری کوتاه می سازد.
16آیا چشمه های بحر را دیده ای یا به اعماق ابحار قدم گذاشته ای؟ 17آیا دروازه های دنیای تاریک مردگان را کشف کرده ای؟ 18آیا می دانی که زمین چقدر وسعت دارد؟ اگر می دانی به من جواب بده.
19آیا می دانی که سرچشمۀ نور در کجا است و تاریکی از کجا می آید؟ 20آیا می توانی حدود آن ها را بیابی و راهی را که به منشأ آن ها می رود، پیدا کنی؟ 21تو باید بدانی، زیرا سن تو بسیار زیاد است و در وقت پیدایش دنیا وجود داشتی.
22آیا در مخزنهای برف داخل شده ای و می دانی که ژاله در کجا ذخیره می شود؟ 23من آن ها را برای روز مصیبت و جنگ و محاربه انبار کرده ام. 24آیا می دانی که روشنی از کجا می تابد و باد شرقی از کجا می وزد؟
25چه کسی کانالها را برای سیل کنده و مسیر برق را ساخته است؟ 26چه کسی باران را به بیابانها و جاهای خشک و غیر مسکون می فرستد 27تا زمینهای متروک و بائر آبیاری شوند و علف بار آورند؟ 28آیا باران و شبنم پدر دارند؟ 29یخ را چه کسی تولید می کند و شبنم از کجا بوجود می آید؟ 30چه کسی آب را مثل سنگ به یخ تبدیل می کند و سطح بحر را منجمد می سازد؟
31آیا می توانی ستارگان پروین را بهم ببندی و رشتۀ منظومۀ جبار را بگشائی؟ 32آیا می توانی حرکت ستارگان را در فصل های مختلف اداره کنی و دُب اکبر را با اقمار آن هدایت نمائی؟ 33آیا از قوانین آسمان ها اطلاع داری و می توانی آن ها را در روی زمین تطبیق کنی؟
34آیا می توانی به ابر ها فرمان بدهی که سیل باران را بر سرت ببارند؟ 35آیا می توانی به برق امر کنی که در مسیر خود حرکت کند و برق به تو بگوید: «اطاعت می کنم»؟ 36چه کسی به انسان عقل و حکمت داد؟ 37چه کسی آنقدر دانش دارد که بتواند ابر ها را بشمارد و مشکهای آسمان را بر روی زمین خالی کند 38و خاک را بهم آمیخته از آن کلوخ بسازد؟
39آیا می توانی برای شیر شکار تهیه کنی و به او و چوچه هایش که در بیشۀ خود در کمین نشسته اند، خوراک بدهی؟ 41چه کسی برای زاغها که با شکم گرسنه به هر سو پرواز می کنند و چوچه های شان که در آشیانه برای غذا فریاد می زنند، خوراک مهیا می نماید؟
39فصل سی و نهم
1آیا می دانی که بُز کوهی چه وقت می زاید؟ آیا وضع حمل آهو را مشاهده کرده ای؟ 2آیا می دانی که چند ماه چوچۀ خود را در شکم حمل می کند و چه وقت آن را بدنیا می آورد؟ 3چه وقت از درد زایمان فارغ می شود و چه وقت می زاید؟ 4چوچه ها در صحرا بزرگ و قوی می شوند. بعد از پدر و مادر جدا شده دیگر بر نمی گردند.
5چه کسی به خرهای وحشی آزادی داد و آن ها را رها کرد؟ 6من بیابان را خانۀ شان و شوره زارها را مسکن شان ساختم. 7شور و غوغای شهر را دوست ندارند و صدای چوپان به گوش شان نمی رسد. 8دامنۀ کوهها چراگاه آن است و در آنجا در تلاش سبزه می باشند.
9آیا گاو وحشی می خواهد که خدمت ترا کند؟ آیا در کنار آخور تو می خوابد؟ 10آیا می توانی آن گاو را با ریسمان ببندی تا زمینت را قلبه کند؟ 11آیا به قوت زیادش اعتماد داری که کارهایت را به او حواله کنی؟ 12آیا باور می کنی که اگر او را بفرستی محصولت را می آورد و در خرمنگاه جمع می کند؟
13شترمرغ با غرور بال می زند، اما پرو بال آن طوری نیست که بتواند پرواز کند. 14شترمرغ به روی زمین تخم می دهد تا خاک آن را گرم نگهدارد. 15غافل از اینکه ممکن است کسی آن را زیر پا کند یا ذریعۀ کدام حیوان وحشی پایمال شود. 16با چوچه های خود با خشونت رفتار می کند که گوئی از خودش نیستند و به زحمتی که کشیده بی تفاوت است. 17زیرا خدا به او شعور نداده و او را از عقل محروم کرده است. 18اما هرگاه بالهای خود را باز کند و بدود، هیچ اسپ و سوارکار به او رسیده نمی توانند.
