سرگذشت عيسی مسيح

نوشتهٔ متی‌ٰ

مقدمه

عيسی در زمانی تولد يافت كه قوم اسرائيل در زير سلطه امپراتوری روم بود. به همين دليل آنان مجبور بودند به رومی‌ها باج و خراج بدهند. در نظر بنی‌اسرائيل، كثيفترين شغل را كسانی داشتند كه مأمور بودند اين باج را برای دولت روم وصول كنند. آنها را «باجگير» می‌ناميدند، و متی‌ٰ يكی از آنان بود. ولی هنگامی كه عيسی او را ديد، از وی دعوت كرد او را پيروی كند. متی‌ٰ نيز از زندگی كثيف خود دست كشيد و يكی از دوازده شاگرد عيسی شد و اين انجيل را چند سال پس از صعود استاد خود به آسمان، نوشت.

موضوع اصلی اين انجيل شناسانيدن معنی واقعی «ملكوت خداوند» به مردم است، كه اغلب نظرياتی غلط دربارهٔ آن داشتند. در ضمن «موعظهٔ سر كوه» عيسی كه از معروفترين خطابه‌های تاريخ است، در اين انجيل يافت می‌شود.

1

اجداد عيسی مسيح

1داوود و ابراهيم پيغمبر، هر دو، جد عيسی مسيح بودند.

2ابراهيم پدر اسحاق، اسحاق پدر يعقوب، و يعقوب پدر يهودا و برادران او بود. 3يهودا پدر فارص و زارح (مادر آنها تامار بود)، فارص پدر حصرون، و حصرون پدر رام بود. 4رام پدر عميناداب، عميناداب پدر نحشون، و نحشون پدر سلمون بود. 5سلمون پدر بوعز (مادرش راحاب بود)، بوعز پدر عوبيد (مادرش روت بود)، و عوبيد پدر يَسَی بود. 6يَسَی پدر داوود پيغمبر بود و داوود پدر سليمان بود، (مادر او قبلاً زن اوريا بود). 7سليمان پدر رحبعام، و رحبعام پدر ابيا، و ابيا پدر آسا بود. 8آسا پدر يهوشافاط، يهوشافاط پدر يورام، و يورام پدر عزيا بود. 9عزيا پدر يوتام، يوتام پدر آحاز، و آحاز پدر حزقيا بود. 10حزقيا پدر منسی، منسی پدر آمون، و آمون پدر يوشيا بود. 11يوشيا پدر يكنيا و برادران او بود كه در زمان تبعيد بنی‌اسرائيل به بابل، به دنیا آمدند. 12بعد از تبعيد: يكنيا پدر سالتی‌ئيل و سالتی‌ئيل پدر زروبابل بود. 13زروبابل پدر ابی‌هود، ابی‌هود پدر ايلياقيم، و ايلياقيم پدر عازور بود. 14عازور پدر صادوق، صادوق پدر ياكين، و ياكين پدر ايلی‌هود بود. 15ايلی‌هود پدر العازار، العازار پدر متان، و متان پدر يعقوب بود. 16يعقوب پدر يوسف و يوسف شوهر مريم، و مريم مادر عيسی مسيح بود. 17به اين ترتيب افرادی كه در بالا نامشان برده شد، از ابراهيم پيغمبر تا داوود پيغمبر، چهارده نفر و از داوود پيغمبر تا زمان تبعيد يهودی‌ها به بابل چهارده نفر، و از زمان تبعيد تا زمان مسيح هم چهارده نفر بودند.

تولد عيسی مسيح

18واقعهٔ تولد عيسی مسيح به اين شرح است: مريم، مادر عيسی كه در عقد يوسف بود، قبل از ازدواج با او، بوسيلهٔ روح‌القدس آبستن شد. 19يوسف كه سخت پایبند اصول اخلاق بود، بر آن شد كه نامزدی خود را به هم بزند، اما در نظر داشت اين كار را در خفا انجام دهد تا مبادا مريم بی‌آبرو شود.

20او غرق در اين گونه افكار بود كه بخواب رفت. در خواب فرشته‌ای را ديد كه به او گفت: «يوسف، پسر داوود، از ازدواج با مريم نگران نباش. كودكی كه در رَحِم اوست، از روح‌القدس است. 21او پسری خواهد زاييد، و تو نام او را عيسی (يعنی نجات دهنده) خواهی نهاد، چون او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانيد.» 22و اين همان پيغامی است كه خداوند قرنها قبل به زبان نبی خود «اشعيا» فرموده بود: 23«بنگريد! دختری باكره آبستن خواهد شد و پسری به دنیا خواهد آورد، و او را عمانوئيل خواهند ناميد.» (عمانوئيل به زبان عبری به معنی «خدا با ما» است.) 24چون يوسف بيدار شد، طبق دستور فرشته عمل كرد و مريم را به خانه‌اش آورد تا همسر او باشد؛ 25اما با او همبستر نشد تا وقتی كه او پسرش را به دنیا آورد؛ و يوسف او را «عيسی» نام نهاد.

2

ستاره‌شناسان در جستجوی عيسی

1عيسی در زمان سلطنت «هيروديس»، در شهر «بيت‌لحم» يهوديه به دنیا آمد.

در آن هنگام چند مجوسِ ستاره‌شناس از مشرق زمين به اورشليم آمده، پرسيدند: 2«كجاست آن كودكی كه بايد پادشاه يهود گردد؟ ما ستارهٔ او را در سرزمينهای دور دست شرق ديده‌ايم و آمده‌ايم تا او را بپرستيم.»

3وقتی اين مطلب به گوش هيروديس پادشاه رسيد، سخت پريشان شد. تمام مردم اورشليم نيز از ماجرا آگاهی يافتند. 4او تمام علمای مذهبی قوم يهود را فرا خواند و از ايشان پرسيد: «طبق پيشگويی پيامبران، مسيح در كجا بايد به دنیا آيد؟»

5ايشان پاسخ دادند: «بايد در بيت‌لحم متولد شود زيرا ميكای نبی چنين پيشگويی كرده است: 6ای بيت‌لحم، ای شهر كوچک، تو در يهوديه، دهكده‌ای بی‌ارزش نيستی، زيرا از تو پيشوايی ظهور خواهد كرد كه قوم بنی‌اسرائيل را رهبری خواهد نمود.»

7آنگاه هيروديس پيام محرمانه‌ای برای مجوسيان ستاره‌شناس فرستاد و از ايشان خواست تا به ملاقات او بيايند و به او اطلاع دهند كه اولين بار ستاره را در چه زمانی ديده‌اند. 8پس به ايشان گفت: «به بيت‌لحم برويد و به دقت به جستجوی آن طفل بپردازيد. آنگاه نزد من بازگشته، به من خبر دهيد تا من نيز بروم و او را بپرستم.»

9پس از اين گفتگو، ستاره‌شناسان به راه خود ادامه دادند. ناگهان ستاره را ديدند كه در پيشاپيش آنان حركت می‌كند، تا به بيت‌لحم رسيده، بالای جايی كه كودک در آنجا بود ايستاد. 10ستاره‌شناسان از شادی در پوست نمی‌گنجيدند.

11وقتی وارد خانه‌ای شدند كه كودک و مادرش مريم در آن بودند، پيشانی بر خاک نهاده، كودک را پرستش كردند. سپس هدايای خود را گشودند و طلا و عطر و مواد خوشبو به او تقديم كردند. 12اما در راه بازگشت به وطن، از راه اورشليم مراجعت نكردند تا به هيروديس گزارش بدهند، زيرا خداوند در خواب به آنها فرموده بود كه از راه ديگری به وطن بازگردند.

فرار به مصر

13پس از رفتن ستاره‌شناسان، فرشتهٔ خداوند در خواب بر يوسف ظاهر شد و گفت: «برخيز و كودک و مادرش را برداشته، به مصر فرار كن، و همانجا بمان تا تو را خبر دهم؛ زيرا هيروديس پادشاه می‌خواهد كودک را به قتل برساند.» 14يوسف همان شب مريم و كودک را برداشت و به سوی مصر رفت، 15و تا زمان مرگ هيروديس در آنجا ماند. يكی از انبیا قرنها پيش دربارهٔ اين موضوع پيشگويی كرده و گفته بود: «پسر خود را از مصر فرا خواندم.»

16اما وقتی هيروديس متوجه شد كه ستاره‌شناسان از دستور او سرپيچی كرده‌اند، بسيار خشمگين شد و سربازانی به بيت‌لحم فرستاد تا تمام كودكان دو ساله و كمتر را كه در آن شهر و در تمام حومهٔ آن بودند قتل عام كنند، زيرا طبق گفتهٔ ستاره‌شناسان، ستاره دو سال پيش از آن ظاهر شده بود. 17اين رفتار بی‌رحمانهٔ هيروديس را قبلاً ارميای نبی چنين پيشگويی كرده بود:

18«صدای گريه و ماتم از رامه به گوش می‌رسد. راحيل برای فرزندانش می‌گريد و آرام نمی‌گيرد، چون فرزندانش مرده‌اند.»

بازگشت از مصر

19پس از مرگ هيروديس، در مصر فرشتهٔ خداوند در خواب بر يوسف ظاهر شد و به او گفت: 20«برخيز و كودک و مادرش را بردار و به سرزمين اسرائيل بازگرد، چون كسی كه قصد قتل كودک را داشت، خودش مرده است.»

21پس يوسف بی‌درنگ با كودک و مادرش به اسرائيل بازگشت. 22اما در راه، وقتی شنيد كه پسر هيروديس، «آركلائوس»، جانشين پدرش شده و در يهوديه سلطنت می‌كند، ترسيد. باز در عالم خواب به او وحی رسيد كه به يهوديه نرود. پس او به ايالت جليل رفت و 23در شهر ناصره ساكن شد. باز در اينجا پيشگويی انبيا جامهٔ عمل پوشيد كه: «او ناصری خوانده خواهد شد.»

3

ظهور يحيای پيغمبر

1وقتی ايشان هنوز در ناصره زندگی می‌كردند، يحيی كه به «تعميددهنده» معروف بود، در بيابان يهوديه رسالت خود را آغاز كرد. او موعظه كرده، به مردم می‌گفت: 2«از گناهان خود توبه كنيد، زيرا ملكوت خدا بزودی فرا خواهد رسيد.» 3اشعيای نبی صدها سال پيش از آن، دربارهٔ خدمت يحيی، پيشگويی كرده و گفته بود: «صدای فريادی در بيابان می‌شنوم كه می‌گويد: برای خداوند راهی آماده كنيد و جاده را برای آمدن او هموار نماييد.»

4يحيی لباسی از پشم شتر بر تن می‌كرد و كمربندی چرمی به كمر می‌بست. خوراكش نيز ملخ و عسل صحرايی بود. 5مردم از اورشليم و از سراسر كرانهٔ رود اردن، و در واقع از تمامی سرزمين يهوديه به بيابان می‌آمدند تا به موعظهٔ او گوش فرا دهند. 6ايشان به گناهان خود اعتراف كرده، به دست يحيی در رود اردن غسل تعميد می‌يافتند.

7اما وقتی يحيی ديد كه عدهٔ زيادی از روحانيون متظاهر و رهبران قوم نزد او می‌آيند تا تعميد گيرند، به ايشان گفت:

«ای افعی‌زادگان، چه كسی به شما گفت كه می‌توانيد از غضب آيندهٔ خدا بگريزيد؟ 8پيش از آنكه شما را تعميد دهم، بايد با كارهای شايسته، ثابت كنيد كه از گناهان خود توبه كرده‌ايد. 9با اين فكر كه ما يهودی و از نسل ابراهيم هستيم، خود را فريب ندهيد. اين افكار بيهوده است. خدا می‌تواند از همين سنگها، نسلی برای ابراهيم بوجود آورد. 10و حال، تيشهٔ داوری خدا بر ريشهٔ درختان گذاشته شده است. هر درختی كه ثمر نياورد، بريده و در آتش افكنده خواهد شد. 11من آنانی را كه از گناهانشان توبه می‌كنند با آب غسل تعميد می‌دهم، اما شخص ديگری خواهد آمد كه مقامش بسيار برتر از من است، آنقدر كه من لياقت ندارم كفشهايش را پيش پايش بگذارم. او شما را با روح‌القدس و آتش الهی تعميد خواهد داد. 12او كاه را از گندم جدا كرده، آن را در آتشی خاموش نشدنی خواهد سوزاند؛ اما گندم را در انبار جمع خواهد نمود.»

تعميد عيسی به دست يحيی

13در آن زمان، عيسی از ايالت جليل به سوی رود اردن به راه افتاد تا در آنجا از يحيی تعميد گيرد. 14ولی يحيی مانع او شد و گفت: «اين كار، شايسته نيست. اين منم كه بايد از تو تعميد بگيرم.»

15اما عيسی گفت: «مرا تعميد بده زيرا اينچنين، حكم خدا را بجا می‌آوريم.» پس يحيی او را تعميد داد.

16پس از تعميد، در همان لحظه كه عيسی از آب بيرون می‌آمد، آسمان باز شد و يحيی روح خدا را ديد كه به شكل كبوتری پايين آمد و بر عيسی قرار گرفت. 17آنگاه ندايی از آسمان در رسيد كه «اين فرزند عزيز من است كه از او خشنودم.»

4

آزمايش عيسی

1آنگاه روح خدا عيسی را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند. 2عيسی در آن زمان، برای مدت چهل شبانه روز روزه گرفت. پس در آخر بسيار گرسنه شد. 3در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد و گفت: «اگر اين سنگها را تبديل به نان كنی، ثابت خواهی كرد كه فرزند خدا هستی.»

4اما عيسی به او فرمود: «نه، من چنين نخواهم كرد، زيرا كتاب آسمانی می‌فرمايد نان نمی‌تواند روح انسان را سير كند؛ بلكه فقط كلام خداست كه می‌تواند نياز درونی او را برآورده سازد.»

5سپس شيطان او را به شهر اورشليم برد و بر روی بام خانهٔ خدا قرار داد، 6و به او گفت: «خود را از اينجا بينداز و ثابت كن كه فرزند خدا هستی؛ چون كتاب آسمانی می‌فرمايد: خدا فرشتگان خود را خواهد فرستاد تا تو را از خطر حفظ كنند… آنها نخواهند گذاشت كه حتی پايت به سنگ بخورد.»

7عيسی جواب داد: «بلی، ولی همان كتاب نيز می‌فرمايد كه خداوند را بی‌جهت آزمايش مكن.»

8سپس شيطان او را به قلهٔ كوه بسيار بلندی برد و تمام ممالک جهان، و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد، 9و گفت: «اگر زانو بزنی و مرا سجده كنی، همهٔ اينها را به تو می‌بخشم.»

10عيسی به او گفت: «دور شو ای شيطان! كتاب‌مقدس می‌فرمايد: فقط خداوند را بپرست و تنها از او اطاعت كن.»

11آنگاه شيطان دور شد و فرشتگان آمدند و عيسی را خدمت كردند.

آغاز خدمات عيسی

12‏-13وقتی عيسی از دستگيری يحيی باخبر شد، از ايالت يهوديه، به ناصره در ايالت جليل بازگشت. پس از مدتی، از آنجا به بندر كفرناحوم رفت كه در كرانهٔ درياچهٔ جليل و نزديک زبولون و نفتالی واقع است. 14اشعيای نبی اين را پيشگويی كرده و گفته بود: 15«سرزمين زبولون و نفتالی كنار درياچه، و ناحيهٔ آن طرف رود اردن، و جليل عليا، سرزمين بيگانگان؛ 16در آنجا كه مردم در تاريكی نشسته بودند، نور عظيمی ديده شد. بر آنانی كه در ديار مردگان ساكن بودند، نوری تابيد.» 17عيسی از آن روز به بعد، به اعلام پيغام خدا پرداخت و می‌گفت: «از گناهان خود توبه نماييد و نزد خدا بازگشت كنيد، زيرا ملكوت آسمان نزديک شده است.»

نخستين شاگردان عيسی

18روزی عيسی در كنار درياچهٔ جليل قدم می‌زد كه «شمعون پطرس» و برادرش «اندرياس» را ديد كه سوار بر قايق بودند و تور ماهيگيری را به دريا انداخته بودند، زيرا شغل هر دو ماهيگيری بود.

19عيسی ايشان را خوانده، گفت: «به دنبال من بياييد و من به شما نشان می‌دهم كه چگونه مردم را برای خدا صيد كنيد.» 20ايشان بی‌درنگ تورها را به كناری انداخته، به دنبال او رفتند.

21عيسی از آنجا قدری جلوتر رفت و دو برادر ديگر يعنی يعقوب و يوحنا را ديد كه با پدرشان «زبدی» در قايق نشسته بودند و تورهای خود را تعمير می‌كردند. عيسی ايشان را نيز دعوت كرد تا به دنبالش بروند. 22ايشان بلافاصله قايق و پدر خود را رها كرده، به دنبال عيسی رفتند.

خدمات عيسی در جليل

23عيسی در سراسر جليل می‌گشت و در عبادتگاه يهوديان تعليم می‌داد، و به هر جا می‌رسيد مژده ملكوت خدا را اعلام می‌كرد و هر نوع مرض و بيماری را شفا می‌بخشيد. 24شهرت معجزات او از مرزهای جليل نيز گذشت، به طوری كه حتی بيماران از سوريه می‌آمدند تا شفا يابند. عيسی هر نوع مرض و درد را شفا می‌داد و هر ديوانه و غشی و افليج را سلامتی می‌بخشيد. 25او به هر جا كه گام می‌نهاد، انبوه جمعيت از جليل، دكاپوليس، اورشليم و سراسر يهوديه، و حتی از آن طرف رود اردن به دنبالش به راه می‌افتادند.

5

موعظهٔ سر كوه

1روزی كه جمعيتی انبوه گرد آمده بودند، عيسی به همراه شاگردان خود بر فراز تپه‌ای برآمد و بنشست.

راز خوشبختی

2آنگاه شروع به تعليم ايشان كرد و فرمود:

3«خوشا به حال آنان كه نياز خود را به خدا احساس می‌كنند، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است.

4«خوشا به حال ماتمزدگان، زيرا ايشان تسلی خواهند يافت.

5«خوشا به حال فروتنان، زيرا ايشان مالک تمام جهان خواهند گشت.

6«خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زيرا سير خواهند شد.

7«خوشا به حال آنان كه مهربان و باگذشتند، زيرا از ديگران گذشت خواهند ديد.

8«خوشا به حال پاکدلان، زيرا خدا را خواهند ديد.

9«خوشا به حال آنان كه برای برقراری صلح در ميان مردم كوشش می‌كنند، زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده خواهند شد.

10«خوشا به حال آنان كه به سبب نيک‌كردار بودن آزار می‌بينند، زيرا ايشان از بركات ملكوت آسمان بهره‌مند خواهند شد.

11«هرگاه به خاطر من شما را ناسزا گفته، آزار رسانند و به شما تهمت زنند، شاد باشيد. 12بلی، خوشی و شادی نماييد، زيرا در آسمان پاداشی بزرگ در انتظار شماست. بدانيد كه با پيامبران گذشته نيز چنين كردند.

تعليم درباره نمک و نور

13«شما نمک جهان هستيد و به آن طعم می‌بخشيد. اما اگر شما نيز طعم خود را از دست دهيد، وضع جهان چه خواهد شد؟ در اين صورت، شما را همچون نمكی بی‌مصرف دور انداخته، پايمال خواهند ساخت. 14شما نور جهان می‌باشيد. شما همچون شهری هستيد كه بر تپه‌ای بنا شده و در شب می‌درخشد و همه آن را می‌بينند. 15چراغ را روشن نمی‌كنند تا آن را زير كاسه بگذارند، بلكه روی چراغدان، تا كسانی كه در خانه هستند از نورش استفاده كنند. 16پس نور خود را پنهان مسازيد، بلكه بگذاريد نور شما بر مردم بتابد، تا كارهای نيک شما را ديده، پدر آسمانی‌تان را تمجيد كنند.

تعليم درباره تورات

17«گمان مبريد كه آمده‌ام تا تورات موسی و نوشته‌های ساير انبیا را منسوخ كنم. من آمده‌ام تا آنها را تكميل نمايم و به انجام رسانم. 18براستی به شما می‌گويم كه از ميان احكام تورات، هر آنچه كه بايد عملی شود، يقيناً همه يک به يک عملی خواهند شد. 19پس اگر كسی از كوچكترين حكم آن سرپيچی كند و به ديگران نيز تعليم دهد كه چنين كنند، او در ملكوت آسمان از همه كوچكتر خواهد بود. اما هر كه احكام خدا را اطاعت نمايد و ديگران را نيز تشويق به اطاعت كند، در ملكوت آسمان بزرگ خواهد بود.

20«اين را نيز بگويم كه تا شما بهتر از علما و پيشوايان دين يهود نشويد، محال است بتوانيد وارد ملكوت آسمان گرديد.

تعليم درباره خشم

21«گفته شده است كه هر كس مرتكب قتل شود، محكوم به مرگ می‌باشد. 22اما من می‌گويم كه حتی اگر نسبت به برادر خود خشمگين شوی و بر او فرياد بزنی، بايد تو را محاكمه كرد؛ و اگر برادر خود را ”ابله“ خطاب كنی، بايد تو را به دادگاه برد؛ و اگر به دوستت ناسزاگويی، سزايت آتش جهنم می‌باشد.

23«پس اگر نذری داری و می‌خواهی گوسفندی در خانهٔ خدا قربانی كنی، و همان لحظه به یادت آيد كه دوستت از تو رنجيده است، 24گوسفند را همانجا نزد قربانگاه رها كن و اول برو و از دوستت عذرخواهی نما و با او آشتی كن؛ آنگاه بيا و نذرت را به خدا تقديم كن. 25هرگاه كسی از تو شكايت كند و تو را به دادگاه ببرد، كوشش كن پيش از آنكه به دادگاه برسيد و قاضی تو را به زندان بيندازد، با شاكی صلح كنی؛ 26و گرنه، در زندان خواهی ماند و تا دينار آخر را نپرداخته باشی، بيرون نخواهی آمد.

تعليم درباره زنا

27«گفته شده است كه زنا مكن. 28ولی من می‌گويم كه اگر حتی با نظر شهوت‌آلود به زنی نگاه كنی، همان لحظه در دل خود با او زنا كرده‌ای. 29پس، اگر چشمی كه برايت اينقدر عزيز است، باعث می‌شود گناه كنی، آن را از حدقه درآور و دور افكن. بهتر است بدنت ناقص باشد، تا اين كه تمام وجودت به جهنم بيفتد. 30و اگر دست راستت باعث می‌شود گناه كنی، آن را ببر و دور بينداز. بهتر است يک دست داشته باشی، تا اينكه با دو دست به جهنم بروی.

تعليم درباره طلاق

31«گفته شده است: اگر كسی می‌خواهد از دست زنش خلاص شود، كافی است طلاقنامه‌ای بنويسد و به او بدهد. 32اما من می‌گويم هر كه زن خود را بدون اينكه خيانتی از او ديده باشد، طلاق دهد و آن زن دوباره شوهر كند، آن مرد مقصر است زيرا باعث شده زنش زنا كند؛ و مردی نيز كه با اين زن ازدواج كرده، زناكار است.

تعليم درباره قَسَم

33«باز گفته شده كه قسم دروغ نخور و هرگاه به نام خدا قسم ياد كنی، آن را وفا كن. 34اما من می‌گويم: هيچگاه قسم نخور، نه به آسمان كه تخت خداست، 35و نه به زمين كه پای‌انداز اوست، و نه به اورشليم كه شهر آن پادشاه بزرگ است؛ به هيچيک از اينها سوگند ياد نكن. 36به سر خود نيز قسم مخور، زيرا قادر نيستی مويی را سفيد يا سياه گردانی. 37فقط بگو: ”بلی“ يا ”نه“. همين كافی است. اما اگر برای سخنی كه می‌گويی، قسم بخوری، نشان می‌دهی كه نيرنگی در كار است.

