سرگذشت عيسی مسيح

نوشتهٔ يوحنا

مقدمه

مردم اغلب می‌پرسند: عيسی كيست؟ چرا او را فرزند خدا می‌گويند؟ يوحنا، اين شاگرد عيسی كه سراسر وجودش با محبت خدا آميخته بود، شخصيت واقعی عيسی را در اين انجيل نمايان می‌سازد. او كه بيش از ديگران با عيسی بوده، بدون شک بيش از هر كسی شايسته است استاد خود را توصيف نمايد. در اين انجيل، يوحنا آن پيوستگی را كه عيسی با خدا دارد با زبانی شيوا و عرفانی شرح می‌دهد.

1

مسيح به دنيای ما آمد

1‏-2در ازل، پيش از آنكه چيزی پديد آيد، «كلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده، و خود او خداست. 3هر چه هست، بوسيلهٔ او آفريده شده و چيزی نيست كه آن را نيافريده باشد. 4زندگی جاويد در اوست و اين زندگی به تمام مردم نور می‌بخشد. 5او همان نوری است كه در تاريكی می‌درخشد و تاريكی هرگز نمی‌تواند آن را خاموش كند.

6‏-7خدا يحيای پيامبر را فرستاد تا اين «نور» را به مردم معرفی كند و مردم به او ايمان آورند. 8يحيی آن نور نبود، او فقط شاهدی بود تا نور را به مردم معرفی كند. 9اما بعد، آن نور واقعی آمد تا به هر کس كه به اين دنيا می‌آيد، بتابد.

10گرچه جهان را او آفريده بود، اما زمانی كه به اين جهان آمد، كسی او را نشناخت. 11‏-12حتی در سرزمين خود و در ميان قوم خود، يهوديان، كسی او را نپذيرفت. اما او به تمام كسانی كه به او ايمان آوردند، اين حق را داد كه فرزندان خدا گردند؛ بلی، فقط كافی بود به او ايمان آورند تا نجات يابند. 13اين اشخاص تولدی نو يافتند، نه همچون تولدهای معمولی كه نتيجهٔ اميال و خواسته‌های آدمی است، بلكه اين تولد را خدا به ايشان عطا فرمود.

14«كلمهٔ خدا» انسان شد و بر روی اين زمين و در بين ما زندگی كرد. او لبريز از محبت و بخشش و راستی بود. ما بزرگی و شكوه او را به چشم خود ديديم، بزرگی و شكوه فرزند بی‌نظير پدر آسمانی ما، خدا.

15يحيی او را به مردم معرفی كرد و گفت: «اين همان كسی است كه به شما گفتم بعد از من می‌آيد و مقامش از من بالاتر است، زيرا پيش از آنكه من باشم، او وجود داشت.»

16لطف بی‌پايان او به همهٔ ما رسيد و بركت در پی بركت نصيب ما شد. 17خدا احكام خود را توسط موسی به مردم داد، اما راستی و محبت را به‌وسیلهٔ عيسی مسيح عطا فرمود. 18كسی هرگز خدا را نديده است؛ اما عيسی، فرزند يگانهٔ خدا، او را ديده است زيرا همواره همراه پدر خود، خدا می‌باشد. او هر آنچه را كه ما بايد دربارهٔ خدا بدانيم، به ما گفته است.

شهادت يحيی

19روزی سران قوم يهود از شهر اورشليم، چند تن از كاهنان و دستيارانش را نزد يحيی فرستادند تا بدانند آيا او ادعا می‌كند كه مسيح است يا نه.

20يحيی، صريحاً اظهار داشت: «نه، من مسيح نيستم.»

21پرسيدند: «خوب، پس كه هستيد؟ آيا الياس پيامبر هستيد؟»

جواب داد: «نه!»

پرسيدند: «آيا شما آن پيامبر نيستيد كه ما چشم به راهش می‌باشيم؟»

باز هم جواب داد: «نه.»

22گفتند: «پس به ما بگوييد كه هستيد تا بتوانيم برای سران قوم كه ما را به اينجا فرستاده‌اند، جوابی ببريم.»

23يحيی گفت: «چنانكه اشعيای نبی پيشگويی كرده، من صدای ندا كننده‌ای هستم كه در بيابان فرياد می‌زند: ای مردم، خود را برای آمدن خداوند آماده سازيد.»

24سپس، افرادی كه از طرف فرقهٔ فريسی‌ها آمده بودند، 25از او پرسيدند: «خوب، اگر شما نه مسيح هستيد، نه الياس و نه آن پيامبر، پس چه حق داريد مردم را غسل تعميد دهيد؟»

26يحيی گفت: «من مردم را فقط با آب غسل می‌دهم؛ ولی همين جا در ميان اين جمعيت، كسی هست كه شما او را نمی‌شناسيد. 27او بزودی خدمت خود را در بين شما آغاز می‌كند. مقام او به قدری بزرگ است كه من حتی شايسته نيستم كفشهای او را پيش پايش بگذارم.»

28اين گفتگو در «بيت‌عنيا» روی داد. بيت‌عنيا دهی است در آن طرف رود اردن و جايی است كه يحيی، مردم را غسل تعميد می‌داد.

عيسی، برّه خدا

29روز بعد، يحيی، عيسی را ديد كه به سوی او می‌آيد. پس به مردم گفت: «نگاه كنيد! اين همان برّه‌ای است كه خدا فرستاده تا برای آمرزش گناهان تمام مردم دنيا قربانی شود. 30اين همان كسی است كه گفتم بعد از من می‌آيد ولی مقامش از من بالاتر است، چون قبل از من وجود داشته است. 31من نيز او را نمی‌شناختم. ولی برای اين آمدم كه مردم را با آب غسل دهم تا به اين وسيله او را به قوم اسرائيل معرفی كنم.»

32سپس گفت: «من روح خدا را ديدم كه به شكل كبوتری از آسمان آمد و بر عيسی قرار گرفت. 33همانطور كه گفتم، من نيز او را نمی‌شناختم ولی وقتی خدا مرا فرستاد تا مردم را غسل تعميد دهم، در همان وقت به من فرمود: هرگاه ديدی روح خدا از آسمان آمد و بر كسی قرار گرفت، بدان كه او همان است كه منتظرش هستيد. اوست كه مردم را با روح‌القدس تعميد خواهد داد. 34و چون من با چشم خود اين را ديده‌ام، شهادت می‌دهم كه او فرزند خداست.»

نخستين شاگردان عيسی

35فردای آن روز، وقتی يحيی با دو نفر از شاگردان خود ايستاده بود، 36عيسی را ديد كه از آنجا می‌گذرد، يحيی با اشتياق به او نگاه كرد و گفت: «ببينيد! اين همان بره‌ای است كه خدا فرستاده است.» 37آنگاه دو شاگرد يحيی برگشتند و در پی عيسی رفتند.

38عيسی كه ديد دو نفر دنبال او می‌آيند، برگشت و از ايشان پرسيد: «چه می‌خواهيد؟»

جواب دادند: «آقا، كجا اقامت داريد؟»

39فرمود: «بياييد و ببينيد.»

پس همراه عيسی رفتند و از ساعت چهار بعد از ظهر تا غروب نزد او ماندند. 40(يكی از آن دو، «اندرياس» برادر «شمعون پطرس» بود.)

41اندرياس رفت و برادر خود را يافته، به او گفت: «شمعون، ما مسيح را پيدا كرده‌ايم!» 42و او را آورد تا عيسی را ببيند.

عيسی چند لحظه به او نگاه كرد و فرمود: «تو شمعون، پسر يونا هستی. ولی از اين پس پطرس (يعنی ”صخره“) ناميده خواهی شد!»

43روز بعد، عيسی تصميم گرفت به ايالت جليل برود. در راه، «فيليپ» را ديد و به او گفت: «همراه من بيا.» 44(فيليپ نيز اهل بيت‌صيدا و همشهری اندرياس و پطرس بود.)

45فيليپ رفت و «نتنائيل» را پيدا كرد و به او گفت: «نتنائيل، ما مسيح را يافته‌ايم، همان كسی كه موسی و پيامبران خدا درباره‌اش خبر داده‌اند. نامش عيسی است، پسر يوسف و اهل ناصره.»

46نتنائيل با تعجب پرسيد: «گفتی اهل ناصره؟ مگر ممكن است از ناصره هم چيز خوبی بيرون آيد؟»

فيليپ گفت: «خودت بيا و او را ببين.»

47وقتی نزديک می‌شدند، عيسی فرمود: «ببينيد، اين شخص كه می‌آيد، يک مرد شريف و يک اسرائيلی واقعی است.»

48نتنائيل پرسيد: «از كجا می‌دانی من كه هستم؟»

عيسی فرمود: «قبل از آنكه فيليپ تو را پيدا كند، من زير درخت انجير تو را ديدم.»

49نتنائيل حيرت‌زده گفت: «آقا، شما فرزند خدا هستيد؛ شما پادشاه اسرائيل می‌باشيد!»

50عيسی گفت: «چون فقط گفتم تو را زير درخت انجير ديدم، به من ايمان آوردی؟ بعد از اين چيزهای بزرگتر خواهی ديد. 51در حقيقت همهٔ شما آسمان را خواهيد ديد كه باز شده و فرشتگان خدا نزد من می‌آيند و به آسمان باز می‌گردند.»

2

معجزه در عروسی

1دو روز بعد، مادر عيسی در يک جشن عروسی در دهكدهٔ «قانا» در جليل میهمان بود. 2عيسی و شاگردان او نيز به عروسی دعوت شده بودند. 3هنگام جشن، شراب تمام شد. مادر عيسی با نگرانی نزد او آمد و گفت: «شرابشان تمام شده است.»

4عيسی فرمود: «از من چه می‌خواهی؟ هنوز وقت آن نيست كه معجزه‌ای انجام دهم.»

5با اين حال، مادر عيسی به خدمتكاران گفت: «هر دستوری به شما می‌دهد، اطاعت كنيد.»

6در آنجا شش خمرهٔ سنگی بود كه فقط در مراسم مذهبی از آن استفاده می‌شد و گنجايش هر كدام حدود ۱۰۰ ليتر بود.

7عيسی به خدمتكاران فرمود: «اين خمره‌ها را پر از آب كنيد.» 8وقتی پر كردند، فرمود: «حالا كمی از آن را برداريد و نزد گردانندهٔ مجلس ببريد!»

9‏-10وقتی گردانندهٔ مجلس آن آب را كه شراب شده بود چشيد، داماد را صدا زد و گفت: «چه شراب خوبی! مثل اينكه شما با ديگران خيلی فرق داريد، چون معمولاً در جشنها، اول با شراب خوب از مهمانها پذيرايی می‌كنند و بعد كه همه سرشان گرم شد، شراب ارزانتر را می‌آورند. ولی شما شراب خوب را برای آخر نگه داشته‌ايد.» او نمی‌دانست كه شراب از كجا آمده است، ولی خدمتكاران می‌دانستند.

11اين معجزهٔ عيسی در دهكدهٔ قانای جليل، اولين نشانهٔ قدرت دگرگون كنندهٔ او بود و شاگردان ايمان آوردند كه او واقعاً همان مسيح است.

عيسی در خانهٔ خدا

12سپس عيسی با مادر، برادران و شاگردان خود برای چند روز به شهر كفرناحوم رفت.

13عيد پِسَح كه يكی از اعياد بزرگ يهود بود، نزديک می‌شد. پس عيسی به شهر اورشليم رفت. 14آنجا، در خانهٔ خدا، مردم را ديد كه برای انجام مراسم قربانی، به خريد و فروش گاو، گوسفند و كبوتر مشغولند. صرّافان پولها را روی ميزها چيده بودند و با مشتری‌ها مبادله می‌كردند.

15عيسی با طناب، شلاقی ساخت و همه را از آنجا بيرون كرد. او گاوان و گوسفندان را بيرون راند و سكه‌های صرافان را بر زمين ريخت و ميزها را واژگون كرد. 16سپس به سراغ كبوترفروشان رفت و دستور داده، گفت: «اينها را از اينجا بيرون ببريد و خانهٔ پدر مرا به بازار تبديل نكنيد.»

17آنگاه شاگردان عيسی به ياد اين پيشگويی كتاب آسمانی افتادند كه می‌گويد: «اشتياقی كه برای خانهٔ خدا دارم، مثل آتش در من زبانه می‌كشد.»

18سران قوم يهود از عيسی پرسيدند: «تو به چه حق اين كارها را می‌كنی؟ اگر از طرف خدا آمده‌ای، با معجزه‌ای آن را به ما ثابت نما!»

19عيسی جواب داد: «بسيار خوب، معجزه‌ای كه برای شما می‌كنم اين است: اين خانهٔ خدا را خراب كنيد تا من در عرض سه روز آن را دوباره بسازم!»

20گفتند: «چه می‌گويی؟ چهل و شش سال طول كشيد تا اين خانه را ساختند. تو می‌خواهی سه روزه آن را بسازی؟»

21ولی منظور عيسی از «خانهٔ خدا» بدن خودش بود. 22پس از اينكه عيسی از ميان مردگان زنده شد، شاگردانش اين گفتهٔ او را به ياد آوردند. آنها هم به مطالب كلام خدا و هم به كلام عيسی ايمان آوردند.

23به خاطر معجزات او در روزهای عيد، بسياری در اورشليم به او ايمان آوردند. 24ولی عيسی به آنها اعتماد نكرد، چون از قلب مردم آگاه بود، 25و لازم نبود كسی به او بگويد كه مردم چقدر زود تغيير عقيده می‌دهند، چون او انسان را خوب می‌شناخت.

3

تولد تازه

1‏-2يک شب، يكی از روحانيون بزرگ يهود برای گفت و شنود نزد عيسی آمد. نام او نيقوديموس و از فرقه‌ء فريسی‌ها بود. نيقوديموس به عيسی گفت: «استاد، ما روحانيون اين شهر، همه می‌دانيم كه شما از طرف خدا برای هدايت ما آمده‌ايد. معجزاتتان نشان می‌دهد كه خدا با شماست.»

3عيسی جواب داد: «اگر تولد تازه پيدا نكنی، هرگز نمی‌توانی ملكوت خدا را ببينی. اين كه می‌گويم عين حقيقت است.»

4نيقوديموس با تعجب گفت: «منظورتان از تولد تازه چيست؟ چگونه امكان دارد پيرمردی مثل من، به شكم مادرش بازگردد و دوباره متولد شود؟»

5عيسی جواب داد: «آنچه می‌گويم عين حقيقت است. تا كسی از آب و روح تولد نيابد، نمی‌تواند وارد ملكوت خدا شود. 6زندگی جسمانی را انسان توليد می‌كند، ولی زندگی روحانی را روح خدا از بالا می‌بخشد. 7پس تعجب نكن كه گفتم بايد تولد تازه پيدا كنی. 8درست همانگونه كه صدای باد را می‌شنوی ولی نمی‌توانی بگويی از كجا می‌آيد و به كجا می‌رود، در مورد تولد تازه نيز انسان نمی‌تواند پی ببرد كه روح خدا آن را چگونه عطا می‌كند.»

9نيقوديموس پرسيد: «منظورتان چيست؟ من سخنان شما را به درستی درک نمی‌كنم.»

10عيسی جواب داد: «نيقوديموس، تو از علمای دينی اسرائيل هستی؛ چگونه اين چيزها را درک نمی‌كنی؟ 11براستی من آنچه را كه می‌دانم و ديده‌ام می‌گويم ولی تو نمی‌توانی باور كنی. 12من از امور اين دنيا با تو سخن می‌گويم و تو باور نمی‌كنی. پس اگر از امور آسمان با تو صحبت كنم چگونه باور خواهی كرد؟ 13چون فقط من كه مسيح هستم از آسمان به اين جهان آمده‌ام و باز هم به آسمان باز می‌گردم. 14‏-15همانگونه كه موسی در بيابان مجسمه مار مفرغی را بر چوبی آويزان كرد تا مردم به آن نگاه كنند و از مرگ نجات يابند، من نيز بايد بر صليب آويخته شوم تا مردم به من ايمان آورده، از گناه نجات پيدا كنند و زندگی جاويد بيابند. 16زيرا خدا به قدری مردم جهان را دوست دارد كه يگانه فرزند خود را فرستاده است، تا هر كه به او ايمان آورد، هلاک نشود بلكه زندگی جاويد بيابد. 17خدا فرزند خود را فرستاده است نه برای اينكه مردم را محكوم كند بلكه به‌وسیلهٔ او نجاتشان دهد.

18«كسانی كه به او ايمان بياورند، هيچ نوع محكوميت و هلاكتی در انتظارشان نيست؛ ولی كسانی كه به او ايمان نياورند، از هم اكنون محكومند، چون به يگانه فرزند خدا ايمان نياورده‌اند. 19محكوميت بی‌ايمانان به اين دليل است كه نور از آسمان به اين جهان آمد ولی مردم تاريكی را بيشتر از نور دوست داشتند، چون اعمال و رفتارشان بد است. 20مردم از نور آسمانی نفرت دارند، چون می‌خواهند در تاريكی، گناه ورزند؛ پس به نور نزديک نمی‌شوند، مبادا كارهای گناه‌آلودشان ديده شود و به سزای اعمالشان برسند. 21ولی درستكاران با شادی به سوی نور می‌آيند تا همه ببينند كه آنچه می‌كنند، پسنديدهٔ خداست.»

عيسی و يحيی

22پس از آن، عيسی با شاگردان خود از اورشليم بيرون رفت، اما مدتی در ايالت يهوديه به سر برد و مردم را غسل تعميد می‌داد. 23يحيی در اين هنگام نزديک ساليم در محلی به اسم عينون مردم را غسل تعميد می‌داد، چون در آنجا آب زياد بود و مردم برای تعميد نزد وی می‌آمدند. 24اين قبل از زندانی يحيی بود.

25روزی، يک يهودی با شاگردان يحيی بر سر طهارت به بحث پرداخت. 26شاگردان يحيی نزد او آمدند و گفتند: «استاد، آن شخصی كه آن طرف رود اردن بود و گفتی كه مسيح است، اكنون او نيز مردم را غسل تعميد می‌دهد و همه نزد او می‌روند، در صورتی كه بايد پيش ما بيايند.»

27يحيی جواب داد: «كار هر کس را خدا از آسمان تعيين می‌كند. 28كار من اين است كه راه را برای مسيح باز كنم تا مردم همه نزد او بروند. شما خود شاهديد كه من صريحاً گفتم كه مسيح نيستم، بلكه آمده‌ام تا راه را برای او باز كنم. 29در يک عروسی، عروس پيش داماد می‌رود و دوست داماد در شادی او شريک می‌شود. من نيز دوست دامادم و از خوشی داماد خوشحالم. 30او بايد روز‌به‌روز بزرگتر شود و من كوچكتر.

31«او از آسمان آمده و مقامش از همه بالاتر است. من از اين زمين هستم و فقط امور زمينی را درک می‌كنم. 32او آنچه را كه ديده و شنيده است می‌گويد ولی عدهٔ كمی سخنان او را باور می‌كنند. 33‏-34كسانی كه به او ايمان می‌آورند، پی می‌برند كه خدا سرچشمهٔ راستی است، چون اين شخص كه از طرف خداست كلام خدا را می‌گويد، زيرا روح خداوند به فراوانی در اوست. 35پدر آسمانی ما خدا، او را دوست دارد، چون او فرزند خداست و خدا همه چيز را در اختيار او قرار داده است. 36خدا كسانی را كه به فرزند او ايمان آورند، نجات می‌دهد و زندگی جاويد نصيبشان می‌سازد. ولی كسانی كه به او ايمان نياورند و از او اطاعت نكنند، هرگز به حضور خدا راه نخواهند يافت، بلكه گرفتار خشم او خواهند شد.»

