داوران
مقدمه
كتاب داوران حاوی ۳۵۰ سال رويدادهای قبل از دوران سلطنتی اسرائيل است. پيش از اينكه شائول به عنوان نخستين پادشاه اسرائيل، حكومت اين قوم را عهدهدار شود، رهبرانی اسرائيل را اداره میكردند. واژهٔ «داوران» كه عنوان اين كتاب است، به همين رهبران اشاره میكند.
در اين كتاب میخوانيم كه قوم اسرائيل خدای خود را كه آنان را از مصر بيرون آورده بود تا به سرزمين موعود برساند، فراموش میكنند و مانند قومهای مجاور به پرستش بتها میپردازند. گاه دوازده قبيلهٔ اسرائيل به جای جنگيدن با دشمنان خود، با يكديگر وارد كارزار میشوند. گويا هر قبيلهای فقط منافع خود را جستجو میكند و نه مصالح تمام قوم را.
در زمان داوران، در سرزمين كنعان هنوز قومها و قبيلههايی باقی مانده بودند كه بر اسرائيل يورش میبردند. اينان عبارت بودند از فلسطينیها، حيتیها و اموریها. زمانی كه قوم اسرائيل مورد تاخت و تاز دشمن قرار میگرفت، از خداوند طلب ياری مینمود و خداوند نيز يک «داور» به كمک آنان میفرستاد تا آنان را رهبری كرده، دشمن را شكست دهد. سپس برای مدتی صلح برقرار میشد. اما به مجرد فوت داور، قوم اسرائيل دوباره به روش گناهآلود خود روی میآورد. در اين كتاب شرح كارهای دوازده «داور» آمده است.
در اين كتاب همچنين میخوانيم كه قوم اسرائيل هنگامی كه از عبادت خداوند دست برمیدارند تا چه حد ظالم و ستمكار میشوند و مانند قومهای ديگر به شرارت میپردازند.
در داوران 2:11-19 میتوان خلاصهٔ تمام كتاب را ديد. فراز و نشيبهای قوم اسرائيل، يكی پس از ديگری، به صورت هفت دوره در اين كتاب ثبت شده است. به نظر میرسد كه قوم اسرائيل متوجه نمیشوند كه گناه هميشه مجازات دارد. بارها میخوانيم كه قوم اسرائيل هر چه دلشان میخواست انجام میدادند و با اين كار، راه را برای مشكلات بيشتر باز میكردند.
كتاب داوران گويای اين واقعيت است كه خداوند هرگز گناه را بیسزا نمیگذارد، اما در ضمن، به مجرد اينكه شخص خاطی متوجهٔ خطای خود میشود و با تأسف قلبی و حقيقی، دست توبه به سوی خداوند دراز میكند، خداوند او را میبخشد و از گناهش چشمپوشی میكند.
1جنگ بنیاسرائيل با بقيهٔ کنعانیها
1پس از مرگ يوشع، بنیاسرائيل از خداوند سؤال كردند: «خداوندا، كدام يک از قبيلههای ما اول بايد به جنگ کنعانیها برود؟»
2خداوند به ايشان فرمود: «قبيلهٔ يهودا برود. من زمين کنعانیها را به تصرف آنها در خواهم آورد.»
3رهبران قبيلهٔ يهودا از قبيلهٔ شمعون خواستند تا ايشان را در اين جنگ ياری نمايند، و به ايشان گفتند: «كمک كنيد تا کنعانیها را از سرزمينی كه به قبيلهٔ ما تعلق دارد، بيرون كنيم. ما نيز به شما كمک خواهيم كرد تا زمين خود را تصاحب نماييد.» پس قبيلهٔ شمعون همراه قبيلهٔ يهودا عازم جنگ شدند. 4-6خداوند ايشان را در شكست دادن كنعانیها و فرزیها كمک كرد به طوری كه ده هزار تن از دشمنان را در بازق كشتند. پادشاه آنها، ادونی بازق گريخت ولی طولی نكشيد كه اسرائیلیها او را دستگير نموده، شستهای دست و پای او را بريدند.
7ادونی بازق گفت: «هفتاد پادشاه با دست و پای شست بريده از خرده نانهای سفرهٔ من میخوردند. اكنون خدا مرا به سزای اعمالم رسانيده است.» ادونی بازق را به اورشليم بردند و او در آنجا مرد.
8قبيلهٔ يهودا شهر اورشليم را گرفته، اهالی آنجا را قتل عام نمودند و شهر را به آتش كشيدند. 9بعد از آن، آنها با كنعانیهايی كه در نواحی كوهستانی و صحرای نِگِب و كوهپايههای غربی ساكن بودند وارد جنگ شدند. 10آنگاه قبيلهٔ يهودا بر كنعانیهای ساكن حبرون (كه قبلاً قريهٔ اربع ناميده میشد) حمله بردند و طايفههای شيشای، اخيمان و تلمای را شكست دادند. 11سپس به شهر دبير (كه قبلاً به قريهٔ سفر معروف بود) هجوم بردند.
12كاليب به افراد خود گفت: «هر که برود و قريهٔ سفر را تصرف نمايد، دخترم عكسه را به او به زنی خواهم داد.»
13عتنئيل، پسر قناز (قناز برادر كوچک كاليب بود) شهر را تصرف نمود و كاليب عكسه را به او به زنی داد. 14عتنئيل وقتی عكسه را به خانهٔ خود میبرد، او را ترغيب نمود تا از پدرش قطعه زمينی بخواهد. عكسه از الاغش پياده شد تا در اين باره با پدرش كاليب صحبت كند. كاليب از او پرسيد: «چه میخواهی؟» 15عكسه گفت: «يک هديهٔ ديگر هم به من بده! آن زمينی كه به من دادهای، زمين بیآبی است. يک قطعه زمين كه چشمه در آن باشد به من بده.» پس كاليب چشمههای بالا و پايين را به او بخشيد.
16وقتی كه قبيلهٔ يهودا به ملک تازهٔ خود واقع در بيابان نگب، نزديک عراد، وارد شدند، قبيلهٔ قينی (از نسل پدر زن موسی) نيز به آنها پيوستند. آنها خانههای خود را در اريحا (معروف به شهر نخلستان) ترک نموده، از آن پس در ميان قبيلهٔ يهودا ساكن شدند. 17آنگاه قبيلهٔ يهودا همراه قبيلهٔ شمعون، كنعانیهايی را كه در شهر صَفَت زندگی میكردند شكست دادند و شهرشان را به کلی نابود كرده، آن را حرمه (يعنی «نابودی») ناميدند. 18همچنين قبيلهٔ يهودا شهرهای غزه، اشقلون، عقرون و روستاهای اطراف آنها را فتح كردند. 19خداوند به قبيلهٔ يهودا ياری نمود تا نواحی كوهستانی را تصرف كنند؛ اما موفق نشدند ساكنان دشتها را بيرون رانند، چون ساكنان آنجا دارای عرابههای آهنين بودند.
20همانطور كه موسی قول داده بود شهر حبرون به كاليب داده شد و كاليب اهالی اين شهر را كه از نسل سه پسر عناق بودند، بيرون راند.
21قبيلهٔ بنيامين، يبوسیهايی را كه در اورشليم سكونت داشتند بيرون نكردند بنابراين آنها تا به امروز در آنجا در ميان قبيلهٔ بنيامين زندگی میكنند.
22-23خداوند با قبيلهٔ يوسف بود، و آنها توانستند بيتئيل را (كه قبلاً لوز ناميده میشد) تصرف كنند. آنها نخست جاسوسانی به شهر فرستادند. 24آن جاسوسان مردی را كه از شهر بيرون میآمد گرفتند و به او گفتند كه اگر به آنها راه نفوذ به شهر را نشان دهد جان او و خانوادهاش در امان خواهد بود. 25او راه نفوذ به شهر را به آنها نشان داد. پس وارد شده، اهالی شهر را قتل عام نمودند، ولی آن مرد و خانوادهاش را نكشتند. 26بعد اين مرد به سرزمين حيتیها رفت و در آنجا شهری بنا كرد و آن را لوز ناميد كه تا به امروز به همان نام باقی است.
27قبيلهٔ منسی نتوانستند ساكنان شهرهای بيتشان، تعنک، دُر، يبلعام، مجدو و اهالی روستاهای اطراف آنها را بيرون كنند. پس كنعانیها همچنان در آنجا ماندند. 28وقتی اسرائيلیها نيرومندتر شدند، كنعانیها را مثل برده به کار گرفتند ولی آنها را به کلی از آن سرزمين بيرون نكردند. 29قبيلهٔ افرايم نيز كنعانیهای ساكن جازر را بيرون نكردند و آنها هنوز هم در ميان قبيلهٔ افرايم زندگی میكنند. 30قبيلهٔ زبولون نيز اهالی فطرون و نهلول را بيرون نراندند، پس اين کنعانیها در ميان قبيلهٔ زبولون باقی ماندند و به صورت برده به کار گرفته شدند. 31-32همچنين قبيلهٔ اشير، ساكنان عكو، صيدون، احلب، اكزيب، حلبه، عفيق و رحوب را بيرون نراندند. بنابراين قبيلهٔ اشير در ميان كنعانیهای آن سرزمين زندگی میكنند. 33قبيلهٔ نفتالی هم ساكنان بيتشمس و بيتعنات را بيرون نكردند، بنابراين ايشان مثل برده در ميان اين قبيله به زندگی خود ادامه میدهند. 34اما قبيلهٔ دان توسط اموریها به كوهستان رانده شدند و نتوانستند از آنجا پايين بيايند و در دشت ساكن شوند. 35اموریها قصد داشتند، اَيَلون، شَعَلُبيم و كوه حارس را تصرف كنند ولی قبيلهٔ يوسف آنها را مغلوب ساخته، به بردگی گرفتند. 36سرحد اموریها از گردنهٔ عقربها شروع شده، به سالع میرسيد و از آنجا نيز فراتر میرفت.
2فرشتهٔ خداوند در بوكيم
1-2روزی فرشتهٔ خداوند از جلجال به بوكيم آمده، به قوم اسرائيل گفت: «من شما را از مصر به سرزمينی كه وعدهٔ آن را به اجدادتان دادم آوردم و گفتم كه هرگز عهدی را كه با شما بستهام نخواهم شكست، به شرطی كه شما نيز با اقوامی كه در سرزمين موعود هستند هم پيمان نشويد و قربانگاههای آنها را خراب كنيد؛ ولی شما اطاعت نكرديد. 3پس من نيز اين قومها را از اين سرزمين بيرون نمیكنم و آنها چون خار به پهلوی شما فرو خواهند رفت و خدايان ايشان چون تله شما را گرفتار خواهند كرد.»
4وقتی فرشته سخنان خود را به پايان رسانيد، قوم اسرائيل با صدای بلند گريستند. 5آنها آن مكان را بوكيم (يعنی «آنانی كه میگريند») ناميده، در آنجا برای خداوند قربانی كردند.
مرگ يوشع
6يوشع قوم اسرائيل را پس از ختم سخنرانی خود مرخص كرد و آنها رفتند تا زمينهايی را كه به ايشان تعلق میگرفت، به تصرف خود درآورند. 7-9يوشع خدمتگزار خداوند، در سن صد و ده سالگی درگذشت و او را در ملكش در تمنه حارس واقع در كوهستان افرايم به طرف شمال كوه جاعش به خاک سپردند. قوم اسرائيل در طول زندگانی يوشع و نيز ريشسفيدان قوم كه پس از او زنده مانده بودند و شخصاً اعمال شگفتانگيز خداوند را در حق اسرائيل ديده بودند، نسبت به خداوند وفادار ماندند.
بنیاسرائيل از خداوند روگردان میشوند
10ولی بالاخره تمام مردم آن نسل مردند و نسل بعدی خداوند را فراموش كردند و هر آنچه كه او برای قوم اسرائيل انجام داده بود، به ياد نياوردند. 11ايشان نسبت به خداوند گناه ورزيدند و به پرستش بتها روی آوردند. 12-14آنها خداوند، خدای پدران خود را كه ايشان را از مصر بيرون آورده بود، ترک نموده، بتهای طايفههای همسايهٔ خود را عبادت و سجده میكردند. بنابراين خشم خداوند بر تمام اسرائيل افروخته شده و ايشان را به دست دشمنانشان سپرد تا غارت شوند، زيرا او را ترک نموده، بتهای بعل و عشتاروت را عبادت میكردند.
15هرگاه قوم اسرائيل با دشمنان میجنگيدند، خداوند بر ضد اسرائيل عمل میكرد، همانطور كه قبلاً در اين مورد هشدار داده و قسم خورده بود. اما وقتی كه قوم به اين وضع فلاكتبار دچار گرديدند 16خداوند رهبرانی فرستاد تا ايشان را از دست دشمنانشان برهانند. 17ولی از رهبران نيز اطاعت ننمودند و با پرستش خدايان ديگر، نسبت به خداوند خيانت ورزيدند. آنها برخلاف اجدادشان عمل كردند و خيلی زود از پيروی خداوند سر باز زده، او را اطاعت ننمودند. 18هر يک از رهبران در طول عمر خود، به كمک خداوند قوم اسرائيل را از دست دشمنانشان میرهانيد، زيرا خداوند به سبب نالهٔ قوم خود و ظلم و ستمی كه بر آنها میشد، دلش بر آنها میسوخت و تا زمانی كه آن رهبر زنده بود به آنها كمک میكرد. 19اما وقتی كه آن رهبر میمرد، قوم به كارهای زشت خود برمیگشتند و حتی بدتر از نسل قبل رفتار میكردند. آنها باز به سوی خدايان بتپرستان روی آورده، جلو آنها زانو میزدند و آنها را عبادت مینمودند و با سرسختی به پيروی از رسوم زشت بتپرستان ادامه میدادند.
20پس خشم خداوند بر بنیاسرائيل افروخته شد و فرمود: «چون اين قوم پيمانی را كه با پدران ايشان بستم شكستهاند و از من اطاعت نكردهاند، 21من نيز قبايلی را كه هنگام فوت يوشع هنوز مغلوب نشده بودند، بيرون نخواهم كرد. 22بلكه آنها را برای آزمودن قوم خود میگذارم تا ببينم آيا آنها چون پدران خود، مرا اطاعت خواهند كرد يا نه.»
23پس خداوند آن قبايل را در سرزمين كنعان واگذاشت. او ايشان را توسط يوشع به کلی شكست نداده بود و بعد از مرگ يوشع نيز فوری آنها را بيرون نكرد.
3قبايلی كه در سرزمين كنعان باقی ماندند
1خداوند برخی قبايل را در سرزمين كنعان واگذاشت تا نسل جديد اسرائيل را كه هنوز مزهٔ جنگ با كنعانیها را نچشيده بودند، بيازمايد. 2خداوند به اين وسيله میخواست به نسل جديد اسرائيل كه در جنگيدن بیتجربه بودند، فرصتی بدهد تا جنگيدن را بياموزند. 3اين قبايل عبارت بودند از: فلسطينیهايی كه هنوز در پنج شهر خود باقی مانده بودند، تمام كنعانیها، صيدونیها و حویهايی كه در كوهستان لبنان از كوه بعل حرمون تا گذرگاه حمات ساكن بودند. 4اين قبايل برای آزمايش نسل جديد اسرائيل در سرزمين كنعان باقی مانده بودند تا معلوم شود آيا اسرائيل دستوراتی را كه خداوند بهوسیلهٔ موسی به ايشان داده بود، اطاعت خواهند كرد يا نه.