تعليم درباره انتقام

38«گفته شده كه اگر شخصی چشم كسی را كور كند، بايد چشم او را نيز كور كرد و اگر دندان كسی را بشكند، بايد دندانش را شكست. 39اما من می‌گويم كه اگر كسی به تو زور گويد، با او مقاومت نكن؛ حتی اگر به گونهٔ راست تو سيلی زند، گونهٔ ديگرت را نيز پيش ببر تا به آن نيز سيلی بزند. 40اگر كسی تو را به دادگاه بكشاند تا پيراهنت را بگيرد، عبای خود را نيز به او ببخش. 41اگر يک سرباز رومی به تو دستور دهد كه باری را به مسافت يک ميل حمل كنی، تو دو ميل حمل كن. 42اگر كسی از تو چيزی خواست، به او بده؛ و اگر از تو قرض خواست، او را دست خالی روانه نكن.

تعليم درباره محبت به دشمنان

43«شنيده‌ايد كه می‌گويند با دوستان خود دوست باش، و با دشمنانت دشمن؟ 44اما من می‌گويم كه دشمنان خود را دوست بداريد، و هر كه شما را لعنت كند، برای او دعای بركت كنيد؛ به آنانی كه از شما نفرت دارند، نيكی كنيد، و برای آنانی كه به شما ناسزا می‌گويند و شما را آزار می‌دهند، دعای خير نماييد. 45اگر چنين كنيد، فرزندان راستين پدر آسمانی خود خواهيد بود، زيرا او آفتاب خود را بر همه می‌تاباند، چه بر خوبان، چه بر بدان؛ باران خود را نيز بر نيكوكاران و ظالمان می‌باراند. 46اگر فقط آنانی را كه شما را دوست می‌دارند، محبت كنيد، چه برتری بر مردمان پست داريد، زيرا ايشان نيز چنين می‌كنند. 47اگر فقط با دوستان خود دوستی كنيد، با كافران چه فرقی داريد، زيرا اينان نيز چنين می‌كنند. 48پس شما كامل باشيد، همانگونه كه پدر آسمانی شما كامل است.»

6

پرهيز از تظاهر

1«مراقب باشيد كه اعمال نيک خود را در انظار مردم انجام ندهيد، تا شما را ببينند و تحسين كنند، زيرا در اين صورت نزد پدر آسمانی‌تان اجری نخواهيد داشت. 2هرگاه به فقيری كمک می‌كنی، مانند رياكاران كه در كنيسه و در بازار از خود تعريف می‌كنند تا مردم به آنها احترام بگذارند، دربارهٔ كار نيک خود داد سخن سر نده، چون به اين ترتيب، اجری را كه می‌بايست از خدا بگيری، از مردم گرفته‌ای. 3اما وقتی به كسی صدقه‌ای می‌دهی، نگذار حتی دست چپت از كاری كه دست راستت می‌كند، آگاه شود، 4تا نيكويی تو در نهان باشد. آنگاه پدر آسمانی كه امور نهان را می‌بيند، تو را اجر خواهد داد.

دعا و روزهٔ مسيحی

5«و اما دربارهٔ دعا. هرگاه دعا می‌كنی، مانند رياكاران نباش كه دوست دارند در عبادتگاه‌ها يا در گوشه و كنار خيابانها نماز بخوانند تا توجه مردم را به خود جلب كنند و خود را مؤمن نشان دهند. مطمئن باش اجری را كه بايد از خدا بگيرند، همين جا از مردم گرفته‌اند. 6اما تو هرگاه دعا می‌كنی، در تنهايی و در خلوت دل، پدر آسمانی را عبادت نما؛ و او كه كارهای نهان تو را می‌بيند، به تو پاداش خواهد داد.

7‏-8«وقتی دعا می‌كنيد، مانند كسانی كه خدای حقيقی را نمی‌شناسند، وِردهای بی‌معنی تكرار نكنيد. ايشان گمان می‌كنند كه با تكرار زياد، دعايشان مستجاب می‌شود. اما شما اين را به یاد داشته باشيد كه پدرتان، قبل از اينكه از او چيزی بخواهيد، كاملاً از نيازهای شما آگاه است.

9«پس شما اين گونه دعا كنيد:

«ای پدر ما كه در آسمانی،

نام مقدس تو گرامی باد.

10ملكوت تو برقرار گردد.

خواست تو آنچنان كه در آسمان مورد اجراست، بر زمين نيز اجرا شود.

11نان روزانهٔ ما را امروز نيز به ما ارزانی دار.

12خطاهای ما را بيامرز چنانكه ما نيز آنان را كه به ما بدی كرده‌اند، می‌بخشيم.

13ما را از وسوسه‌ها دور نگاه دار و از شيطان حفظ فرما؛

زيرا ملكوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست. آمين!

14‏-15«پدر آسمانی، شما را به شرطی خواهد بخشيد كه شما نيز آنانی را كه به شما بدی كرده‌اند، ببخشيد.

16«و اما دربارهٔ روزه. وقتی روزه می‌گيريد، مانند رياكاران خود را افسرده و ناتوان نشان ندهيد. ايشان با اين كار می‌خواهند به مردم بفهمانند كه روزه گرفته‌اند. مطمئن باشيد كه ايشان تمام اجر خود را به همين صورت از مردم می‌گيرند. 17اما تو وقتی روزه می‌گيری، سر و صورت خود را تميز و مرتب كن، 18تا كسی متوجه نشود روزه گرفته‌ای. آنگاه پدر آسمانی تو كه از همه چيز آگاه است، تو را اجر خواهد داد.

ثروت و خوراک و پوشاک

19«ثروت خود را بر روی اين زمين نيندوزيد زيرا ممكن است بيد يا زنگ به آن آسيب رساند و يا دزد آن را بربايد. 20ثروتتان را در آسمان بيندوزيد، در جايی كه از بيد و زنگ و دزد خبری نيست. 21اگر ثروت شما در آسمان باشد، فكر و دلتان نيز در آنجا خواهد بود.

22«چشم، چراغ وجود انسان است. اگر چشم تو پاک باشد، تمام وجودت نيز پاک و روشن خواهد بود. 23ولی اگر چشمت با شهوت و طمع تيره شده باشد، تمام وجودت هم در تاريكی عميقی فرو خواهد رفت. چه تاريكی وحشتناكی!

24«نمی‌توانی به دو ارباب خدمت كنی. بايد فقط يكی از آنها را دوست داشته باشی و فقط به يكی وفادار بمانی. همچنين نمی‌توانی هم بندهٔ خدا باشی و هم بندهٔ پول.

25«پس نصيحت من اين است كه برای خوراک و پوشاک غصه نخوريد. برای همين زندگی و بدنی كه داريد شاد باشيد. آيا ارزش زندگی و بدن، بيشتر از خوراک و پوشاک نيست؟ 26به پرندگان نگاه كنيد. غصه ندارند كه چه بخورند. نه می‌كارند، نه درو می‌كنند، و نه در انبارها ذخيره می‌كنند، ولی پدر آسمانی شما خوراک آنها را فراهم می‌سازد. آيا شما برای خدا خيلی بيشتر از اين پرندگان ارزش نداريد؟ 27آيا غصه خوردن می‌تواند يک لحظه عمرتان را طولانی‌تر كند؟

28«چرا برای لباس و پوشاک غصه می‌خوريد؟ به گلهای سوسن كه در صحرا هستند، نگاه كنيد. آنها برای لباس غصه نمی‌خورند. 29با اين حال به شما می‌گويم كه سليمان هم با تمام شكوه و ثروت خود، هرگز لباسی به زيبايی اين گلهای صحرايی نپوشيد. 30پس اگر خدا در فكر گلهايی است كه امروز هستند و فردا از بين می‌روند، چقدر بيشتر در فكر شماست، ای كم‌ايمانان.

31‏-32«پس غصهٔ خوراک و پوشاک را نخوريد. چون بی‌ايمانان دربارهٔ اين چيزها دائماً فكر می‌كنند و سخن می‌گويند. شما با ايشان فرق داريد. پدر آسمانی شما كاملاً می‌داند شما به چه نياز داريد. 33اگر شما قبل از هر چيز، به ملكوت و عدالت خدا دل ببنديد، او همهٔ اين نيازهای شما را برآورده خواهد ساخت.

34«پس غصهٔ فردا را نخوريد، چون خدا در فكر فردای شما نيز می‌باشد. مشكلات هر روز برای همان روز كافی است؛ لازم نيست مشكلات روز بعد را نيز به آن بيفزاييد.»

7

ايراد نگيريد

1‏-2«از كسی ايراد نگيريد تا از شما نيز ايراد نگيرند. زيرا هر طور كه با ديگران رفتار كنيد، همانگونه با شما رفتار خواهند كرد. 3چرا پر كاه را در چشم برادرت می‌بينی، اما تير چوب را در چشم خودت نمی‌بينی؟ 4چگونه جرأت می‌كنی بگويی: اجازه بده پر كاه را از چشمت درآورم، در حالی كه خودت چوبی در چشم داری؟ 5ای متظاهر، نخست چوب را از چشم خود درآور تا بهتر بتوانی پر كاه را در چشم برادرت ببينی.

6«مرواريدهای خود را نزد خوكها ميندازيد چون قادر به تشخيص ارزش آنها نمی‌باشند؛ آنها مرواريدها را لگدمال می‌كنند و برگشته، به شما حمله‌ور خواهند شد. به همين ترتيب، چيزهای مقدس را در اختيار انسانهای بدكار مگذاريد.

بجوييد تا بيابيد

7«بخواهيد تا به شما داده شود. بجوييد تا بيابيد. در بزنيد تا به روی شما باز شود. 8زيرا هر كه چيزی بخواهد، به دست خواهد آورد، و هر كه بجويد، خواهد يافت. كافی است در بزنيد، كه در برويتان باز می‌شود. 9اگر كودكی از پدرش نان بخواهد، آيا پدرش به او سنگ می‌دهد؟ 10اگر از او ماهی بخواهد، آيا به او مار می‌دهد؟ 11پس شما كه اينقدر سنگدل و گناهكار هستيد، به فرزندانتان چيزهای خوب می‌دهيد، چقدر بيشتر پدر آسمانی‌تان، بركات خود را به شما خواهد بخشيد، اگر از او بخواهيد.

قانون طلايی

12«پس آنچه می‌خواهيد ديگران برای شما بكنند، شما همان را برای آنها بكنيد. اين است خلاصهٔ تورات و كتب انبیا.

راه رسيدن به خدا

13«فقط با عبور از درِ تنگ می‌توان به حضور خدا رسيد. جاده‌ای كه به طرف جهنم می‌رود خيلی پهن است و دروازه‌اش نيز بسيار بزرگ، و عدهٔ زيادی به آن راه می‌روند، و براحتی می‌توانند داخل شوند. 14اما دری كه به زندگی جاودان باز می‌شود، كوچک است و راهش نيز باريک، و تنها عدهٔ كمی می‌توانند به آن راه يابند.

درخت و ميوه آن

15«از پيامبران دروغين برحذر باشيد كه در لباس ميش نزد شما می‌آيند، ولی در باطن گرگهای درنده می‌باشند. 16همانطور كه درخت را از ميوه‌اش می‌شناسند، ايشان را نيز می‌توان از اعمالشان شناخت. شما يقيناً فرق درخت انگور و خار بيابان، و فرق انجير و بوتهٔ خار را می‌دانيد. 17درخت سالم ميوهٔ خوب می‌دهد و درخت فاسد ميوهٔ بد. 18درخت سالم نمی‌تواند ميوهٔ بد بدهد؛ درخت فاسد نيز ميوهٔ خوب نمی‌دهد. 19درختانی كه ميوهٔ بد می‌دهند، بريده و در آتش انداخته می‌شوند. 20بلی، به اين گونه می‌توانيد پيامبران دروغين را از اعمالشان بشناسيد.

شاگردان راستين مسيح

21«گمان نكنيد هر كه خود را مؤمن نشان دهد، به بهشت خواهد رفت. ممكن است عده‌ای حتی مرا ”خداوند“ خطاب كنند، اما به حضور خدا راه نيابند. فقط آنانی می‌توانند به حضور خدا برسند كه ارادهٔ پدر آسمانی مرا بجا آورند.

22«در روز قيامت بسياری نزد من آمده، خواهند گفت: خداوندا، خداوندا، ما پيغام تو را به مردم داديم و با ذكر نام تو، ارواح ناپاک را از وجود افراد بيرون كرديم و معجزات بزرگ ديگر انجام داديم. 23ولی من جواب خواهم داد: من اصلاً شما را نمی‌شناسم، از من دور شويد ای بدكاران.

بنياد محکم

24«هر كه احكام مرا می‌شنود و آنها را بجا می‌آورد، شخصی داناست؛ او مانند آن مرد عاقلی است كه خانه‌اش را بر صخره‌ای محكم بنا كرد. 25هر چه باران و سيل آمد، و باد و طوفان بر آن خانه وزيد، خراب نشد چون روی صخره ساخته شده بود.

26«اما كسی كه احكام مرا می‌شنود و از آنها پيروی نمی‌كند، نادان است، درست مثل مردی كه خانه‌اش را بر شن و ماسه ساخت. 27وقتی باران و سيل آمد و باد و طوفان بر آن خانه وزيد، آنچنان خراب شد كه اثری از آن باقی نماند.»

28جماعتی كه به سخنان عيسی گوش می‌دادند، از موعظهٔ عالی او مات و مبهوت شدند، 29زيرا با قدرت به ايشان تعليم می‌داد، نه مانند علمای دين يهود.

8

شفای جذامی

1هنگامی كه عيسی از فراز تپه به زير می‌آمد، بسياری به دنبال او به راه افتادند. 2ناگهان يک مرد جذامی خود را به عيسی رساند، و در مقابل او زانو زده، او را سجده كرد و با التماس گفت: «ای آقا، اگر بخواهی، می‌توانی مرا شفا ببخشی.»

3عيسی دست خود را بر او گذاشت و فرمود: «البته كه می‌خواهم؛ شفا بياب!» و فوراً جذام او از بين رفت!

4آنگاه عيسی به او فرمود: «بدون اين كه با كسی دربارهٔ شفايت گفتگو كنی، نزد كاهن برو تا تو را آزمايش كند. سپس هديه‌ای را كه شريعت موسی برای جذامی‌های شفا يافته تعيين كرده، تقديم كن تا همه بدانند كه شفا يافته‌ای.»

شفای خدمتكار افسر رومی

5‏-6وقتی عيسی به شهر كفرناحوم رسيد، يک افسر رومی نزد او آمد و از او خواهش كرد كه خدمتكار افليج او را كه در خانه افتاده و از درد به خود می‌پيچيد، شفا دهد.

7عيسی به او گفت: «بسيار خوب، می‌آيم و او را شفا می‌دهم.»

8‏-9اما افسر در جواب عرض كرد: «سرور من، من اينقدر لياقت ندارم كه شما به خانهٔ من بياييد. اگر از همين جا دستور بفرماييد خدمتكارم خوب خواهد شد. من خودم دستورهای افسران ارشد را اطاعت می‌كنم، و از طرف ديگر سربازانی نيز زير دست خود دارم كه اگر به يكی بگويم ”برو“ می‌رود و به ديگری بگويم ”بيا“ می‌آيد؛ اگر به خدمتكارم بگويم ”فلان كار را بكن“ می‌كند. می‌دانم اگر شما هم دستور بفرماييد، اين مرض از بدن خدمتكارم بيرون خواهد رفت.»

10عيسی از سخنان او حيرت كرد! پس رو به جمعيت كرد و گفت: «در تمام سرزمين اسرائيل نيز چنين ايمانی در كسی نديده‌ام. 11اين را به شما بگويم كه عدهٔ زيادی از قومهای غيريهود، مانند اين افسر رومی، از سراسر دنيا آمده، در درگاه خداوند با ابراهيم و اسحاق و يعقوب همنشين خواهند شد؛ 12و بسياری از يهوديان كه می‌بايست به درگاه خداوند راه يابند، بيرون انداخته خواهند شد، در جايی كه تاريكی و گريه و عذاب حكمفرماست.»

13سپس رو به افسر رومی كرد و گفت: «به خانه‌ات برگرد. مطابق ايمانت، انجام شد.» خدمتكار او همان لحظه شفا يافت!

شفای انواع بيماران

14هنگامی كه عيسی به خانهٔ پطرس رسيد، مادر زن پطرس تب كرده و در رختخواب بود. 15اما وقتی عيسی دست او را گرفت، تب او قطع شد و برخاست و به پذيرايی پرداخت.

16همان شب، عدهٔ زيادی از ديوانگان را نزد عيسی آوردند، و او با گفتن يک كلمه، تمام ارواح ناپاک را از وجود آنان بيرون كرد و تمام بيماران را شفا بخشيد. 17به اين وسيله، پيشگويی اشعيای نبی به انجام رسيد كه: «او ضعفهای ما را برطرف كرد و مرضهای ما را از ما دور ساخت.»

بهای پيروی از عيسی

18وقتی عيسی متوجه شد كه جمعيت بزرگی نزد او جمع شده‌اند به شاگردانش فرمود تا آماده شوند و به كنارهٔ ديگر درياچه بروند.

19درست در همان لحظه، يكی از علمای دين يهود نزد او آمد و گفت: «استاد، به هر قيمتی كه شده، شما را پيروی خواهم كرد.»

20اما عيسی به او گفت: «روباه‌ها برای خود لانه دارند و پرندگان آشيانه؛ اما من كه مسيح هستم، جايی برای استراحت ندارم.»

21يكی ديگر از مريدانش به او گفت: «آقا، اجازه بفرماييد تا زمان فوت پدرم بمانم؛ وقتی او مُرد و او را دفن كردم، خواهم آمد تا شما را پيروی نمايم.»

22عيسی به او گفت: «الان از من پيروی كن، و بگذار آنانی كه روحشان مرده است، مرده‌های خود را دفن كنند.»

عيسی به دريای طوفانی آرامش می‌بخشد

23آنگاه عيسی و شاگردانش وارد قايق شدند و به سمت ديگر درياچه به راه افتادند. 24ناگهان درياچه طوفانی شد به طوری كه ارتفاع امواج از قايق نيز می‌گذشت و آب به داخل آن می‌ريخت. اما عيسی در خواب بود.

25شاگردانش به او نزديک شدند و بيدارش كرده، فرياد زدند: «استاد، به داد ما برسيد؛ غرق می‌شويم!»

26عيسی جواب داد: «ای كم‌ايمانان! چرا می‌ترسيد؟» سپس برخاست و فرمان داد تا باد و طوفان آرام گيرند؛ آنگاه آرامش كامل پديد آمد.

27شاگردان كه حيرت و ترس وجودشان را فرا گرفته بود، به يكديگر می‌گفتند: «اين چه نوع انسانی است كه حتی باد و دريا نيز اطاعتش می‌كنند؟»

شفای ديوانه

28وقتی به سرزمين جدری‌ها كه در طرف ديگر درياچه بود رسيدند، دو ديوانه زنجيری به ايشان برخوردند. اين دو ديوانهٔ در قبرستان زندگی می‌كردند و آنقدر خطرناک بودند كه كسی جرأت نداشت از آن منطقه عبور كند.

29تا چشمشان به عيسی افتاد، شروع كردند به فرياد كشيدن كه: «ای فرزند خدا با ما چه كار داری؟ آيا آمده‌ای تا قبل از وقت، ما را عذاب دهی؟»

30از قضا در آن حوالی گلهٔ خوكی می‌چريدند. 31پس ارواح ناپاک از عيسی خواهش كرده، گفتند: «اگر می‌خواهی ما را بيرون كنی، ما را به درون جسم اين خوكها بفرست.»

32عيسی به آنها گفت: «بسيار خوب، برويد.»

ارواح ناپاک از وجود آن دو نفر بيرون آمدند و داخل خوكها شدند. ناگاه تمام گله، ديوانه‌وار به طرف پرتگاه دويدند و خود را به درياچه انداختند و خفه شدند. 33خوک‌چرانها با ديدن اين صحنه، وحشتزده به شهر فرار كردند و تمام ماجرا را برای مردم نقل نمودند. 34در نتيجه، تمام اهالی شهر بيرون ريختند تا عيسی را ببينند، وقتی به او رسيدند از او خواهش كردند كه از آنجا برود و ايشان را به حال خودشان بگذارد.

9

شفای افليج

1پس عيسی سوار قايق شد و به شهر خود، كفرناحوم كه در آن طرف درياچه بود، بازگشت. 2ناگهان عده‌ای، پسر افليجی را كه روی تشكی دراز كشيده بود نزد او آوردند. وقتی عيسی ايمان ايشان را ديد به بيمار گفت: «پسرم، غصه نخور! من گناهانت را بخشيدم.»

3بعضی از روحانيون كه در آنجا حضور داشتند، با خود گفتند: «كفر می‌گويد؛ خود را خدا ساخته است.»

4عيسی كه می‌دانست آنها چه فكر می‌كنند، از ايشان پرسيد: «اين چه افكار پليدی است كه به خود راه می‌دهيد؟ 5آيا بخشيدن گناهان آسانتر است يا شفا دادن مرض؟ 6اكنون به شما ثابت می‌كنم كه من در اين دنيا، اختيار بخشيدن گناه را دارم.» آنگاه رو به پسر افليج كرد و گفت: «برخيز و تشكت را جمع كن و به خانه برو.»

7پسر از جای خود جهيد و به خانه رفت!

8حاضرين، با ديدن اين معجزه، ترسيدند و خدا را شكر كردند كه چنين قدرتی به انسان داده است.

يک گناهكار شاگرد عيسی می‌شود

9عيسی بر سر راه خود، به يک باجگير به نام «مَتّی‌ٰ» برخورد، كه در محل وصول باج و خراج نشسته بود. عيسی به او فرمود: «بيا و مرا پيروی كن!» متی‌ٰ فوراً برخاست و همراه او رفت.

10يک روز عيسی و شاگردانش در خانهٔ متی‌ٰ بر سر سفرهٔ غذا نشسته بودند. عده‌ای از باجگيران و اشخاص بدنام شهر نيز میهمان متی‌ٰ بودند.

11وقتی روحانيون اين را ديدند، اعتراض‌كنان به شاگردان عيسی گفتند: «چرا استاد شما با اين قبيل افراد نشست و برخاست می‌كند؟»

12عيسی در جواب ايشان گفت: «به اين دليل كه افراد سالم احتياج به پزشک ندارند، بلكه بيماران به پزشک نياز دارند.» 13سپس اضافه كرد: «برويد، كمی در مورد اين آيهٔ كتاب آسمانی فكر كنيد كه می‌فرمايد: ”من از شما هديه و قربانی نمی‌خواهم، بلكه دلسوزی و ترحم می‌خواهم.“ رسالت من در اين دنيا اين است كه گناهكاران را به سوی خدا بازگردانم، نه آنانی را كه گمان می‌كنند عادل و مقدسند!»

پرسش دربارهٔ روزه

14يک روز شاگردان يحيای تعميددهنده نزد عيسی آمده، از او پرسيدند: «چرا شاگردان شما مانند فريسيان روزه نمی‌گيرند؟»

15عيسی در جواب گفت: «آيا ميهمانان تا زمانی كه داماد با ايشان است می‌توانند ماتم كنند و روزه بگيرند؟ ولی يک روز خواهد آمد كه من از نزد دوستانم خواهم رفت. آن زمان، وقت روزه گرفتن است.

16«هيچيک از شما به لباس پوسيده، پارچهٔ نو وصله نمی‌كند، زيرا وصله، لباس را پاره می‌كند و سوراخ، گشادتر می‌شود. 17و يا كسی شراب تازه را در مَشک كهنه نمی‌ريزد، چون در اثر فشار شراب، مشک پاره می‌شود؛ هم مشک از بين می‌رود و هم شراب ضايع می‌شود. شراب تازه را بايد در مشک تازه ريخت، تا هم شراب سالم بماند، هم مشک.»

