اعمال رسولان مسيح

مقدمه

هنگامی كه عيسی مسيح را بر صليب كشتند، رسولان او از ترس جانشان خود را به پناهگاهی رساندند و درها را محكم پشت سر خود بستند. ولی هنوز سه روز از مرگ پيشوايشان نگذشته بود كه او را زنده در ميان خود ديدند. آری، عيسی مسيح زنده شده بود! و اينک در اين بخش می‌خوانيد كه اين رسولان كه شاهدان عينی اين واقعهٔ تاريخی بودند، چطور با جرأتی كه روح خدا در آنان بوجود آورده بود، همه جا رفتند و به همه مژده دادند كه عيسی زنده است و در پی بشر گمشده می‌باشد تا او را از بند گناه آزاد سازد.

1

1دوست عزيزم تئوفيلوس:

در كتاب نخست، به شرح كامل زندگی و تعاليم عيسی پرداختم و نوشتم كه او چگونه، 2پس از آنكه احكام خود را توسط روح‌القدس به رسولان برگزيدهٔ خود داد، به آسمان بالا رفت. 3او در مدت چهل روز پس از مرگ خود، بارها خود را زنده به رسولان ظاهر ساخت و به طرق گوناگون به ايشان ثابت كرد كه واقعاً زنده شده است. در اين فرصتها، او دربارهٔ ملكوت خدا با ايشان سخن می‌گفت.

4در يكی از اين ديدارها بود كه عيسی به ايشان گفت: «از شهر اورشليم بيرون نرويد بلكه منتظر روح‌القدس باشيد زيرا او همان هديه‌ای است كه پدرم وعده‌اش را داده و من نيز درباره‌اش با شما سخن گفتم.

5«يحيی شما را با آب تعميد داد ولی تا چند روز ديگر شما با روح‌القدس تعميد خواهيد يافت.»

صعود عيسی

6هنگامی كه عيسی با شاگردان بود آنان از او پرسيدند: «خداوندا، آيا در همين زمان است كه حكومت از دست رفتهٔ اسرائيل را باز برقرار خواهی كرد؟»

7جواب داد: «اين زمانها را پدرم خدا تعيين می‌كند و دانستن آنها كار شما نيست. 8ولی آنچه لازم است بدانيد اين است كه وقتی روح‌القدس بر شما نازل شود، قدرت خواهيد يافت تا در ”اورشليم“، در سراسر ”يهوديه“، ”سامره“، و تا دورترين نقطهٔ دنيا دربارهٔ من شهادت دهيد.»

9پس از آنكه عيسی اين سخنان را به پايان رساند، در مقابل چشمان ايشان، به سوی آسمان بالا رفت و در ابری ناپديد گشت.

10ايشان هنوز به آسمان خيره بودند كه ناگهان متوجه شدند دو مرد سفيدپوش در ميانشان ايستاده‌اند. 11ايشان گفتند: «ای مردان جليلی، چرا اينجا ايستاده‌ايد و به آسمان خيره شده‌ايد؟ عيسی به آسمان رفت و همانگونه كه رفت، يک روز نيز باز خواهد گشت.»

انتخاب متياس به جای يهودا

12اين رويداد تاريخی بر روی كوه زيتون واقع شد كه با اورشليم يک كيلومتر فاصله داشت. پس، از آنجا به شهر بازگشتند. 13‏-14آنان پيوسته در بالاخانه‌ای با هم جمع می‌شدند و به دعا و نيايش می‌پرداختند. كسانی كه در اين دعا شركت داشتند، عبارت بودند از: پطرس، يوحنا، يعقوب، اندرياس، فيليپ، توما، برتولما، متی‌ٰ، يعقوب (پسر حلفی)، شمعون (كه به او غيور می‌گفتند)، يهودا (پسر يعقوب)، و برادران عيسی.

چند زن از جمله مادر عيسی نيز در آنجا حضور داشتند.

15در يكی از آن روزها كه در حدود صد و بيست نفر حاضر بودند، پطرس برخاست و به ايشان گفت:

16«برادران، لازم بود پيشگويی كتاب آسمانی دربارهٔ يهودا عملی شود كه اشخاص شرير را راهنمايی كرد تا عيسی را بگيرند، زيرا مدتها قبل از آن، داوود نبی خيانت يهودا را با الهام از روح‌القدس پيشگويی كرده بود. 17يهودا يكی از ما بود. او را نيز عيسی مسيح انتخاب كرده بود تا مانند ما رسول خدا باشد. 18ولی با پولی كه بابت خيانت خود گرفت، مزرعه‌ای خريد، در همانجا با سر سقوط كرد، از ميان دو پاره شد و تمام روده‌هايش بيرون ريخت. 19خبر مرگ او فوری در شهر پيچيد و مردم اسم آن زمين را ”مزرعهٔ خون“ گذاشتند.»

پطرس ادامه داد و گفت: 20«داوود پادشاه در اين مورد در كتاب زبور اينچنين پيشگويی كرده است: خانه‌اش خراب شود و كسی آنجا منزل نكند. و باز می‌گويد: مقام او را به ديگری بدهند.

21‏-22«پس، حال، بايد يک نفر ديگر را انتخاب كنيم تا جای او را بگيرد و با ما شاهد زنده شدن عيسی باشد. البته بايد كسی را انتخاب كنيم كه از شروع همكاری ما با خداوند، هميشه با ما بوده است، يعنی از روزی كه يحيی او را تعميد داد تا روزی كه در مقابل چشمان ما به آسمان بالا رفت.»

23حاضرين دو نفر را معرفی كردند، يكی «يوسف برسابا» كه به او يوستوس نيز می‌گفتند، و ديگری «متياس». 24‏-25آنگاه دعا كردند تا شخصی را كه خدا می‌خواهد، انتخاب كنند، و گفتند: «خداوندا، تو از قلب همه باخبری. به ما نشان بده كدام يک از اين دو نفر را انتخاب كرده‌ای تا رسول تو و جانشين يهودای خائن باشد كه به سزای عمل خود رسيد.»

26پس ايشان قرعه انداختند و متياس انتخاب شد و در خدمت خدا همكار يازده رسول ديگر گرديد.

2

نزول روح‌القدس

1هفت هفته پس از مرگ و زنده شدن مسيح، روز «پنتیکاست» فرا رسيد. به اين روز، «عيد پنجاهم» می‌گفتند، يعنی پنجاه روز بعد از عيد پِسَح. در اين روز يهوديان نوبر غلهٔ خود را به خانهٔ خدا می‌آوردند. آن روز، وقتی ايمانداران دور هم جمع شده بودند، 2ناگهان صدايی شبيه صدای وزش باد از آسمان آمد و خانه‌ای را كه در آن جمع بودند، پر كرد. 3سپس چيزی شبيه زبانه‌های آتش ظاهر شده، پخش شد و بر سر همه قرار گرفت. 4آنگاه همه از روح‌القدس پر شدند و برای اولين بار شروع به سخن گفتن به زبانهايی كردند كه با آنها آشنايی نداشتند، زيرا روح خدا اين قدرت را به ايشان داد.

5آن روزها، يهوديان ديندار برای مراسم عيد از تمام سرزمينها به اورشليم آمده بودند. 6پس وقتی صدا از آن خانه به گوش رسيد، گروهی با سرعت آمدند تا ببينند چه شده است. وقتی شنيدند شاگردان عيسی به زبان ايشان سخن می‌گويند، مات و مبهوت ماندند!

7آنان با تعجب به يكديگر می‌گفتند: «اين چگونه ممكن است؟ با اينكه اين اشخاص از اهالی جليل هستند، 8ولی به زبانهای محلی ما تكلم می‌كنند به زبان همان سرزمينهايی كه ما در آنجا به دنیا آمده‌ايم! 9ما كه از پارت‌ها، مادها، ايلامی‌ها، اهالی بين‌النهرين، يهوديه، كپدوكيه، پونتوس، آسيا، 10‏-11فريجيه و پمفليه، مصر، قسمت قيروانی زبان ليبی، كريت، عربستان هستيم و حتی كسانی كه از روم آمده‌اند هم يهودی و هم آنانی كه يهودی شده‌اند همهٔ ما می‌شنويم كه اين اشخاص به زبان خود ما از اعمال عجيب خدا سخن می‌گويند!»

12همه در حالی كه مبهوت بودند، از يكديگر می‌پرسيدند: «اين چه واقعه‌ای است؟»

13بعضی نيز مسخره كرده، می‌گفتند: «اينها مست هستند!»

موعظهٔ پطرس رسول

14آنگاه پطرس با يازده رسول ديگر از جا برخاست و با صدای بلند به ايشان گفت: «ای اهالی اورشليم، ای زائرينی كه در اين شهر به سر می‌بريد، گوش كنيد! 15بعضی از شما می‌گوييد كه ما مست هستيم! اين حقيقت ندارد! چون اكنون ساعت نه صبح است و هنگام شرابخواری و مستی نيست! 16آنچه امروز صبح شاهد آن هستيد، يوئيل نبی قرنها قبل پيشگويی كرده بود. 17خدا از زبان او فرمود: در روزهای آخر، تمام مردم را از روح خود پر خواهم ساخت تا پسران و دختران شما نبوت كنند و جوانان شما رؤياها و پيران شما خوابها ببينند. 18بله، تمام خدمتگزارانم را، چه مرد و چه زن، از روح خود پر خواهم كرد، و ايشان نبوت نموده، از جانب من سخن خواهند گفت. 19در آسمان و زمين علامات عجيب ظاهر خواهم نمود؛ بر زمين خون جاری خواهد شد، از هوا آتش خواهد باريد و دود غليظ برخواهد خاست. 20پيش از آن روز بزرگ و پرشكوه خداوند، خورشيد تاريک شده، ماه به رنگ خون در خواهد آمد. 21اما هر كه خداوند را به كمک بطلبد، خداوند او را نجات خواهد داد.

22«حال، ای مردان اسرائيلی به من گوش دهيد! همانطور كه خود نيز می‌دانيد، خدا بوسيلهٔ عيسای ناصری معجزات عجيب ظاهر كرد تا به همه ثابت كند كه عيسی از جانب او آمده است. 23از سوی ديگر، خدا مطابق اراده و نقشه‌ای كه از پيش تعيين فرموده بود، به شما اجازه داد تا به دست اجنبی‌های بی‌دين، عيسی را بر صليب كشيده، بكُشيد. 24ولی خدا او را دوباره زنده ساخت و از قدرت مرگ رهانيد، زيرا مرگ نمی‌توانست چنين كسی را در چنگ خود اسير نگه دارد.

25«زيرا داوود نبی می‌فرمايد: می‌دانم كه خداوند هميشه با من است. خدا مرا كمک می‌كند. قدرت پرتوان خدا پشتيبان من است. 26از اين جهت دلم از خوشی لبريز است و زبانم دائماً او را سپاس می‌گويد! زيرا آسوده‌خاطر هستم كه در مرگ نيز در امان خدا می‌باشم. 27تو نمی‌گذاری جانم در عالم مردگان بماند و اجازه نخواهی داد بدن فرزند مقدس تو فاسد گردد. 28تو به من عمر دوباره عطا خواهی كرد و در حضورت مرا از خوشی لبريز خواهی نمود.

29«برادران عزيز، كمی فكر كنيد! اين سخنان را جد ما داوود دربارهٔ خودش نگفت زيرا او مرد، دفن شد و قبرش نيز هنوز همین‌جا در میان ماست. 30ولی چون نبی بود، می‌دانست خدا قول داده و قسم خورده است كه از نسل او، مسيح را بر تخت سلطنت او بنشاند. 31داوود به آيندهٔ دور نگاه می‌كرد و زنده شدن مسيح را می‌ديد و می‌گفت كه جان او در عالم مردگان باقی نخواهد ماند و بدنش نخواهد پوسيد. 32داوود در واقع دربارهٔ عيسی پيشگويی می‌كرد و همهٔ ما با چشمان خود ديديم كه خدا عيسی را زنده ساخت.

33«او اكنون در آسمان بر عاليترين جايگاه افتخار در كنار خدا نشسته است و روح‌القدس موعود را از پدر دريافت كرده و او را به پيروان خود عطا فرموده است، كه امروز شما نتيجه‌اش را می‌بينيد و می‌شنويد.

34«پس می‌بينيد كه داوود سخنانی را كه از او نقل كردم، دربارهٔ خودش نگفت چون داوود هرگز به آسمان نرفت، بلكه می‌گويد: خدا به خداوند من مسيح گفت: در دست راست من بنشين 35تا دشمنانت را زير پايت بيندازم.

36«از اين جهت، من امروز به وضوح و روشنی به همهٔ شما هموطنانم می‌گويم كه همين عيسی كه شما بر روی صليب كشتيد، خدا او را خداوند و مسيح تعيين فرموده است!»

37سخنان پطرس مردم را سخت تحت تأثير قرار داد. بنابراين، به او و به ساير رسولان گفتند: «برادران، اكنون بايد چه كنيم؟»

38پطرس جواب داد: «هر يک از شما بايد از گناهانتان دست كشيده، به سوی خدا بازگرديد و به نام عيسی تعميد بگيريد تا خدا گناهانتان را ببخشد. آنگاه خدا به شما نيز اين هديه، يعنی روح‌القدس را عطا خواهد فرمود. 39زيرا مسيح به شما كه از سوی خداوند، خدای ما دعوت شده‌ايد، و نيز به فرزندان شما و همچنين به كسانی كه در سرزمينهای دور هستند، وعده داده كه روح‌القدس را عطا فرمايد.»

40سپس پطرس به تفصيل دربارهٔ عيسی سخن گفت و تمام شنوندگان را تشويق نمود كه خود را از گناهان مردم شرور آن زمانه آزاد سازند. 41از كسانی كه گفته‌های او را قبول كردند، تقريباً سه هزار نفر تعميد گرفتند، 42و در تعليمی كه رسولان می‌دادند و در آئين شام خداوند و دعا، با ساير ايمانداران مرتب شركت می‌كردند.

مردم گروه‌گروه به عيسی ايمان می‌آورند

43در ضمن، در اثر معجزات زيادی كه توسط رسولان به عمل می‌آمد، در دل همه ترسی توأم با احترام نسبت به خدا ايجاد شده بود.

44به اين ترتيب، تمام ايمانداران با هم بودند و هر چه داشتند با هم قسمت می‌كردند. 45ايشان دارايی خود را نيز می‌فروختند و بين فقرا تقسيم می‌نمودند؛ 46و هر روز مرتب در خانهٔ خدا با هم عبادت می‌كردند، در خانه‌ها برای شام خداوند جمع می‌شدند، و با خوشحالی و شكرگزاری هر چه داشتند با هم می‌خوردند، 47و خدا را سپاس می‌گفتند. اهالی شهر نيز به ايشان احترام می‌گذاشتند و خدا هر روز عده‌ای را نجات می‌داد و به جمع ايشان می‌افزود.

3

لنگ مادرزاد راه می‌رود

1يک روز بعد از ظهر پطرس و يوحنا به خانهٔ خدا می‌رفتند تا مانند هر روز در مراسم دعای ساعت سه شركت كنند. 2وقتی به نزديكی خانهٔ خدا رسيدند، مردی را ديدند كه لنگ مادرزاد بود. هر روز او را می‌آوردند و در كنار يكی از دروازه‌های خانهٔ خدا كه معروف به «زيبا» بود می‌گذاشتند تا از كسانی كه وارد خانهٔ خدا می‌شدند گدايی كند. 3وقتی پطرس و يوحنا می‌خواستند وارد خانهٔ خدا شوند، آن مرد از ايشان پول خواست.

4ايشان به او خيره شدند. سپس پطرس گفت: «به ما نگاه كن!»

5گدای لنگ به اميد اينكه چيزی به او بدهند، با اشتياق به ايشان نگاه كرد.

6پطرس گفت: «ما پولی نداريم كه به تو بدهيم! اما من چيز ديگری به تو می‌دهم! در نام عيسی مسيح ناصری به تو دستور می‌دهم كه برخيزی و راه بروی!»

7‏-8سپس دست او را گرفت و از زمين بلندش كرد. در همان لحظه پاها و قوزک پاهای او صحيح و سالم شد و قوت گرفت، به طوری كه از جا پريد، لحظه‌ای روی پاهای خود ايستاد و به راه افتاد! آنگاه در حالی كه بالا و پايين می‌پريد و خدا را شكر می‌كرد با پطرس و يوحنا داخل خانهٔ خدا شد.

9اشخاصی كه آنجا بودند، وقتی او را ديدند كه راه می‌رود و خدا را شكر می‌كند، 10و پی بردند كه همان گدای لنگی است كه هر روز كنار دروازهٔ «زيبای» خانهٔ خدا می‌نشست، بی‌اندازه تعجب كردند! 11پس همه به طرف «ايوان سليمان» هجوم بردند و او را ديدند كه كنار پطرس و يوحنا بود و از آنها جدا نمی‌شد. آنگاه با احترام ايستادند و با حيرت به اين واقعهٔ عجيب خيره شدند.

پيامبران راجع به عيسی پيشگويی كرده بودند

12پطرس از اين فرصت استفاده كرد و به گروهی كه در آنجا گرد آمده بودند گفت: «ای مردان اسرائيلی، چرا اينقدر تعجب كرده‌ايد؟ چرا اينچنين به ما خيره شده‌ايد؟ مگر خيال می‌كنيد كه ما با قدرت و دينداری خودمان اين شخص را شفا داده‌ايم؟ 13اين خدای ابراهيم، اسحاق، يعقوب و خدای اجداد ماست كه با اين معجزه، خدمتگزار خود عيسی را سرافراز كرده است. منظورم همان عيسی است كه شما به پيلاطوس فرماندار اصرار كرديد كه اعدامش كند. در صورتی كه پيلاطوس می‌كوشيد او را آزاد سازد. 14بلی، شما نخواستيد او آزاد شود، بلكه آن مرد پاک و مقدس را رد كرديد، و اصرار داشتيد به جای او يک قاتل آزاد شود. 15شما آن مرد حيات‌بخش را كشتيد، ولی خدا او را زنده كرد. من و يوحنا شاهد اين واقعه هستيم چون بعد از آنكه او را كشتيد، ما او را زنده ديديم!

16«شما خود می‌دانيد كه اين مرد فقير قبلاً لنگ بود. اما اكنون، نام عيسی او را شفا داده است، يعنی ايمان به نام عيسی باعث شفای كامل او شده است، ايمانی كه عطيهٔ الهی است.

17«برادران عزيز، در ضمن اين را نيز می‌دانم كه رفتار شما و سران قوم شما از روی نادانی بود. 18از طرف ديگر، دست خدا هم در اين كار بود، زيرا مطابق پيشگويی‌های كتاب آسمانی، مسيح بر روی صليب برای آمرزش گناهان ما جان خود را فدا كرد. 19پس، توبه كنيد، از گناهانتان دست بكشيد و به سوی خدا بازگرديد تا گناهانتان پاک شود و دوران آسودگی و خرمّی از جانب خداوند فرا برسد. 20و بار ديگر عيسی را، كه همانا مسيح شماست، باز بفرستد. 21‏-22چون همانطور كه از زمان قديم پيشگويی شده است، مسيح بايد در آسمان بماند تا همه چيز از آلودگی گناه پاک شود و به حال اول بازگردد. برای نمونه، موسی سالها پيش فرمود: ”خداوند، خدای شما پيامبری مثل من از ميان شما و برای شما می‌فرستد. هر چه او می‌گويد با دقت گوش كنيد؛ 23هر كه به او گوش ندهد، هلاک خواهد شد.“

24«و نه فقط موسی، بلكه سموئيل، و تمام پيامبران بعد از او، واقعهٔ امروز را پيشگويی كردند. 25شما فرزندان همان پيامبران هستيد و خدا به شما نيز مانند اجدادتان وعده داده است كه تمام مردم روی زمين را بوسيلهٔ نسل ابراهيم بركت دهد. اين همان وعده‌ای است كه خدا به ابراهيم داد. 26از اين جهت خدا خدمتگزار خود را اول از همه نزد شما، بنی‌اسرائيل، فرستاد تا شما را از راههای گناه‌آلودتان بازگرداند و به اين وسيله به شما بركت دهد.»