5پس اسرائيلیها در ميان کنعانیها، حيتیها، اموریها، فرزیها، حویها و يبوسیها ساكن شدند. 6مردم اسرائيل به جای اينكه اين قبايل را نابود كنند، با ايشان وصلت نمودند. مردان اسرائيلی با دختران آنها ازدواج كردند و دختران اسرائيلی به عقد مردان ايشان درآمدند و به اين طريق بنیاسرائيل به بتپرستی كشيده شدند.
عتنیئيل
7مردم اسرائيل خداوند، خدای خود را فراموش كرده، دست به كارهايی زدند كه در نظر خداوند زشت بود و بتهای بعل و اشيره را عبادت كردند. 8آنگاه خشم خداوند بر بنیاسرائيل افروخته شد و ايشان را تسليم كوشان رشعتايم، پادشاه بينالنهرين نمود و آنها مدت هشت سال او را بندگی كردند. 9اما چون برای كمک نزد خداوند فرياد برآوردند، خداوند عتنیئيل پسر قناز را فرستاد تا ايشان را نجات دهد. (قناز برادر كوچک كاليب بود.) 10روح خداوند بر عتنیئيل قرار گرفت و او اسرائيل را رهبری كرده، با كوشان رشعتايم پادشاه وارد جنگ شد و خداوند به او كمک نمود تا كوشان رشعتايم را به کلی شكست دهد. 11مدت چهل سالی كه عتنیئيل رهبری اسرائيل را به عهده داشت، در سرزمين بنیاسرائيل صلح حكمفرما بود.
ايهود
12بعد از مرگ عتنیئيل، مردم اسرائيل بار ديگر به راههای گناهآلود خود بازگشتند. بنابراين خداوند عجلون، پادشاه موآب را بر اسرائيل مسلط ساخت. 13قوم عمون و عماليق نيز با عجلون متحد شده، اسرائيل را شكست دادند و اريحا را كه به «شهر نخلها» معروف بود به تصرف خود درآوردند. 14از آن به بعد، اسرائیلیها مدت هجده سال به عجلون پادشاه جزيه میپرداختند.
15اما وقتی بنیاسرائيل نزد خداوند فرياد برآوردند، خداوند ايهود، پسر جيرای بنيامينی را كه مرد چپ دستی بود فرستاد تا آنها را برهاند. اسرائيلیها ايهود را انتخاب كردند تا جزيه را به پايتخت موآب برده، به عجلون تحويل دهد. 16ايهود پيش از رفتن، يک خنجر دو دم به طول نيم متر برای خود ساخت و آن را زير لباسش بر ران راست خود بست. 17-19او جزيه را به عجلون كه مرد بسيار چاقی بود تحويل داده، همراه افراد خود راهی منزل شد. اما بيرون شهر نزديک معدنهای سنگ در جلجال، افراد خود را روانه نمود و خود به تنهايی نزد عجلون پادشاه بازگشت و به او گفت: «من يک پيغام محرمانه برای تو دارم.» پادشاه ملازمان خود را بيرون كرد تا پيغام محرمانهٔ او را بشنود. 20پس ايهود با عجلون در قصر ييلاقی پادشاه تنها ماند. ايهود به عجلون نزديک شده گفت: «پيغامی كه من دارم از جانب خداست!» عجلون از جای خود برخاست تا آن را بشنود. 21ايهود با دست چپ خود خنجر را از زير لباسش بيرون كشيده، آن را در شكم پادشاه فرو برد. 22-23تيغه با دستهٔ خنجر در شكم او فرو رفت و رودههايش بيرون ريخت. ايهود بدون آنكه خنجر را از شكم او بيرون بكشد درها را به روی او بست و از راه بالاخانه گريخت.
24وقتی ملازمان پادشاه برگشتند و درها را بسته ديدند، در انتظار ماندند چون فكر كردند كه عجلون به دستشويی رفته است. 25اما وقتی انتظار آنها به طول انجاميد و از او خبری نشد، نگران شده، كليدی آوردند و در را باز كردند و ديدند كه اربابشان به زمين افتاده و مرده است!
26در اين موقع ايهود از معدنهای سنگ گذشته، به سعيرت گريخته بود. 27-28وقتی او به كوهستان افرايم رسيد شيپور را به صدا درآورد و مردان اسرائيلی را دور خود جمع كرد و به آنها گفت: «همراه من بياييد، زيرا خداوند، دشمنانتان موآبیها را به دست شما تسليم كرده است!» پس مردان اسرائيلی به دنبال او از كوهستان پايين آمدند و گذرگاههای رود اردن نزديک موآب را گرفتند و نگذاشتند هيچكس از آنها بگذرد. 29آنگاه بر موآبیها تاخته، حدود ده هزار نفر از سربازان نيرومند آنها را كشتند و نگذاشتند حتی يكی از آنها جان به در برد. 30آن روز اسرائيلیها، موآبیها را شكست دادند و تا هشتاد سال صلح در سرزمين بنیاسرائيل برقرار گرديد.
شمجر
31بعد از ايهود، شمجر پسر عنات رهبر اسرائيل شد. او يک بار با چوب گاورانی ششصد نفر از فلسطينیها را كشت و بدين وسيله اسرائيلیها را از دست آنها نجات داد.
4دبوره
1بعد از مرگ ايهود، مردم اسرائيل بار ديگر نسبت به خداوند گناه ورزيدند. 2-3پس خداوند آنها را مغلوب يابين، پادشاه كنعانی كه در حاصور سلطنت میكرد، نمود. فرماندهٔ قوای او سيسَرا بود كه در حروشت حقوئيم زندگی میكرد. او نهصد عرابهٔ آهنين داشت و مدت بيست سال بر اسرائيلیها ظلم میكرد. سرانجام اسرائیلیها نزد خداوند فرياد برآوردند و از او كمک خواستند.
4در آن زمان رهبر بنیاسرائيل نبيهای به نام دبوره، همسر لفيدوت بود. 5دبوره زير نخلی كه بين راه رامه و بيتئيل در كوهستان افرايم قرار دارد و به نخل دبوره معروف است، مینشست و مردم اسرائيل برای رسيدگی به شكايتهايشان نزد او میآمدند.
6روزی او باراق، پسر ابينوعم را كه در قادش در سرزمين نفتالی زندگی میكرد، نزد خود احضار كرده، به وی گفت: «خداوند، خدای اسرائيل به تو دستور میدهد كه ده هزار نفر از قبايل نفتالی و زبولون را بسيج نموده، به كوه تابور ببری. 7خداوند میفرمايد: من سيسرا را كه فرماندهٔ قوای يابين پادشاه است با تمام لشكر و عرابههايش به كنار رود قيشون میكشانم تا تو در آنجا ايشان را شكست دهی.»
8باراق در پاسخ دبوره گفت: «فقط به شرطی میروم كه تو با من بيايی.» 9دبوره گفت: «بسيار خوب، من هم با تو خواهم آمد. ولی بدان كه در اين جنگ افتخاری نصيب تو نخواهد شد زيرا خداوند سيسرا را به دست يک زن تسليم خواهد كرد.» پس دبوره برخاست و همراه باراق به قادش رفت.
10وقتی باراق مردان زبولون و نفتالی را به قادش احضار كرد، ده هزار نفر نزد او جمع شدند. دبوره نيز همراه ايشان بود.
11(حابر قينی، از ساير افراد قبيلهٔ قينی كه از نسل حوباب برادر زن موسی بودند جدا شده، نزديک درخت بلوطی در صعنايم كه مجاور قادش است چادر زده بود.)
12وقتی سيسرا شنيد كه باراق و سپاه او در كوه تابور اردو زدهاند، 13تمام سپاه خود را با نهصد عرابهٔ آهنين بسيج كرد و از حروشت حقوئيم به كنار رود قيشون حركت نمود.
14آنگاه دبوره به باراق گفت: «برخيز، زيرا خداوند پيشاپيش تو حركت میكند. او امروز سيسرا را به دست تو تسليم میكند.»
پس باراق با سپاه ده هزار نفرهٔ خود برای جنگ از دامنهٔ كوه تابور سرازير شد. 15وقتی او به دشمن حمله برد خداوند سيسرا، سربازان و عرابهسوارانش را دچار ترس نمود و سيسرا از عرابهٔ خود بيرون پريده، پياده گريخت. 16باراق و مردان او، دشمن و عرابههای آنها را تا حروشت حقوئيم تعقيب كردند و تمام سربازان سيسرا را كشتند و حتی يكی از آنها را زنده نگذاشتند. 17اما سيسرا به چادر ياعيل، همسر حابر قينی گريخت زيرا ميان يابين، پادشاه حاصور و قبيلهٔ حابر قينی رابطهٔ دوستانه برقرار بود.
18ياعيل به استقبال سيسرا بيرون آمده، به وی گفت: «سرورم، به چادر من بيا تا در امان باشی. نترس!» پس او وارد چادر شده دراز كشيد و ياعيل روی او لحافی انداخت.
19سيسرا گفت: «تشنهام، خواهش میكنم كمی آب به من بده.» ياعيل مقداری شير به او داد و دوباره او را پوشانيد. 20سيسرا به ياعيل گفت: «دم در چادر بايست و اگر كسی سراغ مرا گرفت، بگو كه چنين شخصی در اينجا نيست.»
21طولی نكشيد كه سيسرا از فرط خستگی به خواب عميقی فرو رفت. آنگاه ياعيل يكی از ميخهای چادر را با چكشی برداشته آهسته بالای سر او رفت و ميخ را بر شقيقهٔ وی كوبيد و سرش را به زمين دوخت و او جابهجا مرد.
22وقتی كه باراق برای پيدا كردن سيسرا سر رسيد، ياعيل به استقبالش شتافت و گفت: «بيا تا مردی را كه در جستجوی او هستی به تو نشان دهم.» پس باراق به دنبال او وارد چادر شده، ديد كه سيسرا در حالی که ميخ چادری در شقيقهاش فرو رفته، بر زمين افتاده و مرده است.
23به اين طريق در آن روز خداوند اسرائيل را بر يابين، پادشاه كنعانی پيروز گردانيد. 24از آن پس اسرائيلیها هر روز بيش از پيش بر يابين پادشاه مسلط شدند تا اينكه سرانجام او را نابود كردند.
5سرود دبوره و باراق
1آنگاه دبوره و باراق اين سرود را به مناسبت پيروزی خود سراييدند:
2خداوند را ستايش كنيد!
رهبران اسرائيل شجاعانه به جنگ رفتند،
و قوم با اشتياق از آنها پيروی نمودند.
3ای پادشاهان و ای حكام گوش كنيد!
من در وصف خداوند خواهم سراييد،
و برای خدای اسرائيل سرود خواهم خواند.
4ای خداوند، وقتی از سعير بيرون آمدی
و صحرای ادوم را ترک فرمودی،
زمين متزلزل گرديد
و آسمان قطرات بارانش را فرو ريخت.
5آری، حتی كوه سينا از حضور خدای اسرائيل به لرزه درآمد!
6در ايام شمجر و ياعيل شاهراهها متروک بودند.
مسافران از كوره راههای پر پيچ و خم عبور میكردند.
7اسرائيل رو به زوال میرفت،
تا اينكه دبوره برخاست تا همچون مادری از اسرائيل حمايت كند.
8چون اسرائيل به دنبال خدايان تازه رفت،
جنگ به دروازههای ما رسيد.
در ميان چهل هزار مرد اسرائيلی،
نه نيزهای يافت میشد و نه سپری.
9قلب من مشتاق رهبران اسرائيل است
كه با اشتياق تمام، خود را وقف كردند.
خداوند را ستايش كنيد،
10ای كسانی كه بر الاغهای سفيد سواريد
و بر فرشهای گرانبها مینشينيد،
و ای كسانی كه پای پياده راه میرويد.
11گوش كنيد! سرايندگان، گرد چاهها جمع شدهاند
تا پيروزيهای خداوند را بسرايند.
آری، آنان میسرايند
كه چگونه خداوند اسرائيل را پيروز ساخت،
و چگونه قوم خداوند از دروازههای دشمن گذشتند!
12بيدار شو ای دبوره! بيدار شو و سرود بخوان.
برخيز ای باراق!
ای فرزند ابينوعم، برخيز و اسيرانت را به اسارت ببر!
13مردان امين از كوه سرازير شدند،
قوم خداوند برای جنگ نزد او آمدند.
14مردان جنگی از قبايل افرايم و بنيامين
و از ماخير و زبولون آمدند.
15رهبران يساكار با دبوره و باراق،
به دره هجوم بردند.
اما قبيلهٔ رئوبين مردد بود.
16چرا رئوبين در میان آغلها ماند؟
آيا میخواست به نوای نی شبانان گوش دهد؟
آری قبيلهٔ رئوبين مردد بود!
17چرا جلعاد در آن سوس رود اردن ماند؟
چرا دان نزد كشتیهايش توقف نمود؟
چرا اشير كنار دريا نزد بنادر خود ساكت نشست؟
18اما قبايل زبولون و نفتالی
جان خود را در ميدان نبرد به خطر انداختند.
19پادشاهان كنعان در تعنک
نزد چشمههای مجدو جنگيدند،
اما پيروزی را به چنگ نياوردند.
20ستارگان از آسمان با سيسرا جنگيدند.
21رود خروشان قيشون، دشمن را با خود برد.
ای جان من با شهامت به پيش برو.
22صدای پای اسبان دشمن را بشنويد!
ببينيد چگونه چهار نعل میتازند و دور میشوند!
23فرشتهٔ خداوند میگويد:
«ميروز را لعنت كنيد،
ساكنانش را به سختی لعنت نماييد،
زيرا به كمک خداوند نيامدند
تا او را در جنگ با دشمنان ياری دهند.»
24آفرين بر ياعيل، زن حابر قينی،
خداوند او را بركت دهد، بيش از تمامی زنان خيمه نشين!
25سيسرا آب خواست، اما ياعيل در جامی ملوكانه به وی شير داد!
26آنگاه ميخ چادر و چكش را برداشت
و ميخ را بر شقيقهاش كوبيد و سرش را به زمين دوخت.
27او نزد پايهای ياعيل افتاد و جان سپرد.
28مادر سيسرا از پنجرهٔ اتاقش
چشم به راه او دوخته بود و میگفت:
«چرا عرابهاش نمیآيد؟
چرا صدای چرخهای عرابهاش را نمیشنوم؟»
29نديمههای خردمندش با او همصدا شده گفتند:
30غنيمت فراوان به چنگ آوردهاند
و برای تقسيم آن وقت لازم دارند.
يک يا دو دختر نصيب هر سرباز میشود.
سيسرا جامههای رنگارنگ به ارمغان خواهد آورد،
شالهای قلابدوزی برای گردن ما با خود خواهد آورد.
31ای خداوند تمامی دشمنانت
همچون سيسرا نابود گردند.
اما كسانی كه تو را دوست دارند
مثل خورشيد تابان بدرخشند.
بعد از آن، به مدت چهل سال آرامش در سرزمين بنیاسرائيل برقرار گرديد.
