ايوب
مقدمه
كتاب ايوب از رنج سخن میگويد. هر كس در زندگی خود با اوضاعی روبرو میشود كه از خود میپرسد: «چرا انسان خوب بايد رنج بكشد؟»
كتاب ايوب دليل وجود رنج را نشان نمیدهد، اما به ما میگويد كه ديدگاه و احساس درست و نادرست در مورد مسئلهٔ رنج و مفهوم زندگی چيست.
ايوب مردی است بسيار حكيم، ثروتمند و نيكوكار كه ناگهان مصيبت دامنگيرش میشود. ده فرزندش را در يک طوفان سهمگين از دست میدهد؛ ثروتش به کلی از بين میرود و خود به مرضی جانكاه مبتلا میگردد. سه نفر از دوستانش به عيادت او میآيند و میكوشند برای ايوب توضيح دهند كه چرا او به چنين مصيبتی دچار شده است. آنها به ايوب میگويند او به دليل گناهانش به اين روز افتاده است و در واقع خدا او را بدين وسيله مجازات میكند.
ايوب اصرار میورزد كه چنين نيست، اما كسی سخن او را باور نمیكند. ايوب بسيار دلآزرده و خشمگين میشود، اما همچنان بر اين اعتقاد است كه خداوند او را فراموش نكرده، هر چند دليل رنج و مصيبت خود را نمیتواند درک كند.
سرانجام، خداوند از داخل يک گردباد با ايوب سخن میگويد و به او يادآوری میكند كه انسان هرگز قادر به درک عظمت خداوند نيست. پس از شنيدن سخنان خداوند، ايوب میگويد: «پيش از اين گوش من دربارهٔ تو چيزهايی شنيده بود، ولی اكنون چشم من تو را میبيند! از اين جهت از خود بيزار شده در خاک و خاكستر توبه میكنم.» ايوب به اين حقيقت پی میبرد كه اعتمادی كه او به خداوند دارد نبايد وابسته به رويدادهايی باشد كه برای او رخ میدهد.
خداوند ثروت ايوب را به دو برابر ثروت قبلیاش میرساند و به او ده فرزند ديگر میبخشد.
از كتاب ايوب میتوان اين حقيقت را مشاهده كرد كه آنچه در زندگی ما اتفاق میافتد خارج از اقتدار خداوند نيست. قدرت و اختيارات شيطان محدود به اجازهای است كه خداوند به او میدهد. هنگامی كه خداوند اجازه میدهد رنج و مصيبت دامنگير كسی شود، او راههايی را نيز فراهم میسازد تا در آخر، آن شخص را كامياب سازد. كافی است به خداوند اعتماد كنيم و از او بخواهيم ما را تقويت كند و تسلی بخشد. سختيهای زندگی به ما كمک میكند بفهميم خداوند چقدر نيک و مهربان است.
1ايوب و خانوادهاش
1در سرزمين عوص مردی زندگی میكرد به نام ايوب. او مردی بود درستكار و خداترس كه از گناه دوری میورزيد. 2-3ايوب هفت پسر و سه دختر داشت و صاحب هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، پانصد جفت گاو، پانصد الاغ ماده و نوكران بسيار بود. او ثروتمندترين مرد سراسر آن ناحيه به شمار میرفت.
4هر يک از پسران ايوب به نوبت در خانهٔ خود جشنی بر پا میكردند و همهٔ برادران و خواهران خود را دعوت مینمودند تا در آن جشن شركت كنند. 5وقتی روزهای جشن به پايان میرسيد، ايوب صبح زود برمیخاست و برای طهارت هر كدام از فرزندانش به خداوند قربانی تقديم میكرد. ايوب اين كار را مرتب انجام میداد، تا اگر احياناً پسرانش ندانسته نسبت به خدا گناه كرده باشند، بدين وسيله گناهشان آمرزيده شود.
آزمايش ايمان ايوب
6يک روز كه فرشتگان در حضور خداوند حاضر شده بودند، شيطان نيز همراه ايشان بود.
7خداوند از شيطان پرسيد: «كجا بودی؟»
شيطان پاسخ داد: «دور زمين میگشتم و در آن سير میكردم.»
8آنگاه خداوند از او پرسيد: «آيا بندهٔ من ايوب را ديدی؟ بر زمين، كسی همچون او پيدا نمیشود. او مردی درستكار و خداترس است و از گناه دوری میورزد.»
9شيطان گفت: «اگر خداترسی برای او سودی نمیداشت اين كار را نمیكرد. 10ايوب و خانواده و اموالش را از هر گزندی محفوظ داشتهای. دسترنج او را بركت دادهای و ثروت زياد به او بخشيدهای. 11دارايیاش را از او بگير، آنگاه خواهی ديد كه آشكارا به تو كفر خواهد گفت!»
12خداوند در پاسخ شيطان گفت: «برو و هر كاری كه میخواهی با دارايیاش بكن، فقط آسيبی به خود او نرسان.» پس شيطان از بارگاه خداوند بيرون رفت.
13يک روز وقتی پسران و دختران ايوب در خانهٔ برادر بزرگشان میهمان بودند، 14-15قاصدی پيش ايوب آمد و به او گفت: «گاوهايت شخم میزدند و ماده الاغهايت كنار آنها میچريدند كه ناگهان سابیها1:14و15 «سابیها» قبيلهای وحشی و غارتگر بودند. به ما حمله كرده، حيوانات را بردند و تمام كارگران تو را كشتند. تنها من جان به در بردم و آمدم تا به تو خبر دهم.»
16سخنان اين مرد هنوز پايان نيافته بود كه قاصد ديگری از راه رسيده، گفت: «آتش خدا از آسمان نازل شده، تمام گوسفندان و همهٔ چوپانانت را سوزاند و تنها من جان به در برده، آمدم تا به تو خبر دهم.»
17پيش از آنكه حرفهای وی تمام شود قاصدی ديگر وارد شده، گفت: «كلدانيان در سه دسته به ما حمله كردند و شترهايت را بردند و كارگرانت را كشتند، تنها من جان به در بردم و آمدهام تا به تو خبر دهم.»
18سخنان آن قاصد هم هنوز تمام نشده بود كه قاصد ديگری از راه رسيد و گفت: «پسران و دخترانت در خانهٔ برادر بزرگشان میهمان بودند، 19كه ناگهان باد شديدی از طرف بيابان وزيده، خانه را بر سر ايشان خراب كرد و همه زير آوار جان سپردند و تنها من جان به در بردم و آمدهام تا اين خبر را به تو برسانم.»
20آنگاه ايوب برخاسته، از شدت غم لباس خود را پاره كرد. سپس موی سر خود را تراشيد و در حضور خدا به خاک افتاده، 21گفت: «از شكم مادر برهنه به دنيا آمدم و برهنه هم از اين دنيا خواهم رفت. خداوند داد و خداوند گرفت. نام خداوند متبارک باد.»
22با همهٔ اين پيشآمدها، ايوب گناه نكرد و به خدا ناسزا نگفت.
21فرشتگان دوباره به حضور خداوند آمدند و شيطان هم با ايشان بود.
2خداوند از شيطان پرسيد: «كجا بودی؟»
شيطان جواب داد: «دور زمين میگشتم و در آن سير میكردم.»
3خداوند پرسيد: «آيا بندهٔ من ايوب را ديدی؟ بر زمين كسی مانند او پيدا نمیشود. او مردی درستكار و خداترس است و از گناه دوری میورزد. با اينكه مرا بر آن داشتی تا اجازه دهم بدون هيچ علتی به او صدمه بزنی، ولی او وفاداری خود را نسبت به من از دست نداده است.»
4-5شيطان در جواب گفت: «انسان برای نجات جان خود حاضر است هر چه دارد بدهد. به بدن او آسيب برسان، آنگاه خواهی ديد كه آشكارا به تو كفر خواهد گفت!»
6خداوند پاسخ داد: «هر چه میخواهی با او بكن، ولی او را نكش.»
7پس شيطان از حضور خداوند بيرون رفت و ايوب را از سر تا پا به دملهای دردناک مبتلا ساخت. 8ايوب در خاكستر نشست و تكه سفالی برداشت تا با آن خود را بخاراند.
9زنش به او گفت: «آيا با وجود تمام اين بلاها كه خدا به سرت آورده، هنوز هم به او وفاداری؟ خدا را لعنت كن و بمير!»
10ولی ايوب جواب داد: «تو مثل يک زن ابله حرف میزنی! آيا بايد فقط چيزهای خوب از خدا به ما برسد و چيزهای بد نرسد؟»
با وجود تمام اين بلاها ايوب سخنی بر ضد خدا نگفت.
دوستان ايوب
11سه نفر از دوستان ايوب به نامهای اليفاز تيمانی، بلدد شوحی و سوفر نعماتی وقتی از بلاهايی كه به سر او آمده بود آگاه شدند، تصميم گرفتند با هم نزد ايوب بروند و با او همدردی نموده، او را تسلی دهند. 12وقتی ايوب را از دور ديدند به سختی توانستند او را بشناسند. آنها از شدت تأثر با صدای بلند گريستند و لباس خود را دريدند و بر سر خود خاک ريختند. 13آنها بدون آنكه كلمهای بر زبان آورند هفت شبانه روز در كنار او بر زمين نشستند، زيرا میديدند كه درد وی شديدتر از آنست كه بتوان با كلمات آن را تسكين داد.
3شكايت ايوب
1سرانجام ايوب لب به سخن گشود و روزی را كه از مادر زاييده شده بود نفرين كرد:
2-3لعنت به روزی كه به دنيا آمدم و شبی كه در رحم مادرم قرار گرفتم! 4ياد آن روز برای هميشه فراموش شود و خدا نيز آن را به ياد نياورد. ای كاش آن روز در ظلمت ابدی فرو رود. 5تاريكی آن را فرا گيرد و ابر تيره بر آن سايه افكند. 6از صفحهٔ روزگار محو گردد و ديگر هرگز در شمار روزهای ماه قرار نگيرد. 7شبی خاموش و عاری از شادی به حساب آيد. 8آنانی كه در نفرين كردن ماهرند، آن را نفرين كنند. 9آن شب ستارهای نداشته باشد و آرزوی روشنايی كند، ولی هرگز روشنايی نباشد و هيچگاه سپيدهٔ صبح را نبيند. 10آن شب را لعنت كنيد، چون قادر به بستن رحم مادرم نشد و باعث شد من متولد شده، دچار اين بلاها شوم.
11چرا هنگام تولد نمردم؟ 12چرا مادرم مرا روی زانوهايش گذاشت و مرا شير داد؟ 13-15اگر هنگام تولد میمردم، اكنون آرام و آسوده در كنار پادشاهان، رهبران و بزرگان جهان كه كاخهای قديمی برای خود ساختند و قصرهای خود را با طلا و نقره پر كردند، خوابيده بودم.
16ای كاش مرده به دنيا میآمدم! هرگز نفس نمیكشيدم و روشنايی را نمیديدم؛ 17زيرا در عالم مرگ، شروران مزاحمتی به وجود نمیآورند و خستگان میآرامند. 18در آنجا حتی زندانيان هم راحتند و فرياد زندانبان آنان را آزار نمیدهد. 19در آنجا فقير و غنی يكسانند و غلام از دست اربابش آزاد است.
20-21چرا بايد نور زندگی به كسانی كه در بدبختی و تلخكامی به سر میبرند بتابد و چرا كسانی كه آرزوی مردن دارند و مرگشان فرا نمیرسد و مثل مردمی كه در پی گنج هستند به دنبال مرگ میگردند، زنده بمانند؟ 22چه سعادت بزرگی است وقتی كه سرانجام مرگ را در آغوش میكشند! 23چرا نور زندگی بر كسی میتابد كه چارهای ندارد و خدا درهای اميد را به رويش بسته است؟ 24خوراک من غصه است، و آه و ناله مانند آب از وجودم جاری است. 25چيزی كه هميشه از آن میترسيدم بر سرم آمده است. 26آرامش و راحتی ندارم و رنجهای مرا پايانی نيست.
4گفتگوی اول
اليفاز سخن میگويد: ايوب گناهكار است
1آنگاه اليفاز تيمانی پاسخ داد:
2ای ايوب، آيا اجازه میدهی چند كلمهای حرف بزنم؟ چون ديگر نمیتوانم ساكت بمانم. 3-4تو در گذشته بسياری را نصيحت كردهای كه به خدا توكل جويند. به ضعيفان و بيچارگان و كسانی كه گرفتار يأس بودند، قوت قلب دادهای. 5ولی اكنون كه مصيبت به سراغ تو آمده است پريشان شدهای. 6آدم پرهيزگار و درستكاری مثل تو، در چنين مواقعی نبايد اميد و اعتمادش را از دست بدهد. 7قدری فكر كن و ببين آيا تا به حال ديدهای انسان درستكار و بیگناهی هلاک شود؟ 8تجربه نشان میدهد كه هر چه بكاری همان را درو میكنی. كسانی كه گناه و بدی میكارند همان را درو میكنند. 9آنها زير دست توانای خدا نابود میشوند. 10اگرچه مانند شير ژيان، درندهخو هستند، اما خُرد و تباه خواهند گرديد. 11مثل شيرهای پير و ناتوان از گرسنگی خواهند مرد و تمام فرزندانشان پراكنده خواهند شد.
12-13يک شب وقتی در خواب عميقی بودم، زمزمهای به گوشم رسيد و حقيقتی بر من آشكار گشت. 14ناگهان ترس وجودم را فرا گرفت. از وحشت، تمام بدنم میلرزيد. 15روحی از برابر من گذشت و موی بر تنم راست شد! 16حضور روح را احساس میكردم، ولی نمیتوانستم او را ببينم. سپس در آن سكوت وحشتناک اين ندا به گوشم رسيد: 17«آيا انسان خاكی میتواند در نظر خدای خالق، پاک و بیگناه باشد؟ 18حتی فرشتگان آسمان نيز در نظر خدا پاک نيستند، 19چه برسد به آدميانی كه از خاک آفريده شدهاند و مانند بيد ناپايدارند. 20صبح، زندهاند و شب، میميرند و برای هميشه از بين میروند و كسی هم آنها را به ياد نمیآورد. 21شمع زندگيشان خاموش میگردد و میميرند، و هيچكس اهميت نمیدهد.»
51فرياد برمیآورند و كمک میطلبند، ولی كسی گوش نمیدهد. به سوی خدايان خود روی میآورند، اما هيچكدام از آنها به دادشان نمیرسد. 2سرانجام در عجز و درماندگی از غصه میميرند. 3كسانی كه از خدا برمیگردند، ظاهراً كامياب هستند، ولی بلای ناگهانی بر آنها نازل میشود. 4فرزندان ايشان بیپناه میگردند و كسی از آنها حمايت نمیكند. 5محصولاتشان را گرسنگان میخورند و ثروتشان را حريصان غارت میكنند. 6بلا و بدبختی هرگز بدون علت دامنگير انسان نمیشود. 7بدبختی از خود انسان سرچشمه میگيرد، همچنانكه شعله از آتش برمیخيزد.
8اگر من جای تو بودم، مشكل خود را نزد خدا میبردم. 9زيرا او معجزات شگفتانگيز میكند و كارهای عجيب و خارقالعادهٔ بیشمار انجام میدهد. 10بر زمين باران میباراند و كشتزارها را سيراب میكند، 11فروتنان را سرافراز میگرداند و رنجديدگان را شادی میبخشد. 12او نقشههای اشخاص حيلهگر را نقش بر آب میكند تا كاری از پيش نبرند. 13آنها را در دامهای خود گرفتار میسازد و توطئههای ايشان را خنثی مینمايد. 14روز روشن برای آنها مانند شب تاريک است و در آن كورمال كورمال راه میروند.