4

رسولان مسيح با جرأت سخن می‌گويند

1ايشان هنوز مشغول گفتگو با مردم بودند كه ناگهان كاهنان اعظم با سرنگهبان خانهٔ خدا و چند نفر از فرقهٔ صدوقی‌ها بر سرشان تاختند. 2ايشان از اينكه پطرس و يوحنا دربارهٔ زنده شدن عيسی با مردم سخن می‌گفتند، بسيار مضطرب و پريشان شده بودند. 3پس آنان را گرفتند و چون عصر بود تا روز بعد زندانی كردند. 4اما بسياری از كسانی كه پيام ايشان را شنيده بودند، ايمان آوردند و به اين ترتيب تعداد ايمانداران به پنج هزار رسيد!

5روز بعد، شورای عالی يهود در اورشليم جلسه داشتند. 6حنا كاهن اعظم با قيافا، يوحنا، اسكندر و ساير بستگانش نيز حضور داشتند. 7آنگاه پطرس و يوحنا را آوردند و از ايشان پرسيدند: «اين كار را با چه قدرت و با اجازهٔ چه كسی انجام داده‌ايد؟»

8پطرس كه پر از روح‌القدس بود، به ايشان گفت: «ای سران و بزرگان قوم اسرائيل، 9اگر منظورتان اين كار خير است كه در حق اين شخص لنگ كرده‌ايم و می‌پرسيد كه چگونه شفا پيدا كرده است، 10اجازه دهيد صريحاً به همه بگويم كه اين معجزه را در نام عيسی مسيح ناصری و با قدرت او كرده‌ايم، يعنی همان كسی كه شما بر صليب كشتيد ولی خدا او را زنده كرد. بلی، با قدرت اوست كه اين مرد الان صحيح و سالم اينجا ايستاده است. 11چون بنا به گفتهٔ كتاب آسمانی، عيسی مسيح همان سنگی است كه شما معمارها دور انداختيد، ولی سنگ اصلی ساختمان شد. 12غير از عيسی مسيح كسی نيست كه بتواند ما را رستگار سازد! چون در زير اين آسمان، نام ديگری وجود ندارد كه مردم بتوانند توسط آن از گناهان نجات يابند.»

13وقتی اعضای شورا جرأت و بی‌باكی پطرس و يوحنا را ديدند، مات و مبهوت ماندند! خصوصاً كه می‌ديدند اشخاص بيسواد و معمولی هستند، و پی بردند كه چون با عيسی بوده‌اند تا اين حد دگرگون شده‌اند! 14از طرف ديگر، فقير لنگ نيز صحيح و سالم كنار ايشان ايستاده بود و نمی‌توانستند شفای او را انكار كنند! 15پس ايشان را از تالار شورا بيرون فرستادند تا با يكديگر مشورت كنند.

16آنان از يكديگر می‌پرسيدند: «با ايشان چه كنيم؟ ما كه نمی‌توانيم منكر اين معجزهٔ بزرگ شويم، چون در اورشليم همه از آن باخبرند. 17ولی شايد بتوانيم جلو تبليغاتشان را بگيريم. پس به ايشان می‌گوييم اگر بار ديگر نام عيسی را بر زبان بياورند و دست به چنين كارهايی بزنند، مسئول عواقب آن خواهند بود.» 18پس ايشان را احضار كرده، گفتند كه ديگر دربارهٔ عيسی با كسی سخن نگويند.

19اما پطرس و يوحنا جواب دادند: «خودتان بگوييد، آيا درست است كه به جای حكم خدا، از دستور شما اطاعت كنيم؟ 20ما نمی‌توانيم آنچه از عيسی ديده و شنيده‌ايم به كسی نگوييم.» 21پس ايشان را بسيار تهديد كردند و آزاد ساختند، چون نمی‌دانستند چطور مجازاتشان كنند بدون اينكه آشوب تازه‌ای به راه افتد؛ زيرا به خاطر اين معجزهٔ بزرگ، همه خدا را شكر می‌كردند. 22معجزهٔ شفای مردی كه بيش از چهل سال فلج بود!

دعای متحد ايمانداران

23پطرس و يوحنا به محض اينكه آزاد شدند، نزد ساير رسولان عيسی بازگشتند و تصميمات شورا را برای ايشان بازگو كردند.

24آنگاه تمام ايمانداران با هم دعا كرده، گفتند:

«ای خداوند، ای خالق آسمان و زمين و دريا و هر آنچه در آنهاست، 25‏-26مدتها پيش بوسيلهٔ روح‌القدس از زبان جد ما و خدمتگزار خود داوود نبی فرمودی: چرا مردم خدانشناس بر ضد خداوند شورش بپا می‌كنند و قومهای نادان عليه خدای بزرگ و توانا توطئه می‌چينند؟ پادشاهان دنيا با يكديگر همدست می‌شوند تا با خدا و با مسيح او بجنگند.

27«اين درست همان چيزی است كه ما امروز شاهد آن هستيم، زيرا هيروديس پادشاه، پونتيوس پيلاطوس فرماندار و تمام رومی‌ها با قوم اسرائيل، ضد عيسی مسيح، خدمتگزار مقدس تو همدست شده‌اند 28تا دست به كارهايی بزنند كه حكمت و قدرت تو از پيش مقدر كرده بود. 29و حال، ای خداوند، به تهديدهای ايشان گوش كن و به ما خدمتگزاران خود جرأت بده تا پيام تو را به مردم برسانيم. 30قدرت شفابخش خود را نيز به ما عطا فرما تا بوسيلهٔ نام خدمتگزار مقدس تو عيسی، معجزات بزرگ و كارهای عجيب انجام دهيم.»

31پس از اين دعا، خانه‌ای كه در آن بودند، تكان خورد و همه از روح‌القدس پر شدند و پيغام خدا را با جرأت به مردم رساندند.

صميميت و همبستگی مسيحيان

32تمام ايمانداران با هم يكدل و يكرأی بودند، و كسی دارايی خود را از آن خود نمی‌دانست، چون هر چه داشتند با هم قسمت می‌كردند. 33رسولان دربارهٔ زنده شدن عيسای خداوند با قدرت موعظه می‌كردند و فيض عظيم خدا بر همهٔ ايشان بود. 34‏-35كسی نيز محتاج نبود، چون هر کس زمين يا خانه‌ای داشت، می‌فروخت و پولش را به رسولان می‌داد تا بين نيازمندان تقسيم كنند.

36برای مثال شخصی بود به نام يوسف كه رسولان او را «برنابای واعظ» نام نهاده بودند! او از قبيلهٔ لاوی و اهل قبرس بود. 37او مزرعهٔ خود را فروخت و پولش را آورد و پيش قدمهای رسولان گذاشت.

5

خدا را نمی‌توان فريب داد

1در ضمن، شخصی نيز بود به نام حنانيا با همسرش سفيره. او زمينی را فروخت، 2ولی فقط قسمتی از پول آن را آورد و ادعا كرد تمام قيمت زمين را آورده است. زن او نيز از حيلهٔ او باخبر بود.

3پطرس گفت: «حنانيا، شيطان قلب تو را از طمع پر كرده است. وقتی گفتی اين تمام قيمت زمين است، در واقع به روح‌القدس دروغ گفتی. 4زمين مال خودت بود كه بفروشی يا نفروشی. بعد از فروش همدست خودت بود كه چقدر بدهی يا ندهی. چرا اين كار را كردی؟ تو به ما دروغ نگفتی، بلكه به خدا دروغ گفتی.»

5به محض اينكه حنانيا اين سخن را شنيد، بر زمين افتاد و جابه‌جا مرد! همه وحشت كردند! 6پس جوانان آمدند، او را در كفن پيچيدند و به خاک سپردند.

7حدود سه ساعت بعد، همسر او بی‌خبر از مرگ شوهرش آمد. 8پطرس از او پرسيد: «آيا شما زمينتان را به همين قيمت فروختيد؟»

گفت: «بلی، به همين قيمت.»

9پطرس گفت: «تو و شوهرت چطور جرأت كرديد چنين كار وحشتناكی بكنيد؟ چرا با هم همدست شديد تا روح خدا را امتحان كنيد؟ آيا می‌خواستيد بدانيد كه او از آنچه می‌كنيد باخبر است يا نه؟ جوانانی كه شوهرت را بردند و به خاک سپردند، تازه برگشته‌اند. پس تو را نيز خواهند برد.»

10بلافاصله آن زن نيز بر زمين افتاد و جان داد. وقتی جوانان رسيدند، ديدند كه او هم مرده است. پس، جنازهٔ او را نيز بردند و در كنار شوهرش به خاک سپردند. 11در نتيجه، ترس عظيمی كليسا و تمام كسانی را كه اين واقعه را می‌شنيدند فرا گرفت.

رسولان بسياری را شفا می‌بخشند

12‏-14از آن پس مردم جرأت نمی‌كردند به رسولان نزديک شوند، ولی احترام زيادی برای ايشان قائل بودند و مردان و زنان ايماندار دسته‌دسته به خداوند روی می‌آوردند. در ضمن، رسولان به طور مرتب برای دعا در خانهٔ خدا، در قسمتی به نام «ايوان سليمان» جمع می‌شدند. ايشان در ميان مردم معجزات زياد و حيرت‌آوری می‌كردند، 15تا جايی كه مردم بيماران خود را بر روی تخت و تشک به كوچه‌ها می‌آوردند تا وقتی پطرس از آنجا رد می‌شود، اقلاً سايهٔ او بر بعضی از ايشان بيفتد! 16مردم حتی از اطراف اورشليم می‌آمدند و ديوانه‌ها و بيماران خود را می‌آوردند و همه شفا می‌يافتند.

رسولان با مخالفت روبرو می‌شوند

17پس، كاهن اعظم و بستگان و دوستان او از فرقهٔ صدوقی‌ها، از حسد به جوش آمدند، 18و رسولان را گرفتند و زندانی كردند.

19ولی همان شب فرشتهٔ خداوند آمده، درهای زندان را باز كرد و آنان را بيرون آورد و به ايشان گفت: 20«به خانهٔ خدا برويد و باز دربارهٔ اين راه حيات موعظه كنيد!»

21پس صبح زود به خانهٔ خدا رفتند و مشغول موعظه شدند! كاهن اعظم و دار و دستهٔ او نيز به خانهٔ خدا آمدند و از تمام اعضای شورای يهود و رؤسا دعوت كردند تا جلسه‌ای تشكيل دهند. چند نفر را نيز فرستادند تا رسولان را از زندان بياورند و محاكمه كنند. 22اما وقتی مأموران به زندان رفتند، كسی را در آنجا نيافتند. پس بازگشتند و گزارش داده، گفتند: 23«درهای زندان كاملاً قفل بود، نگهبانان نيز كنار درها نگهبانی می‌دادند. اما وقتی درها را باز كرديم، كسی داخل زندان نبود!»

24فرماندهٔ نگهبانان و كاهنان اعظم از اين خبر گيج و مبهوت شدند و از خود می‌پرسيدند كه اين ماجرا آخرش به كجا خواهد كشيد! 25در همين وقت يک نفر خبر آورد و گفت: «اشخاصی كه شما زندانی كرده بوديد، در خانهٔ خدا برای مردم موعظه می‌كنند!»

26‏-27فرماندهٔ نگهبانان با افراد خود رفت و ايشان را با احترام به جلسهٔ شورا آورد، چون می‌ترسيد كه اگر به زور متوسل شود، به دست مردم كشته شوند.

28كاهن اعظم به ايشان گفت: «مگر ما به شما نگفتيم كه ديگر دربارهٔ اين عيسی موعظه نكنيد؟ اما شما برخلاف دستور ما، تمام شهر اورشليم را با سخنان خود پر كرده‌ايد و می‌خواهيد خون اين مرد را به گردن ما بيندازيد!»

29پطرس و رسولان جواب دادند: «ما دستور خدا را اطاعت می‌كنيم، نه دستور انسان را. 30شما عيسی را بر روی صليب كشتيد، اما خدای اجداد ما او را زنده كرد، 31و با قدرت خود، او را سرافراز فرمود تا پادشاه و نجات دهنده باشد و قوم اسرائيل فرصت داشته باشند كه توبه كنند تا گناهانشان بخشيده شود. 32حال، ما رسولان، شاهد اين واقعه هستيم و روح‌القدس نيز شاهد است، همان روح پاک كه خدا او را به مطيعان خود عطا می‌كند.»

33اعضای شورا از جواب رسولان به خشم آمدند و تصميم گرفتند كه ايشان را نيز بكشند. 34اما يكی از اعضای شورا به نام غمالائيل، از فرقهٔ فريسيان، كه هم در مسائل دينی خبره بود و هم در نظر مردم محترم، برخاست و خواهش كرد كه رسولان را چند لحظه بيرون ببرند.

35سپس به همكاران خود گفت:

«ای سران قوم اسرائيل، مواظب باشيد چه تصميمی دربارهٔ اين اشخاص می‌گيريد. 36چندی پيش، شخصی به نام تئودا كه ادعا می‌كرد شخص بزرگی است، نزديک به چهارصد نفر را با خود همدست ساخت. او كشته شد و دار و دسته‌اش نيز بی‌سر و صدا تار و مار شدند.

37«پس از او، در زمان سرشماری، شخصی ديگر به نام يهودای جليلی برخاست و عده‌ای مريد پيدا كرد. ولی او نيز كشته شد و مريدانش پراكنده شدند.

38«پس به نظر من كاری به كار اين اشخاص نداشته باشيد. اگر آنچه می‌گويند و می‌كنند از خودشان است، طولی نمی‌كشد كه خودبه‌خود از بين خواهد رفت. 39اما اگر از جانب خداست، نمی‌توانيد جلو آن را بگيريد. مواظب باشيد مبادا با خدا درافتاده باشيد.»

40اعضای شورا نصيحت او را قبول كردند، و رسولان را آورده، شلاق زدند و گفتند كه دربارهٔ عيسی با كسی سخن نگويند. سپس ايشان را آزاد كردند. 41رسولان از آنجا بيرون آمدند و شاد بودند كه خدا ايشان را شايسته دانست كه به خاطر نام او رنج بكشند و بی‌احترامی ببينند. 42از آن پس هر روز در خانه‌ها كلام خدا را تعليم می‌دادند و در خانهٔ خدا وعظ می‌كردند كه عيسی همان مسيح است.

6

انتخاب هفت نفر برای خدمت

1با افزايش تعداد ايمانداران، گِله و شكايتهايی در ميان ايشان بوجود آمد. كسانی كه يونانی زبان بودند، گله داشتند كه ميان بيوه‌زنان ايشان و بيوه‌زنان عبری زبان، تبعيض قائل می‌شوند و به اينان به اندازهٔ آنان خوراک نمی‌دهند. 2پس، آن دوازده رسول تمام ايمانداران را جمع كردند و گفتند:

«ما بايد وقت خود را صرف رساندن پيام خدا به مردم كنيم، نه صرف رساندن خوراک به اين و آن. 3پس برادران عزيز، از ميان خود هفت نفر را انتخاب كنيد كه پر از حكمت و روح‌القدس و مورد اعتماد همه باشند تا آنان را مسئول اين كار كنيم. 4ما نيز وقت خود را صرف دعا، موعظه و تعليم خواهيم نمود.»

5اين پيشنهاد را همه پسنديدند و اين اشخاص را انتخاب كردند:

استيفان (مردی با ايمانی قوی و پر از روح‌القدس)، فيليپ، پروخروس، نيكانور، تيمون، پرميناس و نيكلائوس اهل انطاكيه. نيكلائوس يک غيريهودی بود كه اول يهودی و بعد مسيحی شده بود.

6اين هفت نفر را به رسولان معرفی كردند و رسولان نيز برای ايشان دعا كرده، دست بر سرشان گذاشتند و بركت دادند.

7به تدريج پيام خدا در همه جا اعلام می‌شد و تعداد ايمانداران در شهر اورشليم افزايش می‌يافت. حتی بسياری از كاهنان يهودی نيز پيرو عيسی شدند.

دستگير شدن استيفان

8استيفان هم كه بسيار با ايمان و پر از قدرت روح‌القدس بود، در ميان مردم معجزه‌های بزرگ انجام می‌داد.

9اما يک روز چند يهودی از كنيسه‌ای مشهور به «آزاد مردان» برای بحث و مجادله نزد استيفان آمدند. اين عده از قيروان، اسكندريهٔ مصر، قيليقيه و آسيا آمده بودند. 10ولی كسی نمی‌توانست در برابر روح و حكمت استيفان مقاومت كند.

11پس آنان به چند نفر رشوه دادند تا بگويند ما شنيديم كه استيفان به موسی و به خدا كفر می‌گفت.

12اين تهمت به شدت مردم را بر ضد استيفان تحريک كرد. پس سران قوم يهود او را گرفتند و برای محاكمه به مجلس شورا بردند. 13شاهدان دروغين بر ضد استيفان شهادت داده، گفتند كه او مرتب به خانهٔ خدا و تورات موسی بد می‌گويد.

14آنان گفتند: «ما با گوش خودمان شنيديم كه می‌گفت عيسای ناصری خانهٔ خدا را خراب خواهد كرد و تمام احكام موسی را باطل خواهد ساخت!» 15در اين لحظه تمام اعضای شورا ديدند كه صورت استيفان همچون صورت فرشته می‌درخشيد!

7

موعظهٔ استيفان، نخستين شهيد مسيحيت

1آنگاه كاهن اعظم از استيفان پرسيد: «آيا اين تهمت‌ها صحت دارد؟»

2استيفان به تفصيل جواب داده، گفت: «ای برادران و پدران گوش دهيد. خدای پرشكوه و جلال، در بين‌النهرين به جد ما ابراهيم ظاهر شد، پيش از آنكه او به حران كوچ كند. 3خدا به او فرمود: از وطن خود بيرون بيا و با اقوام و بستگانت وداع كن و عازم سرزمينی شو كه به تو نشان خواهم داد.

4«پس ابراهيم از سرزمين كلدانيان بيرون آمد و به حران رفت و تا مرگ پدرش در آنجا ماند. سپس خدا او را به اينجا آورد كه امروز سرزمين اسرائيل است. 5ولی در آن روز حتی يک وجب از اين زمين را به او نداد. اما به او قول داد كه سرانجام تمام اين سرزمين از آن او و نسل او خواهد شد، و اين در حالی بود كه ابراهيم هنوز صاحب فرزندی نشده بود. 6از طرف ديگر، خدا به ابراهيم فرمود فرزندان او از آنجا خارج شده، در سرزمينی بيگانه چهارصد سال اسير و معذب خواهند بود. 7و خداوند فرمود: من آن قومی را كه ايشان را اسير سازد، مجازات خواهم نمود و بعد قوم خود را به اين سرزمين باز خواهم آورد تا مرا عبادت كنند.

8«در آن هنگام، خدا آئين ختنه را نيز به ابراهيم داد تا نشان عهد و پيمان بين خدا و قوم ابراهيم باشد. پس اسحاق، پسر ابراهيم، وقتی هشت روزه بود، ختنه شد. اسحاق پدر يعقوب بود و يعقوب صاحب دوازده پسر شد كه هر كدام سرسلسلهٔ يكی از قبيله‌های بنی‌اسرائيل شدند. 9فرزندان يعقوب به يوسف حسد بردند و او را فروختند تا در مصر غلام شود. ولی خدا با يوسف بود، 10و او را از تمام غمها و رنجهايش آزاد كرد و مورد لطف فرعون، پادشاه مصر قرار داد. خدا به يوسف حكمت فوق‌العاده‌ای عطا كرد، تا آنجا كه فرعون او را نخست‌وزير مصر و وزير دربار خود ساخت.

