استر

مقدمه

كتاب استر گويای اين حقيقت است كه خدا بر آنچه در جهان می‌گذرد تسلط دارد. استر طالب رضای خداست، لذا خداوند نيز او را در جهت رهايی قوم اسرائيل از يک قتل عام حتمی به کار می‌گيرد و توسط او آنان را نجات می‌دهد. خشايارشا، پادشاه پارس، از همسر خود ملكه وشتی بسيار عصبانی می‌شود زيرا او از آمدن به ضيافت ملوكانه سر باز زده بود. بنابراين، پادشاه ملكه را خلع می‌كند و به جای او استر را كه يک دختر يتيم يهودی بود به همسری برمی‌گزيند.

مردخای، پسر عموی استر، كه در ضمن قيم استر نيز بود، به استر نصيحت می‌كند كه يهودی بودنش را از مردم پنهان سازد.

خشايارشا رئيس‌الوزرايی داشت به نام هامان. هامان مردی متكبر بود و از همه انتظار داشت در مقابلش تعظيم كنند. هنگامی كه مردخای از تعظيم كردن او امتناع می‌ورزد، هامان سخت خشمگين می‌شود و در صدد تلافی برمی‌آيد. او پادشاه را بر آن می‌دارد تا دستور قتل عام يهوديان را صادر كند. پادشاه، غافل از موضوع يهودی بودن استر، دستور را صادر می‌كند. هامان فوری دست به کار می‌شود و يک دار برای اعدام مردخای تهيه می‌بيند.

مردخای برای استر پيغام می‌فرستد و او را از موضوع آگاه می‌سازد. استر جان را بر كف می‌نهد و به پادشاه اعلام می‌دارد كه يهوديست و جزو كسانی است كه مطابق فرمان شاه بايد قتل عام شوند. پادشاه چنان عصبانی می‌شود كه دستور می‌دهد هامان را روی چوبهٔ داری كه برای مردخای تهيه كرده بود اعدام كنند. سپس مردخای را به جای هامان به مقام رئيس وزرا منصوب می‌كند.

امروزه يهوديان به يادگار آن روز كه به همت استر از قتل عام رهايی يافتند، جشن پوريم را همه ساله برگزار می‌كنند.

1

ملكه وشتی بركنار می‌شود

1‏-3خشايارشا، پادشاه پارس، بر سرزمين پهناوری سلطنت می‌كرد كه از هند تا حبشه را در بر می‌گرفت و شامل ۱۲۷ استان بود.

او در سال سوم سلطنت خود، در كاخ سلطنتی شوش جشن بزرگی بر پا نمود و تمام بزرگان و مقامات مملكتی را دعوت كرد. فرماندهان لشكر پارس و ماد همراه با اميران و استانداران در اين جشن حضور داشتند. 4در طی اين جشن كه شش ماه طول كشيد، خشايارشا تمام ثروت و شكوه و عظمت سلطنت خود را به نمايش گذاشت.

5پس از پايان جشن، خشايارشا برای تمام كسانی كه در شوش زندگی می‌كردند، فقير و غنی، ميهمانی هفت روزه‌ای در باغ كاخ سلطنتی ترتيب داد. 6محل ميهمانی با پرده‌هايی از كتان سفيد و آبی تزيين شده بود. اين پرده‌ها با ريسمانهای سفيد و ارغوانی كه داخل حلقه‌های نقره‌ای قرار داشتند از ستونهای مرمر آويزان بود. تختهای طلا و نقره روی سنگفرشهايی از سنگ سماک، مرمر، صدف مرواريد و فيروزه قرار داشت. 7از كرم پادشاه، شراب شاهانه فراوان بود و در جامهای طلايی كه شكلهای گوناگون داشت، صرف می‌شد. 8پادشاه به پيشخدمتهای دربار دستور داده بود ميهمانان را در نوشيدن آزاد بگذارند، پس ايشان به دلخواه خود، هر قدر كه می‌خواستند شراب می‌نوشيدند.

9در همان هنگام، ملكه وشتی هم برای زنان دربار ضيافتی ترتيب داده بود.

