مقدمه
کتاب دوم تواریخ ادامۀ کتاب اول تواریخ است. این کتاب ثبت وقایع را از سلطنت سلیمان آغاز می کند و کارهای مهم دوران سلطنت او مثل ساختن عبادتگاه و قصر سلطنتی با شکوه او را به تفصیل بیان می کند. برعلاوه این کتاب نقاط ضعیف سلطنت سلیمان را نیز شرح می دهد.
این کتاب با ذکر مطالبی در مورد شورش قبایل شمال، پادشاهان یهودا و سقوط اورشلیم که در سال ۵۸۶ ق.م. واقع شد، به پایان می رسد.
فهرست مندرجات:
سلطنت سلیمان: فصل ۱ - ۹
الف: سالهای اول پادشاهی سلیمان: فصل ۱
ب: ساختن عبادتگاه: فصل ۲ - ۷
ج: سالهای آخر پادشاهی سلیمان: فصل ۸ - ۹
شورش قبایل شمال: فصل ۱۰
پادشاهان یهود: فصل ۱۱ - ۳۶: ۱۳
سقوط اورشلیم: فصل ۳۶: ۱۴ - ۲۳
1فصل اول
سلیمان از خداوند طلب حکمت می کند
(همچنین در اول پادشاهان ۳: ۱ ـ ۱۵)
1سلیمان، پسر داود، پادشاه مقتدری شد. خداوند، خدای او همراهش بود و به او عظمت و قدرت بخشید. 2او تمام فرماندهان نظامی گروه های صد نفری و هزار نفری، قضات، رهبران قوم و رؤسای خانواده ها را فراخوانده همگی بر تپه ای که در جِبعون واقع بود رفتند، زیرا خیمۀ حضور خداوند که موسی، خدمتگار خداوند، آنرا در بیابان ساخته بود، در آنجا قرار داشت. 4(یک خیمۀ دیگر هم در اورشلیم بود که داود پادشاه آنرا ساخت و وقتیکه صندوق پیمان خداوند را از قریت یعاریم آورد در آن خیمه قرار داد.) 5برعلاوه، قربانگاه برنجی هم که بزل ئیل، پسر اوری، نواسۀ حور ساخته بود در همانجا در پیشروی خیمۀ حضور خداوند قرار داشت. 6آنگاه سلیمان بحضور خداوند در پیشروی آن خیمه رفت و در آنجا با مردم دیگر خداوند را عبادت نمود و یکهزار قربانی سوختنی بر آن قربانگاه برنجی تقدیم کرد.
7در همان شب خداوند آمد و به سلیمان فرمود: «چه می خواهی که برایت بدهم؟» 8سلیمان جواب داد: «تو همیشه با پدرم، داود مهربان بودی و حالا مرا بجای او به پادشاهی برگزیدی. 9ای خداوند، خدای من، به وعده ای که داده ای وفا کن، زیرا مرا بر مردمی که مثل ریگ بیابان بیشمار اند، پادشاه ساختی. 10پس حالا به من حکمت و معرفت عطا فرما تا بتوانم راهنمای مناسبی برای آن ها باشم، در غیر آن چگونه ممکن است که مردمی را به بزرگی قوم برگزیدۀ تو اداره کنم.» 11خداوند در جواب او فرمود: «چون آرزوی قلبی ات همین است و از من دارائی، ثروت، حشمت و یا مرگ دشمنانت را نخواستی و حتی عمر طولانی را برای خود طلب نکردی و در عوض حکمت و معرفت خواستی تا بر مردمی که من ترا پادشاه شان ساختم بدرستی حکومت کنی، 12بنابران، حکمت و معرفت به تو می بخشم. برعلاوه، به تو آن قدر ثروت، حشمت و عزت می دهم که هیچ پادشاهی، نه پیش از تو دیده و نه بعد از تو داشته باشد.»
ثروت و قدرت سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۱۰: ۲۶ ـ ۲۹؛ دوم تواریخ ۹: ۲۵ ـ ۲۸)
13بعد سلیمان از خیمۀ بالای تپه پائین آمد، جِبعون را ترک کرد و به اورشلیم رفت و در آنجا بر تخت سلطنت اسرائیل نشست. 14پس از مدتی یک سپاهی که متشکل از یکهزار و چهار صد عرادۀ جنگی و دوازده هزار سوار بود جمع کرد. یک عده را برای خود در اورشلیم نگهداشت و بقیه را در شهرهائی که برای عراده جات تعیین کرده بود، گماشت. 15در دوران سلطنت سلیمان نقره و طلا اهمیت سنگ را داشت و چوب سرو مثل چوب عادی فراوان بود. 16سلیمان تعداد زیاد اسپها را از مصر و سیسلی وارد می کرد. تاجران شاه آن ها را بصورت عمده و قیمت معین می خریدند. 17هر عراده را به قیمت ششصد مثقال نقره و یک اسپ را به قیمت یکصد و پنجاه مثقال نقره از مصر خریداری می کردند و بعضی از آن ها را به پادشاهان حِتیان و ارامیان دوباره می فروختند.
2فصل دوم
آمادگی برای تعمیر عبادتگاه
(همچنین در اول پادشاهان ۵: ۱ ـ ۱۸ و ۷: ۱۳ ـ ۱۴)
1سلیمان تصمیم گرفت تا عبادتگاهی بنام خداوند و یک قصر شاهی برای خود آباد کند. 2پس برای این منظور هفتاد هزار نفر را جهت حمل مصالح تعمیراتی، هشتاد هزار نفر را برای سنگتراشی در معدن سنگ و سه هزار و ششصد نفر را هم بغرض مراقبت و نظارت کارهای کارگران تعیین کرد.
3بعد این پیام را به حورام، پادشاه صور فرستاد: «همانطوریکه برای پدرم، داود چوب سرو مورد ضرورت ساختمان قصر او را برایش فرستادی، برای من هم ارسال کن. 4زیرا می خواهم عبادتگاهی برای اسم خداوند، خدای خود آباد کنم. آن بنا یک ساختمان مقدس خواهد بود که در آنجا خوشبوئی دود می کنیم، نان مخصوص را همیشه و قربانی های سوختنی را در هر صبح و شام، در روزهای سَبَت، در ماه نو و دیگر روزهای تقدیس شدۀ خداوند، خدای خود تقدیم می کنیم. این مراسم برای اسرائیل یک فریضۀ ابدی است از جانب خداوند. 5عبادتگاهی که من می خواهم آباد کنم یک عبادتگاه بزرگی خواهد بود، زیرا خدای ما از همه خدایان دیگر با عظمت تر است. 6اما چه کسی می تواند عبادتگاهی برای او بنا کند؟ زیرا که آسمان با همه پهنا و بزرگی آن گنجایش او را ندارد، پس من چطور می توانم عبادتگاه او را بسازم؟ من فقط قربانگاهی جهت دود کردن خوشبوئی برای او می سازم. 7بنابران، از تو خواهش می کنم تا شخصی را برای من بفرستی که در کارهای طلا، نقره، برنج و آهن و بافتن پارچه های ارغوانی، سرخ و لاجوردی مهارت داشته باشد، و همچنین به کسانی که در فن نقاشی و حکاکی آشنا باشند، احتیاج است تا با کارگران ما که در یَهُودا و اورشلیم هستند و پدرم، داود آن ها را تعیین کرده بود یکجا کار کنند. 8علاوتاً چوب سرو، صنوبر و صندل را هم از لبنان برایم بفرست، زیرا می دانم که کارگران تو در بریدن چوب و فن نجاری ماهر هستند و من کارگران خود را برای کمک آن ها می فرستم. 9ما به یک اندازۀ زیاد چوب ضرورت داریم، چون عبادتگاهی را که می خواهم آباد کنم بسیار بزرگ و بی نظیر خواهد بود. 10و من به کارگرانی که چوب را می بُرند، دو هزار تُن گندم، دو هزار تُن جَو، چهارصد هزار لیتر شراب و چهارصد هزار لیتر روغن می دهم.»
11حورام، پادشاه صور، در جواب او نامه ای به این مضمون نوشت: «از آنجا که خداوند به قوم برگزیدۀ خود محبت دارد، ترا بعنوان پادشاه شان انتخاب کرد، 12سپاس باد بر خداوند، خدای اسرائیل که آسمان و زمین را آفرید و به داود پادشاه چنین پسر حکیم، دانا و بامعرفت عطا فرمود تا عبادتگاهی برای خداوند و قصری برای خود آباد کند. 13اینک حورام آبی را که یک شخص ماهر و استاد با هنر است بخدمتت می فرستم. 14مادر او از مردم دان و پدرش از باشندگان صور است. او در کارهای طلا، نقره، برنج، آهن، سنگ و چوب و همچنین در رشتۀ بافندگی پارچه های کتان نفیس ارغوانی، سرخ و لاجوردی و در فن نقاشی، حکاکی و طراحی مهارت بسزائی دارد. او می تواند با کارگران تو و آقای من، پدرت داود پادشاه همکاری کند. 15در بارۀ گندم، جو، شراب و روغن که آقای من پیشنهاد کرد، می تواند آن ها را برای من بفرستد. 16من چوب مورد ضرورت را از کوههای لبنان قطع کرده، آنها را به هم پیوسته از طرف دریا به بندر یافا می فرستم و کارگران شما آنرا از آنجا گرفته به اورشلیم نقل بدهند.»
17بعد سلیمان احصائیۀ بیگانگانی را که در سرزمین اسرائیل زندگی می کردند (مطابق احصائیه ایکه قبلاً پدرش، داود گرفته بود) گرفت و معلوم شد که تعداد آن ها یکصد و پنجاه و سه هزار و ششصد نفر بود. 18از آن جمله هفتاد هزار نفر را برای حمل مواد تعمیراتی، هشتاد هزار نفر را در معدن کوهستان و سه هزار و ششصد نفر را برای مراقبت و نظارت کار کارگران تعیین کرد.
3فصل سوم
اعمار عبادتگاه
(همچنین در اول پادشاهان ۶: ۱ ـ ۳۸)
1سلیمان آباد کردن عبادتگاه خداوند را در ماه دوم سال چهارم سلطنت خود بر کوه موریا در اورشلیم شروع کرد. آنجا زمانی خرمنگاه اَرنانِ یبوسی بود، یعنی همان جائی که خداوند بر پدرش، داود ظاهر شد، بنابران، داود همانجا را برای عبادتگاه تعیین کرد.
3مساحت عبادتگاه خداوند را بطول سی متر و عرض ده متر بنا کرد. 4بَرَندۀ پیشروی عبادتگاه دارای ده متر طول و مساوی به عرض تعمیر عبادتگاه بود و شصت متر بلندی داشت. دیوارهای داخلی آنرا با طلای خالص ورق شانی کرد. 5سالون بزرگ آن را با چوب صنوبر پوشانده و با طلای خالص ورق شانی کرد و در آن نقشهای درختان خرما و حلقه های زنجیر را به کار بُرد. 6دیوار های آن را با سنگهای قیمتی تزئین کرد و طلائی را که در آن به کار بُرد طلای فروایم بود. 7دیوارها، آستانه ها، دروازه ها و چوکاتهای آن ها را با طلا ورق شانی و دیوارها را همچنین با تصاویر جانوران بالدار حکاکی کرد. 8جایگاه معین قدس الاقداس در عبادتگاه مساوی به عرض تعمیر بود، یعنی ده متر عرض و ده متر هم طول داشت. آن را هم با طلای خالص، به وزن بیش از بیست تُن پوشاند. 9وزن میخهای طلائی ششصد گرام بود. اطاق های فوقانی را هم با طلای خالص ورق شانی کرد.
10در قدس الاقداس عبادتگاه مجسمۀ دو کروب، یعنی فرشتۀ مقرب، را ساختند و با طلای خالص ورق شانی نمودند. 11مجموع طول بالهای هر دو فرشته ده متر بود. 12یک بال یک فرشته که دو و نیم متر طول داشت به دیوار اطاق و بال دیگر آن با بال فرشتۀ دیگر تماس داشت. 13فرشتگان بر پاهای خود ایستاده و روی شان بطرف داخل اطاق بود. 14یک پردۀ نازک کتانی، برنگ ارغوانی، سرخ و لاجوردی ساخت که با نقش فرشتگان مزین شده بود.
15برای پیش روی عبادتگاه دو ستون به ارتفاع هفده و نیم متر ساخت که تاج سر آن ها دو و نیم متر بلند بود. 16سر ستونها را با رشته هائی که دارای یکصد انار بودند، مزین کرد. 17بعد ستونها را در پیش روی عبادتگاه یکی را در سمت راست و دیگر آن را در سمت چپ عبادتگاه قرار داد. ستون طرف راست را یاکین و ستون سمت چپ را بوعز نامید.
4فصل چهارم
سامان و اثاثیۀ عبادتگاه
(همچنین در اول پادشاهان ۷: ۲۳ ـ ۵۱)
1بعد یک قربانگاه برنجی ساخت که ده متر طول و ده متر عرض و پنج متر بلندی داشت. 2سپس یک حوض مدور ریختگی ساخت که قطر آن پنج متر، بلندی آن دو و نیم متر و محیط آن پانزده متر بود. 3دورادور زیر لب حوض با نقش گاوها مزین شده و فاصلۀ بین هر گاو پنجاه سانتی متر بود. حوض و گاوها بصورت یک تکه ریخته شده بودند. 4حوض مذکور بر دوازده گاو قرار داشت. سه تای آن ها رو بطرف شمال، سه تا رو به مغرب، سه تا رو به جنوب و سه تای دیگر آن ها رو به مشرق داشتند. سر گاوها بطرف بیرون بود. 5ضخامت دیوار حوض هشت سانتی متر، لب آن به شکل لب پیاله و خود حوض بصورت گل سوسن ساخته شده بود که گنجایش بیشتر از شصت هزار لیتر آب را داشت. 6او همچنان ده حوضچه برای شستن گوشت قربانی ساخت که پنج تای آن ها را در سمت جنوب عبادتگاه و پنج تای دیگر آن ها را در سمت شمال قرار داد. از آب حوض بزرگ برای شستشوی کاهنان استفاده می شد.
7بعد ده شمعدان طلا را طبق مشخصات آن ها ساخت. پنج عدد آن ها را در طرف راست و پنج عدد دیگر آن ها را در طرف چپ عبادتگاه قرار داد. 8ده پایه میز هم ساخت و پنج پایۀ آن ها را به راست و پنج پایۀ دیگر آن ها را به چپ عبادتگاه گذاشت. او همچنان یکصد جام طلا ساخت.
9یک حویلی برای کاهنان و یک حویلی بزرگ دیگر برای مردم ساخت که دروازه های شان با برنج ورق شانی شده بودند. 10حوض بزرگ را در کنج جنوب شرقی عبادتگاه قرار داد.
11بعد حورام یک تعداد دیگ، خاک انداز و کاسه ساخت. سرانجام کارهای عبادتگاه خداوند را که سلیمان پادشاه به او سپرده بود به انجام رسانید. اشیائی که او ساخت اینها بودند: 12دو ستون؛ پیاله های تاجهای سر دو ستون؛ دو شبکه برای تزئین پیاله های تاجهای دو ستون؛ 13چهارصد انار که با دو رشته از بالای تاجها آویزان بودند؛ 14پایه ها و حوضچه های آن ها؛ 15حوض بزرگ و دوازده گاو زیر آن؛ 16دیگ، کاسه، خاک انداز، پنجه و سایر لوازم. تمام لوازم متذکره را حورام، به فرمایش سلیمان پادشاه، از برنج صیقلی شده ساخت.
17کار ریخته گری آن ها را، پادشاه در وادی دریای اُردن بین سُکُوت و صَرَده در قالب های گِلی انجام داد. 18مقدار برنجی را که سلیمان برای ساختن لوازم مذکور به کار برد به اندازه ای زیاد بود که وزن آن معلوم نشد.
19به این ترتیب سلیمان همه سامان و لوازم عبادتگاه خداوند را از قبیل قربانگاه طلائی، میزهای نان مقدس، 20شمعدانها و شمعهای طلائی با مشخصات آن ها برای قدس الاقداس عبادتگاه، 21گلها، چراغها، انبرها از طلای خالص؛ 22گُلگیرها، جامها، قاشقها و منقل ها ـ همه از طلای خالص ـ دروازۀ عبادتگاه، دروازۀ دخول قدس الاقداس و دروازه های سالون عبادتگاه را هم از طلا ساخت.
5فصل پنجم
1بعد از آنکه سلیمان همه کارهای عبادتگاه خداوند را تمام کرد، همه اشیائی را که پدرش، داود وقف کرده بود به آنجا آورد. طلا، نقره و سایر آلات را در خزانه های عبادتگاه گذاشت.
انتقال صندوق پیمان خداوند به عبادتگاه
(همچنین در اول پادشاهان ۸: ۱ ـ ۹)
2بعد سلیمان همه مو سفیدان، سرکردگان قبایل و رؤسای خانواده های قوم اسرائیل را در اورشلیم فراخواند تا صندوق پیمان خداوند را از شهر داود، یعنی سهیون به عبادتگاه بیاورند. 3پس تمام مردم اسرائیل در عید سایبانها در ماه هفتم در حضور شاه جمع شدند. 4وقتی همه مو سفیدان رسیدند، لاویان صندوق پیمان خداوند را برداشتند 5و همراه خیمۀ حضور خداوند با تمام سامان مقدسه به عبادتگاه آوردند. 6آنگاه سلیمان و همه مردم اسرائیل که در آنجا حضور داشتند در مقابل صندوق پیمان خداوند آنقدر گاو و گوسفند قربانی کردند که نمی شد آنرا حساب کرد. 7بعد کاهنان صندوق پیمان را بجای مخصوص آن در قدس الاقداس عبادتگاه آوردند و بزیر بالهای کروبیان، یعنی فرشتگان مقرب، قرار دادند، 8بطوریکه بالهای کروبیان بر صندوق پیمان و میله های حمل آن ها پهن بودند. 9میله های حمل صندوق پیمان آنقدر دراز بودند که انجام آن ها از پیشروی قدس الاقداس دیده می شدند، اما از بیرون دیده نمی شدند و تا به امروز بهمان وضع قرار دارند. 10در بین صندوق پیمان تنها دو لوحۀ سنگی قرار داشتند که موسی در حوریب در آن گذاشته بود، یعنی بعد از آنکه قوم اسرائیل کشور مصر را ترک کردند، خداوند در همانجا با آن ها پیمان بست.
جلال خداوند
11بعد کاهنان از جایگاه مقدس بیرون شدند و همگی یکجا و بدون رعایت نوبت مراسم طهارت را بجا آوردند. 12همه نوازندگان و سرایندگان لاوی، یعنی آساف، هیمان، یدوتون، پسران و برادران شان، همه ملبس به لباسهای نفیس کتانی با دایره و رباب و چنگ با همراهی یک صد و بیست کاهن سرنا نواز در سمت مشرق قربانگاه ایستادند و سرود حمد و سپاس خداوند را نواختند و این سرود را می خواندند: «خداوند را ستایش کنید چون او نیکوست و رحمت ابدی است.»
12آنگاه عبادتگاه خداوند پُر از ابر شد 14و کاهنان نتوانستند وظیفۀ خود را اجراء کنند، زیرا جلال خداوند عبادتگاه را پُر کرده بود.
6فصل ششم
خطابۀ سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۸: ۱۲ ـ ۲۱)
1آنگاه سلیمان گفت: «خداوند فرموده است که در تاریکی غلیظی ساکن می شوم. 2اما من برایت عبادتگاه مجللی آباد کرده ام، جائی که تا ابد در آن ساکن باشی.»
3بعد رو به طرف جمعیت کرد و تمام مردم اسرائیل بپا ایستادند. 4پادشاه از خداوند درخواست کرد که آن ها را برکت بدهد و گفت:
4«سپاس باد بر خداوند، خدای اسرائیل! او به وعده ای که بزبان خود به پدرم، داود داده بود، وفا کرد و به او فرمود: 5«از همان روزیکه قوم برگزیدۀ خود را از مصر بیرون آوردم، هیچ شهری را در هیچ یک از قبیلۀ اسرائیل انتخاب نکرده ام که در آن خانه ای برایم آباد شود، و هیچ شخصی را برنگزیدم که پیشوای قوم برگزیدۀ من، اسرائیل باشد. 6اما اورشلیم را انتخاب کردم تا بنام من یاد شود و داود را برگزیدم که پیشوای قوم من، اسرائیل باشد.»
7آرزوی قلبی پدرم، داود این بود که عبادتگاهی بنام خداوند، خدای اسرائیل بسازد. 8اما خداوند به داود فرمود: «چون در دل تو بود که عبادتگاهی برای اسم من بنا کنی، نیکو کردی که این را در دل خود نهادی، 9اما تو این کار را نخواهی کرد، بلکه پسرت که از نسل تو می آید، او کسی است که عبادتگاهی برای اسم من بنا می کند.»
10حالا خداوند به وعده ای که داده بود وفا کرد، زیرا من جانشین پدرم، داود شدم و قرار وعده، خداوند به من این افتخار را بخشید که بر تخت سلطنت اسرائیل بنشینم و عبادتگاهی بنام خداوند، خدای اسرائیل بسازم. 11و من در آنجا صندوقی را قرار دادم که در بین آن پیمانی وجود دارد که خداوند با قوم اسرائیل بسته بود.»
دعای سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۸: ۲۲ ـ ۵۳)
12بعد سلیمان در مقابل قربانگاه خداوند و در برابر قوم اسرائیل ایستاد و دستهای خود را بلند کرد. 13سلیمان در حویلی بیرون قربانگاهِ برنجی ساخته بود که طول و عرض آن دو و نیم متر و بلندی آن یک و نیم متر بود. او بالای آن رفت و در حضور جمعیت اسرائیل زانو زد، دستهای خود را بسوی آسمان بلند کرد 14و گفت:
14«ای خداوند، خدای اسرائیل! مثل تو خدای دیگری نه در آسمان و نه در زمین وجود دارد. به عهدت وفا می کنی و به بندگانت که از صمیم دل راه ترا دنبال می کنند، همیشه شفقت نشان می دهی. 15تو وعده ای را که به بنده ات، داود داده بودی عملی کردی. بلی، با زبانت وعده فرمودی و امروز با دست خود آنرا بجا آوردی. 16پس حالا ای خداوند، خدای اسرائیل وعدۀ دیگرت را هم که به بنده ات داود دادی عملی کن که فرمودی: «اگر اولاده ات براه راست بروند و فرایض مرا بجا آورند، همیشه یکی از آن ها پادشاه اسرائیل خواهد بود.» 17بنابران، ای خداوند، خدای اسرائیل، آن قولی را که به بنده ات داود دادی بگذار که بحقیقت برسد.