11«آنگاه در مصر و كنعان قحطی شد به طوری كه اجداد ما آنچه داشتند از دست دادند. وقتی خوراكشان تمام شد، 12يعقوب شنيد كه در مصر هنوز غله پيدا می‌شود؛ پس پسران خود را فرستاد تا غله بخرند. 13بار دوم كه به مصر رفتند، يوسف خود را به برادرانش شناسانيد، سپس ايشان را به حضور فرعون معرفی كرد. 14پس از آن، يوسف پدر خود يعقوب و خانوادهٔ برادرانش را به مصر آورد كه جمعاً هفتاد و پنج نفر بودند. 15به اين ترتيب، يعقوب و همهٔ پسرانش به مصر رفتند و عاقبت در همانجا نيز فوت شدند، 16و جنازه‌های ايشان را به شكيم بردند و در آرامگاهی كه ابراهيم از پسران حمور، پدر شكيم، خريده بود، به خاک سپردند.

17‏-18«كم‌كم زمان تحقق وعدهٔ خدا به ابراهيم در مورد آزادی فرزندان او از مصر نزديک می‌شد و تعداد ايشان نيز در مصر به سرعت فزونی می‌يافت. ولی در همين زمان پادشاهی به قدرت رسيد كه اهميتی برای يوسف و خدمات بزرگ او قائل نبود. 19اين پادشاه دشمن نژاد ما بود و والدين را مجبور می‌كرد فرزندان خود را در بيابان به حال خود بگذارند تا بميرند.

20«در همان وقت موسی به دنیا آمد. او طفلی بسيار زيبا بود. پدر و مادرش سه ماه او را در خانه پنهان كردند. 21در آخر وقتی نتوانستند بيش از آن او را پنهان كنند، مجبور شدند موسی را به رودخانه بيندازند. دختر پادشاه مصر او را يافت و به فرزندی پذيرفت. 22موسی تمام علوم و حكمت مصر را فرا گرفت تا جايی كه شاهزاده‌ای بانفوذ و ناطقی برجسته شد.

23«وقتی موسی چهل ساله شد، روزی به فكرش رسيد كه ديداری از برادران اسرائيلی خود به عمل آورد. 24در اين بازديد يک مصری را ديد كه به يک اسرائيلی ظلم می‌كرد. پس موسی آن مصری را كشت. 25موسی تصور می‌كرد برادران اسرائيلی او فهميده‌اند كه خدا او را به كمک ايشان فرستاده است. ولی ايشان به هيچ وجه به اين موضوع پی نبرده بودند.

26«روز بعد، باز به ديدن آنان رفت. اين بار ديد كه دو اسرائيلی با هم دعوا می‌كنند. پس سعی كرد ايشان را با هم آشتی دهد و گفت: عزيزان، شما با هم برادر هستيد و نبايد اينچنين با يكديگر منازعه كنيد! اين كار اشتباهی است!

27«ولی شخصی كه مقصر بود به موسی گفت: چه كسی تو را حاكم و داور ما ساخته است؟ 28آيا خيال داری مرا نيز بكشی، همانطور كه ديروز آن مصری را كشتی؟

29«وقتی موسی اين را شنيد، ترسيد و به سرزمين مِديان گريخت و در آنجا ازدواج كرد و صاحب دو پسر شد.

30«چهل سال بعد، روزی در بيابان نزديک كوه سينا، فرشته‌ای در بوته‌ای شعله‌ور به او ظاهر شد. 31موسی با ديدن اين منظره، تعجب كرد و دويد تا آن را از نزديک ببيند. اما ناگهان صدای خداوند به گوش او رسيد كه می‌گفت: 32من خدای اجداد تو هستم، خدای ابراهيم، اسحاق، و يعقوب.

«موسی از ترس لرزيد و ديگر جرأت نكرد به بوته نگاه كند. 33خداوند به او فرمود: كفشهايت را از پای درآور، زيرا زمينی كه بر آن ايستاده‌ای مقدس است. 34من غم و اندوه قوم خود را در مصر ديده‌ام و ناله‌های ايشان را شنيده‌ام و آمده‌ام تا نجاتشان دهم. پس بيا تو را به مصر بفرستم.

35«به اين ترتيب، خدا همان كسی را به مصر بازگرداند كه قوم اسرائيل او را رد كرده و به او گفته بودند: چه كسی تو را حاكم و داور ما ساخته است؟ خدا توسط فرشته‌ای كه در بوتهٔ آتش ظاهر شد موسی را فرستاد تا هم حاكم ايشان باشد و هم نجات دهندهٔ ايشان. 36موسی با معجزات بسيار قوم اسرائيل را از مصر بيرون آورد، از دريای سرخ عبور داد و چهل سال ايشان را در بيابان هدايت كرد.

37«همين موسی به قوم اسرائيل گفت: خدا از ميان برادران شما، پيامبری مانند من برايتان خواهد فرستاد.

38«موسی در بيابان با جماعت قوم خدا بود. او واسطه‌ای بود بين قوم اسرائيل و آن فرشته‌ای كه كلمات حيات‌بخش را در كوه سينا به او داد تا آنها را به ما برساند. 39ولی اجداد ما نخواستند مطيع موسی شوند. آنها او را رد كردند و خواستند كه به مصر بازگردند. 40ايشان به هارون گفتند: برای ما بتهايی بساز كه خدايان ما باشند و ما را به مصر بازگردانند، زيرا نمی‌دانيم بر سر اين موسی كه ما را از مصر بيرون آورد، چه آمده است!

41«پس بتی به شكل گوساله ساختند و برايش قربانی كردند و به افتخار آنچه ساخته بودند، جشن گرفتند. 42از این رو خدا از آنان بيزار شد و ايشان را به حال خود گذاشت تا آفتاب، ماه و ستارگان را عبادت كنند! در كتاب عاموس نبی، خداوند می‌فرمايد: ای قوم اسرائيل، در آن چهل سالی كه در بيابان سرگردان بوديد، آيا برای من قربانی كرديد؟ 43نه، عشق و علاقهٔ واقعی شما به بتهايتان بود، يعنی به بت ملوک، بت رِفان و تمام آن بتهايی كه با دست خود ساخته بوديد. پس من نيز شما را به آن سوس بابل تبعيد خواهم كرد.

44«اجداد ما در بيابان خيمهٔ عبادت را حمل می‌كردند. در آن خيمه، دو لوح سنگی بود كه روی آنها ده فرمان خدا نوشته شده بود. اين خيمهٔ عبادت، درست مطابق آن نقشه‌ای ساخته شده بود كه فرشتهٔ خدا به موسی نشان داده بود. 45سالها بعد، وقتی يوشع در سرزمين موعود، با اقوام بت‌پرست می‌جنگيد، اين خيمه را به آنجا آورد. قوم اسرائيل نيز تا زمان داوود پادشاه، در آن عبادت می‌كردند.

46«خدا نسبت به داوود عنايت خاصی داشت. داوود نيز از خداوند درخواست كرد تا اين افتخار نصيب او شود كه برای خدای يعقوب عبادتگاه ثابتی بنا كند. 47ولی در واقع سليمان بود كه خانهٔ خدا را ساخت. 48‏-49با وجود اين، خدا در جايی منزل نمی‌كند كه به دست انسان ساخته شده باشد، چون بوسيلهٔ پيامبران خود فرموده: آسمان، تخت من و زمين كرسی زير پای من است. چه نوع خانه‌ای شما می‌توانيد برای من بسازيد؟ آيا من در اين خانه‌ها منزل می‌كنم؟ 50مگر من خود، آسمان و زمين را نيافريده‌ام؟

51«ای خدانشناسان، ای ياغيان! تا كی می‌خواهيد مانند اجدادتان با روح‌القدس مقاومت كنيد؟ 52كدام پيامبری است كه اجداد شما او را شكنجه و آزار نداده باشند، پيامبرانی كه آمدن آن مرد عادل يعنی مسيح را پيشگويی می‌كردند؟ و سرانجام مسيح را نيز گرفتيد و كشتيد! 53بلی، شما عمداً با خدا و احكام او مخالفت می‌كنيد با اينكه اين احكام را فرشتگان خدا به دست شما سپردند.»

54سران قوم يهود از اين سخنان سخت برآشفتند و به شدت خشمگين شدند. 55ولی استيفان پر از روح‌القدس به سوی آسمان خيره شد و جلال خدا را ديد و همچنين عيسی را كه در دست راست خدا ايستاده بود. 56پس به ايشان گفت: «نگاه كنيد! من آسمان را می‌بينم كه باز شده است و مسيح را می‌بينم كه در دست راست خدا ايستاده است!»

57حضار كه ديگر طاقت نداشتند، گوشهای خود را گرفتند و تا توانستند فرياد زدند و بر سر استيفان ريختند، 58و كشان‌كشان او را از شهر بيرون بردند تا سنگسارش كنند. كسانی كه عليه استيفان رسماً شهادت دادند با آنانی كه او را سنگسار كردند، عباهای خود را از تن درآوردند و پيش پای جوانی گذاشتند به نام پولُس.

59در همان حالی كه استيفان را سنگسار می‌كردند، او چنين دعا كرد: «ای عيسای خداوند، روح مرا بپذير!» 60سپس روی زانوها افتاد و با صدای بلند گفت: «خداوندا، اين گناه را به حساب آنان نگذار!» بعد از اين دعا، جان سپرد.

8

پراکنده شدن ايمانداران

1پولُس با كشته شدن استيفان موافق بود. از آن روز به بعد، شكنجه و آزار ايمانداران كليسای اورشليم شروع شد. به طوری كه همه به يهوديه و سامره فرار كردند. فقط رسولان در اورشليم باقی ماندند. 2ولی چند يهودی خداشناس جمع شدند و جنازهٔ استيفان را به خاک سپردند. ايشان از اين پيش‌آمد بسيار اندوهگين بودند. 3اما پولس همه جا می‌رفت و ايمانداران به مسيح را شكنجه می‌داد. او وارد خانه‌های مردم می‌شد و مردان و زنان را به زور بيرون می‌كشيد و به زندان می‌انداخت.

فيليپ در سامره بشارت می‌دهد

4ولی ايماندارانی كه از اورشليم گريخته بودند به هر جا می‌رفتند پيغام عيسی را به مردم می‌رساندند. 5فيليپ نيز به شهر سامره رفت و پيغام عيسی را در آنجا اعلام نمود. 6مردم، به خاطر معجزات او، به دقت به سخنان او گوش می‌دادند. 7ارواح ناپاک نيز با فريادهای بلند از وجود ديوانگان بيرون می‌آمدند، و مفلوجان و لنگان شفا می‌يافتند. 8از اين جهت، آن شهر غرق در شادی شد!

9‏-11در ضمن در سامره مردی بود به نام شمعون كه سالهای سال جادوگری می‌كرد. او در اثر چشمبندی‌هایش بسيار بانفوذ و مغرور شده بود، تا جايی كه اهالی سامره اغلب از او به عنوان «مرد بزرگ» و «قدرت خدا» ياد می‌كردند. 12اما وقتی مردم به پيغام فيليپ دربارهٔ ملكوت خدا و عيسی مسيح ايمان آوردند، هم مردان و هم زنان غسل تعميد گرفتند. 13سپس شمعون نيز ايمان آورده، غسل تعميد گرفت. او از فيليپ جدا نمی‌شد و از معجزات او مات و مبهوت می‌ماند.

14وقتی رسولان در اورشليم شنيدند كه اهالی سامره پيغام خدا را قبول كرده‌اند، پطرس و يوحنا را به آنجا فرستادند. 15وقتی ايشان به سامره رسيدند، برای نوايمانان دعا كردند تا روح‌القدس را بيابند، 16زيرا ايشان فقط به نام عيسای خداوند تعميد گرفته بودند و هنوز روح‌القدس بر هيچيک از ايشان نازل نشده بود. 17پس پطرس و يوحنا دستهای خود را بر سر اين نوايمانان گذاشتند و ايشان نيز روح‌القدس را يافتند.

18وقتی شمعون ديد كه با قرار گرفتن دستهای رسولان بر سر مردم، روح‌القدس عطا می‌شود، مبلغی پول نزد پطرس و يوحنا آورد تا اين قدرت را بخرد. 19او گفت: «به من نيز اين قدرت را بدهيد تا هر وقت دست بر سر كسی می‌گذارم، روح‌القدس را بيابد!»

20اما پطرس جواب داد: «پولت با تو نابود باد! گمان می‌كنی هديهٔ خدا را می‌توان با پول خريد! 21تو از اين نعمت بی‌نصيب هستی، چون دلت نزد خدا پاک نيست. 22از اين شرارت دست بردار و دعا كن تا شايد خدا اين افكار ناپاكت را ببخشد. 23زيرا می‌بينم كه حسادت و گناه، دلت را سياه كرده است!»

24شمعون با التماس گفت: «برای من دعا كنيد تا بلايی بر سرم نيايد!»

25پطرس و يوحنا آنچه خدا در زندگی آنان كرده بود، برای ايمانداران سامره تعريف كردند و كلام خداوند را به آنان تعليم دادند. آنگاه به اورشليم بازگشتند. سر راهشان به چند روستا نيز سر زدند و پيغام خدا را به اهالی آنجا نيز بشارت دادند.

فيليپ و خزانه‌دار حبشه

26پس از اين واقعه، فرشتهٔ خداوند به فيليپ گفت: «برخيز و رو به جنوب به راهی برو كه از اورشليم به بيابان غزه می‌رود.» 27پس فيليپ به طرف آن جاده به راه افتاد. وقتی به آنجا رسيد به خزانه‌دار مملكت حبشه برخورد كه در دربار «كنداكه»، ملكهٔ حبشه، نفوذ و قدرت فراوانی داشت. او برای زيارت خانهٔ خدا به اورشليم رفته بود، 28و حالا با كالسكه به وطن خود باز می‌گشت. در ضمن كتاب اشعيای نبی را با صدای بلند می‌خواند.

29روح خدا به فيليپ گفت: «تندتر برو تا به كالسكه برسی.»

30فيليپ جلو دويد و شنيد كه چه می‌خواند. پس پرسيد: «آيا می‌فهميد چه نوشته است؟»

31مرد حبشی جواب داد: «نه، وقتی كسی نيست به من بياموزد، چگونه بفهمم؟» پس، از فيليپ خواهش كرد كه سوار كالسكه شود و كنار او بنشيند.

32آن قسمتی كه از كتاب آسمانی می‌خواند، اين بود:

«همچنانكه گوسفند را به سوی كشتارگاه می‌برند، او را نيز به كشتارگاه بردند. او مثل گوسفندی كه پشمهايش را می‌چينند، لب به اعتراض نگشود. 33او فروتن بود؛ از این رو هرگونه بی‌عدالتی در حق او روا داشتند. چه كسی می‌تواند از نسل او سخن بگويد؟ زيرا حيات او از زمين برداشته شد.»

34خزانه‌دار حبشی از فيليپ پرسيد: «آيا اشعيا اين چيزها را دربارهٔ خودش می‌گفت يا دربارهٔ ديگری؟»

35آنگاه فيليپ از آن نوشتهٔ آسمانی شروع كرد و با استفاده از قسمتهای ديگر كتاب آسمانی، پيام نجاتبخش عيسی را به او رسانيد.

36همچنانكه كالسكه پيش می‌رفت، به يک بركهٔ آب رسيدند. مرد حبشی گفت: «نگاه كن! اين هم آب! آيا امكان دارد حالا غسل تعميد بگيرم؟»

37فيليپ جواب داد: «اگر با تمام وجودت ايمان آورده‌ای، امكان دارد.»

جواب داد: «من ايمان دارم كه عيسی مسيح، فرزند خداست.»

38پس كالسكه را نگاه داشتند و هر دو داخل آب رفتند و فيليپ او را تعميد داد.

39وقتی از آب بيرون آمدند، روح خداوند فيليپ را برداشت و برد و خزانه‌دار حبشی ديگر او را نديد، ولی راه خود را با خوشحالی پيش گرفت و رفت. 40اما فيليپ خود را در شهر اشدود يافت. پس هم در آنجا و هم در شهرهای سر راه خود، پيغام خدا را به مردم رساند تا به شهر قيصريه رسيد.

9

پولس، دشمن مسيح، پيرو مسيح می‌شود

1‏-2و اما پولُس كه از تهديد و كشتار پيروان مسيح هيچ كوتاهی نمی‌كرد، نزد كاهن اعظم اورشليم رفت و از او معرفی نامه‌هايی خطاب به كنيسه‌ها و عبادتگاه‌های دمشق، پايتخت سوريه خواست تا ايشان با او در امر دستگيری پيروان عيسی، چه مرد و چه زن، همكاری كنند و او بتواند ايشان را دست بسته به اورشليم بياورد.

3پس او رهسپار شد. در راه، در نزديكی دمشق، ناگهان نوری خيره كننده از آسمان گرداگرد پولس تابيد، 4به طوری كه بر زمين افتاد و صدايی شنيد كه به او می‌گفت: «پولس، پولس، چرا اينقدر مرا رنج می‌دهی؟»

5پولس پرسيد: «آقا، شما كيستيد؟»

آن صدا جواب داد: «من عيسی هستم، همان كسی كه تو به او آزار می‌رسانی! 6اكنون برخيز، به شهر برو و منتظر دستور من باش.»

7همسفران پولس مبهوت ماندند، چون صدايی می‌شنيدند ولی كسی را نمی‌ديدند! 8‏-9وقتی پولس به خود آمد و از زمين برخاست، متوجه شد كه چيزی نمی‌بيند. پس دست او را گرفتند و به دمشق بردند. در آنجا سه روز نابينا بود و در اين مدت چيزی نخورد و ننوشيد.

10در دمشق، شخصی مسيحی به نام حنانيا زندگی می‌كرد. خداوند در رؤيا به او فرمود: «حنانيا!»

حنانيا جواب داد: «بلی، ای خداوند!»

11خداوند فرمود: «برخيز و به كوچهٔ راست، به خانهٔ يهودا برو و سراغ پولس طرسوسی را بگير. الان او مشغول دعاست. 12من در رؤيا به او نشان داده‌ام كه شخصی به نام حنانيا می‌آيد و دست بر سر او می‌گذارد تا دوباره بينا شود!»

13حنانيا عرض كرد: «خداوندا، ولی من شنيده‌ام كه اين شخص به ايمانداران اورشليم بسيار آزار رسانده است! 14و می‌گويند از طرف كاهنان اعظم اجازه دارد كه تمام ايمانداران دمشق را نيز بازداشت كند!»

15اما خداوند فرمود: «برو و آنچه می‌گويم، انجام بده چون او را انتخاب كرده‌ام تا پيام مرا به قومها و پادشاهان و همچنين بنی‌اسرائيل برساند. 16من به او نشان خواهم داد كه چقدر بايد در راه من زحمت بكشد.»

17پس حنانيا رفته، پولس را يافت و دست خود را بر سر او گذاشت و گفت: «برادر پولس، خداوند يعنی همان عيسی كه در راه به تو ظاهر شد، مرا فرستاده است كه برای تو دعا كنم تا از روح‌القدس پر شوی و چشمانت نيز دوباره بينا شود.»

18در همان لحظه، چيزی مثل پولک از چشمان پولس افتاد و بينا شد. او بی‌درنگ برخاست و غسل تعميد يافت. 19سپس غذا خورد و قوت گرفت.

پولس در دمشق و اورشليم

پولس چند روز در دمشق نزد ايمانداران ماند. 20آنگاه به كنيسه‌های يهود رفت و به همه اعلام كرد كه عيسی در حقيقت فرزند خداست!

21كسانی كه سخنان او را می‌شنيدند، مات و مبهوت می‌ماندند و می‌گفتند: «مگر اين همان نيست كه در اورشليم پيروان عيسی را شكنجه می‌داد و اينجا نيز آمده است تا آنان را بگيرد و زندانی كند و برای محاكمه نزد كاهنان اعظم ببرد؟»

22ولی پولس با شور و اشتياق فراوان موعظه می‌كرد و برای يهوديان دمشق با دليل و برهان ثابت می‌نمود كه عيسی در حقيقت همان مسيح است.

23پس طولی نكشيد كه سران قوم يهود تصميم گرفتند او را بكشند. 24پولس از نقشهٔ آنان باخبر شد و دانست كه شب و روز كنار دروازه‌های شهر كشيک می‌دهند تا او را به قتل برسانند. 25پس طرفداران پولس يک شب او را در سبدی گذاشتند و از شكاف حصار شهر پايين فرستادند.