10در آخرين روز ميهمانی، پادشاه كه از باده‌نوشی سرمست شده بود، هفت خواجهٔ حرمسرا يعنی مهومان، بزتا، حربونا، بغتا، ابغتا، زاتر و كركس را كه خادمان مخصوص او بودند احضار كرد. 11او به آنان دستور داد ملكه وشتی را كه بسيار زيبا بود با تاج ملوكانه به حضورش بياورند تا زيبايی او را به مقامات و مهمانانش نشان دهد. 12اما وقتی خواجه‌سرایان فرمان پادشاه را به ملكه وشتی رساندند، او از آمدن سرباز زد. پادشاه از اين موضوع بسيار خشمناک شد؛ 13‏-14اما پيش از آنكه اقدامی كند، اول از مشاوران خود نظر خواست، چون بدون مشورت با آنها كاری انجام نمی‌داد. مشاوران او مردانی دانا و آشنا به قوانين و نظام دادگستری پارس بودند و پادشاه به قضاوت آنها اعتماد داشت. نام اين دانشمندان كرشنا، شيتار، ادماتا، ترشيش، مرس، مرسنا و مموكان بود. اين هفت نفر جزو مقامات عالی رتبهٔ پارس و ماد و از اميران ارشد مملكتی بودند. 15خشايارشا از ايشان پرسيد: «در مورد ملكه وشتی چه بايد كرد؟ زيرا از فرمان پادشاه كه به او ابلاغ شده، سر باز زده است. قانون چه مجازاتی برای چنين شخصی تعيين كرده است؟»

16مموكان خطاب به پادشاه و اميران دربار گفت: «ملكه وشتی نه فقط به پادشاه بلكه به اميران دربار و تمام مردم مملكت اهانت كرده است. 17هر زنی كه بشنود ملكه وشتی چه كرده است، او نيز از دستور شوهرش سرپيچی خواهد كرد. 18وقتی زنانِ اميرانِ دربارِ پارس و ماد بشنوند كه ملكه چه كرده، آنان نيز با شوهرانشان چنين خواهند كرد و اين بی‌احترامی و سركشی به همه جا گسترش خواهد يافت. 19بنابراين، اگر پادشاه صلاح بدانند، فرمانی صادر كنند تا در قوانين ماد و پارس كه هرگز تغيير نمی‌كند ثبت گردد و بر طبق آن فرمان، ملكه وشتی ديگر به حضور پادشاه شرفياب نشود. آنگاه زن ديگری كه بهتر از او باشد به جای وی به عنوان ملكه انتخاب شود. 20وقتی اين فرمان در سراسر اين سرزمين پهناور اعلام شود آنگاه در همه جا شوهران، هر مقامی كه داشته باشند، مورد احترام زنانشان قرار خواهند گرفت.»

21پيشنهاد مموكان مورد پسند پادشاه و اميران دربار واقع شد و خشايارشا مطابق صلاحديد او عمل كرد 22و به تمام استانها، هر يک به خط و زبان محلی، نامه فرستاده، اعلام داشت كه هر مرد بايد رئيس خانهٔ خود باشد.

2

استر ملكه می‌شود

1چندی بعد، وقتی خشم خشايارشا فرو نشست، ياد وشتی و كاری كه او كرده بود و فرمانی كه در مورد او صادر شده بود، او را در فكر فرو برد. 2پس مشاوران نزديک او گفتند: «اجازه بدهيد برويم و زيباترين دختران را پيدا كنيم و آنها را به قصر پادشاه بياوريم. 3برای انجام اين كار، مأمورانی به تمام استانها می‌فرستيم تا دختران زيبا را به حرمسرای پادشاه بياورند و ”هيجای“ خواجه، رئيس حرمسرا لوازم آرايش در اختيارشان بگذارد. 4آنگاه دختری كه مورد پسند پادشاه واقع شود به جای وشتی به عنوان ملكه انتخاب گردد.»

پادشاه اين پيشنهاد را پسنديد و مطابق آن عمل كرد.

5در شوش يک يهودی به نام مُردخای (پسر يائير و نوه شمعی، از نوادگان قيس بنيامينی) زندگی می‌كرد. 6وقتی نبوكدنصر، پادشاه بابل، عده‌ای از يهوديان را همراه يكنيا، پادشاه يهودا از اورشليم به اسارت برد، مردخای نيز جزو اسرا بود. 7مردخای دختر عموی زيبايی داشت به نام هدسه (دختر ابيحايل) كه به او استر هم می‌گفتند. پدر و مادر استر مرده بودند و مردخای او را به فرزندی پذيرفته و مثل دختر خود بزرگ كرده بود.

8‏-9وقتی فرمان خشايارشا صادر شد، استر نيز همراه دختران زيبای بی‌شمار ديگر به حرمسرای قصر شوش آورده شد. استر مورد لطف و توجه هيجای كه مسئول حرمسرا بود قرار گرفت. او برای استر برنامهٔ مخصوص غذايی ترتيب داد و لوازم آرايش در اختيارش گذاشت، سپس هفت نفر از نديمه‌های درباری را به خدمت او گماشت و بهترين مكان را به او اختصاص داد. 10به توصيهٔ مردخای، استر به هيچكس نگفته بود كه يهودی است. 11مردخای هر روز در محوطهٔ حرمسرا رفت و آمد می‌كرد تا از احوال استر باخبر شود و بداند بر او چه می‌گذرد.