15خدا مظلومان و فقيران را از چنگ ظالمان میرهاند. 16او به فقيران اميد میبخشد و دهان ظالمان را میبندد.
17خوشا به حال كسی كه خدا تنبيهاش میكند. پس وقتی او تو را تنبيه مینمايد، دلگير نشو. 18اگر خدا تو را مجروح كند خودش هم زخمهايت را میبندد و تو را شفا میبخشد 19و از هر بلايی میرهاند.
20خدا تو را هنگام قحطی از مرگ نجات خواهد داد و در موقع جنگ از دم شمشير خواهد رهانيد.
21از زخم زبان در امان خواهی بود و از هلاكت محفوظ خواهی ماند.
22به جنگ و قحطی خواهی خنديد و حيوانات وحشی به تو آسيبی نخواهد رسانيد. 23زمينی كه شخم میزنی خالی از سنگ خواهد بود و جانوران خطرناک با تو در صلح و صفا به سر خواهند برد.
24خانهٔ تو در امان خواهد بود و از اموال تو چيزی دزديده نخواهد شد.
25نسل تو مانند علف صحرا زياد خواهند بود، 26و تو همچون خوشهٔ گندم كه تا وقتش نرسد درو نمیشود، در كمال پيری، كامياب از دنيا خواهی رفت. 27تجربه به من ثابت كرده است كه همهٔ اينها حقيقت دارد؛ پس به خاطر خودت نصيحت مرا بشنو.
6ايوب پاسخ میدهد: شكايت من بر حق است
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2اگر میتوانستيد غصهٔ مرا وزن كنيد، 3آنگاه میديديد كه از شنهای ساحل دريا نيز سنگينتر است. برای همين است كه حرفهای من تند و بیپرواست. 4خدای قادر مطلق با تيرهای خود مرا به زمين زده است. تيرهای زهرآلودش در قلب من فرو رفته است. يورشهای ناگهانی خدا مرا به وحشت انداخته است. 5الاغ وقتی عرعر میكند كه علف نداشته باشد و گاو هنگامی صدا میكند كه خوراک نداشته باشد. 6آيا انسان غذايی را كه بیمزه باشد و يا سفيدهٔ تخممرغی را كه پخته نباشد دوست دارد؟ 7هنگامی كه به چنين غذايی نگاه میكنم اشتهايم كور میشود و حالم به هم میخورد.
8-9ای كاش خدا آرزوی مرا برآورده سازد و مرا بكشد. 10اگر میدانستم او اين كار را میكند، با وجود همهٔ اين دردها خوشحال میبودم. من هرگز با دستورات خدا مخالفت نكردهام، زيرا میدانم او مقدس است. 11من چطور میتوانم اين وضع را تحمل كنم؟ به چه اميدی به زندگی خود ادامه دهم؟ 12آيا من از سنگ ساخته شدهام؟ آيا بدنم از آهن است؟ 13كاری از دستم برنمیآيد و كسی به دادم نمیرسد.
14انسان بايد نسبت به دوست عاجز خود مهربان باشد، حتی اگر او خدای قادر مطلق را ترک گفته باشد. 15-18ولی ای دوستان، من به دوستی شما اعتماد ندارم، زيرا مثل نهری هستيد كه در زمستان از برف و يخ پر است و در تابستان آب آن خشک و ناپديد میشود؛ كاروانها به كنار آن میروند تا عطش خود را فرو بنشانند؛ ولی آبی در آن نمیيابند؛ پس، از تشنگی هلاک میشوند. 19-21وقتی كه كاروانهای تيما و سبا برای نوشيدن آب در آنجا توقف میكنند، نااميد میشوند. من هم از شما قطع اميد كردهام. شما از ديدن وضع من میترسيد و حاضر نيستيد كمكم كنيد. 22ولی چرا؟ آيا هرگز از شما كوچكترين چيزی خواستهام؟ آيا درخواست هديهای كردهام؟ 23آيا تاكنون از شما خواستهام مرا از دست دشمنان و ظالمان برهانيد؟ 24تنها چيزی كه من از شما میخواهم يک جواب منطقی است، آنگاه ساكت خواهم شد. به من بگوييد كه چه خطايی كردهام؟
25-26گفتن حقيقت بسيار عالی است، ولی انتقادهای شما دور از حقيقت است. آيا فقط به اين دليل كه از فرط يأس و نوميدی بیاراده فرياد برآوردم میخواهيد مرا محكوم كنيد؟ 27شما حتی به يتيم هم رحم نمیكنيد و حاضريد دوست خود را نيز بفروشيد. 28به چشمان من نگاه كنيد. آيا من به شما دروغ میگويم؟ 29مرا محكوم نكنيد، چون بیگناهم. اينقدر بیانصاف نباشيد. 30آيا فكر میكنيد من دروغ میگويم و يا نمیتوانم درست را از نادرست تشخيص دهم؟
7ايوب: رنج من بیپايان است
1زندگی انسان روی زمين مثل زندگی يک برده، طولانی و طاقت فرساست. 2مانند زندگی غلامی است كه آرزو میكند زير سايهای بيارامد، و مثل زندگی كارگری است كه منتظر است مزدش را بگيرد. 3ماههای عمر من بیثمر میگذرد؛ شبهای من طولانی و خسته كننده است. 4شب كه سر بر بالين میگذارم میگويم: «ای كاش زودتر صبح شود.» و تا سپيده دم از اين پهلو به آن پهلو میغلتم.
5بدنم پر از كرم و زخم است. پوست بدنم ترک خورده و پر از چرک است. 6روزهای زندگی من به سرعت میگذرد و با نوميدی سپری میشود. 7به ياد آوريد كه عمر من دمی بيش نيست و چشمانم ديگر روزهای خوش را نخواهد ديد. 8چشمان شما كه الان مرا میبيند ديگر مرا نخواهد ديد. به دنبال من خواهيد گشت، ولی من ديگر نخواهم بود. 9كسانی كه میميرند مثل ابری كه پراكنده و ناپديد میشود، برای هميشه از اين دنيا میروند. 10تا به ابد از خانه و خانوادهٔ خود دور میشوند و ديگر هرگز كسی آنها را نخواهد ديد. 11پس بگذاريد غم و غصهام را بيان كنم؛ بگذاريد از تلخی جانم سخن بگويم.
12ای خدا مگر من جانور وحشی هستم كه مرا در بند گذاشتهای؟ 13-14حتی وقتی در بسترم دراز میكشم تا بخوابم و بدبختیام را فراموش كنم، تو با كابوس شب مرا میترسانی. 15برايم بهتر میبود گلويم را میفشردند و خفهام میكردند تا اينكه به چنين زندگی نكبتباری ادامه بدهم. 16از زندگی خود بيزارم. در اين چند روزی كه از عمرم باقی مانده مرا به حال خود رها كن. 17انسان چه ارزشی دارد كه وقت خود را صرف او نمايی؟ 18هر روز صبح از او بازجويی كنی و هر لحظه او را بيازمايی؟ 19چرا حتی يک لحظه تنهايم نمیگذاری تا آب دهانم را فرو برم؟
20ای خدايی كه ناظر بر اعمال آدميان هستی، آيا گناه من به تو لطمهای زده است؟ برای چه مرا هدف تيرهای خود قرار دادهای؟ آيا من برای تو مانعی هستم؟ 21چرا گناهم را نمیبخشی و از تقصير من در نمیگذری؟ من بزودی زير خاک خواهم رفت و تو به دنبالم خواهی گشت، ولی من ديگر نخواهم بود.
8بلدد سخن میگويد: ايوب بايد توبه كند
1آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
2ای ايوب، تا به كی به اين حرفها ادامه میدهی؟ حرفهای تو باد هواست! 3آيا خدای قادر مطلق عدالت و انصاف را زير پا میگذارد؟ 4فرزندانت به خدا گناه كردند و او به حق، ايشان را مجازات نمود. 5ولی اكنون تو به درگاه خدای قادر مطلق دعا كن. 6اگر آدم پاک و خوبی باشی، او دعايت را میشنود و تو را اجابت میكند و خانهٔ تو را بركت میدهد. 7عاقبت تو آنچنان از خير و بركت سرشار خواهد شد كه زندگی گذشتهات در برابر آن ناچيز به نظر خواهد آمد.
8از سالخوردگان بپرس تا از تجربهٔ خود به تو بياموزند. 9ما آنقدر زندگی نكردهايم كه همه چيز را بدانيم. 10تو میتوانی از حكمت گذشتگان درس عبرت بگيری و آنها به تو خواهند گفت كه 11-13آنان كه خدا را فراموش میكنند ديگر اميدی ندارند. ايشان مانند گياهی در زمين بیآب هستند كه حتی پيش از آنكه آن را ببرند پژمرده میشود. 14شخص بیخدا مانند كسی است كه به تار عنكبوت اعتماد كند. 15اگر به آن تكيه نمايد، میافتد و اگر از آن آويزان شود، آن تار او را نگه نمیدارد. 16او مانند گياهی است كه صبحگاهان تر و تازه میشود و شاخههايش در باغ گسترده میگردند. 17در ميان سنگها ريشه میدواند و خود را محكم نگه میدارد. 18ولی وقتی آن را از ريشه میكنند ديگر كسی آن را به ياد نمیآورد، 19و گياهان ديگری روييده جای آن را میگيرند. چنين است عاقبت شخص بیخدا.
20ولی بدان كه خدا نيكان را ترک نمیگويد و بدكاران را كامياب نمیگرداند. 21او دهانت را از خنده و فريادهای شادی پر خواهد كرد، 22و دشمنانت را رسوا و خانهٔ بدكاران را خراب خواهد نمود.
9ايوب پاسخ میدهد: شفيعی نيست
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2همهٔ اينها را به خوبی میدانم. چيز تازهای در گفتار تو نيست. ولی انسان چطور میتواند از ديدگاه خدا واقعاً خوب باشد؟ 3اگر بخواهد با او بحث كند نمیتواند حتی به يكی از هزار سؤالی كه میكند پاسخ دهد؛ 4زيرا خدا دانا و تواناست و كسی را يارای مقاومت با او نيست. 5ناگهان كوهها را به حركت درمیآورد و با خشم آنها را واژگون میسازد 6و پايههای زمين را میلرزاند. 7اگر او فرمان دهد آفتاب طلوع نمیكند و ستارگان نمیدرخشند. 8او بر درياها حركت میكند. او به تنهايی آسمانها را گسترانيده 9و دب اكبر، جبار، ثريا و ستارگان جنوبی را آفريده است.
10او اعمال حيرتآور میكند و كارهای عجيب او را حد و مرزی نيست. 11از كنار من میگذرد و او را نمیبينم، عبور مینمايد و او را احساس نمیكنم. 12هر چه را كه بخواهد میبرد و هيچكس نمیتواند به او اعتراض كرده، بگويد كه چه میكنی؟
13خدا خشم خود را فرو نمینشاند و دشمنان قدرتمند خويش را زير پا له میكند. 14پس من كيستم كه با او مجادله كنم؟ 15حتی اگر بیگناه هم میبودم كلامی به زبان نمیآوردم و تنها از او تقاضای رحمت میكردم. 16حتی اگر او را بخوانم و او حاضر شود، میدانم كه به حرفهايم گوش نخواهد داد. 17گردبادی میفرستد و مرا در هم میكوبد و بیجهت زخمهايم را زياد میكند. 18نمیگذارد نفس بكشم؛ زندگی را بر من تلخ كرده است. 19چه كسی میتواند بر خدای قادر غالب شود؟ چه كسی میتواند خدای عادل را به دادگاه احضار كند؟ 20اگر بیگناه هم باشم حرفهايم مرا محكوم خواهد كرد.
21هر چند بیگناه هستم، ولی اين برای من اهميتی ندارد، زيرا از زندگی خود بيزارم. 22خدا گناهكار و بیگناه را از بين میبرد. 23وقتی بلايی دامنگير بیگناهی شده، او را میكشد، خدا میخندد. 24خدا دنيا را به دست گناهكاران سپرده است. او چشمان قضات را كور كرده تا عدالت را بجا نياورند. اگر اين كار خدا نيست، پس كار كيست؟
25زندگی مصيبتبارم مثل پيكی تيزرو، به سرعت سپری میشود. 26سالهای عمرم چون كشتيهای تندرو و مانند عقابی كه بر صيد خود فرود میآيد، به تندی میگذرند.
27میخواهم غم و غصهام را فراموش كرده، شاد باشم، 28ولی نمیتوانم؛ زيرا میترسم مرا گرفتار رنج ديگری بكنی، چون میدانم كه تو، ای خدا، مرا بیگناه نخواهی شمرد. 29پس اگر گناهكارم تلاشم چه فايده دارد؟ 30حتی اگر خود را با پاكترين آبها بشويم، 31تو مرا در گل و لجن فرو میبری، تا آنجا كه حتی لباسهايم نيز از من كراهت داشته باشند.
32تو مثل من انسان نيستی كه بتوانم به تو جواب دهم و با تو به محكمه روم. 33ای كاش بين ما شفيعی میبود تا ما را با هم آشتی میداد، 34آنگاه تو از تنبيه كردن من دست میكشيدی و من از تو وحشتی نمیداشتم. 35آنگاه میتوانستم بدون ترس با تو سخن بگويم؛ ولی افسوس كه چنين نيست!
10ايوب: از زندگی سير شدهام
1از زندگی سير شدهام. پس بگذاريد زبان به شكايت گشوده، از تلخی جانم سخن بگويم. 2ای خدا مرا محكوم نكن؛ فقط به من بگو چه كردهام كه با من چنين میكنی؟ 3آيا به نظر تو اين درست است كه به من ظلم روا داری و انسانی را كه خود آفريدهای ذليل سازی و شادی و خوشبختی را نصيب بدكاران بگردانی؟ 4-7آيا تو مثل ما انسانها قضاوت میكنی؟ آيا میترسی عمرت به سرآيد و نتوانی مرا مجازات كنی و يا فكر میكنی كسی میتواند مرا از چنگ تو برهاند؟ پس چرا مرا برای گناهانی كه مرتكب نشدهام اينچنين تعقيب میكنی؟
8دستهای تو بود كه مرا سرشت و اكنون همان دستهاست كه مرا نابود میكند. 9به ياد آور كه مرا از خاک به وجود آوردی؛ آيا به اين زودی مرا به خاک برمیگردانی؟ 10به پدرم قدرت بخشيدی تا مرا توليد نمايد و گذاشتی در رحم مادرم رشد كنم. 11پوست و گوشت به من دادی و استخوانها و رگ و پیام را به هم بافتی. 12تو بودی كه به من حيات بخشيدی و محبت تو بود كه مرا زنده نگه داشت.
13-14با وجود اين، از ابتدای خلقتم هميشه فكر تو اين بوده كه اگر من مرتكب گناهی شدم، از بخشيدنم امتناع ورزی و مرا نابود كنی. 15چه آدم بيچارهای هستم! اگر كار خوب بكنم به حساب نمیآيد، ولی تا كوچكترين گناهی از من سر بزند فوری تنبيه میشوم. 16اگر بخواهم از زمين برخيزم، مثل شير بر من میپری و باز قدرت خود را عليه من به نمايش میگذاری. 17پيوسته عليه من شاهد میآوری؛ هر لحظه بر خشم خود نسبت به من میافزايی و ضربات پیدرپی بر من فرود میآوری.