26وقتی به اورشليم رسيد بسيار كوشيد تا نزد ايمانداران برود. ولی همه از او می‌ترسيدند و تصور می‌كردند كه حيله‌ای در كار است. 27تا اينكه برنابا او را نزد رسولان آورد و برای ايشان تعريف كرد كه چگونه پولس در راه دمشق خداوند را ديده و خداوند به او چه فرموده و اينكه چگونه در دمشق با قدرت به نام عيسی وعظ كرده است. 28آنگاه او را در جمع خود راه دادند و پولس از آن پس هميشه با ايمانداران بود، و به نام خداوند با جرأت موعظه می‌كرد. 29ولی عده‌ای از يهوديان يونانی زبان كه پولس با ايشان بحث می‌كرد، توطئه چيدند تا او را بكشند. 30وقتی ساير ايمانداران از وضع خطرناک پولس آگاه شدند، او را به قيصريه بردند و از آنجا به خانه‌اش در طرسوس روانه كردند.

31به اين ترتيب، پولس پيرو مسيح شد، و كليسا آرامش يافت و قوت گرفت و در يهوديه و جليل و سامره پيشرفت كرد. ايمانداران در ترس خدا و تسلی روح‌القدس زندگی می‌كردند و تعدادشان زياد می‌شد.

پطرس زن مرده‌ای را زنده می‌كند

32پطرس نيز به همه جا می‌رفت و به وضع ايمانداران رسيدگی می‌كرد. در يكی از اين سفرها، نزد ايمانداران شهر لُده رفت. 33در آنجا شخصی را ديد به نام اينياس كه به مدت هشت سال فلج و بستری بود.

34پطرس به او گفت: «اينياس، عيسی مسيح تو را شفا داده است! برخيز و بسترت را جمع كن!» او نيز بلافاصله شفا يافت. 35آنگاه تمام اهالی لده و شارون با ديدن اين معجزه به خداوند ايمان آوردند.

36در شهر يافا زن ايمانداری بود به نام طبيتا كه به يونانی او را دوركاس يعنی «غزال» می‌گفتند. او زن نيكوكاری بود و هميشه در حق ديگران خصوصاً فقرا خوبی می‌كرد. 37ولی در همين زمان بيمار شد و فوت كرد. دوستانش او را غسل دادند و در بالاخانه‌ای گذاشتند تا ببرند و او را دفن كنند. 38در اين هنگام، شنيدند كه پطرس در شهر لده، نزديک يافا است. پس دو نفر را فرستادند تا از او خواهش كنند كه هر چه زودتر به يافا بيايد. 39همين كه پطرس آمد، او را به بالاخانه‌ای كه جسد دوركاس در آن بود، بردند. در آنجا بيوه‌زنان گرد آمده، گريه‌كنان لباسهایی را كه دوركاس در زمان حيات خود برای ايشان دوخته بود، به او نشان می‌دادند. 40ولی پطرس خواست كه همه از اتاق بيرون روند. آنگاه زانو زد و دعا نمود. سپس رو به جنازه كرد و گفت: «دوركاس، برخيز!» آن زن چشمان خود را باز كرد و همين كه پطرس را ديد، برخاست و نشست! 41پطرس دستش را گرفت و او را برخيزانيد و ايمانداران و بيوه‌زنان را خواند و او را زنده به ايشان سپرد.

42اين خبر به سرعت در شهر پيچيد و بسياری به خداوند ايمان آوردند. 43پطرس نيز مدتی در آن شهر نزد شمعون دباغ اقامت گزيد.

10

کرنيليوس می‌خواهد با پطرس ديدار کند

1در شهر قيصريه يک افسر رومی به نام كُرنيليوس زندگی می‌كرد كه فرماندهٔ هنگی بود معروف به «ايتاليايی». 2او شخصی خداپرست و پرهيزگار بود و خانواده‌ای خداترس داشت. كرنيليوس هميشه با سخاوت به فقرای يهودی كمک می‌كرد و به درگاه خدا دعا می‌نمود. 3يک روز، ساعت سه بعد از ظهر، در رؤيا فرشتهٔ خدا را ديد. فرشته نزد او آمد و گفت: «كُرنيليوس!»

4كرنيليوس با وحشت به او خيره شد و پرسيد: «آقا، چه فرمايشی داريد؟»

فرشته جواب داد: «دعاها و نيكوكاريهای تو از نظر خدا دور نمانده است! 5‏-6اكنون چند نفر به يافا به دنبال شمعون پطرس بفرست تا به ديدن تو بيايد. او در خانهٔ شمعون چرم ساز كه خانه‌اش در كنار درياست، میهمان است.»

7وقتی فرشته ناپديد شد، كرنيليوس دو نفر از نوكران خود را با يک سرباز خداشناس كه محافظ او بود، فرا خواند 8و جريان را به ايشان گفت و آنان را به يافا فرستاد.

پطرس با کرنيليوس ديدار می‌کند

9‏-10روز بعد، وقتی اين افراد به شهر يافا نزديک می‌شدند، پطرس به پشت بام رفت تا دعا كند. ظهر بود و پطرس گرسنه شد. در همان حال كه خوراک را آماده می‌كردند، پطرس در عالم رؤيا ديد كه 11آسمان باز شد و چيزی شبيه سفره‌ای بزرگ به طرف زمين آمد كه از چهار گوشه آويزان بود. 12در آن سفره، همه نوع حيوان و حشره و پرندهٔ وحشی وجود داشت كه خوردن آنها برای يهوديان حرام بود.

13سپس صدايی به پطرس گفت: «برخيز و هر كدام را كه می‌خواهی، ذبح كن و بخور!»

14پطرس گفت: «خداوندا، من هرگز چنين كاری نخواهم كرد! در تمام عمرم هرگز گوشت حرام نخورده‌ام!»

15باز آن صدا گفت: «دستور خدا را رد نكن! اگر خدا چيزی را حلال می‌خواند، تو آن را حرام نخوان!»

16اين رؤيا سه بار تكرار شد. سپس، آن سفره به آسمان بالا رفت. 17پطرس گيج شده بود، چون نه معنی اين رؤيا را می‌دانست و نه می‌دانست چه بايد بكند.

در همين وقت، آن سه نفری كه كرنيليوس فرستاده بود، خانه را پيدا كرده، به دم در رسيده بودند، 18و می‌گفتند: «آيا شمعون معروف به پطرس در اينجا اقامت دارد؟»

19در حالی که پطرس دربارهٔ رؤيا فكر می‌كرد، روح‌القدس به او گفت: «سه نفر آمده‌اند تو را ببينند. 20برخيز و از ايشان استقبال كن و بدون شک و ترديد همراه ايشان برو چون من ايشان را فرستاده‌ام.»

21پطرس پايين رفت و به ايشان گفت: «من پطرس هستم. چه فرمايشی داريد؟»

22جواب دادند: «ما از جانب كرنيليوس، فرماندهٔ رومی آمده‌ايم. او شخص نيكوكار و خداترسی است و مورد احترام يهوديان نيز می‌باشد. فرشته‌ای نيز به او ظاهر شده و گفته است كه به دنبال شما بفرستد و سخنان شما را بشنود.»

23پطرس آنان را به خانه برد و پذيرايی كرد و روز بعد با ايشان به قيصريه رفت. چند نفر از ايمانداران «يافا» نيز با او رفتند.

24فردای آن روز به قيصريه رسيدند. كرنيليوس بستگان و دوستان نزديک خود را هم جمع كرده بود و انتظار ايشان را می‌كشيد. 25به محض اينكه پطرس وارد خانه شد، كرنيليوس در مقابل او به خاک افتاد تا او را بپرستد.

26اما پطرس گفت: «برخيز! من نيز مانند تو يک انسانم.»

27پس برخاسته، گفتگوكنان به اتاقی كه عدهٔ زيادی در آن جمع بودند، رفتند.

28پطرس به ايشان گفت: «شما خود می‌دانيد كه قوانين يهود اجازه نمی‌دهد كه من به خانهٔ شخصی غيريهودی بيايم. ولی خدا در رؤيا به من نشان داده است كه هرگز نبايد كسی را نجس بدانم. 29از اين رو وقتی شما به دنبال من فرستاديد، بی‌چون و چرا آمدم. حال بفرماييد به چه علت مرا خواسته‌ايد.»

30كُرنيليوس جواب داد: «چهار روز پيش، در همين وقت يعنی ساعت سه بعد از ظهر، طبق عادت در خانهٔ خود مشغول دعا بودم كه ناگهان ديدم شخصی با لباس نورانی روبروی من ايستاده است! 31او به من گفت: كرنيليوس، خدا دعاهای تو را شنيده است و كمكهای تو را در حق مردم قبول كرده است! 32حال چند نفر را به يافا بفرست و شمعون پطرس را دعوت كن تا به اينجا بيايد. او در خانهٔ شمعون دَبّاغ كه خانه‌اش در ساحل درياست، میهمان است.

33«پس بی‌درنگ به دنبال شما فرستادم و شما نيز لطف كرده، زود آمديد. اينک منتظريم كه بدانيم خداوند چه فرموده است تا به ما بگوييد.»

غيريهوديان نيز بشارت انجيل را می‌شنوند

34آنگاه پطرس جواب داد: «حالا می‌فهمم كه فقط يهوديان محبوب خدا نيستند! 35بلكه هر کس از هر نژاد و قومی كه خدا را بپرستد و كارهای نيک بكند، مورد پسند او واقع می‌شود. 36‏-37شما يقيناً از آن بشارت و مژده‌ای كه خدا به قوم اسرائيل داده آگاه می‌باشيد، يعنی اين مژده كه انسان می‌تواند بوسيلهٔ عيسی مسيح كه خداوند همه است، به سوی خدا بازگردد. اين پيغام و اين وقايع، با تعميد يحيی آغاز شد، و از جليل به تمام يهوديه رسيد. 38و بدون شک می‌دانيد كه خدا عيسای ناصری را مسيح تعيين كرد و با روح‌القدس و قدرت خود به اين دنيا فرستاد. او به همه جا می‌رفت، كارهای نيک انجام می‌داد و تمام كسانی را كه اسير ارواح ناپاک بودند شفا می‌داد، زيرا خدا با او بود.

39«و ما رسولان شاهد تمام اعمالی هستيم كه او در سرتاسر اسرائيل و در اورشليم انجام داد و در همان شهر بود كه او را بر صليب كشتند. 40‏-41ولی سه روز بعد، خدا او را زنده كرد و او را به شاهدانی كه از پيش انتخاب كرده بود، ظاهر فرمود. البته همهٔ مردم او را نديدند، بلكه فقط ما كه بعد از زنده شدنش، با او خورديم و نوشيديم، شاهد اين واقعهٔ عظيم بوديم. 42و خدا ما را فرستاد تا اين خبر خوش را به همه بدهيم و بگوييم كه خدا عيسی را تعيين نموده تا داور زندگان و مردگان باشد. 43تمام پيامبران نيز در كتاب آسمانی ما نوشته‌اند كه هر کس به او ايمان بياورد، گناهانش بخشيده خواهد شد.»

غيريهوديان روح‌القدس را دريافت می‌کنند

44هنوز سخن پطرس تمام نشده بود كه روح‌القدس بر تمام شنوندگان نازل شد! 45يهوديانی كه همراه پطرس آمده بودند، وقتی ديدند كه روح‌القدس به غيريهوديان نيز عطا شده است، مات و مبهوت ماندند. 46‏-47ولی جای شک باقی نماند، چون می‌شنيدند كه همه به زبانهای مختلف سخن می‌گويند و خدا را تمجيد می‌كنند.

آنگاه پطرس گفت: «اكنون كه ايشان مانند ما روح‌القدس را يافته‌اند، آيا كسی می‌تواند به من اعتراض كند كه چرا تعميدشان می‌دهم؟» 48پس به نام عيسی مسيح ايشان را غسل تعميد داد. آنگاه كرنيليوس التماس كرد كه پطرس چند روزی نزد آنان بماند.

11

خدا می‌خواهد هر انسانی را نجات بخشد

1خبر ايمان آوردن غيريهوديان بلافاصله در همه جا پيچيد و به گوش رسولان و ساير پيروان مسيح در يهوديه نيز رسيد. 2پس هنگامی كه پطرس به اورشليم بازگشت، ايمانداران يهودی‌نژاد با او درگير شدند 3و گفتند كه چرا با غيريهوديان نشست و برخاست كرده و از همه بدتر، با آنان بر سر يک سفره غذا خورده است.

4آنگاه پطرس موضوع را از اول به تفصيل برای ايشان تعريف كرد و گفت:

5«يک روز در شهر يافا بودم. وقتی دعا می‌كردم، در رؤيا ديدم كه چيزی شبيه سفره‌ای بزرگ از آسمان پايين آمد كه از چهار گوشه آويزان بود. 6وقتی خوب به آن نگاه كردم ديدم در آن سفره همه نوع حيوان و حشره و پرندهٔ وحشی كه خوردنش برای يهوديان حرام است، وجود داشت. 7سپس صدايی شنيدم كه به من گفت: برخيز و از هر كدام كه می‌خواهی ذبح كن و بخور.

8«گفتم: ای خداوند، من هرگز چنين كاری نخواهم كرد چون در عمرم به چيزی حرام و ناپاک لب نزده‌ام!

9«ولی باز آن صدا گفت: وقتی خدا چيزی را حلال می‌خواند، تو آن را حرام نخوان!

10«اين صدا سه بار تكرار شد. سپس آن سفره دوباره به آسمان بالا رفت. 11درست در همان لحظه، سه نفر به خانه‌ای كه من در آن میهمان بودم رسيدند. آنها آمده بودند كه مرا به قيصريه ببرند. 12روح‌القدس به من گفت كه همراه ايشان بروم و به غيريهودی بودن ايشان توجهی نداشته باشم. اين شش برادر نيز با من آمدند. پس به خانهٔ شخصی رسيديم كه به دنبال من فرستاده بود. 13او برای ما تعريف كرد كه چگونه فرشته بر او ظاهر شده و به او گفته: اشخاصی را به يافا بفرست تا شمعون پطرس را پيدا كنند. 14او خواهد گفت كه چطور تو و خانواده‌ات می‌توانيد نجات پيدا كنيد!

15«هنگامی كه برای ايشان شروع به صحبت كردم، روح‌القدس بر ايشان نازل شد، درست همانطور كه اول بر ما نازل شد. 16آنگاه به ياد سخنان خداوند افتادم كه فرمود: ”يحيی با آب غسل تعميد می‌داد؛ ولی شما با روح‌القدس تعميد خواهيد يافت.“ 17حال، اگر خدا به اين غيريهوديان همان هديه را داد كه به ما به خاطر ايمانمان، عطا فرمود، پس من كه هستم كه اعتراض كنم.»

18وقتی اين را شنيدند، قانع شدند و گفتند: «خدا را شكر كه همان لطفی را كه در حق ما نمود، در حق غيريهوديان نيز انجام داد و به ايشان اين امكان را داد تا دست از گناه كشيده، به سوی او بازگردند و حيات جاودانی را به دست آورند.»

شكنجه و آزار ايمانداران به پيشرفت انجيل می‌انجامد

19وقتی پس از قتل استيفان، شكنجه و آزار ايمانداران اورشليم شروع شد، آنانی كه از اورشليم فرار كرده بودند، تا فينيقيه و قبرس و انطاكيه پيش رفتند و پيغام انجيل را فقط به يهوديان رساندند. 20ولی چند نفر از ايمانداران اهل قبرس و قيروان وقتی به انطاكيه رسيدند، با يونانیان نيز دربارهٔ عيسای خداوند سخن گفتند. 21خداوند كوشش اين چند نفر را به ثمر رساند، به طوری كه بسياری از اين غيريهوديان ايمان آوردند و به سوی خداوند بازگشت كردند.

22وقتی اين خبر به گوش ايمانداران كليسای اورشليم رسيد، برنابا را كه اهل قبرس بود، به انطاكيه فرستادند تا به اين نوايمانان كمک كند. 23وقتی برنابا به آنجا رسيد و ديد كه خدا چه كارهای شگفت‌آوری انجام می‌دهد، بسيار شاد شد و ايمانداران را تشويق كرد كه به هر قيمتی كه شده، از خداوند دور نشوند. 24برنابا شخصی مهربان و پر از روح‌القدس بود و ايمانی قوی داشت. در نتيجه، مردم دسته‌دسته به خداوند ايمان می‌آوردند.

25برنابا به طرسوس رفت تا پولس را بيابد. 26وقتی او را پيدا كرد به انطاكيه آورد و هر دو يک سال در انطاكيه ماندند و عدهٔ زيادی از نوايمانان را تعليم دادند. در انطاكيه بود كه برای نخستين بار پيروان عيسی مسيح را «مسيحی» لقب دادند.

27در اين هنگام، چند نبی از اورشليم به انطاكيه آمدند. 28يكی از آنان كه نامش اَغابوس بود، در يک مجلس عبادتی برخاست و با الهام روح خدا پيشگويی كرد كه بزودی سرزمين اسرائيل دچار قحطی سختی خواهد شد. اين قحطی در زمان فرمانروايی «كلوديوس» قيصر عارض شد. 29پس، مسيحيان آنجا تصميم گرفتند هر کس در حد توانايی خود، هديه‌ای بدهد تا برای مسيحيان يهوديه بفرستند. 30اين كار را كردند و هدايای خود را به دست برنابا و پولس سپردند تا نزد كشيشان كليسای اورشليم ببرند.

12

کشته شدن يعقوب و زندانی شدن پطرس

1در همين وقت هيروديس پادشاه به آزار و شكنجهٔ عده‌ای از پيروان مسيح پرداخت. 2به دستور او يعقوب برادر يوحنا با شمشير كشته شد. 3وقتی هيروديس ديد كه سران يهود اين عمل را پسنديدند، پطرس را نيز در ايام عيد پِسَح يهود دستگير كرد، 4و او را به زندان انداخت و دستور داد شانزده سرباز، زندان او را نگهبانی كنند. هيروديس قصد داشت بعد از عيد پسح، پطرس را بيرون آورد تا در ملاء عام محاكمه شود. 5ولی در تمام مدتی كه پطرس در زندان بود، مسيحيان برای او مرتب دعا می‌كردند.

رهايی معجزآسای پطرس از زندان

6شب قبل از آن روزی كه قرار بود پطرس محاكمه شود، او را با دو زنجير بسته بودند و او بين دو سرباز خوابيده بود. سربازان ديگر نيز كنار در زندان كشيک می‌دادند. 7ناگهان محيط زندان نورانی شد و فرشتهٔ خداوند آمد و كنار پطرس ايستاد! سپس به پهلوی پطرس زد و او را بيدار كرد و گفت: «زود برخيز!» همان لحظه زنجيرها از مچ دستهايش باز شد و بر زمين فرو ريخت! 8فرشته به او گفت: «لباسها و كفشهايت را بپوش.» پطرس پوشيد. آنگاه فرشته به او گفت: «ردای خود را بر دوش بينداز و به دنبال من بيا!»

9به اين ترتيب، پطرس از زندان بيرون آمد و به دنبال فرشته به راه افتاد. ولی در تمام اين مدت تصور می‌كرد كه خواب می‌بيند و باور نمی‌كرد كه بيدار باشد. 10پس با هم از حياط اول و دوم زندان گذشتند تا به دروازهٔ آهنی زندان رسيدند كه به كوچه‌ای باز می‌شد. اين در نيز خودبه‌خود باز شد! پس، از آنجا هم رد شدند تا به آخر كوچه رسيدند. آنگاه فرشته از او جدا شد.

11پطرس كه تازه متوجهٔ ماجرا شده بود، به خود گفت: «پس حقيقت دارد كه خداوند فرشتهٔ خود را فرستاده، مرا از چنگ هيروديس و يهوديان رهايی داده است!» 12آنگاه، پس از لحظه‌ای تأمل، به خانهٔ مريم مادر يوحنا معروف به مرقس رفت. در آنجا عدهٔ زيادی برای دعا گرد آمده بودند.