12‏-14در مورد دخترانی كه به حرمسرا آورده می‌شدند، دستور اين بود كه پيش از رفتن به نزد پادشاه، به مدت شش ماه با روغن مر و شش ماه با عطريات و لوازم آرايش به زيباسازی آنان بپردازند. سپس هر دختری كه نوبتش می‌رسيد تا از حرمسرا به نزد پادشاه برود، هر نوع لباس و جواهری كه می‌خواست به او داده می‌شد. غروب، آن دختر به خوابگاه پادشاه می‌رفت و صبح روز بعد به قسمت ديگر حرمسرا نزد ساير زنان پادشاه باز می‌گشت. در آنجا تحت مراقبت خواجه شعشغاز، رئيس حرمسرا، قرار می‌گرفت. او ديگر نمی‌توانست نزد پادشاه بازگردد، مگر اينكه پادشاه وی را می‌پسنديد و به نام احضار می‌كرد.

15وقتی نوبت به استر رسيد كه نزد پادشاه برود، او مطابق توصيهٔ خواجه هيجای خود را آراست. هر كه استر را می‌ديد او را می‌ستود.

16به اين ترتيب در ماه دهم كه ماه «طبت» باشد در سال هفتم سلطنت خشايارشا استر را به كاخ سلطنتی بردند. 17پادشاه، استر را بيشتر از ساير زنان دوست داشت و استر بيش از دختران ديگر مورد توجه و علاقهٔ او قرار گرفت؛ به طوری كه پادشاه تاج بر سر استر گذاشت و او را به جای وشتی ملكه ساخت. 18پادشاه به خاطر استر جشن بزرگی برای تمام بزرگان و مقامات مملكتی بر پا كرد و از كرم ملوكانه به ايشان هدايا بخشيد و ماليات استانها را كاهش داد.

مردخای توطئه‌ای را كشف می‌كند

19در اين ميان مردخای نيز از طرف پادشاه به مقام مهمی در دربار منصوب شد. 20اما استر هنوز به كسی نگفته بود كه يهودی است، چون هنوز هم مثل زمان كودكی، دستورات مردخای را اطاعت می‌كرد.

21يک روز در حالی كه مردخای در دربار پادشاه مشغول خدمت بود، دو نفر از خواجه‌سرايان پادشاه به اسامی بغتان و تارش كه از نگهبانان دربار بودند، از پادشاه كينه به دل گرفته، توطئه چيدند تا او را بكشند. 22مردخای از اين سوء قصد باخبر شد و استر را در جريان گذاشت. استر نيز به پادشاه اطلاع داد كه مردخای چه گفته است. 23به دستور پادشاه، اين موضوع مورد بررسی قرار گرفت و پس از اينكه ثابت شد كه حقيقت دارد، پادشاه آن دو را به دار آويخت. به دستور خشايارشا اين واقعه در كتاب «تاريخ پادشاهان» ثبت گرديد.

3

نقشهٔ هامان برای نابودی يهوديان

1چندی بعد، خشايارشا به يكی از وزيران خود به نام هامان، پسر همداتای اجاجی3‏:1 اجاج: يکی از پادشاهان عماليقی بود. عماليقی‌ها دشمن ديرينه قوم اسرائيل بودند.‏، ارتقاء مقام داده او را رئيس وزرای خود ساخت. 2به دستور پادشاه همهٔ مقامات دربار در حضور هامان سر تعظيم فرود می‌آوردند؛ ولی مردخای به او تعظيم نمی‌كرد.

3درباريان به مردخای گفتند: «چرا تو از فرمان پادشاه سرپيچی می‌كنی؟» او در جواب گفت: «من يک يهودی هستم و نمی‌توانم به هامان تعظيم كنم.» 4هر چند آنها هر روز از او می‌خواستند اين كار را بكند، ولی او قبول نمی‌كرد. پس ايشان موضوع را به هامان اطلاع دادند تا ببينند چه تصميمی خواهد گرفت. 5وقتی هامان فهميد كه مردخای از تعظيم نمودن او امتناع می‌ورزد، خشمگين شد؛ 6و چون دريافت كه مردخای يهودی است تصميم گرفت نه فقط او را بكشد، بلكه تمام يهوديانی را نيز كه در قلمرو سلطنت خشايارشا بودند، نابود كند.

7در سال دوازدهم سلطنت خشايارشا در ماه نيسان كه ماه اول سال است، هامان دستور داد قرعه (كه به آن «پور» می‌گفتند) بيفکنند تا تاريخ قتل عام يهوديان معلوم شود. قرعه روز سيزدهم ماه ادار يعنی ماه دوازدهم را نشان داد.

8سپس هامان نزد پادشاه رفت و گفت: «قومی در تمام قلمرو سلطنتی‌تان پراكنده‌اند كه قوانين‌شان با قوانين ساير قومها فرق دارد. آنها از قوانين پادشاه سرپيچی می‌كنند. بنابراين، زنده ماندنشان به نفع پادشاه نيست. 9اگر پادشاه را پسند آيد فرمانی صادر كنند تا همهٔ آنها كشته شوند و من ده هزار وزنهٔ نقره3‏:9 معادل سيصد و چهل هزار کيلو.‏ بابت هزينهٔ اين كار به خزانهٔ سلطنتی خواهم پرداخت.»