6جدعون
1بار ديگر قوم اسرائيل نسبت به خداوند گناه ورزيدند و خداوند نيز آنها را مدت هفت سال به دست قوم مديان گرفتار نمود. 2مديانیها چنان بيرحم بودند كه اسرائیلیها از ترس آنها به كوهستانها میگريختند و به غارها پناه میبردند. 3-4وقتی اسرائیلیها بذر خود را میكاشتند، مدیانیان و عماليقیها و قبايل همسايه هجوم میآوردند و محصولات آنها را تا شهر غزه نابود و پايمال مینمودند. آنها گوسفندان و گاوان و الاغهای ايشان را غارت میكردند و آذوقهای برای آنها باقی نمیگذاشتند. 5دشمنان مهاجم با گلهها، خيمهها و شترانشان آنقدر زياد بودند كه نمیشد آنها را شمرد. آنها مانند مور و ملخ هجوم میآوردند و تمام مزارع را از بين میبردند. 6-7اسرائيلیها از دست مديانیها به تنگ آمدند و نزد خداوند فرياد برآوردند تا به ايشان كمک كند.
8خداوند، خدای اسرائيل توسط يک نبی كه نزد آنها فرستاد چنين فرمود: «من شما را از بردگی در مصر رهانيدم، 9و از دست مصریان و همهٔ كسانی كه به شما ظلم میكردند نجات دادم و دشمنانتان را از پيش روی شما رانده، سرزمين ايشان را به شما دادم. 10به شما گفتم كه من خداوند، خدای شما هستم و شما نبايد خدايان اموریها را كه در اطرافتان سكونت دارند عبادت كنيد. ولی شما به من گوش نداديد.»
11روزی فرشتهٔ خداوند6:11 خداوند به هيئت فرشته نزد جدعون میرود. آمده، زير درخت بلوطی كه در عفره در مزرعهٔ يوآش ابيعزری بود نشست. جدعون پسر يوآش مخفيانه و دور از چشم مديانیها در چرخشت انگور، با دست گندم میكوبيد 12كه فرشتهٔ خداوند بر او ظاهر شده، گفت: «ای مرد شجاع، خداوند با توست!»
13جدعون جواب داد: «ای سرورم، اگر خداوند با ماست، چرا اين همه بر ما ظلم میشود؟ پس آن همه معجزاتی كه اجدادمان برای ما تعريف میكردند كجاست؟ مگر خداوند اجداد ما را از مصر بيرون نياورد؟ پس چرا حالا ما را ترک نموده و در چنگ مديانیها رها ساخته است؟»
14آنگاه خداوند رو به وی نموده گفت: «با همين قدرتی كه داری برو و اسرائیلیها را از دست مدیانیان نجات ده. من هستم كه تو را میفرستم!»
15اما جدعون در جواب گفت: «ای خداوند، من چطور میتوانم اسرائيل را نجات دهم؟ در بين تمام خاندانهای قبيلهٔ منسی، خاندان من از همه حقيرتر است و من هم كوچكترين فرزند پدرم هستم.»
16خداوند به او گفت: «ولی بدان كه من با تو خواهم بود و مديانیها را به آسانی شكست خواهی داد!»
17جدعون پاسخ داد: «اگر تو كه با من سخن میگويی واقعاً خود خداوند هستی و با من خواهی بود، پس با نشانی اين را ثابت كن. 18خواهش میكنم همینجا بمان تا من بروم و هديهای برايت بياورم.»
او گفت: «من همینجا میمانم تا تو برگردی.»
19جدعون به خانه شتافت و بزغالهای سر بريد و گوشت آن را پخت و با ده كيلوگرم آرد، چند نان فطير درست كرد. سپس گوشت را در سبدی گذاشت و آب گوشت را در كاسهای ريخت و آن را نزد فرشته كه زير درخت بلوط نشسته بود آورده، پيش وی نهاد.
20فرشته به او گفت: «گوشت و نان را روی آن صخره بگذار و آب گوشت را روی آن بريز.» وقتی كه جدعون دستورات وی را انجام داد، 21فرشته با نوک عصای خود گوشت و نان را لمس نمود، و آتش از صخره برآمده، گوشت و نان را بلعيد! همان وقت فرشته ناپديد شد!
22وقتی جدعون فهميد كه او در حقيقت فرشتهٔ خداوند بود، از ترس فرياد زده، گفت: «آه ای خداوند! من فرشتهٔ تو را روبرو ديدم!»
23خداوند به وی فرمود: «آرام باش! نترس، تو نخواهی مرد!»
24جدعون در آنجا قربانگاهی برای خداوند ساخت و آن را «خداوند آرامش است» ناميد. (اين قربانگاه هنوز در ملک عفره كه متعلق به خاندان ابيعزر است، باقيست.) 25همان شب خداوند به جدعون گفت: «يكی از گاوهای قوی پدر خود را بگير و قربانگاه بت بعل را كه در خانهٔ پدرت هست به آن ببند و آن را واژگون كن و بت چوبی اشيره را هم كه كنار قربانگاه است بشكن. 26به جای آن قربانگاهی برای خداوند، خدای خود روی اين تپه بساز و سنگهای آن را به دقت كار بگذار. آنگاه گاو را به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقديم كن و چوب بت اشيره را برای آتش قربانگاه به کار ببر.»
27پس جدعون ده نفر از نوكران خود را برداشت و آنچه را كه خداوند به او دستور داده بود، انجام داد. اما او از ترس خاندان پدرش و ساير مردم شهر، اين كار را در شب انجام داد. 28صبح روز بعد، وقتی مردم از خواب بيدار شدند، ديدند قربانگاه بت بعل خراب شده و اثری از اشيره نيست. آنها قربانگاه ديگری كه آثار قربانی روی آن بود، ديدند.
29مردم از يكديگر میپرسيدند: «چه كسی اين كار را كرده است؟» بالاخره فهميدند كه كار جدعون پسر يوآش است. 30پس با عصبانيت به يوآش گفتند: «پسر خود را بيرون بياور! او بايد به خاطر خراب كردن قربانگاه بعل و شكستن بت اشيره كشته شود.»
31اما يوآش به همهٔ كسانی كه بر ضد او برخاسته بودند گفت: «آيا بعل محتاج كمک شماست؟ اين توهين به اوست! شما هستيد كه بايد به خاطر توهين به بعل كشته شويد! اگر بعل واقعاً خداست بگذاريد خودش از كسی كه قربانگاهش را خراب كرده است انتقام بگيرد.» 32از آن پس جدعون، يَرُبعل (يعنی «بگذاريد بعل از خودش دفاع كند») ناميده شد، زيرا يوآش گفت: «بگذاريد بعل از خودش دفاع كند، چون قربانگاهی كه خراب شده متعلق به بعل است.»
33بعد از اين واقعه، تمام مديانیها، عماليقیها و ساير قبايل همسايه با هم متحد شدند تا با اسرائيلیها بجنگند. آنها از رود اردن گذشته، در درهٔ يزرعيل اردو زدند. 34در اين موقع روح خداوند بر جدعون قرار گرفت و او شيپور را نواخت و مردان خاندان ابيعزر نزد او جمع شدند. 35همچنين قاصدانی نزد قبايل منسی، اشير، زبولون و نفتالی فرستاد و آنها نيز آمدند و به او ملحق شدند.
36آنگاه جدعون به خدا چنين گفت: «اگر همانطور كه وعده فرمودی، واقعاً قوم اسرائيل را بهوسیلهٔ من نجات خواهی داد، 37به اين طريق آن را به من ثابت كن: من مقداری پشم در خرمنگاه میگذارم. اگر فردا صبح فقط روی پشم شبنم نشسته باشد ولی زمين، خشک باشد، آنگاه مطمئن میشوم كه قوم اسرائيل را بوسيلهٔ من نجات خواهی داد.» 38عيناً همينطور شد! صبح زود كه او از خواب برخاست و پشم را فشرد به اندازهٔ يک كاسه آب از آن خارج شد!
39آنگاه جدعون به خدا گفت: «غضب تو بر من افروخته نشود. اجازه بده فقط يک بار ديگر امتحان كنم. اين دفعه بگذار پشم خشک بماند و زمين اطراف آن از شبنم تر شود!» 40خداوند چنين كرد. آن شب زمين اطراف را شبنم پوشانيد اما پشم خشک بود!
7جدعون مديانیها را شكست میدهد
1جدعون با سپاهش صبح زود حركت كرد و تا چشمهٔ حرود پيش رفت و در آنجا اردو زد. مديانیها نيز در سمت شمالی آنها در درهٔ كوه موره اردو زده بودند.
2خداوند به جدعون فرمود: «عدهٔ شما زياد است! نمیخواهم همهٔ اين افراد با مديانیها بجنگند، مبادا قوم اسرائيل مغرور شده، بگويند: اين ما بوديم كه دشمن را شكست داديم! 3پس به افراد خود بگو: هر كه میترسد به خانهاش بازگردد.» بنابراين بيست و دو هزار نفر برگشتند و فقط ده هزار نفر ماندند تا بجنگند. 4اما خداوند به جدعون فرمود: «هنوز هم عده زياد است! آنها را نزد چشمه بياور تا به تو نشان دهم كه چه كسانی بايد با تو بيايند و چه كسانی بايد برگردند.»
5-6پس جدعون آنها را به كنار چشمه برد. در آنجا خداوند به او گفت: «آنها را از نحوهٔ آب خوردنشان به دو گروه تقسيم كن. افرادی را كه با كفِ دست، آب را جلو دهان خود آوردند و آن را مثل سگ مینوشند از كسانی كه زانو میزنند و دهان خود را در آب میگذارند، جدا ساز.» تعداد افرادی كه با دست آب نوشيدند سيصد نفر بود.
7آنگاه خداوند به جدعون فرمود: «من بوسيلهٔ اين سيصد نفر، مديانیها را شكست خواهم داد و شما را از دستشان خواهم رهانيد. پس بقيه را به خانههايشان بفرست.»
8-9جدعون كوزهها و شيپورهای آنها را جمعآوری كرد و ايشان را به خانههايشان فرستاد و تنها سيصد نفر برگزيده را پيش خود نگاه داشت.
شب هنگام در حالی که مدیانیان در درهٔ پايين اردو زده بودند، خداوند به جدعون فرمود: «برخيز و به اردوی دشمن حمله كن زيرا آنها را به دست تو تسليم كردهام. 10اما اگر میترسی اول با نوكر خود فوره مخفيانه به اردوگاه آنها برو. 11در آنجا به سخنانی كه ايشان میگويند گوش بده. وقتی سخنان آنها را بشنوی جرأت يافته، به ايشان حمله خواهی كرد!» پس جدعون فوره را با خود برداشت و مخفيانه به اردوگاه دشمن نزديک شد. 12-13مدیانیان، عماليقیها و ساير قبايل همسايه مانند مور و ملخ در وادی جمع شده بودند. شترهايشان مثل ريگ بيابان بیشمار بود. جدعون به كنار چادری خزيد. در اين موقع در داخل آن چادر مردی بيدار شده، خوابی را كه ديده بود برای رفيقش چنين تعريف كرد: «در خواب ديدم كه يک قرص نان جوين به ميان اردوی ما غلطيد و چنان به خيمهای برخورد نمود كه آن را واژگون كرده، بر زمين پهن نمود.» 14رفيق او گفت: «تعبير خواب تو اين است كه خدا ما را به دست جدعون پسر يوآش اسرائيلی تسليم میكند و جدعون همهٔ مدیانیان و نيروهای متحدش را از دم شمشير خواهد گذراند.»
15جدعون چون اين خواب و تعبيرش را شنيد خدا را شكر كرد. سپس به اردوگاه خود بازگشت و فرياد زد: «برخيزيد! زيرا خداوند سپاه مديان را به دست شما تسليم میكند!»
16جدعون آن سيصد نفر را به سه دسته تقسيم كرد و به هر يک از افراد يک شيپور و يک كوزهٔ سفالی كه مشعلی در آن قرار داشت، داد. 17بعد نقشهٔ خود را چنين شرح داد: «وقتی به كنار اردو رسيديم به من نگاه كنيد و هر كاری كه من میكنم شما نيز بكنيد. 18به محض اينكه من و همراهانم شيپورها را بنوازيم، شما هم در اطراف اردو شيپورهای خود را بنوازيد و با صدای بلند فرياد بزنيد: ما برای خداوند و جدعون میجنگيم!»
19-20نصف شب، بعد از تعويض نگهبانان، جدعون به همراه صد نفر به كنار اردوی مديان رسيد. ناگهان آنها شيپورها را نواختند و كوزهها را شكستند. در همين وقت دويست نفر ديگر نيز چنين كردند. در حالی كه شيپورها را به دست راست گرفته، مینواختند و مشعلهای فروزان را در دست چپ داشتند همه فرياد زدند: «ما برای خداوند و جدعون میجنگيم!» 21سپس هر يک در جای خود در اطراف اردوگاه ايستادند در حالی که افراد دشمن فريادكنان میگريختند. 22زيرا وقتی صدای شيپورها برخاست خداوند سربازان دشمن را در سراسر اردو به جان هم انداخت. آنها تا بيتشطه نزديک صريرت و تا سرحد آبل محوله، نزديک طبات گريختند.
23آنگاه سپاهيان نفتالی، اشير و منسی سپاهيان فراری مديان را تعقيب كردند. 24جدعون برای ساكنان سراسر كوهستان افرايم پيغام فرستاد كه گذرگاههای رود اردن را تا بيتباره ببندند و نگذارند مدیانیان از رودخانه عبور كرده، فرار كنند. پس تمام مردان افرايم جمع شده، چنين كردند. 25آنها غراب و ذئب دو سردار مديانی را گرفتند و غراب را بر صخرهای كه اكنون به نام او معروف است و ذئب را در چرخشتی كه به اسم او ناميده میشود كشتند. سپس به تعقيب مديانیها ادامه داده، سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اردن نزد جدعون آوردند.
8شكست نهايی مديانیها
1اما رهبران قبيلهٔ افرايم به شدت نسبت به جدعون خشمناک شده، گفتند: «چرا اول كه به جنگ مديانیها رفتی ما را خبر نكردی؟»
2-3جدعون در جواب ايشان گفت: «خدا غراب و ذئب، سرداران مديان را به دست شما تسليم نمود. در مقايسه با كار شما، من چه كردهام؟ عمليات شما در آخر جنگ مهمتر از عمليات ما در آغاز جنگ بود.» پس آنها آرام شدند.
4آنگاه جدعون و سيصد نفری كه همراهش بودند از رود اردن گذشتند. با اينكه خيلی خسته بودند، ولی هنوز دشمن را تعقيب میكردند. 5جدعون از اهالی سوكوت غذا خواست و گفت: «ما به خاطر تعقيب زبح و صلمونع، پادشاهان مديانی بسيار خسته هستيم.»
6اما رهبران سوكوت جواب دادند: «شما هنوز زبح و صلمونع را نگرفتهايد كه ما به شما نان بدهيم.»
7جدعون به آنها گفت: «وقتی كه خداوند آنها را به دست من تسليم كند، برمیگردم و گوشت بدن شما را با خارهای صحرا میدرم.»
8سپس نزد اهالی فنوئيل رفت و از آنها نان خواست اما همان جواب را شنيد. 9پس به ايشان گفت: «وقتی از اين جنگ سلامت برگردم، اين برج را منهدم خواهم كرد.»