18اما آیا ای خدا، واقعاً با آدمیان بر روی زمین سکونت می کنی؟ آسمان و حتی بلندترین آسمان ها گنجایش حضور ترا ندارند، چه رسد به این عبادتگاهی که من برایت بنا کردم. 19اما ای خداوند، خدای من! به دعا و عرض این بنده ات گوش بده. به زاری و گریۀ این خدمتگارت توجه فرما و دعایش را که بدرگاه تو می کند قبول فرما. 20از تو می خواهم که شب و روز مراقب این عبادتگاه باشی، زیرا خودت فرمودی که نامت همیشه در آن خواهد بود. همچنان دعای مرا که رو بسوی این عبادتگاه می آورم، اجابت فرما. 21بلی، دعا و مناجات این بنده ات و قوم اسرائیل را که وقتی رو بسوی این عبادتگاه می آورند، از آسمان که جای سکونت تو است، بشنو و ما را ببخش.
22اگر شخصی متهم به گناهی شود و بر او قسم واجب گردد و آنگاه بیاید و در برابر این قربانگاه به بیگناهی خود قسم بخورد، 23پس عرض او را از آسمان بشنو؛ اگر گناهکار باشد جزایش بده و اگر بیگناه باشد او را ببخش.
24اگر مردم اسرائیل بخاطر گناه شان در مقابل تو، به دست دشمن شکست بخورند و آنگاه بیایند و به درگاه تو روی آورند؛ بنام پاک تو اعتراف نمایند و بحضور تو در این خانه دعا کنند، 25پس دعای قوم برگزیده ات را از آسمان بشنو، گناهان شان را بیامرز و آن ها را به این سرزمینی که به نیاکان شان بخشیدی، برگردان.
26وقتیکه دریچه های آسمان بسته شوند و بخاطر گناهی که مردم در مقابل تو کرده اند، باران نبارد و آنوقت بیایند، به این خانه روی آورند، بنام تو اعتراف کنند و از گناه خود که آن مصیبت را برای شان بار آورده است توبه کنند، 27پس دعای شان را از آسمان بشنو، گناهان بندگانت، مردم اسرائیل را ببخش، آن ها را براه راست هدایت کن و باران را بر این سرزمینی که آن را بعنوان ملکیت برای شان دادی، بفرست.
28هرگاه در این سرزمین قحطی و مرض بیاید، آفتی بر نباتات نازل شود، یا کِرم و ملخ پیدا شوند، یا دشمنان شان شهرهای شان را تصرف کنند و یا هر مشکل دیگری که داشته باشند، 29آنوقت اگر یکی یا همۀ قوم برگزیدۀ تو بخاطر غم و مصیبتی که دارند هر یک دست دعا و زاری را بسوی این عبادتگاه دراز کنند، 30پس از آسمان که جایگاه سکونت تو است بشنو و آن ها را ببخش. تو از دل همۀ آدمیان آگاه هستی. هر کس را مطابق اعمالش جزا بده 31تا از تو بترسند، تا آخر عمر در راه تو قدم بردارند و در این سرزمینی که تو به پدران شان بخشیدی، به پاکی و راستی زندگی کنند.
32به همین قسم، هرگاه یک شخص بیگانه که از جملۀ قوم برگزیدۀ تو، اسرائیل نباشد و بخاطر شهرت نام بزرگ، دست توانا و قدرت بازوی تو از یک کشور دوردست بیاید و رو بسوی این عبادتگاه دعا کند، 33از آسمان که جای سکونت تو است دعای او را بشنو و به تقاضا و نیاز او جواب بده تا همۀ مردم روی زمین تو را بشناسند، مثل قوم اسرائیل از تو بترسند و بدانند که این عبادتگاهی را که من آباد کرده ام، بنام تو یاد می شود.
34اگر قوم برگزیدۀ تو بفرمان تو بجنگ دشمنان بروند ـ در هر جائیکه باشند ـ و رو بسوی شهر اورشلیم که تو آن را برگزیدی و این عبادتگاهی که من بنام تو آباد کرده ام دعا کنند، 35دعای شان را بشنو و آن ها را پیروز گردان.
36اگر در مقابل تو گناه کنند، زیرا انسانی نیست که گناه نکند، و تو بر آن ها قهر شوی و ایشان را به دست دشمنان شان بسپاری و دشمنان آن ها را به سرزمین های دور و یا نزدیک اسیر ببرند، 37هرگاه از کردۀ خود پشیمان شوند و توبه کنند و از آن جاهائی که در اسارت بسر می برند بدرگاه تو دعا و زاری کنند و بگویند: «ما گناه کرده ایم و کار زشتی از ما سر زده است.» 38اگر به تمامی دل و جان توبه کنند و رو بسوی این سرزمین که تو به اجداد شان بخشیدی و این عبادتگاهی که من بنام تو آباد کرده ام دعا کنند، 39پس زاری و دعای شان را از آسمان که مسکن مقدس تو است بشنو، بداد شان برس و آن ها را که در برابر تو گناه کرده اند ببخش.
40حالا ای خدای من، بر ما نظر داشته باش و دعا و مناجات ما را که در اینجا بحضور تو می کنیم قبول فرما! 41پس ای خداوند، خدا، برخیز و با صندوق پیمان که مظهر قوّت تو است، به مکان حضور خویش وارد شو. ای خداوند، خدا، کاهنانت با لباس نجات و رستگاری ملبس باد! مقدسانت از نیکویی تو شادمانی کنند. 42ای خداوند، خدا، این بندۀ برگزیده ات را ترک مکن! محبت خود را که به بنده ات، داود داشتی بخاطر داشته باش.»
7فصل هفتم
وقف عبادتگاه
(همچنین در اول پادشاهان ۸: ۶۲ ـ ۶۶)
1بعد از آنکه سلیمان دعای خود را تمام کرد، آتشی از آسمان فرود آمد و قربانی های سوختنی و هدایا را سوختاند و جلال خداوند عبادتگاه را پُر کرد. 2بنابران، کاهنان نتوانستند به عبادتگاه خداوند داخل شوند. 3وقتی مردم اسرائیل دیدند که آتش از آسمان پائین می آید و جلال خداوند را بر عبادتگاه مشاهده کردند، روی خود را بر سنگفرش نهادند، خداوند را سجده کردند، ثنا فرستادند و گفتند: «او نیکوست و رحمت او ابدی است.» 4بعد پادشاه و همه مردم اسرائیل بحضور خداوند قربانی تقدیم کردند. 5و سلیمان پادشاه بیست و دو هزار گاو و یکصد و بیست هزار گوسفند را قربانی کرد و با این مراسم پادشاه و همه مردم، عبادتگاه را برای خداوند وقف کردند. 6کاهنان هم به وظایف خود مشغول شدند. همچنین لاویان با آلات موسیقی که داود پادشاه ساخته بود، سرود حمد خداوند را نواختند و خواندند: «محبت او پایدار و ابدی است.» در مقابل آن ها کاهنان، در حالیکه تمام مردم اسرائیل ایستاده بودند، سرنا می نواختند.
7سلیمان وسط حویلی پیشروی، عبادتگاه را تقدیس کرد و در آنجا قربانی سوختنی، دُنبه و چربی و قربانی سلامتی تقدیم کرد، زیرا قربانگاه برنجی که سلیمان ساخته بود گنجایش آنهمه قربانی های سوختنی و هدایای آردی و چربی را نداشت.
8سلیمان و قوم اسرائیل مراسم عید سایبانها را برای هفت روز تجلیل کردند. یک گروه بزرگ مردم از سرحد حمات تا دریای مصر، در آن مراسم شرکت نمودند. 9آن ها هفت روز را برای تبرک قربانگاه و هفت روز دیگر را برای عید صرف کردند و در روز هشتم جشن دیگری برپا نمودند 10در روز بیست و سوم ماه هفتم، مردم را به خانه های شان فرستاد و همه بخاطر نیکویی خداوند به داود، سلیمان و قوم اسرائیل، شادمان و خوشحال بودند.
خدا بار دیگر بر سلیمان ظاهر می شود
(همچنین در اول پادشاهان ۹: ۱ ـ ۹)
11به این ترتیب، سلیمان بنای عبادتگاه خداوند و قصر شاهی را تمام کرد و همه نقشه ها و کارهای آن دو بنا را با موفقیت کامل به انجام رسانید. 12یک شب خداوند بر سلیمان ظاهر شد و به او فرمود:
12«من دعایت را شنیدم و این جا را برای اجرای مراسم قربانی انتخاب کردم. 13هرگاه دریچه های آسمان را ببندم که باران نبارد، یا به ملخ ها امر کنم که محصولات زمین را بخورند و یا مرض را در بین مردم بفرستم، 14اگر مردم نام مرا یاد کنند، سر تواضع خم نمایند، دست دعا بلند کنند، طالب دیدار من باشند و از راه خطا برگردند، آنوقت من از آسمان می شنوم، گناهان شان را می بخشم و زمین شان را حاصلخیز می سازم. 15از این ببعد چشمان من همیشه باز و گوشهایم برای شنیدن دعائیکه در این جا کرده می شود شنوا خواهند بود. 16این عبادتگاه را برگزیدم و تقدیس کردم تا به ابد بنام من یاد شود. چشم و دل من همیشه به این عبادتگاه خواهد بود.
17و تو هم اگر مثل پدرت، داود راه مرا دنبال کنی و همه احکام، اوامر و فرایض مرا بجا آوری، 18آنگاه من تخت ترا برقرار می سازم و مثلیکه به پدرت داود گفتم: «از اولاده ات همیشه یک نفر پادشاه اسرائیل خواهد بود»، به تو هم همین وعده را می دهم.
19اما اگر شما براه راست نروید، احکام و اوامری را که به شما داده ام بجا نیاورید و خدایان بیگانه را سجده و پرستش کنید، 20آنوقت من شما را از این سرزمین بیرون می رانم و این عبادتگاه را که بنام خود تقدیس کرده ام ترک می کنم و آنرا در میان همۀ ملتها ضرب المثل و مسخرۀ عام می سازم، 21و هر کسیکه از پیش این عبادتگاه مجلل بگذرد با تعجب سوال کند: «چرا خداوند این بنا را به این حال رقت بار درآورده است؟» 22و جواب آن این خواهد بود: «بخاطریکه آن ها خداوند، خدای پدران خود را که آن ها را از مصر بیرون آورد، ترک نمودند و دنبال خدایان غیر رفتند و آن ها را پرستش و سجده کردند، بنابران، خداوند این مصیبت را بر سر شان آورد.»»
8فصل هشتم
کارهای دیگر سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۹: ۱۰ ـ ۲۸)
1در اخیر سال بیستم، بعد از آنکه سلیمان عبادتگاه خداوند و قصر خود را ساخت، 2کار دیگری که کرد آبادی دوبارۀ شهرهائی بود که حورام به او داده بود و او مردم اسرائیل را در آن شهر ها جا داد. 3بعد سلیمان به حمات صوبه حمله کرد و آنرا تصرف نمود. 4سپس شهر تَدمور را در بیایان و شهرهای دیگری هم برای ذخیره آباد کرد. 5او همچنین بیت حورون بالا و بیت حورون پائین را بنا نمود که هر دوی آن ها شهر های مستحکم و دارای دروازه ها با پشت بندهای فولادی بودند. 6بَعلَت و دیگر شهرهای ذخیره، مراکز نقلیه و شهرهائی هم برای نگهداری عرابه ها و اسپها آباد کرد. خلاصه سلیمان هر چه می خواست در اورشلیم، لبنان و سراسر قلمرو خود آباد کرد.
7سلیمان مردمان غیر اسرائیلی، یعنی باقیماندۀ حِتیان، اموریان، فِرزِیان، حویان و یبوسیان را به کار اجباری گماشت که تا به امروز از آن ها همان کار را می گیرند. 9اما از اسرائیل کسی را به بیگاری نمی گرفت، بلکه از آن ها بحیث عسکر، مأمور و قوماندان های نقلیه و سوار کار می گرفت. 10دوصد و پنجاه نفر از آن ها مأمورین عالیرتبۀ دولتی بودند که ادارۀ امور کشور را به دست داشتند.
11سلیمان دختر فرعون را از شهر داود به قصری که برایش ساخته بود آورد، زیرا گفت: «زن من نباید در قصر داود، پادشاه اسرائیل زندگی کند، چون هر جائیکه صندوق پیمان خداوند در آنجا داخل شده است، مقدس می باشد.»
12بعد سلیمان بر قربانگاهی که در پیش روی بَرَندۀ عبادتگاه ساخته بود، 13نظر به مقتضای هر روزِ خاص و بر حسب هدایتی که موسی داده بود، در روزهای سَبَت، ماه نَو، عیدهای سه گانۀ سال، یعنی عید نان فطیر، عید هفته ها و عید سایبانها، قربانی های سوختنی برای خداوند تقدیم کرد. 14طبق هدایت پدر خود، داود کاهنان را به وظایف معین شان گماشت. همچنین لاویان را تعیین کرد تا سرود روحانی بخوانند و به کاهنان در وظایف روزمرۀ شان کمک کنند. دروازه بانان را بر حسب فرقه های شان برای نگهبانی دروازه های مختلف مقرر کرد، زیرا که داود، مرد خدا چنین امر کرده بود. 15ایشان تمام مقرراتی را که پادشاه دربارۀ کاهنان و لاویان و دربارۀ امور خزانه داده بود، با دقت کامل رعایت می کردند.
16به این ترتیب، سلیمان کارهای خود را، از روزیکه تهداب عبادتگاه را نهاد تا اکمال بنای آن، موفقانه به انجام رسانید و عبادتگاه خداوند تکمیل شد.
17بعد سلیمان به شهرهای عَصیون حابر و ایلوت، دو شهر ساحلی ادوم، رفت. 18حورام به دست مأمورین خود یک تعداد کشتی و کارکنانی را که در دریانوردی مهارت داشتند فرستاد. آن ها با مأمورین سلیمان به اوفیر رفتند و از آنجا بیش از پانزده تُن طلا را بار کرده برای سلیمان بردند.
9فصل نهم
ملاقات ملکۀ سبا با سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۱۰: ۱ ـ ۱۳)
1چون آوازۀ شهرت سلیمان بگوش ملکۀ سبا رسید، با شان و شوکت بسیار و کاروان شترهای حامل عطریات، طلا و جواهرات به اورشلیم آمد تا با سوالات پیچیده او را امتحان کند و مسایل خود را با او در میان گذارد. 2سلیمان به همه سوالات او جواب داد همه چیز را بی پرده و آشکارا برای او بیان کرد. 3و ملکۀ سبا از حکمت و دانش سلیمان و از دیدن قصری که آباد کرده بود، 4اقسام غذائی که بر سر میز بودند، تعداد مأمورین او که در آن مجلس حضور داشتند، خدمتگاران و ساقیان او با لباس فاخر و قربانی هائی که در عبادتگاه خداوند تقدیم کرد، بسیار تعجب نمود.
5ملکه به پادشاه گفت: «آوازۀ کارروائی ها و حکمت ترا که در کشور خود شنیده بودم همه حقیقت دارند، 6اما تا همه را بچشم خود ندیدم باور نمی کردم، و حالا می بینم که حتی نیم اینهمه جلال و شوکتی را که تو داری به من نگفته بودند. 7خوشا بحال این ملت تو! خوشا بحال خدمتگارانت که همواره کمربستۀ خدمتت هستند و از حکمت تو مستفید می شوند! 8سپاس باد بر خداوند، خدای تو که از تو خوشنود است و ترا بر تخت خود نشاند تا پادشاه خداوند، خدای خود باشی. چون خدایت به قوم اسرائیل محبت دارد و ارادۀ او این بود که آن ها برای همیشه ساکنین این سرزمین باشند و ترا بعنوان پادشاه آن ها برگزید تا از عدالت و مساوات برخوردار گردند.»
9بعد ملکه به پادشاه در حدود چهار تُن طلا، مقدار زیادی از عطریات و جواهرات داد که تا آن زمان چنان عطریاتی در آن کشور دیده نشده بود.
10برعلاوه نمایندگان حورام و مأمورین سلیمان با طلائیکه از اوفیر آوردند چوب صندل هم وارد کردند. 11پادشاه از آن چوب صندل زینه برای عبادتگاه خداوند و قصر سلطنتی ساخت. همچنان از آن چوب یک تعداد چنگ و رباب ساخت که مثل آن ها قبلاً در سرزمین یَهُودا وجود نداشت.
12سلیمان پادشاه همه چیزی را که ملکۀ سبا می خواست به او داد و تحفه های دیگری هم بیشتر از آنچه که ملکۀ سبا برایش آورده بود به او داد. بعد ملکه آنجا را ترک کرد، با همه خدمه و حشمت به وطن خود برگشت.
ثروت و حکمت سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۱۰: ۱۴ ـ ۲۵)
13وزن طلائیکه سلیمان در ظرف یک سال دریافت کرد بالغ بر بیست و سه تُن بود. 14برعلاوه تاجران، سوداگران، پادشاهان عرب، والیان کشور هم نقره و طلا برای او آوردند. 15سلیمان پادشاه از آن طلا دو صد سپر بزرگ و سه صد سپر کوچک ساخت. برای ساختن هر سپر بزرگ ششصد مثقال طلا و برای ساختن سپر کوچک سه صد مثقال طلا به کار برد و همۀ آن ها را در قصر جنگل لبنان قرار داد.
17پادشاه همچنان تخت بزرگی از عاج ساخت و آنرا با طلای خالص ورق شانی کرد. 18آن تخت شش پَتَه داشت و دارای پای اندازی از طلا و به خود تخت پیوست بود. چوکی آن بازودار و در پهلوی هر بازو مجسمۀ یک شیر قرار داشت. 19دوازده شیر دیگر بر شش پتۀ زینه، یعنی در هر طرف زینه یک شیر ایستاده بود. نظیر آن تخت در هیچ سلطنتی دیده نمی شد.
20ظروف نوشیدنی پادشاه و همچنین ظروف تالار قصر جنگل لبنان همه از طلای خالص ساخته شده بودند. در دوران سلطنت سلیمان نقره ارزشی نداشت، 21زیرا کشتی های شاه هر سه سال یک مرتبه با دریا نوردان حورام به ترشیش می رفتند و طلا، نقره، عاج، میمون و طاؤس می آوردند.
22به این ترتیب، سلیمان پادشاه در ثروت و حکمت از همه پادشاهان دیگر برتر بود. 23همه سلاطین روی زمین آرزو داشتند که در حضور سلیمان باشند و از حکمت خداداد او مستفید شوند. 24هر کدام آن ها سال بسال تحفه های فراوان از قبیل آلات نقره ئی و طلائی، البسه، اسلحه، ادویه، عطریات، اسپ و قاطر برای او می آوردند.
25سلیمان چهار هزار طویله برای اسپها و عرابه های خود داشت. او همچنین دارای دوازده هزار سوار بود و آن ها را در اورشلیم نگه می داشت و بقیه را در شهرهای دیگر. 26او بر همه پادشاهان نواحی دریای فرات تا کشور فلسطینی ها و سرحد مصر حکمرانی داشت. 27در زمان سلیمان نقره مثل سنگ ناچیز و چوب سرو مانند چوب چنارِ دامنه های کوهستان یَهُودا فراوان بود. 28برای سلیمان اسپها را از مصر وارد می کردند.
وفات سلیمان
(همچنین در اول پادشاهان ۱۱: ۴۱ ـ ۴۳)
29بقیۀ وقایع دوران سلطنت سلیمان، از اول تا آخر، در کتاب تاریخ ناتان نبی، نبوت اخیای شیلونی و در رؤیای یَعدوی پیغمبر (که در آن راجع به یَرُبعام پسر نباط هم اشاره شده است) ثبت شده اند. 30سلیمان مدت چهل سال پادشاه اسرائیل در اورشلیم بود. 31بعد سلیمان درگذشت و با پدران خود پیوست و پسرش رَحُبعام جانشین او شد.
10فصل دهم
شورش مردم اسرائیل
(همچنین در اول پادشاهان ۱۲: ۱ ـ ۲۰)
1رَحُبعام به شکیم رفت، زیرا تمام قوم اسرائیل برای مراسم تاجپوشی او جمع شده بودند. 2در عین حال یَرُبعام، پسر نباط که از دست سلیمان به مصر فرار کرده بود، هنوز هم در آنجا بسر می برد. چون از جریان خبر شد، از مصر برگشت. 3پس مردم او را فراخوانده یکجا پیش رَحُبعام رفتند و به او گفتند: 4«پدرت یوغ سنگینی را بر دوش ما گذاشته بود، پس اگر می خواهی ما خدمتگار تو باشیم، تو باید کار سخت و یوغ سنگین پدرت را از سر ما آسان و سبک کنی.» 5او به آن ها گفت: «برای من سه روز مهلت بدهید بعد دوباره پیش من بیائید.» مردم قبول کردند و براه خود رفتند.
6آنگاه رَحُبعام با مو سفیدان قوم که قبلاً مشاورین پدرش بودند مشوره کرد و از آن ها پرسید: «نظریۀ شما چیست؟ چه جوابی به آن ها بدهم؟» 7آن ها گفتند: «اگر با مردم به مهربانی رفتار کنی، آن ها را از خود راضی سازی و حرف خوب به آن ها بزنی، آنوقت آن ها همیشه خدمتگار تو خواهند بود.» 8اما رَحُبعام به مشورۀ بزرگان گوش نداد و از جوانانی که با او یکجا بزرگ شده بودند مصلحت خواست 9و پرسید: «به این مردمی که به من گفتند: بار سنگینی را که پدرت بردوش ما گذاشت سبک بساز. چه جوابی بدهم؟» 10آن ها جواب دادند: «به آنهائی که به تو گفتند: بار سنگین پدرت را از دوش ما سبک بساز. اینطور جواب بده: انگشت کوچک من ضخیمتر از کمر پدرم است و 11یوغ سنگینی را که پدرم بر دوش شما گذاشت من آنرا سنگینتر می کنم. پدرم شما را با قمچین سرزنش کرد و من شما را با گژدم تنبیه می کنم.»
12یَرُبعام و مردم، قراریکه شاه به آن ها گفته بود، در روز سوم پیش او آمدند. 13پادشاه به آن ها جواب سخت داد و مشورۀ مو سفیدان را فراموش کرد 14و به مردم طبق نظریۀ جوانان جواب داد و گفت: «یوغ سنگینی را که پدرم بر دوش شما گذاشت من سنگینترش می سازم. پدرم شما را با قمچین سرزنش کرد، ولی من شما را با گژدم تنبیه می کنم.» 15به این ترتیب پادشاه به تقاضای مردم گوش نداد، زیرا خواست خدا همین بود تا آنچه را که خداوند قبلاً بوسیلۀ اخیای شیلونی در بارۀ یَرُبعام، پسر نباط پیشگوئی فرموده بود، عملی سازد.