عيسی دختری را زنده می‌كند

18هنوز سخن عيسی تمام نشده بود كه سرپرست عبادتگاه آن محل سر رسيد و او را پرستش كرد و گفت: «دخترم همين الان فوت كرد. ولی استدعا دارم بياييد و دستتان را بر او بگذاريد تا زنده شود.»

19عيسی و شاگردانش به سوی خانهٔ او به راه افتادند. 20در اين وقت، زنی كه دوازده سال از خونريزی رنج می‌برد، از پشت سر عيسی آمد و به گوشهٔ ردای او دست زد؛ 21چون با خود فكر كرده بود كه اگر چنين كند، بهبود خواهد يافت.

22عيسی برگشت و او را ديد و فرمود: «دخترم، غصه نخور! ايمانت باعث شفايت شد!» آن زن همان لحظه بهبود يافت.

23وقتی عيسی به خانهٔ سرپرست عبادتگاه رسيد و با گروه نوحه‌خوانها و مردم مضطرب روبرو شد، 24فرمود: «همه بيرون برويد. اين دختر نمرده؛ خوابيده است!» ولی آنها به حرف او خنديدند! 25سرانجام وقتی همه بيرون رفتند، عيسی به داخل اتاق رفته، دست دختر را گرفت، و دختر صحيح و سالم از جای خود برخاست. 26خبر اين معجزه در سراسر آن نواحی پيچيد.

شفای دو نابينا و يک لال

27وقتی عيسی از خانهٔ آن دختر بيرون می‌آمد، دو مرد نابينا به دنبال او افتاده، فرياد می‌زدند: «ای پسر داوودِ پادشاه، به ما رحم كن.»

28آنان با عيسی وارد خانه‌ای شدند كه در آن زندگی می‌كرد. عيسی از ايشان پرسيد: «آيا ايمان داريد كه می‌توانم چشمان شما را باز كنم؟»

گفتند: «بلی آقا، ايمان داريم.»

29پس او دست بر چشمان ايشان گذاشت و فرمود: «چون ايمان داريد، پس شفا بيابيد!»

30ناگهان چشمان ايشان باز شد و توانستند ببينند. عيسی با تأكيد به ايشان فرمود تا در اين مورد به كسی چيزی نگويند. 31اما به محض اينكه از خانه بيرون رفتند، به هر كه رسيدند ماجرا را بازگو كردند.

32وقتی از آنجا خارج می‌شدند، عيسی با مردی روبرو شد كه به خاطر روح ناپاكی كه در او بود، نمی‌توانست حرف بزند. 33پس عيسی آن روح ناپاک را از او اخراج كرد، و زبان او فوراً باز شد. همهٔ مردم غرق حيرت شدند و گفتند: «در اسرائيل هرگز چنين چيزی ديده نشده است.»

34اما روحانيون گفتند: «او به اين دليل می‌تواند ارواح ناپاک را از وجود مردم بيرون كند كه رئيس ارواح ناپاک يعنی شيطان در وجود اوست.»

نياز به کارگران بيشتر

35در آن زمان، عيسی به تمام شهرها و دهات آن منطقه رفته، در عبادتگاه‌های يهود تعليم می‌داد و برقراری ملكوت خداوند را به مردم اعلام می‌كرد؛ او هر جا می‌رفت، امراض مردم را شفا می‌بخشيد. 36دل او به شدت برای مردم می‌سوخت، زيرا مشكلات فراوان داشتند و نمی‌دانستند به كجا بروند و از چه كسی كمک بخواهند. آنها مانند گوسفندانی بی‌چوپان بودند. 37عيسی به شاگردانش گفت: «محصول زياد است، اما كارگر كم. 38پس از صاحب محصول تقاضا كنيد تا برای جمع‌آوری محصول، كارگران بيشتری به کار گيرد.»

10

دوازده شاگرد عيسی

1آنگاه عيسی دوازده شاگرد خود را نزد خود فرا خواند و به ايشان قدرت داد تا ارواح ناپاک را بيرون كنند و هر نوع بيماری و مرض را شفا دهند. 2اين است نامهای آن دوازده شاگرد: شمعون (معروف به پِطرُس)، اَندرياس (برادر پطرس)، يعقوب (پسر زِبِدی)، يوحنا (برادر يعقوب)، 3فيليپ، بَرتولما، توما، متی‌ٰ (باجگير معروف)، يعقوب (پسر حلفی)، تِدی، 4شمعون (عضو حزب «فدائيان») و يهودا اِسخريوطی (كسی كه در آخر به عيسی خيانت كرد).

5عيسی ايشان را به مأموريت فرستاده، چنين گفت: «نزد غيريهوديان و سامريان نرويد، 6بلكه فقط نزد قوم اسرائيل كه گوسفندان گمشدهٔ خدا هستند، برويد. 7برويد و به ايشان خبر دهيد كه خداوند ملكوت خود را برقرار می‌سازد. 8بيماران را شفا دهيد، مرده‌ها را زنده كنيد، جذامی‌ها را شفا دهيد، و ارواح ناپاک را از وجود مردم بيرون كنيد. مفت گرفته‌ايد، مفت هم بدهيد.

9«پول با خود برنداريد، 10حتی كوله‌بار و كفش و لباس اضافی و چوبدستی نيز با خود نبريد. زيرا مردمی كه به كمكشان می‌شتابيد، خوراک و پوشاک شما را فراهم خواهند ساخت. 11وقتی وارد شهر يا دهی می‌شويد، سراغ آدم خداشناسی را بگيريد، و تا روزی كه آنجا هستيد، در خانهٔ او بمانيد. 12وقتی وارد خانه‌ای می‌شويد، سلام گوييد. 13اگر آن خانواده شايسته باشد، بركت سلام شما بر آن خانه قرار خواهد گرفت؛ اگر نباشد، بركت به خودتان باز خواهد گشت. 14اگر اهل خانه‌ای يا شهری شما را راه ندادند، و يا به سخنانتان گوش ندادند، گرد و خاک آنجا را نيز به هنگام بازگشت، از پايهايتان بتكانيد. 15مطمئن باشيد كه در روز قيامت، وضع مردم فاسد سدوم و عموره خيلی بهتر از وضع آنان خواهد بود.

16«من شما را همچون گوسفندان به ميان گرگان می‌فرستم. پس مثل مار، هوشيار باشيد و مثل كبوتر، بی‌آزار. 17ولی مواظب باشيد، زيرا مردم شما را گرفته، به محاكمه خواهند كشيد و حتی در عبادتگاه‌ها شما را شلاق خواهند زد. 18بلی، شما را به خاطر من، پيش فرماندهان و پادشاهان خواهند برد تا از شما بازجويی كنند. و اين برای شما فرصتی خواهد بود تا دربارهٔ من با آنان سخن گوييد و ايشان را آگاه سازيد.

19«وقتی شما را می‌گيرند، نگران نباشيد كه موقع بازجويی چه بگوييد، چون كلمات مناسب به موقع به شما عطا خواهد شد. 20زيرا اين شما نيستيد كه سخن می‌گوييد، بلكه روح پدر آسمانی شماست كه بوسيلهٔ شما سخن خواهد گفت.

21«برادر، برادر خود را و پدر، فرزندش را تسليم مرگ خواهد كرد. فرزندان بر ضد والدين برخاسته، ايشان را خواهند كشت. 22همه به خاطر من از شما متنفر خواهند شد. ولی از ميان شما كسانی نجات خواهند يافت كه تا به آخر زحمات را تحمل كنند.

23«هرگاه شما را در شهری اذيت كنند، به شهر ديگر فرار كنيد. قبل از اينكه بتوانيد به تمام شهرهای اسرائيل برويد، من خواهم آمد. 24شاگرد از استاد خود والاتر نيست، و نه نوكر از اربابش. 25شاگرد در سرنوشت استاد خود شريک است و نوكر نيز در سرنوشت اربابش. اگر مرا كه سرپرست خانه هستم شيطان بگويند، چقدر بيشتر شما را شيطان خطاب خواهند كرد. 26ولی از آنان كه شما را تهديد می‌كنند نترسيد، زيرا وقت آن خواهد رسيد كه هر حقيقتی آشكار گردد؛ توطئه‌های مخفی آنان نيز برای همه آشكار خواهد شد.

27«سخنانی كه اكنون در تاريكی به شما می‌گويم، آنها را در روز روشن به همه اعلام كنيد؛ و هر چه در گوش شما می‌گويم، از بامها فرياد كنيد.

28«نترسيد از كسانی كه می‌توانند فقط بدن شما را بكشند ولی نمی‌توانند به روحتان صدمه‌ای بزنند. از خدا بترسيد كه قادر است هم بدن و هم روح شما را در جهنم هلاک كند. 29قيمت دو گنجشک چقدر است؟ خيلی ناچيز. ولی حتی يک گنجشک نيز بدون اطلاع پدر آسمانی شما بر زمين نمی‌افتد. 30تمام موهای سر شما نيز حساب شده است. 31پس نگران نباشيد. در نظر خدا شما خيلی بيشتر از گنجشكهای دنيا ارزش داريد.

32«اگر كسی نزد مردم اعتراف كند كه به من ايمان دارد، من نيز از او نزد پدر آسمانی خود تعريف خواهم نمود. 33ولی اگر كسی پيش مردم مرا رد كند، من هم نزد پدر آسمانی خود، او را رد خواهم نمود.

34«گمان مبريد كه آمده‌ام صلح و آرامش را بر زمين برقرار سازم. نه، من آمده‌ام تا شمشير را برقرار نمايم. 35من آمده‌ام تا پسر را از پدر جدا كنم، دختر را از مادر، و عروس را از مادر شوهر. 36به طوری که دشمنان هر كس، اهل خانهٔ خود او خواهند بود. 37اگر پدر و مادر خود را بيش از من دوست بداريد، لايق من نيستيد؛ و اگر پسر و دختر خود را بيش از من دوست بداريد، لايق من نيستيد. 38اگر نخواهيد صليب خود را برداريد و از من پيروی كنيد، لايق من نمی‌باشيد.

39«اگر بخواهيد جان خود را حفظ كنيد، آن را از دست خواهيد داد؛ ولی اگر جانتان را به خاطر من از دست بدهيد، آن را دوباره به دست خواهيد آورد.

40«هر كه شما را بپذيرد، مرا پذيرفته است؛ و كسی كه مرا پذيرفته در واقع خدايی را كه مرا فرستاده، پذيرفته است. 41هر كه پيامبری را به عنوان پيامبر قبول داشته باشد، خود نيز پاداش يک پيامبر را خواهد گرفت و هر كه شخص صالحی را به خاطر صالح بودنش بپذيرد، پاداش يک آدم صالح را خواهد گرفت. 42و اگر كسی به يكی از كوچكترين شاگردان من، به خاطر اينكه شاگرد من است، حتی يک ليوان آب خنک بدهد، او برای اين كارش پاداش خواهد يافت.»

11

سؤال يحيی از عيسی

1پس از آنكه عيسی اين احكام را به شاگردانش داد، از آنجا به شهرهای مجاور به راه افتاد تا در آنجا نيز مردم را تعليم دهد و موعظه كند.

2وقتی يحيی‌ٰ در زندان خبر معجزه‌های عيسی را شنيد، دو نفر از شاگردان خود را نزد او فرستاد تا از او بپرسند: 3«آيا تو همان مسيح موعود هستی، يا هنوز بايد منتظر آمدن او باشيم؟»

4عيسی در جواب ايشان فرمود: «نزد يحيی بازگرديد و آنچه ديديد و شنيديد، برای او بيان كنيد كه 5چگونه نابينايان بينا می‌شوند، لنگان راه می‌روند، جذامی‌ها شفا می‌يابند، ناشنوایان شنوا می‌گردند، مرده‌ها زنده می‌شوند و فقرا پيغام نجاتبخش خدا را می‌شنوند. 6سپس به او بگوييد: خوشا به حال كسی كه به من شک نكند.»

7وقتی شاگردان يحيی رفتند، عيسی دربارهٔ يحيی با مردم سخن گفت و فرمود: «آن مرد كه برای ديدنش به بيابان يهوديه رفته بوديد، كه بود؟ آيا مردی بود سست چون علف، كه از هر وزش بادی می‌لرزيد؟ 8آيا مردی بود با لباسهای گرانبها؟ كسانی كه لباسهای گرانبها می‌پوشند در قصرها زندگی می‌كنند، نه در بيابان. 9آيا رفته بوديد پيامبری را ببينيد؟ بلی، به شما می‌گويم كه يحيی از يک پيامبر نيز بزرگتر است. 10او همان كسی است كه كتاب آسمانی درباره‌اش می‌فرمايد: من رسول خود را پيش از تو می‌فرستم تا راه را برايت باز كند.

11«مطمئن باشيد در جهان تا به حال كسی بزرگتر از يحيی نبوده است؛ با وجود اين، كوچكترين شخص در ملكوت خدا از او بزرگتر است. 12از وقتی كه يحيی به موعظه كردن و غُسل تعميد دادن شروع كرد تا به حال، ملكوت خداوندی رو به گسترش است و مردان زورآور آن را مورد هجوم قرار می‌دهند. 13تمام نوشته‌های تورات و پيامبران پيش از يحيی، از چيزهايی خبر می‌دادند كه می‌بايست بعداً اتفاق بيفتد. 14اگر بتوانيد حقيقت را قبول كنيد، بايد بگويم كه يحيی همان الياس نبی است كه كتاب آسمانی می‌گويد می‌بايست بيايد. 15گوشهايتان را خوب باز كنيد و به آنچه می‌گويم توجه كنيد.

16«و اما به اين مردم چه بگويم؟ مانند كودكانی هستند كه در كوچه‌ها به هنگام بازی، با بی‌حوصلگی به همبازيهای خود می‌گويند: 17”نه به ساز ما می‌رقصيد، و نه به نوحهٔ ما گريه می‌كنيد.“ 18زيرا دربارهٔ يحيی كه لب به شراب نمی‌زد و اغلب روزه‌دار بود، می‌گوييد: ”ديوانه است.“ 19اما به من كه می‌خورم و می‌نوشم ايراد می‌گيريد كه پرخور و ميگسار و همنشين بدكاران و گناهكاران است. اگر عاقل بوديد چنين نمی‌گفتيد و می‌فهميديد چرا او چنان می‌كرد و من چنين.»

سزای بی‌ايمانی

20آنگاه عيسی شروع كرد به توبيخ مردم شهرهايی كه بيشتر معجزاتش را در آنجا انجام داده بود، ولی ايشان به سوی خدا بازگشت نكرده بودند. او فرمود:

21«وای بر تو ای خورزين و وای بر تو ای بيت‌صيدا! اگر معجزه‌هايی كه من در كوچه و بازار شما انجام دادم، در صور و صيدون فاسد انجام می‌دادم، اهالی آنجا مدتها قبل، از روی خجالت و پشيمانی پلاس‌پوش و خاكسترنشين می‌شدند و توبه می‌كردند. 22مطمئن باشيد عاقبتِ صور و صيدون در روز قيامت خيلی بهتر از شما خواهد بود. 23ای كَفَرناحوم كه سر به آسمان كشيده‌ای، عاقبت به جهنم سرنگون خواهی شد چون اگر معجزاتی كه من در تو كردم، در سدوم می‌كردم، آن شهر تا به حال باقی مانده بود. 24مطمئن باش عاقبتِ سدوم در روز قيامت بهتر از تو خواهد بود.»

«بياييد نزد من»

25در اين هنگام عيسی دعا كرد: «ای پدر، مالک آسمان و زمين، شكرت می‌كنم كه حقيقت را از كسانی كه خود را دانا می‌پندارند پنهان ساختی و آن را به كسانی كه همچون كودكانْ ساده‌دلند، آشكار نمودی. 26بلی ای پدر، خواست تو چنين بود.

27«پدر آسمانی همه چيز را به دست من سپرده است. فقط پدر آسمانی است كه پسرش را می‌شناسد و همينطور پدر آسمانی را فقط پسرش می‌شناسد و كسانی كه پسر بخواهد او را به ايشان بشناساند. 28ای تمام كسانی كه زير يوغ سنگين زحمت می‌كشيد، نزد من آييد و من به شما آرامش خواهم داد. 29‏-30يوغ مرا به دوش بكشيد و بگذاريد من شما را تعليم دهم، چون من مهربان و فروتن هستم، و به جانهای شما راحتی خواهم بخشيد. زيرا باری كه من بر دوش شما می‌گذارم، سبک است.»

12

كار كردن در روز تعطيل شنبه

1در يكی از آن روزها، عيسی با شاگردان خود از ميان مزرعه‌های گندم می‌گذشت. آن روز، شنبه بود و شنبه روز مقدس و تعطيل مذهبی يهوديان بود. شاگردان عيسی كه گرسنه بودند، شروع كردند به چيدن خوشه‌های گندم و خوردن دانه‌های آن. 2ولی بعضی از فريسی‌ها وقتی اين را ديدند، اعتراض‌كنان گفتند: «شاگردان تو قانون مذهبی ما را می‌شكنند. آنان روز شنبه خوشه می‌چينند.»

3عيسی به ايشان گفت: «مگر شما در كتاب آسمانی نخوانده‌ايد كه وقتی داوود پادشاه و دوستانش گرسنه بودند، چه كردند؟ 4ايشان وارد خانهٔ خدا شدند و نان مقدس را خوردند كه فقط كاهنان اجازه داشتند بخورند. كار ايشان نيز قانون‌شكنی بود. 5آيا در تورات موسی نخوانده‌ايد كه چطور كاهنانی كه در خانهٔ خدا هستند، اجازه دارند حتی در روز تعطيل شنبه نيز كار كنند؟ 6اما اينک كسی اينجاست كه از خانهٔ خدا هم مهمتر است. 7خدا در كتاب آسمانی فرموده است: ”من گوشت قربانی و هدايای شما را نمی‌خواهم. آنچه از شما می‌خواهم اين است كه رحم و محبت داشته باشيد.“ اگر شما معنی اين آيهٔ كتاب آسمانی را می‌دانستيد، هيچگاه اين گونه افراد را بی‌سبب محكوم نمی‌كرديد؛ 8چون من صاحب اختيار روز شنبه نيز می‌باشم.»

9سپس عيسی به عبادتگاه يهود رفت، 10و در آنجا مردی را ديد كه دستش از كار افتاده بود. فريسی‌ها از عيسی پرسيدند: «آيا شفا دادن در روز شنبه از نظر دينی جايز است؟» البته آنان اين سؤال را مطرح كردند به اين اميد كه بهانه‌ای به دست آورند و دستگيرش كنند. 11ولی عيسی چنين جواب داد: «اگر شما فقط يک گوسفند داشته باشيد و آن هم روز شنبه در گودالی بيفتد، آيا چون روز شنبه است برای نجاتش، كاری انجام نخواهيد داد؟ يقيناً نجاتش خواهيد داد! 12و ارزش انسان چقدر بيشتر از گوسفندان است. پس در روز شنبه، انجام كار نيک رواست!» 13آنگاه به آن مرد گفت: «دستت را دراز كن.» و وقتی او چنين كرد آن دستش نيز مانند دست ديگرش سالم شد.

14فريسی‌ها گرد آمدند و توطئه چيدند تا عيسی را بگيرند و بكشند.

عيسی، خادم برگزيده خدا

15اما عيسی از نقشهٔ آنان باخبر بود.

وقتی از كنيسه بيرون آمد، عدهٔ زيادی به دنبال او رفتند. او تمام بيماران ايشان را شفا بخشيد؛ 16ولی ايشان را قدغن فرمود تا دربارهٔ معجزات او با كسی سخن نگويند. 17و اين در واقع، پيشگويی اشعيای نبی را به انجام رساند، كه می‌فرمايد:

18«اين است بندهٔ من كه او را برگزيده‌ام. او محبوب من است و مايه شادی من. من او را از روح خود پر می‌سازم تا قومها را به عدل داوری كند. 19نه می‌جنگد و نه فرياد می‌كشد، و نه صدايش را كسی می‌شنود. 20شخص ضعيف را از پای درنمی‌آورد و اميد مردم را، هر قدر نيز كه كوچک باشد از بين نمی‌برد. با پيروزی خود، به تمام بی‌عدالتی‌ها خاتمه خواهد داد، 21و مايهٔ اميد تمام قومها خواهد بود.»

تهمت ناروا به عيسی

22سپس، ديوانه‌ای را نزد عيسی آوردند كه هم كور بود و هم لال. عيسی او را شفا بخشيد، به طوری كه او توانست هم سخن بگويد و هم ببيند. 23مردم همه تعجب كردند و گفتند: «گويا اين عيسی، همان مسيح موعود است.»

24ولی هنگامی كه خبر اين معجزه به گوش فريسيان رسيد، گفتند: «عيسی به اين دليل می‌تواند ارواح ناپاک را از مردم بيرون كند زيرا خودش شيطان و رئيس ديوهاست.»

25عيسی كه فكر ايشان را درک می‌كرد، فرمود: «هر حكومتی كه به دسته‌های مخالف تقسيم شود، نابودی آن حتمی است؛ و همچنين، شهر يا خانه‌ای كه در آن تفرقه باشد، برقرار نخواهد ماند. 26حال چگونه ممكن است شيطان بخواهد شيطان را بيرون كند؟ زيرا اين كار باعث نابودی حكومتش خواهد شد. 27اگر شما معتقديد كه من با نيروی شيطانی ارواح ناپاک را بيرون می‌كنم، پس هم‌مسلكان شما با چه نيرويی آنها را بيرون می‌كنند؟ آنان خودشان جواب اين تهمت شما را می‌دهند.

28«ولی اگر من بوسيلهٔ روح خدا، ارواح ناپاک را بيرون می‌كنم، پس بدانيد كه ملكوت خداوند در ميان شما آغاز شده است. 29كسی نمی‌تواند حكومت را از چنگ شيطان بيرون بكشد، مگر اينكه نخست او را ببندد. فقط در اين صورت می‌شود روحهای شيطانی را بيرون كرد. 30هر کس به من كمک نمی‌كند، به من ضرر می‌رساند.

31‏-32«اگر كسی حتی به من كفر بگويد و يا گناه ديگری مرتكب شود، امكان بخشايش او وجود دارد؛ اما بی‌حرمتی به روح‌القدس هيچگاه بخشيده نخواهد شد، نه در اين دنيا و نه در آن دنيا.

33«درخت را بايد از ميوه‌اش شناخت. درخت خوب، ميوهٔ خوب می‌دهد؛ و درخت بد، ميوهٔ بد. 34ای مارها، شما كه باطنتان اينقدر بد است، چگونه می‌توانيد سخنان نيكو و درست بر زبان بياوريد؟ زيرا سخنان انسان، نشان دهندهٔ باطن اوست. 35از سخنان انسانِ نيک می‌توان پی برد كه در باطن او اندوخته‌ای نيكو وجود دارد؛ همچنين سخنان انسان بدذات نيز از اندوختهٔ بد دل او خبر می‌دهد. 36اين را نيز به شما بگويم كه برای هر سخن بيهوده، بايد در روز داوری به خدا جواب بدهيد. 37پس گفته‌های شما، از حالا سرنوشت شما را تعيين می‌كنند، چون بوسيلهٔ سخنانتان يا تبرئه می‌شويد يا محكوم.»

علمای دين يهود معجزه می‌خواهند

38روزی علمای دين يهود، كه عده‌ای فريسی نيز در ميانشان بودند، نزد عيسی آمدند و از او معجزه‌ای خواستند تا ثابت كند كه مسيح موعود است.