4

نجات زن سامری

1‏-3وقتی خداوند ما، عيسی مسيح فهميد كه فريسی‌ها شنيده‌اند او بيشتر از يحيی مردم را غسل تعميد می‌دهد و شاگرد پيدا می‌كند، از يهوديه به جليل بازگشت. (در واقع شاگردان عيسی مردم را غسل می‌دادند، نه خود او.)

4برای رفتن به جليل، لازم بود عيسی از «سامره» بگذرد. 5‏-8سر راه، نزديک دهكدهٔ «سوخار» به «چاه يعقوب» رسيد. اين چاه در زمينی است كه يعقوب به پسر خود يوسف داده بود. عيسی از رنج سفر خسته و از گرمای آفتاب تشنه، كنار چاه نشست.

ظهر بود و شاگردان او برای خريد خوراک به ده رفته بودند.

در همين وقت، يكی از زنان سامری سر چاه آمد تا آب بكشد. عيسی از او آب خواست.

9زن تعجب كرد كه يک يهودی از او آب می‌خواهد، زيرا يهوديان با تنفری كه از سامريها داشتند، با آنان حتی سخن نمی‌گفتند، چه رسد به اينكه چيزی از آنان بخواهند؛ و زن اين مطلب را به عيسی گوشزد كرد.

10عيسی جواب داد: «اگر می‌دانستی كه خدا چه هديهٔ عالی می‌خواهد به تو بدهد و اگر می‌دانستی كه من كيستم، آنگاه از من آب حيات می‌خواستی.»

11زن گفت: «تو كه دَلوْ و طناب نداری و چاه هم كه عميق است؛ پس اين آب حيات را از كجا می‌آوری؟ 12مگر تو از جد ما يعقوب بزرگتری؟ چگونه می‌توانی آب بهتر از اين به ما بدهی، آبی كه يعقوب و پسران و گلهٔ او از آن می‌نوشيدند؟»

13عيسی جواب داد: «مردم با نوشيدن اين آب، باز هم تشنه می‌شوند. 14ولی كسی كه از آبی كه من می‌دهم بنوشد، ابداً تشنه نخواهد شد، بلكه آن آب در وجودش تبديل به چشمه‌ای جوشان خواهد شد و او را به زندگی جاويد خواهد رساند.»

15زن گفت: «آقا، خواهش می‌كنم قدری از آن آب به من بدهيد تا ديگر تشنه نشوم و مجبور نباشم هر روز اين راه را بيايم و برگردم.»

16ولی عيسی فرمود: «برو شوهرت را بياور.»

17زن جواب داد: «شوهر ندارم.»

عيسی فرمود: «راست گفتی. 18تا به حال پنج بار شوهر كرده‌ای، و اين مردی كه اكنون با او زندگی می‌كنی، شوهر تو نيست. عين حقيقت را گفتی!»

19زن كه مات و مبهوت مانده بود، گفت: «آقا، آيا شما پيامبريد!» 20و بلافاصله موضوع گفتگو را عوض كرد و گفت: «چرا شما يهوديان اينقدر اصرار داريد كه فقط اورشليم را محل پرستش خدا بدانيد، در صورتی كه ما سامریان مثل اجدادمان اين كوه را محل عبادت می‌دانيم؟»

21عيسی جواب داد: «ای زن حرفم را باور كن. زمانی می‌رسد كه برای پرستش پدر، نه به اين كوه رو خواهيم آورد و نه به اورشليم. 22شما سامریان دربارهٔ كسی كه می‌پرستيد چيزی نمی‌دانيد اما ما يهودیان او را می‌شناسيم، زيرا نجات به‌وسیلهٔ يهود به اين دنيا می‌رسد. 23اما زمانی می‌آيد، و در واقع همين الان است، كه پرستندگان واقعی، پدر را به روح و راستی پرستش خواهند كرد. پدر طالب چنين پرستندگانی هست. 24زيرا خدا روح است، و هر که بخواهد او را بپرستد، بايد به روح و راستی بپرستد.»

25زن گفت: «من می‌دانم كه مسيح به زودی می‌آيد. شما يهودی‌ها هم اين را قبول داريد و وقتی او بيايد همهٔ مسايل را برای ما روشن خواهد كرد.»

26عيسی فرمود: «من همان مسيح هستم!»

27در همين وقت، شاگردان عيسی از راه رسيدند و وقتی ديدند او با يک زن گفتگو می‌كند، تعجب كردند، ولی هيچيک از ايشان جرأت نكرد بپرسد چرا با او صحبت می‌كند.

28آنگاه زن كوزهٔ خود را همانجا كنار چاه گذاشت و به ده بازگشت و به مردم گفت: 29«بياييد مردی را ببينيد كه هر چه تا به حال كرده بودم، به من بازگفت. فكر نمی‌كنيد او همان مسيح باشد؟» 30پس مردم از ده بيرون ريختند تا عيسی را ببينند.

31در اين ميان، شاگردان اصرار می‌كردند كه عيسی چيزی بخورد. 32ولی عيسی به ايشان گفت: «من خوراكی دارم كه شما از آن خبر نداريد.»

33شاگردان از يكديگر پرسيدند: «مگر كسی برای او خوراک آورده است؟»

34عيسی فرمود: «خوراک من اين است كه خواست خدا را بجا آورم و كاری را كه به عهدهٔ من گذاشته است انجام دهم. 35آيا فكر می‌كنيد وقت برداشت محصول چهار ماه ديگر، در آخر تابستان است؟ نگاهی به اطرافتان بيندازيد تا ببينيد كه مزرعه‌های وسيعی از جانهای مردم برای درو آماده است. 36دروگران مزد خوبی می‌گيرند تا اين محصول را در انبارهای آسمانی ذخيره كنند. چه بركت عظيمی نصيب كارنده و دروكننده می‌شود! 37اين مَثَل، اينجا هم صدق می‌كند كه ديگران كاشتند و ما درو كرديم. 38من شما را می‌فرستم تا محصولی را درو كنيد كه زحمت كاشتنش را ديگران كشيده‌اند. زحمت را ديگران كشيده‌اند و محصول را شما جمع می‌كنيد!»

بسياری از اهالی سامره ايمان می‌آورند

39آن زن به هر كه در آن ده می‌رسيد، سخنان عيسی را بازگو می‌كرد و می‌گفت: «اين شخص هر چه در عمرم كرده بودم، به من بازگفت!» از اين جهت، بسياری از سامریان به عيسی ايمان آوردند. 40وقتی آنان بر سر چاه آب نزد عيسی آمدند، خواهش كردند كه به ده ايشان برود. عيسی نيز رفت و دو روز با ايشان ماند. 41در همين دو روز، بسياری به پيغام او گوش دادند و به او ايمان آوردند. 42آنگاه به آن زن گفتند: «ما ديگر فقط به خاطر سخنان تو به او ايمان نمی‌آوريم، زيرا خودمان پيغام او را شنيده‌ايم و ايمان داريم كه او نجات دهندهٔ جهان است.»

عيسی پسر افسری را شفا می‌دهد

43بعد از دو روز، عيسی از آنجا به ايالت جليل رفت، 44چون همانطور كه خود می‌گفت: «پيامبر همه جا مورد احترام مردم است، جز در ديار خويش.» 45وقتی به جليل رسيد، مردم با آغوش باز از او استقبال كردند، زيرا در روزهای عيد در اورشليم، معجزات او را ديده بودند.

46‏-47در اين سفر، به شهر قانا نيز رفت، همان جايی كه در جشن عروسی آب را تبديل به شراب كرده بود. وقتی عيسی در آنجا به سر می‌برد، افسری كه پسرش بيمار بود، از شهر كفرناحوم نزد او آمد. او شنيده بود كه عيسی از ايالت يهوديه حركت كرده و به جليل رسيده است. پس به قانا آمده، عيسی را يافت و از او خواهش كرد تا بيايد و پسر او را شفا دهد، چون پسرش در آستانهٔ مرگ بود.

48عيسی پرسيد: «تا معجزات بسيار نبينيد، ايمان نخواهيد آورد؟»

49آن افسر التماس كرد و گفت: «خواهش می‌كنم تا پسرم نمرده، بياييد و او را شفا دهيد.»

50آنگاه عيسی فرمود: «برگرد به خانه؛ پسرت شفا يافته است.» آن مرد به گفته‌ء عيسی اطمينان كرد و به شهر خود بازگشت. 51هنوز در راه بود كه خدمتكارانش به او رسيدند و با خوشحالی مژده داده، گفتند: «ارباب، پسرتان خوب شد!»

52پرسيد: «كی حالش بهتر شد؟» گفتند: «ديروز در حدود ساعت يک بعد از ظهر، ناگهان تب او قطع شد.» 53پدر فهميد كه اين همان لحظه‌ای بود كه عيسی فرمود: «پسرت شفا يافته است.» پس با تمام خانوادهٔ خود ايمان آورد كه عيسی همان مسيح است.

54اين دومين معجزهٔ عيسی بود كه بعد از بيرون آمدن از يهوديه، در جليل انجام داد.

5

عيسی افليجی را شفا می‌دهد

1پس از مدتی، عيسی به اورشليم بازگشت تا در مراسم يكی از اعياد يهود شركت كند. 2داخل شهر، نزديک دروازه‌ای به نام «دروازهٔ گوسفند»، استخری بود به نام «بيت‌حسدا»، با پنج سكوی سر پوشيده در اطرافش. 3در آنجا دسته‌دسته بيماران كور و لنگ و افليج بر روی زمين دراز كشيده بودند و منتظر بودند آب استخر تكان بخورد. (4زيرا معتقد بودند كه هر چند وقت يكبار، فرشته‌ای از آسمان می‌آيد و آب استخر را تكان می‌دهد و اولين كسی كه داخل استخر شود، شفا می‌يابد.)

5يكی از بيمارانی كه در آنجا بود، مردی بود كه سی و هشت سال تمام زمينگير بود. 6وقتی عيسی او را ديد و پی برد كه بيماری‌اش طول كشيده است، پرسيد: «می‌خواهی شفا بيابی؟»

7بيمار جواب داد: «ديگر رمقی در بدنم نمانده است. كسی را نيز ندارم كه وقتی آب تكان می‌خورد، مرا در استخر بيندازد. تا می‌آيم به خود حركتی بدهم، می‌بينم كه قبل از من، ديگری داخل آب شده است.»

8عيسی به او فرمود: «برخيز، بسترت را جمع كن و به خانه برو!»

9همان لحظه بيمار شفا يافت و بستر خود را جمع كرد و به راه افتاد. ولی آن روز كه عيسی اين معجزه را كرد، شنبه، روز استراحتِ يهوديان بود.

10پس سران قوم اعتراض‌كنان به مردی كه شفا يافته بود گفتند: «چه می‌كنی؟ مگر نمی‌دانی امروز شنبه است و نبايد كاری انجام دهی؟ پس چرا رختخوابت را جمع می‌كنی؟»

11جواب داد: «آن كسی كه مرا شفا داد، به من گفت چنين كنم.»

12پرسيدند: «چه كسی به تو چنين دستوری داده است؟»

13آن مرد جوابی نداشت بدهد چون عيسی در ميان جمعيت ناپديد شده بود.

14ولی بعد، عيسی در خانهٔ خدا او را يافت و فرمود: «ببين، تو ديگر شفا پيدا كرده‌ای، حالا اگر می‌خواهی وضعت بدتر از اول نشود، از گناهان سابقت دست بكش.»

15او نزد سران قوم رفت و گفت: «كسی كه مرا شفا داد، عيسی است.»

عيسی ادعا می‌کند که فرزند خداست

16پس، ايشان به آزار و اذيت عيسی پرداختند و او را متهم به قانون‌شكنی كردند چون روز شنبه اين معجزه را انجام داده بود. 17ولی عيسی جواب داد: «پدر من خدا هميشه كارهای نيک انجام می‌دهد، و من نيز از او پيروی می‌كنم.»

18اين حرف عيسی، سران قوم را در ريختن خون او مصممتر ساخت، چون نه تنها قانون مذهبی را می‌شكست، بلكه خدا را نيز پدر خود می‌خواند و به اين ترتيب خود را با خدا برابر می‌ساخت.

19عيسی ادامه داد: «باور كنيد كه من به ميل خود كاری انجام نمی‌دهم، بلكه فقط كارهايی را كه از پدر خود می‌بينم، به عمل می‌آورم. 20زيرا پدرم خدا مرا دوست دارد و هر چه می‌كند، به من می‌گويد. من معجزه‌های بزرگتر از شفای اين مرد انجام خواهم داد تا شما تعجب كنيد. 21حتی مرده‌ها را نيز زنده خواهم ساخت همانگونه كه خدا اين كار را می‌كند. 22پدرم خدا داوری گناهان تمام مردم را به من واگذار كرده، 23تا همه به من احترام بگذارند همانطور كه به خدا احترام می‌گذارند. اگر به من كه فرزند خدا هستم احترام نگذاريد، در واقع به خدا كه پدر من است احترام نگذاشته‌ايد، زيرا اوست كه مرا نزد شما فرستاده است.

24«باز تكرار می‌كنم: هر كه به پيغام من گوش دهد و به خدا كه مرا فرستاده است ايمان بياورد، زندگی جاويد دارد و هرگز به خاطر گناهانش بازخواست نخواهد شد، بلكه از همان لحظه از مرگ نجات پيدا كرده، به زندگی جاويد خواهد پيوست. 25مطمئن باشيد زمانی فرا خواهد رسيد و در واقع الان فرا رسيده است كه صدای من به گوش مرده‌ها خواهد رسيد و هر كه به آن گوش دهد، زنده خواهد شد. 26پدرم خدا در خود حيات دارد و به من نيز كه فرزند او هستم عطا كرده تا در خود حيات داشته باشم. 27او به من اختيار داده است تا گناهان مردم را داوری كنم چون من پسر انسان نيز هستم. 28از اين گفته‌ء من تعجب نكنيد، چون وقت آن رسيده است كه تمام مرده‌ها در قبر صدای مرا بشنوند 29و از قبر بيرون بيايند، تا كسانی كه خوبی كرده‌اند، به زندگی جاويد برسند و كسانی كه بدی كرده‌اند، محكوم گردند.

30«و اما من پيش از آنكه كسی را محاكمه نمايم، نخست با پدرم مشورت می‌كنم. هر چه خدا به من دستور دهد، همان را انجام می‌دهم، از اين جهت محاكماتی كه من می‌كنم كاملاً عادلانه است، زيرا مطابق ميل و ارادهٔ خدايی است كه مرا فرستاده، نه مطابق ميل خودم.

شهادت درباره عيسی

31«وقتی دربارهٔ خودم چيزی می‌گويم، شما باور نمی‌كنيد. 32‏-33پس شخصی ديگر را شاهد می‌آورم و او يحيای پيامبر است و به شما اطمينان می‌دهم كه هر چه او درباره من می‌گويد، راست است. 34از اين گذشته، شاهد اصلی من انسان نيست بلكه خداست. گفتم كه يحيی شاهد است، تا شما به من ايمان آوريد و نجات بيابيد. 35يحيی مانند چراغی، مدتی روشن بود و شما از نورش استفاده كرديد و شاد بوديد. 36ولی من شاهدی بزرگتر از سخنان يحيی دارم و آن معجزاتی است كه می‌كنم. پدرم به من گفته است اين معجزه‌ها را بكنم و همين معجزه‌هاست كه ثابت می‌كند خدا مرا فرستاده است. 37خدا خود گواه من است، خدايی كه هرگز او را نديده‌ايد و صدايش را نشنيده‌ايد. 38علتش نيز اين است كه شما به سخنان خدا گوش نمی‌دهيد، چون نمی‌خواهيد به من كه با پيغام خدا پيش شما فرستاده شده‌ام، ايمان بياوريد.

39«شما كتاب آسمانی تورات را با دقت بخوانيد، چون عقيده داريد كه به شما زندگی جاويد می‌دهد. در صورتی كه همان كتاب به من اشاره می‌كند و مرا به شما معرفی می‌نمايد. 40با اين حال شما نمی‌خواهيد نزد من بياييد تا زندگی جاويد را به دست آوريد.

41«نظر و تأييد شما برای من هيچ ارزشی ندارد، 42زيرا شما را خوب می‌شناسم كه در دلتان نسبت به خدا ذره‌ای محبت نداريد. 43من از جانب خدا آمده‌ام و شما مرا رد می‌كنيد؛ ولی حاضريد كسانی را قبول كنيد كه از طرف خدا فرستاده نشده‌اند بلكه نمايندهٔ خود شما و از جنس خودتان می‌باشند! 44می‌دانيد چرا نمی‌توانيد به من ايمان بياوريد؟ چون می‌خواهيد مردم به شما احترام بگذارند و به احترامی كه از خدا می‌آيد، توجهی نداريد.

45«با اين حال، فكر نكنيد كه من در حضور خدا از شما شكايت می‌كنم. نه، كسی كه از شما شكايت می‌كند، موسی است، همان موسی كه به او اميدواريد. 46شما حتی به موسی ايمان نداريد، چون اگر داشتيد، به من نيز ايمان می‌آورديد، برای اينكه موسی در كتاب تورات درباره من نوشته است. 47و چون نوشته‌های او را قبول نداريد، به من نيز ايمان نمی‌آوريد.»

6

عيسی جمعيت پنج هزار نفری را سير می‌كند

1پس از اين رويداد، عيسی به آن سوس درياچهٔ جليل رفت (درياچهٔ جليل به درياچهٔ طبريه نيز معروف است)، 2‏-5و سيل جمعيت به طرف او سرازير شد! بيشتر ايشان زائران خانهٔ خدا بودند كه به شهر اورشليم می‌رفتند تا در مراسم عيد پِسَح شركت كنند. هر جا كه عيسی می‌رفت، ايشان نيز به دنبال او می‌رفتند تا ببينند چطور بيماران را شفا می‌بخشد. در آن حال، عيسی از تپه‌ای بالا رفت و شاگردانش دور او نشستند؛ آنگاه مردم را ديد كه دسته‌دسته به دنبال او از تپه بالا می‌آيند. عيسی رو به فيليپ كرد و پرسيد: «فيليپ، ما از كجا می‌توانيم نان بخريم و اين مردم را سير كنيم؟» 6عيسی اين سؤال را از او كرد تا ببيند عقيدهٔ او چيست، چون عيسی خود می‌دانست چه كند.

7فيليپ جواب داد: «خروارها نان لازم است تا بتوانيم اين جمعيت را سير كنيم.»

8‏-9يكی از شاگردان عيسی، «اندرياس» برادر شمعون پطرس، گفت: «پسر بچه‌ای اينجاست كه پنج نان جو و دو ماهی دارد. ولی اين به چه درد اين جمعيت می‌خورد؟»

10عيسی فرمود: «بگوييد همه بنشينند.» پس تمام جمعيت روی سبزه‌ها نشستند. فقط مردها در آن جمعيت، پنج هزار تن بودند.