13پطرس در زد و دختری به نام رُدا آمد تا در را باز كند. 14وقتی صدای پطرس را شنيد، ذوق زده بازگشت تا به همه مژده دهد كه پطرس در می‌زند. 15ولی آنان حرف او را باور نكردند و گفتند: «مگر ديوانه شده‌ای؟» بالاخره، وقتی ديدند اصرار می‌كند، گفتند: «پس حتماً او را كشته‌اند و حالا اين روح اوست كه به اينجا آمده است!»

16ولی پطرس بی‌وقفه در می‌زد. سرانجام رفتند و در را باز كردند. وقتی ديدند خود پطرس است، مات و مبهوت ماندند. 17پطرس اشاره كرد كه آرام باشند و تعريف كرد كه چه اتفاقی افتاده و چطور خداوند او را از زندان بيرون آورده است. پيش از رفتن نيز از ايشان خواست تا يعقوب و ساير برادران را آگاه سازند. بعد به جای امن‌تری رفت.

18صبح در زندان غوغايی بپا شد. همه پطرس را جستجو می‌كردند. 19وقتی هيروديس به دنبال او فرستاد و فهميد كه در زندان نيست، هر شانزده نگهبان را بازداشت كرد و حكم اعدامشان را صادر نمود. آنگاه يهوديه را ترک كرده، به قيصريه رفت و مدتی در آنجا ماند.

مرگ هيروديس

20وقتی هيروديس در قيصريه بود، هيئتی از نمايندگان شهرهای صور و صيدون به ديدن او آمدند. هيروديس نسبت به اهالی اين دو شهر خصومت عميقی داشت. پس ايشان حمايت بلاستوس وزير دربار او را به دست آوردند و از هيروديس تقاضای صلح كردند، زيرا اقتصاد شهرهای آنان به داد و ستد با سرزمين او بستگی داشت. 21سرانجام اجازهٔ شرفيابی گرفتند. در آن روز هيروديس لباس شاهانه‌ای پوشيد و بر تخت سلطنت نشست و نطقی ايراد كرد. 22وقتی صحبت او تمام شد، مردم او را مثل خدا پرستش كردند و فريادزنان می‌گفتند كه اين صدای خداست، نه صدای انسان!

23همان لحظه فرشتهٔ خداوند هيروديس را چنان زد كه بدنش پر از كرم شد و مرد، زيرا به جای اينكه خدا را تمجيد كند، گذاشت مردم او را پرستش كنند.

24اما پيغام خدا به سرعت به همه می‌رسيد و تعداد ايمانداران روز‌به‌روز بيشتر می‌شد.

25برنابا و پولس نيز به اورشليم رفتند و هدايای مسيحيان را به كليسا دادند و بعد به شهر انطاكيه بازگشتند. در اين سفر يوحنا معروف به مرقس را نيز با خود بردند.

13

مأموريت پولس و برنابا

1در كليسای انطاكيهٔ سوريه، تعدادی نبی و معلم وجود داشت كه عبارت بودند از: برنابا، شمعون كه به او «سياه چهره» نيز می‌گفتند، لوكيوس اهل قيروان، مناحم كه برادر همشير هيروديس پادشاه بود، و پولس. 2يک روز، وقتی اين اشخاص روزه گرفته بودند و خدا را عبادت می‌كردند روح‌القدس به ايشان فرمود: «برنابا و پولس را وقف كار مخصوصی بكنيد كه من برای آنان در نظر گرفته‌ام.» 3پس چند روز بيشتر روزه گرفتند و دعا كردند و بعد دستهايشان را بر سر آن دو گذاشتند و آنان را به دست خدا سپردند.

نخستين سفر بشارتی پولس

4برنابا و پولس با هدايت روح‌القدس سفر خود را آغاز كردند. نخست به بندر سُلوكيه رفتند و از آنجا با كشتی عازم جزيرهٔ قبرس شدند. 5در قبرس به شهر سَلاميس رفتند و در كنيسهٔ يهوديان كلام خدا را موعظه كردند. يوحنا معروف به مرقس نيز همراه ايشان بود و كمک می‌كرد.

6‏-7در آن جزيره، شهر به شهر گشتند و پيغام خدا را به مردم رساندند تا اينكه به شهر پافُس رسيدند. در پافُس به يک جادوگر يهودی برخوردند به نام باريشوع كه ادعای پيغمبری می‌كرد و با «سرجيوس پولس» كه فرماندار رومی قبرس و شخصی برجسته و دانا بود، طرح دوستی ريخته بود. فرماندار برنابا و پولس را به حضور خود احضار كرد، چون می‌خواست پيغام خدا را از زبان آنان بشنود. 8ولی آن جادوگر كه نام يونانی او اَليما بود، مزاحم می‌شد و نمی‌گذاشت فرماندار به پيغام برنابا و پولس گوش دهد و سعی می‌كرد نگذارد به خداوند ايمان بياورد.

9آنگاه پولس كه سرشار از روح‌القدس بود، نگاه غضب‌آلودی به آن جادوگر انداخت و گفت: 10«ای فرزند شيطان، ای حيله‌گر بدذات، ای دشمن تمام خوبی‌ها، آيا از مخالفت كردن با خدا دست برنمی‌داری؟ 11حال كه چنين است، خدا تو را چنان می‌زند كه تا مدتی كور شوی!»

چشمان اليما فوری تيره و تار شد. او كوركورانه به اين سو و آن سو می‌رفت و التماس می‌كرد يكنفر دست او را بگيرد و راه را به او نشان دهد. 12وقتی فرماندار اين را ديد از قدرت پيام خدا متحير شد و ايمان آورد.

پولس، عيسی مسيح را به يهوديان می‌شناساند

13پولس و همراهانش پافس را ترک كردند و با كشتی عازم پَمفليه شدند و در بندر پِرجه پياده شدند. در آنجا يوحنا معروف به مرقس از ايشان جدا شد و به اورشليم بازگشت. 14ولی برنابا و پولس به شهر انطاكيه در ايالت پيسيديه رفتند.

روز شنبه برای پرستش خدا به كنيسهٔ يهود وارد شدند. 15وقتی قرائت تورات و كتاب پيغمبران تمام شد، رؤسای كنيسه به آنان گفتند: «برادران، اگر پيام آموزنده‌ای برای ما داريد، بفرماييد.»

16پولس از جا برخاست و با دست اشاره كرد تا ساكت باشند و گفت: «ای قوم بنی‌اسرائيل، و همهٔ شما كه به خدا احترام می‌گذاريد! اجازه بدهيد سخنان خود را با اشارهٔ مختصری به تاريخ بنی‌اسرائيل آغاز كنم:

17«خدای بنی‌اسرائيل، اجداد ما را انتخاب كرد و باشكوه و جلال تمام از چنگ مصريان رهايی بخشيد و سرافراز نمود. 18در آن چهل سالی كه در بيابان سرگردان بودند، او آنان را تحمل كرد. 19‏-20سپس، هفت قوم ساكن كنعان را از بين برد و سرزمين آنان را به اسرائيل به ارث داد. پس از آن، چهارصد و پنجاه سال، يعنی تا زمان سموئيل نبی، رهبران گوناگون، اين قوم را اداره كردند.

21«پس از آن، قوم خواستند برای خود پادشاهی داشته باشند؛ و خدا شائول، پسر قيس از قبيلهٔ بنيامين را به ايشان داد كه چهل سال سلطنت كرد. 22ولی خدا او را بركنار نمود و داوود را به جای وی پادشاه ساخت و فرمود: داوود، پسر يسی، محبوب دل من است. او كسی است كه هر چه بگويم اطاعت می‌كند. 23و عيسی، آن نجات دهنده‌ای كه خدا وعده‌اش را به اسرائيل داد، از نسل همين داوود پادشاه است.

24«ولی پيش از آمدن او، يحيای پيغمبر موعظه می‌كرد كه لازم است هر کس در اسرائيل از گناهان خود دست بكشد، به سوی خدا بازگشت نمايد و تعميد بگيرد. 25وقتی يحيی دورهٔ خدمت خود را تمام كرد به مردم گفت: آيا شما خيال می‌كنيد كه من مسيح هستم؟ نه، من مسيح نيستم. مسيح بزودی خواهد آمد. من خيلی ناچيزتر از آنم كه كفشهايش را در مقابل پايهايش قرار دهم.

26«برادران، خدا اين نجات را به همهٔ ما هديه كرده است. اين نجات هم برای شماست كه از نسل ابراهيم می‌باشيد و هم برای شما غيريهوديان كه به خدا احترام می‌گذاريد.

27«ولی يهوديانِ شهر اورشليم، با سران قوم خود عيسی را كشتند، و به اين ترتيب پيشگويی انبيا را تحقق بخشيدند. ايشان او را نپذيرفتند و پی نبردند كه او همان كسی است كه پيامبران درباره‌اش پيشگويی كرده‌اند، با اينكه هر شنبه نوشته‌های آن پيغمبران را می‌خواندند و می‌شنيدند. 28هر چند عيسی بی‌تقصير بود، ولی به پيلاطوس اصرار كردند كه او را بكشد. 29سرانجام وقتی تمام بلاهای پيشگويی شده را بر سر او آوردند، او را از صليب پايين آوردند، و در قبر گذاشتند. 30ولی خدا باز او را زنده كرد! 31و كسانی كه همراه او از جليل به اورشليم آمده بودند، چندين بار او را ديدند، و بارها در همه جا به همه كس اين واقعه را شهادت داده‌اند.

32‏-33«من و برنابا برای همين به اينجا آمده‌ايم تا اين پيغام را به شما نيز برسانيم و بگوييم كه خدا عيسی را زنده كرده است اين همان وعده‌ای است كه خدا به اجداد ما داد و حالا در زمان ما به آن وفا كرده است. در كتاب زبور فصل دوم، خدا دربارهٔ عيسی می‌فرمايد: امروز تو را كه پسر من هستی سرافراز كرده‌ام.

34«خدا قول داده بود كه او را زنده كند و به او عمر جاويد بخشيد. اين موضوع در كتاب آسمانی نوشته شده است كه می‌فرمايد: آن بركات مقدسی را كه به داوود وعده دادم، برای تو انجام خواهم داد. 35در قسمت ديگری از زبور به طور مفصل شرح می‌دهد كه خدا اجازه نخواهد داد بدن فرزند مقدسش در قبر بپوسد. 36اين آيه اشاره به داوود نيست چون داوود، در زمان خود مطابق ميل خدا خدمت كرد و بعد مرد، دفن شد و بدنش نيز پوسيد. 37پس اين اشاره به شخص ديگری است، يعنی به كسی است كه خدا او را دوباره زنده كرد و بدنش از مرگ ضرر و زيانی نديد.

38«برادران، توجه كنيد! در اين عيسی برای گناهان شما اميد آمرزش هست. 39هر که به او ايمان آورد، از قيد تمام گناهانش آزاد خواهد شد و خدا او را خوب و شايسته به حساب خواهد آورد؛ و اين كاری است كه شريعت يهود هرگز نمی‌تواند برای ما انجام دهد. 40پس مواظب باشيد مبادا گفته‌های پيغمبران شامل حال شما نيز بشود كه می‌گويند: 41شما كه حقيقت را خوار می‌شماريد، ببينيد و تعجب كنيد و نابود شويد! چون در زمان شما كاری می‌كنم كه اگر هم بشنويد، باور نخواهيد كرد.»

42آن روز وقتی مردم از كنيسه بيرون می‌رفتند، از پولس خواهش كردند كه هفتهٔ بعد نيز برای ايشان صحبت كند. 43عده‌ای از يهوديان و غيريهوديان خداشناس نيز كه در آنجا عبادت می‌كردند، به دنبال پولس و برنابا رفتند. برنابا و پولس همه را تشويق می‌كردند كه به رحمت خدا توكل كنند.

پولس به سوی غيريهوديان می‌رود

44هفتهٔ بعد تقريباً همهٔ مردم شهر آمدند تا كلام خدا را از زبان آنان بشنوند.

45اما وقتی سران يهود ديدند كه مردم اينچنين از پيغام رسولان استقبال می‌كنند، از روی حسادت از آنان بدگويی كردند و هر چه پولس می‌گفت، ضد آن را می‌گفتند.

46آنگاه پولس و برنابا با دليری گفتند: «لازم بود كه پيغام خدا را اول به شما يهوديان برسانيم. ولی حالا كه شما آن را رد كرديد، آن را به غيريهوديان اعلام خواهيم كرد، چون شما نشان داديد كه لايق حيات جاودانی نيستيد. 47و اين درست همان است كه خداوند به ما فرمود: من تو را تعيين كردم تا برای اقوام غيريهود نور باشی و ايشان را از چهار گوشهٔ دنيا به سوی من راهنمايی كنی.»

48وقتی غيريهوديان اين را شنيدند، بسيار شاد شدند و پيغام پولس را با شادی قبول كردند و آنان كه برای حيات جاودانی تعيين شده بودند، ايمان آوردند. 49به اين ترتيب، پيام خدا به تمام آن ناحيه رسيد.

50آنگاه سران قوم يهود، زنان ديندار و متشخص و بزرگان شهر را بر ضد پولس و برنابا تحريک كردند، و بر سر ايشان ريختند و آنان را از آنجا بيرون راندند. 51پولس و برنابا نيز در مقابل اين عمل، گرد و خاک آن شهر را از پاهای خود تكاندند و از آنجا به شهر قونيه رفتند. 52اما كسانی كه در اثر پيغام آنان ايمان آوردند، سرشار از شادی و روح‌القدس شدند.

14

سنگسار شدن پولس در قونيه

1در شهر قونيه نيز پولس و برنابا به عبادتگاه يهود رفتند و چنان با قدرت سخن گفتند كه عدهٔ زيادی از يهوديان و غيريهوديان ايمان آوردند.

2اما يهوديانی كه به پيغام خدا پشت پا زده بودند، غيريهوديان را نسبت به پولس و برنابا بدگمان ساختند و تا توانستند از آنان بدگويی كردند. 3با وجود اين، پولس و برنابا مدت زيادی آنجا ماندند و با دليری پيغام خدا را به مردم اعلام نمودند. خداوند نيز به ايشان قدرت داد تا معجزاتی بزرگ و حيرت‌آور انجام دهند تا ثابت شود كه پيغامشان از سوی خداست. 4اما در شهر دو دستگی ايجاد شد؛ گروهی طرفدار سران قوم بودند و گروهی ديگر طرفدار رسولان مسيح.

5‏-6وقتی پولس و برنابا پی بردند كه غيريهوديان با يهوديان و سران قوم يهود توطئه چيده‌اند كه ايشان را مورد حمله قرار دهند و سنگسار كنند، به شهرهای ليكائونيه، يعنی لِستره و دِربه و اطراف آنجا فرار كردند. 7در ضمن، هر جا می‌رفتند پيغام خدا را به مردم می‌رساندند.

پولس و برنابا در لستره و دربه

8در لستره به مردی كه لنگ مادرزاد بود برخوردند كه هرگز راه نرفته بود. 9هنگامی كه پولس موعظه می‌كرد، او خوب گوش می‌داد و پولس ديد ايمان شفا يافتن را دارد. 10پس به او گفت: «بلند شو بايست!» او نيز از جا جست و به راه افتاد!

11وقتی حاضران اين واقعه را ديدند فرياد برآورده، به زبان محلی گفتند: «اين اشخاص خدايان هستند كه به صورت انسان درآمده‌اند!» 12ايشان تصور كردند كه برنابا زئوس و پولس هِرمِس است، چون پولس بيان خوبی داشت و هرمس نيز سخنگوی خدايان بود. زئوس و هرمس هر دو از خدايان يونانی بودند. 13پس كاهن معبد زئوس، واقع در بيرون شهر، برای پولس و برنابا حلقه‌های گل آورد و می‌خواست همراه مردم نزديک دروازهٔ شهر، برای آن دو، گاو و گوسفند قربانی كند تا ايشان را بپرستد.

14اما وقتی برنابا و پولس متوجهٔ قصد مردم شدند، از ترس لباسهای خود را پاره كردند و به ميان مردم رفتند و فرياد زدند: 15«ای مردم، چه می‌كنيد؟ ما هم مثل خود شما انسان هستيم! ما آمده‌ايم به شما بگوييم كه از اين كارها دست برداريد. ما برای شما مژده آورده‌ايم و شما را دعوت می‌كنيم كه اين چيزهای بيهوده را نپرستيد و به جای آن در حضور خدای زنده دعا كنيد كه آسمان و زمين و دريا و هر چه را كه در آنهاست آفريد. 16در دوران گذشته، خدا قومها را به حال خود رها كرد تا به هر راهی كه می‌خواهند بروند، 17با اينكه برای اثبات وجود خود، همواره دليل كافی به ايشان می‌داد، و از رحمت خود به موقع باران می‌فرستاد، محصول خوب و غذای كافی می‌داد و دل همه را شاد می‌ساخت.»

18سرانجام، حتی با این سخنان، به زحمت توانستند مردم را از تقديم قربانی به ايشان باز دارند.

19ولی چند روز بعد، اوضاع تغيير كرد. يک عده يهودی از انطاكيه و قونيه آمدند و اهالی شهر را چنان تحريک نمودند كه بر سر پولس ريختند و او را سنگسار كردند و به گمان اينكه ديگر مرده است، او را كشان‌كشان به بيرون شهر بردند. 20اما همينطور كه مسيحيان دور او به حالت دعا ايستاده بودند، او برخاست و به شهر بازگشت و روز بعد با برنابا به شهر دربه رفت.

بازگشت پولس و برنابا به انطاکيه سوريه

21در آنجا نيز پيغام خدا را به مردم اعلام كردند و عده‌ای را شاگرد مسيح ساختند. بعد از آن باز به لستره، قونيه و انطاكيه بازگشتند. 22در اين شهرها مسيحيان را كمک می‌كردند تا محبت خود را نسبت به خدا و يكديگر حفظ كنند و در ايمان پايدار باشند و می‌گفتند كه بايد با گذشتن از تجربيات سخت، وارد ملكوت خدا شوند. 23سپس در هر كليسا، مسيحيان باتجربه را به عنوان كشيش تعيين كردند. آنگاه روزه گرفته، برای ايشان دعا كردند و آنان را به دست خداوندی كه به او ايمان داشتند سپردند.

24پس از آن، از راه پيسيديه به پمفليه سفر كردند. 25و باز در پرجه موعظه كردند و از آنجا به اتاليه رفتند.

26سرانجام، با كشتی به انطاكيهٔ سوريه بازگشتند، يعنی به شهری كه اين سفر طولانی را از آنجا آغاز كرده و در آن انتخاب شده بودند تا اين خدمت را انجام دهند.

27وقتی پولس و برنابا به انطاكيه رسيدند، مسيحيان را دور هم جمع كردند و گزارش سفر خود را تقديم نمودند و مژده دادند كه چگونه خدا درهای ايمان را به روی غيريهوديان نيز گشوده است. 28آنان مدت زيادی نزد مسيحيان انطاكيه ماندند.

15

شورای اورشليم

1در همان زمان كه پولس و برنابا در انطاكيه بودند، عده‌ای از يهوديه آمدند و به مسيحيان تعليم غلط داده، می‌گفتند: «اگر كسی به آداب و رسوم قديمی يهود وفادار نماند و ختنه نشود، محال است بتواند نجات پيدا كند.» 2پولس و برنابا در اين باره با ايشان به تفصيل گفتگو كردند تا بالاخره قرار شد مسيحيان انطاكيه، پولس و برنابا را با چند نفر از ميان خود به اورشليم بفرستند تا عقيدهٔ رسولان و كشيشان كليسای آنجا را در اين باره جويا شوند. 3پس ايشان با بدرقهٔ كليسا، به سوی اورشليم حركت كردند و سر راهشان، در شهرهای فينيقيه و سامره نيز به مسيحيان سر زدند و مژده دادند كه غيريهوديان هم مسيحی شده‌اند؛ و همه از شنيدن اين خبر شاد شدند.