39‏-40اما عيسی به ايشان جواب داد: «فقط مردم بدكار و بی‌ايمان طالب معجزات بيشتر می‌باشند. اما معجزهٔ ديگری به شما نشان داده نمی‌شود مگر معجزهٔ يونس نبی. زيرا همانطور كه يونس سه شبانه روز در شكم آن ماهی بزرگ ماند، من نيز سه شبانه روز در دل زمين خواهم ماند. 41در روز داوری، مردم نينوا بر ضد شما قيام كرده، شما را محكوم خواهند نمود، زيرا ايشان با شنيدن موعظهٔ يونس توبه كردند، ولی اكنون كه شخصی بزرگتر از يونس در اينجا ايستاده است، به او گوش نمی‌دهيد. 42ملكهٔ سبا نيز در روز داوری بر ضد شما ايستاده، شما را محكوم خواهد كرد، چون او از راه دور برای شنيدن سخنان حكيمانهٔ سليمان به سرزمين او آمد، در حالی كه اكنون شخصی بزرگتر از سليمان در اينجا ايستاده است و شما به سخنان او توجهی نمی‌كنيد.

43‏-45«اين قوم بدكار مانند كسی است كه دچار روح ناپاک شده باشد. زيرا وقتی روح ناپاک از وجود چنين شخصی خارج می‌شود، برای مدتی به بيابانها می‌رود تا جای راحتی پيدا كند. ولی جايی نمی‌يابد و دوباره به سراغ آن شخص می‌آيد و قلب او را پاک، ولی خالی می‌بيند. پس، هفت روح خبيث‌تر از خودش را يافته، با هم وارد وجود آن شخص می‌شوند و در آنجا می‌مانند. در نتيجه، وضع اين شخص بدتر از اولش می‌شود.»

خانواده راستين عيسی

46‏-47در همان حال كه عيسی در آن خانه اين سخنان را برای مردم بيان می‌كرد، مادر و برادرانش بيرون منتظر او ايستاده بودند. پس، يک نفر برای عيسی پيغام آورد و گفت: «مادر و برادرانت بيرون، منتظر تو می‌باشند.»

48عيسی گفت: «مادر من كيست؟ برادرانم كيستند؟» 49سپس به شاگردانش اشاره كرد و گفت: «اينها هستند مادر و برادران من. 50هر كه از پدر آسمانی من اطاعت كند، برادر، خواهر و مادر من است.»

13

حكايت كشاورز

1در همان روز، عيسی از خانه خارج شد و به كنار دريا رفت. 2‏-3چيزی نگذشت كه عدهٔ زيادی دور او جمع شدند. او نيز سوار قايق شد و در حالی که همه در ساحل ايستاده بودند، به تعليم ايشان پرداخت. در حين تعليم، حكايت‌های بسياری برای ايشان تعريف كرد، كه يكی از آنها اينچنين بود:

«كشاورزی در مزرعه‌اش تخم می‌كاشت. 4همينطور كه تخمها را به اطراف می‌پاشيد، بعضی در گذرگاه كشتزار افتاد. پرنده‌ها آمدند و آنها را خوردند. 5بعضی روی خاكی افتاد كه زيرش سنگ بود. تخمها روی آن خاک كم‌عمق، خيلی زود سبز شدند. 6ولی وقتی خورشيد سوزان بر آنها تابيد، همه سوختند و از بين رفتند، چون ريشهٔ عميقی نداشتند. 7بعضی از تخمها لابلای خارها افتاد. خارها و تخمها با هم رشد كردند و ساقه‌های جوان گياه زير فشار خارها خفه شد. 8ولی مقداری از اين تخمها روی خاک خوب افتاد، و از هر تخم، سی و شصت و حتی صد تخم ديگر به دست آمد. 9اگر گوش شنوا داريد، خوب گوش دهيد!»

10در اين موقع شاگردان، نزد او آمدند و از او پرسيدند: «چرا هميشه حكايت‌هايی تعريف می‌كنيد كه دركشان مشكل است؟»

11عيسی به ايشان فرمود: «قدرت درک اسرار ملكوت خدا فقط به شما عطا شده، و به ديگران چنين دركی بخشيده نشده است.»

12‏-13سپس به ايشان گفت: «به كسی كه دارد، باز هم داده می‌شود، تا آنچه دارد زياد شود. ولی از كسی كه چيزی ندارد، آن مقدار كمی هم كه دارد گرفته می‌شود. به همين دليل است كه من اين حكايت‌ها را می‌گويم تا مردم بشنوند و ببينند ولی نفهمند. 14در كتاب اشعيای نبی دربارهٔ اين مردم پيشگويی شده كه: ايشان می‌شنوند ولی نمی‌فهمند، نگاه می‌كنند ولی نمی‌بينند. 15زيرا فكر ايشان از كار افتاده، گوشهايشان سنگين شده، و چشمانشان بسته شده است. و گرنه می‌ديدند و می‌شنيدند و می‌فهميدند، و به سوی خدا باز می‌گشتند تا خدا آنان را شفا بخشد.

16«اما خوشا به حال شما كه چشمانتان می‌بينند و گوشهايتان می‌شنوند. 17بسياری از پيغمبران و مردان خدا آرزو داشتند چيزی را كه شما می‌بينيد، ببينند، و آنچه را كه می‌شنويد، بشنوند، ولی نتوانستند.

18«اكنون معنی حكايت كشاورز را برای شما بيان می‌كنم: 19گذرگاه كشتزار كه تخمها بر آن افتاد، دل سخت كسی را نشان می‌دهد كه گرچه مژدهٔ ملكوت خداوند را می‌شنود، ولی آن را درک نمی‌كند. در همان حال، شيطان سر می‌رسد و تخمها را از قلب او می‌ربايد.

20«خاكی كه زيرش سنگ بود، دل كسی را نشان می‌دهد كه تا پيغام خدا را می‌شنود فوراً با شادی آن را قبول می‌كند، 21ولی چون آن را عميقاً درک نكرده است، در دل او ريشه‌ای نمی‌دواند و به محض اينكه آزار و اذيتی به خاطر ايمانش می‌بيند، شور و حرارت خود را از دست می‌دهد و از ايمان برمی‌گردد. 22زمينی كه از خارها پوشيده شده بود، حالت كسی را نشان می‌دهد كه پيغام را می‌شنود ولی نگرانيهای زندگی و عشق به پول، كلام خدا را در او خفه می‌كنند، و او نمی‌تواند خدمت مؤثری برای خدا انجام دهد. 23و اما زمين خوب قلب كسی را نشان می‌دهد كه به پيغام خدا گوش می‌دهد و آن را می‌فهمد و به ديگران نيز می‌رساند و سی، شصت و حتی صد نفر به آن ايمان می‌آورند.»

مَثَل گندم و علف هرز

24عيسی مَثَل ديگری به اين شرح برای ايشان آورد:

«آنچه در ملكوت خداوند روی می‌دهد، مانند ماجرای آن شخصی است كه در مزرعهٔ خود تخم خوب كاشته بود. 25يک شب وقتی او خوابيده بود، دشمن او آمد و لابلای تخم گندم، علف هرز كاشت و رفت. 26وقتی گندم رشد كرد و خوشه داد، علف هرز هم با آن بالا آمد.

27«كارگران او آمدند و به او خبر دادند كه: آقا، اين مزرعه كه شما تخم خوب در آن كاشتيد، پر از علف هرز شده است.

28«او جواب داد: اين كار دشمن است. گفتند: می‌خواهيد برويم علفهای هرز را از خاک بيرون بكشيم؟

29«جواب داد: نه! اين كار را نكنيد. ممكن است هنگام درآوردن آنها، گندمها نيز از ريشه در بيايند. 30بگذاريد تا وقت درو، هر دو با هم رشد كنند، آنگاه به دروگرها خواهم گفت علف هرز را دسته كنند و بسوزانند و گندم را در انبار ذخيره نمايند.»

مَثَل دانه خردل

31‏-32عيسی باز مَثَل ديگری برای ايشان آورد: «ملكوت خدا مانند دانهٔ ريز خردل است كه در مزرعه‌ای كاشته شده باشد. دانهٔ خردل كوچكترين دانه‌هاست؛ با وجود اين، وقتی رشد می‌كند از تمام بوته‌های ديگر بزرگتر شده، به اندازهٔ يک درخت می‌شود، به طوری كه پرنده‌ها می‌آيند و در لابلای شاخه‌هايش لانه می‌كنند.»

مَثَل خميرمايه

33اين مَثَل را نيز گفت:

«می‌توان آنچه را كه در ملكوت خداوند روی می‌دهد، به زنی تشبيه كرد كه نان می‌پزد. او يک پيمانه آرد برمی‌دارد و با خميرمايه مخلوط می‌كند تا خمير وَر بيايد.»

34‏-35عيسی برای بيان مقصود خود هميشه از اين نوع امثال و حكايات استفاده می‌كرد؛ و اين چيزی بود كه انبیا نيز پيشگويی كرده بودند. پس هرگاه برای مردم سخن می‌گفت، مَثَلی نيز می‌آورد. زيرا در كتاب آسمانی پيشگويی شده بود كه «من با مَثَل و حكايت سخن خواهم گفت و اسراری را بيان خواهم نمود كه از زمان آفرينش دنيا تا حال پوشيده مانده است.»

تفسير مَثَل گندم و علف هرز

36پس از آن، عيسی از نزد جماعت به خانه رفت. آنگاه شاگردانش از او تقاضا كردند كه معنی حكايت گندم و علف هرز را برای ايشان بيان كند. 37عيسی فرمود: «بسيار خوب. من همان كسی هستم كه تخم خوب در مزرعه می‌كارد. 38مزرعه نيز اين دنياست و تخمهای خوب آنانی هستند كه پيرو ملكوت خداوند می‌باشند، و علفهای هرز پيروان شيطانند. 39دشمنی كه علفهای هرز را لابلای گندمها كاشت، شيطان است. فصل درو، آخر زمان است، و دروگرها، فرشتگان می‌باشند.

40«همانطور كه در اين حكايت، علفهای هرز را دسته كردند و سوزاندند، در آخر زمان نيز همينطور خواهد شد. 41من فرشتگان خود را خواهم فرستاد تا هر چيزی را كه باعث لغزش می‌شود و هر انسان بدكاری را از ملكوت خداوند جدا كنند، 42و آنها را در كورهٔ آتش بريزند و بسوزانند، جايی كه گريه و فشار دندان بر دندان است. 43در آن زمان، انسانهای نيک در ملكوت پدرم خدا، همچون خورشيد خواهند درخشيد. اگر گوش شنوا داريد، خوب گوش دهيد.»

مَثَل گنج پنهان در مزرعه

44«ملكوت آسمان مانند گنجی است كه مردی در يک مزرعه پيدا كرد و دوباره آن را زير خاک پنهان نمود و از ذوق آن، رفت و هر چه داشت فروخت تا پول كافی به دست آوَرَد و آن مزرعه را بخرد و صاحب آن گنج شود.»

مَثَل تاجر مرواريد

45«ملكوت آسمان را می‌توان به گونه‌ای ديگر نيز توصيف كرد. يک تاجر مرواريد، در جستجوی مرواريدهای مرغوب بود. 46سرانجام وقتی به مرواريد با ارزشی دست يافت، رفت و هر چه داشت فروخت تا آن را بخرد.»

مَثَل تور ماهيگيری

47‏-48«باز می‌توان ملكوت آسمان را اينچنين توصيف كرد. ماهيگيران تور ماهيگيری را داخل آب می‌اندازند و انواع گوناگون ماهی در تورشان جمع می‌شود. سپس آن را به ساحل می‌كشند و ماهيهای خوب را از بد جدا می‌كنند و خوبها را در ظرف می‌ريزند و بدها را دور می‌اندازند. 49در آخر دنيا نيز همينطور خواهد شد. فرشتگان آمده، انسانهای خوب را از بد جدا خواهند كرد؛ 50انسانهای بد را داخل آتش خواهند افكند كه در آنجا گريه خواهد بود و فشار دندانها بر هم. 51درک می‌كنيد چه می‌گويم؟» شاگردانش جواب دادند: «بلی.»

52آنگاه عيسی ادامه داد: «كسانی كه در شريعت موسی استادند و حال شاگرد من شده‌اند، از دو گنج كهنه و نو برخوردارند. گنج كهنه، تورات است و گنج نو، انجيل.»

همشهريهای عيسی به او ايمان نمی‌آورند

53‏-54پس از بيان اين حكايات، عيسی به شهر ناصره بازگشت و در عبادتگاه‌ها به تعليم مردم پرداخت. مردم از اين همه حكمت و معجزه‌ای كه از او می‌ديدند در حيرت افتادند و گفتند: 55«چگونه چنين امری امكان دارد؟ او پسر يک نجار است. مادرش مريم را می‌شناسيم، برادرانش نيز يعقوب و يوسف و شمعون و يهودا می‌باشند. 56خواهرانش نيز همين جا زندگی می‌كنند. پس اين چيزها را از كجا آموخته است؟» 57به اين ترتيب به سخنانش اعتنايی نكردند.

پس عيسی به ايشان گفت: «پيامبر همه جا مورد احترام مردم است، جز در وطن خود و بين هموطنان خويش.» 58از این رو، به علت بی‌ايمانی ايشان، معجزات زيادی در آنجا به عمل نياورد.

14

وجدان ناراحت هيروديس پادشاه

1وقتی «هيروديس» پادشاه از معجزات عيسی اطلاع حاصل كرد، 2به افراد خود گفت: «بی‌شک، اين همان يحيای پيامبر است كه زنده شده، و به همين دليل است كه می‌تواند معجزه كند.» 3زيرا هيروديس، بنا به اصرار همسرش «هيروديا» كه قبلاً زن برادرش «فيليپ» بود، يحيی را گرفته و در زندان به زنجير كشيده بود، 4به اين علت كه يحيی به هيروديس گفته بود كه ازدواج با زن برادرش خطاست. 5هيروديس نيز قصد داشت يحيی را بكشد ولی از شورش مردم می‌ترسيد، چون او را نبی می‌دانستند.

6اما در جشن ميلاد هيروديس، دختر هيروديا رقصيد و رقص او هيروديس را بسيار شاد كرد، 7به طوری که برای او قسم خورد كه هر چه بخواهد برايش انجام دهد. 8دختر هيروديا نيز به توصيهٔ مادرش، درخواست كرد كه سر يحيای تعميددهنده در يک سينی به او داده شود.

9پادشاه از اين تقاضا سخت رنجيده‌خاطر گشت اما چون در حضور همه قسم خورده بود، دستور داد تقاضای او را بجا آورند.

10پس در زندان، سر يحيی را از تن جدا كرده، 11در يک سينی آوردند و تقديم دختر كردند، دختر نيز آن را نزد مادرش برد.

12آنگاه شاگردان يحيی آمدند و بدن او را برده، به خاک سپردند، و پيش عيسی رفته، جريان را به او اطلاع دادند.

عيسی جماعت گرسنه را سير می‌كند

13وقتی عيسی از اين امر اطلاع يافت، به تنهايی سوار قايق شد و به جای دورافتاده‌ای رفت.

اما مردم ديدند كه عيسی كجا می‌رود. پس از دهات خود به راه افتاده، از راه خشكی به دنبال او رفتند.

14وقتی عيسی از بيابان باز می‌گشت، با ازدحام جمعيتی روبرو شد كه منتظرش بودند؛ و با ديدن ايشان دلش سوخت و بيمارانی را كه در بين جمعيت بودند شفا بخشيد.

15عصر آن روز، شاگردان نزد او آمده، گفتند: «اكنون دير وقت است و در اين بيابان خوراک يافت نمی‌شود. پس اين مردم را مرخص فرما تا به دهات رفته، برای خود نان بخرند.»

16عيسی جواب داد: «لازم نيست بروند. شما به ايشان خوراک دهيد.»

17با تعجب گفتند: «چگونه ممكن است؟ ما به‌جز پنج نان و دو ماهی، چيز ديگری نداريم!»

18عيسی فرمود: «آنها را به من بدهيد!»

19سپس به مردم گفت كه بر روی سبزه بنشينند، و نان و ماهی را برداشت، به آسمان نگاه كرد و از خداوند خواست تا آن را بركت دهد. سپس نانها را تكه‌تكه كرد و به شاگردانش داد تا به مردم بدهند. 20همه خوردند و سير شدند. وقتی خُرده نانها را جمع كردند، دوازده سبد پر شد. 21فقط تعداد مردها در ميان آن جماعت، پنج هزار نفر بود.

عيسی روی درياچه راه می‌رود

22بلافاصله پس از آن، عيسی به شاگردانش فرمود كه سوار قايق شده، به آن طرف درياچه بروند. اما او خود همانجا ماند تا مردم را روانهٔ خانه‌هايشان نمايد.

23‏-24پس از آن، عيسی بر فراز تپه‌ای رفت تا به دعا بپردازد. شب فرا رسيد و شاگردانش در درياچه دچار زحمت شدند، زيرا بادِ مخالف تند بود و قايق پيش نمی‌رفت. 25اما نزديک ساعت چهار صبح، عيسی در حالی كه روی آب راه می‌رفت، به آنها نزديک شد. 26ايشان از ترس فرياد برآوردند، چون گمان كردند كه روحی می‌بينند. 27اما عيسی بی‌درنگ ايشان را صدا زده، گفت: «نترسيد، من هستم!»

28پطرس جواب داد: «ای سَروَرم، اگر حقيقتاً شماييد، دستور فرماييد من هم روی آب راه بروم و پيش شما بيايم.»

29عيسی فرمود: «بسيار خوب، بيا!»

پطرس از قايق بيرون آمد و روی آب راه افتاده، به طرف عيسی رفت. 30اما وقتی به اطراف نگاه كرد و موجهای بلند را ديد، به وحشت افتاد و شروع كرد به فرو رفتن در آب. پس فرياد زد: «سَروَرَم، نجاتم ده!»

31عيسی فوری دست خود را دراز كرد و او را از آب بيرون كشيد و فرمود: «ای كم‌ايمان، چرا شک كردی؟» 32وقتی سوار قايق شدند، باد قطع شد. 33سايرين كه حيرت‌زده بودند، او را پرستش كرده، به پای او افتادند و گفتند: «واقعاً كه شما فرزند خداييد.»

34در ساحل «جنيسارت»، وقتی از قايق پياده شدند، 35خبر ورود ايشان به سرعت در شهر پيچيد، و ديری نگذشت كه اهالی آن منطقه به تمام آن نواحی خبر فرستادند تا بيمارانشان را نزد عيسی آورند تا شفا بيابند. 36بيماران از او التماس كردند كه اجازه دهد فقط دست به دامن ردايش بزنند؛ و دست هر كس به دامن او می‌رسيد، شفا می‌يافت.

15

احكام خدا يا آداب و رسوم انسان

1‏-2در اين هنگام عده‌ای از فريسی‌ها و علمای دين از اورشليم آمدند تا با عيسی بحث كنند. آنها پرسيدند: «چرا شاگردان شما آداب و رسومی را كه از اجداد ما به ما رسيده است، ناديده می‌گيرند و پيش از خوردن غذا، دستهايشان را آب نمی‌كشند؟»

3عيسی جواب داد: «چرا خود شما برای اينكه آداب و رسوم گذشتهٔ خود را حفظ كنيد، احكام خدا را زير پا می‌گذاريد؟ 4يكی از احكام خدا اين است كه پدر و مادر خود را احترام كنيد و هر كه پدر و مادر خود را ناسزا گويد، كشته شود. 5‏-6اما شما به مردم می‌گوييد: حتی اگر پدر و مادرتان محتاج باشند، مبلغی را كه بايد خرج ايشان كنيد، می‌توانيد وقف خانهٔ خدا نماييد. پس شما با اين قانونی كه وضع كرده‌ايد، دستور خدا را كه عبارت از احترام به پدر و مادر است، زير پا می‌گذاريد. 7ای رياكاران! اشعيای نبی خوب در حق شما پيشگويی كرد كه: 8اين مردم با زبان خود به من احترام می‌گذارند، اما دلشان از من دور است. 9عبادت آنان باطل است زيرا رسوم بشری را به جای احكام الهی به مردم تعليم می‌دهند.»

چه چيز انسان را نجس می‌كند؟

10سپس، عيسی مردم را نزد خود خواند و فرمود: «به سخنان من گوش دهيد و سعی كنيد درک نماييد. 11هيچكس با خوردن چيزی نجس نمی‌شود. چيزی كه انسان را نجس می‌سازد، سخنان و افكار اوست.»

12در اين موقع شاگردانش نزد او آمدند و گفتند: «فريسی‌ها از گفته‌های شما ناراحت شده‌اند.»

13‏-14عيسی جواب داد: «هر نهالی كه پدر آسمانی من نكاشته باشد، از ريشه كنده می‌شود. پس، با آنان كاری نداشته باشيد. ايشان كورهايی هستند كه عصاكش كورهای ديگر شده‌اند. پس هر دو در چاه خواهند افتاد.»

15آنگاه پطرس از عيسی خواست تا توضيح دهد كه چگونه ممكن است انسان چيز ناپاک بخورد و نجس نشود.

16عيسی گفت: «آيا شما نيز درک نمی‌كنيد؟! 17آيا متوجه نيستيد كه آنچه انسان می‌خورد، وارد معده‌اش شده، و بعد از بدن دفع می‌گردد؟ 18اما سخنان بد از دل بد بيرون می‌آيد و گوينده را نجس می‌سازد. 19زيرا از دل بد اين قبيل چيزها بيرون می‌آيد: فكرهای پليد، آدمکشی، زنا و روابط نامشروع، دزدی، دروغ و بدنام كردن ديگران. 20بلی، اين چيزها هستند كه انسان را نجس می‌سازند، و نه غذا خوردن با دستهای آب نكشيده!»

ايمان زن كنعانی

21عيسی از آنجا به سوی صور و صيدون به راه افتاد. 22در آنجا يک زن كنعانی نزد او آمد و التماس‌كنان گفت: «ای سَروَرِ من، ای پسر داوود پادشاه، به من رحم كنيد! دختر من سخت گرفتار روحی پليد شده است. روح، يک لحظه او را راحت نمی‌گذارد.»

23اما عيسی هيچ جوابی به او نداد. تا اينكه شاگردان از او خواهش كرده، گفتند: «جوابی به او بدهيد تا از ما دست كشيده، برود چون با ناله‌هايش سر ما را به درد آورده است.»

24عيسی فرمود: «خدا مرا فرستاده تا يهوديان را كمک كنم، نه غيريهوديان را، زيرا يهوديان گوسفندان گمگشتهٔ خدا هستند.»

25آنگاه آن زن جلو آمده، پيش پای عيسی به خاک افتاد و التماس كرده، گفت: «آقا، خواهش می‌كنم به من كمک كنيد.» 26عيسی فرمود: «درست نيست كه نان را از دست فرزندان بگيريم و جلو سگها بيندازيم.»

27زن جواب داد: «بلی، حق با شماست؛ ولی سگها هم از تكه‌های نانی كه از سفرهٔ صاحبشان می‌ريزد می‌خورند.»

28عيسی به او فرمود: «ای زن، ايمان تو عظيم است. برو كه آرزويت برآورده شد.» همان لحظه دختر او شفا يافت.

شفای انواع امراض

29عيسی از آنجا به راه افتاد و به كنار دريای جليل آمد. در آنجا بالای تپه‌ای رفت و نشست. 30آنگاه مردم دسته‌دسته آمده، لنگان و كوران و افراد زمينگير و لال، و ساير بيماران را نزد او آوردند و او همه ايشان را شفا بخشيد. 31كسانی كه در عمرشان يک كلمه حرف نزده بودند، با هيجان سخن می‌گفتند؛ لنگان راه می‌رفتند؛ كسانی كه زمينگير بودند جست و خيز می‌كردند؛ و آنانی كه كور بودند با شگفتی به اطراف نگاه می‌كردند! مردم حيرت كرده بودند و خدای اسرائيل را سپاس می‌گفتند.