19آیا تو به اسپ نیرویش را داده ای؟ آیا تو گردنش را با یال پوشانده ای؟ 20آیا تو او را وادار می سازی که مثل ملخ جست و خیز بزند و شیهۀ مهیب بکشد؟ 21می بینی که چگونه با غرور سُم خود را بر زمین می کوبد و از نیروی خود لذت می برد و به جنگ می رود. 22ترس در دلش راه ندارد و بدون هراس با شمشیر مقابله می کند. 23از سرو صدای اسلحه و برق نیزه و گرز نمی ترسد. 24با شنیدن صدای نعرۀ جنگ، دیگر آرام نمی گیرد و با خشم و هیجان به میدان محاربه می شتابد. 25با هر صدای شیپور شیهه می کشد و از دور بوی جنگ به مشامش می رسد و فریاد و خروش فرماندهان، او را به هیجان می آورد.
26آیا به شاهین تو آموخته ای که چگونه پرواز کند و بالهای خود را به سوی جنوب بگشاید؟ 27آیا عقاب به فرمان تو آشیانۀ خود را بر فراز قلۀ بلند می سازد؟ 28ببین که چطور بالای صخره ها خانه می سازد و بر سنگهای تیز می نشیند. 29از آنجا شکار خود را زیر نظر می گیرد و چشمان تیزبینش از دور آن را می بیند. 30جائی که لاشه باشد، حاضر می شود و چوچه هایش خون آن را می مکند.»
40فصل چهلم
1خداوند به کلام خود افزوده فرمود: 2«ایوب، آیا هنوز هم می خواهی با خدای قادر مطلق مباحثه کنی؟ تو که از کارهای من ایراد می گیری، باید به من جواب بدهی.»
3ایوب به خداوند گفت: «من یک انسان حقیر و ناچیز هستم، چگونه می توانم به تو جواب بدهم. حالا دهان خود را می بندم، 5زیرا من حرفهای خود را زده ام و بار دیگر تکرار نمی کنم.»
6آنگاه خداوند از میان گِردباد به ایوب چنین جواب داد: 7«حالا مثل یک مرد آماده شو و به سوالات من جواب بده. 8آیا می خواهی مرا به بی عدالتی متهم سازی؟ تو مرا بی عدالت و خود را حق بجانب می دانی. 9آیا تو مثل من قدرت داری؟ آیا صدای تو مانند آواز رعد آسای من است؟ 10اگر چنین است خود را با جلال و شکوه زینت بده و با عزت و شوکت ملبس شو. 11خشم و غضب خود را بر مردم مغرور و متکبر بریز. 12به آن ها نظر کن و با یک نگاه آن ها را خوار و ذلیل ساز و بدکاران را در جائی که ایستاده اند، پایمال کن. 13تا در زیر خاک بروند و در دنیای مُردگان زندانی شوند. 14آنوقت من تصدیق می کنم که تو با زور بازوی خود می توانی ظفر یابی.
15به کرگدن نگاه کن. همانطوریکه ترا آفریدم او را هم آفریده ام. او مثل گاو علف می خورد. 16کمر پُر قدرت و شکم و عضلات نیرومند دارد. 17دُمش مانند درخت سرو راست است و رگ و پی رانش بهم بافته شده اند. 18استخوانهایش مثل لوله های برنجی و پاهایش مانند میله های آهنی اند.
19این حیوان یکی از عجیبترین مخلوقات من است. تنها من که آفرینندۀ او هستم می توانم مغلوبش کنم. 20کوهها برایش سبزه می رویاند و در صحرا با حیوانات وحشی بازی می کند. 21در زیر درختان سایه دار و در نَیستان ها و جبه زارها دراز می کشد. 22سایۀ درختان او را می پوشاند و بیدهای کنار جویبار او را احاطه می کند. 23از طغیان دریا نمی ترسد و اگر دریای اُردن بر سرش بریزد، نمی تواند آرامش او را برهم بزند. 24هیچ کسی نمی تواند به بینی او حلقه بیندازد و گرفتارش کند.
41فصل چهل و یکم
1آیا می توانی تمساح را با چنگک شکار کنی یا زبانش را با ریسمان ببندی؟ 2آیا می توانی بینی او را با ریسمان ببندی و الاشه اش را با چنگک سوراخ کنی؟ 3آیا پیش تو زاری می کند که به او آزار نرسانی؟ 4آیا با تو عهد می کند که همیشه خدمتگارت باشد؟ 5آیا می توانی با او مثل یک پرنده بازی کنی یا به گردنش تسمه انداخته به کنیزانت ببخشی؟ 6آیا ماهیگیران می توانند او را تکه تکه کنند و به تاجران بفروشند؟ 7آیا تیر در پوست او فرو می رود یا نیزۀ ماهیگیری سر او را سوراخ می کند؟ 8اگر به او دست بزنی، چنان غوغائی را برپا می کند که تا یادت باشد دیگر این کار را نکنی.
9هر کسی که بخواهد او را شکار کند از دیدنش وحشت می کند و جرأت خود را از دست می دهد. 10اگر تحریک شود آنقدر خشمگین می گردد که کسی جرأت نمی کند در برابر او بایستد. 11در تمام روی زمین کسی نیست که به او حمله کند و زنده بماند.