4وقتی به اورشليم رسيدند اعضای كليسا و كشيشان و رسولان، ايشان را با آغوش باز پذيرفتند. فرستادگان نيز آنچه را كه خدا بوسيلهٔ ايشان انجام داده بود گزارش دادند. 5آنگاه چند نفر از مسيحيان كه قبلاً از فرقهٔ فريسيان بودند، برخاسته، گفتند: «تمام غيريهوديانی كه مسيحی شده‌اند بايد ختنه شوند و تمام آداب و رسوم يهود را نگاه دارند.» 6پس رسولان و كشيشان كليسا تصميم گرفتند در يک جلسهٔ ديگر به اين موضوع رسيدگی كنند.

7در اين جلسه، پس از مباحثهٔ بسيار، پطرس برخاست و به ايشان گفت: «برادران، شما همه می‌دانيد كه از مدتها پيش خدا مرا از ميان خودتان انتخاب كرد تا پيغام انجيل را به غيريهوديان برسانم تا ايشان آن را بشنوند و ايمان آورند. 8خدا كه از دل مردم باخبر است، روح‌القدس را همانطور كه به ما داد، به غيريهوديان نيز ارزانی داشت تا اين حقيقت را ثابت كند كه ايشان را نيز مانند ما می‌پذيرد.

9«پس خدا ميان ما و آنان هيچ فرقی نگذاشت، چون همانطور كه دل ما را با ايمان پاک كرد، دل آنان را نيز پاک نمود. 10حال، چرا می‌خواهيد از كار خدا ايراد بگيريد و باری روی دوش ديگران بگذاريد كه نه ما توانستيم حمل كنيم و نه اجداد ما؟ 11مگر ايمان نداريد كه با هديهٔ رايگان عيسای خداوند، همه يكسان نجات پيدا می‌كنند؟»

12بدين ترتيب، بحث خاتمه يافت. سپس حضار به برنابا و پولس گوش دادند و ايشان معجزاتی را كه خدا در ميان غيريهوديان به عمل آورده بود، بازگو كردند.

13پس از ايشان، نوبت به يعقوب رسيد. او برخاست و گفت: «برادران، گوش كنيد. 14پطرس برای شما بيان كرد كه چگونه خدا برای نخستين بار بر غيريهوديان ظاهر شد تا برای جلال خود، از ميان ايشان قومی جديد انتخاب كند. 15و اين درست همان است كه پيغمبران خدا پيشگويی كردند. برای مثال، عاموس نبی می‌گويد: 16خداوند می‌فرمايد: از اين پس باز می‌گردم و سلطنت افتادهٔ داوود را بر پا می‌دارم و خرابیهای آن را بنا می‌كنم 17تا غيريهوديان نيز بتوانند به سوی خدا بازگردند، يعنی تمام كسانی كه نام خود را بر ايشان مهر زده‌ام. 18اين است آنچه خداوند می‌گويد، خداوندی كه نقشه‌های ازلی خود را اكنون فاش می‌كند.

19«بنابراين، عقيدهٔ من اين است كه نبايد در مورد غيريهوديانی كه به سوی خدا باز می‌گردند، اصرار كنيم كه قوانين يهودی را نگاه دارند. 20فقط بنويسيم كه گوشت حيواناتی را كه برای بتها قربانی شده‌اند و خون و حيوانات خفه شده را نخورند و زنا نيز نكنند. 21چون سالهاست كه روزهای شنبه در هر شهر در كنيسه‌ها اين شريعت موسی موعظه شده است.»

نامه به ايمانداران غيريهودی

22پس رسولان و كشيشان كليسا با تمام اعضای كليسا رأی دادند كه دو نفر را همراه پولس و برنابا به انطاكيه بفرستند تا نتيجهٔ اين جلسه را به ايشان اطلاع دهند. اين دو نفر يكی يهودا معروف به برسابا بود و ديگری سيلاس. ايشان هر دو از افراد سرشناس كليسا بودند. 23متن نامه‌ای كه با خود بردند، از اين قرار بود:

«ما رسولان، كشيشان كليسا و برادران اهل اورشليم به شما برادران غيريهودی اهل انطاكيه، سوريه و قيليقيه سلام می‌رسانيم.

24«از قرار معلوم، بعضی از ايمانداران اينجا آمده، شما را مشوش ساخته و رنجانده‌اند و بدون دستور ما به شما گفته‌اند كه برای نجات يافتن، بايد شريعت يهود را نگاه داريد. 25پس، ما تصميم گرفتيم از طرف خود اين دو نماينده را همراه عزيزانمان برنابا و پولس نزد شما بفرستيم. 26‏-27نمايندگان ما، يهودا و سيلاس كه به خاطر خداوند ما عيسی مسيح هر دو از جان خود گذشته‌اند، به شما خواهند گفت كه نظر ما دربارهٔ مشكل شما چيست.

28‏-29«زيرا با هدايت روح‌القدس صلاح ديديم كه از قوانين يهود باری بر دوش شما نگذاريم. فقط گوشت حيواناتی كه برای بتها قربانی می‌شوند و گوشت حيوانات مردار و خون نخوريد و هرگز زنا نكنيد. اگر از اين چيزها بپرهيزيد كار خوبی خواهيد كرد. همين و بس.»

30اين چهار نفر بی‌درنگ به انطاكيه رفتند و تمام مسيحيان را دور هم جمع كردند و آن نامه را به ايشان دادند. 31وقتی نامه را خواندند بی‌اندازه شاد شدند.

32‏-33سپس، يهودا و سيلاس كه هر دو نبی بودند و خدا از طريق آنان به مؤمنين پيام می‌داد، مدتی در آنجا ماندند. آنان مسيحيان را نصيحت و تشويق می‌كردند كه در ايمان استوار باشند. سپس به اورشليم بازگشتند و سلامهای مسيحيان انطاكيه را به آنان رساندند. 34‏-35ولی پولس و برنابا در انطاكيه ماندند تا به همراه ديگران، كلام خدا را تعليم و بشارت می‌دادند.

جدايی پولس از برنابا

36پس از چندی، پولس به برنابا پيشنهاد كرد كه بازگردند و به شهرهايی كه قبلاً در آنجا موعظه كرده بودند سر بزنند تا ببينند مسيحيان جديد در چه حالند. 37برنابا موافقت كرد و خواست يوحنا معروف به مرقس را نيز با خود ببرند. 38ولی پولس با اين كار مخالف بود چون می‌گفت مرقس در پمفليه آنان را ترک نموده و با ايشان همكاری نكرده است. 39اختلاف آنان بر سر اين موضوع به قدری شدت گرفت كه از هم جدا شدند. برنابا و مرقس به قبرس رفتند؛ 40‏-41ولی پولس با سيلاس، پس از آنكه ايمانداران برای ايشان دعا كردند، به سوريه و قيليقيه رفتند تا كليساهای آنجا را تشويق و تقويت نمايند.

16

دومين سفر بشارتی پولس

1به اين ترتيب، پولس و سيلاس به شهر دربه و سپس به لستره رفتند. در شهر لستره با تيموتائوس آشنا شدند. مادر تيموتائوس مسيحی يهودی‌نژاد، ولی پدرش يونانی بود.

2مسيحيان لستره و قونيه دربارهٔ تيموتائوس شهادت خوبی می‌دادند. 3پس، پولس از او خواست كه در اين سفر همراه ايشان برود. ولی به احترام يهوديان آن اطراف، پيش از حركت، تيموتائوس را ختنه كرد، چون همه می‌دانستند كه پدرش يونانی است. 4سپس، با هم شهر به شهر گشتند و تصميمی را كه رسولان و كشيشان كليسای اورشليم دربارهٔ غيريهوديان گرفته بودند، به اطلاع كليساها رساندند. 5به اين ترتيب، ايمان مسيحيان رشد می‌كرد و بر تعداد آنان افزوده می‌شد.

دعوت به مقدونيه

6وقتی از شهرهای ايالات فريجيه و غلاطيه گذشتند، روح‌القدس اجازه نداد كه اين بار به ايالت آسيا بروند. 7پس به سرحد ايالت ميسيا آمدند و سعی كردند از راه شمال به ايالت بطينيا بروند، اما باز روح عيسی به ايشان اجازه نداد. 8پس، از ايالت ميسيا گذشتند و به شهر تروآس آمدند.

9همان شب پولس رؤيايی ديد. در اين رؤيا شخصی را در مقدونيهٔ يونان ديد كه به او التماس می‌كند و می‌گويد: «به اينجا بيا و ما را كمک كن.» 10پس چون اين رؤيا را ديد، مطمئن شديم16‏:10 از اينجا به بعد لوقا، نويسنده کتاب، با پولس همسفر می‌شود.‏ كه خداوند ما را خوانده است تا پيغام انجيل را در مقدونيه نيز اعلام كنيم. از این رو بی‌درنگ عازم آنجا شديم.

پيام مسيح به اروپا می‌رسد

11بنابراين، در تروآس سوار قايق شديم و مستقيم به ساموتراكی رفتيم. روز بعد از آنجا رهسپار نياپوليس شديم. 12و سرانجام به فيليپی رسيديم كه يكی از شهرهای مستعمرهٔ روم و داخل مرز مقدونيه بود. چند روز در آنجا مانديم.

13روز شنبه كه برای يهود روز استراحت و عبادت بود، از شهر بيرون رفتيم تا به ساحل رودخانه رسيديم، چون شنيديم كه در آنجا عده‌ای برای دعا دور هم جمع می‌شوند. در آنجا كلام خدا را به زنانی كه گرد آمده بودند، تعليم داديم. 14يكی از اين زنان ليديه نام داشت. او فروشندهٔ پارچه‌های ارغوانی و اهل طياتيرا و زنی خداپرست بود. همانطور كه او به ما گوش می‌داد، خداوند دل او را باز كرد به طوری كه هر چه پولس می‌گفت می‌پذيرفت. 15او با تمام اعضای خانواده‌اش غسل تعميد گرفت و خواهش كرد كه میهمان او باشيم و گفت: «اگر قبول داريد كه من به خداوند ايمان واقعی دارم، پس بياييد میهمان من باشيد.» آنقدر اصرار نمود تا سرانجام قبول كرديم.

پولس و سيلاس در زندان

16يک روز كه به محل دعا در كنار رودخانه می‌رفتيم، به كنيزی برخورديم كه اسير روحی ناپاک بود و فالگيری می‌كرد و از اين راه سود كلانی عايد اربابانش می‌نمود. 17آن دختر به دنبال ما می‌آمد و با صدای بلند به مردم می‌گفت: «اين آقايان خدمتگزاران خدا هستند و آمده‌اند راه نجات را به شما نشان دهند.»

18چند روز كار او همين بود تا اينكه پولس آزرده خاطر شد و به روح ناپاكی كه در او بود گفت: «به نام عيسی مسيح به تو دستور می‌دهم كه از وجود اين دختر بيرون بيايی!» در همان لحظه روح ناپاک او را رها كرد.

19وقتی اربابان او ديدند كه با اين كار درآمدشان قطع شد، پولس و سيلاس را گرفتند و كشان‌كشان تا ميدان شهر به دادگاه بردند. 20‏-21آنها فرياد می‌زدند: «اين يهودی‌ها، شهر ما را به هم زده‌اند! چيزهايی به مردم تعليم می‌دهند كه برخلاف قوانين رومی است.»

22گروهی از مردم شهر نيز با آنان همدست شدند. در دادگاه لباسهای پولس و سيلاس را از تنشان درآوردند و ايشان را سخت چوب زدند. 23ضربات پی‌درپی بر پشت برهنهٔ آنان فرود می‌آمد. پس از ضرب و شتم فراوان، هر دو را به زندان انداختند و رئيس زندان را تهديد كردند كه اگر اينها فرار كنند، او را خواهند كشت. 24او نيز ايشان را به بخش درونی زندان برد و پايهای آنان را با زنجير بست.

25نيمه‌های شب وقتی پولس و سيلاس مشغول دعا و سرود خواندن بودند و ديگران نيز به آنان گوش می‌دادند، 26ناگهان زلزله‌ای رخ داد! شدت آن به قدری زياد بود كه پايه‌های زندان لرزيد و همهٔ درها باز شد و زنجيرها از دست و پای زندانيان فرو ريخت! 27رئيس زندان سراسيمه از خواب پريد و ديد تمام درهای زندان باز است و فكر كرد كه زندانيان فرار كرده‌اند؛ پس شمشيرش را كشيد تا خود را بكشد.

28ولی پولس فرياد زد: «به خود صدمه‌ای نزن! ما همه اينجا هستيم!»

29رئيس زندان در حالی كه از ترس می‌لرزيد، خواست تا چراغی برايش بياورند. او به ته زندان دويد و به پای پولس و سيلاس افتاد. 30سپس ايشان را از زندان بيرون آورد و با التماس گفت: «آقايان، من چه كنم تا نجات يابم؟»

31جواب دادند: «به عيسای خداوند ايمان آور تا تو و تمام افراد خانواده‌ات نجات يابيد.»

32آنگاه پيام خداوند را به او و اهل خانه‌اش رساندند. 33او نيز فوری زخمهای ايشان را شست و سپس با اهل خانه‌اش غسل تعميد گرفت. 34آنگاه پولس و سيلاس را به خانه برد و به ايشان خوراک داد. رئيس زندان و اهل خانهٔ او از اينكه به خدا ايمان آورده بودند، بسيار شاد بودند. 35وقتی صبح شد از طرف دادگاه مأمورانی آمدند و به رئيس زندان گفتند: «پولس و سيلاس را آزاد كن بروند.» 36او نيز به پولس گفت: «شما آزاد هستيد و می‌توانيد به سلامتی برويد.»

37اما پولس جواب داد: «ما را در انظار مردم زدند و بدون محاكمه به زندان انداختند و حالا می‌گويند مخفيانه بيرون برويم! هرگز! ما از اينجا تكان نمی‌خوريم! چون تابعيت ما رومی است، اعضای دادگاه بايد با پای خود بيايند و از ما عذرخواهی كنند!»

38مأموران بازگشتند و به دادگاه گزارش دادند. وقتی شنيدند كه پولس و سيلاس تابع دولت روم هستند، وحشت كردند. 39پس به زندان آمدند و با التماس گفتند: «لطفاً تشريف ببريد.» و با احترام ايشان را از زندان بيرون آوردند و خواهش كردند كه از شهر بيرون بروند. 40پولس و سيلاس پيش از اينكه شهر را ترک كنند، به خانه ليديه بازگشتند تا يكبار ديگر مسيحيان را ببينند و برای ايشان كلام خدا را موعظه كنند.

17

بشارت پولس در تسالونيکی

1ايشان از شهرهای آمفيپوليس و آپولونيا گذشتند و به تسالونيكی رسيدند. در آن شهر يهوديان عبادتگاهی داشتند. 2پولس بر طبق عادت هميشگی خود وارد عبادتگاه شد و سه هفتهٔ پی‌درپی روزهای شنبه از كتاب آسمانی با حضار بحث می‌كرد، 3و پيشگويی‌های آن را دربارهٔ مردن و زنده شدن مسيح شرح می‌داد و ثابت می‌كرد كه عيسی همان مسيح است. 4عده‌ای از شنوندگان با گروهی از مردان يونانی خداپرست و بسياری از زنان سرشناس شهر متقاعد شده، ايمان آوردند.

5اما سران يهود حسد بردند و ولگردهای كوچه و بازار را جمع كردند و آشوب به راه انداختند. سپس، به خانهٔ ياسون هجوم بردند تا پولس و سيلاس را بگيرند و برای مجازات به مقامات تحويل دهند.

6اما وقتی ايشان را در خانهٔ ياسون پيدا نكردند، ياسون را با عده‌ای از مسيحيان ديگر كشان‌كشان نزد دادرسان شهر برده، فرياد می‌زدند: «پولس و سيلاس دنيا را به هم ريخته‌اند و حالا به اينجا آمده‌اند تا آرامش شهر ما را نيز بر هم زنند. 7اين ياسون هم آنان را به خانهٔ خود راه داده است. اينها همه خائن هستند چون عيسی را پادشاه می‌دانند، نه قيصر را.»

8‏-9مردم شهر و همچنين دادرسان از شنيدن اين خبر نگران شدند. پس، از ايشان ضمانت گرفتند كه كار خلافی نكنند و بعد آزادشان كردند.

پولس و سيلاس در بيريه

10همان شب مسيحيان با عجله پولس و سيلاس را به بيريه فرستادند. در آنجا باز طبق معمول به عبادتگاه يهود رفتند تا پيغام انجيل را اعلام نمايند. 11ولی اهالی بيريه از مردم تسالونيكی نجيب‌تر بودند و با اشتياق به پيغام آنان گوش می‌دادند و هر روز كتاب آسمانی را با دقت می‌خواندند تا ببينند گفته‌های پولس و سيلاس مطابق كلام خدا هست يا نه. 12به اين ترتيب، عدهٔ زيادی از يهوديان و گروهی از زنان سرشناس يونانی و جمع بزرگی از مردان يونانی ايمان آوردند.

13اما وقتی يهوديان تسالونيكی باخبر شدند كه پولس در بيريه موعظه می‌كند، به آنجا رفتند و در آنجا نيز آشوبی بر پا كردند. 14مسيحيان بی‌درنگ پولس را به سوی دريا فرستادند، ولی سيلاس و تيموتائوس همانجا ماندند. 15همراهان پولس تا شهر آتن با او رفتند و از آنجا به بيريه بازگشتند و از طرف پولس برای سيلاس و تيموتائوس پيغام آوردند كه هر چه زودتر به آتن بروند.

پولس برای مردم آتن موعظه می‌كند

16وقتی پولس در آتن منتظر سيلاس و تيموتائوس بود، از آن همه بت كه در شهر بود، به شدت ناراحت شد. 17پس برای گفتگو با يهوديان و غيريهوديان ديندار، به عبادتگاه يهود می‌رفت و هر روز در بازار هر كه را می‌ديد با وی گفتگو می‌كرد.

18در ضمن، با چند فيلسوف «اپيكوری» و «رواقی» نيز آشنا شد. وقتی پيام نجاتبخش مسيح و زنده شدن او را با آنان در میان گذاشت، گفتند: «اين ياوه‌گو چه می‌خواهد بگويد؟» بعضی نيز گفتند: «می‌خواهد يكی از مذاهب بيگانه را به ما تحميل كند.»

19پس او را به تالار اجتماعات شهر دعوت كردند كه بالای تپه‌ای به نام «مريخ» بود و گفتند: «بيا دربارهٔ اين مذهب تازه بيشتر برای ما صحبت كن. 20چون چيزهايی كه تو می‌گويی برای ما تازگی دارد و می‌خواهيم بيشتر بشنويم.» 21تمام اهالی آتن و حتی خارجيان آنجا گويی كاری نداشتند به‌جز اينكه دور هم جمع شوند و تمام وقت خود را صرف گفتگو دربارهٔ عقايد تازه كنند.

22پس پولس در تالار اجتماعات تپهٔ مريخ در مقابل مردم ايستاد و گفت: «ای اهالی آتن، می‌بينم كه شما بسيار مذهبی هستيد، 23چون وقتی در شهر گردش می‌كردم، بسياری از قربانگاه‌های شما را ديدم. در ضمن، روی يكی از آنها نوشته شده بود ”تقديم به خدايی كه هنوز شناخته نشده است.“ معلوم می‌شود شما مدتهاست او را می‌پرستيد، بی‌آنكه بدانيد كيست. اكنون می‌خواهم با شما دربارهٔ او سخن بگويم.

24«او همان كسی است كه اين دنيا و هر چه را كه در آن هست آفريده است. چون او خود، صاحب آسمان و زمين است، در اين بتخانه‌ها كه به دست انسان ساخته شده‌اند، ساكن نمی‌شود، 25و احتياج به دسترنج ما ندارد، چون بی‌نياز است! زيرا خود او به همه نَفَس و حيات می‌بخشد، و هر نياز انسان را رفع می‌كند. 26او تمام مردم دنيا را از يكنفر بوجود آورد، يعنی از آدم، و قومها را در سرتاسر اين زمين پراكنده ساخت؛ او زمان به قدرت رسيدن و سقوط هر يک از قومهای جهان و مرزهای آنها را از پيش تعيين كرد.