غذا دادن به ۴,۰۰۰ نفر

32در اين هنگام، عيسی شاگردان خود را فرا خواند و به ايشان فرمود: «دلم به حال اين مردم می‌سوزد. الان سه روز است كه با من هستند و ديگر چيزی برايشان نمانده تا بخورند. نمی‌خواهم آنها را گرسنه به خانه‌هايشان بازگردانم، چون ممكن است در راه ضعف كنند.»

33شاگردانش جواب دادند: «از كجا می‌توانيم در اين بيابان برای اين همه مردم نان پيدا كنيم؟»

34عيسی پرسيد: «چقدر نان داريد؟» جواب دادند: «هفت نان و چند ماهی كوچک!»

35آنگاه فرمود مردم بر زمين بنشينند. 36سپس هفت نان را با ماهی‌ها برداشت، و خدا را شكر نمود؛ و بعد آنها را تكه‌تكه كرد و به شاگردانش داد تا به مردم بدهند. 37‏-38تمام آن جمعيت، كه غير از زنها و بچه‌ها، چهار هزار مرد در ميانشان بود، خوردند و سير شدند؛ و وقتی خُرده‌ها را جمع كردند، هفت سبد پر شد.

39آنگاه عيسی مردم را مرخص كرد، ولی خودش سوار قايق شده، به ناحيهٔ مجدل رفت.

16

درخواست معجزه

1روزی فريسی‌ها و صدوقی‌ها كه سران مذهبی و سياسی قوم بودند، آمدند تا ادعای عيسی را مبنی بر مسيح بودن، بيازمايند. به اين منظور از او خواستند تا معجزه‌ای آسمانی بكند.

2‏-3او جواب داد: «شما خوب می‌توانيد وضع هوا را پيش‌بينی كنيد. اگر عصر، آسمان سرخ باشد، می‌گوييد فردا هوا خوب خواهد بود؛ و اگر صبح، آسمان سرخ باشد، می‌گوييد كه باران خواهد باريد. چگونه اين چيزها را می‌دانيد، اما نمی‌توانيد علائم و نشانه‌های زمانها را درک كنيد؟ 4اين قوم گناهكار و بی‌ايمان معجزهٔ آسمانی می‌خواهند، ولی غير از معجزهٔ يونس، معجزهٔ ديگری به آنان نشان داده نخواهد شد.» اين را گفت و از ايشان جدا شد.

خميرمايه فريسی‌ها و صدوقی‌ها

5وقتی به آن سوس دريا رسيدند، شاگردان متوجه شدند كه فراموش كرده‌اند چيزی برای خوردن بردارند. 6عيسی به ايشان فرمود: «مواظب باشيد و خود را از خميرمايه فريسی‌ها و صدوقی‌ها دور نگه داريد.»

7شاگردان فكر كردند كه گفتهٔ عيسی به اين علت است كه ايشان فراموش كرده‌اند نان بردارند.

8عيسی فكر ايشان را درک كرد و فرمود: «ای كم‌ايمانها! چرا اينقدر غصه می‌خوريد كه نان به همراه نياورده‌ايد؟ 9آيا هنوز هم نمی‌فهميد؟ آيا فراموش كرده‌ايد كه چطور با پنج نان، پنج هزار نفر را سير كردم؟ آن روز چند سبد از خُرده‌ها جمع كرديد؟ 10يا از ياد برده‌ايد كه يكبار ديگر با هفت نان، چهار هزار نفر را سير كردم؟ چند سبد از خُرده‌ها جمع كرديد؟ 11پس چگونه باز فكر می‌كنيد كه من دربارهٔ نان سخن می‌گويم؟ باز هم می‌گويم: از خميرمايهٔ فريسی‌ها و صدوقی‌ها خود را دور نگاه داريد.»

12بالاخره شاگردان فهميدند كه منظور عيسی از «خميرمايه»، همانا تعليمات فريسی‌ها و صدوقی‌ها است.

عقيدهٔ پطرس دربارهٔ شخصيت عيسی

13وقتی عيسی به قيصريهٔ فيليپ رسيد، از شاگردانش پرسيد: «مردم مرا كه می‌دانند؟»

14جواب دادند: «بعضی‌ها می‌گويند كه شما يحيای پيغمبر هستيد؛ عده‌ای نيز می‌گويند الياس، يا ارميا و يا يكی از پيغمبران ديگر می‌باشيد.»

15سپس پرسيد: «شما مرا كه می‌دانيد؟»

16شمعون پطرس جواب داد: «مسيح، فرزند خدای زنده!»

17عيسی فرمود: «ای شمعون، پسر يونا، خوشا به حال تو! زيرا تو اين حقيقت را از انسان نياموختی، بلكه پدر آسمانی من اين را بر تو آشكار ساخته است. 18تو پطرس، يعنی ”سنگ“ هستی، و من بر روی اين صخره، كليسای خود را بنا می‌كنم، و قدرتهای جهنم هرگز قادر به نابودی آن نخواهند بود. 19من كليدهای ملكوت خدا را در اختيار تو می‌گذارم تا هر دری را بر روی زمين ببندی، در آسمان بسته شود، و هر دری را بگشايی در آسمان نيز گشوده شود.»

20آنگاه به شاگردانش دستور داد به كسی نگويند كه او مسيح است.

پيشگويی عيسی دربارهٔ مرگ خويش

21از آن پس، عيسی آشكارا به شاگردانش می‌گفت كه او به اورشليم خواهد رفت و در آنجا سران يهود و علمای مذهبی او را آزار داده، خواهند كشت؛ اما می‌گفت كه روز سوم زنده خواهد شد.

22پطرس او را به كناری كشيده، با مخالفت به او گفت: «سَروَر من، خدا نكند كه چنين اتفاقی برای شما بيفتد.»

23عيسی برگشت و به پطرس فرمود: «دور شو از من ای شيطان! تو دام خطرناكی برای من می‌باشی! فكر تو فكر بشری است نه الهی.»

24آنگاه عيسی به شاگردانش گفت: «هر كه می‌خواهد مريد من باشد، بايد خود را فراموش كند و صليب خود را برداشته، مرا پيروی كند. 25زيرا هر كه بخواهد جان خود را برای خود حفظ كند، آن را از دست خواهد داد؛ اما كسی كه جانش را به خاطر من فدا كند، آن را دوباره به دست خواهد آورد. 26برای شما چه فايده‌ای دارد اگر تمام دنيا را داشته باشيد، ولی زندگی جاويد را از دست بدهيد؟ آيا چيزی پيدا می‌شود كه قدر و قيمتش از زندگی جاويد بيشتر باشد؟ 27زيرا من با فرشتگان خود در شكوه و جلال پدرم خواهم آمد و هر كس را از روی اعمالش داوری خواهم كرد. 28بعضی از كسانی كه در اينجا هستند، پيش از مرگ، مرا در شكوه ملكوتم خواهند ديد.»

17

شاگردان شكوه مسيح را می‌بينند

1شش روز بعد، عيسی، پطرس و يعقوب و برادر او يوحنا را برداشت و بر فراز تپه بلندی برد. 2در آنجا، ظاهر عيسی در مقابل چشمان ايشان دگرگون شد و چهره‌اش چون خورشيد درخشان گرديد؛ و لباسش چنان سفيد شد كه چشم را خيره می‌كرد.

3ناگاه موسی و الياس نبی ظاهر شدند و با عيسی به گفتگو پرداختند. 4پطرس با مشاهدهٔ اين صحنه، بی‌اختيار گفت: «استاد، چه خوب شد كه ما اينجا هستيم. اگر اجازه بدهيد، سه سايبان بسازم، يكی برای شما، يكی برای موسی، و يكی ديگر برای الياس.»

5هنوز سخن پطرس تمام نشده بود كه ابری درخشان بر ايشان سايه افكند و ندايی از آن در رسيد كه: «اينست فرزند عزيز من كه از او كاملاً خشنودم. از او اطاعت كنيد.»

6با شنيدن اين ندا، شاگردان بر زمين افتاده، از ترس لرزيدند. 7عيسی نزديک شد و دست بر ايشان گذاشت و فرمود: «برخيزيد، نترسيد!»

8هنگامی كه آنان چشمان خود را گشودند، جز عيسی كسی را نديدند.

9در حالی که از تپه پايين می‌آمدند، عيسی به ايشان دستور داد كه پيش از مرگ و زنده شدنش، درباره آنچه كه بالای كوه ديدند، به كسی چيزی نگويند.

10شاگردانش پرسيدند: «چرا روحانیون يهود با اصرار می‌گويند كه قبل از ظهور مسيح، الياس نبی بايد دوباره ظهور كند؟»

11عيسی جواب داد: «حق با آنهاست. الياس بايد بيايد و كارها را روبه‌راه كند. 12در واقع او آمده است ولی كسی او را نشناخت و با او بدرفتاری كردند. حتی من نيز كه مسيح هستم، از دست آنها آزار خواهم ديد.»

13آنگاه شاگردانش فهميدند كه عيسی دربارهٔ يحيای تعميددهنده سخن می‌گويد.

شفای پسر غشی

14وقتی از تپه فرود آمدند، با جمعيت بزرگی روبرو شدند كه منتظرشان بودند. از آن ميان، مردی آمده، در مقابل عيسی زانو زد و گفت: 15«استاد، به پسرم رحم كنيد؛ او غشی است و حمله‌های سخت به او دست می‌دهد، به طوری که خود را در آب و آتش می‌اندازد. 16من او را نزد شاگردان شما آوردم، ولی ايشان نتوانستند او را شفا دهند.»

17عيسی جواب داد: «ای مردم بی‌ايمان و نامطيع! تا كی رفتار شما را تحمل كنم؟ او را نزد من بياوريد.» 18آنگاه عيسی به روح ناپاكی كه در وجود پسر بود، نهيب زد و آن روح بيرون آمد و از آن لحظه، پسر بهبود يافت.

19بعداً شاگردان به طور خصوصی از عيسی پرسيدند: «چرا ما نتوانستيم روح ناپاک را از وجود پسر خارج كنيم؟»

20عيسی گفت: «از آن جهت كه ايمانتان كم است. اگر شما حتی به اندازهٔ دانهٔ خردل نيز ايمان می‌داشتيد، می‌توانستيد به اين كوه بگوييد حركت كند و از شما اطاعت می‌كرد. برای كسی كه ايمان داشته باشد، هيچ كاری غيرممكن نيست. 21ولی اين نوع روح ناپاک از بدن خارج نمی‌شود مگر با دعا و روزه.»

عيسی بار ديگر مرگ خود را پيشگويی می‌کند

22‏-23در همان روزها كه در جليل به سر می‌بردند، عيسی به ايشان گفت: «بزودی من به دست مردم گرفتار خواهم شد. ايشان مرا خواهند كشت، اما روز سوم باز زنده خواهم شد.» شاگردان با شنيدن اين سخن بسيار غمگين شدند.

پرداخت ماليات خانهٔ خدا

24وقتی به كَفَرناحوم رسيدند، مأموران وصول ماليات خانهٔ خدا پيش پطرس آمده، از او پرسيدند: «آيا استادتان ماليات نمی‌دهد؟» 25پطرس جواب داد: «البته كه می‌دهد.»

سپس وارد خانه شد تا موضوع را به عيسی بگويد. ولی پيش از آنكه سخنی بگويد، عيسی از او پرسيد: «پطرس چه فكر می‌كنی؟ آيا پادشاهان جهان از اتباع خود باج و خراج می‌گيرند، يا از بيگانگانی كه اسير شده‌اند؟»

26‏-27پطرس جواب داد: «از بيگانگان.»

عيسی فرمود: «خوب، پس اتباع از پرداخت باج و خراج معافند! ولی به هر حال، برای اينكه ايشان را نرنجانيم، به ساحل برو و قلابی به آب بينداز و اولين ماهی‌ای كه گرفتی، دهانش را باز كن؛ سكه‌ای در آن پيدا می‌كنی كه برای ماليات ما دو نفر كافی است. آن را به ايشان بده.»

18

مانند بچه‌ها ساده‌دل باشيد

1همان لحظه، شاگردان نزد عيسی آمده، پرسيدند كه كدام يک در ملكوت خدا مقام بزرگتری خواهند داشت.

2عيسی طفل كوچكی را صدا زد و او را به ميان شاگردان آورد، 3و گفت: «تا از گناهانتان دست نكشيد و به سوی خدا باز نگرديد و مانند بچه‌های كوچک نشويد، هرگز نخواهيد توانست وارد ملكوت خدا گرديد! 4پس، هر كه خود را مانند اين بچهٔ كوچک فروتن سازد، در ملكوت خداوند بزرگترين خواهد بود؛ 5و هر كه به خاطر من خدمتی به اين بچه‌ها بكند، در واقع به من خدمت كرده است. 6ولی اگر كسی باعث شود يكی از اين بچه‌های كوچک كه به من ايمان دارند، ايمان خود را از دست بدهد، بهتر است آن شخص سنگ آسيابی به گردن خود ببندد و خود را به قعر دريا بيندازد.

7«وای به حال اين دنيا كه باعث می‌شود مردم ايمانشان را از دست بدهند. البته وسوسه هميشه وجود دارد، ولی وای به حال كسی كه مردم را وسوسه كند. 8اگر دست يا پای تو، تو را به گناه بكشاند، قطعش كن و دور بينداز. بهتر است بدون دست و پا وارد بهشت شوی تا اينكه با دست و پا به جهنم بروی. 9و اگر چشمت باعث می‌شود گناه كنی، آن را از حدقه درآور و دور بينداز. بهتر است با يک چشم وارد بهشت شوی تا اينكه با دو چشم به جهنم بروی.

10«هيچگاه اين بچه‌های كوچک را تحقير نكنيد، چون آنها در آسمان فرشتگانی دارند كه هميشه در پيشگاه پدر آسمانی من حاضر می‌شوند. 11من آمده‌ام تا گمراهان را نجات بخشم.»

حكايت گوسفند گمشده

12«اگر مردی صد گوسفند داشته باشد، و يكی از آنها از گله دور بيفتد و گم شود، آن مرد چه می‌كند؟ آيا آن نود و نه گوسفند ديگر را در صحرا رها نمی‌كند تا به دنبال گوسفند گمشده‌اش برود؟ 13بلی، او می‌رود و وقتی آن را پيدا كرد، برای آن يک گوسفند بيشتر شاد می‌شود تا برای آن نود و نه گوسفند كه جانشان در خطر نبوده است. 14به همين ترتيب، خواست پدر آسمانی من اين نيست كه حتی يكی از اين كودكان از دست برود و هلاک گردد.

سعی كن با برادرت آشتی كنی

15«اگر برادری به تو بدی كند، برو و خصوصی با او گفتگو كن و او را متوجهٔ خطايش بساز. اگر سخن تو را گوش گرفت و به تقصيرش اعتراف كرد، برادری را باز يافته‌ای. 16ولی اگر قبول نكرد، اين بار با دو يا سه نفر ديگر پيش او برو تا اين اشخاص شاهد سخنان تو باشند. 17ولی اگر باز هم به گفته‌های شما گوش نداد، آنگاه موضوع را با كليسا در ميان بگذار؛ و اگر كليسا به تو حق بدهد و آن برادر باز هم زير بار نرود، آنگاه كليسا بايد با او همچون يک بيگانه رفتار كند. 18مطمئن باشيد كه هر چه در زمين ببنديد، در آسمان بسته می‌شود، و هر چه در زمين باز كنيد در آسمان هم باز می‌شود.

19«اين را نيز به شما می‌گويم كه اگر دو نفر از شما اينجا بر روی زمين دربارهٔ چيزی كه از خدا می‌خواهيد يكدل باشيد، پدر آسمانی من آن را به شما خواهد داد. 20چون هر جا كه دو يا سه نفر به نام من جمع شوند، من آنجا در ميان آنها هستم.»

لزوم بخشش

21در اين هنگام پطرس پيش آمد و پرسيد: «استاد، برادری را كه به من بدی می‌كند، تا چند مرتبه بايد ببخشم؟ آيا هفت بار؟»

22عيسی جواب داد: «نه، هفتاد مرتبه هفت بار!»

23آنگاه افزود: «وقايع ملكوت آسمان مانند ماجرای آن پادشاهی است كه تصميم گرفت حسابهای خود را تصفيه كند. 24در جريان اين كار، يكی از بدهكاران را به دربار آوردند كه مبلغ هنگفتی18‏:24 در اصل «ده هزار قنطار». یک قنطار ارزشی معادل ۶,۰۰۰ دینار داشت که تقریباً نزدیک به دستمزد ۲۰ سال یک کارگر ساده بود.‏ به پادشاه بدهكار بود. 25اما چون پول نداشت قرضش را بپردازد، پادشاه دستور داد در مقابل قرضش، او را با زن و فرزندان و تمام دارايی‌اش بفروشند.

26«ولی آن مرد بر پاهای پادشاه افتاد و التماس كرد و گفت: ای پادشاه استدعا دارم به من مهلت بدهيد تا همهٔ قرضم را تا به آخر تقديم كنم.

27«پادشاه دلش به حال او سوخت. پس او را آزاد كرد و قرضش را بخشيد.

28«ولی وقتی اين بدهكار از دربار پادشاه بيرون آمد، فوری به سراغ همكارش رفت كه فقط صد دینار18‏:28 دینار سکه‌ای بود معادل دستمزد یک روز کارگری ساده.‏ از او طلب داشت. پس گلوی او را فشرد و گفت: زود باش پولم را بده!

29«بدهكار بر پاهای او افتاد و التماس كرد: خواهش می‌كنم مهلتی به من بده تا تمام قرضت را پس بدهم.

30«اما طلبكار راضی نشد و او را به زندان انداخت تا پولش را تمام و كمال بپردازد.

31«وقتی دوستان اين شخص ماجرا را شنيدند، بسيار اندوهگين شدند و به حضور پادشاه رفته، تمام جريان را به عرض او رساندند. 32پادشاه بلافاصله آن مرد را خواست و به او فرمود: ای ظالم بدجنس! من محض خواهش تو آن قرض كلان را بخشيدم. 33آيا حقش نبود تو هم به اين همكارت رحم می‌كردی، همانطور كه من به تو رحم كردم؟

34«پادشاه بسيار غضبناک شد و دستور داد او را به زندان بيندازند و شكنجه دهند، و تا دينار آخر قرضش را نپرداخته، آزادش نكنند.

35«بلی، و اينچنين پدر آسمانی من با شما رفتار خواهد كرد اگر شما برادرتان را از ته دل نبخشيد.»

19

عيسی دربارهٔ طلاق چه می‌گويد؟

1چون عيسی سخنان خود را به پايان رساند، جليل را ترک كرد و به ناحيه‌ای از يهوديه در آن سوس رود اردن رفت. 2جمعيت انبوهی نيز به دنبال او به راه افتادند و در آنجا عيسی بيماران ايشان را شفا بخشيد.

3آنگاه بعضی از فريسيان پيش آمدند تا با بحث و گفتگو، او را غافلگير كنند. پس به عيسی گفتند: «آيا شما اجازه می‌دهيد مرد زن خود را طلاق دهد؟»

4عيسی جواب داد: «مگر شما كتاب آسمانی را نمی‌خوانيد؟ در كتاب آسمانی نوشته شده است كه در آغاز خلقت، پروردگار مرد و زن را آفريد 5‏-6و دستور داد مرد از پدر و مادر خود جدا شود و برای هميشه به زن خود بپيوندد و با او يكی شود، به طوری كه آن دو نفر ديگر دو تن نيستند بلكه يک تن. هيچ انسانی حق ندارد آن دو را كه خدا به هم پيوسته است، جدا كند.»

7پرسيدند: «اگر چنين است، چرا موسی فرموده كه مرد می‌تواند زنش را طلاق بدهد، و كافی است كه طلاقنامه‌ای بنويسد و به دست زنش بدهد و از او جدا شود؟»

8عيسی جواب داد: «موسی چنين گفت زيرا می‌دانست شما چقدر سنگدل و بيرحم هستيد. اما اين خواست خداوند در آغاز خلقت نبود. 9و من به شما می‌گويم كه هر كس زن خود را به هر علتی به غیر از علت زنا طلاق دهد و با زن ديگری ازدواج كند، زناكار محسوب می‌شود.»

10شاگردان عيسی به او گفتند: «با اين حساب، ازدواج نكردن بهتر است!»

11عيسی فرمود: «هر انسانی نمی‌تواند از ازدواج بپرهيزد، بلكه فقط كسانی می‌توانند مجرد بمانند كه از خداوند فيض خاصی يافته باشند. 12بعضی به علت نقص مادرزادی قادر به ازدواج نيستند؛ بعضی را نيز مردم ناقص كرده‌اند و نمی‌توانند ازدواج كنند؛ و بعضی نيز به خاطر خدمت خدا ازدواج نمی‌كنند. هر كه قدرت اجرای اين اصل ازدواج را دارد، بگذاريد آن را بپذيرد.»

عيسی و كودكان

13مردم بچه‌های كوچک را نزد عيسی آوردند تا او دست بر سر آنان بگذارد و برای ايشان دعا كند. ولی شاگردان، آنها را برای اين كار سرزنش كردند و گفتند: «مزاحم نشويد.»

14عيسی فرمود: «بگذاريد كودكان نزد من آيند و مانع ايشان نشويد. زيرا فقط كسانی كه مانند اين كودكان باشند، از بركات ملكوت خداوند برخوردار خواهند شد.» 15سپس دست بر سر ايشان گذاشت و آنان را بركت داده، از آنجا رفت.

انجام دادن احكام دينی كافی نيست

16در همان روزها، شخصی نزد عيسی آمد و پرسيد: «استاد، من چه كار نيكی انجام دهم تا بتوانم زندگی جاويد را داشته باشم؟»

17عيسی گفت: «چرا از من دربارهٔ كار نيک می‌پرسی؟ غير از خدا چه نيكويی می‌تواند وجود داشته باشد؟ ولی در جوابت بايد بگويم كه اگر احكام خدا را نگاه داری، زندگی جاويد خواهی داشت.»

18پرسيد: «كدام يک از احكام را؟»

عيسی جواب داد: «قتل نكن، زنا نكن، دزدی نكن، دروغ نگو، 19به پدر و مادرت احترام بگذار، ديگران را مانند خودت دوست داشته باش.»

20مرد جواب داد: «من هميشه تمام اين دستورها را نگاه داشته‌ام. حالا ديگر چه بايد بكنم؟»

21عيسی به او گفت: «اگر می‌خواهی اين راه را به كمال برسانی، برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده تا گنج تو در آسمان باشد نه بر زمين! آنگاه بيا و مرا پيروی كن!» 22ولی وقتی مرد جوان اين را شنيد، اندوهگين از آنجا رفت، زيرا ثروت بسيار داشت.

23آنگاه عيسی به شاگردانش گفت: «اين را بدانيد كه ورود يک ثروتمند به ملكوت خداوند بسيار مشكل است. 24باز به شما می‌گويم، گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از وارد شدن ثروتمند به ملكوت خدا!»

25شاگردان از اين سخن حيران شده، پرسيدند: «پس چه كسی در اين دنيا می‌تواند نجات پيدا كند؟» 26عيسی نگاهی به ايشان انداخت و فرمود: «از نظر انسان اين كار غيرممكن است، ولی نزد خدا همه چيز ممكن است.»

27پطرس گفت: «ما از همه چيز دست كشيده‌ايم تا به دنبال شما بياييم. حال، چه سودی عايد ما می‌شود؟»

28عيسی جواب داد: «وقتی من در آن دنيای جديد بر تخت سلطنتم بنشينم، شما شاگردان من نيز بر دوازده تخت نشسته، دوازده قبيلهٔ اسرائيل را داوری خواهيد نمود. 29هر كه به خاطر من از برادر و خواهر، پدر و مادر و فرزند، خانه و زمين چشم بپوشد، صد چندان بيشتر خواهد يافت و زندگی جاويد را نيز به دست خواهد آورد. 30ولی بسياری كه اكنون اول هستند، آخر خواهند شد و كسانی كه آخرند، اول.»