18چرا گذاشتی به دنيا بيايم؟ ای كاش قبل از اينكه چشمی مرا میديد، جان میدادم. 19آنگاه از اين زندگی نكبتبار رهايی میيافتم و از رحم مادر به گور میرفتم. 20آيا نمیبينی كه ديگر چيزی از عمرم باقی نمانده است؟ پس ديگر تنهايم بگذار. بگذار دمی استراحت كنم. 21بزودی میروم و ديگر باز نمیگردم. به سرزمينی میروم كه سرد و تاريک است 22به سرزمين ظلمت و پريشانی، به جايی كه خود نور هم تاريكی است.
11سوفر سخن میگويد: گناه ايوب سزاوار مجازات است
1آنگاه سوفر نعماتی پاسخ داد:
2آيا به اين همه سخنان بیمعنی نبايد پاسخ گفت؟ آيا كسی با پرحرفی میتواند خود را تبرئه كند؟ 3ای ايوب، آيا فكر میكنی ما نمیتوانيم جواب تو را بدهيم؟ وقتی كه خدا را مسخره میكنی، آيا فكر میكنی ما ساكت خواهيم نشست؟ 4ادعا میكنی كه سخنانت درست است و در نظر خدا پاک هستی! 5ای كاش خدا صحبت میكرد و میگفت كه نظرش دربارهٔ تو چيست. 6ای كاش او كاری میكرد كه تو خود را آن طور كه هستی میديدی، زيرا او هر آنچه را كه تو انجام دادهای میداند. بدان كه خدا كمتر از آنچه كه سزاوار بودهای تو را تنبيه كرده است.
7آيا تو افكار و مقاصد خدا را میدانی؟ آيا با تحقيق و تجسس میتوانی به آنها پی ببری؟ 8-9افكار او بلندتر از آسمان و وسيعتر از زمين و گستردهتر از درياهاست. پس تو با عقل خود در برابر او چه میتوانی بكنی؟ 10وقتی خدا تو را میگيرد و محاكمه میكند، نبايد با او مخالفت كنی، 11زيرا او خوب میداند چه كسی گناهكار است و از شرارت انسان آگاه میباشد. 12مرد نادان زمانی دانا میشود كه خر وحشی انسان بزايد!
13حال دل خود را پاک كن و دستهايت را به سوی خدا برافراز؛ 14گناهانت را از خود دور كن و از بدی دست بردار؛ 15تا بتوانی بدون خجالت سر خود را بلند كنی و با جرأت و اطمينان بايستی. 16آنگاه تمام سختيهای خود را فراموش خواهی كرد و از آنها چون آب رفته ياد خواهی نمود. 17زندگی تو از آفتاب نيمروز درخشانتر خواهد شد و تيرگی زندگيت مانند صبح روشن خواهد گشت. 18در زندگی اميد و اطمينان خواهی داشت و خدا به تو آرامش و امنيت خواهد بخشيد. 19از دشمنان ترسی نخواهی داشت و بسياری دست نياز به سوی تو دراز خواهند كرد. 20ولی بدان كه برای گناهكار راه فراری نيست و تنها اميدش مرگ است.
12ايوب پاسخ میدهد: مايهٔ خنده و تمسخر شدهام
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2آيا فكر میكنيد عقل كل هستيد؟ و اگر بميريد حكمت هم با شما خواهد مرد؟ 3من هم مثل شما فهم دارم و از شما كمتر نيستم. كيست كه اين چيزهايی را که شما گفتهايد نداند؟ 4من كه روزگاری دعا میكردم و خدا دعايم را اجابت میكرد، اكنون مايهٔ خندهٔ دوستان خود شدهام. آری، مرد درستكار و بیعيب مورد تمسخر واقع شده است. 5اشخاصی كه آسوده هستند رنجديدگان را اهانت میكنند و افتادگان را خوار میشمارند. 6دزدان و خدانشناسان اگرچه به قدرتشان متكی هستند و نه به خدا، ولی در امنيت و آسايشند.
7-9كيست كه آنچه را شما میگوييد نداند؟ حتی اگر از حيوانات و پرندگان هم بپرسيد اين چيزها را به شما ياد خواهند داد. اگر از زمين و دريا سؤال كنيد به شما خواهند گفت كه دست خداوند اين همه را آفريده است. 10جان هر موجود زنده و نفس تمام بشر در دست خداست. 11درست همانطور كه دهانم مزهٔ خوراک خوب را میفهمد، همچنان وقتی حقيقت را میشنوم گوشم آن را تشخيص میدهد.
12شما میگوييد: «اشخاص پير حكيم هستند و همه چيز را درک میكنند.» 13اما حكمت و قدرت واقعی از آن خداست. فقط او میداند كه چه بايد كرد.
14قدرت خدا چقدر عظيم است! آنچه را كه او خراب كند دوباره نمیتوان بنا كرد. وقتی كه او عرصه را بر انسان تنگ نمايد، راه گريزی نخواهد بود. 15او جلو باران را میگيرد و زمين خشک میشود. طوفانها میفرستد و زمين را غرق آب میكند. 16آری، قدرت و حكمت از آن اوست. فريبدهندگان و فريبخوردگان هر دو در دست او هستند.
17او حكمت مشاوران و رهبران را از آنها میگيرد و آنها را احمق میسازد. 18پادشاهان را برده و اسير میكند. 19كاهنان را پست میسازد و زورمندان را سرنگون مینمايد. 20صدای سخنوران و بصيرت ريشسفيدان را از ايشان میگيرد. 21بزرگان را حقير و صاحبان قدرت را ذليل میسازد. 22تيرگی و ظلمت را به روشنايی تبديل میكند. 23قومها را نيرومند میسازد، سپس آنها را نابود میكند؛ قبيلهها را زياد میكند، سپس آنها را به اسارت میفرستد. 24رهبران ممالک را احمق ساخته، حيران و سرگردان رها میسازد 25و آنها در تاريكی مثل كورها راه میروند و مانند مستها تلوتلو میخورند.
131-2من آنچه را كه شما میگوييد به چشم خود ديده و به گوش خود شنيدهام. من حرفهای شما را میفهمم. آنچه را كه شما میدانيد من نيز میدانم و كمتر از شما نيستم. 3ای كاش میتوانستم مستقيم با خدای قادر مطلق سخن گويم و با خود او بحث كنم؛ 4چرا كه شما حقيقت را با دروغ میپوشانيد. شما طبيبان كاذب هستيد. 5اگر حكمت داشتيد حرف نمیزديد.
6حال به من گوش بدهيد و به دلايلم توجه نماييد.
7آيا مجبوريد به جای خدا حرف بزنيد و چيزهايی را كه او هرگز نگفته است از قول او بيان كنيد؟ 8-9میخواهيد به طرفداری از او حقيقت را وارونه جلوه دهيد؟ آيا فكر میكنيد او نمیداند شما چه میكنيد؟ خيال میكنيد میتوانيد خدا را هم مثل انسان گول بزنيد؟ 10بدانيد كه خدا برای اين كار، شما را تنبيه خواهد كرد. 11آيا عظمت و هيبت خدا، ترسی به دل شما نمیاندازد؟ 12بيانات شما پشيزی ارزش ندارد. استدلالهايتان چون ديوار گلی، سست و بیپايه است.
13حال ساكت باشيد و بگذاريد من سخن بگويم. هر چه میخواهد بشود! 14بلی، جانم را در كف مینهم و هر چه در دل دارم میگويم. 15اگر خدا برای اين كار مرا بكشد، باز به او اميدوار خواهم بود و حرفهای خود را به او خواهم زد. 16من آدم شروری نيستم، پس با جرأت به حضور خدا میروم شايد اين باعث نجاتم گردد. 17حال به دقت به آنچه كه میگويم گوش دهيد و حرفهايم را بشنويد.
18دعوی من اينست: «من میدانم كه بیتقصيرم.» 19كيست كه در اين مورد بتواند با من بحث كند؟ اگر بتوانيد ثابت نماييد كه من اشتباه میكنم، آنگاه از دفاع خود دست میكشم و میميرم.
20ای خدا، اگر اين دو درخواست مرا اجابت فرمايی در آن صورت خواهم توانست با تو روبرو شوم: 21مرا تنبيه نكن و مرا با حضور مهيب خود به وحشت نيانداز. 22آنگاه وقتی مرا بخوانی جواب خواهم داد و با هم گفتگو خواهيم نمود. 23حال، به من بگو كه چه خطايی كردهام؟ گناهم را به من نشان بده. 24چرا روی خود را از من برمیگردانی و مرا دشمن خود میشماری؟ 25آيا برگی را كه از باد رانده شده است میترسانی؟ آيا پر كاه را مورد هجوم قرار میدهی؟
26تو اتهامات تلخی بر من وارد میآوری و حماقتهای جوانیام را به رخ من میكشی. 27-28مرا محبوس میكنی و تمام درها را به رويم میبندی. در نتيجه مانند درختی افتاده و لباسی بيد خورده، میپوسم و از بين میروم.
141انسان چقدر ناتوان است. عمرش كوتاه و پر از زحمت است. 2مثل گل، لحظهای میشكفد و زود پژمرده میشود و همچون سايهٔ ابری كه در حركت است به سرعت ناپديد میگردد. 3ای خدا، آيا با انسانهای ضعيف بايستی اينچنين سختگيری كنی و از آنها بخواهی تا حساب پس دهند؟ 4چطور انتظار داری از يک چيز كثيف چيز پاكی بيرون آيد؟ 5روزهای عمر او را از پيش تعيين كردهای و او قادر نيست آن را تغيير دهد. 6پس نگاه غضبآلود خود را از وی برگردان و او را به حال خود بگذار تا پيش از آنكه بميرد چند صباحی در آرامش زندگی كند.
7برای درخت اميدی هست، چون اگر بريده شود باز سبز میشود و شاخههای تر و تازه میروياند. 8-9اگر ريشههايش در زمين فرسوده شود و كندهاش بپوسد، باز مانند نهال تازه نشاندهای به مجرد رسيدن آب از نو جوانه زده، شكوفه میآورد. 10ولی وقتی انسان میميرد، فاسد میشود و اثری از او باقی نمیماند. 11-12همانطور كه آب درياچه بخار میگردد و آب رودخانه در خشكسالی ناپديد میشود، همچنان انسان برای هميشه بخواب میرود و تا نيست شدن آسمانها ديگر برنمیخيزد و كسی او را بيدار نمیكند. 13ای كاش مرا تا زمانی كه خشمگين هستی در كنار مردگان پنهان میكردی و پس از آن دوباره به ياد میآوردی.
14وقتی انسان بميرد، آيا دوباره زنده میشود؟ من در تمام روزهای سخت زندگی در انتظار مرگ و خلاصی خود خواهم بود. 15آنگاه تو مرا صدا خواهی كرد و من جواب خواهم داد؛ و تو مشتاق اين مخلوق خود خواهی شد. 16مواظب قدمهايم خواهی بود و گناهانم را از نظر دور خواهی داشت. 17تو خطاهای مرا خواهی پوشاند و گناهانم را پاک خواهی نمود.
18-19كوهها فرسوده و ناپديد میشوند. آب، سنگها را خرد میكند و به صورت شن در میآورند. سيلابها خاک زمين را میشويد و با خود میبرد. اميد انسان را باطل میسازی. 20او را از توان میاندازی و پير و فرتوت به كام مرگ میفرستی. 21اگر پسرانش به عزت و افتخار برسند او از آنها اطلاع نخواهد داشت و اگر به ذلت و خواری بيفتند از آن نيز بیخبر خواهد بود. 22نصيب انسان فقط اندوه و درد است.
15گفتگوی دوم
اليفاز سخن میگويد: ايوب برای دين ارزشی قايل نيست
1آنگاه اليفاز تيمانی پاسخ داد:
2ای ايوب، فكر میكرديم آدم عاقلی هستی، ولی سخنان احمقانهای به زبان میآوری. حرفهای تو پوچ و توخالی است. 3هيچ آدم حكيمی با اين حرفهای پوچ از خود دفاع نمیكند. 4مگر از خدا نمیترسی؟ مگر برای او احترامی قايل نيستی؟ 5حرفهای تو گناهانت را آشكار میسازد. تو با حيله و نيرنگ صحبت میكنی. 6لازم نيست من تو را محكوم كنم، چون دهان خودت تو را محكوم میكند.
7-8آيا تو داناترين شخص روی زمين هستی؟ آيا تو قبل از ساخته شدن كوهها وجود داشتهای و از نقشههای مخفی خدا باخبر بودهای؟ آيا حكمت در انحصار توست؟ 9تو چه چيزی بيشتر از ما میدانی؟ تو چه میفهمی كه ما نمیفهميم؟ 10در ميان ما ريشسفيدانی هستند كه سنشان از پدر تو هم بيشتر است!
11آيا تسلی خدا برای تو كم است كه آن را رد میكنی؟ ما از طرف خدا با ملايمت با تو سخن گفتيم. 12ولی تو به هيجان آمدهای و چشمانت از شدت عصبانيت برق میزنند. 13تو بر ضد خدا سخن میگويی. 14بر روی تمام زمين كدام انسانی میتواند آنقدر پاک و خوب باشد كه تو ادعا میكنی كه هستی؟ 15خدا حتی به فرشتگان خود نيز اعتماد ندارد! در نظر او حتی آسمانها نيز پاک نيستند، 16چه رسد به انسان كه گناه را مثل آب سر میكشد.
17-19حال، به حقايقی كه به تجربه ياد گرفتهام گوش بده. من اين حقايق را از خردمندان ياد گرفتهام. پدران ايشان نيز همين حقايق را به آنها آموختند و چيزی از آنها مخفی نداشتند، و در سرزمينشان بيگانگانی نبودند كه آنها را از راه خدا منحرف سازند:
20مرد شرير تمام عمرش در زحمت است. 21صداهای ترسناک در گوش او طنين میاندازد و زمانی كه خيال میكند در امان است، ناگهان غارتگران بر او هجوم میآورند. 22در تاريكی جرأت نمیكند از خانهاش بيرون برود، چون میترسد كشته شود. 23به دنبال نان، اين در و آن در میزند و اميدی به آينده ندارد. 24مصيبت و بدبختی مانند پادشاهی كه آمادهٔ جنگ است، او را به وحشت میاندازد و بر او غلبه میكند، 25زيرا او مشت خود را بر ضد خدای قادر مطلق گره كرده، او را به مبارزه میطلبد، 26و گستاخانه سپر خود را به دست گرفته، به سوی او حملهور میشود.
27-28مرد شرور هر چند ثروتمند باشد، ولی عاقبت در شهرهای ويران و خانههای متروک و در حال فرو ريختن سكونت خواهد كرد 29و تمام ثروتش بر باد خواهد رفت. 30تاريكی برای هميشه او را فرا خواهد گرفت. نفس خدا او را از بين خواهد برد و شعلههای آتش، دار و ندار او را خواهد سوزانيد.
31پس بهتر است با تكيه كردن به آنچه كه ناپايدار و فانی است خود را گول نزند، زيرا اين كار ثمری ندارد. 32قبل از آنكه بميرد، بيهودگی تمام چيزهايی كه بر آنها تكيه میكرد برايش آشكار خواهد شد، زيرا تمام آنها نيست و نابود خواهند شد. 33او مانند درخت انگوری كه ميوهاش قبل از رسيدن پلاسيده و مثل درخت زيتونی كه شكوفههايش ريخته باشد، بیثمر خواهد بود. 34اشخاص خدانشناس، بیكس خواهند ماند و خانههايی كه با رشوه ساختهاند در آتش خواهد سوخت. 35وجود اين اشخاص از شرارت پر است و آنها غير از گناه و نيرنگ چيزی به بار نمیآورند.