27«مقصود از تمام اين كارها اين است كه مردم در جستجوی خدا باشند تا شايد به او برسند؛ حال آنكه او حتی از قلب ما نيز به ما نزديكتر است. 28زيرا زندگی و حركت و هستی از اوست. يكی از شعرای شما نيز گفته است كه ما فرزندان خدا هستيم. 29اگر اين درست باشد، پس نبايد خدا را يک بت بدانيم كه انسان آن را از طلا و يا نقره و يا سنگ ساخته است. 30اما خدا كارهايی را كه در گذشته از روی نادانی از انسان سر زده، تحمل كرده است. ولی اكنون از همه می‌خواهد كه بتهايشان را دور ريخته، فقط او را بپرستند. 31زيرا روزی را معين فرموده است كه در آن مردم اين دنيا را بوسيلهٔ شخص مورد نظر خود با عدل و انصاف داوری كند. خدا با زنده كردن اين شخص از مردگان، وی را به ما شناسانيده است.»

32وقتی شنيدند كه پولس دربارهٔ زنده شدن مرده سخن می‌گويد، به او خنديدند. اما بعضی نيز گفتند: «می‌خواهيم در اين باره باز هم برای ما صحبت كنی.»

33به هر حال، اين پايان گفتگوی پولس با ايشان بود. 34ولی چند نفر او را پيروی كرده، به مسيح ايمان آوردند. از جمله اينها ديونيسيوس عضو انجمن شهر بود و ديگری زنی بود به نام داماريس و چند نفر ديگر.

18

آشوب يهوديان در قرنتس

1پس از آن، پولس از آتن به قُرِنتُس رفت. 2‏-3در آن شهر با مردی يهودی به نام اَكيلا، متولد پونتوس، آشنا شد. او به اتفاق همسرش پرِسكِلا به تازگی از ايتاليا به قرنتس آمده بود، چون ايشان نيز مانند ساير يهوديان، به فرمان كلوديوس قيصر از روم اخراج شده بودند. پولس نزد آنان ماند و مشغول كار شد چون او نيز مانند ايشان خيمه‌دوز بود.

4پولس روزهای شنبه به عبادتگاه يهوديان می‌رفت و سعی می‌كرد حقيقت گفتار خود را به يهوديان و يونانيان ثابت كند. 5پس از آنكه سيلاس و تيموتائوس از مقدونيه رسيدند، پولس تمام وقت خود را صرف موعظه كرد و برای يهوديان دليل می‌آورد كه عيسی همان مسيح است.

6اما وقتی يهوديان با او مخالفت كردند و به عيسی بد گفتند، پولس گرد و خاک آن شهر را از لباس خود تكانيد و گفت: «خونتان به گردن خودتان. من از خون شما بری هستم. از اين پس پيغام خدا را به غيريهوديان خواهم رساند.»

7سپس با يک غيريهودی خداپرست هم منزل شد كه نام او يوستوس و خانه‌اش مجاور عبادتگاه يهود بود. 8سرپرست آن عبادتگاه كه نامش كرِسپُس بود با تمام خانواده‌اش مانند بسياری در قُرنتُس به مسيح ايمان آوردند و غسل تعميد گرفتند.

9يک شب خداوند در رؤيا به پولس فرمود: «از هيچكس نترس! با دليری موعظه كن و از اين كار دست نكش! 10چون من با تو هستم و كسی نمی‌تواند به تو آسيبی برساند. بسياری در اين شهر به من تعلق دارند.» 11پس پولس يک سال و نيم در آنجا ماند و كلام خدا را تعليم داد.

12اما وقتی گاليون حاكم ايالت اخائيه شد، يهوديان با هم بر ضد پولس برخاستند و او را برای محاكمه به حضور حاكم بردند. 13آنان پولس را متهم ساخته، گفتند: «او مردم را وادار می‌كند كه خدا را با روشهای غيرقانونی بپرستند.» 14ولی درست در همان لحظه كه پولس می‌خواست از خود دفاع كند، گاليون رو به مدعيان كرد و گفت: «ای يهوديان، گوش كنيد! اگر جرم و جنايتی در كار بود، به سخنان شما گوش می‌دادم، 15اما چون جنگ و جدال شما بر سر كلمات، اشخاص و قوانين مذهب خودتان است، خود شما آن را حل و فصل كنيد. من نه به اين چيزها علاقه دارم و نه در اين مورد دخالت می‌كنم.» 16آنگاه ايشان را از دادگاه بيرون كرد.

17پس ايشان رفته، بر سر سوستانيس كه سرپرست جديد عبادتگاه يهوديان بود ريختند و او را بيرون دادگاه كتک زدند. اما حاكم به اين حادثه نيز هيچ اهميتی نداد.

بازگشت پولس به اورشليم و انطاكيه سوريه

18پس از اين واقعه پولس مدتی در آن شهر ماند و بعد با مسيحيان وداع نمود و همراه پرسكلا و اكيلا از راه دريا به سوی سوريه حركت كرد. در شهر كَنخَريه مطابق رسم يهوديان موی سر خود را تراشيد چونكه نذر كرده بود. 19وقتی به بندر اَفَسُس رسيد، پرسكلا و اكيلا را در كشتی گذاشت و برای گفتگو به عبادتگاه يهود رفت. 20يهوديان از او خواستند چند روز پيش ايشان بماند، ولی پولس قبول نكرد چون می‌خواست به موقع به اورشليم برسد.

21او گفت: «هر طور باشد، بايد روز عيد در اورشليم باشم.» ولی قول داد كه اگر خدا بخواهد بعدها به افسس بازگردد. آنگاه دوباره سوار كشتی شد و آنجا را ترک نمود.

22در بندر قيصريه از كشتی پياده شد و به ديدن ايمانداران كليسای اورشليم رفت و بعد، از راه دريا عازم انطاكيه شد. 23پس از مدتی از آنجا به غلاطيه و فريجيه رفت و از مسيحيان ديدن كرد و ايشان را در ايمان به خداوند تقويت نمود.

اَپُلُس در افسس تعليم می‌دهد

24در اين هنگام، شخصی يهودی به نام اَپُلُس از اسكندريهٔ مصر به افسس رسيد. اپلس هم معلم كلام خدا بود و هم يک واعظ برجسته. 25او در راه خدا تعليم ديده بود و با حرارت زياد و با دقت دربارهٔ عيسی به ديگران بشارت و تعليم داده بود. اما او تنها از تعميد يحيی اطلاع داشت و بس. 26وقتی پرسكلا و اكيلا موعظهٔ آتشين او را در كنيسه شنيدند، او را نزد خود بردند و راه خدا را دقيقاً به او تعليم دادند.

27اپلس در نظر داشت به يونان برود. مسيحيان نيز او را به اين سفر تشويق كردند و نامه‌هايی هم برای مسيحيان يونان نوشتند تا از او به گرمی پذيرايی كنند. وقتی به يونان رسيد، خدا بوسيلهٔ او مسيحيان آنجا را بی‌اندازه دلگرم كرد؛ 28زيرا در حضور همه، تمام استدلال يهوديان را رد می‌كرد و از كتاب آسمانی دليل می‌آورد كه عيسی در حقيقت همان مسيح است.

19

سومين سفر بشارتی پولس

1در همان زمان كه اپلس در يونان در شهر قرنتس بود، پولس نيز در ايالت آسيا سفر می‌كرد تا به افسس رسيد و در آنجا چند نفر مسيحی يافت. 2پولس از ايشان پرسيد: «آيا وقتی به عيسی مسيح ايمان آورديد، روح‌القدس را يافتيد؟»

جواب دادند: «نه، ما حتی نمی‌دانيم روح‌القدس چيست!»

3پولس پرسيد: «پس به چه ايمانی اعتراف كرديد و غسل تعميد گرفتيد؟»

جواب دادند: «به آنچه يحيای پيغمبر تعليم داده است.»

4پولس به ايشان گفت: «تعميدی كه يحيی می‌داد برای اين بود كه مردم از گناه دست كشيده، به سوی خدا بازگردند و به عيسی ايمان بياورند، يعنی به همان كسی كه يحيی وعدهٔ ظهورش را می‌داد.»

5وقتی اين را شنيدند، به نام عيسای خداوند غسل تعميد گرفتند. 6سپس، هنگامی كه پولس دست بر سر آنان گذاشت، روح‌القدس بر ايشان قرار گرفت و به زبانهای مختلف سخن گفتند و نبوت كردند. 7تعداد اين افراد دوازده نفر بود.

خدمات پولس در افسس

8در ضمن، پولس هر شنبه به مدت سه ماه به عبادتگاه يهود می‌رفت و با شجاعت پيغام انجيل را اعلام می‌كرد. او از ايمان و علت ايمان خود سخن می‌گفت و ديگران را نيز متقاعد می‌ساخت تا به عيسی ايمان آورند. 9اما بعضی پيغام او را رد كردند و در برابر همه به مسيح بد می‌گفتند. پس، از ايشان جدا شد و ديگر برای آنان موعظه نكرد. سپس، مسيحيان را از ميان مخالفين بيرون كشيد و برای ايشان جلسات جداگانه‌ای ترتيب داد. در ضمن، هر روز در تالار سخنرانی «طيرانُس» برای مردم موعظه می‌كرد. 10دو سال به اين ترتيب گذشت تا اينكه تمام ساكنان ايالت آسيا پيغام خداوند را شنيدند، هم يهوديان و هم يونانيان. 11خداوند به پولس قدرت داد تا معجزات شگفت‌آوری به انجام رساند، 12به طوری كه هرگاه دستمال يا تكه‌ای از لباس او را روی اشخاص بيمار می‌گذاشتند، شفا می‌يافتند و ارواح ناپاک از وجودشان بيرون می‌رفتند.

13يک بار گروهی از يهوديان دوره‌گرد كه شهر به شهر می‌گشتند و برای اخراج ارواح ناپاک ورد می‌خواندند، خواستند امتحان كنند كه اگر اسم عيسای خداوند را بر زبان آورند، می‌توانند ارواح پليد را از وجود ديوانگان بيرون كنند يا نه. وردی هم كه می‌خواندند اين بود: «ای روح ناپاک، به همان عيسی كه پولس درباره‌اش موعظه می‌كند، تو را قسم می‌دهيم كه از وجود اين ديوانه بيرون بيايی!» 14هفت پسر «اِسكيوا» كه يک كاهن يهودی بود، اين كار را می‌كردند. 15اما وقتی اين را روی يک ديوانه امتحان كردند، روح ناپاک جواب داده، گفت: «من عيسی را می‌شناسم، پولس را هم می‌شناسم، ولی شما ديگر كيستيد؟» 16سپس، ديوانه به آنان حمله كرد و آنان را چنان زد كه برهنه و خون‌آلود از خانه فرار كردند!

17اين خبر در سراسر افسس پيچيد و به گوش هر يهودی و يونانی رسيد، به طوری كه همه ترسيدند و از آن پس به نام عيسای خداوند احترام می‌گذاشتند. 18‏-19در ضمن، از كسانی كه به مسيح ايمان آوردند، آنان كه قبلاً با سحر و جادو سروكار داشتند، آمدند و به گناه خود اعتراف كردند و كتابها و طلسمهای خود را در مقابل همه سوزاندند. قيمت اين كتابها برابر پنجاه هزار سكه نقره بود. 20اين پيش‌آمد تأثير عميق پيغام خدا را در آن نواحی نشان می‌داد.

آشوب در افسس

21آنگاه پولس بوسيلهٔ روح خدا هدايت شد كه پيش از مراجعت به اورشليم، به مقدونيه و يونان برود. او می‌گفت: «بعد از آن بايد به روم نيز بروم!» 22پس همكاران خود، تيموتائوس و ارسطوس را جلوتر به يونان فرستاد و خود كمی بيشتر در آسيا ماند.

23ولی تقريباً در همين هنگام، در افسس شورشی بر ضد مسيحيان بر پا شد. 24اين شورش زير سر شخصی بود به نام ديميتريوس كه يک زرگر بود و صنعتگران را دسته‌دسته استخدام كرده بود تا از روی بت ديانا مجسمه‌های نقره بسازند. 25روزی ديميتريوس كارگران و همكاران خود را جمع كرد و به ايشان گفت:

«آقايان، درآمد ما از اين كسب و كار است. 26ولی به طوری كه می‌دانيد و ديده و شنيده‌ايد، اين پولس بسياری را متقاعد ساخته است كه اين بتها خدايان نيستند. به همين جهت بازار ما كساد شده است! نه فقط ما در افسس ضرر می‌بينيم، بلكه همكاران ما در سرتاسر آسيا ورشكست می‌شوند. 27و نه فقط كسب و كار ما از رونق می‌افتد، بلكه حتی ممكن است اين معبد خدای ما ديانا از چشم و دل مردم بيفتد و اين خدای باشكوه فراموش شود، خدايی كه نه فقط تمام مردم آسيا بلكه در سرتاسر دنيا مردم او را می‌پرستند.»

28وقتی حاضرين اين را شنيدند، خشمگين شده، فرياد زدند: «پاينده باد ديانا خدای افسسی‌ها!»

29كم‌كم مردم از گوشه و كنار جمع شدند و طولی نكشيد كه غوغايی در شهر بر پا شد. همه به سوی تماشاخانهٔ شهر هجوم بردند و گايوس و ارِستَرخوس را كه از همسفران پولس و اهل مكادونيه بودند گرفتند و كشان‌كشان برای محاكمه بردند. 30پولس می‌خواست مداخله كند، اما مسيحيان مانع شدند. 31چند نفر از مقامات آن ايالت نيز كه از دوستان پولس بودند، برای او پيغام فرستادند و خواهش كردند كه دخالت نكند و جان خود را به خطر نيندازد.

32در تماشاخانه غوغايی بود! مردم تا نفس داشتند فرياد می‌زدند و هر کس يک چيز می‌گفت. بيشترشان نيز نمی‌دانستند چرا به آنجا آمده‌اند.

33در اين بين چند يهودی، اسكندر را يافتند و جلو انداختند، گويی مسئوليت تمام ماجرا به گردن اوست. اسكندر با تكان دادن دست از مردم خواست كه ساكت شوند و سعی كرد چيزی بگويد. 34اما وقتی فهميدند يهودی است، بلندتر فرياد زدند: «پاينده باد ديانا، خدای افسسی‌ها! پاينده باد ديانا، خدای افسسی‌ها!» اين سر و صدا تا دو ساعت طول كشيد.

35سرانجام شهردار توانست ايشان را آرام كند و چند كلمه سخن بگويد. شهردار گفت: «ای مردم افسس، همه می‌دانند كه شهر ما افسس، حافظ معبد ديانای بزرگ است و تمثال او از آسمان برای ما بر زمين افتاده است. 36چون در اين شكی نيست، پس اگر كسی چيزی بگويد، شما نبايد ناراحت شويد و نسنجيده كاری كنيد. 37شما اين دو نفر را به اينجا آورده‌ايد در صورتی كه نه از بتخانه چيزی دزديده‌اند و نه به بت بی‌احترامی كرده‌اند. 38اگر ديميتريوس و صنعتگران از دست كسی شكايت دارند، درِ دادگاه باز است و قضات هم آماده‌اند تا به شكايتها رسيدگی كنند. بگذاريد ايشان از راههای قانونی اقدام كنند. 39اگر در مورد موضوع ديگری گله و شكايتی باشد، در جلسات رسمی انجمن شهر، حل و فصل خواهد شد. 40زيرا اين خطر وجود دارد كه حاكم رومی به خاطر آشوب امروز، از ما بازخواست كند. اگر از ما بازخواست كند، چه عذری داريم؟ و اگر از پايتخت در اين باره از من توضيح بخواهند، چه جواب بدهم؟»

41سپس، ايشان را مرخص نمود و همه متفرق شدند.

20

سفر پولس به مقدونيه و يونان

1وقتی سروصداها خوابيد، پولس به دنبال مسيحيان فرستاد و پس از موعظه و تشويق، از آنان خداحافظی كرد و به طرف مقدونيه به راه افتاد. 2سر راه خود به هر شهری كه می‌رسيد، برای مسيحيان موعظه می‌كرد. به اين ترتيب، به يونان رسيد 3و سه ماه در آنجا اقامت نمود. سپس، خواست با كشتی به سوريه برود، اما وقتی فهميد يهوديان توطئه چيده‌اند كه او را بكشند، تصميم گرفت از راه مقدونيه مراجعت كند.

4چند نفر نيز تا آسيا همراه او رفتند كه عبارت بودند از سوپاترس اهل بيريه، ارسترخوس و سكندس اهل تسالونيكی، گايوس اهل دربه، تيموتائوس، تيخيكوس و تروفيموس كه همه به شهرهای خود در آسيا باز می‌گشتند. 5ايشان جلوتر رفتند و در تروآس منتظر ما ماندند. 6پس از عيد پِسَح، از شهر فيليپی واقع در شمال يونان سوار كشتی شديم و پنج روز بعد به بندر تروآس در آسيا رسيديم و يک هفته در آنجا مانديم.

آخرين ديدار پولس از تروآس

7يكشنبه برای مراسم شام مقدس دور هم جمع شديم و پولس برای ما موعظه می‌كرد؛ و چون روز بعد می‌خواست از آن شهر برود، تا نيمه‌های شب صحبت كرد. 8در بالاخانه‌ای كه جمع بوديم، چراغهای بسياری روشن بود. 9همينطور كه پولس سخن را طول می‌داد، جوانی به نام افتيخُس كه كنار پنجره نشسته بود، خوابش برد و از طبقهٔ سوم پايين افتاد و مرد. 10‏-12پولس پايين رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: «ناراحت نباشيد او صحيح و سالم است!» همينطور نيز بود! همه خوشحال شدند و با هم به بالاخانه بازگشتند و شام مقدس را خوردند. پولس باز سخن را ادامه داد تا كم‌كم هوا روشن شد. آنگاه ايشان را ترک گفت.

ديدار پولس با کشيشان افسس

13پولس می‌خواست از راه خشكی به اَسوس برود و ما پيش از او با كشتی به آن شهر رفتيم. 14در اسوس به هم رسيديم و با كشتی به مِتيلينی رفتيم. 15روز بعد، از جزيرهٔ خيوس گذشتيم و روز دوم به بندر ساموس رسيديم، و روز سوم وارد ميليتوس شديم. 16پولس نمی‌خواست اين بار در شهر افسس توقف نمايد، چون عجله داشت كه اگر ممكن باشد، برای عيد پنتیکاست در اورشليم باشد. 17اما وقتی در ميليتوس از كشتی پياده شديم، برای كشيشان كليسای افسس پيغام فرستاد كه بيايند در كشتی او را ببينند.

18وقتی آمدند، به آنان گفت: «شما می‌دانيد از روزی كه به آسيا قدم گذاشتم تا به حال، 19با كمال فروتنی و اشک و آه به خداوند خدمت كرده و هميشه با خطر مرگ روبرو بوده‌ام، چون يهوديان برای كشتن من توطئه می‌چيدند. 20با وجود اين، چه در ميان مردم و چه در خانه‌ها، هميشه حقيقت را به شما گفته و هرگز كوتاهی نكرده‌ام. 21به يهوديان و غيريهوديان نيز اعلام می‌كردم كه لازم است از گناه دست بكشند و از راه ايمان به خداوند ما عيسی مسيح، به سوی خدا بازگردند.

22«اكنون به دستور روح خداوند می‌خواهم به اورشليم بروم و نمی‌دانم بر من چه خواهد گذشت، 23به‌جز اينكه روح‌القدس در هر شهر به من می‌گويد كه زندان و زحمت در انتظارم می‌باشد. 24ولی زندگی وقتی برايم ارزش دارد كه آن را در راه خدمتی كه عيسای خداوند به من سپرده است صرف كنم و آن را به كمال رسانم، يعنی پيغام خوش انجيل را به ديگران برسانم و بگويم كه خدا مهربان است و همه را دوست دارد.

25«می‌دانم كه بعد از اين، هيچكدام از شما كه پيغام خدا را بارها به شما اعلام كرده‌ام، ديگر مرا نخواهيد ديد. 26بگذاريد بگويم كه خون كسی به گردن من نيست و اگر كسی از فيض خدا محروم مانده، من مقصر نيستم. 27چون در حق كسی كوتاهی نكردم، بلكه پيغام خدا را به همه رساندم.