11آنگاه عيسی نانها را گرفت، خدا را شكر كرد و داد تا بين مردم تقسيم كنند. با ماهيها نيز چنين كرد. مردم آنقدر خوردند تا سير شدند. 12سپس، عيسی به شاگردان فرمود: «تكه‌های باقيمانده را جمع كنيد تا چيزی تلف نشود.» 13از همان پس مانده‌ها دوازده سبد پر شد.

14وقتی مردم اين معجزهٔ بزرگ را ديدند گفتند: «حتماً اين همان پيامبری است كه ما چشم به راهش بوده‌ايم.» 15وقتی عيسی ديد كه مردم می‌خواهند او را به زور ببرند و پادشاه كنند، از ايشان جدا شد و تنها بالای كوهی رفت.

عيسی روی آب راه می‌رود

16هنگام غروب، شاگردان عيسی به كنار درياچه رفتند و به انتظار او نشستند. 17ولی وقتی ديدند هوا تاريک شد و عيسی از كوه باز نگشت، سوار قايق شدند و به طرف كفرناحوم، كه در آن سوس درياچه بود، حركت كردند. 18‏-19در همان حال كه پارو می‌زدند و جلو می‌رفتند، باد شديدی وزيدن گرفت و درياچه طوفانی شد. هنوز از ساحل چندان دور نشده بودند كه ناگهان در ميان ظلمت و طوفان، عيسی را ديدند كه روی آب به طرف قايق پيش می‌آيد. همه وحشت كردند. 20ولی عيسی به ايشان فرمود: «من هستم، نترسيد!» 21وقتی خواستند او را سوار قايق كنند، متوجه شدند كه قايق به ساحل رسيده است.

عيسی، نان واقعی

22صبح روز بعد، آن طرف درياچه، مردم دوباره جمع شدند تا عيسی را ببينند، زيرا ديده بودند كه شاگردان عيسی با تنها قايقی كه آنجا بود آن محل را ترک گفته و عيسی را با خود نبرده بودند. 23چند قايق ديگر از «طبريه» به محلی كه خداوند نانها را بركت داد و مردم خوردند، رسيدند. 24وقتی مردم متوجه شدند كه نه عيسی و نه شاگردان در آنجا هستند، سوار قايق شده، خود را به كفرناحوم رساندند تا او را پيدا كنند.

25وقتی به آنجا رسيدند و عيسی را پيدا كردند، پرسيدند: «استاد، چطور به اينجا آمدی؟»

26عيسی جواب داد: «حقيقت اينست كه شما برای خوراک نزد من آمده‌ايد نه به سبب ايمان به من. 27اينقدر در فكر چيزهای زودگذر اين دنيا نباشيد، بلكه نيروی خود را در راه كسب زندگی جاويد صرف كنيد. اين زندگی جاويد را من به شما می‌بخشم، زيرا پدر من، خدا، مرا برای همين به اين جهان فرستاده است.»

28گفتند: «ما چه كنيم تا خدا از ما راضی باشد؟»

29عيسی فرمود: «خدا از شما می‌خواهد كه به من كه فرستادهٔ او هستم، ايمان آوريد.»

30‏-31گفتند: «اگر می‌خواهی ايمان بياوريم كه تو مسيح هستی بايد بيشتر از اينها به ما معجزه نشان دهی. هر روز به ما نان رايگان بده، همانطور كه موسی به اجداد ما به هنگام سفر در بيابان نان عطا می‌كرد. كتاب آسمانی نيز می‌گويد: موسی از آسمان به ايشان نان می‌داد.»

32عيسی فرمود: «قبول كنيد كه اين پدر من خدا بود كه به ايشان نان می‌داد، نه موسی. و اكنون نيز اوست كه می‌خواهد نان حقيقی را از آسمان به شما ببخشد. 33اين نان حقيقی را خدا از آسمان فرستاده است تا به مردم دنيا زندگی جاويد ببخشد.»

34گفتند: «آقا، از اين نان هر روز به ما بده.»

35عيسی جواب داد: «من نان حيات هستم. هر كه نزد من آيد، ديگر گرسنه نخواهد شد و كسانی كه به من ايمان آورند، هرگز تشنه نخواهند گرديد. 36ولی همانگونه كه قبلاً گفتم، شما با اينكه مرا ديده‌ايد، به من ايمان نياورده‌ايد. 37ولی بعضی نزد من خواهند آمد و ايشان كسانی هستند كه پدرم خدا به من داده است و ممكن نيست هرگز ايشان را از دست بدهم. 38چون من از آسمان آمده‌ام تا آنچه خدا می‌خواهد انجام دهم نه آنچه خودم می‌خواهم. 39و خدا از من می‌خواهد كه حتی يک نفر از كسانی را كه به من عطا كرده است از دست ندهم، بلكه ايشان را در روز قيامت به زندگی جاويد برسانم. 40چون خواست خدا اين است كه هر کس فرزند او را ديد و به او ايمان آورد، از همان وقت زندگی جاويد بيابد. من در روز قيامت چنين كسان را زنده خواهم كرد.»

41باز يهوديان لب به اعتراض گشودند، چون عيسی ادعا كرده بود نانی است كه از آسمان آمده است. 42پس گفتند: «مگر اين همان عيسی، پسر يوسف نيست؟ همهٔ ما پدر و مادرش را می‌شناسيم! حالا چطور شده كه ادعا می‌كند از آسمان آمده است؟»

43ولی عيسی جواب داد: «اينقدر اعتراض نكنيد. 44فقط كسی می‌تواند نزد من آيد كه پدرم خدا كه مرا فرستاده است او را به سوی من جذب كند، و من در روز قيامت او را زنده خواهم ساخت. 45همانطور كه در كتاب آسمانی نوشته شده است: همه از خدا تعليم خواهند يافت. پس كسانی كه صدای خدای پدر را بشنوند و راستی را از او بياموزند، به سوی من می‌آيند. 46البته منظورم اين نيست كه كسی خدا را ديده است، نه! چون فقط من كه از نزد او آمده‌ام، او را ديده‌ام.

47«اين حقيقت بزرگی است كه به شما می‌گويم كه هر كه به من ايمان آورد، از همان لحظه، زندگی جاويد دارد. 48من نان حيات هستم. 49پدران شما در بيابان آن نان را خوردند و عاقبت مردند. 50اما هر كه از اين نان آسمانی بخورد، تا به ابد زنده می‌ماند. 51آن نان زنده كه از آسمان نازل شد، منم. هر كه از اين نان بخورد، تا ابد زنده می‌ماند. اين نان در واقع همان بدن من است كه فدا می‌كنم تا مردم نجات يابند.»

52مردم با شنيدن اين سخن، باز اعتراض كرده، به يكديگر گفتند: «عجب حرفی می‌زند! چطور می‌خواهد بدنش را به ما بدهد تا بخوريم؟»

53پس عيسی باز فرمود: «اين كه می‌گويم عين حقيقت است: تا بدن مسيح را نخوريد و خون او را ننوشيد، هرگز نمی‌توانيد زندگی جاويد داشته باشيد. 54ولی كسی كه بدنم را بخورد و خونم را بنوشد زندگی جاويد دارد، و من در روز قيامت او را زنده خواهم ساخت. 55چون بدنم خوراک واقعی و خونم نوشيدنی واقعی است. 56به همين دليل، هر كه بدنم را بخورد و خونم را بنوشد، در من خواهد ماند و من در او. 57من به قدرت پدرم خدا زندگی می‌كنم، همان كه مرا به اين دنيا فرستاد. شخصی نيز كه در من است، به قدرت من زندگی می‌كند. 58نان واقعی منم كه از آسمان آمده‌ام. نانی كه اجداد شما در بيابان خوردند، نتوانست ايشان را برای هميشه زنده نگه دارد. اما هر كه از اين نان بخورد، برای هميشه زنده خواهد ماند.» 59عيسی اين سخنان را در عبادتگاه كفرناحوم بيان كرد.

شاگردان بسياری عيسی را ترک می‌گویند

60درک اين پيغام چنان سخت بود كه حتی شاگردان عيسی نيز به يكديگر می‌گفتند: «خيلی مشكل است بفهميم چه می‌خواهد بگويد. چه كسی می‌تواند منظورش را درک كند؟»

61عيسی متوجه شد كه شاگردان او نيز لب به اعتراض گشوده‌اند؛ پس به ايشان فرمود: «سخنان من شما را ناراحت كرده است؟ 62پس اگر ببينيد كه من دوباره به آسمان باز می‌گردم، چه حالی به شما دست خواهد داد؟ 63فقط روح خدا به انسان زندگی جاويد می‌دهد. كسانی كه فقط يک بار متولد شده‌اند، با آن تولد جسمانی، هرگز اين هديه را دريافت نخواهند كرد. ولی اكنون به شما گفتم كه چگونه اين زندگی روحانی و واقعی را می‌توانيد به دست آوريد. 64با اين حال، بعضی از شما به من ايمان نخواهيد آورد.» چون عيسی از همان ابتدا می‌دانست چه كسانی به او ايمان خواهند آورد و چه كسی به او خيانت خواهد كرد.

65پس گفت: «به همين دليل گفتم فقط كسی می‌تواند نزد من بيايد كه پدرم خدا او را به سوی من جذب كند.»

66با شنيدن اين سخن، بسياری از پيروانش از او روی گرداندند و ديگر او را پيروی نكردند. 67آنگاه عيسی رو به آن دوازده شاگرد كرد و پرسيد: «شما نيز می‌خواهيد برويد؟»

68شمعون پطرس جواب داد: «استاد، نزد كه برويم؟ فقط شماييد كه با سخنانتان به انسان زندگی جاويد می‌دهيد. 69و ما ايمان آورده‌ايم و می‌دانيم كه شما فرزند مقدس خدا هستيد.»

70آنگاه عيسی فرمود: «من خودم شما دوازده نفر را انتخاب كردم؛ ولی يكی از شما بازيچه دست شيطان است.» 71عيسی درباره يهودا پسر شمعون اِسخريوطی سخن می‌گفت كه يكی از آن دوازده شاگرد بود و در آخر به عيسی خيانت كرد.

7

عيسی در اورشليم

1پس از آن عيسی به ايالت جليل رفت و در دهات آنجا می‌گشت تا از يهوديه دور باشد، چون در آنجا سران يهود می‌خواستند او را بكشند. 2اما عيد «خيمه‌ها» كه يكی از اعياد بزرگ يهود بود، نزديک می‌شد. 3پس برادران عيسی به او اصرار می‌كردند تا به يهوديه برود و در مراسم عيد شركت كند. ايشان با طعنه به او می‌گفتند: «به يهوديه برو تا عدهٔ بيشتری معجزات تو را ببينند. 4چون اگر بخواهی خود را اينطور پنهان كنی، هرگز به شهرت نخواهی رسيد. اگر براستی شخص بزرگی هستی، اين را به دنيا ثابت كن.» 5حتی برادرانش نيز به او ايمان نداشتند.

6عيسی جواب داد: «من نمی‌توانم حالا بروم، ولی شما می‌توانيد. الان وقت آمدن من نيست. ولی برای شما فرقی ندارد كی برويد، 7چون مردم دنيا از شما نفرت ندارند ولی از من متنفرند، زيرا من اعمال زشت و گناه‌آلودشان را به ايشان گوشزد می‌كنم. 8شما الان برويد و در مراسم عيد شركت كنيد. ولی من بعد، در وقت مناسب خواهم آمد.» 9ايشان رفتند، ولی عيسی ماند.

عيسی آشکارا در خانه خدا تعليم می‌دهد

10سپس، عيسی نيز برای عيد رفت، اما طوری كه كسی متوجهٔ آمدن او نشد. 11در آنجا سران يهود او را جستجو می‌كردند و با كنجكاوی از يكديگر می‌پرسيدند: «پس عيسی كجاست؟»

12در ميان مردم نيز بحث زياد بود. برخی طرفدار او بودند و می‌گفتند: «عيسی مرد بزرگواری است»، و برخی مخالف او بودند و می‌گفتند: «نه، عيسی مردم را گمراه می‌كند». 13با اين حال، هيچكس جرأت نمی‌كرد آزادانه دربارهٔ او اظهار نظر كند، چون از سران قوم می‌ترسيدند.

14وقتی نيمی از ايام عيد سپری شده بود، عيسی وارد خانهٔ خدا شد و برای مردم موعظه كرد. 15سران قوم يهود از سخنان او تعجب كردند و به يكديگر گفتند: «عجيب است! چگونه امكان دارد شخصی كه هيچوقت در مدرسهٔ دينی ما درس نخوانده است، اينقدر معلومات داشته باشد؟»

16عيسی به ايشان فرمود: «آنچه به شما می‌گويم، از فكر و نظر خودم نيست بلكه از خدايی است كه مرا فرستاده است. 17اگر كسی براستی بخواهد مطابق خواست خدا زندگی كند، پی خواهد برد كه آنچه من می‌گويم، از خداست نه از خودم. 18كسی كه نظر خود را بگويد، هدفش اينست كه مورد توجه مردم قرار گيرد؛ ولی كسی كه می‌خواهد خدا مورد تمجيد و ستايش واقع شود، او شخص درستكار و بی‌ريايی است. 19مگر موسی تورات را به شما نداده است؟ پس چرا دستورات آن را اطاعت نمی‌كنيد؛ اگر می‌گوييد می‌كنيم، پس چرا می‌خواهيد مرا بكشيد؟»

20ايشان از اين سخن، يكه خوردند و گفتند: «تو به کلی عقلت را از دست داده‌ای! چه كسی می‌خواهد تو را بكشد؟»

21عيسی جواب داد: «من يک بيمار را در روز شنبه شفا دادم و همه تعجب كرديد. 22در صورتی كه خود شما نيز روز شنبه كار می‌كنيد. به دستور موسی پسرانتان را حتی در روز شنبه ختنه می‌كنيد. (البته ختنه از زمان ابراهيم رسم شد، نه از زمان موسی.) 23اگر روز ختنهٔ بچه به شنبه بيفتد، شما او را در روز شنبه ختنه می‌كنيد تا شريعت موسی را نشكسته باشيد. پس چرا مرا محكوم می‌كنيد كه روز شنبه يک بيمار را شفای كامل دادم؟ 24به راستی قضاوت كنيد، نه به ظاهر.»

آيا او مسيح است؟

25بعضی از مردم اورشليم به يكديگر گفتند: «مگر اين همان نيست كه می‌خواهند او را بكشند؟ 26پس چطور حالا آزادانه موعظه می‌كند و كسی به او چيزی نمی‌گويد؟ شايد سران قوم ما نيز سرانجام پی برده‌اند كه او همان مسيح است. 27ولی اين غيرممكن است. چون ما شنيده‌ايم كه وقتی مسيح بيايد، هيچكس نمی‌داند از كجا آمده است. در صورتی كه ما همه می‌دانيم كه اين شخص كجا متولد شده است.»

28پس عيسی به هنگام موعظهٔ خود در خانهٔ خدا به مردم فرمود: «شما البته مرا می‌شناسيد و می‌دانيد كجا متولد و كجا بزرگ شده‌ام. ولی من از طرف كسی آمده‌ام كه شما او را نمی‌شناسيد، او حقيقت محض است. 29من او را می‌شناسم برای اينكه از او هستم و اوست كه مرا نزد شما فرستاد.»

30با شنيدن اين سخنان، سران قوم خواستند او را بگيرند ولی كسی جرأت اين كار را به خود نداد، چون هنوز زمان مقرر نرسيده بود. 31با وجود اين، در همان وقت بسياری ايمان آوردند كه او همان مسيح است و به يكديگر گفتند: «آيا انتظار داريد مسيح كه چشم به راهش بوديم، از اين بيشتر معجزه كند؟»

32هنگامی كه فريسيان و سران كاهنان شنيدند مردم دربارهٔ عيسی چه می‌گويند، بی‌درنگ مأمورانی فرستادند تا او را بگيرند. 33آنگاه عيسی به مردم فرمود: «من فقط مدت كوتاهی در ميان شما خواهم بود. پس از آن، نزد فرستندهٔ خود باز خواهم گشت. 34آنگاه شما مرا جستجو خواهيد كرد، اما مرا نخواهيد يافت و به جايی نيز كه می‌روم، نمی‌توانيد راه يابيد.»

35سران قوم از اين گفته‌ء عيسی تعجب كردند و از يكديگر پرسيدند: «مگر كجا می‌خواهد برود؟ شايد می‌خواهد از اين مملكت خارج شود و نزد يهوديان ساير ممالک برود. شايد هم می‌خواهد پيش غير يهودی‌ها برود. 36منظورش چه بود كه گفت: ”مرا جستجو خواهيد كرد، اما مرا نخواهيد يافت و به جايی نيز كه می‌روم، نمی‌توانيد راه يابيد“؟»

عيسی وعده آب زنده را می‌دهد

37روز آخر كه مهمترين روز عيد بود، عيسی با صدای بلند به مردم فرمود: «هر كه تشنه است، نزد من بيايد و بنوشد. 38چنانكه كتاب آسمانی می‌فرمايد، هر كه به من ايمان بياورد، از وجود او نهرهای آب زنده جاری خواهد شد.»

39منظور عيسی از نهرهای آب زنده، همان روح‌القدس بود كه به كسانی داده می‌شود كه به عيسی ايمان آورند. ولی روح‌القدس هنوز به كسی عطا نشده بود، چون عيسی هنوز به جلال خود در آسمان بازنگشته بود.

تفرقه و بی‌ايمانی

40وقتی مردم اين سخن را از عيسی شنيدند، گفتند: «براستی اين بايد همان پيامبری باشد كه پيش از مسيح می‌آيد.» 41‏-42ديگران گفتند: «اين خود مسيح است.» بعضی نيز می‌گفتند: «اين مرد نمی‌تواند مسيح باشد. آيا مسيح از جليل می‌آيد؟ چون كتاب آسمانی می‌گويد كه مسيح از نسل داوود پادشاه است و در دهكدهٔ بيت‌لحم، زادگاه داوود، متولد می‌شود.»

43پس، مردم چند دسته شدند. 44بعضی نيز خواستند او را بگيرند ولی كسی دست به سوی او دراز نكرد.

45مأمورانی كه رفته بودند تا عيسی را بگيرند، دست خالی بازگشتند. فريسی‌ها و سران كاهنان پرسيدند: «پس چرا او را نياورديد؟»

46گفتند: «هيچكس تا به حال مانند اين مرد سخنانی چنين دلنشين نگفته است.»

47فريسی‌ها ايشان را ريشخند كرده، گفتند: «پس شما هم فريب خورده‌ايد؟ 48آيا حتی يک نفر از ما سران قوم و فريسی‌ها ايمان آورده‌ايم كه او مسيح است؟ 49اين مردم نادان كه به او ايمان آورده‌اند، شريعت را نمی‌دانند. لعنت خدا بر ايشان باد!»

50‏-51در اينجا نيقوديموس برخاست و گفت: «آيا شريعت به ما اجازه می‌دهد كسی را بدون محاكمه محكوم كنيم؟» نيقوديموس يكی از سران قوم يهود بود و او همان كسی است كه يک شب مخفيانه برای گفت و شنود نزد عيسی آمد.

52به او جواب دادند: «مگر تو هم جليلی هستی؟ برو كتاب آسمانی را با دقت بخوان تا ببينی كه هيچ پيامبری از جليل ظهور نمی‌كند.»