20

كارفرمای دلسوز

1«وقايع ملكوت خدا را می‌توان به ماجرای صاحب باغی تشبيه كرد كه صبح زود بيرون رفت تا برای باغ خود چند كارگر بگيرد. 2با كارگرها قرار گذاشت كه به هر يک، مزد يک روز كامل را بپردازد؛ سپس همه را به سر كارشان فرستاد.

3«ساعاتی بعد، بار ديگر بيرون رفت و كارگرانی را در ميدان ديد كه بيكار ايستاده‌اند. 4پس، آنان را نيز به باغ خود فرستاد و گفت كه هر چه حقشان باشد، غروب به ايشان خواهد داد. 5نزديک ظهر، و نيز ساعت سه بعد از ظهر، باز عدهٔ بيشتری را به كار گمارد.

6«ساعت پنج بعد از ظهر، بار ديگر رفت و چند نفر ديگر را پيدا كرد كه بيكار ايستاده بودند و پرسيد:

«چرا تمام روز اينجا بيكار مانده‌ايد؟

7«جواب دادند: هيچكس به ما كار نداد.

«به ايشان گفت: برويد به باغ من و كار كنيد.

8«غروب آن روز، صاحب باغ به سركارگر خود گفت كه كارگرها را فرا بخواند و از آخرين تا اولين نفر، مزدشان را بپردازد. 9به كسانی كه ساعت پنج به كار مشغول شده بودند، مزد يک روز تمام را داد. 10در آخر، نوبت كارگرانی شد كه اول از همه به كار مشغول شده بودند؛ ايشان انتظار داشتند بيشتر از ديگران مزد بگيرند. ولی به آنان نيز همان مقدار داده شد.

11‏-12«پس ايشان به صاحب باغ شكايت كرده، گفتند: به اينها كه فقط يک ساعت كار كرده‌اند، به اندازهٔ ما داده‌ايد كه تمام روز زير آفتاب سوزان جان كنده‌ايم؟

13«مالک باغ رو به يكی از ايشان كرده، گفت: ای رفيق، من كه به تو ظلمی نكردم. مگر تو قبول نكردی با مزد يک روز كار كنی؟ 14پس مزد خود را بگير و برو. دلم می‌خواهد به همه يک اندازه مزد بدهم. 15آيا من حق ندارم هر طور كه دلم می‌خواهد پولم را خرج كنم؟ آيا اين درست است كه تو از سخاوت من دلخور شوی؟

16«بلی، اينچنين است كه آنانی كه اول هستند، آخر می‌شوند و آنانی كه آخرند، اول.»

آخرين سفر عيسی به اورشليم

17در راه اورشليم، عيسی دوازده شاگرد خود را به كناری كشيد 18و به آنها گفت كه در اورشليم چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ او فرمود:

«مرا كه مسيحم خواهند گرفت و نزد رئيس كاهنان و علمای مذهبی خواهند برد و به مرگ محكوم خواهند كرد. 19آنان نيز مرا به رومی‌ها تحويل خواهند داد. ايشان مرا مسخره كرده، شلاق خواهند زد و به صليب خواهند كشيد. اما من روز سوم زنده خواهم شد.»

تعليم عيسی درباره خدمت به مردم

20آنگاه مادر يعقوب و يوحنا، پسران زبدی، دو پسر خود را نزد عيسی آورده، او را تعظيم كرد و خواهش نمود كه درخواست او را اجابت كند.

21عيسی پرسيد: «چه درخواستی داری؟»

آن زن جواب داد: «وقتی در ملكوت خود، بر تخت سلطنت نشستيد، اجازه بفرماييد يكی از پسرانم در دست راست و ديگری در دست چپتان بنشينند.»

22عيسی در جواب او فرمود: «تو نمی‌دانی چه می‌خواهی!» سپس رو كرد به يعقوب و يوحنا و از ايشان پرسيد: «آيا می‌توانيد از جام تلخی كه من بايد بزودی بنوشم، شما نيز بنوشيد، آيا می‌توانيد مانند من متحمل رنج و عذاب بشويد؟»

جواب دادند: «بلی، می‌توانيم.»

23عيسی به ايشان فرمود: «درست است، شما از اين جام خواهيد نوشيد و متحمل رنج و عذاب خواهيد شد، اما من اين اختيار را ندارم كه بگويم چه كسی در دست راست يا چپ من بنشيند. اين جای‌ها برای كسانی نگاه داشته شده كه پدرم آنها را قبلاً انتخاب كرده است.»

24ده شاگرد ديگر وقتی فهميدند يعقوب و يوحنا چه درخواستی كرده‌اند، از آن دو برادر سخت رنجيدند.

25ولی عيسی همهٔ شاگردان را فرا خوانده، گفت: «در اين دنيا، حكمرانان بر مردم آقايی می‌كنند و رؤسا به زيردستان خود دستور می‌دهند. 26ولی شما چنين نباشيد. اگر كسی از شما می‌خواهد در ميان شما از همه بزرگتر باشد، بايد خدمتگزار همه باشد؛ 27و اگر می‌خواهد مقامش از همه بالاتر باشد، بايد غلام همه باشد. 28چون من كه مسيحم، نيامدم تا به من خدمت كنند؛ من آمدم تا به مردم خدمت كنم و جانم را در راه نجات بسياری فدا سازم.»

عيسی به دو كور، بينايی می‌بخشد

29وقتی عيسی و شاگردانش از شهر اريحا خارج می‌شدند، جمعيت انبوهی به دنبال ايشان به راه افتاد.

30در همين هنگام، دو كور كه كنار جاده نشسته بودند، چون شنيدند كه عيسی از آنجا می‌گذرد، صدای خود را بلند كرده، فرياد زدند: «ای سَروَر ما، ای پسر داوود پادشاه، بر ما رحم كنيد.»

31مردم كوشيدند ايشان را ساكت سازند، اما آنان صدای خود را بلندتر و بلندتر می‌كردند.

32‏-33سرانجام وقتی عيسی به آنجا رسيد، ايستاد و از ايشان پرسيد: «چه می‌خواهيد برايتان انجام دهم؟»

جواب دادند: «سَروَر ما، می‌خواهيم چشمانمان باز شود!»

34عيسی دلش به حال ايشان سوخت و دست بر چشمانشان گذاشت. چشمان ايشان فوری باز شد و توانستند ببينند. پس به دنبال عيسی رفتند.

21

مسيح برای آخرين بار وارد اورشليم می‌شود

1عيسی و شاگردانش در نزديكی اورشليم، به دهكده‌ای به نام بيت‌فاجی رسيدند كه در دامنهٔ كوه زيتون واقع بود. عيسی دو نفر از شاگردان را به داخل دهكده فرستاد، 2و فرمود: «به محض ورود به ده، الاغی را با كرّه‌اش بسته خواهيد ديد. آنها را باز كنيد و نزد من بياوريد. 3اگر كسی علت كار را جويا شد، بگوييد استاد لازمشان دارد. آنگاه آن شخص اجازه خواهد داد.»

4با اين كار، پيشگويی يكی از انبيای دوران گذشته جامهٔ عمل پوشيد كه گفته بود:

5«به اورشليم بگوييد پادشاه تو می‌آيد. او سوار بر كرّهٔ الاغ، با فروتنی می‌آيد.»

6آن دو شاگرد هر چه عيسی گفته بود، به عمل آوردند. 7ايشان الاغ و كرّه‌اش را آوردند و لباسهای خود را بر پشت آنها انداختند و عيسی سوار شد. 8از ميان مردم، عده‌ای رداهای خود را در مقابل او، روی جاده پهن می‌كردند و عده‌ای هم شاخه‌های درختان را بريده، جلو او روی جاده می‌انداختند.

9مردم از جلو و از پشت سر حركت می‌كردند و فرياد می‌زدند: «خوش آمدی، ای پسر داوود پادشاه! متبارک باد كسی كه به نام خداوند می‌آيد. خدای بزرگ او را متبارک سازد.»

10وقتی او وارد اورشليم شد، تمام شهر به هيجان آمد. مردم می‌پرسيدند: «اين مرد كيست؟»

11جواب می‌شنيدند: «او عيسای پيغمبر است از ناصرهٔ جليل.»

پاکسازی خانه خدا به دست عيسی

12در آنجا عيسی به داخل خانهٔ خدا رفت و كسانی را كه در صحن خانهٔ خدا خريد و فروش می‌كردند، بيرون نمود و ميزهای صرافان و بساط كبوترفروشان را بر هم زد.

13عيسی به ايشان گفت: «كتاب آسمانی می‌فرمايد كه خانهٔ من خانهٔ دعاست. ولی شما آن را خانهٔ دزدان ساخته‌ايد.»

14در همان حال، نابينايان و افليجان نزد او به خانهٔ خدا آمدند و او همه را شفا داد. 15اما كاهنان اعظم و علمای مذهبی نيز اين معجزات را می‌ديدند، و می‌شنيدند كه كودكان فرياد زده، می‌گويند: «خوش آمدی، ای پسر داوود پادشاه!» 16از این رو به خشم آمده، به عيسی گفتند: «نمی‌شنوی اين بچه‌ها چه می‌گويند؟»

عيسی جواب داد: «چرا، می‌شنوم! مگر شما هرگز كتاب آسمانی را نمی‌خوانيد؟ در آنجا نوشته شده كه حتی بچه‌های كوچک او را حمد و ثنا خواهند گفت!»

17آنگاه از شهر خارج شده به بيت‌عنيا رفت و شب را در آنجا به سر برد.

نيروی ايمان

18صبح روز بعد، وقتی عيسی به اورشليم باز می‌گشت، گرسنه شد. 19كنار جاده درخت انجيری ديد؛ جلو رفت تا ميوه‌ای از آن بچيند. اما جز برگ چيز ديگری بر درخت نبود. پس گفت: «ديگر هرگز از تو ميوه‌ای عمل نيايد.» بلافاصله درخت خشک شد.

20شاگردان بسيار حيرت كرده، گفتند: «چه زود درخت خشک شد!»

21عيسی به ايشان گفت: «باور كنيد اگر شما نيز ايمان داشته باشيد و شک نكنيد، نه فقط اين كار، بلكه بزرگتر از اين نيز انجام خواهيد داد. حتی می‌توانيد به اين كوه زيتون دستور بدهيد كه از جای خود كنده شده، به دريا بيفتد، و يقيناً دستور شما اجرا می‌شود. 22شما هر چه در دعا بخواهيد، خواهيد يافت، به شرطی كه ايمان داشته باشيد.»

عيسی سؤالی را با سؤال جواب می‌دهد

23عيسی دوباره به خانهٔ خدا آمد و به تعليم مردم پرداخت. كاهنان اعظم و مشايخ قوم پيش آمدند و از او پرسيدند: «با چه اجازه‌ای ديروز تاجرها را از اينجا بيرون كردی؟ چه كسی به تو اين اختيار را داده است؟»

24عيسی جواب داد: «من نيز از شما سؤالی می‌كنم؛ اگر به آن جواب داديد من هم جواب سؤالتان را خواهم داد. 25آيا يحيی از جانب خدا فرستاده شده بود يا نه؟»

ايشان با يكديگر مشورت كردند و به هم گفتند: «اگر بگوييم از جانب خدا بود، آنگاه به ما خواهد گفت كه چرا سخنان او را قبول نكرديد. 26و اگر بگوييم از جانب خدا نبود، اين مردم بر ما هجوم خواهند آورد، چون همه يحيی را رسول خدا می‌دانند.»

27سرانجام گفتند: «ما نمی‌دانيم!»

عيسی فرمود: «پس در اين صورت من هم به سئوال شما جواب نمی‌دهم.

داستان دو پسر

28«اما نظرتان در اين مورد چيست؟

«مردی دو پسر داشت. به پسر بزرگتر گفت: پسرم، امروز به مزرعه برو و كار كن. 29جواب داد: ”نمی‌روم!“ ولی بعد پشيمان شد و رفت. 30پس از آن، به پسر كوچكترش همين را گفت. او جواب داد: ”اطاعت می‌كنم آقا.“ ولی نرفت. 31به نظر شما كدام پسر دستور پدر را اطاعت كرده است؟»

جواب دادند: «البته پسر بزرگتر.»

آنگاه عيسی منظورش را از اين حكايت بيان فرمود: «مطمئن باشيد گناهكاران و فاحشه‌ها زودتر از شما وارد ملكوت خداوند خواهند شد، 32زيرا يحيی شما را به توبه و بازگشت به سوی خدا دعوت كرد، اما شما به دعوتش توجهی نكرديد، در حالی که بسياری از گناهكاران و فاحشه‌ها به سخنان او ايمان آوردند. حتی با ديدن اين موضوع، باز هم شما توبه نكرديد و ايمان نياورديد.»

حكايت باغبانهای ظالم

33«و اينک به اين حكايت گوش كنيد:

«مالكی تاكستانی ساخت، دور تا دور آن را ديوار كشيد، حوضی برای له كردن انگور ساخت، و يک برج هم برای ديدبانی احداث كرد و باغ را به چند باغبان اجاره داد، و خود به سفر رفت.

34«در موسم انگورچينی، مالک چند نفر را فرستاد تا سهم خود را از باغبانها تحويل بگيرد. 35ولی باغبانان به ايشان حمله كرده، يكی را گرفتند و زدند، يكی را كشتند و ديگری را سنگباران كردند.

36«مالک عده‌ای ديگر فرستاد تا سهم خود را بگيرد؛ ولی نتيجه همان بود. 37سرانجام پسر خود را فرستاد، با اين تصور كه آنها احترام او را نگاه خواهند داشت.

38«ولی وقتی باغبانها چشمشان به پسر مالک افتاد، به يكديگر گفتند: وارث باغ آمده؛ بياييد او را بكشيم و خودمان صاحب باغ شويم. 39پس او را از باغ بيرون كشيدند و كشتند.

40«حالا به نظر شما وقتی مالک باغ برگردد، با باغبانها چه خواهد كرد؟»

41سران قوم جواب دادند: «حتماً انتقام شديدی از آنان خواهد گرفت و باغ را به باغبانهايی اجاره خواهد داد تا بتواند سهم خود را به موقع از ايشان بگيرد.»

42آنگاه عيسی از ايشان پرسيد: «آيا شما هيچگاه اين آيه را در كتاب آسمانی نخوانده‌ايد كه: همان سنگی كه بنّاها دور انداختند، سنگ اصلی ساختمان شد. چقدر عالی است كاری كه خداوند كرده است!

43«منظورم اين است كه خداوند بركات ملكوت خود را از شما گرفته، به قومی خواهد داد كه از محصول آن، سهم خداوند را به او بدهند. 44اگر كسی روی اين سنگ بيفتد، تكه‌تكه خواهد شد؛ و اگر اين سنگ بر روی كسی بيفتد، او را له خواهد كرد.»

45وقتی كاهنان اعظم و سران مذهبی متوجه شدند كه عيسی دربارهٔ آنان سخن می‌گويد و منظورش از باغبانها در اين حكايت، خود آنهاست، 46تصميم گرفتند او را بكشند، اما از مردم ترسيدند چون همه عيسی را پيغمبر می‌دانستند.

22

نبايد نسبت به ملكوت خداوند بی‌اعتنا بود

1‏-2عيسی برای تشريح ملكوت آسمان، حكايت ديگری بيان كرده، گفت:

«پادشاهی برای عروسی پسرش جشن مفصلی ترتيب داد 3و عدهٔ بسياری را نيز به اين جشن دعوت كرد. وقتی همه چيز آماده شد، افراد خود را به دنبال دعوت‌شدگان فرستاد تا آنان را به جشن بياورند. اما هيچكس نيامد! 4پس بار ديگر افرادی فرستاد تا بگويند: ”عجله كنيد! به عروسی بياييد! زيرا گاوهای پرواری خود را سر بريده‌ام و همه چيز آماده است!“

5«ولی مهمانان با بی‌اعتنايی، پوزخندی زدند و هر يک به سر كار خود رفتند، يكی به مزرعه‌اش و ديگری به محل كسب خود! 6حتی بعضی، فرستاده‌های پادشاه را زدند و چند نفرشان را نيز كشتند.

7«وقتی خبر به گوش پادشاه رسيد، به خشم آمد و فوری سپاهی فرستاده، همهٔ آنان را كشت و شهرشان را به آتش كشيد. 8سپس به افراد خود گفت: جشن عروسی سرجای خود باقی است، اما مهمانانی كه من دعوت كرده بودم، لياقت آن را نداشتند. 9حال، به كوچه و بازار برويد و هر كه را ديديد به عروسی دعوت كنيد.

10«پس ايشان رفته، هر كه را يافتند، خوب و بد، با خود آوردند، به طوری که تالار عروسی از مهمانان پر شد. 11ولی وقتی پادشاه وارد شد تا به مهمانان خوش آمد گويد، متوجه شد يكی از آنان لباس مخصوص عروسی را كه برايش آماده كرده بودند، به تن ندارد.

12«پادشاه از او پرسيد: رفيق، چرا بدون لباس عروسی به اينجا آمدی؟ ولی او جوابی نداشت بدهد.

13«پس پادشاه دستور داد: دست و پايش را ببنديد و بيرون در تاريكی رهايش كنيد تا در آنجا گريه و زاری كند.

14«پس ملاحظه می‌كنيد كه دعوت‌شدگان بسيارند، اما برگزيدگان كم!»

جواب دندان‌شكن

15فريسيان با هم مشورت كردند تا راهی بيابند كه عيسی را به هنگام بحث به دام بيندازند و مدركی از سخنانش عليه او به دست آورند و دستگيرش كنند. 16پس تصميم گرفتند چند نفر از پيروان خود را با عده‌ای از هواداران هيروديس پادشاه، نزد عيسی بفرستند و اين سؤال را از او بكنند: «استاد، می‌دانيم كه شما درستكاريد و هر چه می‌گوييد به آن عمل می‌كنيد؛ و بدون اين كه از كسی باكی داشته باشيد و يا به آن چه مردم می‌گويند توجه كنيد، حقيقت را می‌گوييد. 17حال بفرماييد آيا بايد به دولت روم باج و خراج داد يا خير؟»

18عيسی كه می‌دانست آنها چه نقشه‌ای در سر دارند، جواب داد: «ای رياكاران، با اين سؤالها می‌خواهيد مرا غافلگير كنيد؟ 19يكی از سكه‌هايی را كه با آن باج و خراج می‌دهيد، به من نشان دهيد.» به او سكه‌ای دادند.

20از ايشان پرسيد: «عكس و نام چه كسی روی سكه نقش شده است؟»

21جواب دادند: «امپراتور روم.»

فرمود: «بسيار خوب، مال امپراتور را به امپراتور بدهيد، و مال خدا را به خدا.»

22جواب عيسی ايشان را مات و مبهوت ساخت؛ پس او را رها كرده، رفتند.

آيا قيامتی در كار هست؟

23در همان روز، يک دسته از صدوقی‌ها كه معتقد بودند مرگ پايان زندگی است و قيامتی در كار نيست، نزد عيسی آمدند و پرسيدند: 24«استاد، موسی فرموده است كه اگر مردی بی‌اولاد فوت شود، برادر آن مرد بايد زن او را بگيرد و فرزندان ايشان وارث تمام دارايی آن متوفی خواهند شد و نسل او به حساب خواهند آمد. 25ما خانواده‌ای را می‌شناختيم كه هفت برادر بودند. اولی، زنی گرفت و بی‌اولاد فوت كرد. بنابراين همسر او، زن برادر دومی شد. 26اين يكی هم بی‌اولاد مرد، و آن زن به عقد برادر سومی درآمد؛ و به همين ترتيب ادامه يافت و او زن هر هفت برادر شد. 27در آخر، آن زن نيز درگذشت. 28حال در روز قيامت، آن زن، همسر كدام يک از اين برادران خواهد بود؟ چون او در واقع زن همهٔ ايشان بوده است.»

29عيسی جواب داد: «سؤال شما نشان می‌دهد كه چقدر در اشتباهيد. نه از كلام خدا چيزی می‌دانيد، نه از قدرت خدا. 30زيرا در روز قيامت، انسانها ديگر ازدواج نمی‌كنند بلكه مثل فرشتگان آسمان خواهند بود. 31اما دربارهٔ روز قيامت، مگر در كتاب آسمانی نخوانده‌ايد كه خدا می‌فرمايد: 32من هستم خدای ابراهيم، اسحاق و يعقوب؟ پس خدا، خدای مردگان نيست، بلكه خدای زندگان می‌باشد.»

بزرگترين دستور خدا

33مردم از جواب عيسی بسيار حيرت كردند و تحت تأثير قرار گرفتند. 34‏-35اما فريسيان وقتی شنيدند كه عيسی چه جواب دندان‌شكنی به صدوقيان داده است، تصميم گرفتند خودشان او را در بحث گرفتار سازند.

از این رو، يكی از فريسی‌ها كه از علمای دينی بود، پرسيد: 36«استاد، در ميان دستورهای مذهبی كدام يک از همه مهمتر است؟»

37عيسی جواب داد: «خداوند را كه خدای توست، با تمام قلب و جان و عقل خود دوست داشته باش. 38‏-39اين اولين و مهمترین دستور خداست. دومين دستور مهم نيز مانند اولی است: همسايهٔ خود را دوست بدار، به همان اندازه كه خود را دوست می‌داری. 40تمام احكام خدا و گفتار انبیا در اين دو حكم خلاصه می‌شود و اگر شما اين دو را انجام دهيد، در واقع همه را انجام داده‌ايد.»

مسيح پسر کيست؟

41در همان حال كه فريسيان دور عيسی را گرفته بودند، از ايشان پرسيد: 42«دربارهٔ مسيح چه فكر می‌كنيد؟ او پسر كيست؟» جواب دادند: «پسر داوود پيغمبر.»

43عيسی پرسيد: «پس چرا داوود با الهام خدا، مسيح را خداوند می‌خواند؟ زيرا او در كتاب زبور گفته است: 44خدا به خداوند من گفت: به دست راست من بنشين، تا دشمنانت را زير پايهايت بيفكنم. 45چگونه ممكن است داوود پسر خود را خداوند خود بخواند؟» 46ايشان جوابی نداشتند؛ و پس از آن ديگر كسی جرأت نكرد از او سؤالی بكند.

23

تظاهر به دينداری

1آنگاه عيسی خطاب به مردم و شاگردانش فرمود: 2«علمای مذهبی و فريسيان بر كرسی موسی نشسته‌اند و احكام او را تفسير می‌كنند. 3پس آنچه به شما تعليم می‌دهند، بجا آوريد، اما هيچگاه از اعمالشان سرمشق نگيريد، زيرا هرگز به تعاليمی كه می‌دهند، خودشان عمل نمی‌كنند. 4ايشان احكام دينی را همچون بارهای سنگينی بر دوش شما می‌گذارند، اما خودشان حاضر نيستند آنها را بجا آورند.

5«هر كاری می‌كنند، برای تظاهر است. دعاها و آيه‌های كتاب آسمانی را می‌نويسند و به بازويشان می‌بندند، و دامن رداهايشان را عمداً بلندتر می‌دوزند تا جلب توجه كنند و مردم آنان را ديندار بدانند. 6چقدر دوست می‌دارند كه در ميهمانی‌ها ايشان را در صدر مجلس بنشانند، و در عبادتگاه‌ها هميشه در رديف جلو قرار گيرند. 7چه لذتی می‌برند كه مردم در كوچه و خيابان، ايشان را تعظيم كنند و به آنان ”آقا“ و ”استاد“ گويند. 8اما شما چنين القابی را از مردم نپذيريد، چون شما يک استاد داريد و همهٔ شما با هم برابر و برادريد. 9همچنين، هيچكس را بر روی زمين ”پدر“ نگوييد، چون شما يک ”پدر آسمانی“ داريد كه خداست. 10و نگذاريد كسی شما را ”پيشوا“ بخواند، چون يک پيشوا داريد كه مسيح است.