16ايوب بر بیگناهی خود باز تأكيد میكند
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2من از اين حرفها زياد شنيدهام. همهٔ شما تسلیدهندگان مزاحم هستيد. 3آيا اين سخنان بيهودهٔ شما پايانی ندارد؟ چه كسی شما را مجبور كرده اين همه بحث كنيد؟ 4اگر به جای شما بودم من هم میتوانستم همين حرفها را بزنم و سرم را تكان داده، شما را به باد انتقاد و ريشخند بگيرم. 5اما اين كار را نمیكردم، بلكه طوری صحبت میكردم كه حرفهايم به شما كمكی بكند. سعی میكردم شما را تسلی داده، غمتان را برطرف سازم.
6هر چه سخن میگويم ناراحتی و غصهام كاهش نمیيابد. اگر هم سكوت كنم و هيچ حرف نزنم، اين نيز درد مرا دوا نخواهد كرد؛ 7زيرا خدا مرا از زندگی خسته كرده و خانوادهام را از من گرفته است. 8ای خدا، تو آنچنان مرا در سختيها قرار دادهای كه از من پوست و استخوانی بيش نمانده است و دوستانم اين را دليل گناهان من میدانند. 9خدا مرا به چشم يک دشمن نگاه میكند و در خشم خود گوشت بدنم را میدرد. 10مردم مرا مسخره میكنند و دور من جمع شده، به صورتم سيلی میزنند. 11خدا مرا به دست گناهكاران سپرده است، به دست آنانی كه شرور و بدكارند.
12من در كمال آرامش زندگی میكردم كه ناگاه خدا گلوی مرا گرفت و مرا پارهپاره كرد. اكنون نيز مرا هدف تيرهای خود قرار داده است. 13با بیرحمی از هر سو تيرهای خود را به سوی من رها میكند و بدن مرا زخمی میسازد. 14او مانند يک جنگجو پیدرپی به من حمله میكند.
15لباس ماتم پوشيده، به خاک ذلت نشستهام. 16از بس گريه كردهام چشمانم سرخ شده و تاريكی بر ديدگانم سايه افكنده است. 17ولی من بیگناهم و دعايم بیرياست.
18ای زمين، خون مرا پنهان نكن؛ بگذار خونم از جانب من بانگ اعتراض برآورد. 19من شاهدی در آسمان دارم كه از من حمايت میكند. 20دوستانم مرا مسخره میكنند، ولی من اشكهای خود را در حضور خدا میريزم 21و به او التماس میكنم تا مثل شخصی كه به حرفهای دوستش گوش میدهد، به سخنانم توجه كند. 22زيرا بزودی بايد به راهی بروم كه از آن بازگشتی نيست.
17ايوب برای رهايی دعا میكند
1پايان زندگی من فرا رسيده و پايم لب گور است. قبر آماده است تا مرا در خود جای دهد. 2مسخرهكنندگان دور مرا گرفتهاند. آنها را در همه جا میبينم. 3-4هيچكس بر بیگناهی من گواهی نمیدهد زيرا تو ای خدا، به ايشان حكمت ندادهای تا بتوانند مرا ياری دهند. ای خدا، نگذار آنها پيروز شوند. 5كسی كه برای منفعت خويش بر ضد دوستانش سخن گويد، فرزندانش كور خواهند شد.
6خدا مرا مايهٔ تمسخر مردم گردانيده است و آنها به صورتم تف میاندازند. 7چشمانم از گريه تار شده و از من سايهای بيش باقی نمانده است. 8مردان درستكار وقتی مرا میبينند دچار حيرت میشوند.
ولی سرانجام آدمهای بیگناه بر اشخاص نابكار پيروز خواهند شد، 9و پاكان و درستكاران پيش خواهند رفت و قويتر و قويتر خواهند شد.
10در بين شما كه مقابل من ايستادهايد آدم فهميدهای نمیبينم. 11روزهای من سپری شده، اميدهايم به باد فنا رفته و آرزوهای دلم برآورده نشده است. 12دوستانم شب را روز و روز را شب میگويند! چگونه حقيقت را وارونه جلوه میدهند!
13-14اگر بميرم، در تاريكی فرو رفته و قبر را پدر و كرم را مادر و خواهر خود خواهم خواند. 15پس اميد من كجاست؟ آيا كسی میتواند آن را پيدا كند؟ 16نه، اميدم با من به گور میرود و با هم در دل خاک خواهيم خوابيد!
18بلدد سخن میگويد: خدا بدكاران را مجازات میكند
1آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
2تا كی میخواهی به اين حرفها ادامه دهی؟ اگر میخواهی ما هم سخن بگوييم قدری عاقلانهتر صحبت كن. 3آيا تو فكر میكنی ما مثل حيوان بیشعور هستيم؟ 4چرا بیجهت عصبانی میشوی و به خود صدمه میزنی؟ آيا انتظار داری به خاطر تو زمين بلرزد و صخرهها واژگون شوند.
5چراغ مرد بدكار خاموش خواهد شد و شعلهاش نوری نخواهد داد. 6در هر خانهای كه شرارت وجود داشته باشد، تاريكی حكمفرما خواهد بود. 7قدمهای شرور سست میشوند و او قربانی نقشههای خود میگردد. 8-9او با پای خود به دام میافتد و تله پاشنهٔ پای او را میگيرد و او را رها نمیكند. 10سر راه او تلهها پنهان شده است. 11ترسها از هر طرف به او هجوم میآورند و او را قدم به قدم تعقيب میكنند. 12مصيبت دهان خود را برای او باز كرده و فلاكت آماده است تا او را به كام خود فرو برد. 13مرض مهلک به جان او میافتد و او را به كام مرگ میكشاند. 14از خانهٔ امن خود جدا شده، نزد پادشاه مرگ برده میشود. 15خانهاش در زير آتش گوگرد نابود میگردد. 16ريشه و شاخههايش میخشكند و از بين میروند. 17خاطرهٔ وجود او تمام از روی زمين محو میگردد و هيچكس او را به ياد نمیآورد.
18از دنيای زندگان بيرون انداخته شده، از نور به تاريكی رانده میشود. 19در ميان قومش نسلی از او باقی نمیماند. 20پير و جوان از سرنوشت او هراسان میشوند. 21آری، اين بلايی است كه بر سر گناهكاران میآيد، بر سر آنانی كه خدا را نمیشناسند.
19ايوب پاسخ میدهد: میدانم كه رهانندهام زنده است
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2تا به كی میخواهيد عذابم بدهيد و با سخنانتان مرا خرد كنيد؟ 3پیدرپی به من اهانت میكنيد و با گستاخی با من رفتار مینماييد. 4اگر من خطا كردهام، خطای من چه صدمهای به شما زده است؟ 5شما خود را بهتر از من میپنداريد و اين مصيبت مرا نتيجهٔ گناه من میدانيد، 6در حالی که اين خداست كه مرا به چنين روزی انداخته و در دام خود گرفتار كرده است. 7فرياد برمیآورم و كمک میخواهم، اما هيچكس صدايم را نمیشنود و كسی به فريادم نمیرسد. 8خدا راهم را سد كرده و روشنايی مرا به تاريكی مبدل نموده است. 9او عزت و فخر را از من گرفته 10و از هر طرف مرا خرد كرده است. او مرا از پا درآورده و درخت اميدم را از ريشه بركنده است. 11خشم او عليه من شعلهور است و او مرا دشمن خود به حساب میآورد. 12سپاهيان خود را میفرستد تا خيمهام را محاصره كنند.
13او برادران و آشنايانم را از من دور كرده است. 14بستگانم از من روگردانيده و همهٔ دوستانم مرا ترک گفتهاند. 15اهل خانه و حتی خدمتكارانم با من مانند يک غريبه رفتار میكنند و من برای آنها بيگانه شدهام. 16خدمتكارم را صدا میكنم، حتی به او التماس مینمايم، ولی او جوابم را نمیدهد. 17زنم از من گريزان است و برادرانم طاقت تحمل مرا ندارند. 18بچههای كوچک هم مرا خوار میشمارند و وقتی مرا میبينند مسخرهام میكنند. 19حتی نزديكترين دوستانم از من منزجرند و آنانی كه دوستشان میداشتم از من روگردان شدهاند. 20از من پوست و استخوانی بيش نمانده است، به زحمت از چنگ مرگ گريختهام.
21آه ای دوستان، به من رحم كنيد، زيرا دست خدا بر من سنگين شده است. 22چرا شما هم مثل خدا مرا عذاب میدهيد؟ چرا دست از سرم برنمیداريد؟ 23-24ای كاش میتوانستم درد دلم را با قلمی آهنين برای هميشه در دل سنگ بنويسم.
25اما من میدانم كه رهانندهام زنده است و سرانجام بر زمين خواهد ايستاد؛ 26و میدانم حتی بعد از اينكه بدن من هم بپوسد، خدا را خواهم ديد! 27من خود با اين چشمانم او را خواهم ديد! چه اميد پرشكوهی!
28ای كسانی كه مرا متهم ساخته، عذابم میدهيد، 29از شمشير مجازات خدا بترسيد و بدانيد كه او شما را داوری خواهد كرد.
20سوفر سخن میگويد: شرارت بیسزا نخواهد ماند
1آنگاه سوفر نعماتی پاسخ داد:
2ای ايوب، بيش از اين نمیتوانم حرفهای تو را تحمل كنم و مجبورم جوابت را بدهم. 3مرا به دلیل اينكه تو را گناهكار خواندهام سرزنش میكنی، ولی من میدانم چگونه جواب تو را بدهم.
4-5مگر نمیدانی كه از دوران قديم كه انسان بر زمين قرار داده شد خوشبختی شريران هميشه زودگذر بوده است؟ 6اگرچه مرد بدكار سرافراز گردد و شوكتش سر به فلک كشد، 7ولی بزودی مثل فضله به دور انداخته شده، نابود خواهد گرديد و كسانی كه او را میشناختند حيران شده، خواهند گفت كه او چه شد؟ 8او همچون يک رؤيا محو خواهد شد. 9ديگر هرگز نه دوستانش او را خواهند ديد و نه خانوادهاش.
10فرزندانش از فقيران گدايی خواهند كرد و با زحمت و مشقت قرضهای پدرشان را خواهند پرداخت. 11هنوز به پيری نرسيده، خواهد مرد و استخوانهايش در خاک خواهد پوسيد.
12-13او از طعم شرارت لذت میبرد و آن را در دهان خود نگه داشته، مزهمزه میكند. 14اما آنچه كه خورده است در معدهاش ترش میشود. 15ثروتی را كه بلعيده، قی خواهد كرد؛ خدا آن را از شكمش بيرون خواهد كشيد. 16آنچه خورده است مانند زهر مار تلخ شده، طعم مرگ خواهد داشت. 17او از اموالی كه دارد استفاده نخواهد كرد و از خوراک لذت نخواهد برد. 18زحماتش برای او ثمری نخواهد داشت و ثروتش باعث خوشی او نخواهد شد. 19زيرا به فقرا ظلم كرده، آنها را از خانه و زندگيشان محروم ساخته است.
20از آنچه با حرص و طمع به چنگ آورده است هرگز ارضا نخواهد شد، 21و از آنچه با دزدی اندوخته است لذت نخواهد برد و كاميابی او دوام نخواهد داشت. 22وقتی به اوج كاميابی برسد بدبختی دامنگير او خواهد شد. 23هنگامی كه او میخورد و شكم خود را پر میكند، خدا خشم خود را بر او نازل خواهد كرد. 24در حالی که میكوشد از شمشير آهنين فرار كند، تيری از كمانی برنجين رها شده، در بدن او فرو خواهد رفت. 25هنگامی كه تير را از بدنش بيرون میكشد نوک براق آن جگرش را پاره خواهد كرد و وحشت مرگ بر او چيره خواهد شد.
26دارايی او نابود خواهد شد و آتشی ناگهانی به اموالش خواهد افتاد و آنچه را كه برايش باقی مانده است خواهد بلعيد. 27آسمانها گناهان او را آشكار خواهند ساخت و زمين عليه او شهادت خواهد داد. 28مال و ثروتش در اثر خشم خدا نابود خواهد گرديد. 29اين است سرنوشتی كه خدای قادر مطلق برای بدكاران تعيين كرده است.
21ايوب پاسخ میدهد: بدكاران اغلب بدون مجازات میمانند
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2-3به من گوش دهيد! تنها تسلیای كه میتوانيد به من بدهيد اينست كه بگذاريد حرفم را بزنم. پس از آن اگر خواستيد، مرا مسخره كنيد.
4من از خدا شكايت دارم، نه از انسان. بیتابی من به همين دليل است. 5به من نگاه كنيد و از تعجب دست روی دهان بگذاريد و سكوت نماييد. 6خودم هم وقتی آنچه را كه بر من گذشته به ياد میآورم، از ترس به لرزه میافتم.
7واقعيت اين است كه بدكاران تا سن پيری و كهولت زنده میمانند و كامياب میشوند. 8فرزندان و نوههايشان بزرگ میشوند و دورشان را میگيرند. 9خانههای آنها از هر خطری در امان است و خدا ايشان را مجازات نمیكند. 10گلههای آنها زاد و ولد میكنند و زياد میشوند. 11فرزندانشان از خوشحالی مانند گوسفندان جست و خيز میكنند و میرقصند 12و با صدای ساز و آواز به شادی میپردازند. 13آنها روزهای خود را در سعادتمندی به سر میبرند و راحت میميرند، 14در حالی كه هرگز طالب خدا نبودهاند و نخواستهاند راههای خدا را بشناسند.
15شروران میگويند: «قادر مطلق كيست كه او را عبادت نماييم؟ چه فايده اگر دست دعا به سويش دراز كنيم؟»
16گناهكاران به هر كاری دست بزنند موفق میشوند! ولی من نمیخواهم با آنها سروكار داشته باشم. 17تا به حال چند بار اتفاق افتاده كه چراغ بدكاران خاموش شود و آنها به بدبختی دچار گردند؟ و يا چند بار اتفاق افتاده كه خدا آنها را مجازات كند، 18و ايشان را مثل كاه در برابر باد و مانند خاک در برابر طوفان پراكنده سازد؟
19ولی شما میگوييد: «خدا فرزندان مرد شرور را مجازات میكند!» اما من میگويم كه خدا بايد خود شرور را مجازات كند! بگذار مزهٔ مجازات را خودش بچشد! 20بلی، بگذار مرد شرور خودش به سزای اعمالش برسد و پيالهٔ خشم خدای قادر مطلق را سر بكشد. 21وقتی انسان میميرد ديگر چه احساسی میتواند دربارهٔ خانوادهاش داشته باشد؟
22كيست كه بتواند خدا، آن داور بزرگ را سرزنش كند؟ 23-24او از يک سو اشخاص قوی و سالم، مرفه و ثروتمند را هلاک میكند 25و از سوی ديگر كسانی را كه در شدت فقر و تنگدستی به سر میبرند و در زندگی هرگز طعم خوشی را نچشيدهاند از بين میبرد. 26هر دو دسته در خاک دفن میشوند و كرمها بدن آنها را میخورند.