10پادشاه انگشترش را بيرون آورده به هامان كه دشمن يهود بود، داد و گفت: 11«اين قوم و دارايی‌شان در اختيار تو هستند، هر طور صلاح می‌دانی با آنها عمل كن.»

12پس در روز سيزدهم ماه اول، هامان کاتبان دربار را احضار نمود. آنها به دستور هامان نامه‌هايی به خطها و زبانهای رايج مملكت برای حاكمان، استانداران و مقامات سراسر مملكت نوشتند. اين نامه‌ها به اسم پادشاه نوشته و با انگشتر مخصوص او مهر شد 13و بوسيلهٔ قاصدان به تمام استانها فرستاده شد، با اين دستور كه بايد تمام يهوديان، زن و مرد، پير و جوان در روز سيزدهم ماه ادار قتل عام شوند و دارايی آنها به غنيمت گرفته شود. 14محتوای اين نامه‌ها می‌بايست در هر استان به اطلاع تمام مردم می‌رسيد تا همه در روز تعيين شده آماده شوند.

15اين دستور در شوش اعلام شد و قاصدان به فرمان پادشاه آن را به سرعت به سراسر مملكت رساندند. آنگاه پادشاه و هامان مشغول عيش و نوش شدند ولی شهر شوش در پريشانی فرو رفت.

4

مردخای از استر كمک می‌خواهد

1وقتی مردخای از اين توطئه باخبر شد، از شدت غم، لباس خود را پاره كرد و پلاس پوشيده خاكستر بر سر خود ريخت و با صدای بلند گريهٔ تلخی سر داده از ميان شهر گذشت 2تا به دروازهٔ كاخ سلطنتی رسيد. اما نتوانست داخل شود، زيرا هيچكس اجازه نداشت با پلاس وارد كاخ بشود. 3وقتی فرمان پادشاه به استانها رسيد، يهوديان عزا گرفتند. آنها گريه و زاری كردند و لب به غذا نزدند و اكثر ايشان پلاس در بركرده، روی خاكستر دراز كشيدند.

4وقتی نديمه‌های استر و خواجه‌سرايان دربار از وضع مردخای خبر آوردند، استر بسيار محزون شد و برای مردخای لباس فرستاد تا به جای پلاس بپوشد، ولی مردخای قبول نكرد. 5آنگاه استر، هتاک را كه يكی از خواجه‌سرايان دربار بود و برای خدمتگزاری استر تعيين شده بود احضار كرد و او را فرستاد تا برود و از مردخای بپرسد كه چه اتفاقی افتاده است و چرا پلاس پوشيده است. 6هتاک به ميدان شهر كه روبروی دروازهٔ كاخ سلطنتی بود نزد مردخای رفت. 7مردخای همه چيز را برای او تعريف كرد و از مبلغی كه هامان در ازای كشتار يهوديان وعده داده بود به خزانهٔ سلطنتی بپردازد، خبر داد. 8مردخای يک نسخه از فرمان پادشاه مبنی بر كشتار يهوديان را كه در شوش صادر شده بود به هتاک داد تا به استر نشان دهد و از او بخواهد نزد پادشاه برود و برای قوم خود شفاعت كند. 9هتاک برگشت و پيغام مردخای را به استر رسانيد. 10استر به هتاک دستور داد پيش مردخای برگردد و به او چنين بگويد: 11«تمام مردم اين مملكت می‌دانند كه هر كس چه زن و چه مرد اگر بدون احضار از جانب پادشاه، وارد تالار مخصوص او بشود، طبق قانون كشته خواهد شد، مگر اينكه پادشاه عصای سلطنتی خود را به طرف او دراز كند. حال بيش از يک ماه است كه پادشاه مرا احضار نكرده است تا شرفياب شوم.»

12وقتی هتاک پيغام استر را به مردخای رساند، 13مردخای در جواب گفت كه به استر چنين بگويد: «خيال نكن وقتی تمام يهوديان كشته شوند، تو در كاخ سلطنتی جان به در خواهی برد! 14اگر در اين موقعيت، تو ساكت بمانی رهايی برای يهود از جايی ديگر پديد خواهد آمد، اما تو و خاندانت كشته خواهيد شد. از اين گذشته كسی چه می‌داند، شايد برای همين زمان ملكه شده‌ای.»

15پس استر اين پيغام را برای مردخای فرستاد: 16«برو و تمام يهوديان شوش را جمع كن تا برای من سه شبانه روز روزه بگيرند. من و نديمه‌هايم نيز همين كار را می‌كنيم. سپس، من به حضور پادشاه خواهم رفت، هر چند اين برخلاف قانون است. اگر كشته شدم، بگذار كشته شوم!»