16بنابران، چون مردم دیدند که پادشاه درخواست آن ها را رد کرد در جواب او گفتند: «ما با داود سروکار نداریم؛ ما را با پسر یسی رابطه ای نیست. ای مردم اسرائیل، به خانه های تان بروید؛ و تو هم ای داود، متوجه فامیل خود باش.»
16پس همه مردم به خانه های خود برگشتند. 17و رَحُبعام تنها پادشاه آن عده از مردم اسرائیل بود که در شهرهای یَهُودا زندگی می کردند. 18بعد رَحُبعام، هدورام را که رئیس کارگران اجباری بود، برای جلب مردم فرستاد، اما مردم اسرائیل او را سنگسار کردند و کشتند و رَحُبعام با عجله بر اسپ خود سوار شد و به اورشلیم فرار کرد. 19بنابران، مردم سلطنت شمالی اسرائیل تا به امروز علیه خانوادۀ داود هستند.
11فصل یازدهم
بنای شهرهای مستحکم
(همچنین در اول پادشاهان ۱۲: ۲۱ ـ ۲۴)
1وقتی رَحُبعام وارد اورشلیم شد، لشکری را که متشکل از یکصد و هشتاد هزار نفر از مردان جنگ آزمودۀ یَهُودا و بنیامین بودند مجهز کرد تا بجنگ اسرائیل بروند و سلطنت را دوباره برای رَحُبعام به دست آورند. 2اما خداوند به شِمَعیه نبی فرمود: 3«به رَحُبعام، پسر سلیمان بگو که خداوند چنین می فرماید: 4تو نباید با برادرانت جنگ کنی. همگی را بخانه های شان برگردان، زیرا شورش و قیام آن ها به ارادۀ من صورت گرفته است.» پس آن ها از فرمان خداوند اطاعت کرده به جنگ یَرُبعام نرفتند.
استحکامات رَحُبعام
5رَحُبعام در اورشلیم ماند و برای دفاع از یَهُودا این شهرهای مستحکم و حصاردار را آباد کرد: 6بیت لحم، عیتام، تَقوع، 7بیت صور، سوکوه، عدولام، 8جَت، مریشه، زیف، 9اَدورایم، لاکیش، عزیقه، 10زُرعه، اَیَلون و حِبرون. این شهرها در سرزمین یَهُودا و بنیامین واقع بودند. 11قلعه های مستحکمی هم در آن ها ساخت و هر کدام ذریعۀ یک عده محافظین مراقبت می شد و دارای ذخایر غذا، روغن و شراب بود. 12و در اسلحه خانه های همۀ آن ها سپر و نیزه ذخیره کرد و شهرها را از هر جهت استحکام بخشید. به این ترتیب، او قبایل یَهُودا و بنیامین را تحت فرمان خود نگهداشت.
کاهنان و لاویان به یَهُودا آمدند
13اما کاهنان و لاویان از شهرهای قبایل دیگر، خانه و دارائی خود را ترک کردند و به یَهُودا و اورشلیم آمدند. زیرا یَرُبعام و پسرانش آن ها را از وظایف شان بعنوان کاهنان خداوند برطرف کردند 15و بعوض آن ها کاهنان شخصی خود را در معابد، برای بتهای اجنه و گوساله تعیین کردند. 16مردمان دیگر هم از همه قبایل اسرائیل که خواستار و طالب خداوند، خدای اسرائیل بودند، بدنبال آن ها برای ادای قربانی بحضور خداوند، خدای اجداد شان به اورشلیم آمدند. 17به سلطنت یَهُودا استحکام بخشیدند و به این ترتیب، آن ها در استحکام سلطنت رَحُبعام کمک کردند. رَحُبعام، پسر سلیمان برای سه سال در آرامش و امنیت بسر برد. در طی همین مدت سه سال آن ها مثل زمان داود و سلیمان راه راست خداوند را تعقیب نمودند.
زنان رَحُبعام
18بعد رَحُبعام با مَحَلَت، دختر یَریموت عروسی کرد. (یَریموت یکی از پسران داود بود که زنش، اَبِیحایَل او را بدنیا آورد. اَبِیحایَل دختر اِلیاب و نواسۀ یِسی بود.) 19مَحَلَت صاحب سه پسر شد بنامهای یعوش، شَمریا و زَهَم. 20سپس رَحُبعام با مَعکه، دختر ابشالوم ازدواج کرد و او اَبِیا، عَتای، زیزا و شلومیت را بدنیا آورد. 21رَحُبعام هجده زن و شصت کنیز داشت و از آن ها صاحب بیست و هشت پسر و شصت دختر شد. او مَعکه، دختر ابشالوم را زیادتر از همه زنان خود دوست داشت 22و پسرش، اَبِیا را بحیث ولیعهد خود تعیین کرد. 23رَحُبعام با فراست و کاردانی مسئولیت های هر کدام از پسران خود را در شهرهای مختلف یَهُودا و بنیامین تعیین نمود. معاشی هم برای مصارف شان وضع کرد و همچنین زنهای زیادی برای هر کدام آن ها گرفت.
12فصل دوازدهم
حملۀ مصریان به اورشلیم
(همچنین در اول پادشاهان ۱۴: ۲۵ ـ ۲۸)
1وقتی سلطنت رَحُبعام استقرار پیدا کرد و قدرت یافت، خداوند و احکام او را فراموش کرد و تمام مردم اسرائیل هم روش او را تعقیب نمودند. 2در سال پنجم سلطنت رَحُبعام، چون مردم در برابر خداوند گناه کردند، در نتیجه، شیشق، پادشاه مصر با یکهزار و دوصد عرادۀ جنگی، شصت هزار سوار و یک تعداد بیشمار عسکر پیاده از مردم مصر، لیبیا، شکیم و حبشه بعزم حمله به اورشلیم لشکرکشی کرد. 4بزودی شهرهای مستحکم یَهُودا را تصرف نموده به اورشلیم رسید.
5شِمَعیه نبی پیش پادشاه و رهبران مردم یَهُودا که بخاطر حملۀ شیشق در اورشلیم جمع شده بودند، آمد و گفت: «خداوند می فرماید: چون شما مرا ترک کردید من هم شما را به دست شیشق تسلیم می کنم.» 6آنگاه رهبران اسرائیل و پادشاه بگناه خود اعتراف کرده گفتند: «خداوند حق دارد.» 7وقتی خداوند دید که آن ها بخطای خود اعتراف نمودند، به شِمَعیه فرمود: «حالا که آن ها به گناه خود اقرار کردند، آن ها را از بین نمی برم. بعضی از آن ها را نجات می دهم و ذریعۀ شیشق قهر خود را بر اورشلیم نمی آورم. 8ولی آن ها غلام او خواهند شد تا بدانند چه فرقی بین خدمت به من و خدمت به پادشاهان این دنیا وجود دارد.»
9پس شیشق، پادشاه مصر به اورشلیم حمله کرد و تمام موجودی خزانه های عبادتگاه خداوند و قصر سلطنتی را همراه با سپرهای طلا که سلیمان ساخته بود با خود بُرد. 10بنابران رَحُبعام بعوض آن ها سپرهای برنجی ساخت و به رؤسای محافظین دروازه های قصر سلطنتی سپرد. 11و هر وقتیکه پادشاه به عبادتگاه خداوند می رفت، محافظین سپرها را با خود می بردند و در بازگشت دوباره به تحویلخانه می آوردند. 12چون پادشاه به گناه خود اقرار کرد از قهر خداوند نجات یافت و بطور کلی از بین نرفت و حتی بعد از حملۀ شیشق وضع یَهُودا بد نبود.
خلاصۀ رویدادهای سلطنت رَحُبعام
13رَحُبعام سلطنت خود را در اورشلیم تأسیس نمود. در سن چهل و یک سالگی پادشاه شد و مدت هفده سال در اورشلیم، یعنی شهریکه خداوند از تمام شهرهای قبایل اسرائیل برگزید و نام خود را بر آن نهاد، سلطنت کرد. مادر رَحُبعام نَعمۀ عَمونی بود. 14اعمال بسیار زشتی از او سر زد و به خداوند ایمان راسخ نداشت.
15کارروائی های رَحُبعام از اول تا آخر در کتاب تاریخ شِمَعیه نبی و عِدوی نبی ثبت اند. رَحُبعام و یَرُبعام همیشه در جنگ بودند. 16بعد رَحُبعام فوت کرد و با پدران خود پیوست و او را در شهر داود بخاک سپردند و پسرش اَبِیا جانشین او شد.
13فصل سیزدهم
جنگ اَبِیا و یَرُبعام
(همچنین در اول پادشاهان ۱۵: ۱ ـ ۸)
1در سال هجدهم سلطنت یَرُبعام، اَبِیا پادشاه یَهُودا شد. 2او مدت سه سال در اورشلیم سلطنت کرد. مادرش میکایا، دختر اوری ئیل و از باشندگان شهر جبعه بود.
2در ابتدای سلطنتش جنگ بین او و یَرُبعام شروع شد. 3اَبِیا با یک سپاهی که متشکل از چهارصد هزار نفر از جنگاوران آزموده و شجاع بود به میدان جنگ رفت. یَرُبعام هم با هشتصد هزار نفر از مردان دلاور و انتخابی برای جنگ صف آراست. 4اَبِیا بر کوه صَماریم، در کوهستان افرایم ایستاد خطاب به یَرُبعام و مردم اسرائیل کرده گفت: «ای یَرُبعام و همۀ مردم اسرائیل به من گوش بدهید! 5آیا نمی دانید که خداوند، خدای اسرائیل، سلطنت اسرائیل را مطابق یک پیمان ناشکن و ابدی به داود و اولادۀ او بخشید. 6اما یَرُبعام، پسر نباط که خدمتگار سلیمان، پسر داود بود در مقابل پادشاه دست بشورش زد. 7پسانتر یک عده از اشخاص پست و فرومایه بدور او جمع شدند و او را در جنگ با رَحُبعام، پسر سلیمان تشویق کردند و چون رَحُبعام یک جوان بی تجربه بود، نتوانست در مقابل آن ها مقاومت کند. 8حالا شما فکر می کنید که با لشکر بزرگ و با کمک بتهای گوسالۀ طلائی که یَرُبعام برای تان ساخت تا آن ها را پرستش کنید، در برابر سلطنت خداوند که به دست اولادۀ داود است مقاومت کرده می توانید. 9شما کاهنان و لاویان را که اولادۀ هارون هستند از وطن شان راندید و بعوض شان از بین مردمان بیگانه کاهنان را برای خود انتخاب کردید و مثل همان مردم هر کسی که با یک گوساله یا هفت قوچ بیاید خود را تقدیس کند او را بحیث کاهن آنهائی که خدا نیستند انتخاب می کنید.
10اما خدای ما خداوند است. ما او را ترک نکرده ایم. کاهنان ما که در خدمت خداوند مشغول اند همه پسران و اولادۀ هارون هستند و لاویان هم برای کمک به آن ها آماده اند. 11آن ها هر صبح و شام قربانی های سوختنی، خوشبوئی و عطریات بحضور خداوند تقدیم می کنند. نان مخصوص را بر سر میز مقدس می گذارند. هر شام چراغهای چراغدان طلائی را روشن می کنند، زیرا ما اوامر و هدایات خداوند را بدقت پیروی می نمائیم، اما شما او را ترک کرده اید. 12پس می بینید که خداوند همراه و راهنمای ما است. کاهنان او با سُرنای بلندآواز، سرود جنگ را برضد شما می نوازند. ای بنی اسرائیل، با خداوند، خدای اجداد تان جنگ و ستیزه نکنید، زیرا روی پیروزی را نمی بینید.»
13در عین حال یَرُبعام یک عده از عساکر خود را مخفیانه فرستاد تا از پشت سر بر لشکر یَهُودا حمله کنند. به این ترتیب، سپاه یَهُودا از پیشرو و پشت سر محاصره شد. 14وقتی آن ها خود را در محاصرۀ دشمن دیدند، بحضور خداوند زاری کردند و کاهنان بنواختن سُرنا شروع نمودند. 15بعد سپاه یَهُودا بانگ بلند جنگ را برآوردند و بمجردیکه بانگ آن ها بلند شد، خدا یَرُبعام و همه لشکر اسرائیل را به دست اَبِیا و سپاه یَهُودا شکست داد. 16عساکر اسرائیلی گریختند و خدا آن ها را به دست سپاه یَهُودا تسلیم کرد. 17اَبِیا و مردان او با کشتار عظیمی آن ها را شکست دادند، بطوریکه پنجصد هزار نفر مردان جنگی و انتخابی آن ها بقتل رسیدند. 18به این ترتیب، سپاه اسرائیل در آن جنگ مغلوب و لشکر یَهُودا غالب شد، زیرا مردان یَهُودا به خداوند، خدای خود توکل کردند. 19اَبِیا به تعقیب یَرُبعام رفت و شهرهای بیت ئیل، یشانه و افرون را با دهات آن ها تصرف کرد. 20در دوران سلطنت اَبِیا، یَرُبعام قدرت از دست رفتۀ خود را باز نیافت و خداوند او را زد و او مُرد.
21اما قدرت اَبِیا روزافزون بود. او چهارده زن، بیست و دو پسر و شانزده دختر داشت. 22بقیۀ وقایع دوران سلطنت اَبِیا، رفتار و اعمال او همه در کتاب تاریخ عِدوی نبی ثبت اند.
14فصل چهاردهم
آسا، پادشاه یَهُودا
1اَبِیا فوت کرد و با پدرانش در شهر داود بخاک سپرده شد و پسرش، آسا بجای او بر تخت سلطنت نشست. در دوران سلطنت آسا سرزمین یَهُودا برای ده سال از امنیت و آرامش کامل برخوردار بود. 2آسا با اعمال و کردار نیک رضایت خداوند، خدای خود را حاصل کرد. 3قربانگاه های بت پرستان را و معابد بالای تپه ها را ویران کرد. بتها را شکست و مجسمۀ آشوریم را از بین بُرد. 4به مردم یَهُودا فرمان داد که راه راست خداوند، خدای اجداد خود را تعقیب کنند و احکام و فرایض او را بجا آورند. 5او همچنان معابد بت پرستان و بتهای شانرا از همه شهرهای یَهُودا دور کرد و در دوران حکومت او در کشور یَهُودا امنیت و آرامش حکمفرما بود. 6او شهرهای مستحکم آباد کرد و مردم در آرامی بسر می بردند. در آن سالها هیچ جنگی رخ نداد، زیرا خداوند به آن ها صلح و آرامی بخشیده بود. 7آسا به مردم یَهُودا گفت: «بخاطریکه در طلب خداوند بوده ایم و از او پیروی کرده ایم، ما را از آرامش و امنیت برخوردار ساخت. چون این کشور حالا به دست ما است، پس وقت آن است که این شهرها را بنا نموده و بدور آن ها دیوار آباد کنیم. برجها و دروازه های سیمی و آهنی بسازیم.» پس آن شهرها را آباد کردند و موفق شدند.
8آسا دارای یک سپاه سیصد هزار نفری از مردان یَهُودا و سپاه دیگری دوصد و هشتاد هزار نفری از مردان بنیامین بود که همگی مجهز با سپر و نیزه و تیراندازان ماهر و مردان شجاع و جنگی بودند.
جنگ آسا با زِرَح
9زِرَح ایتیوپی با یک سپاه یک میلیونی و سیصد عرادۀ جنگی بعزم جنگ با یَهُودا به مریشه رفت. 10آسا هم به مقابلۀ شان حرکت کرد و در وادی صفاته، در نزدیکی مریشه موضع گرفت. 11آسا پیش خداوند، خدای خود زاری کرد و گفت: «ای خداوند، تو تنها کسی هستی که به ضعیفان در مقابل تجاوز زورمندان کمک می کنی. ای خداوند، خدای ما! یگانه تکیه گاه ما تو هستی، به ما مدد کن. با توکل به نام پاک تو در مقابل این گروه عظیم آمده ایم. خداوندا، تو خدای ما هستی و نگذار که یک انسان خاکی بر تو غلبه کند!» 12بنابران، خداوند سپاه ایتیوپی را به دست لشکر یَهُودا شکست داد و دشمن فرار کرد. 13آسا و مردان او به تعقیب عساکر ایتیوپی تا به جرار رفتند و همه را کشتند و یک نفر را هم زنده نگذاشتند، زیرا ترس خداوند آن ها را شکست داد. عساکر یَهُودا غنیمت بسیاری به دست آوردند 14و تمام شهرهائی را که در اطراف جرار بودند، تصرف کردند، زیرا ترس خداوند همۀ آن ها را به وحشت انداخته بود. چون آن شهرها غنیمت بسیار داشتند، همه را غارت کردند. 15خیمه های رمه داران را از بین بردند و تعداد زیاد گوسفندان و شترها را به دست آوردند و سرانجام به اورشلیم برگشتند.
15فصل پانزدهم
هدایات عَزریای نبی به آسا
1روح خداوند بر عَزَریا (پسر عودید) آمد 2و او به ملاقات آسا رفت و به او گفت: «ای آسا و مردم یَهُودا و بنیامین بشنوید. اگر شما طالب خدا باشید او را می یابید! و اگر او را ترک کنید او هم شما را ترک می کند. 3تا یک زمان طولانی، قوم اسرائیل بدون خدای برحق و واقعی زندگی می کردند. کاهنی نبود که آن ها را تعلیم بدهد. دین و شریعت نداشتند. 4اما وقتی درمانده و بیچاره شدند، به خداوند، خدای اسرائیل پناه آوردند. در طلب او شدند و او را یافتند. 5در آن زمان چون امنیت وجود نداشت، گشت و گذار هم خالی از خطر نبود و همه مردم در یک وضع اضطراب و پریشانی بسر می بردند. 6قومی با قومی و شهری با شهرِ دیگر می جنگیدند، زیرا خداوند خواست که مردم به این بلاها گرفتار شوند. 7اما شما باید جرأت داشته باشید و با ارادۀ قوی زندگی را به پیش ببرید، زیرا با اجرای اعمال نیک اجر بزرگی نصیب تان می شود.»
اصلاحات آسا
8چون آسا کلام و پیام خداوند را از زبان عَزَریا، پسر عودید شنید، جرأت یافت و تمام بتها را از سراسر سرزمین یَهُودا و بنیامین و همچنین بتهای شهرهائی را که در کوهستان افرایم تصرف کرده بود، از بین بُرد. قربانگاه خداوند را که در پیش روی برندۀ عبادتگاه بود ترمیم کرد. 9بعد تمام مردم یَهُودا و بنیامین و همچنان یک تعداد زیاد مهاجرین قبایل افرایم، مَنَسّی و شمعون را جمع کرد. (مردم این سه قبیله وقتی خبر شدند که خداوند با آسا است، به آنجا مهاجرت کردند.)
10پس این گروه عظیم در ماه سوم سال پانزدهم سلطنت آسا در اورشلیم گِرد آمدند. 11در آن روز هفتصد گاو و هفت هزار گوسفند از غنیمتی که با خود آورده بودند، برای خداوند قربانی کردند. 12بعد با تمام دل و جان عهد نمودند که تنها خداوند، خدای اسرائیل را پرستش کنند. 13و هر کسیکه این پیمان را بشکند، خواه کوچک باشد خواه بزرگ، خواه مرد باشد خواه زن، باید کشته شود. 14آنگاه همگی با خوشی و با آواز بلند و با نوای شیپور و نَی قَسَم خوردند که به پیمان وفادار بمانند. 15همه مردم یَهُودا خوشی کردند، زیرا قَسَمی که خوردند از دل و جان بود و چون در طلب خداوند بودند او را یافتند و خداوند هم از هر طرف به آن ها صلح و آرامش بخشید.
16آسا حتی مادر خود، مَعکه را از مقام او بعنوان ملکه برطرف کرد، زیرا که او بت اَشیره را ساخته بود. آسا آن بت را شکست و خُرد کرد و در وادی قِدرون سوختاند. 17آسا معابد بالای تپه ها را از بین نبُرد، لیکن در سراسر عمر خود بپاکی و ایمانداری زندگی کرد. 18همه چیزهائی را که پدرش وقف کرده بود همراه با اشیائی که خودش وقف کرد و شامل ظروف نقره و طلا بودند به عبادتگاه خداوند آورد. 19تا سال سی و پنجمین سلطنت آسا جنگی رخ نداد و صلح کامل برقرار بود.
16فصل شانزدهم
معاهدۀ آسا با بِنهَدَد
(همچنین در اول پادشاهان ۱۵: ۱۷ ـ ۲۲)
1در سال سی و ششم سلطنت آسا، بعشا پادشاه اسرائیل به یَهُودا اعلان جنگ داد و در عین حال، شهر مستحکم رامه را آباد کرد تا کسی نتواند از خارج و داخل در قلمرو آسا، پادشاه یَهُودا رفت و آمد کند. 2پس آسا تمام نقره و طلائی را که در خزانه های عبادتگاه و قصر شاهی بود برای بِنهَدَد، پادشاه سوریه که در دمشق حکومت می کرد، همراه با این پیام فرستاد: 3«می خواهم پیمانی را که پدر تو و پدر من با هم بسته بودند تازه کنیم. اینک این تحفۀ نقره و طلا را برایت می فرستم و پیمانی را که با بعشا، پادشاه اسرائیل بسته ای فسخ کن تا او سپاه خود را از اینجا خارج کند.» 4بِنهَدَد قبول کرد و قوای خود را برای حمله به شهرهای اسرائیل فرستاد. شهرهای عیون، دان و آبل مایَم را با شهرهای ذخیرۀ نفتالی تصرف کرد. 5بمجردیکه بعشا از ماجرا خبر شد، از بنای شهر رامه دست کشید و کار آبادی آن را ناتمام گذاشت. 6آسا پادشاه مردم یَهُودا را جمع کرد و آن ها سنگها و چوبهائی را که بعشا در رامه به کار برده بود، برداشتند و بردند و با آن ها شهرهای جِبَع و مِصفه را مستحکم ساختند.
حنانی نبی به آسا هُشدار می دهد
7در همین وقت حَنانی نبی پیش آسا، پادشاه یَهُودا رفت و به او گفت: «بخاطریکه تو از پادشاه سوریه کمک خواستی و به خداوند اعتماد نکردی، بنابران، سپاه سوریه را از دست دادی. 8آیا بخاطر نداری که بر سر مردم حبشه، لیبیا و سپاه آن ها چه آمد؟ آن وقت چون بر خداوند توکل کردی، آن ها را با همۀ عراده جات جنگی و سواران شان به دست تو شکست داد. 9هیچ چیزی در جهان از خداوند پنهان نمی ماند. او همه چیز را می بیند و به کسانی که با دل و جان به او ایمان دارند، قدرت و نیرو می بخشد. ولی تو کار احمقانه ای کردی، بنابران، از این ببعد، گرفتار جنگها خواهی بود.» 10آسا از این حرف حَنانی قهر شد و او را در زندان انداخت و از آن روز ببعد، آسا شروع به آزار مردم کرد.