27من میدانم میخواهيد چه بگوييد! 28میخواهيد بگوييد: «اشخاص ثروتمند و شرور برای گناهانشان دچار بلا و بدبختی شدهاند.» 29ولی من میگويم: «از هر فرد دنيا ديدهای كه بپرسيد خواهد گفت 30-32كه آدم بدكار معمولاً در روز بلا و مصيبت در امان است و جان به در میبرد. هيچكس مرد شرور را رودررو متهم نمیكند و كسی وی را به سزای اعمالش نمیرساند. حتی بعد از مرگش او را با احترام به خاک میسپارند و بر سر قبرش نگهبان قرار میدهند؛ 33بسياری در مراسم تدفين او شركت میكنند و با خاک نرم او را میپوشانند.»
34شما چگونه میتوانيد با اين ياوهگويیها و دروغها مرا دلداری دهيد؟
22گفتگوی سوم
اليفاز سخن میگويد: گناه ايوب بزرگ است
1آنگاه اليفاز تيمانی پاسخ داد:
2آيا از انسان فايدهای به خدا میرسد؟ حتی از خردمندترين انسانها نيز فايدهای به او نمیرسد! 3اگر تو عادل و درستكار باشی آيا نفع آن به خدا میرسد؟ 4اگر تو خداترس باشی آيا او تو را مجازات میكند؟ 5هرگز! مجازات تو برای شرارت و گناهان بیشماری است كه در زندگی مرتكب شدهای! 6تو بدون شک از دوستان محتاجی كه به تو مقروض بودند تمام لباسهایشان را گرو گرفته، چيزی برايشان باقی نگذاشتهای. 7به تشنگان آب ندادهای و شكم گرسنگان را سير نكردهای، 8هر چند تو آدم توانگر و ثروتمندی بودی و املاک زيادی داشتی. 9بيوهزنان را دست خالی از پيش خود رانده و به يتيمان رحم نكردهای. 10-11برای همين است كه اكنون دچار دامها و ترسهای غيرمنتظره شدهای و ظلمت و امواج وحشت، تو را فرا گرفتهاند.
12خدا بالاتر از آسمانها و بالاتر از بلندترين ستارگان است. 13ولی تو میگويی: «خدا چگونه میتواند از پس ابرهای تيره، اعمال مرا مشاهده و داوری كند؟ 14ابرها او را احاطه كردهاند و او نمیتواند ما را ببيند. او در آن بالا، بر گنبد آسمان حركت میكند.»
15آيا میخواهی به راهی بروی كه گناهكاران در گذشته از آن پيروی كردهاند؟ 16كسانی كه اساس زندگيشان فرو ريخت و نابهنگام مردند؟ 17زيرا به خدای قادر مطلق گفتند: «ای خدا از ما دور شو! تو چه كاری میتوانی برای ما انجام دهی؟» 18در حالی که خدا خانههايشان را سرشار از بركت ساخته بود. بنابراين من خود را از راههای شروران دور نگه خواهم داشت. 19-20درستكاران و بیگناهان هلاكت شروران را میبينند و شاد شده، میخندند و میگويند: «دشمنان ما از بين رفتند و اموالشان در آتش سوخت.»
21ای ايوب، از مخالفت با خدا دست بردار و با او صلح كن تا لطف او شامل حال تو شود. 22دستورات او را بشنو و آنها را در دل خود جای بده. 23اگر به سوی خدا بازگشت نموده، تمام بديها را از خانهٔ خود دور كنی، آنگاه زندگی تو همچون گذشته سروسامان خواهد گرفت. 24اگر طمع را از خود دور كنی و طلای خود را دور بريزی، 25آنگاه خدای قادر مطلق خودش گنج و نقرهٔ خالص برای تو خواهد بود! 26به او اعتماد خواهی كرد و از وجود او لذت خواهی برد. 27نزد او دعا خواهی نمود و او دعای تو را اجابت خواهد كرد و تو تمام نذرهايت را به جا خواهی آورد. 28دست به هر كاری بزنی موفق خواهی شد و بر راههايت هميشه نور خواهد تابيد. 29اگر كسی به تو حمله كند و تو را به زمين افكند، میدانی كسی هست كه دوباره تو را بلند كند. بلی، او فروتنان را نجات میدهد؛ 30پس اگر فروتن شده، خود را از گناه پاکسازی او تو را خواهد رهانيد.
23ايوب پاسخ میدهد: شكايت من تلخ است
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2من هنوز هم از خدا شكايت دارم و نمیتوانم ناله نكنم. 3ای كاش میدانستم كجا میتوانم خدا را بيابم آنگاه نزد تخت او میرفتم. 4و دعوی خود را ارائه میدادم و دلايل خود را به او میگفتم 5و پاسخهايی را كه به من میداد میشنيدم و میدانستم از من چه میخواهد. 6آيا او با تمام قدرتش با من مخالفت میكرد؟ نه، بلكه با دلسوزی به حرفهايم گوش میداد 7و شخص درستكاری چون من میتوانست با او گفتگو كند و او مرا برای هميشه تبرئه میكرد.
8ولی جستجوی من بیفايده است. به شرق میروم، او آنجا نيست. به غرب میروم او را نمیيابم. 9هنگامی كه به شمال میروم، اعمال او را میبينم، ولی او را در آنجا پيدا نمیكنم. به جنوب میروم، اما در آنجا نيز نشانی از وی نيست. 10او از تمام كارهای من آگاه است و اگر مرا در بوتهٔ آزمايش بگذارد مثل طلای خالص، پاک بيرون میآيم.
11من وفادارانه از خدا پيروی كردهام و از راه او منحرف نشدهام. 12از فرامين او سرپيچی نكردهام و كلمات او را در سينهام حفظ نمودهام. 13او هرگز عوض نمیشود و هيچكس نمیتواند او را از آنچه قصد كرده است منصرف نمايد. او هر چه اراده كند انجام میدهد. 14بنابراين هر چه برای من در نظر گرفته است به سرم خواهد آورد، زيرا او هميشه نقشههای خود را عملی میسازد. 15وقتی به اين چيزها فكر میكنم از او میترسم. 16-17خدای قادر مطلق جرأت را از من گرفته است و با تاريكی ترسناک و ظلمت غليظ مرا پوشانده است.
24ايوب از ظلم و خشونت در دنيا شكايت میكند
1چرا خدا زمانی برای دادرسی تعيين نمیكند؟ تا كی خداشناسان منتظر باشند؟ 2امواج ظلم ما را فرو گرفته است. خدانشناسان زمينها را غصب میكنند و گلهها را میدزدند؛ 3حتی از الاغهای يتيمان نيز نمیگذرند و دار و ندار بيوهزنان را به گرو میگيرند. 4حق فقرا را پايمال میسازند و فقرا از ترس، خود را پنهان میكنند. 5فقرا مانند خرهای وحشی، برای سير كردن شكم خود و فرزندانشان، در بيابانها جان میكنند؛ 6علفهای هرز بيابان را میخورند و دانههای انگور بر زمين افتادهٔ تاكستانهای شريران را جمع میكنند. 7نه لباسی دارند و نه پوششی، و تمام شب را برهنه در سرما میخوابند. 8از بیخانمانی به غارها پناه میبرند و در كوهستان از باران خيس میشوند.
9ستمگران بچههای يتيم را از بغل مادرانشان میربايند و از فقرا در مقابل قرضشان، بچههايشان را به گرو میگيرند. 10فقرا ناچارند لخت و عريان بگردند و با شكم گرسنه بافههای بدكاران را برايشان حمل كنند، 11در آسيابها روغن زيتون بگيرند بدون آنكه مزهاش را بچشند، و در حالی که از تشنگی عذاب میكشند با لگد كردن انگور، عصارهٔ آن را بگيرند. 12فرياد مظلومان در حال مرگ از شهر به گوش میرسد. دردمندان داد میزنند و كمک میخواهند، ولی خدا به داد ايشان نمیرسد.
13شروران بر ضد نور قيام كردهاند و از درستكاری بويی نبردهاند. 14-15آنان آدمكشانی هستند كه صبح زود برمیخيزند تا فقيران و نيازمندان را بكشند و منتظر شب میمانند تا دزدی و زنا كنند. میگويند: «در تاريكی كسی ما را نخواهد ديد.» صورتهای خود را میپوشانند تا كسی آنها را نشناسد. 16شبها به خانهها دستبرد میزنند و روزها خود را پنهان میكنند، زيرا نمیخواهند با روشنايی سروكار داشته باشند. 17شب تاريک برای آنها همچون روشنايی صبح است، زيرا با ترسهای تاريكی خو گرفتهاند.
18اما آنها بزودی از روی زمين ناپديد خواهند شد! ملک آنها نفرين شده است و زمين آنها محصولی ندارد. 19مرگ آنها را میبلعد، آن گونه كه خشكی و گرما برف را آب میكند. 20حتی مادر شخصِ گناهكار او را از ياد میبرد. كرمها او را میخورند و ديگر هيچكس او را به ياد نمیآورد. ريشهٔ گناهكاران كنده خواهد شد، 21چون به زنان بیفرزند كه پسری ندارند تا از ايشان حمايت كند، ظلم مینمايند و به بيوهزنان محتاج كمک نمیكنند. 22خدا با قدرت خويش ظالم را نابود میكند؛ پس هر چند آنها ظاهراً موفق باشند، ولی در زندگی اميدی ندارند. 23ممكن است خدا بگذارد آنها احساس امنيت كنند، ولی هميشه مواظب كارهای ايشان است. 24برای مدت كوتاهی كامياب میشوند، اما پس از لحظهای مانند همهٔ كسانی كه از دنيا رفتهاند، از بين میروند و مثل خوشههای گندم بريده میشوند. 25آيا كسی میتواند بگويد كه حقيقت غير از اين است؟ آيا كسی میتواند ثابت كند كه حرفهای من اشتباه است؟
25بلدد سخن میگويد: انسان فانی چگونه میتواند در نظر خدا پاک و بیگناه باشد
1آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
2خدا توانا و مهيب است و سلطنت او در آسمان پابرجاست. 3كيست كه بتواند لشکرهای آسمانی او را بشمارد؟ كيست كه نور خدا بر او نتابيده باشد؟ 4كيست كه در برابر او پاک و درستكار به حساب بيايد؟ 5حتی ماه و ستارگان در نظر او پاک و نورانی نيستند، 6چه رسد به انسان كه كرمی بيش نيست.
26ايوب پاسخ میدهد: عظمت خدا غيرقابل تصور است
1آنگاه ايوب پاسخ داد:
2چه مددكاران خوبی هستيد! چه خوب مرا در هنگام سختی دلداری داديد! 3چه خوب با پندهای خود مرا متوجهٔ حماقتم ساختيد و چه حرفهای عاقلانهای زديد! 4چطور به فكرتان رسيد اين سخنان عالی را به زبان بياوريد؟
5-6ارواح مردگان در حضور خدا میلرزند و در دنيای مردگان هيچ چيز از نظر او پنهان نيست. 7خدا آسمان را بر بالای فضای خالی گسترانيده و زمين را بر نيستی معلق ساخته است. 8او آب را در ابرهای خود قرار میدهد و ابرها از سنگينی آن شكاف بر نمیدارند. 9خدا تخت خود را با ابرهايش میپوشاند. 10او برای اقيانوس مرز میگذارد و برای روز و شب مرز قرار میدهد. 11اركان آسمان از نهيب او به لرزه در میآيند. 12او با قدرت خويش دريا را مهار میكند و با حكمت خود غرور آن را در هم میشكند. 13روح او آسمانها را زينت میدهد و دست او مار تيزرو را هلاک میكند.
14اينها تنها بخش كوچكی از كارهای عظيم اوست و زمزمهای از صدای غرش او. پس كيست كه بتواند در برابر قدرت او بايستد؟
27آخرين دفاع ايوب
1ايوب بحث خود را ادامه داده گفت:
2به خدای زندهٔ قادر مطلق كه حق مرا پايمال كرده و زندگيم را تلخ نموده است قسم میخورم 3كه تا زمانی كه زندهام و خدا به من نفس میدهد 4حرف نادرست از دهانم خارج نشود و با زبانم دروغی نگويم. 5من به هيچ وجه حرفهای شما را تصديق نمیكنم؛ و تا روزی كه بميرم به بیگناهی خود سوگند ياد میكنم. 6بارها گفتهام و باز هم میگويم كه من گناهكار نيستم. تا آخر عمرم وجدانم پاک و راحت است.
7دشمنان من كه با من مخالفت میكنند مانند بدكاران و خطاكاران مجازات خواهند شد. 8آدم شرور وقتی كه خدا او را نابود میكند و جانش را میگيرد، چه اميدی دارد؟ 9هنگامی كه بلايی به سرش بيايد خدا به فريادش نخواهد رسيد، 10زيرا او از خدا لذت نمیبرد و جز به هنگام سختی به او روی نمیآورد.
11من دربارهٔ اعمال خدای قادر مطلق و قدرت او به شما تعليم خواهم داد. 12اما در واقع احتياجی به تعليمات من نداريد، زيرا خود شما هم به اندازهٔ من دربارهٔ خدا میدانيد؛ پس چرا همهٔ اين حرفهای پوچ و بیاساس را به من میزنيد؟
13اين است سرنوشتی كه خدای قادر مطلق برای گناهكاران تعيين كرده است: 14هر چند شخص گناهكار فرزندان زيادی داشته باشد، آنها يا در جنگ میميرند و يا از گرسنگی تلف میشوند. 15آنان هم كه از جنگ و گرسنگی جان به در ببرند، بر اثر بيماری و بلا به گور خواهند رفت و حتی زنانشان هم برای ايشان عزاداری نخواهند كرد.
16هر چند گناهكاران مثل ريگ پول جمع كنند و صندوق خانههايشان را پر از لباس كنند 17ولی عاقبت درستكاران آن لباسها را خواهند پوشيد و پول آنها را بين خود تقسيم خواهند كرد. 18خانهای كه شخص شرور بسازد مانند تار عنكبوت و سايبان دشتبان، بیدوام خواهد بود. 19او ثروتمند به رختخواب میرود، اما هنگامی كه بيدار میشود میبيند تمامی مال و ثروتش از دست رفته است. 20ترس مانند سيل او را فرا میگيرد و طوفان در شب او را میبلعد. 21باد شرقی او را برده، از خانهاش دور میسازد، 22و با بیرحمی بر او كه در حال فرار است میوزد. 23مردم از بلايی كه بر سر او آمده است شاد میشوند و از هر سو او را استهزا میكنند.
281مردم میدانند چگونه نقره را از معدن استخراج نمايند، طلا را تصفيه كنند، 2آهن را از زمين بيرون آورند و مس را از سنگ جدا سازند. 3آنها میدانند چطور معادن تاريک را روشن كنند و در جستجوی سنگهای معدن تا عمقهای تاريک زمين فرو روند. 4آنها در نقاطی دور دست، جايی كه پای بشری بدان راه نيافته، در دل زمين نقب میزنند و از طنابها آويزان شده، به عمق معادن میروند.
5مردم میدانند چگونه از روی زمين غذا تهيه كنند، در حالی که در زير پوستهٔ همين زمين، آتش نهفته است. 6آنها میدانند چگونه از سنگهای آن ياقوت و طلا به دست بياورند. 7حتی پرندگان شكاری راه معادن را نمیدانند و چشم هيچ عقابی آن را نمیتواند ببيند؛ 8پای شير يا جانور درندهٔ ديگری به اين معادن نرسيده است؛ 9ولی مردم میدانند چطور سنگهای خارا را تكهتكه نموده، کوهها را از بيخ و بن بركنند، 10صخرهها را بشكافند و به سنگهای قيمتی دست يابند. 11آنها حتی سرچشمهٔ رودها را كاوش میكنند و چيزهای مخفی از آن بيرون میآورند.