17پس مردخای رفت و هر چه استر گفته بود انجام داد.

5

استر، پادشاه و هامان را به ضيافت دعوت می‌كند

1‏-2سه روز بعد، استر لباس سلطنتی خود را پوشيد و وارد تالار مخصوص پادشاه شد. روبروی تالار، اتاقی قرار داشت كه در آنجا پادشاه روی تخت سلطنتی نشسته بود. وقتی پادشاه استر را در تالار ايستاده ديد، او را مورد لطف خود قرار داده، عصای طلايی خود را به سوی او دراز كرد. استر جلو رفت و نوک عصای او را لمس كرد.

3آنگاه پادشاه پرسيد: «ملكه استر، درخواست تو چيست؟ هر چه بخواهی به تو می‌دهم، حتی اگر نصف مملكتم باشد!»

4استر جواب داد: «پادشاها، تمنا دارم امشب به اتفاق هامان به ضيافتی كه برای شما ترتيب داده‌ام تشريف بياوريد.»

5پادشاه برای هامان پيغام فرستاد كه هر چه زودتر بيايد تا در ضيافت استر شركت كنند. پس پادشاه و هامان به مجلس ضيافت رفتند.

6موقع صرف شراب، پادشاه به استر گفت: «حال بگو درخواست تو چيست. هر چه بخواهی به تو می‌دهم، حتی اگر نصف مملكتم باشد!»

7‏-8استر جواب داد: «خواهش و درخواست من اين است: اگر مورد لطف پادشاه قرار گرفته‌ام و پادشاه مايلند كه درخواست مرا اجابت نمايند، فردا نيز به اتفاق هامان در اين ضيافت شركت كنند. آنگاه درخواست خود را به عرض خواهم رسانيد.»

هامان نقشهٔ قتل مردخای را می‌كشد

9هامان شاد و خوشحال، از ضيافت ملكه برگشت. ولی همين كه در كاخ چشمش به مردخای افتاد كه نه پيش پای او بلند شد و نه به او تعظيم كرد، به شدت خشمگين شد؛ 10‏-11اما خودداری كرده، چيزی نگفت و به خانه رفت. سپس تمام دوستانش را به خانه خود دعوت كرده در حضور ايشان و زن خود «زرش» به خودستايی پرداخت و از ثروت بی‌حساب و پسران زياد خود و از عزت و احترامی كه پادشاه به او بخشيده و اينكه چگونه والاترين مقام مملكتی را به او داده است، تعريف كرد.

12سپس گفت: «از اين گذشته، ملكه استر نيز فقط مرا همراه پادشاه به ضيافت خصوصی خود دعوت كرد. فردا هم قرار است همراه پادشاه به ضيافت او بروم. 13اما وقتی در دربار، اين مردخای يهودی را می‌بينم همهٔ اينها در نظرم بی‌ارزش می‌شود.»

14دوستان و همسر هامان به او پيشنهاد كردند كه چوبهٔ داری به بلندی بيست و پنج متر درست كند و فردا صبح از پادشاه اجازه بگيرد و مردخای را روی آن به دار بياويزد. سپس با خيال راحت همراه پادشاه به ضيافت برود. هامان اين پيشنهاد را بسيار پسنديد و دستور داد چوبهٔ دار را آماده كنند.

6

پادشاه به مردخای عزت می‌بخشد

1آن شب پادشاه خوابش نبرد، پس فرمود كتاب «تاريخ پادشاهان» را بياورند و وقايع سلطنت او را برايش بخوانند. 2در آن كتاب، گزارشی را به اين مضمون يافت كه بغتان و تارش كه دو نفر از خواجه‌سرايان پادشاه بودند و جلو در كاخ سلطنتی نگهبانی می‌دادند، قصد كشتن پادشاه را داشتند؛ ولی مردخای از سوء قصد آنها آگاه شد و به پادشاه خبر داد.

3پادشاه پرسيد: «در ازای اين خدمت چه پاداشی به مردخای داده شد؟»

خدمتگزاران پادشاه گفتند: «پاداشی به او داده نشد.»

4پادشاه گفت: «آيا كسی از درباريان در كاخ هست؟» اتفاقاً هامان تازه وارد كاخ شده بود تا از پادشاه اجازه بگيرد كه مردخای را دار بزند.

5پس خدمتگزاران جواب دادند: «بلی، هامان اينجاست.»

پادشاه دستور داد: «بگوييد بيايد.»