10در اين هنگام زبح و صلمونع با قريب پانزده هزار سرباز باقيمانده در قرقور به سر میبردند. از آن سپاه عظيم دشمنان فقط همين عده باقيمانده بودند. صد و بيست هزار نفر كشته شده بودند. 11پس جدعون از راه چادرنشينان در شرق نوبح و يجبهاه بر مدیانیان شبيخون زد. 12زبح و صلمونع فرار كردند، اما جدعون به تعقيب آنها پرداخته، ايشان را گرفت و سپاه آنها را به کلی تار و مار ساخت. 13بعد از آن، وقتی جدعون از راه گردنهٔ حارس از جنگ باز میگشت 14در راه، جوانی از اهالی سوكوت را گرفت و از او خواست تا نامهای رهبران و بزرگان شهر سوكوت را بنويسد. او هم نامهای آنها را كه هفتاد و هفت نفر بودند، نوشت.
15پس جدعون نزد اهالی سوكوت بازگشته، به ايشان گفت: «اين هم زبح و صلمونع كه به من طعنه زده، گفتيد: شما كه هنوز زبح و صلمونع را نگرفتهايد؛ و به ما كه خسته و گرسنه بوديم نان نداديد.»
16آنگاه رهبران سوكوت را با خارهای صحرا مجازات كرد تا درس عبرتی برای اهالی آن شهر باشد. 17همچنين به فنوئيل رفت و برج شهر را خراب كرده، تمام مردان آنجا را كشت.
18آنگاه جدعون رو به زبح و صلمونع كرده، از ايشان پرسيد: «مردانی را كه در تابور كشتيد چه كسانی بودند؟» گفتند: «مانند شما و چون شاهزادگان بودند.»
19جدعون گفت: «آنها برادران من بودند. به خدای زنده قسم اگر آنها را نمیكشتيد، من هم شما را نمیكشتم.» 20آنگاه به يَتَر، پسر بزرگش دستور داد كه آنها را بكشد. ولی او شمشيرش را نكشيد، زيرا نوجوانی بيش نبود و میترسيد.
21زبح و صلمونع به جدعون گفتند: «خودت ما را بكش، چون میخواهيم به دست يک مرد كشته شويم.» پس او آنها را كشت و زيورآلات گردن شترهايشان را برداشت.
22اسرائيلیها به جدعون گفتند: «پادشاه ما باش. تو و پسرانت و نسلهای آيندهٔ شما بر ما فرمانروايی كنيد؛ زيرا تو ما را از دست مديانیها رهايی بخشيدی.»
23-24اما جدعون جواب داد: «نه من پادشاه شما میشوم و نه پسرانم. خداوند پادشاه شماست! من فقط يک خواهش از شما دارم، تمام گوشوارههايی را كه از دشمنان مغلوب خود به چنگ آوردهايد به من بدهيد.» (سپاهيان مديان همه اسماعيلی بودند و گوشوارههای طلا به گوش داشتند.)
25آنها گفتند: «با كمال ميل آنها را تقديم میكنيم.» آنگاه پارچهای پهن كرده، هر كدام از آنها گوشوارههايی را كه به غنيمت گرفته بود روی آن انداخت. 26به غير از زيورآلات، آويزها و لباسهای سلطنتی و زنجيرهای گردن شتران، وزن گوشوارهها حدود بيست كيلوگرم بود. 27جدعون از اين طلاها يک ايفود8:27 «ايفود» جليقهٔ مخصوصی بود که کاهنان روی لباس خود میپوشيدند. ساخت و آن را در شهر خود عفره گذاشت. طولی نكشيد كه تمام مردم اسرائيل به خدا خيانت كرده، به پرستش آن پرداختند. اين ايفود برای جدعون و خاندان او دامی شد.
28به اين ترتيب، مديانیها از اسرائيلیها شكست خوردند و ديگر هرگز قدرت خود را باز نيافتند. در سرزمين اسرائيل مدت چهل سال يعنی در تمام طول عمر جدعون صلح برقرار شد.
مرگ جدعون
29جدعون به خانهٔ خود بازگشت. 30او صاحب هفتاد پسر بود، زيرا زنان زيادی داشت. 31وی همچنين در شكيم كنيزی داشت كه برايش پسری به دنیا آورد و او را ابيملک نام نهاد. 32جدعون در كمال پيری درگذشت و او را در مقبرهٔ پدرش يوآش در عفره در سرزمين طايفهٔ ابيعزر دفن كردند.
33پس از مرگ جدعون، اسرائيلیها دوباره از خدا برگشتند و به پرستش بتها پرداخته، بت بعلبريت را خدای خود ساختند. 34آنها خداوند، خدای خود را كه ايشان را از دست دشمنان اطرافشان رهانيده بود فراموش كردند، 35و نيز برای خاندان جدعون، كه آن همه به آنها خدمت كرده بود احترامی قايل نشدند.
9ابيملک
1-2روزی ابيملک پسر جدعون برای ديدن خاندان مادرش به شكيم رفت و به ايشان گفت: «برويد و به اهالی شكيم بگوييد كه آيا میخواهند هفتاد پسر جدعون بر آنها پادشاهی كنند يا فقط يک نفر يعنی خودم كه از گوشت و استخوان ايشان هستم؟» 3پس آنها پيشنهاد ابيملک را با اهالی شهر در ميان گذاشتند و ايشان تصميم گرفتند از ابيملک پيروی كنند، زيرا مادرش اهل شكيم بود. 4آنها از بتخانهٔ بعلبريت، هفتاد مثقال نقره به ابيملک دادند و او افراد ولگردی را برای اجرای مقاصد خود اجير كرد. 5پس آنها را با خود برداشته، به خانهٔ پدرش در عفره رفت و در آنجا بر روی سنگی هفتاد برادر خود را كشت. اما يوتام كوچكترين برادرش خود را پنهان كرد و او زنده ماند. 6آنگاه تمام اهالی شكيم و بيتملو كنار درخت بلوطی كه در شكيم است جمع شده، ابيملک را به پادشاهی اسرائيل برگزيدند.
7چون يوتام اين را شنيد، به كوه جرزيم رفت و ايستاده، با صدای بلند به اهالی شكيم گفت: «اگر طالب بركت خداوند هستيد، به من گوش كنيد! 8روزی درختان تصميم گرفتند برای خود پادشاهی انتخاب كنند. اول از درخت زيتون خواستند كه پادشاه آنها شود، 9اما درخت زيتون نپذيرفت و گفت: آيا درست است كه من تنها به دليل سلطنت بر درختان ديگر، از توليد روغن زيتون كه باعث عزت و احترام خدا و انسان9:9 روغن زيتون برای مسح کاهنان و روشنايی چراغهای خيمه عبادت بکار میرفت و بعداً نيز برای مسح پادشاهان بکار برده شد. میشود، دست بكشم؟ 10سپس درختان نزد درخت انجير رفتند و از او خواستند تا بر ايشان سلطنت نمايد. 11درخت انجير نيز قبول نكرد و گفت: آيا توليد ميوهٔ خوب و شيرين خود را ترک نمايم صرفاً برای اينكه بر درختان ديگر حكمرانی كنم؟ 12بعد به درخت انگور گفتند كه بر آنها پادشاهی كند. 13درخت انگور نيز جواب داد: آيا از توليد شيره كه خدا و انسان را به وجد میآورد دست بردارم،9:13 محصول انگور مصرف مذهبی نيز داشت و به عنوان هديه به خدا تقديم میشد (خروج 29:40). فقط برای اينكه بر درختان ديگر سلطنت كنم؟ 14سرانجام همهٔ درختان به بوتهٔ خار روی آوردند و از آن خواستند تا بر آنها سلطنت كند. 15خار در جواب گفت: اگر واقعاً میخواهيد كه من بر شما حكمرانی كنم، بياييد و زير سايهٔ من پناه بگيريد! در غير اين صورت آتش از من زبانه خواهد كشيد و سروهای بزرگ لبنان را خواهد سوزاند.
16«حال فكر كنيد و ببينيد آيا با پادشاه ساختن ابيملک عمل درستی انجام دادهايد و نسبت به جدعون و فرزندانش به حق رفتار نمودهايد؟ 17پدرم برای شما جنگيد و جان خود را به خطر انداخت و شما را از دست مدیانیان رهانيد. 18با وجود اين، شما عليه او قيام كرديد و هفتاد پسرش را روی يک سنگ كشتيد و ابيملک پسر كنيز پدرم را به پادشاهی خود برگزيدهايد فقط به سبب اينكه با شما خويش است. 19اگر يقين داريد كه رفتارتان در حق جدعون و پسرانش درست بوده است، پس باشد كه شما و ابيملک با يكديگر خوش باشيد. 20اما اگر بر جدعون و فرزندانش ظلم كردهايد، آتشی از ابيملک بيرون بيايد و اهالی شكيم و بيتملو را بسوزاند و از آنها هم آتشی بيرون بيايد و ابيملک را بسوزاند.»
21آنگاه يوتام از ترس برادرش ابيملک به بئير گريخت و در آنجا ساكن شد. 22-23سه سال پس از حكومت ابيملک، خدا رابطهٔ بين ابيملک و مردم شكيم را به هم زد و آنها شورش كردند. 24خدا اين كار را كرد تا ابيملک و مردمان شكيم كه او را در كشتن هفتاد پسر جدعون ياری كرده بودند، به سزای اعمال خود برسند. 25اهالی شكيم افرادی را بر قلهٔ کوهها گذاشتند تا در كمين ابيملک باشند. آنها هر كسی را از آنجا میگذشت، تاراج میكردند. اما ابيملک از اين توطئه باخبر شد.
26در اين هنگام جعل پسر عابد با برادرانش به شكيم كوچ كرد و اعتماد اهالی شهر را به خود جلب نمود. 27در عيد برداشت محصول كه در بتكدهٔ شكيم بر پا شده بود مردم شراب زيادی نوشيدند و به ابيملک ناسزا گفتند. 28سپس جعل به مردم گفت: «ابيملک كيست كه بر ما پادشاهی كند؟ چرا ما بايد خدمتگزار پسر جدعون و دستيارش زبول باشيم؟ ما بايد به جد خود حامور وفادار بمانيم. 29اگر من پادشاه شما بودم شما را از شر ابيملک خلاص میكردم. به او میگفتم كه لشكر خود را جمع كرده، به جنگ من بيايد.»
30وقتی زبول، حاكم شهر، شنيد كه جعل چه میگويد بسيار خشمگين شد. 31پس قاصدانی به ارومه نزد ابيملک فرستاده، گفت: «جعل پسر عابد و برادرانش آمده، در شكيم زندگی میكنند و مردم شهر را بر ضد تو تحريک مینمايند. 32پس شبانه لشكری با خود برداشته، بيا و در صحرا كمين كن. 33صبحگاهان، همين كه هوا روشن شد به شهر حمله كن. وقتی كه او و همراهانش برای جنگ با تو بيرون آيند، آنچه خواهی با ايشان بكن.»
34ابيملک و دار و دستهاش شبانه عازم شكيم شده، به چهار دسته تقسيم شدند و در اطراف شهر كمين كردند. 35آنها جعل را ديدند كه به طرف دروازهٔ شهر آمده، در آنجا ايستاد. پس، از كمينگاه خود خارج شدند.
36وقتی جعل آنها را ديد به زبول گفت: «نگاه كن، مثل اينكه عدهای از كوه سرازير شده، به طرف ما میآيند!» زبول در جواب گفت: «نه، اين كه تو میبينی سايهٔ كوههاست.»
37پس از مدتی جعل دوباره گفت: «نگاه كن! عدهای از دامنهٔ كوه به طرف ما میآيند. نگاه كن! گروهی ديگر از راه بلوط معونيم میآيند!»
38آنگاه زبول رو به وی نموده، گفت: «حال آن زبانت كجاست كه میگفت ابيملک كيست كه بر ما پادشاهی كند؟ اكنون آنانی را كه ناسزا میگفتی در بيرون شهر هستند؛ برو و با آنها بجنگ!»
39جعل مردان شكيم را به جنگ ابيملک برد، 40ولی ابيملک او را شكست داد و عدهٔ زيادی از اهالی شكيم زخمی شدند و در هر طرف تا نزديک دروازهٔ شهر به زمين افتادند. 41ابيملک به ارومه برگشت و در آنجا ماند و زبول، جعل و برادرانش را از شكيم بيرون راند و ديگر نگذاشت در آن شهر بمانند.
42روز بعد، مردان شكيم تصميم گرفتند به صحرا بروند. خبر توطئهٔ ايشان به گوش ابيملک رسيد. 43او مردان خود را به سه دسته تقسيم كرد و در صحرا در كمين نشست. وقتی كه اهالی شكيم از شهر خارج میشدند، ابيملک و همراهانش از كمينگاه بيرون آمدند و به ايشان حمله كردند. 44ابيملک و همراهانش به دروازهٔ شهر هجوم بردند و دو دستهٔ ديگر به مردان شكيم كه در صحرا بودند حملهور شده، آنها را شكست دادند. 45جنگ تمام روز ادامه داشت تا اينكه بالاخره ابيملک شهر را تصرف كرد و اهالی آنجا را كشت و شهر را با خاک يكسان كرد. 46ساكنان برج شكيم وقتی از اين واقعه باخبر شدند از ترس به قلعهٔ بت بعلبريت پناه بردند.
47-48وقتی كه ابيملک از اين موضوع باخبر شد، با نيروهای خود به كوه صلمون آمد. در آنجا تبری به دست گرفته، شاخههايی از درختان را بريد و آنها را بر دوش خود نهاد و به همراهانش نيز دستور داد كه آنها هم فوراً چنين كنند. 49پس هر يک هيزمی تهيه كرده، بر دوش نهادند و به دنبال ابيملک روانه شدند. آنها هيزمها را به پای ديوار قلعه روی هم انباشته، آتش زدند. در نتيجه همهٔ مردان و زنانی كه تعدادشان قريب به هزار نفر بود و به آن قلعه پناه برده بودند جان سپردند.
50سپس ابيملک به شهر تاباص حمله كرد و آن را تسخير نمود. 51در داخل شهر قلعهای محكم وجود داشت كه تمام اهالی شهر به آنجا گريختند. آنها درهای آن را محكم بستند و به پشت بام رفتند. 52اما در حالی که ابيملک آماده میشد تا آن را آتش بزند، 53زنی از پشت بام يک سنگ آسياب دستی بر سر ابيملک انداخت و كاسهٔ سرش را شكست.
54ابيملک فوراً به جوانی كه اسلحهٔ او را حمل میكرد دستور داده، گفت: «شمشيرت را بكش و مرا بكش مبادا بگويند كه ابيملک به دست زنی كشته شد!» پس آن جوان شمشير خود را به شكم وی فرو برد و او بلافاصله جان سپرد. 55اسرائيلیها چون ديدند كه او مرده است به خانههای خود بازگشتند. 56-57بدين طريق خدا ابيملک و مردان شكيم را به سبب گناه كشتن هفتاد پسر جدعون مجازات نمود و آنها به نفرين يوتام پسر جدعون گرفتار شدند.