53پس از اين سخن، همه برخاستند و به خانه‌های خود رفتند.

8

محاكمهٔ زن بدكاره

1عيسی به كوه «زيتون» بازگشت. 2ولی روز بعد، صبح زود، باز به خانهٔ خدا رفت. مردم نيز دور او جمع شدند. عيسی نشست و مشغول تعليم ايشان شد. 3در همين وقت، سران قوم و فريسيان زنی را كه در حال زنا گرفته بودند، كشان‌كشان به مقابل جمعيت آوردند 4و به عيسی گفتند: «استاد، ما اين زن را به هنگام عمل زنا گرفته‌ايم. 5او مطابق قانون موسی بايد كشته شود. ولی نظر شما چيست؟»

6آنان می‌خواستند عيسی چيزی بگويد تا او را به دام بيندازند و محكوم كنند. ولی عيسی سر را پايين انداخت و با انگشت بر روی زمين چيزهايی می‌نوشت. 7سران قوم با اصرار می‌خواستند كه او جواب دهد. پس عيسی سر خود را بلند كرد و به ايشان فرمود:

«اگر می‌خواهيد او را سنگسار كنيد، بايد سنگ اول را كسی به او بزند كه خود تا به حال گناهی نكرده است.»

8سپس، دوباره سر را پايين انداخت و به نوشتن بر روی زمين ادامه داد. 9سران قوم، از پير گرفته تا جوان، يک‌يک بيرون رفتند تا اينكه در مقابل جمعيت فقط عيسی ماند و آن زن. 10آنگاه عيسی بار ديگر سر را بلند كرد و به زن گفت: «آنانی كه تو را گرفته بودند كجا رفتند؟ حتی يک نفر هم نماند كه تو را محكوم كند؟» 11زن گفت: «نه آقا!» عيسی فرمود: «من نيز تو را محكوم نمی‌كنم. برو و ديگر گناه نكن.»

نور جهان

12عيسی در يكی از تعاليم خود، به مردم فرمود: «من نور جهان هستم، هر كه مرا پيروی كند، در تاريكی نخواهد ماند، زيرا نور حيات‌بخش راهش را روشن می‌كند.»

13فريسيان گفتند: «تو از خودت تعريف می‌كنی؛ تو دروغ می‌گويی.»

14عيسی فرمود: «من هر چه می‌گويم عين حقيقت است، حتی اگر دربارهٔ خودم باشد. چون می‌دانم از كجا آمده‌ام و به كجا باز می‌گردم. ولی شما اين را نمی‌دانيد. 15شما بی‌آنكه چيزی دربارهٔ من بدانيد قضاوت می‌كنيد، ولی من دربارهٔ شما قضاوت نمی‌كنم. 16اگر نيز چنين كنم، قضاوت من كاملاً درست است، چون من تنها نيستم، بلكه ”پدری“ كه مرا فرستاد، با من است. 17مطابق شريعت شما، اگر دو نفر دربارهٔ موضوعی شهادت دهند، شهادت ايشان به طور مسلم قابل قبول است. 18دربارهٔ من هم دو نفر هستند كه شهادت می‌دهند، يكی خودم و ديگری ”پدرم“ كه مرا فرستاد.»

19پرسيدند: «پدرت كجاست؟»

عيسی جواب داد: «شما كه نمی‌دانيد من كيستم، چگونه می‌خواهيد پدرم را بشناسيد؟ اگر مرا می‌شناختيد، پدرم را نيز می‌شناختيد.»

20عيسی اين سخنان را در قسمتی از خانهٔ خدا كه خزانه در آنجا بود، بيان كرد. با اين حال كسی او را نگرفت، چون وقت او هنوز به سر نرسيده بود.

هشدار به بی‌ايمانان

21باز به ايشان فرمود: «من می‌روم و شما به دنبال من خواهيد گشت و در گناهانتان خواهيد مرد؛ و جايی هم كه می‌روم، شما نمی‌توانيد بياييد.»

22يهوديان از يكديگر پرسيدند: «مگر می‌خواهد خودش را بكشد؟ منظورش چيست كه می‌گويد جايی می‌روم كه شما نمی‌توانيد بياييد؟»

23آنگاه عيسی به ايشان فرمود: «شما از پايين هستيد و من از بالا. شما متعلق به اين جهان هستيد ولی من نيستم. 24برای همين گفتم كه شما در گناهانتان خواهيد مرد. چون اگر ايمان نياوريد كه من مسيح و فرزند خدا هستم، در گناهانتان خواهيد مرد.»

25مردم از او پرسيدند: «به ما بگو كه تو كيستی؟»

عيسی جواب داد: «من همانم كه از اول به شما گفتم. 26برای خيلی چيزها می‌توانم شما را محكوم كنم و خيلی چيزها دارم كه به شما تعليم دهم؛ اما فعلاً اين كار را نمی‌كنم. فقط چيزهايی را می‌گويم كه فرستنده‌ء من از من خواسته است، و او حقيقت محض است.» 27ولی مردم هنوز نفهميدند كه عيسی دربارهٔ خدا سخن می‌گويد.

28پس، عيسی فرمود: «وقتی مرا كشتيد، آنگاه خواهيد فهميد كه من مسيح هستم و از خود كاری نمی‌كنم، بلكه هر چه ”پدر“ به من آموخت، همان را به شما گفته‌ام. 29كسی كه مرا فرستاده است با من است و مرا تنها نگذاشته، زيرا همواره كارهای پسنديدهٔ او را بجا می‌آورم.»

عيسی و ابراهيم

30‏-31در اين وقت، بسياری از سران قوم يهود، با شنيدن سخنان او ايمان آوردند كه او همان مسيح است.

عيسی به اين عده فرمود: «اگر همانگونه كه به شما گفتم زندگی كنيد، شاگردان واقعی من خواهيد بود. 32حقيقت را خواهيد شناخت و حقيقت شما را آزاد خواهد ساخت.»

33گفتند: «منظورت چيست كه می‌گويی آزاد می‌شويد؟ ما كه اسير كسی نيستيم كه آزاد شويم. ما فرزندان ابراهيم هستيم.»

34عيسی جواب داد: «اين عين حقيقت است كه هر که گناه می‌كند، اسير و بردهٔ گناه است. 35برده‌ها در خانه حقی ندارند، ولی تمام حق به پسر خانواده می‌رسد. 36پس، اگر پسر شما را آزاد كند، در واقع آزاديد. 37بلی، می‌دانم كه شما فرزندان ابراهيم هستيد. با وجود اين، بعضی از شما می‌خواهيد مرا بكشيد، چون در دل شما جايی برای پيغام من پيدا نمی‌شود.

38«من هر چه از پدرم ديده‌ام، می‌گويم. شما نيز هر چه از پدر خود آموخته‌ايد، انجام می‌دهيد.»

39گفتند: «پدر ما ابراهيم است.»

عيسی جواب داد: «نه، اگر چنين بود، شما نيز از رفتار خوب ابراهيم سرمشق می‌گرفتيد. 40من حقايقی را كه از خدا شنيده‌ام به شما گفته‌ام، با اين حال شما می‌خواهيد مرا بكشيد. ابراهيم هرگز چنين كاری نمی‌كرد! 41وقتی چنين می‌كنيد، از پدر واقعی‌تان پيروی می‌نماييد.»

مردم جواب دادند: «ما كه حرامزاده نيستيم. پدر واقعی ما خداست.»

42عيسی فرمود: «اگر اينطور بود، مرا دوست می‌داشتيد. چون من از جانب خدا نزد شما آمده‌ام. من خودسرانه نيامده‌ام بلكه خدا مرا پيش شما فرستاده است. 43چرا نمی‌توانيد سخنان مرا بفهميد؟ دليلش اينست كه نمی‌خواهيد به من گوش دهيد. 44شما فرزندان پدر واقعی‌تان شيطان می‌باشيد و دوست داريد اعمال بد او را انجام دهيد. شيطان از همان اول قاتل بود و از حقيقت نفرت داشت. در وجود او ذره‌ای حقيقت پيدا نمی‌شود، چون ذاتاً دروغگو و پدر تمام دروغگوهاست. 45به همين دليل است كه وقتی من حقيقت را به شما می‌گويم، نمی‌توانيد باور كنيد. 46كدام يک از شما می‌تواند حتی يک گناه به من نسبت دهد؟ هيچكدام! پس حال كه حقيقت را از من می‌شنويد، چرا به من ايمان نمی‌آوريد؟ 47هر کس كه پدرش خدا باشد، با خوشحالی به سخنان خدا گوش می‌دهد؛ و چون شما گوش نمی‌دهيد، ثابت می‌كنيد كه فرزندان خدا نيستيد.»

48سران قوم فرياد زده، گفتند: «ای سامری اجنبی، ما از ابتدا درست می‌گفتيم كه تو ديوانه‌ای.» 49عيسی فرمود: «من ديوانه نيستم. من به پدرم خدا احترام می‌گذارم، ولی شما به من بی‌احترامی می‌كنيد. 50با اينكه من نمی‌خواهم خود را بزرگ جلوه دهم، خدا مرا بزرگ می‌كند و هر که مرا قبول نكند، خدا او را محاكمه و مجازات خواهد نمود. 51اين كه می‌گويم عين حقيقت است: هر كه احكام مرا اطاعت كند، هرگز نخواهد مرد.»

52سران يهود گفتند: «حالا ديگر برای ما ثابت شد كه تو ديوانه‌ای. ابراهيم و تمام پيامبران بزرگ خدا مردند؛ حال، تو ادعا می‌كنی كه هر که از تو اطاعت كند، نخواهد مرد؟ 53يعنی تو از پدر ما ابراهيم كه مرد، بزرگتری؟ از پيامبران خدا هم كه مردند بزرگتری؟ خود را كه می‌دانی؟»

54عيسی به ايشان فرمود: «اگر من از خود تعريف كنم، اين ارزشی ندارد؛ اما اين پدر من است كه به من عزّت و جلال می‌بخشد، يعنی همان كسی كه ادعا می‌كنيد خدای شماست. 55شما مطلقاً او را نمی‌شناسيد، اما من كاملاً او را می‌شناسم؛ و اگر بگويم او را نمی‌شناسم، آنگاه مانند شما دروغگو خواهم بود! ولی حقيقت اين است كه من خدا را می‌شناسم و كاملاً مطيع او هستم. 56جدّ شما ابراهيم شادی می‌كرد از اينكه يک روز مرا ببيند. او می‌دانست كه من به اين جهان خواهم آمد؛ از اين جهت شاد بود.»

57سران قوم فرياد زدند: «چه می‌گويی؟ تو حتی پنجاه سال نيز نداری و می‌گويی ابراهيم را ديده‌ای؟»

58عيسی به ايشان فرمود: «اين حقيقت محض است كه قبل از اينكه حتی ابراهيم به اين جهان بيايد، من وجود داشتم.»

59سران قوم كه ديگر طاقت شنيدن سخنان او را نداشتند، سنگ برداشتند تا او را بكشند. ولی عيسی از كنار ايشان گذشت و از خانهٔ خدا بيرون رفت و از نظرها پنهان شد.

9

عيسی كور مادرزادی را شفا می‌بخشد

1وقتی عيسی از محلی می‌گذشت، كور مادرزادی را ديد. 2شاگردان از او پرسيدند: «استاد، اين شخص چرا نابينا به دنیا آمده است؟ آيا در اثر گناهان خود او بوده است يا در نتيجهٔ گناهان پدر و مادرش؟»

3عيسی جواب داد: «هيچكدام. علت آنست كه خدا می‌خواهد قدرت شفابخش خود را اكنون از طريق او نشان دهد. 4تا فرصت باقيست من بايد وظيفه‌ای را که فرستنده‌ء من به عهدهٔ من گذاشته است انجام دهم، زيرا وقت كمی تا شب باقی مانده و در آن نمی‌توان كاری انجام داد. 5من تا وقتی در اين جهان هستم، به آن نور می‌بخشم!»

6آنگاه آب دهان بر زمين انداخت و با آن گل درست كرد و به چشمان كور ماليد، 7و به او فرمود: «به حوض سيلوحا برو و چشمانت را بشوی.» (سيلوحا به زبان عبری به معنی «فرستاده» می‌باشد.) آن كور نيز رفت، و چشمان خود را در آن حوض شست و بينا بازگشت.

8همسايه‌ها و كسانی كه او را به عنوان فقيری نابينا می‌شناختند، از يكديگر پرسيدند: «آيا اين همان گدای كور است؟» 9بعضی گفتند همانست و بعضی ديگر گفتند: «نه، غيرممكن است كه او باشد. اما شباهت زيادی به او دارد.»

مرد فقير گفت: «من همانم.»

10از او پرسيدند: «پس چه شد كه بينا شدی؟»

11گفت: «شخصی كه مردم او را عيسی می‌خوانند، گِل درست كرد، به چشمانم ماليد و گفت كه به حوض سيلوحا بروم و گل را از چشمانم بشويم. من نيز رفتم و شستم و بينا شدم.»

12پرسيدند: «او حالا كجاست؟»

جواب داد: «نمی‌دانم.»

13پس او را نزد فريسيان بردند. 14عيسی اين كور را روز شنبه شفا داده بود. 15فريسيان جريان را از او پرسيدند. او نيز گفت كه عيسی گل درست كرد، به چشمانش ماليد و وقتی شست، بينا شد.

16بعضی از ايشان گفتند: «اگر چنين باشد، عيسی از جانب خدا نيست، زيرا در روز عبادت و استراحت كار می‌كند.»

ديگران گفتند: «ولی چگونه يک شخص گناهكار می‌تواند چنين معجزه‌ای بكند؟» پس بين ايشان اختلاف افتاد. 17آنگاه فريسی‌ها بازگشتند و به آن مردی كه قبلاً كور بود، گفتند: «تو خودت چه می‌گويی؟ اين شخص كه چشمانت را باز كرد، كيست؟»

جواب داد: «به نظر من بايد پيامبری از طرف خدا باشد.»

18سران قوم كه نمی‌خواستند باور كنند كه او كور بوده است، پدر و مادرش را خواستند. 19از ايشان پرسيدند: «اين پسر شماست؟ آيا درست است كه كور به دنیا آمده است؟ پس چطور چشمانش باز شد؟»

20پدر و مادر جواب دادند: «بلی، اين پسر ماست و كور هم به دنیا آمده است. 21ولی نه می‌دانيم چطور چشمانش باز شد و نه می‌دانيم چه كسی اين كار را برايش كرده است. از خودش بپرسيد، چون بالغ است و می‌تواند همه چيز را بگويد.»

22‏-23پدر و مادر او از ترس سران قوم يهود چنين گفتند، چون ايشان اعلام كرده بودند كه هر كه بگويد عيسی همان مسيح است، او را از تمام مزايای جامعه محروم خواهند كرد.

24فريسی‌ها دوباره او را خواستند و گفتند: «خدا را تمجيد كن نه عيسی را، چون ما خوب می‌دانيم كه عيسی آدم شيادی است.»

25جواب داد: «من نمی‌دانم كه او خوب است يا بد. فقط می‌دانم كه كور بودم و بينا شدم!»

26از او پرسيدند: «خوب، عيسی با تو چه كرد؟ چطور چشمانت را باز كرد؟»

27جواب داد: «من يک بار به شما گفتم، مگر نشنيديد؟ چرا می‌خواهيد دوباره تعريف كنم؟ آيا شما هم می‌خواهيد شاگرد او بشويد؟»

28فريسی‌ها او را دشنام داده، گفتند: «تو خودت شاگرد او هستی. ما شاگردان موسی می‌باشيم. 29ما می‌دانيم كه خدا با موسی رودررو سخن می‌گفت. اما دربارهٔ اين شخص، هيچ چيز نمی‌دانيم.»

30جواب داد: «اين خيلی عجيب است كه او می‌تواند كوری را بينا كند و شما دربارهٔ او هيچ چيز نمی‌دانيد؟ 31همه می‌دانند كه خدا به دعای اشخاص شياد گوش نمی‌دهد، بلكه دعای كسی را می‌شنود كه خداپرست باشد و ارادهٔ او را انجام دهد. 32از آغاز جهان تا به حال هيچوقت كسی پيدا نشده كه بتواند چشمان كور مادرزاد را باز كند. 33اگر اين شخص از طرف خدا نبود، چگونه می‌توانست چنين كاری بكند؟»

34ايشان فرياد زدند: «ای حرامزادهٔ لعنتی، تو می‌خواهی به ما درس بدهی؟» پس او را بيرون كردند.

کوری روحانی

35وقتی اين خبر به گوش عيسی رسيد، او را پيدا كرد و فرمود: «آيا تو به مسيح ايمان داری؟»

36جواب داد: «آقا، بگوييد مسيح كيست، چون می‌خواهم به او ايمان بياورم.»

37عيسی فرمود: «تو او را ديده‌ای و هم اكنون با تو سخن می‌گويد.»

38گفت: «بلی ای خداوند، ايمان آوردم.» و عيسی را پرستش كرد.

39عيسی به او فرمود: «من به اين جهان آمده‌ام تا چشمان دل آنانی را كه در باطن كورند باز كنم و به آنانی كه تصور می‌كنند بينا هستند، نشان دهم كه كورند.»

40بعضی از فريسيان كه آنجا بودند، گفتند: «آيا منظورت اينست كه ما كوريم؟»

41عيسی جواب داد: «اگر كور بوديد، تقصير نمی‌داشتيد؛ ولی شما مقصر باقی می‌مانيد، چون ادعا می‌كنيد كه چشم داريد و همه چيز را می‌بينيد.»

10

شبان مهربان

1«هر كه نخواهد از در به آغل گوسفندان داخل شود بلكه از روی ديوار به داخل بپرد، يقيناً دزد است. 2زيرا شبان گوسفندان هميشه از در وارد می‌شود. 3دربان نيز برای شبان در را می‌گشايد، گوسفندان صدای او را می‌شنوند و نزد او می‌آيند. شبان نام گوسفندان خود را يک به يک می‌خواند و آنها را بيرون می‌برد. 4او پيشاپيش گوسفندان حركت می‌كند و گوسفندان به دنبال او می‌روند، چون صدای او را می‌شناسند. 5گوسفندان دنبال غريبه نمی‌روند، بلكه از او فرار می‌كنند، چون با صدای غريبه‌ها آشنا نيستند.»

6كسانی كه اين مَثَل را شنيدند، منظور عيسی را درک نكردند. 7پس برای ايشان توضيح داد و فرمود: «مطمئن باشيد كه من آن دری هستم كه گوسفندان از آن وارد می‌شوند. 8ديگران كه پيش از من آمدند، همه دزد و راهزن بودند. به همين جهت، گوسفندان واقعی به سخنان ايشان گوش ندادند. 9بلی، من در هستم. كسانی كه از اين در وارد می‌شوند، نجات پيدا می‌كنند و در داخل و بيرون می‌گردند و چراگاه سبز و خرم می‌يابند. 10كار دزد اينست كه بدزدد، بكشد و نابود كند؛ اما من آمده‌ام تا به شما حيات واقعی را به فراوانی عطا نمايم.

11«من شبان خوب و دلسوزم. شبان خوب از جان خود می‌گذرد تا گوسفندان را از چنگال گرگها نجات دهد. 12ولی كسی كه مزدور است و شبان نيست، وقتی می‌بيند گرگ می‌آيد، گوسفندان را گذاشته، فرار می‌كند، چون گوسفندان از آن او نيستند و او شبانشان نيست. آنگاه گرگ به گله می‌زند و گوسفندان را پراكنده می‌كند. 13مزدور می‌گريزد، چون برای مزد كار می‌كند و به فكر گوسفندان نيست.