بیماری و مرگ آسا
(همچنین در اول پادشاهان ۱۵: ۲۳ ـ ۲۴)
11وقایع دوران سلطنت آسا از اول تا آخر در کتاب تاریخ پادشاهان یَهُودا و اسرائیل ثبت اند. 12در سال سی و نهم سلطنتش به مرض پادردی مبتلا شد و مرضش روزبروز وخیمتر می گردید. او باوجودیکه به آنچنان مرض سخت گرفتار بود، بازهم از خداوند مدد نخواست و دست کمک به سوی طبیبان دراز کرد. 13سر انجام در سال چهل و یکم سلطنت خود فوت کرد و با پدران خود پیوست 14و او را در تابوتی که پُر از عطریات و انواع خوشبوئی بود، گذاشته در شهر داود، در مقبره ای که خودش برای خود ساخته بود، دفن کردند و آتش بزرگی به افتخار او افروختند.
17فصل هفدهم
یَهُوشافاط، پادشاه یَهُودا
1یَهُوشافاط بجای پدر خود پادشاه شد. او قوای خود را در مقابل اسرائیل استحکام بخشید 2و در همه شهرهای یَهُودا مستقر کرد. او همچنین یک عده از پهره داران خود را در سراسر سرزمین یَهُودا و شهرهای افرایم که پدرش تصرف کرده بود، برای محافظت آن ها گماشت. 3خداوند با یَهُوشافاط بود، زیرا او از کارهای خوبی که پدرش در اوایل داشت، پیروی کرد و از پرستش بتها اجتناب ورزید. 4او از اوامر خدای پدر خود اطاعت کرد و در راه غلط مردم اسرائیل قدم برنداشت. 5لهذا، خداوند سلطنت او را قوی و استوار ساخت. تمام مردم یَهُودا برای یَهُوشافاط هدیه و تحفه می آوردند، بنابران، او دارای ثروت و حشمت زیادی شد. 6دلش برای کسب رضای خداوند مشتاق بود. او علاوتاً معابد بالای تپه ها و بتهای اَشیره را از یَهُودا از بین بُرد.
7در سال سوم سلطنت خود یک عده از مأمورین دولتی را که عبارت از بِنحایَل، عوبَدیا، زکریا، نتنئیل و میکایا بودند، برای تعلیم و آموزش مردم به شهرهای یَهُودا فرستاد. 8همراه آن ها یک تعداد از لاویان، یعنی شِمَعیه، نَتَنیا، زَبَدیا، عَسائیل، شمیراموت، یَهُوناتان، اَدُنیا، طوبیا، توب اَدُنیا و همچنین دو نفر کاهن هم بنامهای الیشمع و یَهُورام بودند. 9آن ها از نسخه های کتاب تورات خداوند که با خود داشتند، در همه شهرهای یَهُودا تعلیم می دادند.
10ترس خداوند تمام سلطنت ها و کشورهای اطراف یَهُودا را فراگرفت و از جنگ با یَهُوشافاط خودداری کردند. 11حتی بعضی از فلسطینی ها برای یَهُوشافاط تحفه و نقره بعنوان جزیه می آوردند و عربها هم برای او هفت هزار و هفتصد قوچ و هفت هزار و هفتصد بُز نر تحفه آوردند. 12قدرت و شهرت یَهُوشافاط روزافزون بود. قلعه ها و شهرها برای ذخیره و انبار آباد کرد. 13و ذخایر بزرگی در شهرهای یَهُودا و عساکر شجاع و مردان جنگجو و دلاور در اورشلیم داشت. 14شمارۀ آن ها بر حسب خاندان شان قرار ذیل است:
14از یَهُودا فرمانده یکهزار نفری: اول اَدُنَه با سیصد هزار مردان جنگی. 15دوم یَهُوحانان، سرکردۀ دوصد و هشتاد هزار نفر، 16سوم عَمَسیا، پسر زِکری که خود را وقف خداوند کرده بود، سرکردگی دوصد هزار نفر را بعهده داشت. 17از بنیامین: اول اَلِیاداع، مرد شجاع و جنگجو سرکردۀ دوصد هزار نفر مجهز با کمان و سپر. 18دوم یَهُوزاباد سرکردۀ یکصد و هشتاد هزار نفر آماده برای جنگ. 19اینها مردانی بودند برای خدمت شاه در اورشلیم. اینها غیر از سربازانی بودند که در شهرهای مستحکم سراسر یَهُودا گماشته شده بودند.
18فصل هجدهم
پیشگوئی میکایا در بارۀ اخاب
(همچنین در اول پادشاهان ۲۲: ۱ ـ ۲۸)
1در این وقت یَهُوشافاط دارای ثروت و حشمت زیادی بود و با خاندان اخاب، پادشاه اسرائیل پیمان زناشوئی بست. 2پس از چند سالی برای دیدن اخاب پادشاه به سامره رفت و اخاب برای او و همراهانش گوسفند و گاو بیشماری را کشت و ضمناً او را تشویق کرد که به راموت جِلعاد حمله ببرد. 3اخاب، پادشاه اسرائیل از یَهُوشافاط پرسید: «می خواهی همراه من به راموت جلعاد بروی؟» او جواب داد: «من مثل تو و قوم من چون قوم تو است. پس البته با شما بجنگ می رویم.» 4یَهُوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «خواهش می کنم که امروز از کلام خداوند مسألت نمایی.»
5پس پادشاه اسرائیل تمام انبیاء را که جمعاً چهارصد نفر بودند جمع کرد و از آن ها پرسید: «آیا برای جنگ به راموت جلعاد برویم یا نه؟» آن ها جواب دادند: «بروید و خداوند پادشاه را فاتح می سازد.» 6اما یَهُوشافاط پرسید: «آیا در اینجا بغیر از اینها کدام نبی دیگر هم است که بوسیلۀ او از خداوند مصلحت بخواهیم؟» 7پادشاه اسرائیل جواب داد: «بلی، یک نفر دیگر هم است و می توانیم از او خواهش کنیم که در این مورد از خداوند برای ما راهنمائی طلب نماید. نام او میکایا، پسر یِملا است، اما از او نفرت دارم، زیرا او هیچگاهی پیشگوئی خوبی در بارۀ من نمی کند. برعکس، همیشه چیزهای بد در مورد من می گوید.» یَهُوشافاط گفت: «پادشاه نباید این سخن را بزند.» 8آنگاه پادشاه اسرائیل یکی از مأمورین خود را فراخواند و به او گفت: «فوراً برو و میکایای پسر یِملا را بحضور من بیاور.»
9بعد هردو پادشاه یَهُودا و اسرائیل هر کدام ملبس با لباس شاهانه بر تخت خود در یک جای وسیع نزدیک دروازۀ دخول شهر سامره نشستند و همۀ انبیا در حضور شان نبوت می کردند. 10زدِقیه پسر کِنعنه که شاخهای آهنین جهت مراسم خاص برای خود ساخته بود، گفت: «خداوند چنین می فرماید: با اینها مردم سوریه را شکست می دهی و از بین می بری.» 11انبیاء دیگر هم همین پیشگوئی را کردند و گفتند: «به راموت جلعاد برو و پیروز شو؛ خداوند آن ها را به دست شاه تسلیم می کند.»
پیشگوئی واقعی میکایا
12قاصد شاه برای آوردن میکایا رفت و به او گفت: «همه انبیاء متفقاً نظریۀ نیکی دربارۀ شاه دادند و تو هم باید با نظریۀ آن ها موافق باشی و حرف خوب بزنی.» 13اما میکایا گفت: «به خداوند زنده قسم است که هرچه را که خدا بفرماید من فرمودۀ او را اعلام می کنم.» 14وقتی که بحضور شاه آمد، شاه از او پرسید: «میکایا، آیا برای جنگ به راموت جِلعاد بروم یا نه؟» میکایا جواب داد: «بلی، برو و پیروز شو! آن ها به تو تسلیم می شوند.» 15پادشاه به او گفت: «چند مرتبه باید ترا قسم بدهم که فقط آنچه را که خداوند فرموده است به من بگوئی؟» 16آنگاه میکایا جواب داد: «من مردم اسرائیل را دیدم که همگی بر فراز کوهها پراگنده اند و خداوند فرمود: این مردم صاحب ندارند، پس همگی به خانه های خود برگردند.» 17پادشاه اسرائیل رو بطرف یَهُوشافاط کرده گفت: «نگفتمت که این شخص بغیر از چیزهای بد هیچگاهی پیشگوئی خوبی در بارۀ من نمی کند؟» 18میکایا گفت: «بشنو که خداوند دیگر چه فرمود. من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته است و همه فرشتگان در دست راست و چپ او ایستاده اند 19و آنگاه خداوند فرمود: «چه کسی می خواهد برود و اخاب، پادشاه اسرائیل را فریب دهد تا به راموت جِلعاد برود و در آنجا کشته شود؟» هر یک نظری مختلفی داد. 20در این وقت، یکی از ارواح پیش آمد و بحضور خداوند ایستاد و عرض کرد: «من او را فریب می دهم.» خداوند پرسید: «چطور؟» 21او جواب داد: «من می روم و کاری می کنم که همه انبیای او دروغ بگویند.» خداوند فرمود: «برو و او را فریب ده، در کارت موفق می شوی.» 22پس می بینی که خداوند روح را فرستاد تا کاری کند که انبیاء دروغ بگویند، زیرا خداوند می خواهد که بلائی بر سر تو بیاورد.»
23آنگاه زدِقیه پسر کِنعنه پیش آمد و بروی میکایا سیلی زد و پرسید: «روح خداوند از کدام راه از پیش من رفت و نزد تو آمد و با تو حرف زد؟» 24میکایا جواب داد: «روزیکه در پَسخانه بروی و خود را پنهان کنی، آنوقت خواهی دانست.» 25پادشاه اسرائیل گفت: «او را دستگیر کنید و پیش آمون، حاکم شهر و یوآش، پسر پادشاه ببرید 26و بگوئید: پادشاه امر کرده است که این مرد را در زندان بیندازید و نان و آب برایش بدهید تا من بسلامتی از جنگ برگردم.» 27میکایا گفت: «اگر تو بسلامتی برگردی، در آنصورت معلوم می شود که خداوند با من حرف نزده است.» بعد رو بطرف مردم کرده گفت: «شما هم بشنوید و شاهد باشید.»
شکست و مرگ اخاب
(همچنین در اول پادشاهان ۲۲: ۲۹ ـ ۳۵)
28پس پادشاه اسرائیل و یَهُوشافاط، پادشاه یَهُودا رهسپار راموت جلعاد شدند. 29پادشاه اسرائیل به یَهُوشافاط گفت: «من با تغییر قیافه به میدان جنگ می روم و تو لباس شاهی خود را بپوش.» بعد پادشاه تغییر قیافه داده برای جنگ رفت. 30پادشاه سوریه به فرماندهان عراده های جنگی امر کرده گفت: «از همگی صرفنظر کنید، فقط با خود پادشاه بجنگید.» 31وقتی فرماندهان عراده جات یَهُوشافاط را دیدند گمان کردند که پادشاه اسرائیل است، برگشتند تا بر او حمله کنند. اما یَهُوشافاط فریاد کرد و خداوند به کمک او رسید و او را نجات داد. 32چون فرماندهان پی بردند که او پادشاه اسرائیل نیست، از تعقیب او دست کشیدند. 33اما اتفاقاً شخصی کمان خود را کشید و تیری را رها کرد و تیر به دَرز زِرِه اخاب خورد و اخاب به رانندۀ عرادۀ خود گفت: «من زخمی شده ام. برگرد و مرا از میدان جنگ بیرون کن.» 34و در آن روز جنگ بسیار شدید شد و پادشاه اسرائیل در حالیکه رویش بطرف عساکر سوریه بود تا هنگام عصر در عرادۀ خود قرار گرفت و بعد در وقت غروب آفتاب چشم از جهان فروبست.
19فصل نوزدهم
کارهای اصلاحاتی یَهُوشافاط
1یَهُوشافاط بسلامتی به خانۀ خود در اورشلیم برگشت. 2ییهُو، پسر حَنانی پیغمبر برای ملاقات او رفت و به شاه گفت: «آیا تو مجبور هستی که به مردم بد کمک کنی و دشمنان خدا را دوست بداری؟ به همین خاطر غضب خداوند بر سر تو آمده است. 3اما بازهم خوبی های زیادی داری، زیرا بتهای اَشیره را از این سرزمین از بین بردی و با دل و جان در طلب خدا هستی.»
4گرچه یَهُوشافاط در اورشلیم سکونت داشت، اما مرتب در سفر بود و از بئرشِبع تا کوهستان افرایم برای دیدن و ملاقات مردم می رفت و آن ها را تشویق می کرد که بسوی خداوند، خدای خود برگردند. 5داوران را در همه شهرهای مستحکم یَهُودا تعیین کرد 6و به آن ها توصیه نمود: «متوجه کار و وظیفۀ تان باشید، زیرا خداوند شما را بعنوان داور تعیین فرموده است نه انسان. در هر فیصله ای که در امور قضائی می کنید، خداوند همراه شما است. 7پس از خدا بترسید و در کارهای تان احتیاط کامل بعمل آورید، زیرا خداوند، خدای ما از بی عدالتی و رشوه خواری بیزار است.»
8یَهُوشافاط در شهر اورشلیم هم بعضی از لاویان و رؤسای خانواده ها را بر امور قضائی گماشت تا از روی شریعت خداوند به کارهای مردم رسیدگی کنند و دعواهای شانرا فیصله نمایند. محاکم آن ها در شهر اورشلیم بودند. 9به آن ها چنین هدایت داد: «در همه امور ترس خدا را در دل داشته باشید. 10برای هر دعوائی که هموطنان تان از شهرهای خود می آیند، خواه دعوای قتل یا مسائل دیگر قانونی مربوط به احکام خداوند و یا اوامر و فرایض شریعت باشد، شما باید از روی عدالت و انصاف به آن ها کمک کنید و نباید در برابر خداوند خطائی از شما سر بزند، در غیر آن، شما و هموطنان تان مورد غضب او قرار می گیرید. اگر مطابق هدایت من رفتار کنید از جرم و گناه پاک می شوید. 11اَمَریا، رئیس کاهنان، در همه امور شرعی و قانونی آمر و کارفرمای شما می باشد. زَبَدیا، پسر اسماعیل، رئیس قبیلۀ یَهُودا در کارهای دولتی و لاویان در وظایف تان با شما کمک می کنند. پس با جرأت کامل به کارهای تان مشغول باشید و خداوند همراه کسانی باشد که به راستی عمل می کند.»
20فصل بیستم
دعای یَهُوشافاط
1بعد از مدتی، موآبیان و عَمونی ها با عده ای از معونی ها به جنگ یَهُوشافاط آمدند. 2به یَهُوشافاط خبر رسید که لشکر عظیم سوریه، از آن طرف دریای شور آمده اند و در حَزَزون ـ تامار یعنی «عین جدی» موضع گرفته اند. 3یَهُوشافاط از این خبر هراسان شد و به خداوند متوسل گردید و به سراسر یَهُودا اعلان کرد که همه مردم روزه بگیرند. 4مردم یَهُودا هم از همه شهرهای یَهُودا آمدند و با هم یکجا شدند تا به اتفاق هم از خداوند کمک بطلبند. 5یَهُوشافاط در بین جمعیت مردم در پیش روی حویلی نو عبادتگاه خداوند در اورشلیم ایستاد و 6این چنین دعا کرد: «ای خداوند، خدای پدران ما و یگانه خدای آسمان ها! تو پادشاه همه سلاطین جهان هستی. در برابر بازوی نیرومند و توانای تو هیچ کسی جرأت مقاومت را ندارد. 7تو ای خدای ما، باشندگان این سرزمین را از سر راه قومت، اسرائیل راندی و آن را به اولادۀ دوستت، ابراهیم برای همیشه بخشیدی. 8آن ها در آن سکونت اختیار کردند و عبادتگاهی بنام تو بنا نمودند. 9و گفتند: «اگر بلائی از قبیل جنگ، مرض و یا قحطی بر سر ما بیاید، ما بدرگاه تو در این عبادتگاه که بنام مقدس تو یاد می شود، می ایستیم و برای نجات خود دعا و زاری می کنیم. تو دعای ما را می شنوی و ما را نجات می دهی.» 10حالا می بینی که لشکر عَمون، موآب و کوه سعیر برای حمله آمده اند. وقتی مردم اسرائیل از مصر خارج شدند تو به آن ها اجازه ندادی که داخل کشور شان شوند و آن ها را از بین ببرند، 11اما امروز آن ها آمده اند که پاداش نیکی ما را با راندن ما از این خاک بدهند و مُلک و دارائی ما را که تو به ما بعنوان ملکیت بخشیدی از ما بگیرند. 12آه، ای خداوند ما! آیا از آن ها بازخواست نمی کنی؟ زیرا ما در مقابل این لشکر عظیم که بجنگ ما آمده است، بیچاره هستیم. اما چشم امید ما بطرف تو است.»
یحزیئیل وعدۀ نجات را می دهد
13در عین حال تمام مردم یَهُودا با فرزندان، زنان و کودکان خود بحضور خداوند ایستادند، 14و روح خداوند بر یکی از مردانی که در آنجا ایستاده بود، آمد. (نام این شخص یحزیئیل پسر زکریا، پسر بنایا، پسر یعی ئیل، پسر مَتَنِیای لاوی از خانوادۀ آساف بود.) 15یحزیئیل گفت: «بشنوید ای مردم یَهُودا، باشندگان اورشلیم و یَهُوشافاط پادشاه! خداوند چنین می فرماید: ترس را بدل تان راه ندهید و از این لشکر عظیم هراسان نباشید، زیرا این جنگ، جنگ شما نیست، بلکه جنگ خدا است. 16فردا بمقابلۀ آن ها بروید. آن ها را بر فراز صیص در انتهای وادی در شرق بیابان یروئیل می بینید. 17شما مجبور نیستید که جنگ کنید. در اردوگاه خود آرام بایستید، آنوقت خواهید دید که خداوند چگونه ظفر را نصیب تان می کند. ای مردم یَهُودا و اورشلیم نترسید و هراسان نباشید. فردا به مقابلۀ آن ها بروید. خداوند همراه شما است.»
18آنگاه یَهُوشافاط رو به زمین افتاد و همه مردم یَهُودا و باشندگان اورشلیم نیز بحضور خداوند سجده کردند و او را پرستیدند. 19آنگاه لاویانی از خانواده های قُهاتی و قورَحی برخاستند و با آواز بلند خداوند، خدای اسرائیل را سپاس گفتند.
شکست موآبیان و عَمونی ها
20صبح وقت روز دیگر همگی برخاستند و به بیابان تَقوع رفتند. در بین راه یَهُوشافاط ایستاد و گفت: «ای مردم یَهُودا و ساکنین اورشلیم بشنوید! به خداوند، خدای خود توکل کنید تا نیرومند شوید! به سخنان انبیاء او باور کنید تا در همه کارهای تان موفق گردید.» 21پس از آنکه با مردم مشوره کرد، چند نفر را گماشت تا سرود حمد خداوند را بنوازند و پیشاپیش لشکر با لباس مخصوص بروند و بگویند: «خدا را شکر کنید، زیرا محبت او جاودانی است.»
22وقتی آن ها شروع بنواختن سرود حمد و ثنا کردند، خداوند سپاه عمونیان، موآبیان و کوه سعیر را که بغرض حمله بر یَهُودا آمده بودند بوحشت انداخت و سراسیمه کرد و آن ها را شکست داد. 23لشکر موآبیان و عمونیان بر باشندگان کوه سعیر تاختند و همه را کشتند. بعد از آن بجان یکدیگر خود افتادند و به دست خود از بین رفتند. 24وقتی سپاه یَهُودا به برج پهره داران در بیابان رسیدند، در آنجا اجساد کشته شدگان را دیدند که بروی زمین افتاده بودند و حتی یکنفر هم نتوانسته بود فرار کند.
25یَهُوشافاط و عساکر او غنیمت بسیاری گرفتند و مقدار زیادی از اموال، البسه و اشیای گرانبها را تا که برده می توانستند برای خود گرفتند. غنیمت آنقدر زیاد بود که جمع کردن آن سه روز را در بر گرفت. 26در روز چهارم در وادی برکت اجتماع کردند و مراتب شکرگزاری را بحضور خداوند بجا آوردند و او را متبارک خواندند و از همین جهت است که آنجا را وادی برکت نامیدند و تا به امروز به همین نام یاد می شود. 27بعد همۀ مردم یَهُودا و اورشلیم بسرکردگی یَهُوشافاط با خوشی سُرُور کامل به اورشلیم برگشتند، زیرا خداوند آن ها را بر دشمنان شان غالب کرده بود. 28آن ها با ساز چنگ و رباب و نَی به عبادتگاه خداوند در اورشلیم داخل شدند. 29چون پادشاهان ممالک اطراف شنیدند که خداوند شخصاً با دشمنان اسرائیل جنگ کرد همه را ترس فرا گرفت. 30بنابران، در قلمرو یَهُوشافاط آرامی حکمفرما شد و خداوند از هر طرف به او آرامی بخشید.
خاتمۀ سلطنت یَهُوشافاط
(همچنین در اول پادشاهان ۲۲: ۴۱ ـ ۵۰)
31این بود شرح حال دوران سلطنت یَهُوشافاط. او در سن سی سالگی به سلطنت رسید و مدت بیست و پنج سال در اورشلیم پادشاهی کرد. مادرش عَزوبه، دختر شِلحی بود. 32او در راه پدر خود، آسا قدم برداشت و از آن راه انحراف نکرد. اعمال او همه مورد پسند خداوند بودند. 33اما معابد بالای تپه ها را ویران نکرد و دلهای مردم هنوز هم مایل به خدای پدران شان نبودند.
34بقیۀ وقایع دوران سلطنت یَهُوشافاط را، از آغاز تا انجام، یِیهُوی پسر حنانی گزارش داده است که در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل ثبت اند.
35یَهُوشافاط، پادشاه یَهُودا با اخزیا، پادشاه اسرائیل که یک شخص بد بود معاهدۀ دوستی امضاء کرد. 36با او در ساختن کشتی برای سفر به ترشیش شریک شد و همچنین کشتی هائی هم در عَصیون ـ جابَر ساختند. 37آنگاه اَلِعازار، پسر دودواهوی مَریشایی در بارۀ یَهُوشافاط پیشگوئی کرده گفتند: «چون تو با اخزیا همدست شدی، خداوند همه چیزهائی را که ساخته ای از بین می برد.» بنابران همه کشتی ها شکستند و نتوانستند که به ترشیش بروند.