10تولع و يائير
1پس از مرگ ابيملک، «تولع» (پسر فواه و نوهٔ دودا) برای رهايی اسرائيل به پا خاست. او از قبيلهٔ يساكار بود، ولی در شهر شامير واقع در كوهستان افرايم سكونت داشت. 2وی مدت بيست و سه سال رهبری اسرائيل را به عهده داشت. وقتی مرد، او را در شامير دفن كردند 3و «يائير» جانشين وی شد. يائير از اهالی جلعاد بود و بيست و دو سال رهبر اسرائيل بود. 4او سی پسر داشت كه دسته جمعی بر سی الاغ سوار میشدند. آنها در سرزمين جلعاد سی شهر داشتند كه هنوز آنها را «شهرهای يائير» مینامند. 5وقتی يائير مرد، او را در قامون دفن كردند.
يفتاح
6آنگاه مردم اسرائيل بار ديگر از خداوند روگردان شده، به پرستش بعل و عشتاروت و خدايان سوريه، صيدون، موآب، عمون و فلسطين پرداختند و خداوند را ترک گفته، ديگر او را پرستش نكردند. 7-9پس خشم خداوند بر اسرائيل افروخته شد و او فلسطینیها و عمونیها را بر اسرائيل مسلط ساخت. آنها بر اسرائيلیهايی كه در سمت شرقی رود اردن در سرزمين اموریها (يعنی در جلعاد) بودند، ظلم میكردند. همچنين عمونیها از رود اردن گذشته، به قبايل يهودا، بنيامين و افرايم هجوم میبردند. اسرائيل مدت هجده سال زير ظلم و ستم قرار داشت. 10سرانجام بنیاسرائيل به سوی خداوند بازگشت نموده، التماس كردند كه ايشان را نجات بخشد. آنها اعتراف نموده، گفتند: «خداوندا نسبت به تو گناه ورزيدهايم، چونكه تو را ترک نموده، بتها را پرستش كردهايم.»
11ولی خداوند به ايشان فرمود: «مگر من شما را از دست مصریان، اموریها، عمونیها، فلسطينیها، 12صيدونیها، عماليقیها، و معونیها نرهانيدم؟ مگر به هنگام تمام سختيها به داد شما نرسيدم؟ 13با وجود اين، شما مرا ترک نموده، به پرستش خدايان ديگر پرداختيد. پس من ديگر شما را رهايی نخواهم بخشيد. 14برويد و از خدايانی كه برای خود انتخاب كردهايد كمک بطلبيد! بگذاريد در اين هنگام سختی، آنها شما را برهانند!»
15اما ايشان گفتند: «ما گناه كردهايم. هر چه صلاح میدانی با ما بكن، ولی فقط يكبار ديگر ما را از دست دشمنانمان نجات بده.»
16آنگاه خدايان بيگانهٔ خود را ترک گفته، تنها خداوند را عبادت نمودند و خداوند به سبب سختيهای اسرائيل اندوهگين شد. 17در آن موقع سپاهيان عمونی در جلعاد اردو زده، آماده میشدند كه به اردوی اسرائيلیها در مصفه حمله كنند.
18رهبران اسرائيلی از يكديگر میپرسيدند: «كيست كه فرماندهی نيروهای ما را به عهده بگيرد و با عمونیها بجنگد؟ هر کس كه داوطلب شود رهبر مردم جلعاد خواهد شد!»
111-2«يفتاح» جلعادی، جنگجويی بسيار شجاع، و پسر زنی بدكاره بود. پدرش (كه نامش جلعاد بود) از زن عقدی خود چندين پسر ديگر داشت. وقتی برادران ناتنی يفتاح بزرگ شدند، او را از شهر خود رانده، گفتند: «تو پسر زن ديگری هستی و از دارايی پدر ما هيچ سهمی نخواهی داشت.»
3پس يفتاح از نزد برادران خود گريخت و در سرزمين طوب ساكن شد. ديری نپاييد كه عدهای از افراد ولگرد دور او جمع شده، او را رهبر خود ساختند.
4پس از مدتی عمونیها با اسرائیلیها وارد جنگ شدند. 5رهبران جلعاد به سرزمين طوب نزد يفتاح رفتند 6و از او خواهش كردند كه بيايد و سپاه ايشان را در جنگ با عمونیها رهبری نمايد. 7اما يفتاح به ايشان گفت: «شما آنقدر از من نفرت داشتيد كه مرا از خانهٔ پدرم بيرون رانديد. چرا حالا كه در زحمت افتادهايد پيش من آمدهايد؟»
8آنها گفتند: «ما آمدهايم تو را همراه خود ببريم. اگر تو ما را در جنگ با عمونیها ياری كنی، تو را فرمانروای جلعاد میكنيم.»
9يفتاح گفت: «چطور میتوانم سخنان شما را باور كنم؟»
10ايشان پاسخ دادند: «خداوند در ميان ما شاهد است كه اين كار را خواهيم كرد.»
11پس يفتاح اين مأموريت را پذيرفت و مردم او را فرماندهٔ لشكر و فرمانروای خود ساختند. همهٔ قوم اسرائيل در مصفه جمع شدند و در حضور خداوند با يفتاح پيمان بستند. 12آنگاه يفتاح قاصدانی نزد پادشاه عمون فرستاد تا بداند به چه دليل با اسرائیلیها وارد جنگ شده است. 13پادشاه عمون جواب داد: «هنگامی كه اسرائيلیها از مصر بيرون آمدند، سرزمين ما را تصرف كردند. آنها تمام سرزمين ما را از رود ارنون تا رود يبوق و اردن گرفتند. اكنون شما بايد اين زمينها را بدون جنگ و خونريزی پس بدهيد.»
14-15يفتاح قاصدان را با اين پاسخ نزد پادشاه عمون فرستاد: «اسرائیلیها اين زمينها را به زور تصرف نكردهاند، 16بلكه وقتی قوم اسرائيل از مصر بيرون آمده، از دريای سرخ عبور كردند و به قادش رسيدند، 17برای پادشاه ادوم پيغام فرستاده، اجازه خواستند كه از سرزمين او عبور كنند. اما خواهش آنها پذيرفته نشد. سپس از پادشاه موآب همين اجازه را خواستند. او هم قبول نكرد. پس اسرائيلیها به ناچار در قادش ماندند. 18سرانجام از راه بيابان، ادوم و موآب را دور زدند و در مرز شرقی موآب به راه خود ادامه دادند تا اينكه بالاخره در آن طرف مرز موآب در ناحيهٔ رود ارنون اردو زدند ولی وارد موآب نشدند. 19آنگاه اسرائیلیها قاصدانی نزد سيحون پادشاه اموریها كه در حشبون حكومت میكرد فرستاده، از او اجازه خواستند كه از سرزمين وی بگذرند و به جانب مقصد خود بروند. 20ولی سيحون پادشاه به اسرائیلیها اعتماد نكرد، بلكه تمام سپاه خود را در ياهص بسيج كرد و به ايشان حمله برد. 21-22اما خداوند، خدای ما به بنیاسرائيل كمک نمود تا سيحون و تمام سپاه او را شكست دهند. بدين طريق بنیاسرائيل همهٔ زمينهای اموریها را از رود ارنون تا رود يبوق، و از بيابان تا رود اردن تصرف نمودند.
23«اكنون كه خداوند، خدای اسرائيل زمينهای اموریها را از آنها گرفته، به اسرائیلیها داده است شما چه حق داريد آنها را از ما بگيريد؟ 24آنچه را كه كموش، خدای تو به تو میدهد برای خود نگاه دار و ما هم آنچه را كه خداوند، خدای ما به ما میدهد برای خود نگاه خواهيم داشت. 25آيا فكر میكنی تو از بالاق، پادشاه موآب بهتر هستی؟ آيا او هرگز سعی نمود تا زمينهايش را بعد از شكست خود از اسرائیلیها پس بگيرد؟ 26اينک تو پس از سيصد سال اين قضيه را پيش كشيدهای؟ اسرائیلیها در تمام اين مدت در اينجا ساكن بوده و در سراسر اين سرزمين از حشبون و عروعير و دهكدههای اطراف آنها گرفته تا شهرهای كنار رود ارنون زندگی میكردهاند. پس چرا تا به حال آنها را پس نگرفتهايد؟ 27من به تو گناهی نكردهام. اين تو هستی كه به من بدی كرده آمدهای با من بجنگی، اما خداوند كه داور مطلق است امروز نشان خواهد داد كه حق با كيست اسرائيل يا عمون.» 28ولی پادشاه عمون به پيغام يفتاح توجهی ننمود.
29آنگاه روح خداوند بر يفتاح قرار گرفت و او سپاه خود را از سرزمينهای جلعاد و منسی عبور داد و از مصفه واقع در جلعاد گذشته، به جنگ سپاه عمون رفت. 30-31يفتاح نزد خداوند نذر كرده بود كه اگر اسرائیلیها را ياری كند تا عمونیها را شكست دهند وقتی كه به سلامت به منزل بازگردد، هر چه را كه از در خانهاش به استقبال او بيرون آيد به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقديم خواهد كرد.
32پس يفتاح با عمونیها وارد جنگ شد و خداوند او را پيروز گردانيد. 33او آنها را از عروعير تا منيت كه شامل بيست شهر بود و تا آبيل كراميم با كشتار فراوان شكست داد. بدين طريق عمونیها به دست قوم اسرائيل سركوب شدند.
دختر يفتاح
34هنگامی كه يفتاح به خانهٔ خود در مصفه بازگشت، دختر وی يعنی تنها فرزندش در حالی که از شادی دف میزد و میرقصيد به استقبال او از خانه بيرون آمد. 35وقتی يفتاح دخترش را ديد از شدت ناراحتی جامهٔ خود را چاک زد و گفت: «آه، دخترم! تو مرا غصهدار كردی؛ زيرا من به خداوند نذر كردهام و نمیتوانم آن را ادا نكنم.»
36دخترش گفت: «پدر، تو بايد آنچه را كه به خداوند نذر كردهای بجا آوری، زيرا او تو را بر دشمنانت عمونیها پيروز گردانيده است. 37اما اول به من دو ماه مهلت بده تا به كوهستان رفته، با دخترانی كه دوست من هستند گردش نمايم و به خاطر اينكه هرگز ازدواج نخواهم كرد، گريه كنم.» 38پدرش گفت: «بسيار خوب، برو.»
پس او با دوستان خود به كوهستان رفت و دو ماه ماتم گرفت. 39سپس نزد پدرش برگشت و يفتاح چنانكه نذر كرده بود عمل نمود.11:39 معلوم نيست يفتاح او را قربانی کرده يا فقط مقرر داشته که او تا آخر عمر ازدواج نکند. بنابراين آن دختر هرگز ازدواج نكرد. پس از آن در اسرائيل رسم شد 40كه هر ساله دخترها به مدت چهار روز بيرون میرفتند و به ياد دختر يفتاح ماتم میگرفتند.
12يفتاح و افرايمیها
1قبيلهٔ افرايم سپاه خود را در صافون جمع كرد و برای يفتاح اين پيغام را فرستاد: «چرا از ما نخواستی تا آمده، تو را در جنگ با عمونیها كمک كنيم؟ اكنون میآييم تا تو و خانهات را بسوزانيم!»
2يفتاح پاسخ داد: «من برای شما پيغام فرستادم كه بياييد، ولی نيامديد. موقعی كه در تنگی بوديم شما ما را ياری نكرديد. 3پس من جان خود را به خطر انداخته، بدون شما به جنگ رفتم و خداوند مرا امداد نمود تا بر دشمن پيروز شوم. حال دليلی ندارد كه شما با من بجنگيد.»
4يفتاح از اين سخن افرايمیها كه گفته بودند، مردان جلعاد به افرايم و منسی خيانت كردهاند خشمناک شده، سپاه خود را بسيج نمود و به افرايم حمله برده، آنها را شكست داد. 5مردان جلعاد تمام گذرگاههای رود اردن را گرفتند تا از فرار افرايمیها جلوگيری كنند. هر وقت يكی از فراريان افرايم میخواست از رود اردن عبور كند، مردان جلعاد راه را بر او میبستند و از او میپرسيدند: «آيا تو از قبيلهٔ افرايم هستی؟» اگر میگفت: «نه!» 6آنگاه از او میخواستند بگويد: «شبولت.» ولی او میگفت: «سبولت.» و از اين راه میفهميدند كه او افرايمی است، زيرا افرايمیها، «ش» را «س» تلفظ میكردند. پس او را میگرفتند و میكشتند. به اين ترتيب چهل و دو هزار نفر افرايمی به دست مردم جلعاد كشته شدند.
7يفتاح مدت شش سال رهبری اسرائيل را به عهده داشت. وقتی مرد او را در يكی از شهرهای جلعاد دفن كردند.
ابصان، ايلون و عبدون
8رهبر بعدی، «ابصان» بيتلحمی بود. 9-10او سی پسر و سی دختر داشت. وی دختران خود را به عقد مردانی درآورد كه خارج از قبيلهٔ او بودند و سی دختر بيگانه هم برای پسرانش به زنی گرفت. او هفت سال رهبر اسرائيل بود و بعد از مرگش او را در بيتلحم دفن كردند.
11-12پس از ابصان، «ايلون» زبولونی مدت ده سال رهبری اسرائيل را به عهده گرفت. وقتی مرد او را در ايلون واقع در زبولون به خاک سپردند.
13پس از او، «عبدون» پسر هيلل فرعتونی رهبر اسرائيل شد. 14او چهل پسر و سی نوه داشت كه بر هفتاد الاغ سوار میشدند. عبدون مدت هشت سال رهبر اسرائيل بود. 15پس از مرگش در فرعتون واقع در افرايم در كوهستان عماليقیها به خاک سپرده شد.
13تولد سامسون
1قوم اسرائيل بار ديگر نسبت به خداوند گناه ورزيدند. بنابراين خداوند ايشان را مدت چهل سال به دست فلسطینیها گرفتار نمود. 2-3روزی فرشتهٔ خداوند بر همسر مانوح از قبيلهٔ دان كه در شهر صرعه زندگی میكرد ظاهر شد. اين زن، نازا بود و فرزندی نداشت، اما فرشته به او گفت: «هر چند تا به حال نازا بودهای، ولی بزودی حامله شده، پسری خواهی زاييد. 4مواظب باش شراب و مسكرات ننوشی و چيز حرام و ناپاک نخوری. 5موی سر پسرت هرگز نبايد تراشيده شود، چون او نذيره13:5 در مورد نذيره رجوع شود به اعداد 6:1-8. بوده، از بدو تولد وقف خدا خواهد بود. او شروع به رهانيدن اسرائیلیها از دست فلسطینیها خواهد كرد.»
6آن زن با شتاب پيش شوهرش رفت و به او گفت: «مرد خدايی به من ظاهر شد كه صورتش مانند فرشتهٔ خدا مهيب بود. من نام و نشانش را نپرسيدم و او هم اسم خود را به من نگفت. 7اما گفت كه من صاحب پسری خواهم شد. او همچنين به من گفت كه نبايد شراب و مسكرات بنوشم و چيز حرام و ناپاكی بخورم؛ زيرا كودک نذيره بوده، از شكم مادر تا دم مرگ وقف خدا خواهد بود!»
8آنگاه مانوح چنين دعا كرد: «ای خداوند، خواهش میكنم تو آن مرد خدا را دوباره نزد ما بفرستی تا او به ما ياد دهد با فرزندی كه به ما میبخشی چه كنيم.» 9خدا دعای وی را اجابت فرمود و فرشتهٔ خدا بار ديگر بر زن او كه در صحرا نشسته بود، ظاهر شد. اين بار هم شوهرش مانوح نزد وی نبود. 10پس او دويده، به شوهرش گفت: «آن مردی كه به من ظاهر شده بود، باز هم آمده است!»