12مردم همهٔ اينها را میدانند، ولی نمیدانند فهم و حكمت را در كجا بيابند. 13حكمت در بين انسانها پيدا نمیشود و هيچكس ارزش آن را نمیداند.
14اقيانوسها میگويند: «در اينجا حكمت نيست.» و درياها جواب میدهند: «در اينجا هم نيست.» 15حكمت را با طلا و نقره نمیتوان خريد، 16و نه با طلای خالص و سنگهای قيمتی. 17حكمت از طلا و الماس بسيار گرانبهاتر است و آن را نمیتوان با جواهرات خريداری كرد. 18مرجان و بلور در برابر حكمت هيچ ارزشی ندارند. قيمت آن از لعل بسيار گرانتر است. 19نه میتوان آن را با زبرجد مرغوب خريد و نه با طلای ناب.
20پس حكمت را از كجا میتوان به دست آورد؟ در كجا پيدا میشود؟ 21زيرا از چشمان تمامی افراد بشر پنهان است. حتی از چشمان تيزبين پرندگان هوا نيز مخفی است؛ 22دنيای مردگان نيز از آن اطلاع ندارد.
23فقط خدا میداند كه حكمت را كجا میتوان پيدا كرد؛ 24زيرا او تمامی زمين را زير نظر دارد و آنچه را كه در زير آسمانست مشاهده میكند. 25او باد را به حركت درمیآورد و حدود اقيانوسها را تعيين میكند. 26به باران فرمان میدهد كه ببارد و مسير برق آسمان را تعيين میكند. 27پس او میداند حكمت كجاست. او آن را آزمايش كرده و تأييد نموده است، 28و به افراد بشر میگويد: «بدانيد كه ترس از خداوند، حكمت واقعی، و دوری نمودن از شرارت، فهم حقيقی میباشد.»
29ادامهٔ سخنان ايوب
1ايوب به سخنان خود ادامه داده، گفت:
2ای كاش روزهای گذشته باز میگشت، روزهايی كه خدا، نگهدار من بود 3و راهی را كه در پيش داشتم روشن میساخت و من با نور او در دل تاريكی قدم بر میداشتم! 4بلی، در آن روزها كامران بودم و زير سايهٔ خدا زندگی میكردم. 5خدای قادر مطلق همراه من بود و فرزندانم در اطراف من بودند. 6من پاهای خود را با شير میشستم و از صخرهها برای من چشمههای روغن زيتون جاری میشد!
7در آن روزها به دروازهٔ شهر میرفتم و در ميان بزرگان مینشستم. 8جوانان با ديدن من با احترام كنار میرفتند، پيران از جا برمیخاستند، 9ريشسفيدان قوم خاموش شده، دست بر دهان خود میگذاشتند 10و بزرگان سكوت اختيار میكردند. 11هر كه مرا میديد و حرفهايم را میشنيد از من تعريف و تمجيد میكرد؛ 12زيرا من به داد فقرا میرسيدم و يتيمانی را كه يار و ياور نداشتند كمک میكردم. 13كسانی را كه دم مرگ بودند ياری میدادم و ايشان برايم دعای خير میكردند و كاری میكردم كه دل بيوهزنان شاد شود. 14هر كاری كه انجام میدادم از روی عدل و انصاف بود؛ 15برای كورها چشم و برای شلها پا بودم؛ 16برای فقرا پدر بودم و از حق غريبهها دفاع میكردم. 17دندانهای ستمگران را میشكستم و شكار را از دهانشان میگرفتم.
18در آن روزها فكر میكردم كه حتماً پس از يک زندگی خوش طولانی به آرامی در آشيانهٔ خود خواهم مرد. 19زيرا مانند درختی بودم كه ريشههايش به آب میرسيد و شاخههايش از شبنم سيراب میشد. 20پيوسته افتخارات تازهای نصيبم میشد و به قدرتم افزوده میگشت. 21همه با سكوت به حرفهايم گوش میدادند و برای نصيحتهای من ارزش قايل بودند. 22پس از اينكه سخنانم تمام میشد آنها ديگر حرفی نمیزدند، زيرا نصايح من مانند قطرات باران بر ايشان فرو میچكيد. 23آنها مانند كسی كه در زمان خشكسالی انتظار باران را میكشد، با اشتياق در انتظار سخنان من بودند. 24وقتی كه دلسرد بودند، با يک لبخند آنها را تشويق میكردم و بار غم را از دلهايشان بر میداشتم. 25مانند كسی بودم كه عزاداران را تسلی میدهد. در ميان ايشان مثل يک پادشاه حكومت میكردم و مانند يک رهبر آنها را راهنمايی مینمودم.
301ولی اكنون كسانی كه از من جوانترند مرا مسخره میكنند، در حالی که من عار داشتم پدرانشان را حتی جزو سگهای گلهام بدانم؛ 2زيرا آنها مشتی اشخاص فرسوده بودند كه كاری از دستشان برنمیآمد. 3از شدت گرسنگی لاغر و بيتاب شده، سر به بيابان خشک و متروک مینهادند. 4ريشه و برگ گياهان را میخوردند؛ 5چون مردم آنها را مانند يک دزد با داد و قال از ميان خود رانده بودند. 6پس آنها مجبور شدند به غارها و حفرهها پناه برند. 7در بيابانها عرعر میكردند و زير بوتهها میلوليدند. 8اكنون پسران آنها كه مانند پدرانشان احمق و بینام و نشان و طرد شده از ميان مردم هستند، 9مرا به باد ريشخند گرفتهاند و من بازيچهٔ دست آنها شدهام. 10از من كراهت دارند و نزديكم نمیآيند. از تف انداختن به صورتم ابايی ندارند. 11خدا مرا ذليل و ناتوان ساخته است، پس آنها هر چه دلشان میخواهد با من میكنند. 12اين اوباش از هر سو به من حمله میكنند و سر راهم دام میگذارند. 13راه مرا میبندند و دست به هر كاری میزنند تا مرا از پای درآورند و من بیيار و ياورم. 14ناگهان بر من هجوم میآورند و وقتی كه میبينند به زمين افتادهام بر سرم میريزند.
15در ترس و وحشت به سر میبرم. آبروی من رفته است و سعادتم مانند ابر ناپديد شده است. 16ديگر رمقی در بدنم نمانده و تسكينی برای رنجهايم نيست. 17شبانگاه دردی شديد تمام استخوانهايم را فرا میگيرد و لحظهای آرامم نمیگذارد. 18تمام شب از اين پهلو به آن پهلو میغلتم و لباسهايم به دورم میپيچد. 19خدا مرا به گل و لجن كشيده و به خاک نشانده است.
20ای خدا، نزد تو فرياد برمیآورم، ولی به من جواب نمیدهی. در حضورت میايستم، اما نگاهم نمیكنی. 21نسبت به من بیرحم شدهای و با تمام قدرت آزارم میدهی. 22مرا به ميان گردباد میاندازی و در مسير طوفان قرار میدهی. 23میدانم برای من هدفی جز مرگ نداری. 24چرا به كسی كه خرد شده است و كاری جز التماس كردن، از او برنمیآيد، حمله میكنی؟
25آيا من برای آنانی كه در زحمت بودند گريه نمیكردم؟ آيا برای نيازمندان غصه نمیخوردم؟ 26با اين وجود به پاس خوبی، بدی نصيبم شد و به جای نور، تاريكی به سراغم آمد. 27دلم آشفته است و آرام و قرار ندارد. امواج مصيبت مرا فرا گرفتهاند. 28تاريكی وجودم را تسخير كرده و از شدت غم به اين سو و آن سو میروم و قرار ندارم. در ميان جماعت میايستم و با التماس كمک میطلبم. 29نالههايم به فرياد شغال و جغد میماند. 30پوست بدنم سياه شده، و كنده میشود. استخوانهايم از شدت تب میسوزد. 31نوای شادِ چنگِ من، به نوحهگری مبدل شده و از نی من نالههای جانگداز به گوش میرسد.
311با چشمان خود عهد بستم كه هرگز با نظر شهوت به دختری نگاه نكنم. 2-3من خوب میدانم كه خدای قادر مطلق از آسمان بر سر اشخاصی كه چنين كنند بلا و مصيبت میفرستد. 4او هر كاری را كه میكنم و هر قدمی را كه برمیدارم میبيند.
5من هرگز دروغ نگفته و كسی را فريب ندادهام. 6بگذار خدا خودش مرا با ترازوی عدل بسنجد و ببيند كه بیگناهم. 7اگر پايم را از راه خدا بيرون گذاشتهام، يا اگر دلم در طمع چيزهايی بوده كه چشمانم ديده است، يا اگر دستهايم به گناه آلوده شده است، 8باشد كه غلهای كه كاشتهام از ريشه كنده شود و يا شخص ديگری آن را درو كند. 9اگر شيفتهٔ زن مرد ديگری شده، در كمين او نشستهام، 10باشد كه همسرم را مرد ديگری تصاحب كند؛ 11زيرا اين كار زشت سزاوار مجازات است، 12و مانند آتشی جهنمی میتواند تمام هستی مرا بسوزاند و از بين ببرد.
13اگر نسبت به خدمتگزاران خود بیانصافی میكردم 14چگونه میتوانستم با خدا روبرو شوم؟ و هنگامی كه در اين باره از من سؤال میكرد، چه جوابی میدادم؟ 15چون هم من و هم خدمتگزارانم، به دست يک خدا سرشته شدهايم.
16هرگز از كمک كردن به فقرا كوتاهی نكردهام. هرگز نگذاشتهام بيوهزنی در نااميدی بماند، 17يا يتيمی گرسنگی بكشد، بلكه خوراک خود را با آنها قسمت كردهام 18و تمام عمر خود را صرف نگهداری از آنها نمودهام. 19اگر كسی را میديدم كه لباس ندارد و از سرما میلرزد، 20لباسی از پشم گوسفندانم به او میدادم تا از سرما در امان بماند و او با تمام وجود برای من دعای خير میكرد.
21اگر من با استفاده از نفوذی كه در دادگاه داشتهام حق يتيمی را پايمال نموده باشم 22دستم بشكند. 23هرگز جرأت نمیكردم چنين كاری را انجام دهم، زيرا از مجازات و عظمت خدا میترسيدم.
24هرگز به طلا و نقره تكيه نكردهام 25و شادی من متكی به مال و ثروت نبوده است. 26-27هرگز فريفتهٔ خورشيد تابان و ماه درخشان نشدهام و آنها را از دور نبوسيده و پرستش نكردهام؛ 28چون اگر مرتكب چنين كارهايی شده بودم مفهومش اين بود كه خدای متعال را انكار كردهام، و چنين گناهی بیسزا نمیماند.
29هرگز از مصيبت دشمن شادی نكردهام، 30هرگز آنها را نفرين نكردهام و زبانم را از اين گناه باز داشتهام. 31هرگز نگذاشتهام خدمتگزارانم گرسنه بمانند. 32هرگز نگذاشتهام غريبهای شب را در كوچه بخوابد، بلكه در خانهٔ خود را به روی او باز گذاردهام. 33-34هرگز مانند ديگران به خاطر ترس از سرزنش مردم، سعی نكردهام گناهانم را پنهان سازم و خاموش در داخل خانهٔ خود بنشينم.
35ای كاش كسی پيدا میشد كه به حرفهايم گوش بدهد! من دفاعيهٔ خود را تقديم میكنم. بگذار قادر مطلق جواب مرا بدهد و اتهاماتی را كه به من نسبت داده شده به من نشان دهد، 36و من آنها را مانند تاجی بر سر میگذارم! 37تمام كارهايی را كه كردهام برای او تعريف میكنم و سربلند در حضور او میايستم.
38-39اگر زمينی كه در آن كشت میكنم مرا متهم سازد به اينكه صاحبش را كشتهام و آن را تصاحب كردهام تا از محصولش استفاده برم، 40باشد كه در آن زمين به جای گندم، خار و به عوض جو، علفهای هرز برويد.
پايان سخنان ايوب.
32اليهو دوستان ايوب را توبيخ میكند
1آن سه دوست ايوب، ديگر به او جواب ندادند، چون ايوب بر بیگناهی خود پافشاری میكرد.
2شخصی به نام اليهو، پسر بركئيل بوزی، از طايفهٔ رام، كه شاهد اين گفتگو بود خشمگين شد، زيرا ايوب نمیخواست قبول كند كه گناهكار است و خدا به حق او را مجازات كرده است. 3او از آن سه رفيق ايوب نيز عصبانی بود، چون بدون اينكه پاسخ قانع كنندهای برای ايوب داشته باشند، او را محكوم میكردند. 4اليهو صبر كرده و هيچ حرفی نزده بود چون سايرين از او بزرگتر بودند. 5اما وقتی كه ديد آنها ديگر جوابی ندارند، برآشفت.
6اليهو به سخن آمده چنين گفت:
من جوانم و شما پير. به همين علت لب فرو بستم و جرأت نكردم عقيدهام را برای شما بيان كنم، 7زيرا گفتهاند كه پيران داناترند. 8-9ولی حكمت و دانايی فقط بستگی به سن و سال ندارد، بلكه آن روحی كه در انسان قرار دارد و نفس خدای قادر مطلق است، به انسان حكمت میبخشد. 10پس به من گوش بدهيد و بگذاريد عقيدهام را بيان كنم.
11-12من در تمام اين مدت صبر كردم و با دقت به سخنان و دلايل شما گوش دادم. هيچكدام از شما نتوانستيد پاسخ ايوب را بدهيد و يا ثابت كنيد كه او گناهكار است. 13به من نگوييد: «فقط خدا میتواند شخص گناهكار را به گناه ملزم كند.» 14اگر ايوب با من به مباحثه پرداخته بود، با اين نوع منطق پاسخ او را نمیدادم!
15شما حيران نشستهايد و هيچ جوابی نداريد. 16آيا حال كه شما سكوت كردهايد من هم بايد همچنان صبر كنم و ساكت بمانم؟ 17نه، من به سهم خود جواب میدهم. 18حرفهای زيادی برای گفتن دارم و ديگر نمیتوانم صبر كنم. 19مانند مشكی هستم كه از شراب پر شده و نزديک تركيدن است. 20بايد حرف بزنم تا راحت شوم. پس بگذاريد من هم به سهم خود جواب بدهم. 21من قصد ندارم از كسی طرفداری كنم و سخنان تملقآميز بگويم، 22چون انسان چاپلوسی نيستم و گرنه خدا مرا هلاک میكرد.
33اليهو ايوب را توبيخ میكند
1ای ايوب، خواهش میكنم به حرفهای من گوش بده، 2چون میخواهم با تو صحبت كنم. 3من با اخلاص و صداقت كامل، حقيقت را خواهم گفت، 4زيرا روح خدا مرا آفريده است و نفس قادر مطلق به من زندگی بخشيده است. 5اگر توانستی جوابم را بدهی درنگ نكن.
6من هم مثل تو از گل سرشته شدهام و هر دو ما مخلوق خدا هستيم، 7پس لزومی ندارد از من بترسی. من تو را نخواهم ترساند و در تنگنا قرار نخواهم داد.
8من خود، اين حرف را از دهان تو شنيدهام كه گفتهای: 9«پاک و بیتقصيرم و مرتكب هيچ گناهی نشدهام. 10خدا پی بهانه میگردد تا در من خطايی بيابد و مرا دشمن خود محسوب كند. 11خدا پای مرا در كنده میگذارد و كوچكترين حركت مرا زير نظر میگيرد.»