6وقتی هامان آمد، پادشاه به او گفت: «شخصی هست كه مايلم به او عزت ببخشم. به نظر تو برای او چه بايد كرد؟»

هامان با خود فكر كرد: «غير از من چه كسی مورد عزت و احترام پادشاه است.» 7‏-8پس جواب داد: «برای چنين شخصی بايد ردای پادشاه و اسب سلطنتی او را كه با زيورآلات تزيين شده است بياورند. 9آنگاه يكی از اميران عالی رتبهٔ پادشاه آن ردا را به او بپوشاند و او را بر اسب پادشاه سوار كند و در شهر بگرداند و جار بزند: به شخص مورد عزت پادشاه اينچنين پاداش داده می‌شود.»

10پادشاه به هامان فرمود: «ردا و اسب را هر چه زودتر آماده كن و هر چه گفتی با تمام جزئياتش برای مردخای يهودی كه در دربار خدمت می‌كند انجام بده.»

11پس هامان ردای پادشاه را به مردخای پوشانيد و او را بر اسب مخصوص پادشاه سوار كرد و در شهر گرداند و جار زد: «به شخص مورد عزت پادشاه اينچنين پاداش داده می‌شود.»

12سپس مردخای به دربار بازگشت، ولی هامان با سرافكندگی زياد به خانه‌اش شتافت 13و موضوع را برای زن خود و همهٔ دوستانش تعريف كرد. زنش و دوستان خردمند او گفتند: «مردخای يک يهودی است و تو نمی‌توانی در مقابلش بايستی. اگر وضع به اين منوال ادامه يابد شكست تو حتمی است.»

14در اين گفتگو بودند كه خواجه‌سرايان دربار به دنبال هامان آمدند تا او را فوری به ضيافت استر ببرند.

7

هامان كشته می‌شود

1به اين ترتيب پادشاه و هامان در مجلس ضيافت ملكه استر حاضر شدند. 2موقع صرف شراب، باز پادشاه از استر پرسيد: «استر، درخواست تو چيست؟ هر چه بخواهی به تو می‌دهم، حتی اگر نصف مملكتم باشد!»

3استر جواب داد: «تقاضای من اين است: اگر مورد لطف پادشاه قرار گرفته‌ام و اگر پادشاه صلاح بدانند، جان من و جان قوم مرا نجات دهند. 4چون من و قوم من فروخته شده‌ايم تا قتل عام شويم. اگر فقط مثل برده فروخته می‌شديم، من سكوت می‌كردم و مزاحمتی برای پادشاه ايجاد نمی‌نمودم؛ ولی اكنون در خطر نابودی هستيم.»

5خشايارشا از استر پرسيد: «اين شخص كيست كه جرأت كرده چنين كاری كند؟ او كجاست؟»

6استر جواب داد: «دشمن ما اين هامان شرور است!»

آنگاه هامان از ترس پادشاه و ملكه به لرزه افتاد. 7پادشاه خشمگين شد و برخاسته به باغ قصر رفت. اما هامان كه می‌دانست پادشاه او را مجازات خواهد كرد، به طرف استر رفت تا التماس كند كه جانش را نجات دهد. 8ولی درست در لحظه‌ای كه هامان به دست و پای استر افتاده بود پادشاه وارد اتاق شد و با ديدن هامان در كنار تختی كه استر بر آن لميده بود، فرياد برآورد: «اين مرد حتی در خانهٔ من، ملكه را بی‌عصمت می‌كند؟» تا اين سخن از دهان پادشاه بيرون آمد، جلاد بالای سر هامان حاضر شد!

9در اين وقت حربونا، يكی از خواجه‌سرايان دربار به پادشاه گفت: «قربان، چوبه دار بيست و پنج متری در حياط خانهٔ هامان آماده است! او اين دار را برای مردخای كه جان پادشاه را از سوء قصد نجات داد، ساخته است.»

پادشاه دستور داد: «هامان را روی آن به دار آويزيد!»

10پس هامان را روی همان داری كه برای مردخای بر پا كرده بود، به دار آويختند، و خشم پادشاه فرو نشست.

8

فرمانی به نفع يهوديان صادر می‌شود

1در همان روز خشايارشا تمام املاک هامان، دشمن يهود را به ملكه استر بخشيد. سپس وقتی استر به پادشاه گفت كه چه نسبتی با مُردخای دارد، پادشاه مردخای را به حضور پذيرفت 2و انگشتر خود را كه از هامان پس گرفته بود، درآورد و به مردخای داد. استر نيز املاک هامان را به دست مردخای سپرد.