14«من شبان خوب و مهربانم و گوسفندانم را می‌شناسم و آنها نيز مرا می‌شناسند. 15درست همانطور كه پدرم مرا می‌شناسد و من او را می‌شناسم. من جان خود را در راه گوسفندان فدا می‌كنم. 16من در آغلهای ديگر نيز گوسفندانی دارم؛ آنها را نيز بايد بياورم. آنگاه به صدای من توجه كرده، همه با هم يک گله خواهند شد و يک شبان خواهند داشت.

17«پدرم مرا دوست دارد، چون من جانم را می‌دهم و باز پس می‌گيرم. 18كسی نمی‌تواند به زور مرا بكشد، من داوطلبانه جانم را فدا می‌كنم. چون اختيار و قدرت اين را دارم كه هرگاه بخواهم، جانم را بدهم و باز پس بگيرم. پدرم اين اختيار را به من داده است.»

19سران قوم وقتی اين سخنان را شنيدند، باز دربارهٔ او اختلاف نظر پيدا كردند. 20بعضی گفتند: «اين مرد ديوانه است و عقل خود را از دست داده است. چرا به حرفهای او گوش می‌دهيد؟» 21ديگران گفتند: «به نظر ديوانه نمی‌آيد. مگر ديوانه می‌تواند چشمان كور را باز كند؟»

يهوديان عيسی را به عنوان مسيح قبول نمی‌كنند

22‏-23زمستان بود و عيسی به هنگام جشن سالگرد بنای خانهٔ خدا در اورشليم بود و در «تالار سليمان» در خانهٔ خدا، قدم می‌زد. 24سران قوم يهود دور او را گرفتند و پرسيدند: «تا به كی می‌خواهی ما را در شک و ترديد نگاه داری؟ اگر تو همان مسيح هستی، روشن و واضح به ما بگو.»

25عيسی جواب داد: «من قبلاً به شما گفتم ولی باور نكرديد. معجزه‌هايی كه به قدرت پدرم می‌كنم، ثابت می‌كند كه من مسيح هستم. 26اما شما به من ايمان نمی‌آوريد، زيرا جزو گوسفندان من نيستيد. 27گوسفندان من صدای مرا می‌شناسند، من نيز ايشان را می‌شناسم و آنها به دنبال من می‌آيند. 28من به ايشان زندگی جاويد می‌بخشم تا هرگز هلاک نشوند. هيچكس نيز نمی‌تواند ايشان را از دست من بگيرد. 29چون پدرم ايشان را به من داده است و او از همه قويتر است؛ هيچ انسانی نمی‌تواند ايشان را از پدرم بگيرد. 30من و پدرم خدا يک هستيم.»

31باز سران قوم سنگها برداشتند تا او را بكشند.

32عيسی فرمود: «به امر خدا برای كمک به مردم، معجزه‌های بسيار كرده‌ام. برای كدام يک از آن معجزه‌ها می‌خواهيد مرا بكشيد؟»

33جواب دادند: «ما به خاطر كفری كه می‌گويی می‌خواهيم تو را بكشيم، نه برای كارهای خوبت. چون تو يک انسانی ولی ادعای خدايی می‌كنی.»

34‏-36عيسی جواب داد: «مگر در تورات شما نوشته نشده ”شما خدايان هستيد“؟ حال، اگر كتاب آسمانی كه غيرممكن است مطالب نادرستی در آن باشد، به كسانی كه پيغام خدا به ايشان رسيده است، می‌گويد كه خدايان هستند، آيا كفر است كسی كه خدا او را تقديس كرد و به جهان فرستاد، بگويد من فرزند خدا هستم؟ 37اگر معجزه نمی‌كنم، به من ايمان نياوريد. 38ولی اگر می‌كنم و باز نمی‌توانيد به خود من ايمان بياوريد، لااقل به معجزاتم ايمان آوريد تا بدانيد كه ”پدر“ در وجود من است و من در وجود او هستم.»

39بار ديگر خواستند او را بگيرند ولی عيسی رفت و از آنان دور شد. 40سپس به آن طرف رود اردن رفت، يعنی نزديک به جايی كه يحيی در آغاز مردم را غسل می‌داد. 41در آنجا بسياری از مردم نزد او آمدند؛ ايشان به يكديگر می‌گفتند: «يحيی معجزه‌ای نكرد ولی هر چه درباره اين شخص گفت درست درآمد.» 42و بسياری به اين نتيجه رسيدند كه او همان مسيح است.

11

مرگ ايلعازر

1‏-3روزی، شخصی به نام ايلعازر، كه برادر مريم و مارتا بود، بيمار شد. ايشان در بيت‌عنيا زندگی می‌كردند. مريم همان كسی است كه عطر گرانبهايش را بر پايهای عيسی ريخت و با موهای خود آنها را خشک كرد. آن دو خواهر برای عيسی پيغام فرستاده، گفتند: «آقا، دوست عزيزتان سخت بيمار است.»

4وقتی عيسی اين خبر را شنيد فرمود: «اين بيماری موجب مرگ ايلعازر نخواهد شد، بلكه باعث بزرگی و جلال خدا خواهد گشت، و من، فرزند خدا نيز از اين رويداد جلال خواهم يافت.»

5عيسی با اينكه نسبت به مارتا و مريم و ايلعازر لطف خاصی داشت، 6با اين حال وقتی خبر بيماری ايلعازر را شنيد، در محلی كه بود، دو روز ديگر نيز ماند. 7پس از آن، به شاگردان خود فرمود: «بياييد به يهوديه بازگرديم.»

8شاگردان اعتراض كرده، گفتند: «همين چند روز پيش بود كه سران يهود می‌خواستند شما را در يهوديه بكشند. حال می‌خواهيد باز به آنجا برويد؟»

9عيسی جواب داد: «در روز، دوازده ساعت هوا روشن است. تا زمانی كه همه جا روشن است مردم می‌توانند راه بروند و نيفتند. آنها راه را می‌بينند زيرا از نور اين جهان برخوردارند. 10فقط در شب است كه خطر افتادن وجود دارد، چون هوا تاريک است.» 11آنگاه فرمود: «دوست ما ايلعازر خوابيده است و من می‌روم تا او را بيدار كنم.»

12‏-13شاگردان تصور كردند كه منظور عيسی اينست كه ايلعازر ديشب راحت خوابيده است. از اين رو گفتند: «پس حالش خوب خواهد شد.» ولی منظور عيسی اين بود كه ايلعازر مرده است.

14آنگاه عيسی به طور واضح فرمود: «ايلعازر مرده است. 15و من خوشحالم كه در كنار او نبودم، چون مرگ او يک بار ديگر به شما فرصت خواهد داد كه به من ايمان آوريد. حال بياييد نزد او برويم.»

16يكی از شاگردان او به نام «توما» كه معنی اسمش «دوقلو» بود، به شاگردان ديگر گفت: «بياييد ما نيز برويم و با او بميريم.»

17وقتی به بيت‌عنيا رسيدند، شنيدند كه ايلعازر را چهار روز پيش به خاک سپرده‌اند. 18بيت‌عنيا فقط چند كيلومتر تا شهر اورشليم فاصله داشت. 19از این رو، عده‌ای از سران قوم يهود برای تسليت گفتن به مارتا و مريم، از اورشليم به آنجا آمده بودند.

20وقتی به مارتا خبر دادند كه عيسی آمده است، برخاست و بی‌درنگ به پيشواز او رفت، ولی مريم در خانه ماند. 21مارتا به عيسی گفت: «سَرورم، اگر اينجا بوديد، برادرم از دست نمی‌رفت. 22حال نيز دير نشده است؛ اگر از خدا بخواهيد، برادرم دوباره زنده خواهد شد.»

23عيسی فرمود: «مارتا، برادرت حتماً زنده خواهد شد.»

24مارتا گفت: «بلی، البته می‌دانم كه برادرم در روز قيامت مانند ديگران زنده خواهد شد.»

25عيسی فرمود: «آن كسی كه مردگان را زنده می‌كند و به ايشان زندگی می‌بخشد، من هستم. هر كه به من ايمان داشته باشد، اگر حتی مانند ديگران بميرد، بار ديگر زنده خواهد شد. 26و چون به من ايمان دارد، زندگی جاويد يافته، هرگز هلاک نخواهد شد. مارتا! آيا به اين گفته‌ء من ايمان داری؟»

27مارتا گفت: «بلی استاد، من ايمان دارم كه شما مسيح، فرزند خدا هستيد، همان كه منتظرش بوديم.»

28آنگاه مارتا به خانه بازگشت و مريم را از مجلس عزاداری بيرون برد و به او گفت: «عيسی اينجاست و می‌خواهد تو را ببيند.»

29مريم فوراً نزد عيسی رفت. 30عيسی بيرون دِه در همانجا منتظر ايستاده بود. 31سران قوم كه در خانه سعی می‌كردند مريم را دلداری دهند، وقتی ديدند كه او با عجله از خانه بيرون رفت، فكر كردند به سر قبر می‌رود تا باز گريه كند. پس ايشان نيز به دنبال او رفتند.

32وقتی مريم نزد عيسی رسيد، به پاهای او افتاد و گفت: «سَروَرم، اگر اينجا بوديد، برادرم نمی‌مرد.»

33وقتی عيسی ديد كه مريم گريه می‌كند و سران قوم نيز با او ماتم گرفته‌اند عميقاً متأثر و پريشان گرديد.

34او پرسيد: «كجا او را دفن كرده‌ايد؟» گفتند: «بفرماييد، ببينيد.» 35عيسی گريست.

36سران يهود به يكديگر گفتند: «ببينيد چقدر او را دوست می‌داشت.»

37ولی بعضی می‌گفتند: «اين مرد كه چشمان كور را باز كرد، چرا نتوانست كاری كند كه ايلعازر زنده بماند؟»

عيسی ايلعازر را از مرگ زنده می‌سازد

38باز عيسی به شدت متأثر شد. سرانجام به سر قبر رسيدند. قبر او غاری بود كه سنگ بزرگی جلو دهانه‌اش غلطانيده بودند.

39عيسی فرمود: «سنگ را كنار بزنيد!» ولی مارتا، خواهر ايلعازر گفت: «حالا ديگر متعفن شده، چون چهار روز است كه او را دفن كرده‌ايم.»

40عيسی فرمود: «مگر نگفتم اگر ايمان بياوری، كارهای عجيب از خدا می‌بينی؟»

41پس سنگ را كنار زدند. آنگاه عيسی به آسمان نگاه كرد و فرمود: «پدر، شكر می‌كنم كه دعای مرا شنيده‌ای. 42البته هميشه دعايم را می‌شنوی ولی اين را به خاطر مردمی كه اينجا هستند گفتم، تا ايمان آورند كه تو مرا فرستاده‌ای.» 43سپس با صدای بلند فرمود: «ايلعازر، بيرون بيا!»

44ايلعازر از قبر بيرون آمد، در حالی كه تمام بدنش در كفن پيچيده شده و پارچه‌ای سر و صورتش را پوشانده بود.

عيسی فرمود: «او را باز كنيد تا بتواند راه برود.»

توطئه قتل عيسی

45بعضی از سران قوم كه با مريم بودند و اين معجزه را ديدند، به عيسی ايمان آوردند. 46ولی بعضی نيز نزد فريسيان رفته، واقعه را گزارش دادند. 47كاهنان اعظم و فريسيان بی‌درنگ جلسه‌ای تشكيل دادند تا به اين موضوع رسيدگی كنند. ايشان به يكديگر می‌گفتند: «چه كنيم؟ اين شخص معجزات بسيار می‌كند. 48اگر او را به حال خود بگذاريم، تمام اين قوم به دنبال او خواهند رفت. آنگاه رومی‌ها به اينجا لشكركشی كرده، اين عبادتگاه و قوم ما را از بين خواهند برد.»

49يكی از ايشان به نام «قيافا»، كه در آن سال كاهن اعظم بود، برخاست و گفت: «شما اصلاً متوجهٔ موضوع نيستيد. 50آيا درک نمی‌كنيد كه بهتر است يک نفر فدا شود تا همه هلاک نگردند؟ آيا بهتر نيست اين شخص فدای مردم شود؟»

51قيافا با اين سخن، در واقع پيشگويی كرد كه عيسی بايد در راه مردم فدا شود. اما اين را از خود نگفت، بلكه به خاطر مقام روحانی كه داشت، به او الهام شد. 52اين پيشگويی نشان می‌دهد كه مرگ عيسی نه فقط برای قوم اسرائيل بود، بلكه به اين منظور نيز كه همهٔ فرزندان خدا را كه در سراسر دنيا پراكنده‌اند، در يكی جمع كند. 53از آن روز به بعد، سران قوم يهود توطئه چيدند تا عيسی را به قتل رسانند.

54عيسی از آن پس، ديگر در ميان مردم آشكار نمی‌شد، بلكه با شاگردانش از اورشليم به دهكدهٔ «افرايم» در نزديكی بيابان رفت و در آنجا ماند.

55كم‌كم عيد «پِسَح» كه از روزهای مقدس يهود بود نزديک می‌شد. مردم از سراسر مملكت در اورشليم جمع می‌شدند تا خود را برای شركت در مراسم عيد آماده كنند. 56در اين ميان، همه می‌خواستند عيسی را ببينند، و در خانهٔ خدا با كنجكاوی از يكديگر می‌پرسيدند: «چه فكر می‌كنيد؟ آيا عيسی برای شركت در مراسم عيد به اورشليم خواهد آمد؟» 57ولی از طرف ديگر كاهنان اعظم و فريسيان اعلام كرده بودند كه هر كه عيسی را ببيند، فوراً گزارش دهد تا او را بگيرند.

12

هديهٔ پرارزش مريم

1شش روز پيش از آغاز عيد پِسَح، عيسی وارد «بيت‌عنيا» شد، همان جايی كه ايلعازر مرده را زنده كرده بود. 2يك شب در آن دهكده به افتخار عيسی ضيافتی ترتيب دادند. مارتا پذيرايی می‌كرد و ايلعازر با عيسی سر سفره نشسته بود. 3آنگاه مريم يک شيشه عطر سنبل خالص گرانبها گرفت و آن را روی پايهای عيسی ريخت و با موهای سر خود آنها را خشک كرد. خانه از بوی عطر پر شد.

4ولی «يهودا اسخريوطی» كه يكی از شاگردان عيسی بود و بعد به او خيانت كرد، گفت: 5«اين عطر گرانبها بود. بهتر بود آن را می‌فروختيم و پولش را به فقرا می‌داديم.» 6البته او در فكر فقرا نبود بلكه در فكر خودش بود، چون مسئول دخل و خرج و نگهداری پول شاگردان بود و اغلب از اين پول می‌دزديد.

7عيسی جواب داد: «كاری با او نداشته باشيد، مريم بدن مرا برای دفن آماده كرد. 8به فقرا هميشه می‌توانيد كمک كنيد ولی من هميشه با شما نيستم.»

9وقتی مردم اورشليم شنيدند كه عيسی آمده، دسته‌دسته به ديدن او شتافتند. آنان در ضمن بسيار مايل بودند ايلعازر را نيز كه عيسی او را زنده كرده بود، ببينند. 10پس كاهنان اعظم تصميم گرفتند ايلعازر را هم بكشند، 11زيرا به خاطر او بعضی از سران قوم يهود نيز ايمان آورده بودند كه عيسی همان مسيح است.

عيسی وارد اورشليم می‌شود

12روز بعد، در تمام شهر خبر پيچيد كه عيسی به اورشليم می‌آيد. پس، جمعيت انبوهی كه برای مراسم عيد آمده بودند، 13با شاخه‌های نخل به پيشواز او رفتند، در حالی كه فرياد می‌زدند:

«مَقدَمت مبارک، ای نجات دهنده! زنده باد پادشاه اسرائيل! درود بر تو ای فرستاده‌ء خدا!»

14عيسی نيز كرّه الاغی يافت و بر آن سوار شد، همانگونه كه در پيشگويی كتاب آسمانی آمده است كه: 15«ای قوم اسرائيل از پادشاهت نترس، چون او با فروتنی سوار بر كرّهٔ الاغ می‌آيد!»

16شاگردان او در آن زمان متوجهٔ اين پيشگويی نشدند، ولی بعد از اين كه عيسی به جلال خود در آسمان بازگشت، پی بردند كه تمام پيشگويی‌های كتاب آسمانی، در مقابل چشمانشان، يكی پس از ديگری واقع شده است.

17در بين جمعيت، كسانی كه زنده شدن ايلعازر را به چشم خود ديده بودند، آن را برای ديگران تعريف می‌كردند. 18در واقع به خاطر همين معجزهٔ بزرگ بود كه مردم با چنان شور و حرارت به پيشواز او رفتند.

19فريسی‌ها به يكديگر گفتند: «ديگر از ما كاری ساخته نيست. ببينيد، تمام دنيا به دنبال او رفته‌اند!»

عيسی مرگ خود را پيشگويی می‌کند

20يک عده يونانی كه برای مراسم عيد به اورشليم آمده بودند، 21پيش فيليپ كه اهل بيت‌صيدای جليل بود، رفتند و گفتند: «ما می‌خواهيم عيسی را ببينيم.» 22فيليپ اين را با اندرياس در میان گذاشت و هر دو رفتند و به عيسی گفتند.

23عيسی جواب داد: «وقت آن رسيده است كه من به جلالی كه در آسمان داشتم بازگردم. 24اين كه می‌گويم عين حقيقت است: همانطور كه دانهٔ گندم در شيار زمين می‌افتد و می‌ميرد و بعد ثمر می‌دهد، من نيز بايد بميرم، اگر نه، همچون يک دانه تنها خواهم ماند. ولی مرگ من دانه‌های گندم تازهٔ بسيار توليد می‌كند، كه همانا محصول فراوان از جانهای رستگار شدهٔ مردم می‌باشد. 25اگر در اين دنيا به زندگی خود دل ببنديد، آن را بر باد خواهيد داد؛ ولی اگر از جان و زندگی خود بگذريد، به جلال و زندگی جاويد خواهيد رسيد.

26«به اين يونانيان بگوييد كه اگر می‌خواهند شاگرد من شوند، بايد از من سرمشق بگيرند. چون خدمتگزاران من بايد هر جا می‌روم با من بيايند. اگر عيناً از من سرمشق بگيرند، پدرم خدا ايشان را سرافراز می‌گرداند. 27اكنون جانم همچون دريايی آشفته است. آيا بايد دعا كنم كه: ای پدر، از آنچه می‌خواهد بر من واقع شود، مرا نجات ده؟ ولی من برای همين امر به اين جهان آمده‌ام! 28پس می‌گويم: ای پدر، نام خود را جلال و سرافرازی ده.»

ناگاه صدايی از آسمان گفت: «جلال دادم و باز جلال خواهم داد.» 29وقتی مردم اين صدا را شنيدند، بعضی گمان بردند كه صدای رعد بود و بعضی ديگر گفتند: «فرشته‌ای با او سخن گفت.»