12اما ايوب تو اشتباه میكنی. خدا از انسان بزرگتر است. 13چرا شكايت میكنی كه خدا برای كارهايی كه میكند توضيحی به انسان نمیدهد؟
14خدا به شیوههای گوناگون با انسان سخن میگويد، اما انسان توجه نمیکند. 15هنگامی كه خواب عميق انسان را در بسترش فرو میگيرد، خدا بوسيلهٔ خوابها و رؤياهای شب با او حرف میزند. 16گوشهای او را باز میكند و به او هشداری میدهد تا 17او را از گناه و تكبر باز دارد. 18او انسان را از هلاكت و مرگ میرهاند. 19خدا با درد و مرض، انسان را تأديب میكند 20به طوری که او اشتهايش را از دست داده، حتی از لذيذترين خوراكها نيز بيزار میشود. 21به قدری لاغر و ضعيف میشود كه جز پوست و استخوان چيزی از او باقی نمیماند 22و پايش به لب گور میرسد.
23-24اما هرگاه فرستادهای از آسمان33:23و24 «فرستادهای از آسمان» يا «يکی از هزاران فرشته». در آنجا حاضر شود تا برايش شفاعت نموده، آنچه را كه درست است به وی نشان بدهد، آنگاه خدا33:23و24 «خدا» يا «فرشته». بر او ترحم نموده، میفرمايد: «آزادش سازيد! نگذاريد بميرد! چون برای او فديهای يافتهام.» 25آنگاه بدن او مثل بدن يک طفل، سالم شده، دوباره جوان و قوی میگردد. 26هر وقت به حضور خدا دعا كند، خدا دعايش را شنيده، او را اجابت میكند و او با شادی خدا را پرستش مینمايد و خدا او را به وضع خوب گذشتهاش بر میگرداند. 27سپس او به مردم خواهد گفت: «من گناه كردم و به راستی عمل ننمودم ولی خدا از سر تقصيرم گذشت. 28او نگذاشت بميرم و از نور زندگی محروم گردم.»
29خدا بارها اين كار را برای انسان انجام میدهد 30و جان او را از مرگ میرهاند تا نور زندگی بر او بتابد. 31ای ايوب، به آنچه كه گفتم خوب توجه كن و بگذار به سخنانم ادامه دهم؛ 32ولی اگر چيزی برای گفتن داری، بگو؛ میخواهم آن را بشنوم، چون به هيچ وجه مايل نيستم كه ابهامی برايت باقی بماند. 33اما اگر حرفی برای گفتن نداری به من گوش بده و خاموش باش تا به تو حكمت بياموزم!
34اليهو خدا را عادل اعلام میكند
1-2ای مردان حكيم و دانا به من گوش دهيد. 3همچنانكه زبان طعم غذای خوب را میفهمد همانگونه نيز گوش سخنان درست را تشخيص میدهد؛ 4پس بياييد آنچه را كه خوب و درست است تشخيص داده، آن را اختيار كنيم. 5ايوب گفته است: «من گناهی ندارم، ولی خدا مرا گناهكار میداند. 6هر چند كه تقصيری ندارم او مرا دروغگو میداند. با اينكه هيچ خطايی نكردهام، اما سخت تنبيه شدهام.»
7-8ببينيد ايوب چه حرفهای توهينآميزی میزند! حتماً با بدكاران همنشين بوده است! 9زيرا میگويد: «برای انسان چه فايدهای دارد كه در صدد خشنود ساختن خدا برآيد؟»
10ای كسانی كه فهم و شعور داريد، به من گوش دهيد. چطور ممكن است خدای قادر مطلق، بدی و ظلم بكند؟ 11او هر کس را موافق عملش جزا میدهد. 12براستی كه خدای قادر مطلق، بدی و بیانصافی نمیكند. 13اقتدار و اختيار تمام جهان در دست اوست. 14اگر خدا اراده كند كه روح و نفس خود را از انسان بگيرد، 15اثری از زندگی در او باقی نمیماند و او به خاک باز میگردد.
16حال، اگر فهم داری، گوش كن. 17اگر خدا از عدالت و انصاف متنفر بود آيا میتوانست جهان را اداره كند؟ آيا میخواهی آن داور بزرگ را محكوم كنی؟ 18او كسی است كه پادشاهان و نجبا را به بدكاری و بیانصافی متهم میكند، 19هرگز از قدرتمندان طرفداری نمینمايد و ثروتمند را بر فقير ترجيح نمیدهد، زيرا همهٔ انسانها آفريدهٔ دست او هستند. 20خدا میتواند نيمه شب در يک لحظه جان انسان را بگيرد و با يک اشاره قدرتمندترين انسانها را از پای درآورد.
21خدا تمام كارهای انسان را به دقت زير نظر دارد و همه را میبيند. 22هيچ ظلمتی نمیتواند آدمهای بدكار را از نظر او پنهان سازد. 23پس خدا احتياجی ندارد كه برای داوری كردن انسان صبر كند. 24بیآنكه نيازی به تحقيق و بررسی باشد خدا قدرتمندان را خرد و متلاشی میكند و ديگران را به جای آنها مینشاند، 25زيرا او از كارهای ايشان آگاه است و در يک شب ايشان را سرنگون میسازد. 26او آنها را در حضور همگان به سزای اعمالشان میرساند، 27چون از پيروی او انحراف ورزيده به احكام او توجهی نكردهاند، 28و آنچنان بر فقرا ظلم نمودهاند كه فريادشان به گوش خدا رسيده است. بلی، خدا نالهٔ مظلومان را میشنود.
29وقتی او آرام است، كيست كه بتواند او را مضطرب كند؟ و چون روی خود را بپوشاند، كيست كه بتواند او را ببيند؟ هيچ قومی و هيچ انسانی نمیتواند. 30او نمیگذارد بدكاران بر مردم حكومت رانند و آنها را اسير كنند.
31ای ايوب، آيا گناهانت را پيش خدا اعتراف نمودهای؟ آيا به او قول دادهای كه ديگر گناه نكنی؟ 32آيا از خدا خواستهای كه خطاهايت را به تو نشان دهد؟ آيا حاضری از آنها دست بكشی؟ 33تا زمانی كه دست از مخالفت برنداری نمیتوانی انتظار داشته باشی كه خدا آن طور كه تو میخواهی رفتار كند. حال تصميم با توست، نه با من. بگو چه فكر میكنی. 34-35هر انسان فهميده و با شعوری اين حرف مرا تصديق خواهد كرد كه تو مثل آدم احمق حرف میزنی. 36مستحقی كه تو را به خاطر سخنان كفرآميزت به اشد مجازات برسانند، 37زيرا اكنون نافرمانی، كفر و اهانت به خدا را بر گناهان ديگر خود افزودهای.
351-3آيا اين درست است كه ادعا میكنی كه در حضور خدا بیگناهی، و میگويی: «از اين پاكی و بیگناهی خود سودی نبردهام»؟
4من جواب تو و همهٔ دوستانت را میدهم. 5به آسمان بلندی كه بر فراز سر توست نگاه كن. 6اگر گناه كنی چه لطمهای به خدا میزنی؟ اگر خطاهای تو زياد شود چه تأثيری بر او دارد؟ 7يا اگر گناه نكنی، چه نفعی به او میرسانی؟ 8خواه گناه كنی، و خواه كار خوب انجام دهی، تأثير آن فقط بر انسانهاست.
9وقتی به انسانها ظلم میشود، آنها ناله میكنند و فرياد برمیآورند تا كسی به دادشان برسد. 10-11اما آنها به خدايی كه آنها را آفريده و از حيوانات و پرندگان داناتر گردانيده، و در تاريكیها به آنها نور اميد میبخشد، روی نمیآورند.
12فرياد برمیآورند و كمک میطلبند اما خدا پاسخی نمیدهد، زيرا متكبر و شرور هستند. 13فرياد آنها سودی ندارد، زيرا خدای قادر مطلق آن را نمیشنود و به آن توجهی ندارد. 14ای ايوب، تو میگويی كه خدا را نمیتوانی ببينی، اما صبر كن و منتظر باش، چون او به دعوی تو رسيدگی خواهد كرد. 15میگويی: «خدا گناهكار را مجازات نمیكند و به گناهان او توجهی ندارد.» 16اما تو از روی نادانی سخن میگويی و سخنانت پوچ و باطل است.
36اليهو از نيكی خدا تمجيد میكند
1-2حوصله كن و به آنچه كه دربارهٔ خدا میگويم گوش بده. 3من با دانش وسيع خود به تو نشان خواهم داد كه خالق من عادل است. 4بدان كسی كه در مقابل تو ايستاده، مردی فاضل است و آنچه میگويد عين حقيقت میباشد.
5فهم و دانايی خدا كامل است. او قادر به انجام هر كاری است، با وجود اين كسی را خوار نمیشمارد. 6او بدكاران را بیسزا نمیگذارد و به داد مظلومان میرسد. 7از نيكان حمايت كرده، آنها را چون پادشاهان سرافراز مینمايد و عزت ابدی به آنها میبخشد. 8هرگاه در زحمت بيفتند و اسير و گرفتار شوند، 9خدا اعمال گناهآلود و تكبر ايشان را كه موجب گرفتاريشان شده به آنها نشان میدهد 10و به ايشان كمک میكند كه به سخنان او توجه نمايند و از گناه دست بكشند. 11اگر به او گوش داده، از او اطاعت كنند، آنگاه تمام عمر شادمان و خوشبخت خواهند بود؛ 12و اگر گوش ندهند، در جنگ هلاک شده، در جهل و نادانی خواهند مرد.
13اشخاص خدانشناس در دل خود خشم را میپرورانند و حتی وقتی خدا آنها را تنبيه میكند از او كمک نمیطلبند. 14آنها به سوی فساد و هرزگی كشيده میشوند و در عنفوان جوانی میميرند. 15خدا بوسيلهٔ سختی و مصيبت با انسان سخن میگويد و او را از رنجهايش میرهاند.
16خدا میخواهد تو را از اين سختی و مصيبت برهاند و تو را كامياب سازد تا بتوانی در امنيت و وفور نعمت زندگی كنی. 17اما در حال حاضر تو برای شرارت خود مجازات میشوی. 18مواظب باش كسی با رشوه و ثروت، تو را از راه راست منحرف نسازد. 19فرياد تو به جايی نخواهد رسيد و با قدرت خود نمیتوانی از اين تنگنا آزاد شوی.
20در آرزوی فرا رسيدن شب و فرصتهای آن برای ارتكاب گناه مباش. 21از گناه دوری كن، زيرا خدا اين گرفتاری را به همين سبب فرستاده است تا تو را از گناه دور نگه دارد.
22بدان كه قدرت خدا برتر از هر قدرتی است. كيست كه مثل او بتواند به انسان تعليم دهد؟ 23چه كسی میتواند چيزی به خدا ياد دهد و يا او را به بیانصافی متهم سازد؟
اليهو عظمت خدا را اعلام میكند
24خدا هميشه به خاطر كارهايش مورد ستايش مردم قرار گرفته است، پس تو هم بايد او را ستايش كنی. 25همهٔ مردم كارهای خدا را مشاهده میكنند، هر چند از درک كامل آنها عاجزند. 26زيرا خدا به قدری عظيم است كه نمیتوان او را آنچنانكه بايد شناخت و به ازليت وی پی برد.
27او بخار آب را به بالا میفرستد و آن را به باران تبديل میكند. 28سپس ابرها آن را به فراوانی برای انسان فرو میريزند. 29آيا واقعاً كسی چگونگی گسترده شدن ابرها در آسمان و برخاستن غرش رعد از درون آنها را میفهمد؟ 30ببينيد چگونه سراسر آسمان را با برق روشن میسازد، ولی اعماق دريا همچنان تاريک میماند. 31خدا با كارهای حيرتانگيز خود غذای فراوان در دسترس همهٔ انسانها قرار میدهد. 32او دستهای خود را با تيرهای آتشين برق پر میكند و هر يک از آنها را به سوی هدف پرتاب مینمايد. 33رعد او از فرا رسيدن طوفان خبر میدهد؛ و حتی حيوانات نيز از آمدن آن آگاه میشوند.
371دل من میلرزد؛ 2گوش دهيد و غرش صدای خدا را بشنويد. 3او برق خود را به سراسر آسمان میفرستد. 4سپس غرش صدای او شنيده میشود، غرش مهيب رعد به گوش میرسد و باز برق، آسمان را روشن میكند. 5صدای او در رعد باشكوه است. ما نمیتوانيم عظمت قدرت او را درک كنيم. 6وقتی او برف و باران شديد بر زمين میفرستد، 7مردم از كار كردن باز میمانند و متوجه قدرت او میشوند، 8حيوانات وحشی به پناهگاه خود میشتابند و در لانههای خويش پنهان میمانند.
9از جنوب طوفان میآيد و از شمال سرما. 10خدا بر آبها میدمد، به طوری كه حتی وسيعترين درياها نيز يخ میبندد. 11او ابرها را از رطوبت، سنگين میكند و برق خود را بوسيلهٔ آنها پراكنده میسازد. 12آنها به دستور او به حركت در میآيند و احكام او را در سراسر زمين به جا میآورند. 13او ابرها را برای مجازات مردم و يا برای سيراب كردن زمين و نشان دادن رحمتش به ايشان، میفرستد.
14ای ايوب، گوش بده و دربارهٔ اعمال شگفتآور خدا تأمل و تفكر كن. 15آيا تو میدانی كه خدا چگونه تمام طبيعت را اداره نموده، برق را از ابرها ساطع میكند؟ 16آيا تو میدانی چگونه ابرها در هوا معلق میمانند؟ آيا تو عظمت اين كار خدا را میتوانی درک كنی؟ 17آيا وقتی زمين زير وزش باد گرم جنوب قرار دارد و لباسهايت از گرما به تنت چسبيده است، 18تو میتوانی به خدا كمک كنی تا وضع آسمان را كه مانند فلز سخت است تغيير دهد؟
19آيا تو میتوانی به ما بگويی چگونه بايد با خدا مواجه شد؟ ما با اين فكر تاريكمان نمیدانيم چگونه با او سخن گوييم. 20من با چه جرأتی با خدا صحبت كنم؟ چرا خود را به كشتن دهم؟ 21همانطور كه در يک روز آفتابی بیابر، نمیتوانيم به تابش خورشيد نگاه كنيم، 22همچنان نيز نمیتوانيم به جلال پرشكوه خدا كه از آسمان با درخشندگی خيرهكنندهای بر ما نمايان میشود خيره شويم. 23ما نمیتوانيم به قدرت خدای قادر مطلق پی ببريم. او نسبت به ما عادل و رحيم است و بر كسی ظلم نمیكند، 24و تحت تأثير داناترين مردم جهان نيز قرار نمیگيرد، از اين جهت ترس و احترام او در دل همهٔ مردم جا دارد.
38پاسخ خداوند
1آنگاه خداوند از درون گردباد به ايوب چنين پاسخ داد:
2اين كيست كه با حرفهای پوچ و بیمعنی حكمت مرا رد میكند؟ 3حال، مثل يک مرد بايست و به پرسش من پاسخ بده.
4وقتی زمين را بنياد نهادم تو كجا بودی؟ اگر میدانی به من بگو. 5آيا میدانی اندازههای زمين چگونه تعيين شد و چه كسی آن را با شاقول اندازه گرفت؟ 6-7آيا میدانی وقتی در ميان غريو شادی ستارگان صبح و فرشتگان آسمان، زمين بنياد نهاده میشد، پايههای آن بر چه چيز قرار گرفت و سنگ زاويهٔ آن را چه كسی كار گذاشت؟ 8وقتی دريا از شكم زمين بيرون آمد چه كسی برای آن حد گذاشت؟ 9اين من بودم كه دريا را با ابرها پوشاندم و با تاريكی برايش قنداقه درست كردم، 10حدود آن را تعيين نمودم و با سواحل، آن را محصور كردم. 11به دريا گفتم: «از اينجا جلوتر نيا و موجهای سركش تو از اين حد تجاوز نكنند!»