21فصل بیست و یکم
یَهُورام، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۸: ۱۷ ـ ۲۴)
1وقتی یَهُوشافاط فوت کرد او را در مقبرۀ آبائی اش بخاک سپردند و پسرش، یَهُورام جانشین او شد. 2برادرانش (پسران دیگر یَهُوشافاط) عَزَریا، یحیئیل، زکریا، عَزریا، میکائیل و شِفَطیا بودند. 3پدر شان تحفه های قیمتی از نقره و طلا، املاک و شهرهای مستحکم در یَهُودا به آن ها داد، اما سلطنت را به یَهُورام بخشید، زیرا او پسر اولش بود. 4وقتی یَهُورام بر تخت سلطنت پدر خود نشست و قدرت را به دست گرفت، همه برادران خود را همراه با عده ای از رهبران اسرائیل با شمشیر کشت. 5یَهُورام سی و دو ساله بود که پادشاه شد و مدت هشت سال در اورشلیم سلطنت کرد. 6او راه و روش پادشاهان اسرائیل را در پیش گرفت و از کارهای اخاب پیروی نمود و با دختر او ازدواج کرد. خداوند از اعمال ناشایست او ناراضی بود. 7اما خداوند بخاطر پیمانی که با داود بسته و وعده فرموده بود که چراغ او و اولاده اش همیشه روشن باشد، نخواست که خانوادۀ داود را از بین ببرد.
8در دوران سلطنت یَهُورام، ادوم بر ضد یهودا بغاوت کرد و پادشاهی برای خود تعیین نمود. 9یَهُورام با تمام لشکر و عرابه های جنگی خود به عزم حمله حرکت کرد. ادومیان او را با سپاه و تجهیزاتش محاصره کردند، اما آن ها هنگام شب از تاریکی استفاده کرده فرار نمودند. 10بنابران، ادوم تا به امروز بر ضد یهودا بغاوت خود را ادامه داده است. در همان وقت لِبنَه هم بر ضد حکومت یَهُورام شورش کرد، زیرا که او خداوند، خدای پدران خود را ترک کرده بود.
ایلیا یَهُورام را متوجه گناهانش می کند
11یَهُورام برعلاوۀ کارهای زشت خود بتخانه هائی هم در کوهستان یَهُودا آباد کرد و باشندگان اورشلیم را تشویق نمود که در آن معابد عبادت کنند و همۀ آن ها را گمراه ساخت. 12آنگاه اِیلیای نبی نامه ای به این مضمون برای او نوشت: «خداوند، خدای جدت، داود می فرماید: تو نه در راه خوب پدرت، یَهُوشافاط رفتی و نه از روش نیک آسا، پادشاه یَهُودا پیروی کردی، 13بلکه راه و روش پادشاهان اسرائیل را تعقیب نمودی، مثل خاندان اخاب، مردم یَهُودا و باشندگان اورشلیم را گمراه ساختی و براه گناه و بت پرستی کشاندی، برادرانت را هم که اعضای فامیل پدرت و همۀ آن ها از تو بهتر بودند کشتی، 14بنابران، بلای بدی را بر سر ملت، اطفال، زنها و دارائی ات می آورد. 15تو خودت به مرض روده دردی مبتلا می شوی که درد آن روزبروز بدتر می گردد و روده هایت گنده شده بیرون می ریزند.»
16آنگاه خداوند کاری کرد که فلسطینی ها و عربها که همسایۀ حبشی ها بودند، بر یَهُودا حمله آوردند و آنرا تصرف کردند. همه چیزهائی را که در قصر شاه یافتند و متعلق به او بودند با خود بردند. همچنان پسران و زنان او را هم اسیر گرفتند و بغیر از پسر کوچکش، یَهواَخاز هیچ کسی را برای او باقی نگذاشتند.
18بعد از همۀ این وقایع، خداوند او را به مرض بیدرمانی مبتلا کرد. 19سرانجام، در اخیر سال دوم بخاطر مرضی که دامنگیرش شده بود روده هایش بیرون ریختند و با رنج و عذاب شدیدی جان داد. ملت او، وقتیکه پدرش فوت کرد، به افتخارش آتش روشن کردند، ولی او را بدون هیچگونه مراسمی بخاک سپردند. 20او در سن سی و دو سالگی به سلطنت رسید و مدت هشت سال در اورشلیم پادشاهی کرد. مرگ او برای مردم بی تأثیر بود و او را در شهر داود دفن کردند، ولی نه در مقبرۀ پادشاهان.
22فصل بیست و دوم
اخزیا، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۸: ۲۵ ـ ۲۹؛ ۹: ۲۱ ـ ۲۸)
1بعد مردم اورشلیم اخزیا کوچکترین پسر یَهُورام را به پادشاهی انتخاب کردند، زیرا آن گروهی که با عربها به یَهُودا حمله کردند، سایر پسران او را کشتند. بنابران، اخزیا، پسر کوچک یَهُورام به پادشاهی رسید. 2او بیست و دو ساله بود که بر تخت سلطنت نشست و مدت یکسال در اورشلیم پادشاهی کرد. مادرش نواسۀ عُمری بود و عتَلیا نام داشت. 3اخزیا هم راه و روش خانوادۀ اخاب را در پیش گرفت، زیرا مادرش او را در ارتکاب اعمال زشت تشویق می کرد. 4او مثل خانوادۀ اخاب کارهائی کرد که خداوند را ناراضی ساخت، چون بعد از مرگ پدرش مشاورینش او را به راه نابودی کشاندند. 5حتی با مشورۀ آن ها به اتفاق یُورام، پسر اخاب پادشاه، اسرائیل برای جنگ با حَزایل، پادشاه سوریه به راموت جِلعاد رفت. عساکر سوریه یُورام را زخمی کردند 6و او برای تداوی جراحاتی که در جنگ با حَزایل، پادشاه سوریه برداشته بود، به یِزرعیل رفت. اخزیا، پسر یَهُورام پادشاه برای عیادت او به یِزرعیل آمد.
قتل اخزیا به دست ییهُو
7از طرف خدا مقدر بود که سقوط اخزیا با رفتن او پیش یُورام صورت بگیرد، زیرا وقتی به آنجا رسید، با یَهُورام به ملاقات ییهُو، پسر نِمشی رفت. (نِمشی کسی بود که خداوند او را برای نابودی خاندان اخاب تعیین کرد.) 8هنگامی که ییهُو می خواست خانوادۀ اخاب را قصاص کند، با چند نفر از شهزادگان یَهُودا و برادرزاده های اخزیا که ضمناً مأمورین او هم بودند، برخورد و ییهُو آن ها را کشت. 9بعد به جستجوی اخزیا رفت و او را در حالیکه در سامره پنهان شده بود، یافت و پیش ییهُو آورد و ییهُو او را نیز بقتل رساند. وقتی او را دفن می کردند، گفتند: «این است نواسۀ یَهُوشافاط که از دل و جان به خداوند ایمان داشت.» به این ترتیب، از خانوادۀ اخزیا کسی بجا نماند که قادر به پیشبرد سلطنت باشد.
قتل اعضای خاندان شاهی
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۱: ۱ ـ ۳)
10وقتی عتَلیا، مادر اخزیا از مرگ پسر خود اطلاع یافت، امر کرد که همه اعضای خانوادۀ پادشاهان یَهُودا کشته شوند. 11اما یَهُوشَبَع، دختر پادشاه، یوآش، پسر اخزیا را که بنا بود کشته شود، از بین پسران شاه دزدید و با دایه اش در یکی از اطاقهای خواب پنهان کرد. به این ترتیب، یَهُوشَبَع، دختر یَهُورام پادشاه و زن یَهُوداع کاهن بخاطریکه خواهر اخزیا بود، طفل را از عتَلیا پنهان کرد و از کشته شدن نجاتش داد. 12یوآش مدت شش سال در عبادتگاه خداوند پنهان ماند و عتَلیا زمام امور سلطنت را در دست داشت.
23فصل بیست و سوم
قیام یَهویاداع
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۱: ۴ ـ ۱۶)
1در سال هفتم حکومت عتلیا، یَهویاداع تصمیم گرفت که دست به کار شود. بنابران، با عده ای از فرماندهان نظامی از قبیل عَزَریا، پسر یَهُورام، اسماعیل، پسر یَهُوحانان، عَزَریا، پسر عوبید، مَعَسیا، پسر عدایا و الیشافاط، پسر زِکری همدست شد. 2بعد در سراسر کشور یَهُودا سفر کردند و لاویان و سرکردگان اسرائیل را از تمام شهرهای یَهُودا جمع کرده به اورشلیم آمدند 3و در عبادتگاه خدا پیمانی با پادشاه بستند. بعد یَهویاداع به آن ها گفت: «مطابق پیمان خداوند با خانوادۀ داود، پسر پادشاه باید به سلطنت برسد. 4پس کاری که باید بکنیم اینست: یک سوم شما لاویان و کاهنان که در روز شنبه می آئید از دروازه ها مراقبت کنید. 5یک سوم تان در قصر شاهی و یک سوم دیگر تان هم به دروازۀ پائین عبادتگاه موظف باشید و مردم دیگر هم در حویلی عبادتگاه جمع شوند. 6بغیر از کاهنان و لاویان موظف، به هیچ کسی اجازه ندهید که به عبادتگاه داخل شود، زیرا وظیفۀ آن ها ایجاب می کند که به داخل عبادتگاه بروند و برعلاوه آن ها پاک و مقدس اند. سایر مردم به کارهائی که خداوند برای شان تعیین فرموده است مصروف باشند. 7لاویان سلاح به دست به گِرد شاه باشند و از او محافظت کنند. و هر کسیکه بدون اجازه داخل عبادتگاه شود، باید هلاک گردد و به هیچ صورت شاه را تنها نگذارند.»
8پس لاویان و همه مردم یَهُودا قرار هدایت یَهویاداع کاهن رفتار کردند. رهبران به سه دسته با مردان خود حاضر شدند ـ آنهائی که در روز سَبَت وظیفه داشتند و هم آنهائی که در آن روز مرخص بودند ـ زیرا یَهویاداع آن ها را اجازه نداد که به خانه های خود بروند. 9بعد یَهویاداع نیزه و سپرهای کوچک و بزرگ را که متعلق به داود پادشاه بودند و در عبادتگاه خداوند قرار داشتند به فرماندهان نظامی داد. 10عده ای را برای محافظت شاه گماشت. همگی مسلح در سمت جنوب و شمال عبادتگاه، بدور قربانگاه و همچنین در خود عبادتگاه قرار گرفتند. 11بعد شهزاده را بیرون آوردند، تاج شاهی را بر سرش گذاشتند و یک نسخۀ عهدنامه را به او دادند و بعنوان پادشاه خود انتخابش کردند. یَهویاداع و پسرانش او را مسح نمودند و گفتند: «زنده باد پادشاه!»
قتل عتَلیا
12وقتی عتَلیا صدای غلغلۀ مردم را شنید که شاه را مدح می کنند، بداخل عبادتگاه پیش مردم رفت. 13در آنجا پادشاه را دید که در پهلوی ستون خود، پیش دروازۀ دخول عبادتگاه ایستاده است و فرماندهان نظامی و نوازندگان سُرنا در پهلوی او جای گرفته بودند، و همۀ مردم کشور خوشی می کردند، سُرنا می نواختند و خوانندگان هم با آلات مختلف موسیقی در آن مراسم شرکت داشتند. با دیدن آن صحنه، عتَلیا یخن خود را پاره کرد و فریاد زد: «خیانت! خیانت!» 14آنگاه یَهویاداع کاهن به فرماندهان نظامی گفت: «او را از میان دو صف بیرون ببرید. هر کسیکه بدنبال او بیاید باید با شمشیر کشته شود.» کاهن اضافه کرد: «در بین عبادتگاه خداوند او را نکشید.» 15پس راه را برای او باز کردند و وقتیکه بدهن دروازۀ طویلۀ اسپها، در قصر شاهی رسید، او را در آنجا کشتند.
اصلاحات یَهویاداع
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۱: ۱۷ ـ ۲۰)
16بعد یَهویاداع پیمانی با تمام مردم و پادشاه بست که قرار آن پیمان، آن ها قوم خاص خداوند شدند. 17سپس همگی به معبد بعل رفتند و آن را ویران کردند. قربانگاه و بت او را شکستند و متان، کاهن بعل را در پیشروی قربانگاه بقتل رساندند. 18یَهویاداع عده ای را تحت سرپرستی لاویان و کاهنان را برای محافظت عبادتگاه گماشت تا مطابق تشکیلات داود و اوامر کتاب تورات موسی قربانی سوختنی با شادی و سرود بحضور خداوند تقدیم کنند. 19دروازه بانان را بدروازه های عبادتگاه گماشت تا مردم بدون طهارت بداخل آن نروند. 20بعد فرماندهان نظامی، اشراف، والیان و همه مردم کشور، پادشاه را از راه دروازۀ بالا به قصر سلطنتی آوردند و بر تخت شاهی نشاندند. 21همگی سرشار از خوشی بودند و بعد از آنکه عتَلیا بقتل رسید، شهر آرام شد.
24فصل بیست و چهارم
یوآش، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۲: ۱ ـ ۱۶)
1یوآش هفت ساله بود که پادشاه شد و مدت چهل سال در اورشلیم سلطنت کرد. نام مادرش زِبیه و از باشندگان بئرشِبع بود. 2یوآش در سراسر دوران عمر یَهویاداع کاهن، با اعمال نیک خود رضایت خداوند را حاصل کرد. 3یَهویاداع برای او دو زن گرفت که از آن ها دارای چند پسر و دختر شد.
4بعد از مدتی یوآش تصمیم گرفت که عبادتگاه خداوند را ترمیم کند. 5بنابران، کاهنان و لاویان را جمع کرد و به آن ها گفت: «به تمام شهرهای یَهُودا بروید و برای ترمیم عبادتگاه خداوند اعانه جمع کنید و هرچه زودتر در این کار عجله نمائید.» اما لاویان معطل شدند. 6پس پادشاه یَهُوداع کاهن را بحضور خود خواند و به او گفت: «چرا لاویان را نفرستادی تا مالیه ای را که موسی، خدمتگار خداوند، بر مردم اسرائیل وضع کرده است از یَهُودا و اورشلیم جمع کنند و برای خیمۀ حضور خداوند بیاورند؟» 7(پسران عتَلیای شریر به عبادتگاه خداوند هجوم برده و تمام اشیای مقدس آنرا وقف معبد بَعل کرده بودند.)
ترمیم عبادتگاه خداوند
8پادشاه امر کرد که صندوقی بسازند و در بیرون دروازۀ عبادتگاه بگذارند. 9آنگاه به تمام شهرهای یَهُودا اعلان کرد تا مالیه ای را که موسی، خدمتگار خداوند، در بیابان بر مردم اسرائیل وضع کرده بود، بیاورند. 10پس تمام سرکردگان قوم و مردم با کمال خوشی آنقدر پول آوردند که صندوق لبالب پُر شد. 11هر وقتیکه صندوق پُر می شد، لاویان آنرا برای مأمورین شاه می بردند. در آنجا منشی شاه، مأمورین و رئیس کاهنان صندوق را خالی می کردند و آنرا دوباره بجایش می فرستادند. این کار همه روزه صورت می گرفت و به این ترتیب، پول زیادی جمع شد.
12بعد پادشاه و یَهویاداع پول را به کسانی که مسئول ترمیم عبادتگاه خداوند بودند، دادند تا از آن پول اجورۀ معمار و نجار و دیگر کسانی که کارهای مسگری و آهنگری را می کردند، بپردازند. 13پس کارگران شروع به کار کردند و کار ترمیم به انجام رسید و عبادتگاه خداوند از حالت اولیه اش هم بهتر و مستحکمتر شد. 14وقتیکه کار ترمیم تمام شد، بقیۀ پول را برای پادشاه و یَهویاداع بردند و از آن پول ظروف طلا و نقره، از قبیل قاشق، کاسه و آلاتی که جهت قربانی سوختنی به کار می رفتند، برای عبادتگاه خداوند ساختند و تا که یَهویاداع زنده بود، همیشه قربانی سوختنی در عبادتگاه خداوند تقدیم می شد.
وفات یَهویاداع و پسرش
15یَهویاداع پیر و سالخورده شد و وقتیکه فوت کرد یکصد و سی ساله بود. 16چون او در اسرائیل و برای خداوند خدمات بزرگی کرده بود، بنابران او را در شهر داود در مقبرۀ پادشاهان دفن کردند.
17بعد از وفات یَهویاداع، رهبران یَهُودا پیش پادشاه آمدند و او را تحریک کردند که به سخنان آن ها گوش بدهد. 18بنابران، آن ها عبادتگاه خداوند، خدای اجداد خود را ترک نمودند و به پرستش اَشیره و بتها پرداختند. بخاطر این گناه، غضب خداوند بر یَهُودا و اورشلیم آمد. 19اما باز هم خداوند انبیاء را فرستاد تا آن ها را نصیحت کنند و بسوی او برگردانند، ولی آن ها گوش ندادند.
20آنگاه فرشتۀ خدا بر زکریا پسر یَهُویاداعِ کاهن آمد. او در برابر مردم ایستاد و به آن ها گفت: «خداوند چنین می فرماید: چرا شما از اوامر من اطاعت نمی کنید و روز بد را بر سر خود می آورید؟ پس حالا بخاطریکه شما مرا ترک کردید، من هم شما را ترک کرده ام.» 21لیکن مردم بر ضد او توطئه کردند و به امر شاه او را در حویلی عبادتگاه سنگسار نمودند. 22به این ترتیب، یوآش همه خوبیها و مهربانی هائی را که یَهویاداع، پدر زکریا به او نشان داده بود، فراموش کرد و در عوض پسر او را کشت. هنگامی که زکریا جان می داد، گفت: «خداوند این را ببیند و از شما بازخواست کند.»
پایان سلطنت یوآش
23در اخیر همان سال سپاه سوریه برای حمله بر یَهُودا آمد و یَهُودا و اورشلیم را فتح کردند. رهبران آن ها را بقتل رساندند و غنیمت زیادی برای پادشاه دمشق بردند. 24باوجودیکه عساکر سوریه بسیار کم بود، مگر خداوند سپاه بزرگ یَهُودا را به دست شان تسلیم کرد، زیرا مردم یَهُودا خداوند، خدای اجداد خود را فراموش نمودند، بنابران، یوآش بسزای اعمال خود رسید. 25عساکر سوریه برگشتند و او را که سخت زخمی شده بود ترک کردند. مأمورین خودش بر ضد او توطئه نمودند و به انتقام خون پسر یَهویاداع کاهن او را در بسترش کشتند. پس از آنکه او را بقتل رساندند، جنازه اش را به شهر داود بردند، اما در مقبرۀ شاهی دفن نکردند. 26آنهائی که برضد او توطئه نمودند، زاباد، پسر شِمعۀ عَمونی و یَهُوزاباد، پسر شمریت موابی بودند. 27داستان پسران او، پیشگوئی هائی که در بارۀ او کردند و تفصیل تعمیر دوبارۀ عبادتگاه خدا، همه در کتاب تاریخ پادشاهان ثبت اند. بعد از مرگ یوآش پسرش، اَمَصیا جانشین او شد.
25فصل بیست و پنجم
اَمَصیا، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۴: ۲ ـ ۷)
1اَمَصیا در سن بیست و پنج سالگی به سلطنت رسید و مدت بیست و نُه سال در اورشلیم پادشاهی کرد. نام مادرش یَهُوعدان و از اهالی اورشلیم بود. 2گرچه اجرای اعمال او از دل و جان نبود، اما بازهم رضایت خداوند را حاصل کرد. 3بمجردیکه قدرت را به دست گرفت و سلطنت او استحکام یافت، کسانی را که قاتل پدرش بودند، بقتل رساند. 4اما اطفال شان را نکشت، زیرا در کتاب تورات موسی خداوند امر می فرماید: «پدران نباید بخاطر گناه فرزندان شان کشته شوند. همچنان فرزندان هم نباید بخاطر گناه والدین شان بقتل برسند، بلکه هر کسی باید مسئول خطا و اعمال خودش باشد.»
5بعد اَمَصیا تمام مردم یَهُودا را جمع کرد و سرکردگان هر خانواده را از تمام یَهُودا و بنیامین بحیث فرماندهان نظامی گماشت. او یک سپاه از مردان بیست ساله و بالا تر که همگی اشخاص انتخابی و مجهز با نیزه و سپر بودند، تشکیل داد. تعداد آن ها سیصد هزار نفر بود. 6او همچنان یکصد هزار نفر مردان جنگجو، آزموده و شجاع را در بدل سه هزار و چهار صد کیلوگرام نقره از اسرائیل اجیر کرد. 7اما یکی از انبیاء پیش اَمَصیا آمد و به او گفت: «ای پادشاه، عساکر اسرائیلی را با خود نبری، زیرا خداوند با آن ها کاری ندارد. 8اگر تو با آن ها بجنگ بروی و هرقدر خوب هم بجنگی، خداوند ترا در جنگ علیه دشمن مغلوب می سازد، زیرا خداوند قادر است که به تو کمک کند و یا مغلوبت سازد.» 9اَمَصیا گفت: «من آن ها را در بدل سه هزار و چهار صد کیلوگرام نقره اجیر کردم. در این باره چه کنم؟» او جواب داد: «خداوند قادر است که زیادتر از آن برایت بدهد.» 10بنابران، اَمَصیا عساکر افرایمی را دوباره به خانه های شان فرستاد. آن ها از این بابت بسیار قهر شدند و با خشم و غضب به وطن خود برگشتند.
11پس اَمَصیا خویشتن را تقویت نموده، با سپاه خود به وادی نمک لشکرکشی کرد و ده هزار از مردان سعیر را کشت. 12عساکر یَهُودا ده هزار نفر دیگر را هم زنده دستگیر کردند و آن ها را بر قله ای بردند و از بالای قله بر سنگها پائین انداختند و همه خورد و خمیر شدند. 13در عین حال آن عده از عساکری که اَمَصیا آن ها را با خود به جنگ نبرد، به شهرهای یَهُودا، از سامره تا بیت حورون، حمله کردند و سه هزار نفر را بقتل رساندند و غنیمت زیادی با خود بردند.
14وقتی اَمَصیا از کشتار ادومیان برگشت، خدایان مردم سعیر را با خود آورد و خدایان خود ساخت و آن ها را پرستید و برای شان قربانی تقدیم کرد. 15بنابران، خشم خداوند بر اَمَصیا افروخته شد و یک نفر از انبیاء را پیش او فرستاد. از اَمَصیا پرسید: «چرا آن خدایان را که نتوانستند حتی قوم خود را از دست تو نجات بدهند، پرستیدی؟» 16آن نبی هنوز حرف خود را تمام نکرده بود که اَمَصیا به او گفت: «مگر تو را مشاور پادشاه ساخته اند؟ خاموش باش ورنه کشته می شوی.» پس آن نبی دیگر به سخنان خود ادامه نداد، اما گفت: «من می دانم که خدا ترا از بین می برد، زیرا تو این کار را کرده ای و نصیحت مرا نشنیدی.»