30ولی عيسی فرمود: «اين صدا برای شما بود، نه برای من. 31چون وقت آن رسيده است كه خدا مردم دنيا را داوری كند و فرمانروای اين دنيا، يعنی شيطان را از قدرت بيندازد. 32وقتی مسيح را از زمين بلند كرديد، او نيز همه را به سوی خود بالا خواهد كشيد.»

33عيسی با اين گفته، به نوع مرگ خود بر صليب اشاره كرد.

34مردم پرسيدند: «تو از مرگ سخن می‌گويی؟ تا جايی كه ما می‌دانيم مسيح بايد هميشه زنده بماند و هرگز نميرد. پس چرا تو می‌گويی كه مسيح بايد بميرد؟ اصلاً دربارهٔ كه صحبت می‌كنی؟»

35عيسی جواب داد: «نور من فقط تا مدتی كوتاه بر شما خواهد تابيد؛ پس از فرصت استفاده كنيد و پيش از تاريک شدن، هر جا می‌خواهيد برويد، چون در تاريكی نمی‌توانيد راه را تشخيص دهيد. 36تا دير نشده، به نور ايمان آوريد تا نورانی شويد.» آنگاه عيسی رفت و خود را از چشم مردم پنهان كرد.

بی‌ايمانی مردم

37با وجود تمام معجزاتی كه عيسی كرد، بسياری از مردم ايمان نياوردند كه او همان مسيح است. 38و اين عين همان است كه «اشعيای نبی» پيشگويی كرده بود كه: «ای خداوند، چه كسی سخن ما را باور می‌كند؟ چه كسی معجزات بزرگ خدا را به عنوان دليل و برهان قبول می‌كند؟» 39البته ايشان نتوانستند ايمان بياورند، چون همانطور كه اشعيا گفته بود: 40«خدا چشمانشان را كور و دلهايشان را سخت كرده است، تا نبينند و نفهمند و به سوی خدا باز نگردند تا شفا يابند.»

41اشعيا با اين پيشگويی، به عيسی اشاره می‌كرد، چون پيش از آن در رؤيا جلال مسيح را ديده بود.

42با اين همه، بعضی از سران قوم يهود ايمان آوردند كه او براستی همان مسيح است، ولی به كسی نگفتند چون می‌ترسيدند ايشان را از عبادتگاه بيرون كنند. 43در واقع چيزی كه برای اين اشخاص اهميت داشت، جلب نظر و احترام مردم بود نه جلب رضای خدا.

44پس عيسی با صدای بلند به مردم فرمود: «اگر به من ايمان آوريد، در واقع به خدا ايمان آورده‌ايد. 45چون آن كه مرا ديد، گويی فرستنده‌ء مرا ديده است. 46من مثل نوری آمده‌ام تا در اين دنيای تاريک بدرخشم تا تمام كسانی كه به من ايمان می‌آورند، در تاريكی سرگردان نشوند. 47اگر كسی صدای مرا بشنود ولی اطاعت نكند، من از او بازخواست نخواهم كرد، زيرا من نه برای بازخواست بلكه برای نجات جهان آمده‌ام. 48ولی تمام كسانی كه مرا و سخنان مرا نمی‌پذيرند، در روز قيامت به‌وسیلهٔ كلام من از ايشان بازخواست خواهد شد. 49اين سخنان از من نيست، بلكه من آنچه را كه پدرم خدا گفته است، به شما می‌گويم؛ 50و می‌دانم كه احكام او انسان را به زندگی جاويد می‌رساند. پس هر چه خدا به من می‌فرمايد، من همان را می‌گويم.»

13

عيسی به شاگردان درس فروتنی می‌دهد

1‏-3شب «عيد پِسَح» فرا رسيد و عيسی با شاگردان خود بر سر سفرهٔ شام نشست. عيسی می‌دانست كه اين آخرين شب عمر او بر زمين است و بزودی نزد خدای پدر به آسمان باز خواهد گشت، بنابراين محبت خود را به كمال به شاگردانش نشان داد. شيطان كه يهودای اِسخريوطی (پسر شمعون) را از قبل فريب داده بود تا به عيسی خيانت كند، در وقت شام به فكر او انداخت تا در همان شب نقشهٔ خود را عملی سازد.

عيسی می‌دانست كه خدا اختيار همه چيز را به دست او سپرده است و از نزد خدا آمده و بار ديگر به نزد او باز می‌گردد. 4پس، از سر شام برخاست، لباس خود را درآورد، حوله‌ای به كمر بست، 5آب در لگن ريخت و به شستن پايهای شاگردان و خشک كردن آنها با حوله پرداخت. 6وقتی به شمعون پطرس رسيد، پطرس به او گفت: «استاد، شما نبايد پايهای ما را بشوييد.»

7عيسی جواب داد: «اكنون علت كار مرا درک نمی‌كنی؛ ولی يک روز خواهی فهميد.»

8پطرس باز اصرار كرد: «نه، هرگز نمی‌گذارم شما پاهای مرا بشوييد.»

عيسی فرمود: «اگر نگذاری، رابطه‌مان قطع می‌شود.»

9پطرس با عجله گفت: «پس حالا كه اينطور است، نه فقط پا، بلكه دست و صورتم را نيز بشوييد.»

10عيسی جواب داد: «كسی كه تازه حمام كرده، فقط كافی است كه پايهای خود را بشويد تا تمام بدنش پاكيزه شود. شما نيز پاكيد ولی نه همه.» 11چون عيسی می‌دانست چه كسی به او خيانت خواهد كرد؛ از اين جهت گفت كه همهٔ شاگردان پاک نيستند.

12پس از آنكه پاهای شاگردان خود را شست، لباس خود را پوشيد و سر ميز شام نشست و پرسيد: «آيا فهميديد چرا اين كار را كردم؟ 13شما مرا استاد و خداوند می‌خوانيد، و درست می‌گوييد چون همينطور نيز هست. 14حال، اگر من كه خداوند و استاد شما هستم، پاهای شما را شستم، شما نيز بايد پاهای يكديگر را بشوييد. 15من به شما سرمشقی دادم تا شما نيز همينطور رفتار كنيد. 16چون مسلماً خدمتكار از اربابش بالاتر نيست و قاصد نيز از فرستنده‌اش مهمتر نمی‌باشد. 17در زندگی، سعادت در اين است كه به آنچه می‌دانيد، عمل كنيد.»

عيسی خيانت يهودا را پيشگويی می‌كند

18«اين را به همهٔ شما نمی‌گويم، چون تک‌تک شما را كه انتخاب كرده‌ام، خوب می‌شناسم. كتاب آسمانی می‌گويد: ”كسی كه با من نان خورده است، به من خيانت می‌كند.“ و اين همين الان واقع می‌شود. 19اين را به شما می‌گويم تا وقتی واقع شد، به من ايمان بياوريد. 20بدانيد كه هر کس فرستاده‌ء مرا قبول كند، مرا پذيرفته است و آنكه مرا قبول كند فرستنده‌ء من يعنی خدای پدر را پذيرفته است.»

21پس از اين سخن، عيسی به شدت محزون شد و با دلی شكسته گفت: «حقيقت اين است كه يكی از شما به من خيانت خواهد كرد.»

22شاگردان مات و مبهوت به يكديگر نگاه می‌كردند و در حيرت بودند كه عيسی اين را درباره چه كسی می‌گويد. 23شاگردی كه معمولاً سر رو سينهٔ عيسی می‌گذاشت و عيسی او را بسيار محبت می‌نمود، كنار عيسی نشسته بود. 24شمعون پطرس به او اشاره كرد تا بپرسد كيست كه دست به چنين كار وحشتناكی می‌زند. 25پس، آن شاگرد به عيسی نزديكتر شد و پرسيد: «خداوندا، آن شخص كيست؟»

26فرمود: «آن كسی است كه يک لقمه می‌گيرم و به او می‌دهم.» آنگاه لقمه‌ای گرفت و آن را به يهودا پسر شمعون اسخريوطی داد. 27به محض اينكه لقمه از گلوی يهودا پايين رفت، شيطان داخل او شد.

پس عيسی به او فرمود: «عجله كن و كار را به پايان برسان!» 28هيچكس به هنگام شام منظور عيسی را نفهميد. 29فقط بعضی گمان كردند كه چون پول دست يهودا بود، عيسی به او دستور داد كه برود و خوراک بخرد و يا چيزی به فقرا بدهد.

30يهودا لقمه را خورد و فوراً برخاست و در تاريكی شب بيرون رفت.

عيسی انکار پطرس را پيشگويی می‌کند

31به محض اينكه يهودا از اتاق خارج شد، عيسی فرمود: «وقت من تمام شده است. بزودی جلال خدا مرا فرا خواهد گرفت و آنچه برای من پيش می‌آيد، باعث جلال و ستايش خدا خواهد شد. 32خدا نيز بزودی بزرگی و جلال خود را به من خواهد داد. 33ای فرزندان من كه برايم بسيار عزيز هستيد، چقدر اين لحظات كوتاهند. بزودی بايد شما را بگذارم و بروم. آنگاه همانطور كه به سران قوم يهود گفتم، همه جا به دنبال من خواهيد گشت، اما مرا نخواهيد يافت و نخواهيد توانست به جايی كه می‌روم، بياييد.

34«پس حال، دستوری تازه به شما می‌دهم: يكديگر را دوست بداريد همانگونه كه من شما را دوست می‌دارم. 35محبت شما به يكديگر، به جهان ثابت خواهد كرد كه شما شاگردان من می‌باشيد.»

36شمعون پطرس پرسيد: «استاد، شما كجا می‌خواهيد برويد؟»

عيسی جواب داد: «حال، نمی‌توانی با من بيايی، ولی بعد به دنبالم خواهی آمد.»

37پطرس پرسيد: «استاد، چرا نمی‌توانم حالا بيايم؟ من حتی حاضرم جانم را فدای شما كنم.»

38عيسی جواب داد: «تو جانت را فدای من می‌كنی؟ همين امشب پيش از بانگ خروس، سه بار مرا انكار كرده، خواهی گفت كه مرا نمی‌شناسی.»

14

آخرين سخنان عيسی

1«خاطرتان آسوده باشد. شما كه به خدا ايمان داريد، به من نيز ايمان داشته باشيد. 2‏-3نزد پدر من خدا، مکان بسيار است. من می‌روم تا آن مکان را برای شما آماده كنم. وقتی همه چيز آماده شد، باز خواهم گشت و شما را خواهم برد، تا جايی كه من هستم شما نيز باشيد. اگر غير از اين بود، به طور واضح به شما می‌گفتم.

4«شما می‌دانيد من كجا می‌روم و می‌دانيد چگونه به آنجا بياييد.»

5توما گفت: «نه، نمی‌دانيم، ما اصلاً خبر نداريم شما كجا می‌رويد؛ پس چطور می‌توانيم راه را پيدا كنيم؟»

6عيسی به او فرمود: «راه منم، راستی منم، زندگی منم. هيچكس نمی‌تواند به خدا برسد مگر به‌وسیلهٔ من.

7«اگر می‌دانستيد من كيستم، آنگاه می‌دانستيد پدرم كيست. اما از حالا به بعد، او را می‌شناسيد و او را ديده‌ايد.»

8فيليپ گفت: «خداوندا، پدر را به ما نشان دهيد كه همين برای ما كافی است.»

9عيسی جواب داد: «فيليپ، آيا بعد از تمام اين مدتی كه با شما بوده‌ام، هنوز هم نمی‌دانی من كيستم؟ هر كه مرا ببيند، خدای پدر را ديده است. پس ديگر چرا می‌خواهی او را ببينی؟ 10آيا ايمان نداری كه من در خدای پدر هستم و او در من است؟ سخنانی كه می‌گويم، از خودم نيست بلكه از پدر من خداست كه در من ساكن است؛ و اوست كه اين كارها را می‌كند. 11فقط ايمان داشته باش كه من در خدای پدر هستم و او در من است؛ و گرنه به خاطر اين معجزات بزرگ كه از من ديده‌ای، به من ايمان آور. 12اينكه می‌گويم عين حقيقت است: هر كه به من ايمان بياورد، می‌تواند همان كارهايی را بكند كه من كرده‌ام و حتی بزرگتر از اينها نيز بكند، چون من نزد پدرم باز می‌گردم. 13شما می‌توانيد به نام من، هر چيزی از خدا درخواست كنيد، و من آن را به شما خواهم داد. چون من كه فرزند خدا هستم هر چه برای شما انجام دهم، باعث بزرگی و جلال خدا خواهد شد. 14بلی، به نام من هر چه لازم داريد بخواهيد تا به شما عطا كنم.

عيسی وعده روح‌القدس را می‌دهد

15«اگر مرا دوست داريد، آنچه می‌گويم اطاعت كنيد. 16و من از پدرم درخواست خواهم كرد تا پشتيبان و تسلی‌بخش ديگری به شما عطا نمايد كه هميشه با شما بماند. 17اين پشتيبان و تسلی‌بخش همان روح‌القدس است كه شما را با تمام حقايق آشنا خواهد كرد. مردم دنيا به او دسترسی ندارند، چون نه در جستجوی او هستند و نه او را می‌شناسند. ولی شما در جستجوی او هستيد و او را می‌شناسيد، چون او هميشه با شماست و در وجودتان خواهد بود.

18«در طوفانهای زندگی، شما را يتيم و بی‌سرپرست نخواهم گذاشت و به كمک شما خواهم آمد. 19برای مدت كوتاهی از اين دنيا خواهم رفت ولی حتی در آن هنگام نيز با شما خواهم بود، زيرا دوباره زنده خواهم شد و چون من زنده‌ام شما نيز خواهيد زيست. 20وقتی زندگی را از سر گيرم، خواهيد دانست كه من در خدای پدر هستم و شما در من هستيد و من نيز در شما هستم. 21كسی مرا دوست دارد كه آنچه می‌گويم اطاعت كند؛ و چون مرا دوست دارد، پدرم خدا نيز او را دوست خواهد داشت و من نيز او را دوست خواهم داشت و خود را به او نشان خواهم داد.»

22يكی از شاگردان او به اسم يهودا (البته نه يهودای اِسخريوطی) پرسيد: «ای استاد، چرا خود را فقط به شاگردانتان نشان می‌دهيد ولی به مردم دنيا نشان نمی‌دهيد؟»

23عيسی جواب داد: «من خود را فقط به كسانی نشان می‌دهم كه مرا دوست می‌دارند و هر چه می‌گويم اطاعت می‌كنند. پدرم خدا نيز ايشان را دوست دارد و ما نزد ايشان آمده، با ايشان زندگی خواهيم كرد. 24اگر كسی مرا دوست نداشته باشد، كلام مرا اطاعت نخواهد كرد. سخنانی كه می‌شنويد، از من نيست، بلكه از پدری است كه مرا فرستاده است. 25اين چيزها را اكنون كه با شما هستم، می‌گويم. 26ولی وقتی پدر ”تسلی‌بخش“ را به جای من فرستاد، منظورم همان روح‌القدس است، او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد؛ در ضمن هر چه من به شما گفته‌ام، به يادتان خواهد آورد.

27«من هديه‌ای نزد شما می‌گذارم و می‌روم. اين هديه، آرامش فكر و دل است. آرامشی كه من به شما می‌دهم، مانند آرامش‌های دنيا بی‌دوام و زودگذر نيست. پس آسوده‌خاطر باشيد! نترسيد! 28فراموش نكنيد چه گفتم؛ گفتم كه می‌روم و زود باز می‌گردم. اگر واقعاً مرا دوست داشته باشيد، از اين خبر شاد خواهيد شد، چون نزد پدرم خدا می‌روم كه از من بزرگتر است. 29من همه چيز را از پيش به شما گفتم تا وقتی واقع می‌شود، به من ايمان آوريد.

30«ديگر فرصت زيادی نمانده است تا باز با شما سخن گويم، زيرا شيطان كه فرمانروای اين دنياست، نزديک می‌شود. البته در برابر من هيچ قدرتی ندارد. 31من آزادانه آنچه ”پدر“ از من می‌خواهد می‌كنم تا مردم دنيا بدانند كه من چقدر پدرم خدا را دوست دارم.

«برخيزيد از اينجا برويم.»

15

عيسی به شاگردان تعليم می‌دهد كه با او پيوند داشته باشند

1«من تاک حقيقی هستم و پدرم باغبان است. 2او هر شاخه‌ای را كه ميوه ندهد، می‌بُرَد و شاخه‌هايی را كه ميوه می‌دهند، اصلاح می‌كند تا ميوهٔ بيشتری بدهند. 3به‌وسیلهٔ احكامی كه به شما دادم، خدا شما را اصلاح و پاک كرده است تا قویتر و مفيدتر باشيد. 4در من بمانيد و بگذاريد من هم در شما بمانم. زيرا وقتی شاخه از درخت جدا شود، ديگر نمی‌تواند ميوه بدهد. شما نيز جدا از من نمی‌توانيد بارور و مفيد باشيد.

5«بله، من تاک هستم، شما نيز شاخه‌های من. هر كه در من بماند و من نيز در او، ميوهٔ فراوان می‌دهد، چون جدا از من هيچ كاری از شما ساخته نيست. 6اگر كسی از من جدا شود، مانند شاخه‌ای بيفايده آن را می‌بُرَند، دور می‌اندازند و آن شاخه خشكيده می‌شود؛ سپس، آن را با ساير شاخه‌ها جمع می‌كنند و در آتش می‌سوزانند. 7ولی اگر در من بمانيد و از كلام من اطاعت كنيد، هر چه بخواهيد به شما داده خواهد شد. 8شاگردان واقعی من محصول فراوان می‌دهند و اين، باعث بزرگی و جلال پدرم خدا می‌شود.

9«همانطور كه پدر مرا دوست دارد، من نيز شما را دوست دارم، پس در محبت من بمانيد. 10اگر از كلام من اطاعت نماييد، در محبت من خواهيد ماند، درست همانگونه كه من از احكام پدرم اطاعت می‌نمايم و در محبت او می‌مانم. 11اين را گفتم تا شما نيز از شادی من لبريز شويد؛ بلی، تا مالامال از خوشی گرديد. 12از شما می‌خواهم كه به همان اندازه كه من شما را دوست می‌دارم، شما نيز يكديگر را دوست بداريد. 13بزرگترين محبتی كه شخص می‌تواند در حق دوستانش بكند، اين است كه جان خود را در راه ايشان فدا سازد. محبت را بايد اينچنين سنجيد. 14و شما دوستان منيد اگر آنچه می‌گويم اطاعت كنيد. 15ديگر شما را ”بنده“ نمی‌خوانم، چون معمولاً بنده مورد اعتماد اربابش نيست. من شما را ”دوستان خود“ می‌خوانم، به اين دليل كه به شما اعتماد كرده، هر چه پدرم به من گفته است، همه را به شما گفته‌ام.

عيسی از نفرت مردم دنيا سخن می‌گويد

16«شما مرا برنگزيديد، من شما را برگزيدم و شما را فرستادم كه برويد و دائم ميوه‌های خوب بياوريد تا هر چه می‌خواهيد، با بردن نام من، از پدرم خدا بگيريد. 17از شما می‌خواهم كه يكديگر را دوست بداريد، 18چون مردم دنيا از شما نفرت خواهند داشت. اما بدانيد كه پيش از اينكه از شما نفرت كنند، از من نفرت داشته‌اند. 19اگر به دنيا دل می‌بستيد، دنيا شما را دوست می‌داشت. ولی شما به آن دل نبسته‌ايد، چون من شما را از ميان مردم دنيا جدا كرده‌ام. به همين دليل از شما نفرت دارند. 20آيا به خاطر داريد چه گفتم؟ مقام خدمتكار از اربابش بالاتر نيست. پس اگر مرا اذيت كردند، شما را نيز اذيت خواهند كرد و اگر به سخنان من گوش ندادند، به سخنان شما نيز گوش نخواهند داد. 21مردم دنيا شما را آزار و اذيت خواهند كرد، از این رو كه شما از آن منيد و همچنين به اين دليل كه خدا را نمی‌شناسند، خدايی كه مرا فرستاده است.