11«هر چه بيشتر به ديگران خدمت كنيد، بزرگتر خواهيد بود، زيرا بزرگی در خدمت كردن است. 12كسی كه خود را بزرگ می‌پندارد، پست و كوچک خواهد شد و كسی كه فروتن می‌باشد، بزرگ و سربلند خواهد گشت.

13‏-14«وای به حال شما، ای علمای دينی و فريسيان! چقدر رياكاريد! نه می‌گذاريد ديگران به ملكوت خداوند وارد شوند و نه خود وارد می‌شويد. نماز خود را عمداً طولانی می‌كنيد تا مردم شما را ديندار بدانند، ولی دور از چشم ديگران، اموال بيوه‌زنان بيچاره را می‌خوريد. ای دوروها! 15وای به حال شما! همه جا را زير پا می‌گذاريد تا كسی را پيدا كنيد كه مريد شما شود؛ و وقتی موفق شديد، او را دو برابر بدتر از خودتان سزاوار جهنم می‌سازيد.

16«وای به حال شما ای عصاكش‌های كور! زيرا می‌گوييد: اشكالی ندارد كسی به خانهٔ خدا قسم بخورد چون می‌تواند قسمش را بشكند؛ ولی كسی كه به ظرفهای طلايی كه در خانهٔ خدا هست، قسم بخورد بايد آن را حتماً وفا كند. 17ای نادانان! ای نابينايان! كدام مهمتر است، طلا يا خانهٔ خدا كه طلا را تقديس می‌كند؟

18«می‌گوييد قسم به قربانگاه را می‌شود شكست، ولی قسم به هديهٔ روی قربانگاه را بايد حتماً وفا كرد. 19ای احمقهای كور! كدام مهمتر است هديه‌ای كه روی قربانگاه است يا خود قربانگاه كه هديه را تقديس می‌كند؟ 20وقتی به قربانگاه قسم می‌خوريد، در واقع به خود قربانگاه و هر چه كه بر آن است قسم می‌خوريد؛ 21و وقتی به خانهٔ خدا قسم می‌خوريد، به خود خانه و به خدايی كه در آن خانه هست قسم می‌خوريد؛ 22و وقتی به آسمان قسم می‌خوريد، در واقع به تخت خدا و خود خدا كه بر تخت نشسته است قسم می‌خوريد.

23«وای به حال شما ای علمای دينی و فريسيان رياكار! شما حتی ده يک محصول نعناع و شِويد و زيره باغچه‌تان را زكات می‌دهيد، اما از طرف ديگر مهمترين احكام خدا را كه نيكويی، گذشت و صداقت است فراموش كرده‌ايد. شما بايد ده يک را بدهيد، ولی احكام مهمتر خدا را نيز فراموش نكنيد. 24ای عصاكش‌های كور، كه پشه را از صافی می‌گذرانيد ولی شتر را می‌بلعيد!

25«وای به حال شما ای علمای دينی و فريسيان رياكار! چون شما بيرون ظرف را آنقدر تميز می‌كنيد تا بدرخشد، ولی داخل ظرف از كثافت ظلم و طمع پر است. 26ای فريسی‌های كور، اول داخل ظرف را تميز كنيد تا بيرون ظرف هم پاک شود.

27«وای به حال شما ای علمای دينی و فريسيان رياكار! شما مانند قبرهای سفيد شده‌ای هستيد كه ظاهری زيبا دارند اما داخل آن پر است از استخوانهای مردگان و كثافات! 28شما می‌كوشيد خود را ديندار جلوه دهيد، ولی در زير آن عبای مقدستان، دلهايی داريد پر از ريا و گناه.

29‏-30«وای به حالتان ای علمای دينی و فريسيان رياكار! شما برای پيامبرانی كه اجدادتان كشتند، با دست خود بنای يادبود می‌سازيد، و قبر مقدسينی را كه به دست آنان كشته شدند، تزئين می‌كنيد و می‌گوييد: اگر ما به جای اجدادمان بوديم، پيامبران را نمی‌كشتيم.

31«اما با اين گفته، به زبان خود اعلام می‌داريد كه فرزندان قاتلان انبیا هستيد. 32شما قدم به قدم از آنان پيروی می‌كنيد؛ شما در اعمال بد، از ايشان پيشی گرفته‌ايد. 33ای مارهای خوش خط و خال! چگونه می‌توانيد از مجازات جهنم جان به در ببريد؟

34«من، انبيا و مردان حكيم و روحانی را به سوی شما می‌فرستم، و شما بعضی را به دار خواهيد كشيد و بعضی را در عبادتگاه‌های خود زير ضربه‌های شلاق گرفته، شهر به شهر آواره خواهيد كرد. 35به اين ترتيب، خون مردم بی‌گناهی كه شهيد شده‌اند، به گردن شما خواهد بود، از هابيل معصوم گرفته تا زكريا پسر برخيا كه او را در داخل خانهٔ خدا، بين عبادتگاه و قربانگاه كشتيد. 36باور كنيد گناه تمام اين كارها به گردن اين نسل خواهد بود.

عيسی ويرانی اورشليم را پيشگويی می‌كند

37«ای اورشليم، ای اورشليم، ای شهری كه پيامبران را كشتی و رسولان خدا را سنگسار كردی! چند بار خواستم فرزندان تو را جمع كنم همانطور كه مرغ جوجه‌های خود را زير بال خود می‌گيرد، اما تو نخواستی. 38و حال، خانهٔ شما برای شما ويران می‌ماند. 39اين را نيز به شما بگويم كه ديگر مرا نخواهيد ديد تا وقتی كه آماده باشيد كسی را كه خدا برای شما می‌فرستد بپذيريد.»

24

زمانهای آخر

1هنگامی كه عيسی از خانهٔ خدا خارج می‌شد، شاگردانش آمده، خواستند او را به ديدن ساختمانهای خانهٔ خدا ببرند. 2اما عيسی به ايشان گفت: «اين ساختمانها چنان ويران خواهند شد كه سنگ روی سنگ باقی نخواهد ماند!»

3ساعاتی بعد، وقتی او در دامنهٔ كوه زيتون نشسته بود، شاگردانش از او پرسيدند: «اين اتفاق چه زمانی خواهد افتاد؟ ما چگونه می‌توانيم بفهميم كه شما كی به اين جهان باز می‌گرديد؟ و كی دنيا به آخر خواهد رسيد؟»

4عيسی به ايشان گفت: «مواظب باشيد كسی شما را فريب ندهد. 5چون بسياری آمده، خواهند گفت كه مسيح هستند و عدهٔ زيادی را گمراه خواهند كرد. 6از دور و نزديک خبر جنگها به گوشتان خواهد رسيد. اما پريشان نشويد زيرا جنگها اتفاق خواهند افتاد اما آخر دنيا در آن زمان نيست.

7«قومها و ممالک جهان با يكديگر به ستيز برخواهند خاست. در جای‌های مختلف، قحطی و زمين لرزه روی خواهد داد. 8ولی اينها پيش درآمد بلاهای بعدی است.

9«آنگاه شما را شكنجه داده، خواهند كشت و تمام دنيا از شما متنفر خواهند شد، زيرا شما پيرو من می‌باشيد. 10بسياری از ايمان خود برخواهند گشت و يكديگر را تسليم كرده، از هم متنفر خواهند شد. 11بسياری برخاسته، خود را نبی معرفی خواهند كرد و عدهٔ زيادی را گمراه خواهند نمود. 12گناه آنقدر گسترش پيدا خواهد كرد كه محبت بسياری سرد خواهد شد. 13اما فقط كسانی نجات خواهند يافت كه تا به آخر طاقت بياورند.

14«سرانجام وقتی مژدهٔ انجيل به گوش همهٔ مردم جهان رسيد و همه از آن باخبر شدند، آنگاه دنيا به آخر خواهد رسيد.

15«پس وقتی آن چيز وحشتناک را كه دانيال نبی درباره‌اش نوشته است، ببينيد كه در جای مقدس بر پا شده است (خواننده خوب توجه كند تا معنی اين را بداند)، 16آنگاه كسانی كه در يهوديه هستند به تپه‌های اطراف فرار كنند، 17و كسانی كه روی پشت بام می‌باشند، به هنگام فرار حتی برای برداشتن چيزی داخل خانه نروند؛ 18و همينطور كسانی كه در مزرعه هستند، برای برداشتن لباس به خانه برنگردند.

19«وای به حال زنانی كه در آن زمان آبستن باشند يا طفل شيرخوار داشته باشند. 20دعا كنيد كه فرار شما در زمستان يا در روز شنبه كه دروازه‌های شهر بسته است، نباشد. 21چون در آن روزها مردم به چنان مصيبتی دچار خواهند شد كه دنيا آن را تا به حال نديده است و هرگز نخواهد ديد.

22«در واقع، اگر خدا آن روزهای سخت را كوتاه نكند، هيچ انسانی جان به در نخواهد برد؛ ولی خدا محض خاطر برگزيدگان خود، آن روزها را كوتاه خواهد كرد.

23«در آن روزها اگر كسی به شما بگويد كه مسيح به فلان جا آمده است، يا او اينجا يا آنجاست، باور نكنيد. 24چون از اين مسيح‌ها و پيغمبران دروغين زياد خواهند آمد و حتی معجزات حيرت‌انگيز نيز خواهند كرد، به طوری كه اگر ممكن بود حتی برگزيدگان خدا را هم گمراه می‌كردند. 25من از ابتدا اينها را گفتم تا مواظب باشيد.

26«پس اگر بيايند و به شما بگويند كه مسيح در بيابان دوباره ظهور كرده، به سخنشان اهميت ندهيد؛ و اگر بگويند نزد ما مخفی شده، باور نكنيد. 27چون آمدن من يعنی مسيح، مانند برق آسمان خواهد بود كه در يک لحظه از شرق تا غرب را روشن می‌سازد. 28هر جا لاشه‌ای باشد، لاشخورها نيز در آنجا جمع می‌شوند!

بازگشت مسيح در آخر زمان

29«پس از آن مصيبتها، خورشيد تيره و تار شده، ماه ديگر نور نخواهد داد. ستارگان فرو خواهند ريخت و نيروهايی كه زمين را نگاه داشته‌اند، به لرزه در خواهند آمد.

30«و سرانجام نشانهٔ آمدن من در آسمان ظاهر خواهد شد. آنگاه مردم در سراسر جهان عزا خواهند گرفت و تمام مردم دنيا مرا خواهند ديد كه در ميان ابرهای آسمان، با قدرت و شكوهی خيره كننده می‌آيم. 31و من فرشتگان خود را با صدای بلند شيپور خواهم فرستاد تا برگزيدگان مرا از گوشه و كنار زمين و آسمان گرد آورند.

32«حال از درخت انجير درس بگيريد. هر وقت شاخه‌های آن جوانه می‌زند و برگ می‌آورد، می‌فهميد كه تابستان بزودی فرا می‌رسد. 33همينطور نيز وقتی تمام اين نشانه‌ها را ببينيد، بدانيد كه پايان كار بسيار نزديک شده است.

34«مطمئن باشيد اين نسل خواهد ماند و همهٔ اينها را به چشم خود خواهد ديد.

35«آسمان و زمين از بين خواهد رفت، اما كلام من تا ابد باقی خواهد ماند. 36اما هيچكس نمی‌داند چه روزی و چه ساعتی دنيا به آخر خواهد رسيد، حتی فرشتگان هم نمی‌دانند، فرزند خدا نيز از آن بی‌خبر است. فقط پدرم خدا آن را می‌داند.

37‏-38«در آن زمان، مردم دنيا سرگرم عيش و نوش، مهمانی و عروسی خواهند بود، درست همانطور كه در زمان نوح قبل از آمدن طوفان بودند. 39در آن وقت كسی باور نمی‌كرد كه واقعاً طوفانی در كار باشد، تا آن كه طوفان آمد و همهٔ آنان را برد. آمدن من نيز چنين خواهد بود.

40«آنگاه از دو نفر كه در مزرعه با هم كار می‌كنند، يكی برده شده، ديگری خواهد ماند؛ 41و از دو زن كه خانه‌داری می‌كنند، يكی برده شده، ديگری خواهد ماند. 42پس آماده باشيد چون نمی‌دانيد خداوند شما چه روزی باز می‌گردد.

43«اگر صاحب خانه می‌دانست كه دزد در چه ساعتی می‌آيد، بيدار می‌ماند و نمی‌گذاشت دزد وارد خانه‌اش شود. 44به همان ترتيب، شما نيز برای آمدن ناگهانی من، هميشه آماده باشيد تا غافلگير نشويد.

45«آيا شما خدمتگزاران دانا و وفادار خداوند هستيد؟ آيا می‌توانيد از اهل خانهٔ من مواظبت كنيد و به ايماندارانم هر روز خوراک دهيد؟ 46خوشا به حال شما اگر وقتی باز می‌گردم، شما را در حال انجام وظيفه ببينم. 47من اختيار تمام دارايی خود را به چنين خدمتگزاران وظيفه شناس خواهم سپرد.

48«ولی اگر شما خدمتگزاران بی‌وفايی باشيد و بگوييد: خداوندمان به اين زودی نمی‌آيد، 49و به همقطارانتان ظلم كنيد و به عياشی با ميگساران بپردازيد، 50آنگاه در لحظه‌ای كه انتظار نداريد، خداوندتان خواهد آمد، 51و شما را به سختی تنبيه خواهد كرد و به سرنوشت رياكاران دچار خواهد ساخت و به جايی خواهد انداخت كه گريه و ناله و فشار دندان بر دندان باشد.

25

آماده و هشيار باشيد

1«وقايع ملكوت خدا شبيه ماجرای ده دختر جوانی است كه نديمه‌های عروس بودند. اين نديمه‌ها چراغهای خود را روشن كردند تا به پيشواز داماد بروند. 2‏-4پنج تن از اين نديمه‌ها كه عاقل بودند، در چراغهای خود روغن كافی ريختند تا ذخيره داشته باشند؛ اما پنج تن ديگر كه نادان بودند، روغن كافی نريختند.

5‏-6«چون آمدن داماد به طول انجاميد، نديمه‌ها را خواب در ربود. اما در نيمه‌های شب، در اثر سر و صدا از خواب پريدند: داماد می‌آيد! برخيزيد و به پيشوازش برويد!

7‏-8«نديمه‌ها فوراً برخاستند و چراغهای خود را آماده كردند. پنج دختری كه روغن كافی نياورده بودند، چون چراغهايشان خاموش می‌شد، از پنج دختر ديگر روغن خواستند.

9«ولی ايشان جواب دادند: اگر از روغن خود به شما بدهيم، برای خودمان كفايت نخواهد كرد. بهتر است برويد و برای خودتان بخريد.

10«ولی وقتی آنان رفته بودند، داماد از راه رسيد و كسانی كه آماده بودند، با او به جشن عروسی داخل شدند و در بسته شد.

11«كمی بعد، آن پنج دختر ديگر رسيدند و از پشت در فرياد زدند: آقا، در را باز كنيد!

12«اما جواب شنيدند: برويد! ديگر خيلی دير شده است!

13«پس شما بيدار بمانيد و آماده باشيد چون نمی‌دانيد در چه روز و ساعتی من باز می‌گردم.

در كار خداوند كوشا و وفادار باشيد

14«ملكوت آسمان را می‌توان با اين حكايت نيز تشريح كرد: مردی عزم سفر داشت. پس خدمتگزاران خود را خواست و به آنان سرمايه‌ای داد تا در غياب او، آن را به کار بيندازند.

15«به هر كدام به اندازهٔ توانايی‌اش داد: به اولی پنج كيسهٔ طلا، به دومی دو كيسهٔ طلا و به سومی يک كيسهٔ طلا. سپس عازم سفر شد. 16اولی كه پنج كيسهٔ طلا گرفته بود، بی‌درنگ مشغول خريد و فروش شد و طولی نكشيد كه پنج كيسهٔ طلای ديگر هم به دارايی او اضافه شد. 17دومی هم كه دو كيسه طلا داشت، همين كار را كرد و دو كيسه طلای ديگر نيز سود برد.

18«ولی سومی كه يک كيسهٔ طلا داشت، زمين را كند و پولش را زير سنگ مخفی كرد.

19«پس از مدتی طولانی، ارباب از سفر برگشت و خدمتگزاران خود را برای تصفيهٔ حساب فرا خواند.

20«شخصی كه پنج كيسه طلا گرفته بود، ده كيسهٔ طلا تحويل داد. 21ارباب به او گفت: آفرين، آفرين! حال كه در اين مبلغ كم درستكار بودی، مبلغ بيشتری به تو خواهم سپرد. بيا و در شادی من شريک شو.

22«سپس آن كه دو كيسه گرفته بود جلو آمد و گفت: آقا، شما دو كيسهٔ طلا داده بوديد؛ دو كيسهٔ ديگر هم سود آورده‌ام.

23«اربابش به او گفت: آفرين! تو خدمتگزار خوب و باوفايی هستی. چون در اين مبلغ كم، امانت خود را نشان دادی، حالا مبلغ بيشتری به تو می‌دهم. بيا و در شادی من شريک شو.

24‏-25«آنگاه آخری با يک كيسه جلو آمد و گفت: آقا، من می‌دانستم كه شما آنقدر مرد سختگيری هستيد كه حتی از زمينی كه چيزی در آن نكاشته‌ايد انتظار محصول داريد. پس، از ترسم پولتان را زير سنگ مخفی كردم تا مبادا از دست برود. بفرماييد اين هم پول شما.

26«ارباب جواب داد: ای آدم تنبل و بيهوده! اگر تو می‌دانستی كه من آنقدر سختگير هستم كه حتی از زمينی كه چيزی در آن نكاشته‌ام انتظار محصول دارم، 27پس چرا پولم را لااقل نزد صرافان نگذاشتی تا بهره‌اش را بگيرم؟ 28سپس اضافه كرد: پول اين مرد را بگيريد و به آن شخصی بدهيد كه ده كيسهٔ طلا دارد. 29چون كسی كه بتواند آنچه كه دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بيشتر داده می‌شود. ولی كسی كه كارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم كوچک باشد از دست خواهد داد. 30حالا اين خدمتگزار را كه به درد هيچ كاری نمی‌خورد، بگيريد و در تاريكی بيندازيد، تا در آنجا از شدت گريه، دندانهايش را بر هم بفشارد.

روز داوری

31«هنگامی كه من، مسيح موعود، باشكوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بيايم، آنگاه بر تخت باشكوه خود خواهم نشست. 32سپس تمام قومهای روی زمين در مقابل من خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم كرد، همانطور كه يک چوپان، گوسفندان را از بزها جدا می‌كند؛ 33گوسفندها را در طرف راستم قرار می‌دهم و بزها را در طرف چپم.

34«آنگاه به عنوان پادشاه، به كسانی كه در طرف راست منند خواهم گفت: بياييد ای عزيزان پدرم! بياييد تا شما را در بركات ملكوت خدا سهيم گردانم، بركاتی كه از آغاز آفرينش دنيا برای شما آماده شده بود. 35زيرا وقتی من گرسنه بودم، شما به من خوراک داديد؛ تشنه بودم، به من آب داديد؛ غريب بودم، مرا به خانهٔ‌تان برديد؛ 36برهنه بودم، به من لباس داديد؛ بيمار و زندانی بودم، به عيادتم آمديد.

37«نيكوكاران در پاسخ خواهند گفت: خداوندا، كی گرسنه بوديد تا به شما خوراک بدهيم؟ كی تشنه بوديد تا به شما آب بدهيم؟ 38كی غريب بوديد تا شما را به منزل ببريم يا برهنه بوديد تا لباس بپوشانيم؟ 39كی بيمار يا زندانی بوديد تا به ملاقات شما بياييم؟

40«آنگاه به ايشان خواهم گفت: وقتی اين خدمتها را به كوچكترين برادران من می‌كرديد، در واقع به من می‌نموديد.

41«سپس به كسانی كه در طرف چپ من قرار دارند، خواهم گفت: ای لعنت شدگان از اينجا برويد و به آتش ابدی داخل شويد كه برای شيطان و ارواح شيطانی آماده شده است. 42زيرا گرسنه بودم و شما به من خوراک نداديد؛ تشنه بودم و به من آب نداديد؛ 43غريب بودم و به من جا نداديد؛ برهنه بودم و مرا نپوشانيديد؛ بيمار و زندانی بودم و شما به ملاقاتم نيامديد.

44«جواب خواهند داد: خداوندا، كی شما گرسنه و تشنه يا غريب و برهنه يا بيمار و زندانی بوديد تا خدمتی به شما بكنيم؟

45«در جواب خواهم گفت: وقتی به كوچكترين برادران من كمک نكرديد، در واقع به من كمک نكرديد.

46«و اين اشخاص به كيفر ابدی می‌رسند، ولی نيكوكاران به زندگی جاويد خواهند پيوست.»

26

توطئه قتل عيسی

1‏-2چون عيسی سخنان خود را به پايان رساند، به شاگردانش گفت: «همانطور كه می‌دانيد، دو روز ديگر عيد پِسَح آغاز می‌شود. در اين عيد مرا دستگير كرده، بر صليب خواهند كشت.»

3در اين هنگام، روحانيون و مشايخ قوم در خانهٔ قيافا، كاهن اعظم، گرد آمدند، 4و با يكديگر مشورت كردند كه با چه حيله‌ای عيسی را دستگير كرده، بكشند؛ 5ولی تصميم گرفتند اين كار را به هنگام عيد نكنند تا آشوبی به راه نيفتد.

تدهين عيسی در بيت‌عنيا

6اما عيسی به بيت‌عنيا، به خانهٔ شمعون كه قبلاً جذامی بود، رفت. 7سر سفره، زنی با يک شيشه عطر گرانبها وارد شد و عطر را بر سر عيسی ريخت.

8‏-9شاگردانش وقتی اين عمل را ديدند، اوقاتشان تلخ شد و گفتند: «حيف از اين عطر كه تلف شد. او می‌توانست آن را به قيمت خوبی بفروشد و پولش را به فقرا بدهد.»

10عيسی كه می‌دانست به يكديگر چه می‌گويند، فرمود: «چرا از اين زن ايراد می‌گيريد؟ او خدمت بزرگی به من كرد. 11فقرا هميشه دور و بر شما هستند، ولی من هميشه با شما نمی‌باشم. 12اين زن در واقع با ريختن عطر روی من، بدن مرا برای دفن آماده كرد. 13باور كنيد در هر نقطهٔ جهان كه انجيل موعظه شود، خدمتی نيز كه اين زن به من كرد، ذكر خواهد شد.»

خيانت يهودا به عيسی

14آنگاه يهودا اسخريوطی كه يكی از دوازده شاگرد عيسی بود، نزد كاهنان اعظم رفت 15و گفت: «چقدر به من می‌دهيد تا عيسی را به شما تحويل دهم؟» آنان سی سكهٔ نقره به او دادند. 16از آن هنگام، او به دنبال فرصت مناسبی بود تا عيسی را به ايشان تسليم كند.

آخرين شام عيسی با شاگردان

17روز اول عيد كه طی آن همهٔ يهوديان نانهای غير فطير را از خانه‌های خود دور می‌كردند، فرا رسيد. شاگردان عيسی نزد او آمده، پرسيدند: «شام مخصوص عيد را كجا آماده كنيم و بخوريم؟»

18او در جواب گفت كه به شهر نزد فلان شخص رفته، بگويند: «استاد ما می‌گويد وقت من رسيده است، و من و شاگردانم در منزل شما شام مخصوص عيد را خواهيم خورد.» 19شاگردان اطاعت كردند و شام را در آنجا تدارک ديدند.