11مانوح بشتاب همراه همسرش نزد آن مرد آمده، از او پرسيد: «آيا تو همان مردی هستی كه با زن من صحبت كرده بودی؟»
فرشته گفت: «بلی.»
12پس مانوح از او پرسيد: «بعد از تولد بچه چگونه بايد او را بزرگ كنيم؟»
13-14فرشته جواب داد: «زن تو بايد از آنچه كه او را منع كردم، پرهيز كند. او نبايد از محصول درخت انگور بخورد يا شراب و مسكرات بنوشد. او همچنين نبايد چيز حرام و ناپاک بخورد. او بايد هر چه به او امر كردهام بجا آورد.»
15آنگاه مانوح به فرشته گفت: «خواهش میكنم همين جا بمان تا بروم و برايت غذايی بياورم.» 16فرشته جواب داد: «در اينجا منتظر میمانم، ولی چيزی نمیخورم. اگر میخواهی چيزی بياوری، هديهای بياور كه به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقديم گردد.» (مانوح هنوز نمیدانست كه او فرشتهٔ خداوند است.)
17سپس مانوح اسم او را پرسيده، گفت: «وقتی هر آنچه گفتهای واقع گردد میخواهيم به مردم بگوييم كه چه كسی اين پيشگويی را كرده است!»
18فرشته گفت: «نام مرا نپرس، زيرا نام عجيبی است!»
19پس مانوح بزغاله و هديهای از آرد گرفته، آن را روی قربانگاهی سنگی به خداوند تقديم كرد و فرشته عمل عجيبی انجام داد. 20-21وقتی شعلههای آتش قربانگاه به سوی آسمان زبانه كشيد فرشته در شعلهٔ آتش به آسمان صعود نمود! مانوح و زنش با ديدن اين واقعه رو بر زمين نهادند و مانوح فهميد كه او فرشتهٔ خداوند بوده است. اين آخرين باری بود كه آنها او را ديدند.
22مانوح به همسر خود گفت: «ما خواهيم مرد، زيرا خدا را ديديم!» 23ولی زنش به او گفت: «اگر خداوند میخواست ما را بكشد هديه و قربانی ما را قبول نمیكرد، اين وعدهٔ عجيب را به ما نمیداد و اين كار عجيب را به عمل نمیآورد.»
24آن زن پسری به دنیا آورد و او را «سامسون» نام نهاد. او رشد كرد و بزرگ شد و خداوند او را بركت داد. 25هر وقت كه سامسون به لشكرگاه دان كه بين صرعه و اِشتائُل قرار داشت میرفت، روح خداوند وی را به غيرت میآورد.
14ازدواج سامسون
1يک روز كه سامسون به تمنه رفته بود، دختری فلسطينی توجه او را جلب نمود. 2چون به خانه بازگشت جريان را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و از آنها خواست تا آن دختر را برايش خواستگاری كنند. 3آنها اعتراض نموده، گفتند: «چرا بايد بروی و همسری از اين فلسطينیهای بتپرست بگيری؟ آيا در بين تمام خاندان و قوم ما دختری پيدا نمیشود كه تو با او ازدواج كنی؟»
ولی سامسون به پدر خود گفت: «دختر دلخواه من همان است. او را برای من خواستگاری كنيد.»
4پدر و مادر او نمیدانستند كه دست خداوند در اين كار است و بدين وسيله میخواهد برای فلسطینیها كه در آن زمان بر بنیاسرائيل حكومت میكردند، دامی بگستراند.
5سامسون با پدر و مادرش به تمنه رفت. وقتی آنها از تاكستانهای تمنه عبور میكردند شير جوانی بيرون پريده، به سامسون حمله كرد. 6در همان لحظه روح خداوند بر او قرار گرفت و با اينكه سلاحی با خود نداشت، شير را گرفته مثل يک بزغاله آن را دريد! اما در اين باره چيزی به پدر و مادر خود نگفت. 7وقتی سامسون به تمنه رسيد با دختر مورد نظر خود صحبت كرد و او را پسنديد.
8بعد از مدتی، سامسون برای عروسی باز به تمنه رفت. او از جاده خارج شد تا نگاهی به لاشهٔ شير بيفکند. چشمش به انبوهی از زنبور و مقداری عسل در داخل لاشه افتاد. 9مقداری از آن عسل را با خود برداشت تا در بين راه بخورد. وقتی به پدر و مادرش رسيد كمی از آن عسل را به آنها داد و ايشان نيز خوردند. اما سامسون به ايشان نگفت كه آن عسل را از كجا آورده است.
10-11در حالی که پدر سامسون تدارک ازدواج او را میديد، سامسون مطابق رسم جوانان آن زمان ضيافتی ترتيب داد و سی نفر از جوانان دهكده در آن شركت كردند. 12سامسون به آنها گفت: «معمايی به شما میگويم. اگر در اين هفت روزی كه جشن داريم جواب معما را گفتيد، من سی ردای كتانی و سی دست لباس به شما میدهم. 13ولی اگر نتوانستيد جواب بدهيد، شما بايد اين لباسها را به من بدهيد!»
آنها گفتند: «بسيار خوب، معمای خود را بگو تا بشنويم.»
14سامسون گفت: «از خورنده خوراک بيرون آمد و از زورآور شيرينی!» سه روز گذشت و ايشان نتوانستند جواب معما را پيدا كنند.
15روز چهارم همگی آنها نزد زن سامسون رفتند و به او گفتند: «جواب اين معما را از شوهرت بپرس و به ما بگو و گرنه خانهٔ پدرت را آتش خواهيم زد و تو را نيز خواهيم سوزانيد. آيا اين مهمانی فقط برای لخت كردن ما بود؟»
16پس زن سامسون پيش او رفته، گريه كرد و گفت: «تو مرا دوست نداری. تو از من متنفری؛ چون برای جوانان قوم من معمايی گفتهای، ولی جواب آن را به من نمیگويی.»
سامسون گفت: «من آن را به پدر و مادرم نيز نگفتهام، چطور انتظار داری به تو بگويم!»
17ولی او دست بردار نبود و هر روز گريه میكرد، تا اينكه سرانجام در روز هفتم مهمانی، سامسون جواب معما را به وی گفت. او نيز جواب را به جوانان قوم خود بازگفت. 18پس در روز هفتم، پيش از غروب آفتاب آنها جواب معما را به سامسون چنين گفتند: «چه چيزی شيرينتر از عسل و زورآورتر از شير میباشد؟»
سامسون گفت: «اگر با ماده گاو من شخم نمیكرديد، جواب معما را نمیيافتيد!» 19آنگاه روح خداوند بر سامسون قرار گرفت و او به شهر اشقلون رفته، سی نفر از اهالی آنجا را كشت و لباسهای آنها را برای سی جوانی كه جواب معمايش را گفته بودند، آورد و خود از شدت عصبانيت به خانهٔ پدر خود بازگشت. 20زن سامسون نيز به جوانی كه در عروسی آنها ساقدوش سامسون بود، به زنی داده شد.
15انتقام سامسون از فلسطينیها
1پس از مدتی، در موقع درو گندم، سامسون بزغالهای به عنوان هديه برداشت تا پيش زن خود برود. اما پدر زنش وی را به خانه راه نداد، 2و گفت: «من گمان میكردم تو از او نفرت داری، از اين رو وی را به عقد ساقدوش تو درآوردم. اما خواهر كوچكش از او خيلی زيباتر است؛ میتوانی با او ازدواج كنی.»
3سامسون فرياد زد: «اكنون ديگر هر بلايی بر سر فلسطينیها بياورم تقصيرش به گردن من نيست.» 4پس بيرون رفته، سيصد شغال گرفت و دمهای آنها را جفتجفت به هم بست و در ميان هرجفت مشعلی قرار داد. 5بعد مشعلها را آتش زد و شغالها را در ميان كشتزارهای فلسطينيان رها نمود. با اين عمل تمام محصول و درختان زيتون سوخته و نابود شد.
6فلسطينیها از يكديگر میپرسيدند: «چه كسی اين كار را كرده است؟» بالاخره فهميدند كه كار سامسون داماد تمنی بوده است، زيرا تمنی زن او را به مرد ديگری داده بود. پس فلسطينیها آن دختر را با پدرش زندهزنده سوزانيدند.
7سامسون وقتی اين را شنيد خشمگين شد و قسم خورد كه تا انتقام آنها را نگيرد آرام ننشيند. 8پس با بیرحمی بر فلسطینیها حمله برده، بسياری از آنها را كشت، سپس به صخرهٔ عيطام رفت و در غاری ساكن شد. 9فلسطینیها نيز سپاهی بزرگ به سرزمين يهودا فرستادند و شهر لحی را محاصره كردند.
10اهالی يهودا پرسيدند: «چرا ما را محاصره كردهايد؟»
فلسطينیها جواب دادند: «آمدهايم تا سامسون را بگيريم و بلايی را كه بر سر ما آورد بر سرش بياوريم.»
11پس سه هزار نفر از مردان يهودا به غار صخرهٔ عيطام نزد سامسون رفتند. وقتی پيش او رسيدند گفتند: «اين چه كاريست كه كردی؟ مگر نمیدانی كه ما زير دست فلسطينیها هستيم؟»
ولی سامسون جواب داد: «من فقط آنچه را كه بر سر من آورده بودند، تلافی كردم.»
12مردان يهودا گفتند: «ما آمدهايم تو را ببنديم و به فلسطينیها تحويل دهيم.»
سامسون گفت: «بسيار خوب، ولی به من قول دهيد كه خود شما مرا نكشيد.»
13آنها جواب دادند: «تو را نخواهيم كشت.» پس با دو طناب نو او را بستند و با خود بردند. 14چون سامسون به لحی رسيد، فلسطينیها از ديدن او بانگ برآوردند. در اين هنگام روح خداوند بر سامسون قرار گرفت و طنابهايی كه به دستهايش بسته شده بود مثل نخی كه به آتش سوخته شود از هم باز شد. 15آنگاه استخوان چانهٔ الاغی مرده را كه بر زمين افتاده بود برداشت و با آن هزار نفر از فلسطينیها را كشت. 16سپس گفت:
«با چانهای از يک الاغ
از كشتهها پشتهها ساختهام،
با چانهای از يک الاغ
يک هزار مرد را من كشتهام.»
17سپس چانهٔ الاغ را به دور انداخت و آن مكان را رَمَتلَحی (يعنی «تپهٔ استخوان چانه») ناميد.
18سامسون بسيار تشنه شد. پس نزد خداوند دعا كرده، گفت: «امروز اين پيروزی عظيم را به بندهات دادی؛ ولی اكنون از تشنگی میميرم و به دست اين بتپرستان گرفتار میشوم.» 19پس خداوند از داخل گودالی كه در آنجا بود آب بر زمين جاری ساخت. سامسون از آن آب نوشيد و روحش تازه گشت. سپس آن چشمه را عينحقوری (يعنی «چشمهٔ مردی كه دعا كرد») ناميد. اين چشمه تا به امروز در آنجا باقيست.
20سامسون مدت بيست سال رهبری اسرائيل را به عهده داشت، ولی فلسطینیها هنوز هم بر سرزمين آنها مسلط بودند.
16سامسون و دليله
1روزی سامسون به شهر فلسطينی غزه رفت و شب را با زن بدكارهای به سر برد. 2بزودی در همه جا پخش شد كه او به غزه آمده است. پس مردان شهر تمام شب نزد دروازه در كمين نشستند تا اگر خواست بگريزد او را بگيرند. آنها در شب هيچ اقدامی نكردند بلكه گفتند: «چون صبح هوا روشن شود، او را خواهيم كشت.» 3اما سامسون تا نصف شب خوابيد؛ سپس برخاسته بيرون رفت و دروازهٔ شهر را با چارچوبش از جا كند و آن را بر دوش خود گذارده، به بالای تپهای كه در مقابل حبرون است برد.
4مدتی بعد، سامسون عاشق زنی از وادی سورق، به نام دليله شد. 5پنج رهبر فلسطينی نزد دليله آمده، به او گفتند: «سعی كن بفهمی چه چيزی او را اينچنين نيرومند ساخته است و چطور میتوانيم او را بگيريم و ببنديم. اگر اين كار را انجام دهی هر يک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو پاداش خواهيم داد.»
6پس دليله به سامسون گفت: «خواهش میكنم به من بگو كه رمز قدرت تو چيست؟ چگونه میتوان تو را بست و ناتوان كرد؟»
7سامسون در جواب او گفت: «اگر با هفت زه كمان بسته شوم، مثل هر كس ديگر ناتوان خواهم شد.»
8پس رهبران فلسطينی هفت زه كمان برای دليله آوردند و دليله با آن هفت زه كمان او را بست. 9در ضمن، او چند نفر فلسطينی را در اتاق مجاور مخفی كرده بود. دليله پس از بستن سامسون فرياد زد: «سامسون! فلسطینیها برای گرفتن تو آمدهاند!» سامسون زه را مثل نخ كتانی كه به آتش برخورد میكند، پاره كرد و راز قدرتش آشكار نشد.
10سپس دليله به وی گفت: «سامسون، تو مرا مسخره كردهای! چرا به من دروغ گفتی؟ خواهش میكنم به من بگو كه چطور میتوان تو را بست؟»
11سامسون گفت: «اگر با طنابهای تازهای كه هرگز از آنها استفاده نشده، بسته شوم، مانند ساير مردان، ناتوان خواهم شد.»
12پس دليله طنابهای تازهای گرفته، او را بست. اين بار نيز فلسطينیها در اتاق مجاور مخفی شده بودند. دليله فرياد زد: «سامسون! فلسطينیها برای گرفتن تو آمدهاند!» ولی او طنابها را مثل نخ از بازوان خود گسيخت.
13دليله به وی گفت: «باز هم مرا دست انداختی و به من راست نگفتی! حالا به من بگو كه واقعاً چطور میتوان تو را بست؟»
سامسون گفت: «اگر هفت گيسوی مرا در تارهای دستگاه نساجیات ببافی مانند مردان ديگر، ناتوان خواهم شد.»
14پس وقتی او در خواب بود، دليله موهای او را در تارهای دستگاه نساجی بافت و آنها را با ميخ دستگاه محكم كرد. سپس فرياد زد: «سامسون! فلسطينیها آمدند!» او بيدار شد و با يک حركت سر، دستگاه را از جا كند!
15دليله به او گفت: «چگونه میگويی مرا دوست داری و حال آنكه به من اعتماد نداری؟ سه مرتبه است كه مرا دست انداختی و به من نمیگويی راز قدرتت در چيست؟»
16-17دليله هر روز با اصرارهای خود سامسون را به ستوه میآورد، تا اينكه بالاخره راز قدرت خود را برای او فاش ساخت. سامسون به وی گفت: «موی سر من هرگز تراشيده نشده است. چون من از بدو تولد نذيره بوده و وقف خدا شدهام. اگر موی سرم تراشيده شود، نيروی من از بين رفته، مانند هر شخص ديگری ناتوان خواهم شد.»