22«اگر من به دنيا نمی‌آمدم و با مردم سخن نمی‌گفتم، تقصيری نمی‌داشتند. ولی حال كه آمده‌ام، ديگر برای گناهانشان عذر و بهانه‌ای ندارند. 23هر كه از من نفرت دارد، از پدرم نيز نفرت دارد. 24اگر من در مقابل چشمان اين مردم كارهايی نكرده بودم كه غير از من كسی تا به حال نكرده بود، بی‌تقصير می‌بودند؛ ولی اينک حتی با ديدن تمام اين معجزات، باز از من و از پدرم نفرت دارند؛ 25و با اين كارشان پيشگويی تورات را درباره مسيح عملی می‌كنند كه می‌گويد: بی‌جهت از من نفرت دارند.

26«اما من آن روح تسلی‌بخش را به كمک شما خواهم فرستاد. او سرچشمه‌ء تمام حقايق است و از طرف ”پدرم“ آمده، دربارهٔ من همه چيز را به شما خواهد گفت. 27شما نيز بايد دربارهٔ من با تمام مردم صحبت كنيد، چون از ابتدا با من بوده‌ايد.»

16

1«اين امور را از هم اكنون به شما می‌گويم تا وقتی با مشكلات روبرو می‌شويد، ايمانتان را از دست ندهيد. 2شما را از عبادتگاه‌ها بيرون خواهند راند و حتی زمانی فرا خواهد رسيد كه مردم شما را خواهند كشت به خيال اينكه خدا را خدمت می‌كنند. 3به اين علت با شما اينچنين رفتار خواهند كرد كه نه خدا را می‌شناسند، و نه مرا. 4پس در آن موقع به ياد داشته باشيد كه خبر تمام اين پيش‌آمدها را از قبل به شما دادم. علت اينكه اين موضوع را زودتر به شما نگفتم اين است كه خودم با شما بودم.

کار روح‌القدس

5«ولی اكنون نزد كسی می‌روم كه مرا فرستاد. اما گويی هيچيک از شما علاقه ندارد كه بداند منظور من از اين رفتن و آمدن چيست. حتی تعجب هم نمی‌كنيد؛ 6در عوض غمگين و محزونيد. 7رفتن من به نفع شماست، چون اگر نروم، آن روح تسلی‌بخش نزد شما نخواهد آمد. ولی اگر بروم او خواهد آمد، زيرا خودم او را نزد شما خواهم فرستاد. 8‏-11وقتی او بيايد دنيا را متوجهٔ اين سه نكته خواهد كرد: نخست آنكه مردم همه گناهكار و محكومند، چون به من ايمان ندارند. دوم آنكه پدر خوب و مهربان من خدا، حاضر است مردم را ببخشد، چون من به نزد او می‌روم و ديگر مرا نخواهيد ديد و برای ايشان شفاعت می‌كنم. سوم آنكه نجات برای همه مهيا شده، نجات از غضب و كيفر خدا، چون فرمانروای اين دنيا يعنی شيطان محكوم شده است.

12«بسيار چيزهای ديگر دارم كه بگويم، ولی افسوس كه حال نمی‌توانيد بفهميد. 13ولی وقتی روح‌القدس كه سرچشمه‌ء همهٔ راستی‌ها است بيايد، تمام حقيقت را به شما آشكار خواهد ساخت. زيرا نه از جانب خود، بلكه هر چه از من شنيده است خواهد گفت. او از آينده نيز شما را باخبر خواهد ساخت. 14او جلال و بزرگی مرا به شما نشان خواهد داد و با اين كار باعث عزت و احترام من خواهد شد. 15تمام بزرگی و جلال پدرم خدا از آن من است. وقتی گفتم جلال و بزرگی مرا به شما نشان می‌دهد، منظورم همين بود.

غم به شادی تبديل خواهد شد

16«بزودی خواهم رفت و ديگر مرا نخواهيد ديد. ولی بعد از مدت كوتاهی باز می‌گردم و دوباره مرا خواهيد ديد!»

17بعضی از شاگردان او از يكديگر پرسيدند: «استاد چه می‌گويد؟ منظورش از اين سخن چيست كه می‌گويد: ديگر مرا نخواهيد ديد، ولی بعد از مدت كوتاهی دوباره مرا خواهيد ديد؟ 18منظورش از ”نزد پدر می‌روم“ چيست؟»

19عيسی متوجه شد كه شاگردان می‌خواهند از او سؤال كنند. پس فرمود: «می‌پرسيد منظورم چيست كه گفتم: ديگر مرا نخواهيد ديد، ولی بعد از مدت كوتاهی خواهيد ديد؟ 20مردم دنيا از رفتن من خوشحال خواهند شد ولی شما محزون خواهيد گرديد و گريه خواهيد كرد. ولی وقتی دوباره مرا ببينيد، گريهٔ شما تبديل به شادی خواهد شد. 21همچون زنی كه درد می‌كشد تا نوزادی به دنيا آورد؛ ولی بعد از زايمان، رنج او به شادی تبديل می‌شود و درد را فراموش می‌كند، زيرا انسان جديدی به دنيا آورده است. 22شما نيز اكنون غمگين می‌باشيد، ولی دوباره شما را خواهم ديد. آنگاه شاد خواهيد شد و كسی نمی‌تواند آن شادی را از شما بگيرد. 23در آن موقع ديگر از من چيزی نخواهيد خواست، چون واقعاً می‌توانيد مستقيم نزد پدر برويد، و به نام من، هر چه می‌خواهيد از او دريافت كنيد. 24تا به حال به نام من چيزی نخواسته‌ايد. بخواهيد تا بيابيد و شاد شويد و شادی‌تان كامل گردد.

25«اين چيزها را با مَثَلها به شما گفتم. ولی وقتی می‌رسد كه ديگر به اين كار احتياج نخواهد بود و همه چيز را به روشنی دربارهٔ پدرم خدا به شما خواهم گفت. 26آنگاه به نام من درخواستهايتان را به حضور پدر خواهيد آورد. البته لازم نيست كه من سفارش شما را به پدر بكنم تا آنچه می‌خواهيد به شما بدهد؛ 27زيرا خود پدر، شما را دوست دارد چونكه شما مرا دوست داريد و ايمان داريد كه من از نزد پدرم آمده‌ام. 28بلی، من از نزد پدرم خدا به اين دنيا آمده‌ام، و حال دنيا را می‌گذارم و نزد او باز می‌گردم.»

29شاگردان گفتند: «اكنون آشكارا با ما سخن می‌گوييد و نه با مَثَل. 30حالا فهميديم كه شما همه چيز را می‌دانيد و احتياج نداريد كسی به شما چيزی بگويد. همين برای ما كافی است تا ايمان بياوريم كه شما از نزد خدا آمده‌ايد.»

31عيسی پرسيد: «آيا سرانجام به اين موضوع ايمان آورديد؟ 32ولی وقتی می‌رسد، و يا بهتر بگويم همين الان رسيده است كه شما مانند كاه پراكنده می‌شويد و هر كدام به خانه‌تان برمی‌گرديد و مرا تنها می‌گذاريد. ولی من تنها نيستم چون پدرم با من است. 33اين چيزها را گفتم تا خيالتان آسوده باشد. در اين دنيا با مشكلات و زحمات فراوان روبرو خواهيد شد؛ با اين حال شجاع باشيد، چون من بر دنيا پيروز شده‌ام.»

17

دعای عيسی برای شاگردان

1وقتی عيسی سخنان خود را به پايان رساند، به سوی آسمان نگاه كرد و گفت: «پدر، وقت موعود فرا رسيده است. بزرگی و جلال پسرت را آشكار كن تا او نيز جلال و بزرگی را به تو بازگرداند. 2زيرا تو اختيار زندگی تمام مردم دنيا را به دست او سپرده‌ای؛ و او به آن عده‌ای كه به او عطا كرده‌ای، زندگی جاويد می‌بخشد. 3و زندگی جاويد از اين راه به دست می‌آيد كه تو را كه خدای واقعی و بی‌نظير هستی و عيسی مسيح را كه به اين جهان فرستاده‌ای، بشناسند.

4«بر روی زمين آنچه را كه به من محول كرده بودی، انجام دادم تا باعث بزرگی و جلال تو شوم. 5و حال، ای پدر كه در حضورت ايستاده‌ام، بزرگی و جلال مرا آشكار كن، همان بزرگی و جلالی كه پيش از آفرينش جهان نزد تو داشتم.

6«من تو را به اين شاگردان شناساندم. ايشان در دنيا بودند و تو ايشان را به من بخشيدی. در واقع هميشه از آن تو بودند و تو ايشان را به من دادی؛ و هر چه به ايشان گفتم اطاعت كردند. 7حال، می‌دانند كه هر چه من دارم، هديهٔ توست. 8هر دستوری به من دادی، به ايشان دادم و ايشان قبول كردند و دانستند كه من از نزد تو به اين جهان آمده‌ام و ايمان دارند كه تو مرا فرستاده‌ای.

9«من برای مردم دنيا دعا نمی‌كنم بلكه برای اين شاگردان دعا می‌كنم كه به دست من سپرده‌ای، چون از آن تو هستند. 10هر چه از آن من باشد متعلق به تو نيز هست، و هر چه از آن تو باشد متعلق به من هم می‌باشد. از اين جهت، ايشان باعث افتخار و سربلندی منند. 11بزودی من اين جهان را گذاشته، نزد تو خواهم آمد، ولی ايشان همين جا می‌مانند. پس ای پدر مقدس، اين شاگردان را كه به دست من سپرده‌ای، با توجهات پدرانه‌ات حفظ فرما تا مانند من و تو با هم يكی باشند و هيچيک از ايشان از دست نرود. 12تا وقتی كه در اين دنيا بودم، با قدرت تو از ايشان خوب مواظبت كردم و تمام كسانی را كه به من سپردی، حفظ نمودم به طوری كه هيچكدام از دست نرفت، مگر آن پسر جهنمی كه كتاب آسمانی دربارهٔ او پيشگويی كرده بود.

13«و حال، نزد تو می‌آيم. تا وقتی كه با آنان بودم، چيزهای بسيار به ايشان گفتم تا از خوشی من لبريز باشند. 14احكام تو را به ايشان دادم. دنيا از آنان نفرت دارد، زيرا آنان به اين دنيا تعلق ندارند، چنانكه من ندارم. 15نمی‌خواهم كه ايشان را از دنيا ببری، بلكه می‌خواهم آنان را از قدرت شيطان حفظ كنی. 16ايشان نيز مانند من از اين دنيا نيستند. 17كلام راستی خود را به آنان بياموز تا پاک و مقدس شوند. 18همانطور كه تو مرا به اين جهان فرستادی، من نيز ايشان را به ميان مردم می‌فرستم. 19من خود را وقف آنان كرده‌ام تا در راستی و پاكی رشد كنند.

20«من فقط برای اين شاگردان دعا نمی‌كنم؛ برای ايمانداران آينده نيز دعا می‌كنم كه به‌وسیلهٔ شهادت ايشان به من ايمان خواهند آورد. 21برای تک‌تک ايشان دعا می‌كنم تا همه با هم يكدل و يكرأی باشند، همانطور كه ای پدر، من و تو با هم يكی هستيم؛ تا همچنانكه تو در منی، و من در تو ايشان نيز با ما يک باشند، تا از اين راه مردم جهان ايمان آورند كه تو مرا فرستاده‌ای.

22«جلالی را كه به من بخشيدی به ايشان داده‌ام، تا آنان نيز مانند ما يكی گردند. 23من در ايشان و تو در من، تا به اين ترتيب ايشان نيز به تمام معنا با هم يكی باشند، و مردم دنيا بدانند كه تو مرا فرستاده‌ای و بفهمند كه ايشان را دوست داری، به همان اندازه كه مرا دوست داری. 24پدر، می‌خواهم همهٔ آنانی كه به من ايمان می‌آورند، در آينده با من باشند تا از نزديک بزرگی و جلال مرا ببينند. تو به من جلال دادی، چون حتی پيش از آفرينش جهان مرا دوست می‌داشتی.

25«ای پدر خوب و مهربان، مردم جهان تو را نمی‌شناسند ولی من تو را می‌شناسم و اين شاگردان می‌دانند كه تو مرا فرستاده‌ای. 26من تو را به ايشان شناساندم و باز هم خواهم شناسانيد تا آن محبت بی‌پايانی كه تو نسبت به من داری در ايشان بوجود آيد و من نيز در ايشان باشم.»

18

دستگيری و محاكمهٔ عيسی

1پس از پايان دعا، عيسی با شاگردانش به يک باغ زيتون واقع در آن سوس درهٔ «قدرون» رفت. 2يهودای خائن نيز آن محل را می‌شناخت، زيرا عيسی و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.

3پس يهودا به همراه سربازان و محافظين مخصوص خانهٔ خدا كه كاهنان اعظم و فريسيان در اختيارش گذاشته بودند، با اسلحه و مشعلها و چراغها وارد باغ شدند.

4عيسی با اينكه می‌دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست، جلو رفت و از ايشان پرسيد: «چه كسی را می‌خواهيد؟»

5جواب دادند: «عيسای ناصری!»

عيسی فرمود: «من خودم هستم!» وقتی عيسی اين را می‌گفت يهودا نيز آنجا ايستاده بود. 6به محض اينكه گفت من خودم هستم، همه عقب‌عقب رفتند و بر زمين افتادند.

7عيسی باز از ايشان پرسيد: «چه كسی را می‌خواهيد؟»

باز جواب دادند: «عيسای ناصری را.»

8فرمود: «من كه گفتم خودم هستم. اگر مرا می‌خواهيد، بگذاريد اينها بروند.» 9او اين كار را كرد تا مطابق دعای آن شب خود عمل كرده باشد كه فرمود: «تمام كسانی را كه به من سپردی حفظ كردم به طوری كه هيچيک از دست نرفت.»

10در همين وقت، شمعون پطرس شمشير خود را كشيد و گوش راست «ملوک» خدمتكار كاهن اعظم را بريد. 11عيسی به پطرس فرمود: «شمشيرت را غلاف كن. آيا جامی را كه پدرم به من داده است، نبايد بنوشم؟»

حنا از عيسی بازجويی می‌کند

12آنگاه سربازان و فرماندهان و محافظين مخصوص، عيسی را گرفتند و دستهای او را بستند، 13و او را نخست نزد «حنا»، پدر زن «قيافا» كه كاهن اعظم آن سال بود، بردند. 14قيافا همان است كه به سران قوم يهود گفت: «بهتر است اين يک نفر فدای همه شود.»

نخستين انکار پطرس

15شمعون پطرس و يک شاگرد ديگر نيز دنبال عيسی رفتند. آن شاگرد با كاهن اعظم آشنا بود، پس توانست دنبال عيسی داخل خانهٔ كاهن اعظم شود. 16ولی پطرس پشت در ماند، تا اينكه آن شاگرد ديگر آمد و با كنيزی كه دربان آنجا بود، گفتگو كرد و پطرس را با خود به داخل خانه برد. 17آن كنيز از پطرس پرسيد: «آيا تو از شاگردان عيسی هستی؟» جواب داد: «نه، نيستم.»

18بيرون، هوا سرد بود. پس خدمتكاران و مأموران، آتشی درست كردند و دور آن جمع شدند. پطرس نيز به ميان ايشان رفت تا خود را گرم كند.

کاهن اعظم از عيسی بازجويی می‌کند

19در داخل، كاهن اعظم، از عيسی دربارهٔ شاگردان و تعاليم او سؤالاتی كرد. 20عيسی جواب داد: «همه می‌دانند كه من چه تعليمی می‌دهم. آشكارا در عبادتگاه‌ها و خانهٔ خدا موعظه كرده‌ام؛ تمام سران قوم سخنان مرا شنيده‌اند و به كسی مخفيانه چيزی نگفته‌ام. 21چرا اين سؤال را از من می‌كنی؟ از كسانی بپرس كه سخنانم را شنيده‌اند. عده‌ای از ايشان اينجا حاضرند و می‌دانند من چه گفته‌ام.»

22وقتی اين را گفت، يكی از سربازان كه آنجا ايستاده بود، به عيسی سيلی زد و گفت: «به كاهن اعظم اينطور جواب می‌دهی؟»

23عيسی جواب داد: «اگر سخنی ناراست گفته‌ام، آن را ثابت كن. ولی اگر سخنم راست است، چرا سيلی می‌زنی؟»

24سپس «حنا» عيسی را دست بسته، نزد «قيافا» فرستاد كه او نيز كاهن اعظم بود.

دومين و سومين انکار پطرس

25در حالی كه شمعون پطرس در كنار آتش ايستاده بود و خود را گرم می‌كرد، يک نفر ديگر از او پرسيد: «تو از شاگردان او نيستی؟»

جواب داد: «البته كه نيستم.»

26يكی از خدمتكاران كاهن اعظم كه از خويشان كسی بود كه پطرس گوشش را بريده بود، گفت: «مگر من خودم تو را در باغ با عيسی نديدم؟»

27باز پطرس حاشا كرد. همان لحظه خروس بانگ زد.

محاکمه عيسی در حضور پيلاطوس

28نزديک صبح، بازجويی از عيسی تمام شد. پس قيافا او را به كاخ فرماندار رومی فرستاد. يهوديان برای اينكه نجس نشوند، داخل كاخ نشدند، چون اگر داخل می‌شدند ديگر نمی‌توانستند در مراسم «عيد پِسَح» و مراسم قربانی شركت كنند. 29پس فرماندار رومی كه نامش «پيلاطوس» بود، بيرون آمد و پرسيد: «اتهام اين شخص چيست؟ از دست او چه شكايت داريد؟»

30جواب دادند: «اگر مجرم نبود، دستگيرش نمی‌كرديم.» 31پيلاطوس گفت: «پس او را ببريد و مطابق قوانين مذهبی خودتان محاكمه كنيد.»

گفتند: «ما می‌خواهيم او بر صليب اعدام شود و لازم است كه دستور اين كار را شما بدهيد.»

32اين مطابق پيشگويی خود عيسی بود كه فرموده بود به چه ترتيبی بايد بميرد.

33پيلاطوس به داخل كاخ برگشت و دستور داد عيسی را نزد او بياورند. آنگاه از او پرسيد: «آيا تو پادشاه يهود هستی؟»

34عيسی پرسيد: «منظورت از ”پادشاه“ آن است كه شما رومی‌ها می‌گوييد يا پادشاهی كه يهوديان منتظر ظهورش هستند؟»

35پيلاطوس گفت: «مگر من يهودی هستم كه اين چيزها را از من می‌پرسی؟ قوم خودت و كاهنانشان تو را اينجا آورده‌اند. چه كرده‌ای؟»

36عيسی فرمود: «من يک پادشاه دنيوی نيستم. اگر بودم، پيروانم می‌جنگيدند تا در چنگ سران قوم يهود گرفتار نشوم. پادشاهی من متعلق به اين دنيا نيست.»