12آيا در تمام عمرت هرگز به خورشيد فرمان دادهای كه طلوع كند؟ 13آيا هرگز به روشنايی روز گفتهای كه كرانههای زمين را در بر بگيرد تا شرارت شب رخت بربندد؟ 14-15آيا هرگز سپيدهٔ صبح را به رنگ قرمز درآوردهای تا روشنايی روز نمايان شده بدكاران را از ظلم و شرارت باز دارد؟
16آيا چشمههايی را كه درياها از آن جاری میگردند كشف كردهای و يا به اعماق درياها قدم گذاشتهای؟ 17آيا دروازههای دنيای تاريک مردگان را ديدهای؟ 18آيا میدانی پهنای زمين چقدر است؟ اگر میدانی به من بگو!
19آيا میدانی روشنايی و تاريكی از كجا میآيند؟ 20آيا میتوانی حدودشان را پيدا كنی و به سرچشمهٔ آنها برسی؟ 21البته تو همهٔ اين چيزها را میدانی! مگر نه اين است كه تو هنگام خلقت دنيا وجود داشتهای!
22آيا تو مخزنهای برف را ديدهای؟ آيا میدانی تگرگ در كجا ساخته و انبار میشود؟ 23من آنها را برای زمان جنگ و بلا ذخيره كردهام. 24آيا میدانی روشنايی از كجا میتابد و باد شرقی از كجا میوزد؟
25-27چه كسی درهها را برای سيلابها حفر نمود و مسير برق آسمان را تعيين كرد؟ چه كسی باران را بر بيابانهای خشک و متروک میباراند تا زمين ويران و باير سيراب گشته گياهان تازه بروياند؟
28آيا باران يا شبنم پدری دارد؟ 29كيست كه يخ را به وجود میآورد و شبنم را توليد میكند، 30آب را به يخ مبدل میسازد و سطح دريا را مانند سنگ، منجمد مینمايد؟
31آيا میتوانی مجموعهٔ ستارگان پروين را به هم ببندی؟ يا رشتهٔ منظومهٔ جبار را باز كنی؟ 32آيا میتوانی گردش منظم فصول را اداره كنی و دب اكبر را با ستارگانش در آسمان هدايت نمايی؟ 33آيا از قوانين آسمان سر در میآوری و میدانی اينها چه تأثيری بر زمين دارند؟ 34آيا میتوانی بر سر ابرها فرياد بزنی تا ببارند؟ 35آيا میتوانی به برق آسمان دستور دهی در مسيرش روانه شود؟ و آيا او فرمان تو را اطاعت خواهد كرد؟
36كيست كه فهم و شعور به انسان میدهد؟ 37-38كيست كه با حكمتش ابرها را میشمارد و مشكهای آب آسمان را بر زمين خالی میكند و خاک را به صورت كلوخهای گلی در میآورند؟
39-40آيا میتوانی برای ماده شير و بچههايش كه در لانهٔ خود لميده و يا در جنگل به كمين نشستهاند، خوراک تهيه كنی تا شكمشان را سير كنند؟ 41وقتی كلاغها به اين سو و آن سو پرواز میكنند تا شكم گرسنهٔ خود و جوجههايشان را كه نزد خدا فرياد برمیآورند سير كنند، چه كسی برايشان خوراک تهيه میكند؟
391آيا میدانی بز كوهی چطور میزايد؟ آيا وضع حمل آهو را با چشم خود ديدهای؟ 2-3آيا میدانی چند ماه طول میكشد تا بچههای خود را زاييده از بارداری فارغ شوند؟ 4بچههای آنها در صحرا رشد میكنند، سپس والدين خود را ترک نموده، ديگر نزدشان برنمیگردند.
5گورخرها را چه كسی وحشی بار میآورد؟ 6من بيابانها و شورهزارها را مسكن آنها ساختهام. 7از سر و صدای شهر بيزارند و كسی نمیتواند آنها را رام كند. 8دامنهٔ كوهها چراگاه آنهاست و در آنجا هر سبزهای پيدا كنند میخورند.
9آيا گاو وحشی راضی میشود تو را خدمت كند؟ آيا او كنار آخور تو میايستد؟ 10آيا میتوانی گاو وحشی را با طناب ببندی تا زمينت را شخم بزند؟ 11آيا صرفاً به خاطر قوت زيادش میتوانی به او اعتماد كنی و كار خودت را به او بسپاری؟ 12آيا میتوانی او را بفرستی تا محصولت را بياورد و در خرمنگاه جمع كند؟
13شترمرغ با غرور بالهايش را تكان میدهد، ولی نمیتواند مانند لکلک پرواز كند. 14شترمرغ تخمهای خود را روی زمين میگذارد تا خاک آنها را گرم كند. 15او فراموش میكند كه ممكن است كسی بر آنها پا بگذارد و آنها را له كند و يا حيوانات وحشی آنها را از بين ببرند. 16او نسبت به جوجههايش چنان بیتوجه است كه گويی مال خودش نيستند، و اگر بميرند اعتنايی نمیكند؛ 17زيرا من او را از فهم و شعور محروم كردهام. 18ولی هر وقت بالهايش را باز میكند تا بدود هيچ اسب و سواركاری به پايش نمیرسد.
19آيا قوت اسب را تو به او دادهای؟ يا تو گردنش را با يال پوشانيدهای؟ 20آيا تو به او توانايی بخشيدهای تا چون ملخ خيز بردارد و با شيههاش ترس ايجاد كند؟ 21-23ببين چگونه سم خود را به زمين میكوبد و از قدرت خويش لذت میبرد. هنگامی كه به جنگ میرود نمیهراسد؛ تيغ شمشير و رگبار تير و برق نيزه او را به عقب بر نمیگرداند. 24وحشيانه سم بر زمين میكوبد و به مجرد نواخته شدن شيپور حمله، به ميدان كارزار يورش میبرد. 25با شنيدن صدای شيپور، شيهه برمیآورد و بوی جنگ را از فاصلهٔ دور استشمام میكند. از غوغای جنگ و فرمان سرداران به وجد میآيد.
26آيا تو به شاهين ياد دادهای كه چگونه بپرد و بالهايش را به سوی جنوب پهن كند؟ 27آيا به فرمان توست كه عقاب بر فراز قلهها به پرواز در میآيند تا در آنجا آشيانهٔ خود را بسازد؟ 28ببين چگونه روی صخرهها آشيانه میسازد و بر قلههای بلند زندگی میكند 29و از آن فاصلهٔ دور، شكار خود را زير نظر میگيرد. 30ببين چگونه دور اجساد كشته شده را میگيرند و جوجههايشان خون آنها را میخورند.
401-3آيا هنوز هم میخواهی با من كه خدای قادر مطلق هستم مباحثه كنی؟ تو كه از من انتقاد میكنی آيا میتوانی جوابم را بدهی؟
ايوب به خداوند چنين پاسخ داد: 4«من كوچكتر از آنم كه بتوانم به تو جواب دهم. دست بر دهانم میگذارم 5و ديگر سخن نمیگويم.»
6آنگاه خداوند از ميان گردباد بار ديگر به ايوب چنين گفت:
7اكنون مثل يک مرد بايست و به سؤال من جواب بده. 8آيا مرا به بیعدالتی متهم میسازی و مرا محكوم میكنی تا ثابت كنی كه حق با توست؟ 9آيا تو مثل من توانا هستی؟ آيا صدای تو میتواند مانند رعد من طنين اندازد؟ 10اگر چنين است پس خود را به فّر و شكوه ملبس ساز و با جلال و عظمت به پا خيز. 11به متكبران نگاه كن و با خشم خود آنها را به زير انداز. 12با يک نگاه، متكبران را ذليل كن و بدكاران را در جايی كه ايستادهاند پايمال نما. 13آنها را با هم در خاک دفن كن و ايشان را در دنيای مردگان به بند بكش. 14اگر بتوانی اين كارها را بكنی، آنگاه من قبول میكنم كه با قوت خود میتوانی نجات يابی.
15نگاهی به بهيموت40:15 «بهيموت» يک نوع حيوان عظيم الجثه بوده است. بينداز! من او را آفريدهام، همانطور كه تو را آفريدهام! او مثل گاو علف میخورد. 16كمر پرقدرت و عضلات شكمش را ملاحظه كن. 17دمش مانند درخت سرو، راست است. رگ و پی رانش محكم به هم بافته شده است. 18استخوانهايش مانند تكههای مفرغ و دندههايش چون ميلههای آهن، محكم میباشند. 19عجيبترين مخلوق من است و تنها من میتوانم او را از پای درآورم. 20كوهها بهترين علوفهٔ خود را به او میدهند و حيوانات وحشی در كنار او بازی میكنند. 21زير درختان كُنار، در نيزارها دراز میكشد 22و سايهٔ آنها او را میپوشانند و درختان بيد كنار رودخانه او را احاطه میكنند. 23طغيان رودخانهها او را مضطرب نمیسازد و حتی اگر امواج جوشان رود اردن بر سرش بريزد، ترس به خود راه نمیدهد. 24هيچكس نمیتواند قلاب به بينی او بزند و او را به دام اندازد.
411آيا میتوانی تمساح را با قلاب صيد كنی يا به دور زبانش كمند بيندازی؟ 2آيا میتوانی از بينی او طناب رد كنی يا چانهاش را با نيزه سوراخ نمايی؟ 3آيا از تو خواهش خواهد كرد كه دست از سرش برداری؟ 4آيا میپذيرد كه تا آخر عمر، او را بردهٔ خود سازی؟ 5آيا میتوانی با او مثل يک پرنده بازی كنی يا به او افسار زده، او را به كنيزانت هديه نمايی؟ 6آيا ماهيگیران میتوانند او را تكهتكه كرده، به تاجران بفروشند؟ 7آيا تير به پوست او فرو میرود يا نيزهٔ ماهيگيری سر او را سوراخ میكند؟ 8اگر به او دست بزنی چنان آشوبی به پا میكند كه ديگر هرگز هوس نكنی به او نزديک شوی!
9هر که بخواهد او را بگيرد از ديدنش به لرزه میافتد و تلاشش نافرجام میماند. 10هيچكس جرأت ندارد او را تحريک كند يا در مقابلش بايستد. 11در تمام دنيا كسی نيست كه با او درگير شود و جان به در برد.
12از عظمت و قدرت اعضای بدن او ديگر چه گويم؟ 13-14كيست كه بتواند پوست او را بشكافد؟ يا كيست كه جرأت كند به دندانهای ترسناک او نزديک شود و يا دهان او را باز كند؟ 15-17پشت او از فلسهايی كه محكم به هم چسبيدهاند پوشيده شده است، به طوری که هيچ چيز قادر نيست آنها را از هم جدا كند و حتی هوا نيز نمیتواند به داخل آنها نفوذ نمايد. 18وقتی عطسه میكند بخار آن در پرتو نور خورشيد میدرخشد. چشمانش مانند طلوع خورشيد درخشان است. 19از دهانش آتش زبانه میكشد. 20دودی كه از سوراخهای بينیاش خارج میشود مانند بخاری است كه از ديگ جوشان برمیخيزد. 21نفس او هيزم را به آتش میكشد؛ شعلههای سوزان از دهانش میجهد. 22قدرت حيرتآوری در گردن او نهفته است و هر كه او را میبيند به وحشت میافتد. 23لايههای گوشت بدنش سفت و محكم به هم چسبيده است. 24دلش مثل سنگ زيرين آسياب سخت است. 25وقتی برمیخيزد زورمندان هراسان میشوند و از ترس بيهوش میگردند. 26شمشير، نيزه، تير يا زوبين بر او كارگر نيست. 27آهن برايش مثل كاه است و مفرغ مانند چوب پوسيده. 28تيرهای كمان نمیتوانند او را فراری دهند. سنگهای فلاخن چون پر كاه بر او بیاثرند. 29چماق برای او مانند كاه است. او به تيرهايی كه به طرفش پرتاب میشوند، میخندد. 30پوست شكمش مانند تكههای سفال، تيز است و مانند چنگال خرمنكوب روی زمين شيار به وجود میآورد. 31با حركات خود اعماق دريا را مانند يک ظرف جوشان به غليان میآورد و دريا را مثل ديگ عطاران به هم میزند. 32خط درخشانی به دنبال خود برجای میگذارد، به طوری که دريا از كف سفيد پوشيده میشود. 33در روی زمين هيچ موجودی مانند او بیباک نيست. 34او سلطان حيوانات وحشی است و هيچ جانوری به پای او نمیرسد.
42پاسخ ايوب به خدا
1سپس ايوب در جواب خداوند چنين گفت:
2میدانم كه تو هر چه اراده كنی میتوانی انجام دهی. 3میپرسی: «كيست كه با حرفهای پوچ و بیمعنی منكر حكمت من میشود؟» آن شخص منم. من نمیدانستم چه میگفتم. دربارهٔ چيزهايی سخن میگفتم كه فوق از عقل من بود. 4تو از من خواستی كه به سخنانت گوش كنم و به سؤالی كه از من میكنی پاسخ دهم. 5پيش از اين گوش من دربارهٔ تو چيزهايی شنيده بود، ولی اكنون چشم من تو را میبيند! 6از اين جهت از خود بيزار شده در خاک و خاكستر توبه میكنم.
خاتمه
7هنگامی كه خداوند صحبت خود را با ايوب تمام كرد، به اليفاز تيمانی فرمود: «از تو و از دو رفيقت خشمگين هستم، زيرا سخنان شما دربارهٔ من مانند سخنان بندهام ايوب، درست نبوده است. 8اكنون هفت گوساله و هفت قوچ بگيريد و پيش بندهام ايوب برويد و آنها را برای گناه خود قربانی كنيد؛ و بندهٔ من ايوب برای شما دعا خواهد كرد و من دعای او را مستجاب نموده، از مجازات شما درمیگذرم.»
9پس اليفاز تيمانی، بلدد شوحی و سوفر نعماتی همانطور كه خداوند امر فرموده بود عمل كردند و خداوند دعای ايوب را در حق ايشان اجابت نمود. 10آنگاه، پس از آنكه ايوب برای دوستان خود دعا كرد، خداوند ثروت و خوشبختی از دست رفتهاش را به او بازگردانيد. در واقع، خداوند دو برابر آنچه را كه ايوب قبلاً داشت به او بخشيد. 11آنگاه تمام برادران و خواهران و دوستان سابقش پيش او آمده، در خانهاش با او جشن گرفتند و او را كه خداوند به مصيبتها مبتلا كرده بود تسلی دادند و هر كدام از آنها پول و انگشتر طلا برايش هديه آوردند.
12به اين ترتيب خداوند، ايوب را بيش از پيش بركت داد. ايوب صاحب چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو و هزار ماده الاغ شد.
13-14همچنين خدا به او هفت پسر و سه دختر داد. اسامی دختران ايوب از اين قرار بود: يميمه، قصيعه و قرن هفوک. 15در تمام آن سرزمين دخترانی به زيبايی دختران ايوب نبودند، و پدرشان به آنها هم مانند برادرانشان ارث داد.
16پس از آن، ايوب صد و چهل سال ديگر عمر كرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم ديد. 17او سرانجام پس از يک زندگی طولانی در حالی که پير و سالخورده شده بود وفات يافت.