جنگ علیه اسرائیل
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۴: ۸ ـ ۲۰)
17بعد از مدتی اَمَصیا، پادشاه یَهُودا با مشورۀ معاونین خود به یوآش، پسر یَهُواحاز و نواسۀ ییهُو، پادشاه اسرائیل اعلان جنگ داد. 18یوآش به پادشاه یَهُودا این چنین جواب داد: «شترخار لبنان پیش سرو لبنان طلبگار فرستاد و دختر او را برای پسر خود خواستگاری کرد. در همان هنگام یک حیوان وحشی از لبنان از راه می گذشت و شترخار را پایمال نمود. 19تو بخاطر اینکه ادوم را شکست دادی مغرور شدی و افتخار می کنی. اما من دوستانه به تو می گویم که به خانه ات برگرد. چرا می خواهی بلائی را بر سر خود و مردم یَهُودا بیاوری؟»
20اَمَصیا به حرف او اعتنا نکرد، زیرا خواست خداوند بود که او به یک وسیله ای به دست دشمن بیفتد، زیرا او خدایان ادوم را پرستش کرد. 21پس یوآش، پادشاه اسرائیل بجنگ اَمَصیا، پادشاه یَهُودا رفت و در بیت شمس، در سرزمین یَهُودا با او بمقابله پرداخت. 22اسرائیل یَهُودا را شکست داد و تمام سپاه یَهُودا به خانه های خود فرار کردند. 23یوآش، پادشاه اسرائیل، اَمَصیا را در بیت شمس دستگیر کرد و به اورشلیم برد و حدود دوصد متر دیوار اورشلیم را، از دروازۀ افرایم تا دروازۀ زاویه، ویران کرد. 24تمام طلا، نقره و ظروفی را که در عبادتگاه خداوند یافت همراه با عوبید ادوم، دارائی خزاین قصر شاهی و یک تعداد اسیر را با خود گرفته به سامره برد.
قتل اَمَصیا
25اَمَصیا، پسر یوآش پادشاه یَهُودا، بعد از وفات یوآش، پسر یَهُواحاز پادشاه اسرائیل پانزده سال دیگر زندگی کرد. 26بقیۀ وقایع دوران سلطنت اَمَصیا، از اول تا آخر، در کتاب تاریخ پادشاهان یَهُودا و اسرائیل ثبت اند. 27از همان زمانی که اَمَصیا دست از پیروی خداوند کشید، مردم مخالف او شدند و سرانجام برضد او توطئه کردند و او به شهر لاکیش فرار نمود، اما آن ها به دنبال او به لاکیش رفتند و او را در آنجا کشتند. 28بعد جنازۀ او را ذریعۀ اسپ آوردند و با پدرانش در شهر داود دفن کردند.
26فصل بیست و ششم
عُزیا، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۴: ۲۱ ـ ۲۲؛ ۱۵: ۱ ـ ۷)
1مردم یَهُودا، عُزیا را که شانزده ساله بود بعوض پدرش، اَمَصیا به پادشاهی انتخاب کردند. 2او بعد از مرگ پدر خود شهر ایلوت را آباد کرد و آنرا دوباره ضمیمۀ یَهُودا ساخت. 3عُزیا شانزده ساله بود که به سلطنت رسید و مدت پنجاه دو سال در اورشلیم پادشاهی کرد. نام مادرش یَکُلیا و از باشندگان اورشلیم بود. 4خداوند از اعمال و کردار او راضی بود. او راه و روش پدر خود، اَمَصیا را در پیش گرفت 5و تا که زکریا زنده بود از دل و جان می کوشید تا خوشنودی و رضایت خداوند را حاصل کند، زیرا زکریا او را در راه خدا پرستی تشویق و راهنمائی می کرد. چون عُزیا طالب خداوند بود، خداوند هم او را برکت داد و در کارهایش توفیق بخشید.
6عُزیا با فلسطینی ها به جنگ رفت و دیوارهای جَت، یَبنه و اَشدُود را ویران کرد، و شهرهائی در سرزمین اَشدُود و دیگر مناطق فلسطینی ها بنا نمود. 7خدا او را در جنگ با فلسطینی ها و عربهای که در جور بَعل ساکن بودند و همچنین در جنگ با معونی ها کمک کرد. 8عَمونی ها به او جزیه می دادند و شهرت او تا سرحدات مصر رسید و صاحب قدرت زیادی شد.
9برعلاوه، برجهای مستحکم بر دروازۀ زاویه و دروازۀ وادی در جائی که حصار اورشلیم می پیچید، ساخت. 10او همچنین برجهائی در بیابان بنا کرد و کاریزها و چاه هائی هم در آنجا حُفر نمود، زیرا رمه و گلۀ زیادی در دامنۀ کوهها و دشتها داشت. عُزیا مردی بود که از دهقانی و زراعت لذت می بُرد، بنابران، دهقانان و باغبانان زیادی در کوهستانها و زمینهای زراعتی داشت.
11او دارای یک اردوی مسلح و آماده برای جنگ و متشکل از فرقه های مختلفی بود. تعداد و شمارۀ آن ها را یعی ئیل منشی و مَعَسیا معاون او تعیین و اداره می کردند. فرمانده عمومی سپاه او حَنَنیا بود. 12فرماندهان نظامی را سرکردگان خانواده ها تشکیل می دادند. اینها همه مردان شجاع و جنگجو و تعداد شان دوهزار و ششصد نفر بود 13و یک سپاه سیصد و هفت هزار و پنجصد نفری را که از شاه دفاع و در برابر دشمن جنگ می کرد، تحت ادارۀ خود داشتند. 14عُزیا همۀ آن ها را با کلاهِ آهنی، زره، کمان و فلاخن مجهز ساخت. 15منجنیق هائی را که در اورشلیم بوسیلۀ کارگران ماهر ساخته شده بودند، در اختیار خود داشت که می توانستند سنگهای بسیار بزرگی را پرتاب کنند. به این ترتیب، شهرت عُزیا در همه جا پخش شد و قدرت زیادی پیدا کرد، زیرا از کمک فوق العادۀ خداوند برخوردار بود.
گناه، جزا و مرگ عُزیا
16اما قدرت و شهرت، او را مغرور ساخت و همین غرور او بود که سرانجام اسباب نابودی او را فراهم کرد، زیرا در مقابل خداوند گناه ورزید و شخصاً بداخل عبادتگاه رفت و بر قربانگاه آن خوشبوئی دود کرد. 17عَزریای کاهن و هشتاد نفر از کاهنان شجاع بدنبال او رفتند 18و مانع کار او شدند و به او گفتند: «این کار، وظیفۀ کاهنان اولادۀ هارون است که برای امور عبادتگاه تقدیس شده اند. تو حق نداری که این کار را بکنی. از اینجا خارج شو. تو خطای بزرگی را مرتکب شدی و از خداوند اجری نمی گیری.» 19عُزیا که منقلی را برای دودکردن خوشبوئی در دست داشت، غضبناک شد و همینکه خشمش بر کاهنان افروخته گردید، ناگهان در مقابل آن ها، در پهلوی قربانگاهِ عبادتگاه خداوند، لکۀ بَرَص در پیشانی او پیدا شد. 20وقتی عَزَریا و کاهنان آن لکه را در پیشانی او دیدند، فوراً او را از آنجا بیرون بردند، در حقیقت خود او هم می خواست هرچه زودتر از آنجا خارج شود، زیرا خداوند او را به آن مرض مبتلا ساخت.
21بنابران، عُزیا تا به آخر عمر خود به آن مرض دچار بود و بخاطر آن در یک خانه ای، جدا از مردم و دور از عبادتگاه خداوند بسر می برد. پسرش، یوتام سرپرست خاندان شاهی بود و امور مملکت را اداره می کرد.
22بقیۀ وقایع دوران سلطنت عُزیا را، از اول تا آخر، اشعیای نبی، پسر آموص ثبت کتاب کرده است. 23وقتی عُزیا فوت کرد و با پدران خود پیوست او را، باوجودیکه مرض جذام داشت، در مقبرۀ پادشاهان بخاک سپردند و پسرش، یوتام جانشین او شد.
27فصل بیست و هفتم
یوتام، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۵: ۳۲ ـ ۳۸)
1یوتام بیست و پنج ساله بود که به سلطنت رسید و مدت شانزده سال در اورشلیم پادشاهی کرد. نام مادرش یروشه، دختر صادوق بود. 2او مثل پدر خود با کارهای نیک خود رضایت خداوند را حاصل کرد، اما برعکس پدر خود بداخل عبادتگاه نرفت، زیرا می دانست که گناه محسوب می شود. لیکن مردم یَهُودا هنوز هم به فساد و اعمال زشت خود ادامه می دادند.
3یوتام دروازۀ فوقانی عبادتگاه خداوند را ساخت و بر دیوار عوفل یک تعداد تعمیراتی را آباد کرد. 4برعلاوه، شهرهائی هم در کشور یَهُودا و چندین قلعه و برج در جنگلها ساخت. 5با پادشاه عَمونی جنگید و او را شکست داد. عَمونی ها سه هزار و چهارصد کیلوگرام نقره، یکهزار تُن گندم و یکهزار تُن جو به او می دادند. آن ها در سال دوم و سوم هم همان مقدار جزیه را دادند، 6چون رفتار و کردار یوتام در حضور خداوند راست و صادقانه بود، بنابران، صاحب قدرت زیادی شد.
7بقیۀ وقایع دوران سلطنت یوتام، جنگها و شیوه و رفتار او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل و یَهُودا ثبت اند. 8یوتام بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و مدت شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد. 9وقتی مُرد او را در شهر داود بخاک سپردند و پسرش، احاز جانشین او شد.
28فصل بیست و هشتم
آحاز، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۶: ۱ ـ ۵)
1آحاز بیست ساله بود که پادشاه شد و مدت شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد. خداوند از اعمال او راضی نبود و براه جد خود، داود نرفت، 2بلکه راه و روش پادشاهان اسرائیل را تعقیب کرد. او حتی بت بَعل را ساخت 3و در قربانگاه وادی بنی هِنوم خوشبوئی دود کرد. به پیروی از کردار زشت اقوامی که خداوند آن ها را از سر راه مردم اسرائیل راند، پسران خود را قربانی کرد. 4در مراسم قربانی و دود کردن خوشبوئی در معابد بالای تپه ها و زیر هر درخت سبز، شرکت نمود.
5بنابران، خداوند، خدای او، به دست پادشاه سوریه مغلوبش ساخت. پادشاه سوریه تعداد زیادی از عساکر او را اسیر گرفت و به دمشق بُرد. پادشاه اسرائیل هم او را مغلوب کرد و تعداد بی حسابی از سپاه او بقتل رسیدند. 6فَقَح (پسر رِملیا) پادشاه اسرائیل، یکصد و بیست هزار نفر را که همه مردان جنگجو بودند، در یک روز در یَهُودا کشت، زیرا آن ها خداوند، خدای پدران خود را ترک کردند. 7بعد زِکری که یک مرد شجاع اسرائیلی بود، شهزاده مَعَسیا، عزریقام، فرمانده گارد سلطنتی و اَلقانَه را که شخص دوم در دربار شاه بود بقتل رساند. 8سپاه اسرائیل، دوصد هزار نفر از زن و پسر و دختر مردم یَهُودا را باوجودیکه خویشاوندان آن ها بودند، اسیر گرفتند و با غنیمت زیادی به سامره بردند.
عودید نبی
9اما عودید، یکی از انبیای خداوند که در سامره بود، به ملاقات عساکری که از جنگ برگشته بودند، رفت و به آن ها گفت: «چون خداوند، خدای اجداد تان بر مردم یَهُودا قهر شد، آن ها را به دست شما تسلیم کرد، اما شما از روی خشم آن ها را بقتل رساندید و خبر آن فاجعه به آسمان رسید. 10حالا شما می خواهید زن و مرد مردم یَهُودا را غلام خویش بسازید. آیا خود شما در مقابل خداوند، خدای تان هیچ گناهی نکرده اید؟ 11پس به حرف من گوش بدهید و خویشاوندان تان را که اسیر گرفته اید، واپس به خانه های شان بفرستید، در غیر آن خشم شدید خداوند بر سر تان خواهد آمد.»
12یک عده از رهبران افرایمی هم به مخالفت برخاستند. آن ها عبارت بودند از عَزَریا پسر یَهُوحانان، بَرَکیا پسر مِشُلیموت، یَحِزقیا پسر شلوم و عماسا پسر حَدلای. 13آن ها به کسانی که از جنگ برگشته بودند گفتند: «شما نمی بایست اسیران را به اینجا بیاورید، زیرا با این کار تان ما را در حضور خداوند گناهکار می سازید. ما خود ما زیاد گناه کرده ایم و شما می خواهید به گناه ما بیفزائید. این عمل شما سبب خواهد شد که قهر و غضب خداوند بر سر ما بیاید.» 14بنابران، مردان مسلح همه اسیران را با همه غنیمتی که آورده بودند پیش رهبران قوم و مردم بردند. 15آنگاه رهبران نامبرده به اسیرانِ که برهنه بودند، از آن غنیمت لباس دادند که تن خود را بپوشانند. همچنین پاپوش، خوردنی و نوشیدنی هم برای شان تهیه نمودند. کسانی را که مریض و ناتوان بودند بر خرها سوار کردند و پیش خویشاوندان شان به اریحا که شهر درختان خرما بود، بردند و بعد خودشان به سامره برگشتند.
شکست و مرگ آحاز
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۶: ۷ ـ ۹)
16در همین وقت آحاز پادشاه دست کمک بسوی پادشاه آشور دراز کرد، 17زیرا ادومیان بار دیگر بر یَهُودا حمله کردند، آن ها را شکست دادند و مردم شان را اسیر گرفتند. 18فلسطینی ها هم به شهرهائی که در دامنۀ کوهها و جنوب یَهُودا بودند حمله آوردند و شهرهای بیت شمس، اَیَلون، جِدیروت، سوکوه، تِمنَه و جِمزو را با دهات شان تصرف کرده در آنجا سکونت اختیار نمودند. 19خداوند بخاطر اعمال زشت آحاز، پادشاه یَهُودا، مردم یَهُودا را خوار و ذلیل ساخت، زیرا او مردم را گمراه کرد و در برابر خداوند مرتکب گناه بزرگی شد. 20اما وقتیکه تِلغَت پِلناسَر، پادشاه آشور به یَهُودا رسید، بعوض اینکه به او کمک کند، مشکلات زیادی برای او فراهم کرد 21و باوجودیکه آحاز از خزانه های عبادتگاه خداوند و قصر شاهی به او جزیه داد، اما فایده ای برایش نکرد.
گناهان آحاز
22آحاز پادشاه در آن دوران درماندگی و بیچارگی بیش از بیش در برابر خداوند گناه ورزید. 23زیرا برای خدایان مردم دمشق که او را شکست دادند، قربانی کرد و گفت: «چون آن خدایان به پادشاهان سوریه کمک کردند من هم برای شان قربانی می کنم تا به من هم کمک نمایند.» اما آن ها برعکس، سبب بربادی او و تمام مردم اسرائیل شدند. 24آحاز ظروف و وسایل عبادتگاه خداوند را جمع کرد و همه را تکه تکه کرد، دروازه های عبادتگاه خداوند را بست و برای خود در هر گوشه و کنار شهر اورشلیم قربانگاه ساخت. 25معابد بلند در تمام شهرهای یَهُودا آباد کرد تا برای خدایان بیگانه خوشبوئی دود کند. به این ترتیب آتش خشم خداوند، خدای اجداد خود را شعله ور ساخت.
26بقیۀ وقایع دوران سلطنت آحاز، رفتار و کردار او از اول تا آخر در کتاب تاریخ پادشاهان یَهُودا و اسرائیل نوشته شده اند. 27وقتی آحاز فوت کرد و با پدران خود پیوست، جنازۀ او را در شهر اورشلیم بردند، اما در مقبرۀ پادشاهان اسرائیل دفن نکردند و پسرش، حِزقیا بجای او پادشاه شد.
29فصل بیست و نهم
حِزقیا، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۸: ۱ ـ ۳)
1حزقیا در بیست و پنج سالگی به سلطنت رسید و مدت بیست و نُه سال در اورشلیم پادشاهی کرد. مادرش دختر زکریا بود و اَبِیَه نام داشت. 2او مثل جد خود داود، با اعمال نیک خود رضایت و خوشنودی خداوند را حاصل کرد.
3حِزقیا در ماه اول سال اول سلطنت خود دروازه های عبادتگاه را باز و ترمیم کرد. 4او کاهنان و لاویان را برای یک جلسه در میدان شمالی عبادتگاه فراخواند 5و خطاب به آن ها کرده گفت: «شما ای لاویان، به سخنان من گوش بدهید! طهارت کنید و عبادتگاه خداوند، خدای اجداد تان را تقدیس نمائید. چیزهای نجس را از آن عبادتگاه بیرون کنید. 6پدران ما خیانت کردند و با اعمال زشت خود خداوند، خدای ما را ناراضی ساختند. آن ها او را ترک کردند و از عبادتگاه خداوند روی برگردانیدند. 7دروازه های عبادتگاه را بستند و چراغ هایش را خاموش نمودند. در عبادتگاه پاک خدای اسرائیل دیگر خوشبوئی دود نکردند و قربانی سوختنی اهداء ننمودند. 8بنابران، غضب خداوند بر مردم یَهُودا و اورشلیم آمد. و قراریکه می بینید، خداوند سبب شد دشمنان آن ها را به وحشت بیندازند و مورد تمسخر قرار دهند. 9به همین خاطر، پدران ما با دَم شمشیر دشمن کشته شدند و پسران، دختران و زنان ما به اسارت رفتند. 10حالا آرزوی من این است که با خداوند، خدای اسرائیل پیمانی ببندم تا خشم سوزندۀ او از سر ما رفع شود. 11فرزندان من، وظیفۀ تانرا از روی ایمان و اخلاص بجا آورید، زیرا خداوند شما را برگزیده است که در حضور او کمربستۀ خدمت باشید و برای او خوشبوئی دود کنید.»
تقدیس عبادتگاه
12آنگاه از لاویانی که آنجا بودند این عده آمادۀ خدمت شدند:
12از خانوادۀ قُهاتی ها: مَحَت پسر عَماسای و یوئیل پسر عَزَریا
12از خانوادۀ مراری: قیس پسر عبدی و عَزَریا پسر یَهلَل ئیل
12از خانوادۀ جرشونی ها: یوآخ پسر زِمه و عِیدَن پسر یوآخ
12از خانوادۀ الیصافان: شِمری و یعی ئیل
12از خانوادۀ آساف: زَکَریا و مَتَنیا
12از خانوادۀ هیمان: یحیئیل و شِمعی
12از خانوادۀ یدوتون: شِمَعیه و عُزی ئیل.
15این اشخاص برادران خود را جمع نموده طهارت کردند و قرار امر شاه و کلام خداوند، بداخل عبادتگاه رفته آنرا تقدیس نمودند. 16کاهنان اطاق اندرون عبادتگاه را پاک کردند و همه چیزهای نجس را که در آنجا یافتند به حویلی عبادتگاه بردند و سپس لاویان همه را از آنجا به وادی قِدرون بردند. 17مراسم تقدیس را در روز اول ماه اول شروع کردند. در روز هشتم به دهلیز عبادتگاه رسیدند. هشت روز دیگر هم کار کردند تا اینکه کار تقدیس تمام شد و در روز شانزدهم ماه عبادتگاه خداوند برای عبادت آماده گردید.
18بعد لاویان پیش حزقیا پادشاه رفتند و به او گفتند: «ما کار تقدیس عبادتگاه را با قربانگاه قربانی سوختنی و وسایل آن، میز نان مقدس و ظروف آن تمام کردیم. 19همچنین تمام ظروفی را که آحاز پادشاه در دوران سلطنت خود، وقتیکه از خداوند رو برگردانیده و از عبادتگاه بیرون کرده بود دوباره بداخل عبادتگاه آوردیم و آماده و تقدیس کردیم و در پیشروی قربانگاه خداوند قرار دادیم.»
20آنگاه حزقیا پادشاه بزودی همۀ مأمورین شهر را جمع کرد با آن ها یکجا به عبادتگاه خداوند رفتند. 21در آنجا هفت گاو، هفت قوچ، هفت بره و هفت بُز نر را بعنوان کفارۀ گناه برای سلطنت، عبادتگاه و مردم یَهُودا آوردند و شاه به کاهنان اولادۀ هارون امر کرد که آن ها را بر قربانگاه خداوند قربانی کنند. 22پس آن ها گاوها را کشتند و خون آن ها را بر قربانگاه پاشیدند. بعد قوچها را کشتند و خون آن ها را هم بر قربانگاه پاشیدند 23و در آخر هفت بُز نر را جهت کفارۀ گناه بحضور جمعیت آوردند و دستهای خود را بر آن ها گذاشتند. 24بعد کاهنان آن ها را کشتند و خون آن ها را بعنوان کفارۀ گناهِ تمام مردم اسرائیل بر قربانگاه پاشیدند، زیرا پادشاه امر کرده بود که قربانی گناه و قربانی سوختنی برای تمام اسرائیل تقدیم شود.
25حزقیا، قرار امری که خداوند به توسط جاد پیغمبر و ناتان نبی به داود داده بود لاویان را با دایره و چنگ و رباب در عبادتگاه خداوند گماشت. 26پس لاویان با همان آلات موسیقی که داود می نواخت و کاهنان با سُرنا آماده ایستادند. 27بعد حزقیا امر کرد که قربانی سوختنی را بر قربانگاه تقدیم کنند. با شروع مراسم قربانی سرود حمد خداوند را خواندند و سُرنا و آلات موسیقی داود آنرا همراهی کردند. 28تمام حاضرین به سجده افتادند و تا پایان مراسم سرایندگان سرائیدند و نوازندگان ساز خود را نواختند. 29پس از پایان مراسم، پادشاه و حاضرین زانو زده خدا را پرستش کردند. 30در آخر، حزقیا و رهبران قوم به لاویان امر کردند تا سرود حمد خداوند را که داود و آساف نوشته بودند بخوانند و آن ها با خوشی و سرور زیاد نوای حمد خداوند را سرودند و مردم زانو زده خدا را پرستش کردند.