37پيلاطوس پرسيد: «به هر حال منظورت اين است كه تو پادشاهی؟»

عيسی فرمود: «بلی، من برای همين منظور متولد شده‌ام، و آمده‌ام تا حقيقت را به دنيا بياورم؛ و تمام كسانی كه حقيقت را دوست دارند از من پيروی می‌كنند.»

38پيلاطوس گفت: «حقيقت چيست؟»

سپس بيرون رفت و به مردم گفت: «او هيچ جرمی مرتكب نشده است؛ 39ولی رسم اينست كه در هر ”عيد پِسَح“ يک زندانی را برای شما آزاد كنم. اگر بخواهيد، حاضرم ”پادشاه يهود“ را آزاد كنم.»

40ولی مردم فرياد زدند: «نه، او را نمی‌خواهيم. باراباس را می‌خواهيم!» (باراباس راهزن بود.)

19

تلاش نافرجام پيلاطوس برای آزادی عيسی

1آنگاه به دستور پيلاطوس عيسی را شلاق زدند 2سربازان از خار تاجی ساختند و بر سر او گذاشتند و يک لباس بلند شاهانهٔ ارغوانی رنگ به او پوشاندند؛ 3و او را مسخره كرده، می‌گفتند: «زنده باد پادشاه يهود!» و به او سيلی می‌زدند.

4پيلاطوس باز بيرون رفت و به يهوديان گفت: «اينک او را نزد شما می‌آورم؛ ولی بدانيد كه او بی‌تقصير است.»

5آنگاه عيسی با تاج خار و لباس بلند ارغوانی بيرون آمد. پيلاطوس به مردم گفت: «ببينيد، اين همان شخص است.»

6به محض اينكه چشم كاهنان اعظم و محافظين مخصوص خانهٔ خدا به عيسی افتاد، فرياد زدند: «اعدامش كن! بر صليب اعدامش كن!»

پيلاطوس گفت: «شما خودتان اعدامش كنيد. چون به نظر من بی‌تقصير است.»

7جواب دادند: «مطابق شريعت ما بايد كشته شود چون ادعا می‌كند كه پسر خداست.»

8وقتی پيلاطوس اين را شنيد بيشتر وحشت كرد. 9پس دوباره عيسی را به كاخ خود برد و از او پرسيد: «تو اهل كجايی!» ولی عيسی به او جواب نداد.

10پيلاطوس گفت: «چرا جواب نمی‌دهی؟ مگر نمی‌دانی من قدرت آن را دارم كه تو را آزاد كنم يا اعدام نمايم؟»

11عيسی فرمود: «اگر خدا اين قدرت را به تو نمی‌داد، با من هيچ كاری نمی‌توانستی بكنی. ولی گناه كسانی كه مرا پيش تو آوردند، سنگينتر از گناه توست.»

12پيلاطوس خيلی تلاش كرد تا عيسی را آزاد سازد، ولی سران يهود به او گفتند: «اين شخص ياغی است، چون ادعای پادشاهی می‌كند. پس اگر آزادش كنی، معلوم می‌شود مطيع امپراتور نيستی.»

13با شنيدن اين سخن، پيلاطوس عيسی را بيرون آورد و در محل سنگفرش، بر مسند قضاوت نشست. 14ظهر نزديک می‌شد و يک روز نيز بيشتر به عيد پِسَح نمانده بود.

پيلاطوس به يهوديان گفت: «اين هم پادشاهتان!»

15مردم فرياد زدند: «نابودش كن، نابودش كن! مصلوبش كن!»

پيلاطوس گفت: «می‌خواهيد پادشاهتان را اعدام كنم؟»

كاهنان اعظم فرياد زدند: «غير از امپراتور روم، پادشاه ديگری نداريم.»

عيسی را مصلوب می‌كنند

16پس پيلاطوس عيسی را در اختيار ايشان گذاشت تا اعدام شود. سربازان او را گرفته، بردند، 17و صليب را بر دوشش گذاشتند و از شهر بيرون بردند تا به محلی به نام «جمجمه» رسيدند كه به زبان عبری آن را «جلجتا» می‌گويند. 18در آنجا او را با دو نفر ديگر مصلوب كردند يكی اين طرف، يكی آن طرف و عيسی در وسط. 19پيلاطوس دستور داد در بالای صليب او نوشته‌ای نصب كنند كه روی آن نوشته شده بود: «عيسای ناصری، پادشاه يهود.» 20بسياری آن نوشته را كه به زبان عبری، رومی و يونانی بود خواندند، چون جايی كه عيسی را مصلوب كردند، نزديک شهر بود.

21پس، سران كاهنان به پيلاطوس گفتند: «اين نوشته را عوض كنيد و به جای ”پادشاه يهود“ بنويسيد: ”او گفت كه من پادشاه يهود هستم.“» 22پيلاطوس جواب داد: «آنچه نوشته‌ام، نوشته‌ام و تغيير نخواهد كرد.»

23وقتی سربازان عيسی را مصلوب كردند، لباسهای او را بين خود به چهار قسمت تقسيم نمودند؛ ولی وقتی به ردای او رسيدند، ديدند كه يكپارچه بافته شده و درز ندارد. 24پس به يكديگر گفتند: «حيف است اين را پاره كنيم. بنابراين قرعه می‌اندازيم تا ببينيم به كه می‌رسد.» و اين مطابق پيشگويی كتاب آسمانی بود كه می‌فرمايد: «لباسهايم را ميان خود تقسيم كردند و بر ردای من قرعه انداختند.» پس سربازان نيز چنين كردند.

25در پای صليب، مريم مادر عيسی، خالهٔ عيسی، مريم زن كلوپا و مريم مجدليه ايستاده بودند. 26وقتی عيسی مادر خود را در كنار شاگردی كه دوستش می‌داشت، ديد، به مادر خود گفت: «اين پسر تو باشد.» 27و به آن شاگرد نيز فرمود: «او مادر تو باشد.» از آن روز به بعد، آن شاگرد مادر عيسی را به خانهٔ خود برد.

جسد عيسی را دفن می‌كنند

28عيسی می‌دانست كه ديگر همه چيز تمام شده است. پس برای اينكه مطابق پيشگويی كتاب آسمانی عمل كرده باشد، فرمود: «تشنه‌ام.» 29در آنجا يک كوزه‌ء شراب ترشيده بود. پس اسفنجی در آن فرو كردند و بر سر نی گذاشتند و جلو دهان او بردند.

30وقتی عيسی چشيد، فرمود: «تمام شد!» و سر خود را پايين انداخت و جان سپرد.

31سران قوم يهود نمی‌خواستند جسدها روز بعد كه شنبه و روز اول عيد بود، بالای دار بمانند. بنابراين، از پيلاطوس خواهش كردند كه دستور بدهد ساق پايهای ايشان را بشكنند تا زودتر بميرند و جسدشان را از بالای دار پايين بياورند. 32پس سربازان آمدند و ساق پايهای آن دو نفر را كه با عيسی اعدام شده بودند، شكستند. 33ولی وقتی به عيسی رسيدند، ديدند كه مرده است. پس ساقهای او را نشكستند. 34با اين همه، يكی از سربازان نيزهٔ خود را به پهلوی عيسی فرو كرد كه خون و آب بيرون آمد. 35(كسی كه اين وقايع را ديد، آنها را عيناً نوشت تا شما نيز ايمان آوريد. شهادت او راست است و او می‌داند كه حقيقت را می‌گويد.) 36كاری كه سربازان كردند، مطابق پيشگويی كتاب آسمانی بود كه می‌فرمايد: «هيچيک از استخوانهای او شكسته نخواهد شد.» 37و همچنين «به او نيزه زدند و به تماشای او پرداختند.»

خاکسپاری عيسی

38ساعتی بعد، يكی از بزرگان يهود، به نام يوسف كه اهل «رامه» بود و از ترس سران قوم، مخفيانه شاگرد عيسی شده بود، با بی‌باكی به حضور پيلاطوس رفت و اجازه خواست تا جسد عيسی را از بالای صليب پايين بياورد و به خاک بسپارد. پيلاطوس به او اجازه داد و او نيز جسد را پايين آورد و برد. 39نيقوديموس هم كه يک شب نزد عيسی آمده بود، سی كيلو مواد خوشبو كه از مر و چوب عود درست شده بود برای مراسم تدفين آورد. 40ايشان با هم، مطابق رسم يهود، جسد عيسی را در پارچهٔ كتانی كه با مواد خوشبو معطر شده بود پيچيدند. 41در نزديكی محل اعدام، باغ كوچكی بود و قبری تازه كه تا آن زمان كسی در آن دفن نشده بود. 42پس چون شنبه در پيش بود و قبر نزديک، جسد عيسی را همانجا دفن كردند.

20

عيسی زنده می‌شود!

1روز يكشنبه صبح زود، وقتی هوا تاريک و روشن بود، مريم مجدليه به سر قبر آمد و با كمال تعجب ديد كه سنگ از در قبر كنار رفته است. 2پس با عجله نزد پطرس و آن شاگردی كه عيسی او را دوست می‌داشت آمد و گفت: «جسد خداوند را از قبر برده‌اند و معلوم نيست كجا گذاشته‌اند.»

3‏-5پطرس و آن شاگرد ديگر دويدند تا به سر قبر رسيدند. آن شاگرد از پطرس پيش افتاد و زودتر به قبر رسيد. او خم شد و نگاه كرد. فقط كفن خالی آنجا بود. ديگر داخل قبر نرفت. 6سپس شمعون پطرس رسيد و داخل قبر شد. او هم فقط كفن خالی را ديد، 7و متوجه شد كه پارچه‌ای كه به سر و صورت عيسی پيچيده بودند، همانطور پيچيده و جدا از كفن مانده بود. 8آنگاه آن شاگرد نيز داخل قبر شد و ديد و ايمان آورد كه عيسی زنده شده است! 9چون تا آنگاه آنها هنوز به اين حقيقت پی نبرده بودند كه كتاب آسمانی می‌فرمايد كه او بايد زنده شود. 10پس آنان به خانه رفتند.

عيسی بر مريم مجدليه ظاهر می‌شود

11ولی مريم مجدليه به سر قبر برگشته بود و حيران ايستاده، گريه می‌كرد. همچنانكه اشک می‌ريخت، خم شد و داخل قبر را نگاه كرد. 12در همان هنگام، دو فرشته را ديد با لباس سفيد، كه در جايی نشسته بودند كه جسد عيسی گذاشته شده بود، يكی نزديک سر و ديگری نزديک پاها.

13فرشته‌ها از مريم پرسيدند: «چرا گريه می‌كنی؟»

جواب داد: «جسد خداوند مرا برده‌اند و نمی‌دانم كجا گذاشته‌اند.»

14ناگاه مريم احساس كرد كسی پشت سر او ايستاده است. برگشت و نگاه كرد. عيسی خودش بود. ولی مريم او را نشناخت.

15عيسی از مريم پرسيد: «چرا گريه می‌كنی؟ دنبال چه كسی می‌گردی؟»

مريم به گمان اينكه باغبان است، به او گفت: «آقا، اگر تو او را برده‌ای، بگو كجا گذاشته‌ای تا بروم او را بردارم.»

16عيسی گفت: «مريم!»

مريم برگشت و عيسی را شناخت و با شادی فرياد زد: «استاد!»

17عيسی فرمود: «به من دست نزن، چون هنوز نزد پدرم بالا نرفته‌ام. ولی برو و برادرانم را پيدا كن و به ايشان بگو كه من نزد پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما بالا می‌روم.»

18مريم شاگردان را پيدا كرد و به ايشان گفت: «خداوند زنده شده است! من خودم او را ديدم!» و پيغام او را به ايشان داد.

عيسی بر شاگردانش ظاهر می‌شود

19غروب همان روز، شاگردان دور هم جمع شدند و از ترس سران قوم يهود، درها را از پشت بستند. ولی ناگهان عيسی را ديدند كه در ميانشان ايستاده است. عيسی سلام كرد، 20و زخم دستها و پهلوی خود را به ايشان نشان داد تا او را بشناسند. وقتی خداوند خود را ديدند، بی‌اندازه شاد شدند.

21عيسی باز به ايشان فرمود: «سلام بر شما باد. همچنانكه پدر مرا به اين جهان فرستاد، من نيز شما را به ميان مردم می‌فرستم.» 22آنگاه به ايشان دميد و فرمود: «روح‌القدس را بيابيد. 23هرگاه گناهان كسی را ببخشيد، بخشيده می‌شود، و هرگاه نبخشيد، بخشيده نمی‌شود.»

عيسی بر توما ظاهر می‌شود

24«توما» معروف به «دوقلو» كه يكی از دوازده شاگرد مسيح بود، آن شب در آن جمع نبود. 25پس، وقتی به او گفتند كه خداوند را ديده‌اند، جواب داد: «من كه باور نمی‌كنم. تا خودم زخم ميخهای صليب را در دستهای او نبينم و انگشتانم را در آنها نگذارم و به پهلوی زخمی‌اش دست نزنم، باور نمی‌كنم كه او زنده شده است.»

26يكشنبهٔ هفتهٔ بعد، باز شاگردان دور هم جمع شدند. اين بار توما نيز با ايشان بود. باز هم درها بسته بود كه ناگهان عيسی را ديدند كه در ميانشان ايستاد و سلام كرد. 27عيسی رو به توما كرد و فرمود: «انگشتت را در زخم دستهايم بگذار. دست به پهلويم بزن و بيش از اين بی‌ايمان نباش. ايمان داشته باش.»

28توما گفت: «ای خداوند من، ای خدای من.»

29عيسی به او فرمود: «بعد از اينكه مرا ديدی، ايمان آوردی. ولی خوشا به حال كسانی كه نديده به من ايمان می‌آورند.»

مقصود از نوشته شدن اين کتاب

30شاگردان عيسی معجزات بسياری از او ديدند كه در اين كتاب نوشته نشده است. 31ولی همين مقدار نوشته شد تا ايمان آوريد كه عيسی، همان مسيح و فرزند خداست و با ايمان به او، زندگی جاويد بيابيد.

21

عيسای زنده با شاگردان

1پس از چند روز، در كنار درياچهٔ جليل، عيسی بار ديگر خود را به شاگردانش نشان داد. شرح واقعه چنين است. 2چند نفر از شاگردان كنار دريا بودند: شمعون پطرس، توما دوقلو، نتنائيل اهل قانای جليل، پسران زبدی و دو نفر ديگر از شاگردان. 3شمعون پطرس گفت: «من می‌روم ماهی بگيرم.»

همه گفتند: «ما هم می‌آييم.» پس، سوار قايق شدند و رفتند ولی آن شب چيزی نگرفتند.

4صبح زود ديدند يک نفر در ساحل ايستاده است، ولی چون هوا هنوز نيمه روشن بود، نتوانستند ببينند كيست.

5او صدا زد: «بچه‌ها، ماهی گرفته‌ايد؟»

جواب دادند: «نه.»

6گفت: «تورتان را در سمت راست قايق بيندازيد تا بگيريد.»

آنها هم انداختند. آنقدر ماهی در تور جمع شد كه از سنگينی نتوانستند تور را بالا بكشند.

7آنگاه شاگردی كه عيسی او را دوست می‌داشت به پطرس گفت: «اين خداوند است!» پطرس هم كه تا كمر برهنه بود، فوراً لباسش را به خود پيچيد و داخل آب پريد و شناكنان خود را به ساحل رساند. 8بقيه در قايق ماندند و تور پر از ماهی را به ساحل كشيدند. ساحل حدود صد متر با قايق فاصله داشت. 9وقتی به ساحل رسيدند، ديدند آتش روشن است و ماهی روی آن گذاشته شده، و مقداری هم نان آنجاست.

10عيسی فرمود: «چند تا از ماهی‌هايی را كه تازه گرفته‌ايد، بياوريد.» 11پطرس رفت و تور را به ساحل كشيد و ماهی‌ها را شمرد؛ صد و پنجاه و سه ماهی بزرگ در تور بود، با وجود اين، تور پاره نشده بود.

12عيسی فرمود: «بياييد صبحانه بخوريد.» ولی هيچيک جرأت نكرد از او بپرسد كه آيا او خود عيسای خداوند است يا نه، چون همه مطمئن بودند كه خود اوست. 13آنگاه عيسی نان و ماهی را گرفت و بين شاگردان تقسيم كرد. 14اين سومين باری بود كه عيسی پس از زنده شدن، خود را به شاگردان نشان می‌داد.

گفتگوی عيسی با پطرس

15بعد از صبحانه، عيسی از شمعون پطرس پرسيد: «شمعون، پسر يونا، آيا تو از ديگران بيشتر مرا دوست داری؟» پطرس جواب داد: «بلی، خودتان می‌دانيد كه من شما را دوست دارم.»

عيسی به او فرمود: «پس به بره‌های من خوراک بده.»

16عيسی بار ديگر پرسيد: «شمعون، پسر يونا، آيا واقعاً مرا دوست داری؟»

پطرس جواب داد: «بلی خداوندا، خودتان می‌دانيد كه من شما را دوست دارم.»

عيسی فرمود: «پس، از گوسفندان من مراقبت كن.»

17يک بار ديگر عيسی از او پرسيد: «شمعون، پسر يونا، آيا مرا دوست داری؟»

اين بار پطرس از طرز سؤال عيسی كه سه بار پرسيده بود كه او را دوست دارد، ناراحت شد و گفت: «خداوندا، شما از قلب من باخبريد. خودتان می‌دانيد كه شما را دوست دارم.»

عيسی به او فرمود: «پس به بره‌های كوچک من خوراک بده. 18واقعيت اين است كه وقتی جوان بودی هر كاری می‌خواستی می‌توانستی بكنی و هر جا می‌خواستی می‌رفتی، ولی وقتی پير شوی، ديگران دستت را می‌گيرند و به اين طرف و آن طرف می‌كشند، و جايی می‌برند كه نمی‌خواهی بروی.» 19اين را فرمود تا پطرس بداند كه با چه نوع مرگی خواهد مرد و خدا را جلال خواهد داد. بعد عيسی به او فرمود: «حالا به دنبال من بيا.»

20پطرس برگشت و شاگرد محبوب عيسی را ديد كه دنبالشان می‌آيد، يعنی همان كسی كه سر شام، كنار عيسی تكيه زده، از او پرسيد: «استاد، كدام يک از ما به تو خيانت می‌كنيم؟»

21پطرس از عيسی پرسيد: «بر سر او چه خواهد آمد؟»

22عيسی جواب داد: «اگر بخواهم او بماند تا بازگردم، چه ربطی به تو دارد؟ تو دنبال من بيا.»

23پس اين خبر در ميان برادران پيچيد كه آن شاگرد محبوب نخواهد مرد. در صورتی كه عيسی هرگز چنين چيزی نگفت، او فقط فرمود: «اگر بخواهم او بماند تا بازگردم، چه ربطی به تو دارد.»

خاتمه

24آن شاگرد تمام اين چيزها را ديد و اينجا نوشت؛ و ما همه می‌دانيم كه اين نوشته‌ها عين حقيقت است.

25من گمان می‌كنم اگر تمام رويدادهای زندگانی عيسی در كتابها نوشته می‌شد، دنيا گنجايش آن كتابها را نمی‌داشت!