12دربارۀ اعضا و نیرو و هیبت جسمانی او دیگر چه بگویم. 13کسی نمی تواند پوست او را بشگافد یا جرأت کند که به دندانهای ترسناک او نزدیک شود و یا دهان او را باز کند. 15پشت او از پرده های زره مانند تشکیل شده است 16و این پرده ها آنچنان نزدیک و محکم بهم بافته شده اند که هیچ چیزی قادر نیست آن ها را از هم جدا نماید و حتی هوا هم نمی تواند در آن ها نفوذ کند. 18وقتی عطسه می زند، بخار آن در پرتو نور آفتاب می درخشد و چشمانش به آفتابی می مانند که هنگام صبح طلوع می کند. 19از دهانش شعله ها و جَرَقه های آتش بر می خیزند. 20از سوراخهای بینی اش مثل بخاری که از دیگ جوشان بر می خیزد، دود خارج می شود. 21نَفَس او آتش می افروزد و از دهانش شعلۀ آتش زبانه می کشد. 22نیروی او در گردنش جا دارد و هر که با او روبرو شود، وحشت می کند. 23طبقات گوشت بدنش سخت و محکم بهم چسپیده اند. 24دلش مانند سنگ زیرین آسیاب سخت است. 25وقتی از جا بر می خیزد، نیرومندان به وحشت افتاده و از ترس بیهوش می شوند. 26شمشیر، نیزه، تیر یا گرز در او اثر نمی کند. 27آهن برایش مثل کاه است و برنج مانند چوبِ پوسیده. 28تیر نمی تواند او را بگریزاند سنگ فلاخن مثل پَرِ کاه در او اثر نمی کند. 29گرز برای او مانند کاه است و به نیزه هائی که به سویش پرتاب می شوند، می خندد. 30پوست شکمش مثل تکه های تیکر تیز است و مانند پنجۀ خرمن کوب بر زمین شیار می زند. 31وقتیکه حرکت می کند بحر را مثل دیگ بجوش می آورد و مانند ظرف عطار بهم می زند. 32خط درخشانی بدنبال خود بر جای می گذارد و بحر از کف، سفید می شود. 33در روی زمین هیچ حیوانی مانند او بی باک نیست. 34او پادشاه حیوانات وحشی است و از همه جانوران برتر است.»
42فصل چهل و دوم
ایوب جواب می دهد
1آنگاه ایوب این چنین به خداوند جواب داد: 2«من می دانم که تو قادر به هر کاری هستی و هیچ کسی نمی تواند ترا از اراده ات باز دارد. 3تو پرسیدی: «چرا با سخنان بی معنی خود حکمت مرا انکار می کنی؟» من براستی از روی نادانی حرف زدم و نمی دانستم که چه می گویم. در بارۀ چیزهائی سخن گفتم که بالا تر از فهم من بودند. 4به من گفتی که سخنانت را گوش کنم و به سوال هائی که از من می کنی جواب بدهم. 5قبلاً گوش من در بارۀ تو چیزهائی شنیده بود، اما حالا چشم من ترا می بیند، 6بنابران، از خودم بدم می آید و در خاک و خاکستر می نشینم و توبه می کنم.»
دوستان ایوب سرزنش می شوند
7بعد از آنکه خداوند سخنان خود را با ایوب تمام کرد، به اَلیفاز تَیمانی فرمود: «من بر تو و دو دوستت قهر هستم، زیرا شما مثل بنده ام، ایوب در بارۀ من حرف درست نزدید. 8پس حالا هفت گوساله و هفت قوچ را گرفته پیش بنده ام، ایوب بروید و آن ها را جهت گناه خود بعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. آنگاه بندۀ من، ایوب برای تان دعا می کند و من دعایش را می پذیرم و گناه شما را می بخشم، زیرا که دربارۀ من مانند ایوب سخنان بجا نگفتید.»
9پس اَلیفاز تَیمانی، بِلدَد شوحی و صوفر نعماتی رفتند و همانطوریکه خداوند فرموده بود، عمل کردند و خداوند دعای ایوب را در حق شان مستجاب نمود.
دارائی ایوب دو چند اعاده می شود
10پس از آنکه ایوب برای دوستان خود دعا کرد، خداوند دو چندِ همه چیزهائی که ایوب قبلاً داشت به او باز گردانید. 11بعد همه برادران، خواهران و آشنایانش بخاطر مصیبتی که بر سر او آمده بود، برای تسلی پیش او آمدند و در خانه اش جشن گرفتند. هر کدام آن ها پول و انگشتر طلا به او هدیه دادند.
12خداوند در سالهای آخر عمر ایوب، بیشتر از اول به او برکت داد. او دارای چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هفت هزار جوره گاو و هزار خر ماده شد. 13او همچنین هفت پسر و سه دختر بنامهای یمیمه، قصیعه و قَرَن هفوک داشت. 15در تمام آن سرزمین هیچ زنی زیبائی دختران ایوب را نداشت و پدر شان به آن ها هم مانند برادران شان ارث داد.
16بعد از آن ایوب یکصد و چهل سال دیگر زندگی کرد و فرزندان و نواسه های خود را تا نسل چهارم دید 17و پس از یک عمر طولانی در سن پیری و سالخوردگی چشم از جهان بست.