يونس
مقدمه
يونس نبی از جانب خداوند مأموريت میيابد تا به نينوا، پايتخت آشور برود و مردم آنجا را به سوی خداوند هدايت كند. اما يونس از اين كار سر باز میزند، زيرا اهالی آنجا دشمنان اسرائيل بودند و آرزوی يونس اين بود كه خدا آنان را مجازات كند. بنابراين، به جای رفتن به نينوا، يونس راهی ترشيش میشود. اما در طی سفر دريايی، خداوند حوادثی پيش میآورد كه يونس مجبور میشود فرمان خداوند را اجرا كند و به نينوا برود.
مردم نينوا در اثر شنيدن كلام خدا از يونس نبی، از گناهان خود توبه میكنند و به سوی خداوند بازگشت مینمايند. يونس از اين نتيجهٔ كار ناراحت میشود و به خدا شكايت میكند. خداوند به يونس ياد میدهد كه برای مردمی كه او آفريده ارزش قائل شود، زيرا او تبعيضی برای مردم قائل نيست. كتاب يونس در ضمن به ما میآموزد كه فرار از حضور خداوند كار بینتيجهای است؛ بهتر آنست كه خواست او را در زندگی خود انجام دهيم.
1فرار يونس از حضور خداوند
1خداوند اين پيغام را برای يونس پسر اميتای فرستاد:
2«به شهر بزرگ نينوا برو و به اهالی آنجا بگو كه خداوند میفرمايد: شرارت شما از نظر من مخفی نيست و من بزودی شما را نابود خواهم كرد.»
3ولی يونس كه نمیخواست به نينوا برود تصميم گرفت از حضور خداوند به ترشيش فرار كند. او به بندر يافا رفت و در آنجا كشتیای ديد كه عازم ترشيش بود. يونس كرايه خود را پرداخت و سوار كشتی شد.
4اما همين كه كشتی از ساحل دور شد، ناگهان خداوند باد شديدی وزانيد و دريا را متلاطم ساخت به طوری كه نزديک بود كشتی غرق شود. 5ملوانان از ترس جان خود، هر كدام از خدای خود كمک طلبيدند. آنها بارها را به دريا ريختند تا كشتی سبک شود. در تمام اين مدت، يونس با خيال راحت در انبار كشتی خوابيده بود!
6ناخدای كشتی نزد او رفت و فرياد زد: «چرا در اين موقعيت خطرناک بیخيال خوابيدهای؟ برخيز و نزد خدای خود فرياد برآور تا شايد به ما رحم كرده، ما را نجات دهد!»
7آنگاه كاركنان كشتی تصميم گرفتند قرعه بيندازند تا ببينند كدام يک از آنها خدايان را به خشم آورده و باعث اين طوفان وحشتناک شده است. قرعه به نام يونس افتاد.
8آنها از او پرسيدند: «به ما بگو به چه علت اين بلا بر ما عارض شده است؟ تو كيستی؟ كارت چيست؟ اهل كجايی؟ از چه قومی هستی؟»
9-10يونس گفت: «من عبرانی هستم و خداوند، خدای آسمان را كه زمين و دريا را آفريد میپرستم.» سپس به ايشان گفت كه از حضور خداوند فرار كرده است. آنها وقتی اين را شنيدند بسيار ترسيدند و گفتند: «چرا اين كار را كردی؟»
11تلاطم دريا هر لحظه زيادتر میشد، پس به او گفتند: «با تو چه كنيم تا طوفان آرام شود؟»
12يونس گفت: «مرا به دريا بيندازيد و دريا دوباره آرام میشود؛ چون میدانم اين طوفان وحشتناک به سبب من دامنگير شما شده است.»
13ملوانان كوشش كردند كشتی را به ساحل برسانند، ولی موفق نشدند. طوفان شديدتر از آن بود كه بتوان با آن دست و پنجه نرم كرد! 14پس آنها به رسم خودشان نزد خداوند، خدای يونس دعا كرده، گفتند: «ای خداوند، ما را برای مرگ اين شخص هلاک نكن و ما را مسئول مرگ او ندان؛ زيرا همهٔ اينها خواست تو بوده است.»
15آنگاه يونس را برداشته، او را به دريای خروشان انداختند و طوفان قطع شد!
16آنها از خداوند ترسيدند و قربانی تقديم او نمودند و نذرها كردند.
17همان موقع خداوند ماهی بزرگی فرستاد و ماهی يونس را بلعيد و يونس سه روز و سه شب در شكم ماهی ماند.
2دعای يونس
1آنگاه يونس از شكم ماهی نزد خداوند، خدای خود دعا كرده گفت:
2«به هنگام سختی، خداوند را خواندم و او مرا اجابت فرمود. از عالم مرگ فرياد برآوردم و تو ای خداوند، به داد من رسيدی! 3مرا به اعماق دريا انداختی. در سيلابها غرق شدم و امواج خروشانت مرا پوشانيد. 4به خود گفتم كه مرا از نظر خود دور انداختهای و ديگر نمیتوانم خانهٔ مقدست را ببينم.