18دليله فهميد كه اين دفعه حقيقت را گفته است. پس به دنبال آن پنج رهبر فلسطينی فرستاد و به آنها گفت: «بياييد، اين دفعه او همه چيز را به من گفته است.» پس آنها پولی را كه به وی وعده داده بودند، با خود برداشته، آمدند. 19دليله سر سامسون را روی دامن خود گذاشت و او را خواباند. سپس به دستور دليله موی سرش را تراشيدند. بدين ترتيب، دليله سامسون را درمانده كرد و نيروی او از او رفت. 20آنگاه دليله فرياد زد: «سامسون! فلسطينیها آمدهاند تو را بگيرند!» او بيدار شد و با خود اينطور فكر كرد: «مانند دفعات پيش به خود تكانی میدهم و آزاد میشوم!» اما غافل از اين بود كه خداوند او را ترک كرده است. 21در اين موقع فلسطينیها آمده، او را گرفتند و چشمانش را از كاسه درآورده، او را به غزه بردند. در آنجا سامسون را با زنجيرهای مفرغی بسته به زندان انداختند و وادارش كردند گندم دستاس كند. 22اما طولی نكشيد كه موی سرش دوباره بلند شد.
مرگ سامسون
23-24رهبران فلسطينی جمع شدند تا جشن مفصلی بر پا نمايند و قربانی بزرگی به بت خود داجون تقديم كنند، چون پيروزی بر دشمن خود، سامسون را مديون بت خود میدانستند. آنها با ديدن سامسون خدای خود را ستايش میكردند و میگفتند: «خدای ما، دشمن ما را كه زمينمان را خراب كرد و بسياری از فلسطینیها را كشت، اكنون به دست ما تسليم كرده است.» 25-26جماعت نيمه مست فرياد میزدند: «سامسون را از زندان بياوريد تا ما را سرگرم كند.»
سامسون را از زندان به داخل معبد آورده، او را در ميان دو ستون كه سقف معبد بر آنها قرار گرفته بود بر پا داشتند. سامسون به پسری كه دستش را گرفته، او را راهنمايی میكرد گفت: «دستهای مرا روی دو ستون بگذار، چون میخواهم به آنها تكيه كنم.»
27در اين موقع معبد از مردم پر شده بود. پنج رهبر فلسطينی همراه با سه هزار نفر در ايوانهای معبد به تماشای سامسون نشسته، او را مسخره میكردند.
28سامسون نزد خداوند دعا كرده، چنين گفت: «ای خداوند، خدای من، التماس میكنم مرا به یاد آور و يک بار ديگر نيرويم را به من بازگردان، تا انتقام چشمانم را از اين فلسطینیها بگيرم.»
29-30آنگاه سامسون دستهای خود را بر ستونها گذاشت و گفت: «بگذار با فلسطينیها بميرم.» سپس با تمام قوت بر ستونها فشار آورد و سقف معبد بر سر رهبران فلسطينی و همهٔ مردمی كه در آنجا بودند فرو ريخت. تعداد افرادی كه او هنگام مرگش كشت بيش از تمام كسانی بود كه او در طول عمرش كشته بود.
31بعد برادران و ساير بستگانش آمده، جسد او را بردند و در كنار قبر پدرش مانوح كه بين راه صرعه و اِشتائُل قرار داشت، دفن كردند. او مدت بيست سال رهبر قوم اسرائيل بود.
17بتهای ميخا
1در كوهستان افرايم مردی به نام ميخا زندگی میكرد. 2روزی او به مادرش گفت: «آن هزار و صد مثقال نقرهای را كه فكر میكردی از تو دزديدهاند و من شنيدم كه دزدش را نفرين میكردی، نزد من است، من آن را برداشتهام.»
مادرش گفت: «چون تو اعتراف كردی، خداوند تو را بركت خواهد داد.» 3پس وی آن مقدار نقرهای را كه دزديده بود، به مادرش پس داد. مادرش گفت: «من اين نقره را وقف خداوند مینمايم و از آن يک بت نقرهای برای تو تهيه میكنم تا اين لعنت از تو دور شود.»
4-5پس مادرش دويست مثقال از آن نقره را گرفته، پيش زرگر برد و دستور داد با آن بتی بسازد. بت ساخته شد و در خانهٔ ميخا گذاشته شد. ميخا در خانهاش علاوه بر بتهای متعدد، ايفود17:4و5 «ايفود» در اصل جليقهٔ مخصوص کاهنان بود که به تدريج جزو وسايل بتپرستی شد. نيز داشت. او يكی از پسرانش را به كاهنی بتخانهٔ خود تعيين نمود. 6در آن زمان بنیاسرائيل پادشاهی نداشت و هر کس هر کاری را كه دلش میخواست انجام میداد.
7-8يک روز جوانی از قبيلهٔ لاوی كه اهل بيتلحم يهودا بود شهر خود را ترک گفت تا جای مناسبی برای زندگی پيدا كند. در طول سفر به خانهٔ ميخا در كوهستان افرايم رسيد. 9ميخا از او پرسيد: «اهل كجا هستی؟»
او گفت: «من از قبيلهٔ لاوی و اهل بيتلحم يهودا هستم و میخواهم جای مناسبی برای سكونت پيدا كنم.»
10-11ميخا گفت: «اگر بخواهی میتوانی پيش من بمانی و كاهن من باشی. ساليانه ده مثقال نقره، يک دست لباس و خوراک به تو خواهم داد.» آن لاوی جوان موافقت كرد و پيش او ماند. ميخا او را چون يكی از پسرانش میدانست 12و وی را كاهن خود تعيين نمود و او در منزل ميخا سكونت گزيد. 13ميخا گفت: «حال كه از قبيلهٔ لاوی كاهنی برای خود دارم، میدانم كه خداوند مرا بركت خواهد داد.»
18ميخا و قبيلهٔ دان
1در آن زمان بنیاسرائيل پادشاهی نداشت. قبيلهٔ دان سعی میكردند مكانی برای سكونت خود پيدا كنند، زيرا سكنهٔ سرزمينی را كه برای آنها تعيين شده بود هنوز بيرون نرانده بودند. 2پس افراد قبيلهٔ دان پنج نفر از جنگاوران خود را از شهرهای صرعه و اِشتائُل فرستادند تا موقعيت سرزمينی را كه قرار بود در آن ساكن شوند، بررسی نمايند. آنها وقتی به كوهستان افرايم رسيدند به خانهٔ ميخا رفتند و شب را در آنجا گذراندند. 3در آنجا صدای آن لاوی جوان را شنيدند و او را شناختند. پس به طرف او رفته، از وی پرسيدند: «در اينجا چه میكنی؟ چه كسی تو را به اينجا آورده است؟»
4لاوی جوان گفت: «ميخا مرا استخدام كرده تا كاهن او باشم.»
5آنها گفتند: «حال كه چنين است، از خدا سؤال كن و ببين آيا در اين مأموريت، ما موفق خواهيم شد يا نه.» 6كاهن پاسخ داد: «البته موفق خواهيد شد، زيرا كاری كه شما میكنيد منظور نظر خداوند است.»
7پس آن پنج مرد روانه شده، به شهر لايش رفتند و ديدند كه مردم آنجا مثل صیدونیها در صلح و آرامش و امنيت به سر میبرند، زيرا در اطرافشان قبيلهای نيست كه بتواند به ايشان آزاری برساند. آنها از بستگان خود در صيدون نيز دور بودند و با آبادیهای اطراف خود رفت و آمدی نداشتند.
8وقتی آن پنج جنگاور به صرعه و اِشتائُل نزد قبيلهٔ خود بازگشتند، مردم از آنها پرسيدند: «وضع آن ديار چگونه است؟»
9-10آنها گفتند: «سرزمينی است حاصلخيز و وسيع كه نظير آن در دنيا پيدا نمیشود؛ مردمانش حتی آمادگی آن را ندارند كه از خودشان دفاع كنند! پس منتظر چه هستيد، برخيزيد تا به آنجا حمله كنيم و آن را به تصرف خود درآوريم زيرا خدا آن سرزمين را به ما داده است.»
11با شنيدن اين خبر، از قبيلهٔ دان ششصد مرد مسلح از شهرهای صرعه و اِشتائُل به سوی آن محل حركت كردند. 12آنها ابتدا در غرب قريهٔ يعاريم كه در يهودا است اردو زدند (آن مكان تا به امروز هم «اردوگاه دان» ناميده میشود)، 13سپس از آنجا به كوهستان افرايم رفتند. هنگامی كه از كنار خانهٔ ميخا میگذشتند، 14آن پنج جنگاور به همراهان خود گفتند: «خانهای در اينجاست كه در آن ايفود18:14 نگاه کنيد به 17:4و5. و تعداد زيادی بت وجود دارد. خودتان میدانيد چه بايد بكنيم!»
15-16آن پنج نفر به خانهٔ ميخا رفتند و بقيهٔ مردان مسلح در بيرون خانه ايستادند. آنها با كاهن جوان سرگرم صحبت شدند. 17سپس در حالی که كاهن جوان بيرون در با مردان مسلح ايستاده بود آن پنج نفر وارد خانه شده ايفود و بتها را برداشتند.
18كاهن جوان وقتی ديد كه بتخانه را غارت میكنند، فرياد زد: «چه میكنيد؟»
19آنها گفتند: «ساكت شو و همراه ما بيا و كاهن ما باش. آيا بهتر نيست به جای اينكه در يک خانه كاهن باشی، كاهن يک قبيله در اسرائيل بشوی؟» 20كاهن جوان با شادی پذيرفت و ايفود و بتها را برداشته، همراه آنها رفت.
21سپاهيان قبيلهٔ دان دوباره رهسپار شده، بچهها و حيوانات و اثاثيه خود را در صف اول قرار دادند. 22پس از آنكه مسافت زيادی از خانهٔ ميخا دور شده بودند، ميخا و تنی چند از مردان همسايهاش آنها را تعقيب كردند. 23آنها مردان قبيلهٔ دان را صدا میزدند كه بايستند.
مردان قبيلهٔ دان گفتند: «چرا ما را تعقيب میكنيد؟»
24ميخا گفت: «كاهن و همهٔ خدايان مرا بردهايد و چيزی برايم باقی نگذاشتهايد و میپرسيد چرا شما را تعقيب میكنم!»
25مردان قبيلهٔ دان گفتند: «ساكت باشيد و گرنه ممكن است افراد ما عصبانی شده، همهٔ شما را بكشند.» 26پس مردان قبيلهٔ دان به راه خود ادامه دادند. ميخا چون ديد تعداد ايشان زياد است و نمیتواند حريف آنها بشود، به خانهٔ خود بازگشت.
27مردان قبيلهٔ دان، با كاهن و بتهای ميخا به شهر آرام و بیدفاع لايش رسيدند. آنها وارد شهر شده، تمام ساكنان آن را كشتند و خود شهر را به آتش كشيدند. 28هيچكس نبود كه به داد مردم آنجا برسد، زيرا از صيدون بسيار دور بودند و با همسايگان خود نيز روابطی نداشتند كه در موقع جنگ به ايشان كمک كنند. شهر لايش در وادی نزديک بيترحوب واقع بود.
مردم قبيلهٔ دان دوباره شهر را بنا كرده، در آن ساكن شدند. 29آنها نام جد خود دان، پسر يعقوب را بر آن شهر نهادند. 30ايشان بتها را در جای مخصوصی قرار داده، يهوناتان (پسر جرشوم و نوهٔ موسی) و پسرانش را به عنوان كاهنان خود تعيين نمودند. خانوادهٔ يهوناتان تا زمانی كه مردم به اسارت برده شدند، خدمت كاهنی آنجا را به عهده داشتند. 31در تمام مدتی كه عبادتگاه مقدس در شيلوه قرار داشت، قبيلهٔ دان همچنان بتهای ميخا را میپرستيدند.
19عمل قبيح بنيامينیها
1اين واقعه زمانی روی داد كه قوم اسرائيل هنوز پادشاهی نداشت: مردی از قبيلهٔ لاوی در آن طرف كوهستان افرايم زندگی میكرد. وی دختری از اهالی بيتلحم يهودا را به عقد خود درآورد. 2اما آن دختر از وی دلگير شده، به خانهٔ پدرش فرار كرد و مدت چهار ماه در آنجا ماند. 3سرانجام شوهرش برخاسته، به دنبال زنش رفت تا دوباره دل او را به دست آورد و او را به خانه بازگرداند. غلامی با دو الاغ همراه او بود. چون به آنجا رسيد، زنش او را به خانهٔ خود برد و پدر زنش از ديدن وی بسيار شاد شد. 4پدر زنش از او خواست كه چند روزی با آنها بماند. پس او سه روز در خانهٔ ايشان ماند و اوقات خوشی را با هم گذراندند.
5روز چهارم، صبح زود برخاستند و خواستند حركت كنند، اما پدر زنش اصرار نمود كه بعد از خوردن صبحانه بروند. 6پس از صرف صبحانه پدر زن آن مرد گفت: «امروز هم پيش ما بمان تا با هم خوش بگذرانيم.» 7آن مرد اول نپذيرفت، اما سرانجام بر اثر اصرار پدر زنش يک روز ديگر نزد آنها ماند. 8روز بعد، آنها دوباره صبح زود برخاستند تا بروند اما باز پدر زنش مانع شد و گفت: «خواهش میكنم چيزی بخوريد و تا غروب بمانيد.» پس ماندند و به خوردن و نوشيدن پرداختند. 9در پايان همان روز كه آن مرد و زنش و نوكرش آمادهٔ حركت میشدند، پدر زنش گفت: «اكنون دير وقت است. بهتر است شب را هم با خوشی دور هم باشيم و فردا صبح زود برخاسته روانه شويد.»
10-11ولی آن مرد اين بار قبول نكرد و به اتفاق همراهانش به راه افتاد. آنها پيش از غروب به اورشليم كه يبوس هم ناميده میشد، رسيدند. نوكرش به وی گفت: «بهتر است امشب در همين شهر بمانيم.»
12-13مرد جواب داد: «نه، ما نمیتوانيم در اين شهر غريب كه يک اسرائيلی هم در آن يافت نمیشود بمانيم. بهتر است به جبعه يا رامه برويم و شب را در آنجا به سر بريم.»
14پس به راه خود ادامه دادند. غروب به جبعه كه در سرزمين قبيلهٔ بنيامين بود، وارد شدند، 15تا شب را در آنجا به سر برند. اما چون كسی آنها را به خانهٔ خود نبرد، در ميدان شهر ماندند. 16در اين موقع پيرمردی از كار خود در مزرعهاش به خانه برمیگشت (او از اهالی كوهستان افرايم بود، ولی در جبعهٔ بنيامين زندگی میكرد). 17چون مسافران را در گوشهٔ ميدان ديد نزد ايشان رفت و پرسيد: «از كجا آمدهايد و به كجا میرويد؟»
18-19مرد در پاسخ گفت: «از بيتلحم يهودا آمدهايم و به آن طرف كوهستان افرايم میرويم، زيرا خانهٔ ما آنجا در نزديكی شيلوه است. با اينكه يونجه برای الاغها و خوراک و شراب كافی برای خودمان همراه داريم، هيچكس ما را به خانهٔ خود راه نمیدهد.»
20پيرمرد گفت: «نگران نباشيد. من شما را به خانهٔ خود میبرم. شما نبايد در ميدان بمانيد.»