31بعد حزقیا گفت: «چون مراسم تقدیس انجام شد، حالا باید قربانی شکرانگی را به عبادتگاه خداوند بیاورید.» مردم همگی قربانی شکرانگی را آوردند و همچنین کسان دیگر قرار دلخواه حیواناتی جهت قربانی سوختنی هم آوردند 32که جمله هفتاد گاو نر، صد قوچ و دوهزار بره بود. 33برعلاوه ششصد گاو و سه هزار گوسفند هم قربانی کردند تا مردم بخورند. 34اما چون تعداد کاهنان کم بود و نمی توانستند همه قربانی ها را پوست کنند، بنابران، تا که سایر کاهنان خود را تقدیس کردند برادران شان، یعنی لاویان حاضر شدند که برای انجام کار با آن ها کمک نمایند. (لاویان نسبت به کاهنان در اجرای امور عبادتگاه صادق تر بودند.) 35به اضافۀ قربانی های سوختنی، مقدار زیادی چربی و دُنبۀ قربانی سلامتی و نوشیدنی هم تقدیم شد.
35سرانجام، عبادتگاه خداوند برای عبادت آماده شد. 36حزقیا و همۀ مردم از اینکه خداوند به آن زودی در اجرای کارهای شان کمک کرد، خوشحال بودند.
30فصل سی ام
اعلان عید فِصَح
1چون مردم نتوانستند که در وقت معین، یعنی در ماه اول سال عید فِصَح را تجلیل کنند و بخاطریکه کاهنان به تعداد کافی تقدیس نشده بودند و برعلاوه، مردم زیاد هم نتوانستند که در اورشلیم جمع شوند، حِزقیا، مقامات دولتی و تمام مردم اورشلیم تصمیم گرفتند که مراسم عید را در ماه دوم برگزار نمایند. بنابران، حِزقیا پادشاه، نامه هائی بسراسر اسرائیل و یَهُودا و همچنین به قبایل افرایم و مَنَسّی فرستاد و از آن ها دعوت کرد که به عبادتگاه خداوند بیایند و به افتخار نام خداوند، خدای اسرائیل مراسم عید فِصَح را تجلیل کنند. 4پس این نظریه مورد پسند شاه و جمعیت قرار گرفت 5که به تمام مردم ـ از بئرشِبع تا دان ـ اعلان شود تا همۀ قوم مراسم عید فِصَح را به افتخار نام خداوند، خدای اسرائیل برگزار کنند، زیرا از مدت زیادی تا آن زمان با آن تعداد کثیر مردم تجلیل نشده بود. 6پس قاصدان شاه بسراسر اسرائیل و یَهُودا رفتند و فرمان پادشاه را که حاوی این مضمون بود برای شان رساندند:
6«ای قوم اسرائیل، بسوی خداوند، خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل برگردید زیرا او شما را هم که از دست پادشاهان آشور فرار کرده اید، بسوی خود فراخواند. 7مثل پدران و برادران تان نباشید که از خداوند، خدای اجداد خود نافرمانی کردند و اینک می بینید که خداوند همه را از بین برد. 8مانند اجداد خود سرسختی نکنید، بلکه بحضور خداوند، سر تواضع و فروتنی خم نمائید. به عبادتگاه او که آنرا تا به ابد تقدیس نموده است، بیائید و او را پرستش نمائید تا خشم شدید او از سر تان رفع شود، 9زیرا اگر بسوی خداوند برگردید، کسانی که خویشاوندان و فرزندان تان را به اسارت برده اند، بر آن ها رحم می کنند و آن ها را به این سرزمین پیش شما بر می گردانند، زیرا که خداوند رحیم و مهربان است. اگر بسوی او برگردید او هم از شما رو بر نمی گرداند.»
10پس قاصدان به سرزمین افرایم و مَنَسّی و تا زبولون، از یک شهر به شهر دیگری رفتند، اما مردم به آن ها خندیدند و مسخرۀ شان کردند. 11تنها عدۀ کمی از قبیلۀ اَشیر، مَنَسّی و زبولون حاضر شدند که به اورشلیم بروند. 12با کمک خداوند، مردم یَهُودا هم یکدل شدند و از فرمان شاه و مأمورین دولت، به پیروی از کلام خداوند، اطاعت کردند.
عید فِصَح جشن گرفته می شود
13به این ترتیب، در ماه دوم تعداد زیادی از مردم برای برگزاری عید نان فطیر در اورشلیم یکجا شدند و جمعیت بزرگی را تشکیل دادند. 14آنگاه دست به کار شدند و قربانگاه های بت پرستان را که در اورشلیم بودند، ویران کردند، همچنین قربانگاه های خوشبوئی دودکردنی را از جای شان کندند و در وادی قِدرون انداختند. 15در روز چهاردهم ماه دوم برۀ فِصَح را کشتند. آن وقت کاهنان و لاویان که قرار اصول مذهبی تقدیس نشده بودند، شرمیدند و خود را تقدیس کردند و قربانی سوختنی را به عبادتگاه خداوند آوردند. 16و طبق شریعت موسی، مرد خدا، به وظایف خود مصروف شدند. لاویان خون قربانی را به کاهنان می دادند و آن ها خون را بر قربانگاه می پاشیدند. 17چون بسیاری از حاضرین در آنجا خود را تقدیس نکرده بودند، بنابران، لاویان گوسفند فِصَح را برای شان قربانی می کردند. همچنین مردم قبایل افرایم، مَنَسّی، زبولون و ایسَسکار با وجودیکه طهارت نکرده بودند، مخالف اصول شریعت از طعام عید فِصَح می خوردند. اما حِزقیا برای شان دعا کرده گفت: «خداوند مهربان همه کسانی را که مایلند راه خداوند، خدای پدران خود را تعقیب کنند، ببخشد، هرچند که آن ها قرار اصول شریعت تقدیس نشده اند.» 20خداوند دعای حِزقیا را قبول فرمود و مردم صدمه ای ندیدند. 21مردم اسرائیل که در اورشلیم حضور داشتند، با کمال خوشی مراسم عید نان فطیر را برای هفت روز تجلیل کردند. لاویان و کاهنان خداوند را با ساز و نوای موسیقی حمد و ثنا فرستادند. 22و حِزقیا لاویانی را که در خدمت به خداوند لیاقت و پشت کار نشان دادند تشویق نمود. به این ترتیب، مدت هفت روز از غذای عید خوردند، قربانی سلامتی تقدیم کردند و مراتب شکرانگی را به بارگاه خداوند، خدای اجداد خود عرض نمودند.
23بعد تمام حاضرین موافقه کردند که مراسم عید را برای هفت روز دیگر برگزار کنند، بنابران، یک هفتۀ دیگر را هم با خوشی سپری نمودند. 24حِزقیا، پادشاه یَهُودا به حاضرین یک هزار گاو و هفت هزار گوسفند برای قربانی داد. و مأمورین دولت هم به مردم یک هزار گاو و ده هزار گوسفند دادند و در آن روزها تعداد زیادی از کاهنان خود را تقدیس کردند. 25تمام مردم یَهُودا، کاهنان، لاویان و همه کسانی که از اسرائیل آمده بودند، با بیگانگان ساکن اسرائیل و یَهُودا وقت بسیار خوشی داشتند 26و در شهر اورشلیم یک عالم خوشی و سُرُور برپا بود. و از زمان سلیمان، پسر داود تا آن روز چنان مراسم با شکوهی در اورشلیم دیده نشده بود. 27بعد کاهنان و لاویان از جا برخاستند و قوم را برکت دادند و خداوند از جایگاه مقدس خود در آسمان دعای آن ها را شنید.
31فصل سی و یکم
تخریب بتخانه ها
1بعد از آنکه مراسم بپایان رسید، تمام مردم اسرائیل که در آنجا حضور داشتند به همه شهرهای یَهُودا رفتند و بتها را شکستند. بت اَشیره را از بین بردند و معابد بالای تپه ها و قربانگاههائی را که در یَهُودا، بنیامین، افرایم و مَنَسّی بودند، همه را ویران کردند. بعد همگی به خانه های خود برگشتند.
تعیین وظایف لاویان
2حزقیا لاویان را به دسته های مختلف تقسیم کرد تا هر دسته وظیفۀ خاصی را اجراء کند: از قبیل تقدیم قربانی های سوختنی و سلامتی، اشتراک در مراسم عبادت، پاسبانی از دروازه های عبادتگاه و ادای شکرانگی و ذکر حمد و سپاس خداوند. 3پادشاه یک حصه از دارائی شخصی خود را جهت قربانی های سوختنی تعیین کرد تا هر صبح و شام، در ماه نو و عید ها مطابق شریعت موسی تقدیم شوند. 4او همچنین به مردم اورشلیم امر کرد که مایحتیاج کاهنان و لاویان را فراهم سازند تا آن ها همه وقت خود را وقف خدمت خداوند کنند. 5بمجردیکه فرمان شاه صادر شد، مردم اسرائیل، برعلاوۀ ده فیصد دارائی خود، محصول نو گندم، شراب، روغن، عسل و دیگر محصولات زمین خود را هم فراوان آوردند. 6همچنان مردم اسرائیل و یَهُودا که در شهرهای مختلف یهودا زندگی می کردند، ده فیصد رمه و گوسفند و هر چیز دیگری را که وقف خداوند کرده بودند، دادند. 7در ماه سوم آن سال به آوردن هدایا شروع کردند و در ماه هفتم تمام شد و اندازۀ آن آنقدر زیاد بود که پشته ها را تشکیل داد. 8وقتی حزقیا و مأمورین آمدند و آن توده ها را دیدند، خداوند را ستایش کردند و قوم برگزیدۀ او، اسرائیل را برکت دادند. 9حزقیا از کاهنان و لاویان در بارۀ آن توده ها سوال کرد. 10عَزریا، رئیس کاهنان که از خانوادۀ صادوق بود، جواب داد: «از روزیکه قوم به آوردن هدیه های خود به عبادتگاه خداوند شروع کردند، بقدر کافی از آن خوردیم و این مقدار زیاد باقیمانده را که می بینی بخاطر آن است که خداوند به قوم برگزیدۀ خود برکت داده است.»
هدیه برای لاویان
11بعد پادشاه امر کرد که چند تحویلخانه در عبادتگاه خداوند بسازند و امر او اجراء شد. 12مردم با کمال خوشی هدیه و عُشریه دادند و برعلاوه، چیزهای دیگری هم وقف کردند. کُونَنیای لاوی آمر مسئول تحویلخانه ها بود و برادرش، شِمعی شخص دوم، 13و یحیئیل، عَزَریا، نَحَت، عَسائیل، یَریموت، یُوزاباد، اِیلیئیل، یِسمَخیا، مَحَت و بنایا معاونین کُونَنیا و برادرش بودند که از طرف حزقیا و عَزَریا، رئیس عبادتگاه خداوند مقرر شده بودند. 14قورَح پسر یِمنَۀ لاوی دروازه بان دروازۀ شرقی مسئول تحویل و توزیع اوقاف و هدایائی بود که مردم داوطلبانه و بخوشی خود برای خداوند می آوردند. 15عِیدَن، مِنیامین، یشوع، شِمَعیه، اَمَریا و شِکَنیا معاونین او بودند که با صداقت در مورد توزیع سهم کوچک و بزرگ اعضای خانواده های کاهنان در شهرهای شان کمک می کردند. 16برعلاوه به افراد ذکور سه ساله و بالا تر که نام شان در نسب نامه شامل بود و در عبادتگاه خداوند به وظایف مختلف روزمره مصروف بودند، سهمیه ای توزیع می کردند. 17نام کاهنان در نسب نامۀ شان و از لاویان بیست ساله و بالا تر تحت نام فرقۀ شان ثبت شده بود. 18کودکان، زنان، پسران و دختران هم در نسب نامه شامل بودند. 19برای پسران هارون، یعنی کاهنانی که در اطراف شهرها زندگی می کردند، یکی از کاهنان مقرر شده بود تا آذوقه و دیگر مایحتیاج هر مرد شان را که در نسب نامۀ لاویان شامل بود، فراهم کند.
20به این ترتیب حزقیا کار توزیع مواد لازمه را در سراسر سرزمین یَهُودا ترتیب داد و آنچه را که مورد پسند خداوند، خدای او بود انجام داد. 21و برای خدمت در عبادتگاه خداوند و مطابعت از احکام شریعت از روی ایمان و دل و جان کوشش زیاد بخرج داد و در همه کارها موفق شد.
32فصل سی و دوم
آشوریان اورشلیم را محاصره می کنند
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۸: ۱۳ و اشعیا ۳۶: ۱)
1بعد از مدتی و پس از آنکه حزقیا آنهمه کارهای نیک را به انجام رسانید، سِناخِریب، پادشاه آشور به یَهُودا حمله آورد و شهرهای مستحکم آنرا محاصره کرد و در نظر داشت که آن ها را به تصرف خود درآورد. 2چون حزقیا خبر شد که سِناخِریب می خواهد به اورشلیم هم حمله کند، 3با مشورۀ مأمورین ملکی و نظامی امر کرد که چشمه های آب بیرون شهر را ببندند. 4و مردم زیادی برای اجرای این کار برای کمک و خدمت حاضر شدند. آب چشمه ها را که در جویهای شهر جاری بود بستند و گفتند: «پادشاهان آشور نباید در اینجا بیایند و آب فراوان بیابند.» 5حزقیا قوای دفاعی خود را بیشتر استحکام بخشید و دیوارهائی جهت جلوگیری از سنگ ریزی را که ویران شده بودند، ترمیم کرد و برجهائی بالای آن ها بنا نمود. با بنای یک دیوار دیگر بدور آن ها شهر را زیادتر مستحکم ساخت. دیواره ها را در شهر داود استحکام بخشید و اسلحه و سپرهای زیادی ساخت. 6فرماندهان نظامی را برای سپاه خود گماشت و همه را در میدان نزدیک شهر جمع کرد و با سخنان تشویق کننده به آن ها گفت: 7«شجاع و با جرأت باشید. از پادشاه آشور و لشکر او ترس و هراس را در دل خود راه ندهید، زیرا همراه ما کسی است که بزرگتر از او است. 8پادشاه آشور از انسان کمک می گیرد، اما مددگار ما خداوند است که در جنگ با دشمن، به ما کمک می کند.» سخنان حزقیا قوم را دلگرم کرد و همگی جرأت یافتند.
سِناخِریب مردم اورشلیم را مسخره می کند
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۸: ۱۷ ـ ۳۷ و اشعیا ۳۶: ۲ ـ ۲۲)
9سِناخِریب با همه قوای خود در شهر لاکیش موضع گرفته بود. او از آنجا نمایندگان خود را پیش حزقیا، پادشاه یَهُودا و مردم آن در اورشلیم فرستاد. 10آن ها گفتند: «سِناخِریب پادشاه آشور چنین می گوید: آیا می توانید از این محاصره جان سالم بدر برید؟ 11حزقیا شما را فریب می دهد. او می خواهد که شما از قحطی و تشنگی بمیرید و می گوید: «خداوند، خدای ما، ما را از دست پادشاه آشور نجات می دهد.» 12آیا خود حزقیا نبود که بتخانه ها و قربانگاهها را ویران کرد و به مردم یَهُودا و اورشلیم گفت که در مقابل یک قربانگاه عبادت کنید و بر همان قربانگاه قربانی سوختنی تقدیم نمائید؟ 13آیا خبر ندارید که من و اجدادم چه بلائی بر سر کشورهای دیگر آوردیم؟ آیا خدایان آن ممالک توانستند که کشورهای خود را از دست ما نجات بدهد؟ 14هیچکدام از خدایان آن کشورها که اجداد من مردم شان را بکلی نابود کرد، نتوانست مردم خود را از دست شان رهائی بخشد. پس خدای شما چطور می تواند شما را نجات بدهد؟ 15بنابران، نگذارید که حزقیا شما را فریب بدهد و گمراه کند. حرف او را باور نکنید، زیرا در صورتیکه خدای هیچ قومی و هیچ سلطنتی نتوانست مردم خود را از دست اجداد من نجات بدهد، پس خدای شما چطور می تواند که شما را از دست ما رهائی بخشد؟»
قتل سِناخِریب
(همچنین در دوم پادشاهان ۱۹: ۹ ـ ۱۳ و اشعیا ۳۷: ۸ ـ ۳۸)
16نمایندگان سِناخِریب حرفهای دیگری هم برضد خداوند، خدا و بندۀ او، حزقیا زدند. 17سِناخِریب همچنین نامه های توهین آمیز علیه خداوند، خدای اسرائیل به این مضمون نوشت: «مثلیکه خدایان ممالک دیگر نتوانستند مردمان خود را از دست من نجات بدهند، خدای حزقیا هم قادر نخواهد بود که قوم خود را از چنگ من رهائی بخشد.» 18آن ها با صدای بلند و بزبان عبری به مردم اورشلیم که بر سر دیوار بودند، خطاب کردند که آن ها را بترسانند و به وحشت اندازند تا شهر را تصرف کنند. 19آن ها در بارۀ خدای اورشلیم طوری حرف زدند که او هم یکی از خدایان ساختۀ دست بشر است.
20آنگاه حزقیا پادشاه و اشعیای پسر آموص در این باره دعا کردند و فریاد زاری شان بسوی آسمان بلند شد. 21خداوند فرشته ای را فرستاد و او همه جنگجویان شجاع، فرماندهان نظامی و سرکردگان اردوی پادشاه آشور را نابود کرد. سِناخِریب شرمنده و سرافگنده به وطن خود برگشت. و وقتیکه به معبد خدای خود داخل شد، پسران خودش او را با شمشیر زدند و کشتند.
22به این ترتیب، خداوند حزقیا و مردم اورشلیم را از دست دشمن شان، سِناخِریب، پادشاه آشور نجات داد و از هر طرف به او صلح و آرامش عطا کرد. 23بعد همگی برای خدای اورشلیم هدیه و اشیای نفیس برای حزقیا، پادشاه یَهُودا آوردند. و حزقیا از آن روز ببعد در بین تمام اقوام احترام و شهرت پیدا کرد.
بیماری و غرور حزقیا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۰: ۱ ـ ۲۰ و اشعیا ۳۸: ۱ ـ ۳؛ ۳۹: ۱ ـ ۸)
24در همان روزها حزقیا مریض و نزدیک به مردن شد و بدربار خداوند برای شفای خود دعا کرد. خداوند دعای او را قبول فرمود و با علامه ای به او فهماند که شفا می یابد. 25اما حزقیا از روی غرور نیکی ها و خوبی های را که خداوند در حق او کرده بود، نادیده گرفت، بنابران، غضب خداوند بر سر او و مردم اورشلیم آمد. 26لیکن پسانتر حزقیا و مردم اورشلیم از کردۀ خود پشیمان شدند و توبه کردند، پس در دوران زندگی حزقیا غضب خداوند بر ایشان نیامد.
27حزقیا دارای ثروت و حشمت زیادی بود. خزانه های طلا و نقره و جواهرات و انبارهای عطریات و سپر و هرگونه ظروف قیمتی داشت. 28همچنین گدامهای گندم، شراب و روغن و طویله هائی هم جهت نگهداری هر نوع حیوانات و گوسفندان برای خود ساخت. 29بهمین ترتیب، شهرهای هم برای خود آباد کرد و رمه و گله های زیادی اندوخت، زیرا احسان خدا بود که او صاحب اینهمه دارائی شد. 30همین حزقیا بود که بند آب دریای جیحون را ساخت و جریان آب را به طرف غرب شهر داود گشتاند. 31خلاصه، حزقیا در هر کار خود موفق بود. وقتیکه نمایندگان بابل آمدند تا از او در بارۀ معجزاتی که در آن کشور بعمل آمدند سوال کنند، خداوند او را بحال خودش گذاشت که به آن ها جواب بدهد تا این ترتیب، شخصیت و معرفت او معلوم گردد.
32بقیۀ وقایع دوران سلطنت حزقیا و اعمال نیک او همه در کتاب اشعیای نبی (پسر آموص) و در کتاب تاریخ پادشاهان یَهُودا و اسرائیل نوشته شده اند. 33وقتی حزقیا فوت کرد، او را در تپه ای که قبرستان اولادۀ داود بود، بخاک سپردند و تمام مردم یَهُودا و اورشلیم جنازۀ او را با احترام خاصی دفن کردند و بعد از او پسرش، مَنَسّی پادشاه شد.
33فصل سی و سوم
مَنَسّی، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۱: ۱ ـ ۹)
1مَنَسّی دوازده ساله بود که پادشاه شد و مدت پنجاه و پنج سال در اورشلیم سلطنت کرد. 2اعمال و کردار او در نظر خداوند زشت بودند. از راه و روش اقوامی که خداوند آن ها را از سر راه قوم اسرائیل دور کرد، پیروی نمود. 3معابد بالای تپه ها را که پدرش، حزقیا ویران نموده بود، دوباره آباد کرد. برای بَعل قربانگاه و همچنین بتهای اَشیره را ساخت. ستارگان آسمان را پرستش و سجده کرد. 4قربانگاه بت پرستان را در هر دو حویلی عبادتگاه خداوند برای پرستش آفتاب، مهتاب و ستارگان آباد کرد، یعنی در همان جائی که خداوند فرموده بود: «نام من در اورشلیم تا به ابد بماند.» 6مَنَسّی پسران خود را در وادی بن هِنوم از آتش گذرانید. او فالبینی، افسونگری و جادوگری می کرد و با احضار کنندگان ارواح و جادوگران سر و کار داشت. مَنَسّی در نظر خداوند شرارت بسیار ورزیده، خشم او را برافروخت. 7خداوند به داود و پسرش، سلیمان فرموده بود: «در همین خانه و در اورشلیم که من آنرا از بین تمام شهرهای قبایل اسرائیل برگزیده ام، نام خود را برای همیشه می گذارم. اگر قوم اسرائیل همه احکام، اوامر و فرایض مرا که بوسیلۀ موسی به آن ها داده ام، بجا آورند، هرگز نمی گذارم که پای شان از این سرزمینی که به پدران شان بخشیده ام، بیرون شود.» 9اما مَنَسّی در همان جایگاه مقدس، یعنی عبادتگاه خداوند، بتهائی را که ساخته بود، قرار داد. او قوم یَهُودا و ساکنین اورشلیم را گمراه ساخت و در نتیجه اعمال و رفتار شان بدتر از شرارت اقوامی شدند که خداوند آن ها را از سر راه قوم اسرائیل محو کرده بود.
مَنَسّی توبه می کند
10خداوند به مَنَسّی و مردم او اخطار داد، اما آن ها گوش ندادند، 11بنابران، خداوند لشکر پادشاه آشور را به مقابل شان فرستاد. آن ها مَنَسّی را با چنگک ها دستگیر کردند و بزنجیر برنجی بستند و به بابل بردند. 12بالاخره مَنَسّی در تنگی و ناتوانی خود خداوند، خدای خود را طلب نمود و به حضور خدای اجداد خود بسیار فروتن گردید. 13چون به حضور خدا دعا کرد، او را اجابت نمود، التماس او را شنید و او را دوباره به اورشلیم و سلطنتش برگرداند. آنوقت مَنَسّی دانست که خداوند، او خدا است.