5«در امواج دريا فرو رفتم. مرگ بسيار نزديک بود. آبها مرا احاطه كردند و علفهای دريا دور سرم پيچيدند. 6تا عمق كوهها فرو رفتم. درهای زندگی به رويم بسته شد و در ديار مرگ زندانی شدم. ولی ای خداوند، خدای من، تو مرا از چنگال مرگ رهانيدی!
7«وقتی كه تمام اميد خود را از دست داده بودم، بار ديگر تو را ای خداوند به ياد آوردم و دعای قلب من در خانهٔ مقدست به حضور تو رسيد.
8«كسانی كه بتهای باطل را میپرستند از پيروی تو برگشتهاند، 9ولی من با سرودهای تشكر برای تو قربانی خواهم كرد و نذر خود را به تو ادا خواهم نمود. نجات فقط از جانب خداوند است.»
10آنگاه خداوند به ماهی امر فرمود كه يونس را از دهان خود به ساحل بيفکند و ماهی چنين كرد.
3يونس در نينوا
1آنگاه خداوند بار ديگر به يونس فرمود: 2«به شهر بزرگ نينوا برو و همانطور كه به تو گفتم، به آنها هشدار بده كه سرنوشت شومی در انتظار آنهاست!»
3يونس اطاعت كرده، به نينوا رفت. نينوا شهر بسيار بزرگی بود به طوری كه سه روز طول میكشيد تا كسی سراسر آن را بپيمايد. 4يونس وارد شهر شد و پس از طی يک روز راه شروع به موعظه كرده، گفت: «بعد از چهل روز نينوا ويران خواهد شد!» 5اهالی شهر حرفهايش را باور كرده، به همه اعلان كردند كه روزه بگيرند؛ و همه، از بزرگ تا كوچک، پلاس پوشيدند.
6هنگامی كه پادشاه نينوا شنيد كه يونس چه گفته است از تخت خود پايين آمده، لباس شاهانه را از تن درآورد و پلاس پوشيده، در خاكستر نشست. 7پادشاه و بزرگان دربار او اين پيغام را به سراسر شهر فرستادند: «نه مردم و نه حيوانات، هيچكدام نبايد چيزی بخورند و حتی آب بنوشند. 8همهٔ مردم بايد پلاس پوشيده، به درگاه خداوند التماس كنند و از راههای بد خود بازگشت نموده، از اعمال زشت خود دست بكشند. 9كسی چه میداند، شايد خداوند از خشم خود برگردد و بر ما ترحم كرده، ما را از بين نبرد.»
10وقتی خدا ديد آنها از راههای بد خود دست كشيدهاند بر آنها ترحم كرده، بلايی را كه گفته بود بر ايشان نفرستاد.
4سنگدلی يونس و رحمت خداوند
1اما يونس از اين موضوع ناراحت و خشمگين شد. 2او نزد خداوند دعا كرد و گفت: «خداوندا، وقتی در مملكت خود بودم و تو به من گفتی به اينجا بيايم، میدانستم كه تو از تصميم خود منصرف خواهی شد، زيرا تو خدايی مهربان و بخشنده هستی و دير غضبناک میشوی و بسيار احسان میكنی. برای همين بود كه خواستم به ترشيش فرار كنم.
3«خداوندا، اينک جانم را بگير، زيرا برای من مردن بهتر از زنده ماندن است.»
4آنگاه خداوند به وی فرمود: «آيا درست است كه از اين بابت عصبانی شوی؟»
5يونس از شهر خارج شده، به طرف شرق رفت. در خارج از شهر برای خود سايبانی ساخته، زير سايهٔ آن منتظر نشست تا ببيند بر سر شهر چه میآيد. 6آنگاه خداوند به سرعت گياهی رويانيد و برگهای پهن آن را بر سر يونس گسترانيد تا بر او سايه بيندازد و به او راحتی ببخشد. يونس از سايهٔ گياه بسيار شاد شد. 7اما صبح روز بعد خدا كرمی بوجود آورد و كرم ساقهٔ گياه را خورد و گياه خشک شد. 8وقتی كه آفتاب برآمد و هوا گرم شد، خداوند بادی سوزان از جانب شرق بر يونس وزانيد و آفتاب چنان بر سر او تابيد كه بیتاب شده، آرزوی مرگ كرد و گفت: «برای من مردن بهتر از زنده ماندن است.»
9آنگاه خداوند به يونس فرمود: «آيا از خشک شدن گياه بايد عصبانی شوی؟»
يونس گفت: «بلی، بايد تا به حد مرگ هم عصبانی شوم.»
10خداوند فرمود: «برای گياهی كه در يک شب به وجود آمد و در يک شب از بين رفت دلت سوخت، با آنكه برايش هيچ زحمتی نكشيده بودی؛ 11پس آيا دل من برای شهر بزرگ نينوا نسوزد كه در آن بيش از صد و بيست هزار بچهٔ معصوم و بیگناه، و نيز حيوانات بسيار وجود دارد؟»