3استر بار ديگر نزد پادشاه رفت و خود را به پای او انداخته، با گريه درخواست نمود حكمی كه هامان در مورد كشتار يهوديان داده بود، لغو شود. 4پادشاه باز عصای سلطنتی خود را به سوی او دراز كرد. پس استر بلند شد و در حضور پادشاه ايستاد 5و گفت: «پادشاها، تمنا دارم اگر صلاح می‌دانيد و اگر مورد لطف شما قرار گرفته‌ام، فرمانی صادر كنيد تا حكم هامان دربارهٔ قتل عام يهوديان سراسر مملكت، لغو شود. 6من چگونه می‌توانم قتل عام و نابودی قومم را ببينم؟»

7آنگاه خشايارشا به ملكه استر و مردخای يهودی گفت: «من دستور دادم هامان را كه می‌خواست شما يهوديان را نابود كند، به دار بياويزند. همچنين املاک او را به ملكه استر بخشيدم. 8اما حكمی را كه به نام پادشاه صادر شده و با انگشتر او مهر شده باشد نمی‌توان لغو كرد. ولی شما می‌توانيد حكم ديگری مطابق ميل خود، به نام پادشاه برای يهوديان صادر كنيد و آن را با انگشتر پادشاه مهر كنيد.»

9آن روز، بيست و سوم ماه سوم يعنی ماه سيوان بود. کاتبان دربار فوری احضار شدند و فرمانی را كه مردخای صادر كرد، نوشتند. اين فرمان خطاب به يهوديان، حاكمان، مقامات مملكتی و استانداران ۱۲۷ استان، از هند تا حبشه، بود و به خطها و زبانهای رايج مملكت و نيز به خط و زبان يهوديان نوشته شد. 10مردخای فرمان را به نام خشايارشا نوشت و با انگشتر مخصوص پادشاه مهر كرد و به دست قاصدانی كه بر اسبان تندرو پادشاه سوار بودند به همه جا فرستاد. 11اين فرمان پادشاه به يهوديان تمام شهرها اجازه می‌داد كه برای دفاع از خود و خانواده‌هايشان متحد شوند و تمام بدخواهان خود را از هر قومی كه باشند، بكشند و دارايی آنها را به غنيمت بگيرند. 12روزی كه برای اين كار تعيين شد، همان روزی بود كه برای قتل عام يهوديان در نظر گرفته شده بود، يعنی سيزدهم ماه دوازدهم كه ماه ادار باشد. 13در ضمن، قرار شد اين فرمان در همه جا اعلام شود تا يهوديان، خود را برای گرفتن انتقام از دشمنان خود آماده كنند. 14پس اين فرمان در شوش اعلام شد و قاصدان به فرمان پادشاه سوار بر اسبان تندرو آن را به سرعت به سراسر مملكت رساندند.

15‏-16سپس مردخای لباس شاهانه‌ای را كه به رنگهای آبی و سفيد بود پوشيد و تاجی بزرگ از طلا بر سر گذاشت و ردايی ارغوانی از جنس كتان لطيف به دوش انداخت و از حضور پادشاه بيرون رفت. يهوديان به خاطر اين موفقيت و احترامی كه نصيب ايشان شده بود در تمام شوش به جشن و سرور پرداختند. 17فرمان پادشاه به هر شهر و استانی كه می‌رسيد، يهوديان آنجا غرق شادی می‌شدند و جشن می‌گرفتند. در ضمن بسياری از قومهای ديگر به دين يهود گرويدند، زيرا از ايشان می‌ترسيدند.

9

يهوديان دشمنان خود را نابود می‌كنند

1روز سيزدهم ادار، يعنی روزی كه قرار بود فرمان پادشاه به مرحلهٔ اجرا درآيد، فرا رسيد. در اين روز، دشمنان يهود اميدوار بودند بر يهوديان غلبه يابند، اما قضيه برعكس شد و يهوديان بر دشمنان خود پيروز شدند. 2در سراسر مملكت، يهوديان در شهرهای خود جمع شدند تا به كسانی كه قصد آزارشان را داشتند، حمله كنند. همه مردم از يهوديان می‌ترسيدند و جرأت نمی‌كردند در برابرشان بايستند. 3تمام حاكمان و استانداران، مقامات مملكتی و درباريان از ترس مردخای، به يهوديان كمک می‌كردند؛ 4زيرا مردخای از شخصيتهای برجستهٔ دربار شده بود و در سراسر مملكت، شهرت فراوان داشت و روز بروز بر قدرتش افزوده می‌شد. 5به اين ترتيب يهوديان به دشمنان خود حمله كردند و آنها را از دم شمشير گذرانده، كشتند. 6آنها در شهر شوش كه پايتخت بود، ۵۰۰ نفر را كشتند. 7‏-10ده پسر هامان، دشمن يهوديان، نيز جزو اين كشته‌شدگان بودند. اسامی آنها عبارت بود از: فرشنداتا، دلفون، اسفاتا، فوراتا، ادليا، اريداتا، فرمشتا، اريسای، اريدای و ويزاتا. اما يهوديان اموال دشمنان را غارت نكردند.