21پس آنها را با خود به خانه برد و كاه به الاغهايشان داد. ايشان پس از شستن پاها و رفع خستگی شام خوردند.
22وقتی آنها سرگرم گفتگو بودند ناگهان عدهای از مردان منحرف و شهوتران، خانهٔ پيرمرد را محاصره نمودند. ايشان در حالی که در را به شدت میكوبيدند، فرياد میزدند: «ای پيرمرد، مردی را كه در خانهٔ توست بيرون بياور تا به او تجاوز كنيم.»
23پيرمرد از خانهاش بيرون آمد و به آنها گفت: «برادران من، از شما تمنا میكنم چنين عمل زشتی را انجام ندهيد، زيرا او میهمان من است. 24دختر باكرهٔ خودم و زن او را نزد شما میآورم، هر چه كه میخواهيد با آنها بكنيد، اما چنين عمل زشتی را با اين مرد نكنيد.»
25ولی آنها به حرفهای پيرمرد گوش ندادند. پس مرد میهمان، زن خود را به آنها تسليم نمود و آنها تمام شب به وی تجاوز كردند و صبح خيلی زود او را رها ساختند. 26سپيده دم، آن زن به دم در خانهای كه شوهرش در آنجا بود آمد و همانجا بر زمين افتاد و تا روشن شدن هوا در آنجا ماند. 27صبح، وقتی كه شوهرش در را گشود تا روانه شود، ديد زنش كنار در خانه افتاده و دستهايش بر آستانهٔ در است. 28به او گفت: «برخيز تا برويم.» اما جوابی نشنيد، چون زن مرده بود. پس جسد وی را روی الاغ خود انداخته عازم خانهاش شد. 29وقتی به منزل رسيد، چاقويی برداشته، جسد زنش را به دوازده قطعه تقسيم كرد و هر قطعه را برای يكی از قبايل اسرائيل فرستاد. 30قوم اسرائيل چون اين را ديدند خشمگين شده، گفتند: «از روزی كه قوم ما از مصر بيرون آمد تاكنون چنين عملی ديده نشده است. ما نبايد در اين مورد خاموش بنشينيم.»
20جنگ اسرائيلیها با قبيلهٔ بنيامين
1-2آنگاه تمام قوم اسرائيل، از دان تا بئرشبع و اهالی جلعاد در آن سوس رود اردن، رهبران خود را با چهارصد هزار مرد جنگی به مصفه فرستادند تا همگی متفق به حضور خداوند حاضر شده، از او كسب تكليف نمايند. 3(خبر بسيج نيروهای اسرائيلی در مصفه به گوش قبيلهٔ بنيامين رسيد.) بزرگان اسرائيل شوهر زن مقتوله را طلبيدند و از او خواستند تا واقعه را دقيقاً برای ايشان تعريف كند.
4آن مرد چنين گفت: «من و زنم به جبعه در سرزمين قبيلهٔ بنيامين آمديم تا شب را در آنجا به سر بريم. 5همان شب مردان جبعه، خانهای را كه ما در آن بوديم محاصره كردند و قصد داشتند مرا بكشند. آنها در تمامی طول شب آنقدر به زن من تجاوز كردند تا درگذشت. 6پس من جسد او را به دوازده قطعه تقسيم نمودم و برای قبايل اسرائيل فرستادم، زيرا اين افراد در اسرائيل عمل قبيح و زشتی را مرتكب شده بودند. 7اكنون ای مردم اسرائيل، شما خود در اين مورد قضاوت كنيد و حكم دهيد.»
8-10همگی يک صدا جواب دادند: «تا اهالی جبعه را به سزای عملشان نرسانيم، هيچكدام از ما به خانههای خود بر نمیگرديم. يک دهم از افراد سپاه به قيد قرعه مأمور رساندن آذوقه خواهند شد و بقيه خواهيم رفت تا دهكدهٔ جبعه را برای عمل قبيحی كه انجام دادهاند ويران كنيم.» 11پس تمام قوم اسرائيل جمع شده، تصميم گرفتند به شهر حمله كنند.
12آنگاه قاصدانی نزد قبيلهٔ بنيامين فرستادند و به ايشان گفتند: «اين چه عمل زشتی است كه در بين شما صورت گرفته است؟ 13آن افراد شرير را كه در جبعه هستند به ما تحويل دهيد تا ايشان را اعدام كنيم و اسرائيل را از اين شرارت پاک سازيم.» اما مردم قبيلهٔ بنيامين نه فقط به خواستهٔ ايشان توجهی ننمودند، 14-15بلكه بيست و شش هزار سرباز را بسيج كردند تا به اتفاق هفتصد مرد برگزيده از جبعه، با بقيهٔ اسرائيل بجنگند. 16(در بين آنها هفتصد مرد چپ دست بودند كه مويی را با سنگ فلاخن میزدند و هرگز خطا نمیكردند.) 17تعداد لشكر اسرائيل، غير از افراد قبيلهٔ بنيامين، چهارصد هزار مرد جنگی بود.
18سپاهيان اسرائيل پيش از اينكه وارد ميدان جنگ شوند، اول به بيتئيل رفتند تا از خدا سؤال نمايند كه كدام قبيله بايد در جنگ با قبيلهٔ بنيامين پيشقدم شود.
خداوند به ايشان فرمود: «يهودا بايد پيش از ديگران وارد جنگ شود.»
19-20پس تمام سپاه اسرائيل صبح زود حركت كردند و در نزديكی جبعه اردو زدند تا با مردان قبيلهٔ بنيامين بجنگند. 21بنيامينیها از شهر بيرون آمده، در آن روز بيست و دو هزار اسرائيلی را كشتند. 22-24آنگاه سپاه اسرائيل به حضور خداوند رفتند و تا غروب گريستند. آنها از خداوند پرسيدند: «خداوندا، آيا بايد باز هم با برادران بنيامينی خود بجنگيم؟»
خداوند در پاسخ آنها گفت: «بلی، بايد جنگ را ادامه دهيد.» اسرائيلیها نيروی تازه يافته، روز بعد برای جنگ به همان مكان رفتند. 25آن روز هم هجده هزار نفر ديگر از مردان شمشيرزن زبدهٔ ايشان كشته شد.
26آنگاه تمامی مردم اسرائيل به بيتئيل رفتند و تا غروب آفتاب در حضور خداوند گريستند و روزه گرفتند و قربانیهای سوختنی و سلامتی به خداوند تقديم كردند. 27-28(در آن زمان صندوق عهد خدا در بيتئيل بود و فينحاس پسر العازار و نوهٔ هارون، كاهن بود.)
اسرائیلیها از خداوند سؤال كردند: «خداوندا، آيا باز هم به جنگ برادران بنيامينی خود برويم يا از جنگيدن دست بكشيم؟»
خداوند فرمود: «برويد، زيرا فردا آنها را به دست شما تسليم خواهم كرد.»
29پس سپاه اسرائيل در اطراف جبعه كمين كردند، 30و روز سوم بيرون آمده، بار ديگر در مقابل جبعه صفآرايی نمودند. 31وقتی لشكر بنيامين برای جنگ بيرون آمد، نيروهای اسرائيلی آنها را به دنبال خود كشيدند و از جبعه دور ساختند. بنيامينیها مانند دفعات پيش در طول راه ميان بيتئيل و جبعه به اسرائیلیها حمله كرده، حدود سی نفر از آنها را كشتند.
32بنيامينیها فرياد میزدند: «باز هم آنها را شكست میدهيم!» اما نمیدانستند كه اسرائیلیها طبق نقشهٔ قبلی، عمداً عقبنشينی میكنند تا آنها را از جبعه دور سازند. 33-34وقتی كه قسمت عمدهٔ سپاه اسرائيل به بعل تامار رسيدند، به طرف دشمن بازگشته، بر آنها حملهور شدند. در همان حال ده هزار سرباز اسرائيلی نيز كه در سمت غربی جبعه در كمين نشسته بودند بيرون جسته، از پشت سر بر سپاه بنيامين كه هنوز نمیدانستند به چه بلايی گرفتار شدهاند تاختند. 35-39خداوند اسرائیلیها را ياری نمود تا قبيلهٔ بنيامين را شكست دهند. در آن روز سپاه اسرائيل بيست و پنج هزار و يكصد نفر از افراد لشكر بنيامين را كشتند؛ به اين ترتيب قبيلهٔ بنيامين شكست خورد.
جريان اين جنگ به طور خلاصه از اين قرار بود: سپاه اسرائيل در مقابل افراد قبيلهٔ بنيامين عقبنشينی كردند تا به اين وسيله به اسرائيلیهايی كه در كمين نشسته بودند فرصت دهند نقشهٔ خود را عملی سازند. پس از اينكه افراد قبيلهٔ بنيامين حدود سی نفر از سپاه اسرائيل را که عقبنشينی میكردند كشتند، فكر كردند مانند روزهای پيش میتوانند آنها را شكست دهند. ولی در اين وقت، كمينكنندگان اسرائيلی از کمینگاه خود خارج شده، به جبعه هجوم بردند و تمام ساكنان آن را كشته، شهر را به آتش كشيدند. دود عظيمی كه به آسمان بالا میرفت برای اسرائیلیها نشانهٔ آن بود كه میبايد به طرف دشمن برگشته به سپاهيان بنيامين حمله كنند. 40-41سپاهيان بنيامين در اين موقع به پشت سر خود نگريسته هراسان شدند، چون ديدند كه جبعه به آتش كشيده شده و بلای بزرگی دامنگير آنها گشته است. 42بنابراين به سوی بيابان گريختند، ولی اسرائيلیها ايشان را تعقيب كردند؛ از طرف ديگر اسرائيلیهايی كه به شهر حمله كرده بودند برای مقابله با آنها بيرون آمده، آنها را كشتند. 43اسرائیلیها در مشرق جبعه، افراد لشكر بنيامين را محاصره نموده، اكثرشان را در آنجا كشتند. 44در جنگ آن روز، هجده هزار نفر از سپاهيان بنيامينی كشته شدند. 45باقيماندهٔ سپاه به بيابان گريخته، تا صخرهٔ رمون پيش رفتند، اما اسرائیلیها پنج هزار نفر از آنها را در طول راه و دو هزار نفر ديگر را در جدعوم كشتند.
46-47به اين طريق قبيلهٔ بنيامين بيست و پنج هزار نفر از مردان جنگی خود را در آن روز از دست داد و تنها ششصد نفر از آنها باقی ماندند كه به صخرهٔ رمون گريختند و چهار ماه در آنجا ماندند. 48سپس سپاه اسرائيل برگشته، تمام مردان، زنان، اطفال و حتی حيوانات قبيلهٔ بنيامين را كشتند و همهٔ شهرها و دهكدههای آنها را سوزاندند.
21زنانی برای قبیلهٔ بنيامين
1رهبران اسرائيل وقتی در مصفه جمع شده بودند، قسم خوردند كه هرگز اجازه ندهند دختران آنها با مردان قبيلهٔ بنيامين ازدواج كنند. 2سپس به بيتئيل آمده تا غروب آفتاب در حضور خدا نشستند. آنها به شدت میگريستند و میگفتند: 3«ای خداوند، خدای اسرائيل، چرا اين حادثه رخ داد و ما يكی از قبايل خود را از دست داديم؟»
4روز بعد، صبح زود برخاسته، قربانگاهی ساختند و بر روی آن قربانیهای سلامتی و سوختنی تقديم كردند. 5آنها میگفتند: «وقتی كه برای مشورت در حضور خداوند در مصفه جمع شديم آيا قبيلهای از اسرائيل بود كه به آنجا نيامده باشد؟» (در آن موقع همه با هم قسم خورده بودند كه اگر يكی از قبايل، از آمدن به حضور خداوند خودداری نمايد، حتماً بايد نابود گردد.) 6قوم اسرائيل به سبب نابود شدن قبيلهٔ بنيامين، سوگوار و غمگين بودند و پيوسته با خود میگفتند: «از قبايل اسرائيل يک قبيله نابود شد. 7اكنون برای آن عدهای كه باقيماندهاند از كجا زن بگيريم؟ زيرا ما به خداوند قسم خوردهايم كه دختران خود را به آنها ندهيم؟»
8-9برای اينكه معلوم شود كدام قبيله از قبايل اسرائيل از آمدن به مصفه خودداری كرده بود، آنها به شمارش قوم پرداختند. سرانجام معلوم شد كه از يابيش جلعاد هيچكس نيامده بود. 10-12پس اسرائيلیها دوازده هزار نفر از بهترين جنگاوران خود را فرستادند تا مردم يابيش جلعاد را نابود كنند. آنها رفته، تمام مردان و زنان و بچهها را كشتند و فقط دختران باكره را كه به سن ازدواج رسيده بودند باقی گذاردند. تعداد اين دختران چهارصد نفر بود كه آنها را به اردوگاه اسرائيل در شيلوه آوردند.
13آنگاه اسرائیلیها نمايندگانی جهت صلح نزد بازماندگان قبيلهٔ بنيامين كه به صخرهٔ رمون گريخته بودند، فرستادند. 14مردان قبيلهٔ بنيامين به شهر خود بازگشتند و اسرائیلیها آن چهارصد دختر را به ايشان دادند. ولی تعداد اين دختران برای آنها كافی نبود.
15قوم اسرائيل برای قبيلهٔ بنيامين غمگين بود، زيرا خداوند در ميان قبايل اسرائيل جدايی بوجود آورده بود. 16-17رهبران اسرائيل میگفتند: «برای بقيهٔ آنها از كجا زن بگيريم، چون همهٔ زنان قبيلهٔ بنيامين مردهاند؟ بايد در اين باره چارهای بينديشيم تا نسل اين قبيله از بين نرود و قبيلهای از اسرائيل كم نشود. 18ولی ما نمیتوانيم دختران خود را به آنها بدهيم، چون كسی را كه دختر خود را به قبيلهٔ بنيامين بدهد لعنت كردهايم.» 19ولی بعد به ياد آوردند كه هر سال در شيلوه عيدی برای خداوند برگزار میشود. (شيلوه در سمت شرقی راهی كه از بيتئيل به شكيم میرود در ميان لبونه و بيتئيل واقع شده بود.) 20پس به مردان بنيامينی گفتند: «برويد و خود را در تاكستانها پنهان كنيد. 21وقتی دختران شيلوه برای رقصيدن بيرون آيند، شما از تاكستانها بيرون بياييد و آنها را برباييد و به خانههای خود ببريد تا همسران شما گردند. 22اگر پدران و برادران آنها برای شكايت نزد ما بيايند به ايشان خواهيم گفت: آنها را ببخشيد و بگذاريد دختران شما را پيش خود نگه دارند؛ زيرا در اين جنگ آنها بدون زن مانده بودند و شما نيز نمیتوانستيد برخلاف عهد خود رفتار كرده، به آنها زن بدهيد.»
23پس مردان بنيامينی چنين كردند و از ميان دخترانی كه در شيلوه میرقصيدند، هر يک برای خود زنی گرفته، به سرزمين خود برد. سپس ايشان شهرهای خود را از نو بنا كرده، در آنها ساكن شدند.
24بنیاسرائيل پس از اين واقعه، آن مكان را ترک گفته، هر يک به قبيله و خاندان و ملک خود بازگشتند.
25در آن زمان بنیاسرائيل پادشاهی نداشت و هر کس هر چه دلش میخواست میكرد.