14مَنَسّی بعداً دیوار خارجی شهر داود را از غرب جیحون، در وادی تا دهن دروازۀ ماهی آباد کرد. همچنین دیوار بسیار بلندی به دورادور شهر عوفل ساخت و در هر شهر مستحکم یَهُودا فرماندهان نظامی را گماشت. 15خدایان بیگانه و بُت را از عبادتگاه خداوند بیرون کرد و همه قربانگاه هائی را که ساخته بود، از اورشلیم، از سر کوهی که بر آن عبادتگاه خداوند واقع بود، ویران ساخت و سنگ و خاک آنرا در بیرون شهر انداخت. 16قربانگاه خداوند را دوباره آباد کرد و قربانی های صلح و سلامتی و شکرانگی بر آن تقدیم نمود. به مردم یَهُودا امر کرد که خداوند، خدای اسرائیل را بپرستند. 17اما مردم بازهم در معابد بالای تپه ها قربانی می کردند، مگر فقط برای خداوند، خدای خود.
18بقیۀ وقایع دوران سلطنت مَنَسّی، دعای او بدربار خداوند و سخنانی را که پیغمبران بنام خداوند، خدای اسرائیل به او گفته بودند، همه در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده اند. 19همچنان مناجات او، ایجاب توبۀ او از جانب خداوند، گناهان و نافرمانی او و جاهائی که در آن ها معابد بلند را ساخت و اَشیره و بتها را، پیش از آنکه توبه کند، قرار داد، همگی در کتاب تاریخ پیغمبران ثبت اند. 20وقتی مَنَسّی فوت کرد او را در قصر خودش بخاک سپردند و پسرش، آمون جانشین او شد.
آمون، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۱: ۱۹ ـ ۲۶)
21آمون در سن بیست و دو سالگی به سلطنت رسید و مدت دو سال در اورشلیم پادشاهی کرد. 22او مثل پدر خود، مَنَسّی دست به کارهای زشتی زد که خداوند از او ناراضی شد. برای بتهائی که پدرش ساخته بود قربانی کرد و آن ها را پرستید. 23برعکس پدر خود که از گناهان خود بحضور خداوند توبه کرد، او همچنان مغرور بود و توبه نکرد و بیش از پیش گناه ورزید. 24بعد مأمورینش برضد او توطئه کردند و در قصر خودش او را کشتند. 25اما مردم کشور همه کسانی را که در قتل آمون پادشاه دست داشتند، بقتل رساندند و پسرش، یوشیا بجای او پادشاه شد.
34فصل سی و چهارم
یوشیا، پادشاه یَهُودا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۲: ۱ ـ ۲)
1یوشیا هشت ساله بود که پادشاه شد و مدت سی و یک سال در اورشلیم پادشاهی کرد. 2او با اعمال نیک خود رضایت و خوشنودی خداوند را حاصل کرد و راه و روش جد خود، داود را تعقیب نمود و از آن انحراف نکرد.
3زیرا از سال هشتم سلطنت خود که هنوز هم بسیار جوان بود، مثل جد خود، داود شروع به پرستش خداوند کرد، و در سال دوازدهم پادشاهی خود سرزمین یَهُودا و شهر اورشلیم را از وجود پرستشگاه های بت پرستان، اَشیره ها، مجسمه ها و بتها پاک ساخت. 4او شخصاً رفت و تخریب قربانگاه های بَعل را نظارت کرد. مجسمه هائی را که بر آن ها قرار داشتند شکست. همچنین اَشیره ها، مجسمه ها و بتهای ریختگی را تکه تکه کرد و بروی قبرهای کسانی که برای شان قربانی می کردند، پاشید. 5استخوانهای کاهنان بت پرستان را بر قربانگاه های خود شان سوختاند و یَهُودا و اورشلیم را از وجود آن ها پاک کرد. 6در شهرهای مَنَسّی، افرایم و شمعون، تا نفتالی و خرابه های اطراف آن ها همه قربانگاه های شان را ویران کرد. اَشیره ها و بتها را ذره ذره نمود و همچنین قربانگاه هائی که در سراسر کشور اسرائیل بودند، از بین برد و سپس به اورشلیم برگشت.
ترمیم عبادتگاه و پیدا شدن کتاب تورات
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۲: ۳ ـ ۲۰)
8یوشیا در سال هجدهم سلطنت خود، بعد از آنکه کشور و عبادتگاه را از وجود بتها و قربانگاه های بت پرستان پاک ساخت، شافان پسر اَصَلیا، مَعَسیای والی اورشلیم و یوآخ پسر آحاز خبرنگار را جهت ترمیم عبادتگاه خداوند، خدای خود فرستاد. 9آن ها پیش حِلقیای رئیس کاهنان آمدند و پولی را که لاویان دروازه بان از قوم مَنَسّی، افرایم و سایر قوم اسرائیل و از تمام یَهُودا، بنیامین و ساکنین اورشلیم جمع کرده و به عبادتگاه خداوند آورده بودند، به او دادند. 10او پول مذکور را به کسانی که کار تعمیر عبادتگاه را نظارت می کردند سپرد 11تا از آن پول اجورۀ نجاران، معماران، قیمت سنگهای تراشیده، چوب برای پشت بندها و یا تیر ها را جهت ترمیم تعمیر هائی که پادشاهان قبلی یَهُودا خراب کرده بودند، بپردازند. 12کارگران وظایف خود را با کمال صداقت انجام دادند. کارهای آن ها از طرف چهار نفر لاوی ـ یَحَت و عوبَدیا از قبیلۀ مراری و زکریا و مَشُلام از قبیلۀ قهات ـ نظارت می شد. (لاویان نوازندگان ماهری بودند.) 13یک عده از لاویان مسئول حمل مصالح ساختمانی و نظارت بر کار حمالان و سایر کارگران بودند. عدۀ دیگر از لاویان هم بعنوان منشی و نگاهبان اجرای وظیفه می کردند.
14در همان وقتی که پول را بیرون می بردند، حِلقیای کاهن کتاب تورات را که خداوند توسط موسی نوشته بود، یافت 15و به شافان منشی گفت: «من کتاب تورات را در عبادتگاه خداوند یافتم.» بعد آنرا به شافان داد. 16شافان کتاب را برای پادشاه برد و ضمناً گزارش سفر خود را به او گزارش داده گفت: «مأمورین تو همه مصروف اجرای اوامرت هستند 17و پولی که در عبادتگاه خداوند بود به ناظرین و کارگران سپرده شد.» 18سپس شافان منشی به پادشاه گفت: «حِلقیای کاهن این کتاب را به من داد.» آنگاه شافان آن را برای پادشاه خواند.
19وقتی پادشاه دانست که فرمان خداوند به مردم چه بوده است، یخن خود را پاره کرد 20و به حِلقیا، اخیقام پسر شافان، عَبدون پسر میکا، شافان منشی و عَسایا پیشخدمت شاه این چنین امر داد: 21«بروید و از طرف من و سایر مردم اسرائیل در بارۀ تعلیمات این کتاب از خداوند هدایت بخواهید، زیرا بخاطریکه پدران ما به کلام خداوند گوش ندادند و مطابق احکام این کتاب رفتار نکردند، خداوند بر ما خشمگین است.»
22پس حِلقیا و چند نفر دیگر پیش حُلدۀ نبیه، زن شلوم رفتند. (شلوم پسر توقَهَت و نواسۀ حَسرۀ تحویلدار البسه بود.) آن زن در قسمت دوم شهر اورشلیم سکونت داشت. آن ها در بارۀ مشکل پادشاه با او حرف زدند. 23او به آن ها گفت: «خداوند، خدای اسرائیل چنین می فرماید: بروید به آن کسی که شما را فرستاده است بگوئید که خداوند می فرماید: «من بلائی بر سر این سرزمین و ساکنین آن می آورم و به لعنت هائی که در این کتاب ذکر شده اند، گرفتار می شوند، 25زیرا آن ها مرا ترک نمودند و برای خدایان دیگر قربانی کردند و با دست خود و کردار خود خشم مرا برانگیختند. بنابران، آتش خشم من بر اورشلیم افروخته شده و خاموش ناشدنی است.» 26اما به پادشاه یَهُودا که شما را فرستاد تا از ارادۀ من آگاه شود، بگوئید که خداوند، خدای اسرائیل می فرماید: 27«چون بخاطر شنیدن کلام این کتاب توبه نمودی، بحضور من سر تواضع خم کردی، از تصمیم من در مورد این جا و ساکنین آن پی بردی، در برابر من نیاز نشان دادی، یخنت را پاره کردی و پیش من زاری نمودی، من دعا و زاری ات را شنیدم. 28با خاطر جمعی چشم از این جهان می بندی و بلائی را که بر سر این مُلک و باشندگان آن می آورم، به چشمت نمی بینی.»» پس آن ها رفتند و پیام خداوند را به پادشاه رساندند.
خواندن کتاب تورات
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۳: ۱ ـ ۲۰)
29آنگاه پادشاه اعلان کرد که تمام سرکردگان یَهُودا و اورشلیم یکجا جمع شوند 30بعد شاه با تمام قوم یَهُودا، باشندگان اورشلیم، کاهنان، لاویان و خورد و بزرگ مردم یکجا به عبادتگاه خداوند رفتند و پادشاه عهدنامه را که در عبادتگاه خداوند یافته بودند از سر تا به آخر برای آن ها خواند. 31سپس پادشاه در جای مخصوص خود، در کنار ستونی ایستاد و پیمانی با خداوند بست تا راه حقیقت را دنبال کند، از احکام، اوامر و فرایض خداوند از دل و جان اطاعت نماید. و از هر کلمۀ پیمانی که در آن کتاب ذکر شده است پیروی کند. 32بعد، از تمام اهالی بنیامین و اورشلیم که در آنجا حاضر بودند، خواست تا به آن پیمان وفادار باشند. ساکنین اورشلیم هم عهد کردند که مطابق همان پیمانی که با خداوند، خدای اجداد خود بستند، رفتار نمایند. 33پس یوشیا همه چیزهای نجس را از تمام جاهائی که متعلق به مردم اسرائیل بودند، دور کرد و عموم قوم اسرائیل را تشویق نمود که خداوند، خدای خود را پرستش کنند. بنابران، مردم در تمام دوران حیات یوشیا راه راست خداوند، خدای اجداد خود را تعقیب نمودند.
35فصل سی و پنجم
آمادگی برای مراسم عید فِصَح
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۳: ۲۱ ـ ۲۳)
1یوشیا مراسم عید فِصَح را برای احترام خداوند در اورشلیم تجلیل کرد و در روز چهاردهم ماه اول بره های فِصَح را ذبح کردند. 2کاهنان را به وظایف شان گماشت و برای خدمت در عبادتگاه خداوند آن ها را تشویق کرد. 3به لاویان که به مردم تعلیم می دادند و خود را وقف خدمت خداوند کرده بودند، گفت: «صندوق مقدس پیمان را در عبادتگاهی که سلیمان، پسر داود پادشاه اسرائیل آباد کرد، قرار دهید. شما دیگر مجبور نیستید که آنرا بر شانه های تان حمل کنید. پس برای خدمت به خداوند، خدای تان و مردم حاضر و آماده باشید. 4وظایف خود را در عبادتگاه به نوبت، دسته دسته و تحت نام خانوادۀ تان و شرایطی که داود پادشاه و پسر او، سلیمان وضع کرده است، اجراء نمائید. 5برای خدمت به دسته ها تقسیم شوید و هر دسته در جای خود در عبادتگاه خدا بایستد و به یکی از طایفه های قوم اسرائیل کمک کند. 6گوسفند فِصَح را ذبح کنید و تن خود را پاک سازید و مطابق احکام کلام خداوند که به موسی داد برای خدمت به مردم اسرائیل آماده باشید.»
7بعد یوشیا به حاضرین از رمه و گلۀ خود سی هزار بره و بزغاله برای قربانی عید فِصَح و همچنین سه هزار گاو داد. 8مأمورین شاه هم به خواهش خود در اعانه به مردم، کاهنان و لاویان سهم گرفتند. مأمورین عالیرتبۀ عبادتگاه خداوند، یعنی حِلقیا، زکریا، یحیئیل دو هزار و ششصد بره و بزغاله و سیصد گاو به کاهنان برای قربانی عید فِصَح هدیه دادند. 9رهبران لاویان، یعنی کُونَنیا و برادرانش شِمَعیه، نتنئیل، حَشَبیا، یعی ئیل و یُوزاباد پنج هزار بره و پنجصد گاو برای قربانی فِصَح به لاویان دادند.
10وقتی همه چیز آماده شدند، کاهنان بجاهای خود ایستادند. لاویان قرار امر شاه به دسته های معین برای خدمت حاضر شدند 11و برۀ فِصَح را ذبح کردند. کاهنان خون بره را از لاویان گرفته بر قربانگاه پاشیدند. در عین حال، لاویان قربانی ها را پوست کردند. 12گاوها و دیگر حیوانات را که جهت قربانی سوختنی آورده بودند، یکسو گذاشتند تا هر قبیله مطابق شریعت موسی قربانی خود را برای خداوند تقدیم کند. 13برۀ فِصَح را، طبق هدایت تورات موسی بر آتش کباب کردند و هدیه های مقدس را در دیگها، پاتله ها و تابه ها پختند و بیرون بردند تا مردم بخورند. 14بعد لاویان برای خود و کاهنان اولادۀ هارون غذا تهیه کردند، چونکه خود کاهنان از صبح تا شام مشغول تقدیم قربانی ها و سوختن و سوزاندن چربی قربانیها بودند، برای این کار فرصت نداشتند.
15خوانندگان (اولادۀ آساف) طبق هدایتی که داود، آساف، هیمان و یدوتون نبی سالها پیش داده بودند به جاهای معین خود قرار گرفتند. دروازه بانان به مراقبت دروازه ها گماشته شدند. آن ها مجبور نبودند که از سر وظیفۀ خود دور شوند، زیرا برادران لاوی شان غذا تهیه کرده برای آن ها می آوردند. 16تمام مراسم عید فِصَح در یک روز اجراء شد. قربانی های سوختنی همانطوری که یوشیا هدایت داده بود، همگی بر قربانگاه خداوند تقدیم شدند.
17همه کسانی که در اورشلیم حاضر بودند در برگزاری مراسم عید فِصَح سهم گرفتند. بعد عید نان فطیر را برای هفت روز تجلیل کردند. 18از زمان سموئیل نبی تا آن روز، عید فِصَح با آن جلال و شوکت برگزار نشده بود و هیچیک از پادشاهان سابق اسرائیل، مثل یوشیا عیدی را که آنقدر مردم و تعداد زیاد کاهنان و لاویان در آن شرکت نموده باشند، تجلیل نکرده بود. 19این مراسم در سال هجدهم سلطنت یوشیا برگزار شد.
وفات یوشیا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۴: ۲۸ ـ ۳۰)
20بعد از آنکه یوشیا همه کارهای عبادتگاه را تمام کرد، نِکو پادشاه مصر، در کنار دریای فرات به جنگ کرکمیش رفت و یوشیا برای مقابلۀ او لشکرکشی کرد. 21اما نِکو نمایندگان خود را با این پیام پیش او فرستاد: «من با تو کدام دشمنی ندارم و نمی خواهم با تو جنگ کنم. منظور آمدن من به اینجا، جنگ با دشمنان است، زیرا خداوند به من فرمود که فوراً این کار را انجام بدهم. پس در کار خدائی که همراه من است، مداخله مکن، مبادا ترا هلاک سازد.» 22اما یوشیا قبول نکرد که برگردد. برعکس، با تغییر لباس خواست که با نِکو بجنگد. او به پیام نِکو که از جانب خدا بود، گوش نداد و به قصد جنگ به وادی مِجِدو رفت.
23در آنجا تیراندازان، یوشیا را با تیر زدند و زخمی اش کردند. آنگاه یوشیا به خادمان خود گفت: «مرا از میدان جنگ بیرون ببرید، زیرا زخم مهلکی برداشته ام.» 24پس خادمانش او را از عراده اش به یک عرادۀ دیگر انتقال داده به اورشلیم بردند. یوشیا در آنجا فوت کرد و او را در آرامگاه آبائی اش به خاک سپردند. تمام مردم یَهُودا برایش ماتم گرفتند.
25ارمیا برای او مرثیه ای خواند و همه خوانندگان مرد و زن، سرود غم و آهنگ ماتم را برایش سرودند و مردم تا به امروز همان سرود و نوای غم را برای یوشیا زمزمه می کنند. این مرثیه مانند یک فریضۀ دینی بشمار می رود و در کتاب مرثیه ها ثبت شده است.
26بقیۀ وقایع دوران سلطنت یوشیا، کارهای نیک او که مطابق اوامر کتاب توراتِ خداوند بعمل آورد 27و همچنین فعالیتهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل و یَهُودا ذکر شده اند.
36فصل سی و ششم
سلطنت یَهُواحاز
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۳: ۳۰ ـ ۳۵)
1بعد از وفات یوشِیا، مردم کشور، یَهُواحاز (پسر یوشِیا) را بجای پدرش به پادشاهی انتخاب کردند. 2یَهُواحاز بیست و سه ساله بود که پادشاه شد و مدت سه ماه در اورشلیم سلطنت کرد. 3بعد پادشاه مصر او را از پادشاهی برکنار ساخت و جزیه ای که عبارت از سه هزار و چهار صد کیلوگرام نقره و سی و چهار کیلوگرام طلا بود بر کشور یَهُودا تحمیل کرد. 4پادشاه مصر اِلیاقِیم (برادر یَهُواحاز) را به پادشاهی یَهُودا گماشت. نام او را به یَهویاقیم تبدیل نمود و یَهُواحاز را با خود به مصر اسیر برد.
سلطنت یَهویاقیم
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۳: ۳۶ ـ ۲۴: ۷)
5یَهویاقیم بیست و پنج ساله بود که به سلطنت رسید و مدت یازده سال در اورشلیم پادشاهی کرد. کارهای او همه در نظر خداوند زشت بودند. 6نِبوکدنِزر، پادشاه بابل به اورشلیم حمله کرد و یَهویاقیم را به زنجیر بسته به بابل برد. 7او همچنان بعضی از ظروف عبادتگاه خداوند را هم با خود برد و در قصر خود، در بابل قرار داد.
8بقیۀ کارروائی های یَهویاقیم و اعمال زشت او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل و یَهُودا ذکر شده اند. بعد از او پسرش، یهویاکین جانشین او شد.
سلطنت یهویاکین
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۴: ۸ ـ ۱۷)
9یهویاکین در سن هجده سالگی بر تخت سلطنت نشست و مدت سه ماه و ده روز در اورشلیم پادشاهی کرد. از او اعمال زشتی سرزد که خداوند را ناراضی ساخت. 10بعد در بهار همان سال، نِبوکدنِزر او را با ظروف گرانبهای عبادتگاه خداوند به بابل برد و برادرش، صدقیا را بجای او به پادشاهی یَهُودا گماشت.
سلطنت صدقیا
(همچنین در دوم پادشاهان ۲۴: ۱۸ ـ ۲۰؛ ۲۵: ۱ ـ ۲۱؛ ارمیا ۵۲: ۱ ـ ۱۱)
11صدقیا بیست و یک ساله بود که به سلطنت رسید و مدت یازده سال در اورشلیم پادشاه بود. 12او کارهائی کرد که در نظر خداوند، خدای او زشت بودند. او در برابر ارمیای نبی که پیام خداوند را برای او آورد، تواضع نشان نداد.
13برعلاوه، باوجودیکه بنام خداوند قسم خورده بود که به نِبوکدنِزر وفادار بماند، بازهم برضد او شورش نمود. او یک شخص سرسخت و مغرور بود و از فرمان خداوند، خدای اسرائیل اطاعت نکرد. 14بر علاوه، رهبران یَهُودا، کاهنان و مردم مانند اقوام اطراف خویش بت پرست شدند و به این ترتیب، عبادتگاه را که خداوند خودش مقدس ساخته بود، نجس ساختند.
15خداوند، خدای اجداد شان بخاطر شفقت و محبتی که به قوم برگزیده و عبادتگاه خود داشت، پیامهای مکرر ذریعۀ پیغمبران خود برای آن ها فرستاد، 16اما پیغمبران خدا را همیشه مسخره می کردند، کلام خدا را ناچیز می شمردند و به انبیاء اهانت می کردند، تا آنکه آتش غضب خداوند برافروخته شد و دیگر راه نجاتی برایشان باقی نماند.
17آنگاه خداوند پادشاه بابل را برای سرکوبی آن ها فرستاد. او مردان جوان آن ها را با دَم شمشیر بقتل رساند. به جوانان، دوشیزگان و اشخاص پیر و سالخورده رحم نکرد. خداوند همۀ آن ها را به دست او تسلیم نمود. 18ظروف و لوازم خانۀ خداوند و هر چیز دیگر را با دارائی خزانه های عبادتگاه و قصر شاهی و مأمورین دولتی به بابل برد. 19عبادتگاه خداوند را آتش زد. دیوار شهر اورشلیم را ویران کرد. قصرها را به خاکستر تبدیل نمود و همه وسایل قیمتی عبادتگاه خداوند را از بین برد. 20کسانی که از دم شمشیر نجات یافته بودند، بعنوان اسیر به بابل برده شدند. در آنجا غلام و کنیز پادشاهان و شهزادگان گردیدند و تا تأسیس سلطنت فارس در غلامی بسر بردند.
21به این ترتیب، کلام خداوند عملی شد که بوسیلۀ ارمیای نبی فرموده بود: «این سرزمین برای هفتاد سال خالی از سکنه خواهد بود، تا سالهائی که در آن ها مردم اسرائیل قانون سَبَت را شکسته بودند، تلافی شوند.»
کورش فرمان بازگشت یهودیان را صادر می کند
(همچنین در عِزرا ۱: ۱ ـ ۴)
22در سال اول سلطنت کورش، پادشاه فارس، خداوند آنچه را که بزبان ارمیای نبی فرموده بود، عملی کرد. خداوند باعث شد که کورش اعلامیه ای ذیل را بقلم خود بنویسد و در سراسر قلمرو خود نشر کند: «خداوند، خدای آسمان ها اختیار تمام ممالک جهان را به دست من سپرده است و به من هدایت فرمود که در شهر اورشلیم، در سرزمین یَهُودا عبادتگاهی برای او آباد کنم. پس همه کسانی که از قوم برگزیدۀ او در بین شما ساکن هستند، می توانند به وطن خود برگردند. خداوند، خدای شما همراهِ همۀ تان باد!»