20‏-21شب، عيسی با دوازده شاگرد خود سر ميز نشست. هنگام خوردن شام او به ايشان گفت: «يكی از شما به من خيانت می‌كند.»

22همه از اين سخن غمگين شدند، و هر يک با اندوه زياد پرسيدند: «آيا من اين كار را خواهم كرد؟»

23او جواب داد: «آنكه دستش را اول با دست من به سوی بشقاب دراز كرد، همان كسی است كه به من خيانت می‌كند. 24البته من بايد مطابق پيشگويی‌ها رحلت كنم، اما وای به حال كسی كه مرا به مرگ تسليم كند. بهتر بود كه اصلاً اين شخص به دنیا نمی‌آمد.»

25يهودا نيز كه بعداً به او خيانت كرد، از او پرسيد: «استاد، آيا آن شخص منم؟» عيسی جواب داد: «بلی، خودت گفتی!»

26وقتی شام می‌خوردند، عيسی يک تكه نان برداشت و شكر نمود؛ سپس آن را تكه‌تكه كرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگيريد بخوريد، اين بدن من است.» 27پس از آن، جام را برداشت و شكر كرد، و به آنها داده، فرمود: «هر يک از شما از اين جام بنوشيد. 28چون اين خون من است كه با آن، اين پيمان جديد را مهر می‌كنم. خون من ريخته می‌شود تا گناهان بسياری بخشيده شود. 29اين سخن مرا فراموش نكنيد: من ديگر از اين محصول انگور نخواهم نوشيد تا روزی كه آن را تازه با شما در ملكوت پدرم بنوشم.»

30پس از آن، سرود مخصوص عيد را خواندند و به سوی كوه زيتون رفتند.

عيسی انکار پطرس را پيشگويی می‌کند

31آنگاه عيسی به ايشان فرمود: «امشب همهٔ شما مرا تنها می‌گذاريد. چون در كتاب آسمانی نوشته شده كه خدا چوپان را می‌زند و گوسفندان گله پراكنده می‌شوند. 32ولی پس از آن كه زنده شدم، به جليل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم ديد.»

33پطرس گفت: «اگر همه، شما را تنها بگذارند، من از كنار شما دور نخواهم شد.» 34عيسی به او فرمود: «باور كن كه همين امشب، پيش از آنكه خروس بخواند، تو سه بار مرا انكار كرده، خواهی گفت كه مرا نمی‌شناسی!»

35ولی پطرس گفت: «حتی اگر لازم باشد، با شما خواهم مرد، ولی هرگز شما را انكار نخواهم كرد!» بقيه شاگردان نيز چنين گفتند.

آخرين دعا در باغ جتسيمانی

36پس عيسی ايشان را به بيشه‌ای آورد كه آن را جتسيمانی می‌ناميدند. او به ايشان فرمود: «بنشينيد و منتظر باشيد تا من كمی دورتر رفته، دعا كنم.» 37پطرس و دو پسر زبدی يعنی يعقوب و يوحنا را نيز با خود برد. در حالی که غم و اندوه تمام وجود او را فرا گرفته بود، 38رو به ايشان كرد و فرمود: «من از شدت حزن و غم، در آستانهٔ مرگ می‌باشم. شما اينجا بمانيد و با من بيدار باشيد.»

39سپس كمی دورتر رفت و بر زمين افتاد و چنين دعا كرد: «پدر، اگر ممكن است، اين جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار؛ اما نه به خواهش من بلكه به خواست تو.»

40آنگاه نزد آن سه شاگرد برگشت و ديد كه در خوابند. گفت: «پطرس نتوانستی حتی يک ساعت با من بيدار بمانی؟ 41بيدار بمانيد و دعا كنيد تا وسوسه بر شما غلبه نكند. روح انسان می‌خواهد آنچه درست است انجام دهد، اما طبع بشری او ضعيف است.»

42باز ايشان را گذاشت و رفت و چنين دعا كرد: «پدر، اگر ممكن نيست اين جام از مقابل من برداشته شود، پس آن را می‌نوشم. آنچه خواست توست بشود.»

43باز برگشت و ديد كه در خوابند، چون پلكهای ايشان سنگين شده بود. 44پس برای بار سوم رفت و همان دعا را كرد.

45سپس، نزد شاگردان بازگشت و گفت: «حالا ديگر بخوابيد و استراحت كنيد… اما نه، حالا زمان آن است كه در چنگ بدكاران گرفتار شوم. 46برخيزيد و برويم. نگاه كنيد، اين هم شاگرد خائن من!»

دستگيری و محاكمهٔ عيسی

47سخن عيسی هنوز به پايان نرسيده بود كه يهودا، از راه رسيد. همراه او عده‌ای با شمشير و چوب و چماق نيز آمده بودند. آنان از سوی سران قوم يهود فرستاده شده بودند. 48شاگرد خائن به همراهان خود گفته بود: «هر كه را ببوسم، همان است؛ او را بگيريد.» 49پس يهودا مستقيم به سوی عيسی رفت و گفت: «سلام استاد!» و صورت استاد خود را بوسيد.

50عيسی گفت: «دوست من، كار خود را زودتر انجام بده!» پس آن عده جلو رفتند و عيسی را گرفتند.

51در اين لحظه يكی از همراهان عيسی شمشير خود را كشيد و با يک ضربه، گوش غلام كاهن اعظم را بريد.

52عيسی به او فرمود: «شمشيرت را غلاف كن. هر كه شمشير بكشد، با شمشير نيز كشته خواهد شد. 53مگر نمی‌دانی كه من می‌توانم از پدرم درخواست كنم تا در يک لحظه، هزاران فرشته به كمک ما بفرستد؟ 54ولی اگر چنين كنم، پيشگويی‌های كتاب آسمانی دربارهٔ من چگونه جامهٔ عمل خواهند پوشيد؟»

55آنگاه رو به آن عده كرد و گفت: «مگر من دزد فراری هستم كه با چوب و چماق و شمشير به سراغم آمده‌ايد؟ من هر روز در برابر چشمانتان در خانهٔ خدا بودم و به مردم تعليم می‌دادم؛ چرا در آنجا مرا نگرفتيد؟ 56بلی، می‌بايست اينطور می‌شد، چون تمام اين وقايع را انبیا در كتاب آسمانی پيشگويی كرده‌اند.»

در اين گيرودار، تمام شاگردان، او را تنها گذاشته، فرار كردند.

عيسی در برابر شورای يهود

57پس آن گروه، عيسی را به خانهٔ قيافا، كاهن اعظم بردند. در آنجا تمام سران يهود جمع بودند. 58در ضمن، پطرس هم از دور به دنبال عيسی می‌آمد تا وارد حياط خانهٔ كاهن اعظم شد و كنار سربازان نشست تا ببيند بر سر عيسی چه می‌آيد.

59كاهنان اعظم، و در واقع، تمام اعضای شورای عالی يهود جمع شده بودند و به دنبال شاهدانی می‌گشتند كه به دروغ به عيسی تهمت بزنند، تا بتوانند به مرگ محكومش كنند. 60‏-61ولی با اين كه چند نفر را يافتند و آنان نيز شهادت دروغ دادند، ولی سخنان ايشان با هم يكی نبود.

سرانجام دو نفر را پيدا كردند كه می‌گفتند: «اين مرد می‌گفت من می‌توانم خانهٔ خدا را خراب كنم، و آن را ظرف سه روز باز بنا نمايم.»

62آنگاه كاهن اعظم برخاست و به عيسی گفت: «خوب، چه می‌گويی؟ آيا آنچه می‌گويند صحت دارد؟» 63ولی عيسی خاموش ماند.

كاهن اعظم به او گفت: «به نام خدای زنده از تو می‌خواهم جواب بدهی. آيا تو مسيح، فرزند خدا هستی يا نه؟»

64عيسی جواب داد: «بلی، هستم؛ و يک روز مرا خواهيد ديد كه در دست راست خدا نشسته‌ام و بر ابرهای آسمان به زمين باز می‌گردم.»

65‏-66ناگهان كاهن اعظم لباس خود را دريد و فرياد زد: «كفر گفت! كفر گفت! ديگر چه احتياجی به شاهد داريم؟ همه شنيديد چه گفت! چه رأی می‌دهيد؟»

همه فرياد زدند: «بايد بميرد!»

67آنگاه به صورتش آب دهان انداخته، او را زدند. بعضی نيز به او سيلی زده، 68با ريشخند می‌گفتند: «ای مسيح تو كه پيغمبری، بگو ببينم چه كسی تو را زد؟»

پطرس عيسی را انکار می‌کند

69اما پطرس هنوز در حياط نشسته بود كه يكی از كنيزان كاهن اعظم نزد او آمد و گفت: «به گمانم تو نيز همراه با عيسای جليلی بودی!»

70ولی پطرس در حضور همه منكر شد و گفت: «من اصلاً از گفته‌هايت سر در نمی‌آورم!»

71اندكی بعد، در كنار در، كنيز ديگری به او برخورد و به آنانی كه در آنجا بودند گفت: «اين مرد نيز با عيسای ناصری بود.»

72پطرس دوباره انكار كرد، و حتی اين بار قسم خورده، گفت: «من اصلاً اين مرد را نمی‌شناسم.»

73ولی كمی بعد، كسانی كه آنجا ايستاده بودند پيش پطرس آمده، به او گفتند: «تو حتماً يكی از شاگردان او هستی، چون لهجه‌ات جليلی است!»

74پطرس اين بار شروع كرد به لعنت كردن و قسم خوردن و گفت: «من اصلاً اين مرد را نمی‌شناسم.»

درست در همين هنگام خروس بانگ زد، 75و پطرس گفتهٔ عيسی را به خاطر آورد كه گفته بود: «پيش از اينكه خروس بخواند، تو سه بار مرا انكار خواهی كرد.» پس بيرون رفت و زارزار گريست.

27

عيسی جانش را برای نجات مردم فدا می‌كند

1چون صبح شد، كاهنان اعظم و سران قوم، با يكديگر مشورت كردند تا راهی بيابند كه عيسی را به دست مقامات رومی بسپارند تا كشته شود. 2پس عيسی را دست بسته به پيلاطوس، فرماندار رومی، تحويل دادند.

3اما يهودای خائن، وقتی ديد كه عيسی به مرگ محكوم شده است، از كار خود پشيمان شد و سی سكه نقره‌ای را كه گرفته بود، نزد كاهنان اعظم و سران قوم آورد تا به ايشان بازگرداند.

4او به آنان گفت: «من گناه كرده‌ام چون باعث محكوميت مرد بی‌گناهی شده‌ام.»

آنان جواب دادند: «به ما چه؟ خودت خواستی!»

5پس او سكه‌ها را در خانهٔ خدا ريخت و بيرون رفت و خود را با طناب خفه كرد. 6كاهنان اعظم سكه‌ها را از روی زمين جمع كردند و گفتند: «شريعت ما اجازه نمی‌دهد پولی را كه برای قتل پرداخت شده، در بيت‌المال خانهٔ خدا بگذاريم.»

7بنابراين، پس از بحث و مشورت، قرار بر اين شد كه با آن پول قطعه زمينی را بخرند كه كوزه‌گرها از خاكش استفاده می‌كردند، و از آن زمين به عنوان قبرستان خارجی‌هايی استفاده كنند كه در اورشليم فوت می‌شدند. 8به همين، دليل آن قبرستان تا به امروز نيز به «زمين خون» معروف است. 9اين واقعه، پيشگويی ارميای نبی را به انجام رساند كه فرموده بود: «آنها سی سكه نقره يعنی قيمتی را كه مردم اسرائيل برای او تعيين كرده بودند برداشتند، 10و از كوزه‌گرها زمينی خريدند همانطور كه خداوند به من فرموده بود.»

محاکمه عيسی در برابر پيلاطوس

11در اين هنگام، عيسی را به حضور پيلاطوس، فرماندار رومی آوردند. فرماندار از او پرسيد: «آيا تو همان مسيح موعود هستی؟»

عيسی جواب داد: «همينطور است كه می‌گويی.»

12آنگاه كاهنان اعظم و سران قوم يهود اتهامات متعددی بر او وارد ساختند، اما او هيچ جواب نداد.

13پس پيلاطوس به او گفت: «نمی‌شنوی چه می‌گويند؟»

14اما عيسی همچنان خاموش بود، به طوری كه سكوت او فرماندار را نيز به تعجب واداشت.

15و رسم فرماندار اين بود كه هر سال در عيد پِسَح، يک زندانی را به خواست مردم آزاد كند. 16در آن سال، زندانی مشهوری به اسم باراباس در زندان بود. 17وقتی مردم آن روز صبح اجتماع كردند، پيلاطوس به ايشان گفت: «كدام يک از اين دو نفر را می‌خواهيد برايتان آزاد كنم: باراباس يا عيسی را كه مسيح شماست؟» 18چون خوب می‌دانست كه سران قوم يهود عيسی را از روی حسادت، به خاطر محبوبيتش در ميان مردم دستگير كرده بودند.

19در همان هنگام كه پيلاطوس جلسه دادگاه را اداره می‌كرد، همسرش برای او پيغامی فرستاده، گفت: «با اين مرد بی‌گناه كاری نداشته باش، چون ديشب به خاطر او خوابهای وحشتناک ديده‌ام.»

20كاهنان اعظم و مقامات قوم يهود از اين فرصت استفاده كردند و مردم را واداشتند كه از پيلاطوس آزادی باراباس و اعدام عيسی را بخواهند. 21پس فرماندار دوباره پرسيد: «كدام يک از اين دو نفر را می‌خواهيد برايتان آزاد كنم؟» مردم فرياد زدند: «باراباس را!»

22پيلاطوس پرسيد: «پس با عيسی كه مسيح شماست، چه كنم؟»

مردم يک صدا فرياد زدند: «مصلوبش كن!»

23پيلاطوس پرسيد: «چرا؟ مگر چه گناهی كرده است؟»

ولی باز فرياد زدند: «اعدامش كن! اعدامش كن!»

24وقتی پيلاطوس ديد كه ديگر فايده‌ای ندارد، و حتی ممكن است شورشی به پا شود، دستور داد كاسهٔ آبی حاضر كنند، و در مقابل چشمان مردم دستهای خود را شست و گفت: «من از خون اين مرد، بری هستم؛ هر اتفاقی بيفتد شما مسئوليد!»

25جمعيت فرياد زدند: «خونش به گردن ما و فرزندان ما باشد!»

26پس پيلاطوس، باراباس را برای ايشان آزاد كرد. سپس به سربازان دستور داد عيسی را شلاق بزنند و بعد او را بر روی صليب اعدام كنند.

سربازان عيسی را ريشخند می‌کنند

27سربازان ابتدا عيسی را به حياط كاخ فرماندار بردند و تمام سربازان ديگر را به دور او جمع كردند. 28سپس، لباس او را درآوردند و شنل ارغوانی رنگی بر دوش او انداختند، 29و تاجی از خارهای بلند درست كردند و بر سرش گذاشتند، و يک چوب، به نشانهٔ عصای سلطنت، به دست راست او دادند و پيش او تعظيم می‌كردند و با ريشخند می‌گفتند: «درود بر پادشاه يهود!» 30پس از آن، به صورتش آب دهان انداختند و چوب را از دستش گرفته، بر سرش زدند.

31پس از اينكه از مسخره كردن او خسته شدند، شنل را از دوشش برداشته، لباس خودش را به او پوشانيدند، و او را بردند تا اعدام كنند.

عيسی را مصلوب می‌کنند

32در راه به مردی از اهالی قيروان واقع در شمال آفريقا برخوردند كه اسمش شمعون بود. او را وادار كردند صليب عيسی را دنبال او ببرد. 33وقتی به محلی به نام «جُلجُتا» (به معنی «جمجمهٔ سر») رسيدند، 34سربازان به او شرابی مخلوط به مواد مخدر دادند تا درد را احساس نكند؛ اما وقتی آن را چشيد، نخواست بنوشد.

35سربازان، پس از مصلوب كردن او، بر سر تقسيم لباسهايش قرعه انداختند. 36سپس همانجا در اطراف صليب به تماشای جان دادن او نشستند. 37اين نوشته را نيز بالای سر او بر صليب نصب كردند: «اين است عيسی، پادشاه يهود.»

38همان صبح دو دزد را نيز در دو طرف او دار زدند. 39‏-40هر کس از آنجا رد می‌شد، سرش را تكان می‌داد و با ريشخند می‌گفت: «تو كه می‌خواستی خانهٔ خدا را خراب كنی و در عرض سه روز باز بسازی! اگر واقعاً فرزند خدايی، از صليب پايين بيا و خود را نجات بده.»

41‏-43كاهنان اعظم و سران قوم نيز او را مسخره كرده، می‌گفتند: «ديگران را نجات می‌داد ولی نمی‌تواند خود را نجات دهد! تو كه ادعا می‌كردی پادشاه يهود هستی، چرا از صليب پايين نمی‌آيی تا به تو ايمان آوريم؟ تو كه می‌گفتی به خدا توكل داری و فرزند او هستی! اگر خدا تو را دوست دارد چرا نجاتت نمی‌دهد؟»

44حتی آن دو دزد هم به او دشنام می‌دادند.

عيسی جان می‌سپارد

45آن روز، از ظهر تا سه بعد از ظهر، تمام دنيا تاريک شد.

46نزديک به ساعت سه، عيسی فرياد زده، گفت: «ايلی ايلی لَما سَبَقتَنی»، يعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته‌ای؟»

47بعضی كه آنجا ايستاده بودند، تصور كردند كه الياس نبی را صدا می‌زند. 48يكی از آنان دويد و ظرفی از شراب ترشيده را بر سر يک چوب گذاشت و نزديک دهان او برد تا بنوشد. 49ولی ديگران گفتند: «كاری نداشته باش! بگذار ببينيم آيا الياس می‌آيد او را نجات دهد يا نه؟»

50آنگاه عيسی فرياد بلند ديگری برآورد و جان سپرد. 51در آن لحظه، ناگهان پردهٔ خانهٔ خدا كه در مقابل مقدسترین جايگاه قرار داشت، از سر تا پا دو پاره شد و چنان زمين لرزه‌ای رخ داد كه سنگها شكافته، 52و قبرها باز شدند و بسياری از مقدسين خدا كه مرده بودند، زنده شدند؛ 53و پس از زنده شدن عيسی، از قبرستان به اورشليم رفتند و بسياری ايشان را ديدند.

54سربازانی كه در پای صليب عيسی بودند، با فرماندهٔ خود، از اين زمين لرزه و رويدادها وحشت كردند و گفتند: «حتماً اين مرد فرزند خدا بود.»

55عده‌ای از زنان كه عيسی را خدمت می‌كردند و به دنبال او از جليل آمده بودند، در آنجا حضور داشتند و از دور ناظر واقعه بودند. 56در بين ايشان مريم مجدليه، مريم مادر يعقوب و يوسف، و مادر يعقوب و يوحنا پسران زبدی ديده می‌شدند.

خاکسپاری جسد عيسی

57هنگام غروب، مردی ثروتمند به نام يوسف كه اهل رامه و يكی از پيروان عيسی بود، 58به حضور پيلاطوس رفت و از او جسد عيسی را خواست. پيلاطوس دستور داد جسد را در اختيار او قرار دهند. 59يوسف جسد را گرفت و در كتان پاكی پيچيد، 60و در مقبره‌ای كه به تازگی برای خود از سنگ تراشيده بود، جای داد. سپس سنگی بزرگ در مقابل قبر قرار داد و رفت. 61مريم مجدليه و آن مريم ديگر، هر دو آنجا بودند و نگاه می‌كردند.

نگهبانان قبر عيسی

62روز بعد، پس از مراسم اولين روز پِسَح، كاهنان اعظم و فريسيان نزد پيلاطوس رفتند 63و گفتند: «قربان، به ياد داريم كه آن فريبكار وقتی زنده بود، يک بار گفت: ”من پس از سه روز زنده می‌شوم.“ 64پس خواهش می‌كنيم دستور فرماييد قبر را تا سه روز زير نظر داشته باشند، تا شاگردانش نتوانند بيايند و جسد او را بدزدند و ادعا كنند كه او زنده شده است! اگر موفق به اين كار شوند، وضع بدتر از اول می‌شود.»

65پيلاطوس گفت: «چرا از محافظين خانهٔ خدا استفاده نمی‌كنيد؟ آنان خوب می‌توانند از قبر محافظت كنند.»

66پس رفتند و سنگ در قبر را مهر كردند و نگهبانان گماشتند تا كسی به قبر نزديک نشود.

28

عيسی زنده می‌شود

1شنبه به هر حال گذشت. يكشنبه صبح زود، مريم مجدليه و آن مريم ديگر به سر قبر رفتند.

2ناگهان زمين لرزهٔ شديدی رخ داد، زيرا يكی از فرشتگان خداوند از آسمان پايين آمده، به سوی سنگ قبر رفت و آن را به كناری افكند و بر آن نشست. 3صورت فرشته می‌درخشيد و لباسش مثل برف سفيد بود. 4نگهبانان با ديدن او به شدت ترسيده، لرزان شدند و همچون مرده، بی‌حركت بر زمين افتادند.

5فرشته به زنان گفت: «نترسيد! می‌دانم به دنبال عيسای مصلوب می‌گرديد؛ 6او اينجا نيست! همانطور كه خودش گفته بود، زنده شده است. جلو بياييد و جايی كه جسد او را گذاشته بودند، به چشم خود ببينيد. 7و حالا زود رفته، به شاگردانش بگوييد كه او زنده شده است و به جليل می‌رود تا ايشان را در آنجا ببيند. فراموش نكنيد اين پيغام را به آنان برسانيد.»

8زنان با عجله از قبر خارج شدند و در حالی که هم می‌ترسيدند و هم بسيار خوشحال بودند، فوری به سراغ شاگردان رفتند تا پيغام فرشته را به ايشان بدهند. 9در همان حال كه می‌دويدند، ناگهان عيسی را در مقابل خود ديدند!

او گفت: «سلام!» زنها به پايهای او افتادند و او را پرستش كردند.

10عيسی به ايشان فرمود: «نترسيد! برويد به برادران من بگوييد كه هر چه زودتر به جليل بروند تا مرا در آنجا ببينند.»

گزارش نگهبانان

11زنان هنوز به شهر نرسيده بودند، كه چند نگهبان از سر قبر، خود را به شهر رساندند و به كاهنان اعظم جريان را گفتند.

12‏-13تمام سران قوم يهود جمع شدند و تصميم گرفتند به نگهبانان پول زياد بدهند تا بگويند وقتی كه در خواب بودند، شاگردان عيسی جسد او را شبانه دزديدند. 14در ضمن، به نگهبانان گفتند: «اگر اين موضوع به گوش فرماندار برسد، ما جوابش را خواهيم داد تا مشكلی برای شما ايجاد نشود.»

15نگهبانان رشوه را گرفتند و خبر دروغ را شايع كردند، به طوری كه هنوز هم كه هنوز است يهوديان اين قصه را باور می‌كنند.

فرمان بزرگ عيسی

16پس يازده شاگرد عيسی به جليل رفتند و بر كوهی كه عيسی گفته بود، گرد آمدند. 17وقتی عيسی را در آنجا ديدند، او را پرستش كردند، ولی بعضی از ايشان شک داشتند كه او همان عيسی باشد.

18آنگاه عيسی جلو آمد و به ايشان فرمود: «تمام اختيارات آسمان و زمين به من داده شده است. 19پس برويد و تمام قومها را شاگرد من سازيد و ايشان را به اسم پدر و پسر و روح‌القدس غسل تعميد دهيد؛ 20و به ايشان تعليم دهيد كه تمام دستوراتی را كه به شما داده‌ام، اطاعت كنند. مطمئن باشيد هر جا كه برويد، حتی دورترين نقطه دنيا باشد، من هميشه همراه شما هستم!»