11در آن روز، آمار كشته‌شدگان پايتخت به عرض پادشاه رسيد. 12سپس او ملكه استر را خواست و گفت: «يهوديان تنها در پايتخت ۵۰۰ نفر را كه ده پسر هامان نيز جزو آنها بودند، كشته‌اند، پس در ساير شهرهای مملكت چه كرده‌اند! آيا درخواست ديگری نيز داری؟ هر چه بخواهی به تو می‌دهم. بگو درخواست تو چيست.»

13استر گفت: «پادشاها، اگر صلاح بدانيد به يهوديان پايتخت اجازه دهيد كاری را كه امروز كرده‌اند، فردا هم ادامه دهند، و اجساد ده پسر هامان را نيز به دار بياويزند.»

14پادشاه با اين درخواست استر هم موافقت كرد و فرمان او در شوش اعلام شد. اجساد پسران هامان نيز به دار آويخته شد. 15پس روز بعد، باز يهوديان پايتخت جمع شدند و ۳۰۰ نفر ديگر را كشتند، ولی به مال كسی دست‌درازی نكردند.

16بقيهٔ يهوديان در ساير استانها نيز جمع شدند و از خود دفاع كردند. آنها ۷۵,۰۰۰ نفر از دشمنان خود را كشتند و از شر آنها رهايی يافتند، ولی اموالشان را غارت نكردند. 17اين كار در روز سيزدهم ماه ادار انجام گرفت و آنها روز بعد، يعنی چهاردهم ادار پيروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفتند. 18اما يهوديان شوش، روز پانزدهم ادار را جشن گرفتند، زيرا در روزهای سيزدهم و چهاردهم، دشمنان خود را می‌كشتند.

19يهوديانِ روستاها به اين مناسبت روز چهاردهم ادار را با شادی جشن می‌گيرند و به هم هديه می‌دهند.

عيد پوريم

20مردخای تمام اين وقايع را نوشت و برای يهوديان سراسر مملكت پارس چه دور و چه نزديک فرستاد 21‏-22و از آنها خواست تا همه ساله روزهای چهاردهم و پانزدهم ادار را به مناسبت نجات يهود از چنگ دشمنانشان، جشن بگيرند و شادی نمايند، به يكديگر هديه بدهند و به فقيران كمک كنند، زيرا در چنين روزی بود كه غمشان به شادی، و ماتمشان به شادكامی تبديل شد.

23قوم يهود پيشنهاد مردخای را پذيرفتند و از آن پس، همه ساله اين روز را جشن گرفتند. 24اين روز به يهوديان يادآوری می‌كرد كه هامان پسر همداتای اجاجی و دشمن يهود برای نابودی آنان قرعه (كه به آن «پور» می‌گفتند) انداخته بود تا روز كشتارشان را تعيين كند؛ 25اما وقتی اين خبر به گوش پادشاه رسيد او فرمانی صادر كرد تا همان بلا بر سر هامان بيايد، پس هامان و پسرانش به دار كشيده شدند. 26(اين ايام «پوريم» ناميده می‌شود كه از كلمه «پور» به معنی قرعه، گرفته شده است.) با توجه به نامهٔ مردخای و آنچه كه اتفاق افتاده بود، 27يهوديان اين را به صورت رسم درآوردند كه خود و فرزندانشان و تمام كسانی كه به دين يهود می‌گروند اين دو روز را هر ساله طبق دستور مردخای جشن بگيرند. 28بنابراين، قرار بر اين شد كه يهوديان سراسر استانها و شهرها ايام «پوريم» را نسل اندر نسل هميشه به ياد آورند و آن را جشن بگيرند.

29در ضمن، ملكه استر با تمام اقتداری كه داشت نامهٔ مردخای را دربارهٔ برگزاری دائمی مراسم پوريم تأييد كرد. 30‏-31علاوه بر اين، نامه‌های تشويق‌آميز ديگری به تمام يهوديان ۱۲۷ استان مملكت پارس نوشته شد تا به موجب فرمان مردخای يهودی و ملكه استر، يهوديان و نسلهای آينده‌شان ايام «پوريم» را همه ساله نگه دارند. يهوديان روزه و سوگواری اين ايام را نيز به جا می‌آوردند. 32به اين ترتيب، مراسم ايام «پوريم» به فرمان استر تأييد شد و در تاريخ يهود ثبت گرديد.

10

عظمت مردخای

1خشايارشا برای تمام مردم قلمرو پادشاهی خود كه وسعتش تا سواحل دور دست می‌رسيد، جزيه مقرر كرد. 2قدرت و عظمت كارهای خشايارشا و نيز شرح كامل به قدرت رسيدن مردخای و مقامی كه پادشاه به او بخشيد، در كتاب «تاريخ پادشاهان ماد و پارس» نوشته شده است. 3پس از خشايارشا، مردخای يهودی قدرتمندترين شخص مملكت بود. او برای تأمين رفاه و امنيت قوم خود هر چه از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد و يهوديان نيز او را دوست می‌داشتند و احترام زيادی برايش قايل بودند.