28«پس مواظب خودتان باشيد و از گلهٔ خدا يعنی ايماندارانی كه مسيح به قيمت خون خود خريده است نگهداری كنيد و كلام خدا را به ايشان تعليم دهيد؛ زيرا روح‌القدس شما را ناظر و مسئول مقرر فرمود. 29می‌دانم وقتی بروم معلمين دروغين مانند گرگان درنده به جان شما خواهند افتاد و به گله رحم نخواهند كرد. 30بعضی از ميان خود شما نيز حقيقت را وارونه جلوه خواهند داد تا مردم را به دنبال خود بكشند. 31پس، مواظب خود باشيد! فراموش نكنيد در اين سه سالی كه با شما بودم، پيوسته از شما مواظبت می‌كردم و شبانه روز برای شما در دعا اشک می‌ريختم.

32«و حال شما را به دست خدا و كلام پرقدرت او می‌سپارم كه قادر است ايمان شما را بنا كند و تمام بركاتی را كه مخصوص برگزيدگان اوست، به شما بدهد.

33«می‌بينيد كه من هرگز نه طمع پول داشتم و نه طمع لباس، 34بلكه با اين دستها هميشه كار می‌كردم تا خرج خود و همراهانم را تأمين كنم. 35از لحاظ كار سخت و كمک به فقرا نيز پيوسته برای شما نمونه بودم، چون كلمات عيسای خداوند را به خاطر داشتم كه فرمود: دادن بهتر از گرفتن است.»

36وقتی سخن پولس تمام شد، زانو زد و با ايشان دعا كرد. 37سپس، همه گريهٔ بسيار كردند و پولس را در آغوش كشيده، بوسيدند. 38آنچه كه بيشتر از همه آنان را اندوهگين ساخت، اين گفتهٔ پولس بود كه گفت: «ديگر مرا نخواهيد ديد». آنگاه او را تا كشتی بدرقه كردند.

21

سفر پولس به اورشليم

1وقتی از آنها جدا شديم، با كشتی مستقيم به جزيرهٔ كوس رفتيم. روز بعد به رودس رسيديم و از آنجا به پاترا رفتيم. 2در پاترا يک كشتی يافتيم كه به فينيقيه می‌رفت. پس سوار آن شديم و حركت كرديم. 3جزيرهٔ قبرس را از دور تماشا كرديم و از جنوب آن گذشتيم و در بندر صور در سوريه پياده شديم تا كشتی بارش را خالی كند. 4وقتی قدم به ساحل گذاشتيم، چند نفر از ايمانداران آنجا را يافتيم و يک هفته نزد ايشان مانديم. اين ايمانداران به الهام روح خدا به پولس اخطار نمودند كه به اورشليم نرود. 5آخر هفته وقتی به كشتی بازگشتيم، تمام ايمانداران با زن و فرزندانشان ما را تا ساحل بدرقه كردند. در آنجا همه با هم دعا كرديم 6و بعد از خداحافظی، سوار كشتی شديم و آنها به خانه‌هايشان بازگشتند.

7پس از ترک بندر صور، به پتولاميس رسيديم. در آنجا به ديدن ايمانداران رفتيم، ولی فقط يک روز مانديم. 8از آنجا عازم قيصريه شديم و به خانهٔ فيليپ رفتيم. فيليپ تمام وقت خود را صرف رساندن پيغام خدا به مردم كرده بود و يكی از آن هفت نفری بود كه انتخاب شده بودند تا مسئول تقسيم خوراک بين بيوه‌زنان باشند. 9او چهار دختر داشت كه هنوز ازدواج نكرده بودند و خدا به ايشان اين عطا را داده بود كه بتوانند نبوت و پيشگويی كنند.

10‏-11در آن چند روزی كه آنجا بوديم، مردی به نام اَغابوس از يهوديه وارد قيصريه شد و به ديدن ما آمد. او نيز عطای نبوت داشت. روزی اَغابوس كمربند پولس را گرفت و با آن دست و پای خود را بست و گفت: «روح‌القدس می‌فرمايد: يهوديان در اورشليم صاحب اين كمربند را به همين ترتيب خواهند بست و او را به دست رومی‌ها خواهند سپرد.» 12با شنيدن اين مطلب، همهٔ ما و ايمانداران قيصريه به پولس التماس كرديم كه به اورشليم نرود.

13ولی پولس گفت: «چرا گريه می‌كنيد؟ شما دل مرا می‌شكنيد! من حاضرم نه فقط در اورشليم زندانی شوم، بلكه به خاطر عيسای خداوند جانم را نيز بدهم.»

14وقتی ديديم كه او منصرف نمی‌شود، ديگر اصرار نكرديم و گفتيم: «هر چه خواست خداست، همان بشود.»

ورود پولس به اورشليم

15كمی بعد بار سفر بستيم و عازم اورشليم شديم. 16در اين سفر چند نفر از مسيحيان قيصريه همراه ما آمدند. وقتی به اورشليم رسيديم، به خانهٔ شخصی به نام مناسون رفتيم. مناسون اهل قبرس و يكی از مسيحيان قديمی بود. 17مسيحيان اورشليم همه به گرمی از ما پذيرايی كردند.

18روز دوم پولس ما را با خود برد تا با يعقوب و كشيشان كليسای اورشليم ديداری تازه كنيم. 19پس از سلام و احوالپرسی، پولس آنچه را كه خدا بوسيلهٔ او در ميان غيريهوديان انجام داده بود، به طور مفصل برای ايشان بيان كرد.

20ايشان ابتدا خدا را شكر كردند بعد گفتند: «برادر، خودت می‌دانی كه هزاران يهودی به مسيح ايمان آورده‌اند و اصرار دارند كه مسيحيان يهودی‌نژاد بايد آداب و رسوم يهودی خود را حفظ كنند. 21از طرف ديگر در ميان آنان شايع شده است كه تو به يهوديانی كه در ميان غيريهوديان زندگی می‌كنند تعليم می‌دهی كه از شريعت موسی برگردند و می‌گويی كه نبايد فرزندان خود را ختنه كنند سنت يهود را حفظ نمايند. 22حال، چه بايد كرد؟ چون حتماً باخبر می‌شوند كه تو آمده‌ای.

23«پس ما اينطور پيشنهاد می‌كنيم: چهار نفر در اينجا هستند كه به رسم يهود نذر كرده‌اند. 24تو با ايشان به خانهٔ خدا برو و مراسم طهارت را با آنان انجام بده و در ضمن مخارج ايشان را نيز بپرداز تا بتوانند سرشان را بتراشند. آنگاه به همه ثابت خواهد شد كه تو رعايت سنن يهود را برای مسيحيان يهودی‌نژاد جايز می‌دانی و خودت نيز قوانین يهود را اطاعت می‌كنی و با ما در اين امور هم عقيده می‌باشی.

25«از مسيحيان غيريهودی هم ما هرگز نخواستيم پایبند آداب و رسوم يهود باشند. فقط به آنان نوشتيم گوشت حيواناتی كه برای بتها قربانی می‌شوند و گوشت حيوانات مرده و خون نخورند و زنا هم نكنند.»

دستگيری پولس در اورشليم

26پولس راضی شد و روز بعد با آن چهار نفر مراسم طهارت را بجا آورد و به خانهٔ خدا رفت. سپس اعلام كرد كه يک هفته بعد برای هر يک از ايشان قربانی تقديم خواهد كرد.

27هنوز هفته به آخر نرسيده بود كه چند نفر از يهوديان آسيا پولس را در خانهٔ خدا ديدند و مردم را بر ضد او شورانيدند. آنها وی را گرفته، 28فرياد زدند: «ای قوم بنی‌اسرائيل، بشتابيد و كمک كنيد! اين همان است كه بر ضد قوم ما موعظه می‌كند و به همه می‌گويد كه احكام يهود را زير پا بگذارند. حتی به خانهٔ خدا بد می‌گويد و خارجی‌ها را نيز با خودش آورده است تا اينجا را نجس سازد!» 29چون صبح همان روز پولس را با يكنفر غيريهودی به نام تروفيموس اهل افسس، در بازار ديده بودند و تصور كردند پولس او را به خانهٔ خدا آورده است. 30تمام مردم شهر به هيجان آمدند و آشوب بزرگی به راه افتاد. پولس را به زور از خانهٔ خدا بيرون كشيدند و فوری درها را پشت سر او بستند. 31همينطور كه او را به قصد كُشت می‌زدند، به فرماندهٔ هنگ رومی خبر رسيد كه در شهر غوغاست. 32او نيز بی‌درنگ با سربازان و افسران خود به سوی جمعيت شتافت. چشم مردم كه به سربازها افتاد، از زدن پولس دست كشيدند. 33فرماندهٔ هنگ، پولس را گرفت و دستور داد با دو زنجير او را ببندند. سپس از مردم پرسيد: «اين كيست و چه كرده است؟» 34در جواب او هر کس يک چيز می‌گفت. وقتی در آن غوغا و جنجال چيزی دستگيرش نشد، دستور داد پولس را به برج مجاور ببرند. 35وقتی به پله‌های برج رسيدند، مردم چنان هجوم آوردند كه سربازان مجبور شدند برای حفظ جان پولس او را روی شانه‌های خود ببرند. 36جمعيت نيز به دنبال آنها فرياد می‌زد: «اعدامش كنيد! اعدامش كنيد!»

پولس با جماعت سخن می‌گوید

37‏-38وقتی وارد برج می‌شدند پولس به فرمانده گفت: «اجازه می‌فرماييد با شما چند كلمه حرف بزنم؟»

فرمانده با تعجب پرسيد: «آيا تو زبان يونانی را می‌دانی؟ مگر تو همان مصری نيستی كه چند سال پيش شورش نمود و با چهار هزار آدمكش به بيابان فرار كرد؟»

39پولس جواب داد: «نه، من يهودی هستم، اهل طرسوس قيليقيه كه شهر نسبتاً بزرگی است. خواهش می‌كنم اجازه بفرماييد با اين مردم چند كلمه حرف بزنم.»

40فرمانده اجازه داد. پولس هم روی پله‌ها ايستاد و با دست اشاره كرد تا مردم ساكت شوند. وقتی كم‌كم آرام شدند، به زبان عبری به ايشان گفت:

22

1«برادران عزيز و پدران من، اجازه دهيد برای دفاع از خود چند كلمه سخن بگويم.» 2وقتی شنيدند به زبان خودشان صحبت می‌كند، سراپا گوش شدند.

3«من نيز مانند شما يهودی هستم و در شهر طرسوس قيليقيه به دنیا آمده‌ام. ولی در همين اورشليم، در خدمت غمالائيل تحصيل كرده‌ام. در مكتب او ياد گرفتم احكام و آداب و رسوم دين يهود را دقيقاً رعايت كنم، و خيلی مشتاق بودم كه هر چه می‌كنم به احترام خدا بكنم، همچنانكه شما نيز امروز سعی می‌كنيد انجام دهيد. 4من پيروان عيسی را تا سرحد مرگ شكنجه و آزار می‌دادم؛ مردان و زنان را دستگير و زندانی می‌كردم. 5كاهن اعظم و اعضای شورای يهود شاهد هستند كه آنچه می‌گويم راست است، زيرا از آنان نامه خواستم تا به سران يهود در دمشق دستور بدهند كه بگذارند مسيحيان را پيدا كنم و دست بسته به اورشليم بياورم تا مجازات شوند.

6«وقتی در راه دمشق بودم، نزديک ظهر ناگهان از آسمان نور خيره‌كننده‌ای گرداگرد من تابيد. 7به طوری كه روی زمين افتادم و صدايی شنيدم كه به من می‌گفت: پولس، چرا اينقدر مرا آزار می‌دهی؟

8«پرسيدم: آقا، شما كيستيد؟

«فرمود: من عيسای ناصری هستم. همان كه تو او را آزار می‌رسانی!

9«همراهان من نور را ديدند ولی از آن گفته‌ها چيزی دستگيرشان نشد.

10«گفتم: خداوندا، حالا چه كنم؟

«خداوند فرمود: برخيز، به دمشق برو. در آنجا به تو گفته خواهد شد كه خدا چه نقشه‌ای برای بقيهٔ زندگی‌ات دارد.

11«من از شدت آن نور كور شدم. پس همراهانم دستم را گرفتند و به دمشق بردند. 12در آنجا شخصی بود به نام حنانيا كه مرد خداشناسی بود، با دقت دستورهای خدا را اطاعت می‌كرد و در بين يهوديان دمشق عزيز و محترم بود. 13حنانيا پيش من آمد، در كنارم ايستاد و گفت: ای برادرم، پولس، بينا شو! و همان لحظه بينا شدم و توانستم او را ببينم!

14«سپس به من گفت: خدای اجداد ما تو را انتخاب كرده است تا خواست او را بدانی و مسيح را با چشم خود ديده، سخنان او را بشنوی. 15از اين پس بايد پيغام او را به همه جا ببری و آنچه ديده و شنيده‌ای به همه بگويی. 16حالا چرا معطلی؟ به نام خداوند غسل تعميد بگير تا از گناهانت پاک شوی.

17‏-18«يک روز پس از بازگشتم به اورشليم، در حالی که در خانهٔ خدا دعا می‌كردم، از خود بيخود شدم و رؤيايی ديدم. در رؤيا خدا به من گفت: عجله كن! از اورشليم بيرون برو چون اهالی اين شهر پيغام تو را رد می‌كنند.

19«گفتم: خداوندا، ولی آنها حتماً می‌دانند كه من مسيحيان را در هر عبادتگاه می‌زدم و زندانی می‌كردم. 20وقتی شاهد تو استيفان كشته شد، من آنجا ايستاده و با كشتن او موافق بودم و لباس اشخاصی را كه او را سنگسار می‌كردند نگه می‌داشتم.

21«ولی خدا به من فرمود: از اورشليم بيرون بيا، چون می‌خواهم تو را به جاهای دور نزد غيريهوديان بفرستم!»

22مردم تا اينجا به پولس خوب گوش می‌دادند، اما وقتی كلمهٔ غيريهوديان را به زبان آورد، طاقت نياوردند و باز فرياد زدند: «چنين شخص بايد نابود شود! اعدامش كنيد! لايق نيست زنده بماند!» 23مردم پشت سر هم فرياد می‌زدند، و لباسهای خود را در هوا تكان می‌دادند و گرد و خاک بلند می‌كردند.

پولس تابعيت رومی خود را علنی می‌کند

24آنگاه فرماندهٔ هنگ، پولس را به داخل برج آورد و دستور داد او را شلاق بزنند تا به جرم خود اعتراف كند. مخصوصاً می‌خواست بداند چرا مردم چنين خشمگين شده‌اند.

25وقتی او را می‌بستند تا شلاق بزنند، پولس به مأموری كه آنجا ايستاده بود گفت: «آيا قانون به شما اجازه می‌دهد يک رومی را بدون بازجويی شلاق بزنيد؟»

26آن مأمور وقتی اين را شنيد پيش فرمانده رفت و گفت: «می‌دانی چه می‌كنی؟ اين مرد رومی است!»

27فرمانده پيش پولس رفت و پرسيد: «بگو ببينم، آيا تو رومی هستی؟»

پولس گفت: «بلی، من رومی هستم.»

28فرمانده گفت: «من هم تابع روم هستم، برای من خيلی گران تمام شد تا توانستم رومی بشوم!»

پولس گفت: «ولی من رومی به دنیا آمدم!»

29سربازانی كه منتظر ايستاده بودند تا او را شلاق بزنند وقتی شنيدند رومی است، با عجله از آنجا دور شدند. فرمانده نيز بسيار ترسيد زيرا دستور داده بود يک تبعهٔ روم را ببندند و شلاق بزنند.

پولس در برابر شورای يهود

30روز بعد، فرمانده پولس را از زندان بيرون آورد و دستور داد كاهنان اعظم و شورای يهود جلسه‌ای تشكيل بدهند. پولس را نيز حاضر كرد تا در بازجويی علت تمام اين دردسرها معلوم شود.

23

1پولس در حالی که به اعضای شورا خيره شده بود گفت: «ای برادران، من هميشه نزد خدا با وجدانی پاک زندگی كرده‌ام!»

2بلافاصله حنانيا، كاهن اعظم دستور داد اشخاصی كه نزديک پولس بودند به دهان او بزنند.

3پولس به حنانيا گفت: «ای خوش‌ظاهر بدباطن، خدا تو را خواهد زد! تو چه نوع قاضی‌ای هستی كه برخلاف قانون دستور می‌دهی مرا بزنند؟»

4كسانی كه نزديک پولس ايستاده بودند، به او گفتند: «آيا با كاهن اعظمِ خدا اينطور حرف می‌زنند؟»

5پولس جواب داد: «برادران، من نمی‌دانستم كه او كاهن اعظم است چون كتاب آسمانی می‌فرمايد: به سران قوم خود بد نگو.»

6آنگاه پولس فكری به خاطرش رسيد. چون يک دسته از اعضای شورا صدوقی بودند و يک دسته فريسی، پس با صدای بلند گفت: «ای برادران، من فريسی هستم. تمام اجدادم نيز فريسی بوده‌اند! و امروز به اين دليل اينجا محاكمه می‌شوم كه به قيامت مردگان اعتقاد دارم!»

7اين سخن در میان اعضای شورا جدايی انداخت و فريسيان به مخالفت با صدوقيان برخاستند. 8زيرا صدوقيان معتقد بودند كه زندگی بعد از مرگ و فرشته و روح وجود ندارد، در صورتی كه فريسی‌ها به تمام اينها اعتقاد داشتند.

9به اين طريق جنجالی بپا شد. در اين ميان عده‌ای از سران يهود برخاستند و با اعتراض گفتند: «ما خطايی در اين شخص نمی‌يابيم. شايد در راه دمشق روح يا فرشته‌ای با او سخن گفته است.»

10صدای داد و فرياد هر لحظه بلندتر می‌شد و پولس مثل كشتی در ميان آن طوفان گير كرده بود و هر کس او را به يک طرف می‌كشيد. تا اينكه فرمانده از ترس اينكه مبادا پولس را تكه‌تكه كنند، به سربازان دستور داد او را از چنگ مردم بيرون بكشند و به داخل برج بازگردانند.

11آن شب خداوند در كنار پولس ايستاد و به او فرمود: «پولس ناراحت نباش! همانطور كه اينجا با مردم دربارهٔ من سخن گفتی، در روم نيز سخن خواهی گفت.»

توطئهٔ يهوديان برای كشتن پولس

12‏-13صبح روز بعد، بيش از چهل نفر از يهوديان جمع شدند و قسم خوردند كه تا پولس را نكشند لب به غذا نزنند! 14آنها نزد كاهنان اعظم و سران قوم رفتند و تصميم خود را با آنان در ميان گذاشتند: «ما قسم خورده‌ايم تا پولس را نكشيم لب به غذا نزنيم. 15شما و اهل شورا به فرماندهٔ هنگ بگوييد كه باز پولس را به شورا بفرستد، به اين بهانه كه می‌خواهيد سؤالات بيشتری از او بكنيد. آنگاه ما در بين راه او را خواهيم كشت.»

16ولی خواهرزادهٔ پولس به نقشهٔ آنان پی برد و به برج آمد و پولس را آگاه ساخت.

17پولس يكی از مأموران را صدا زد و گفت: «اين جوان را نزد فرمانده ببر، چون می‌خواهد خبر مهمی به او بدهد.»

18مأمور او را پيش فرمانده برد و گفت: «پولس زندانی، مرا صدا زد و خواهش كرد اين جوان را نزد شما بياورم تا خبری به عرضتان برساند.»

19فرمانده دست پسر را گرفت و به گوشه‌ای برد و از او پرسيد: «چه می‌خواهی بگويی؟»

20گفت: «همين فردا يهوديان می‌خواهند از شما خواهش كنند كه باز پولس را به شورا ببريد، به بهانهٔ اينكه می‌خواهند سؤالات بيشتری از او بكنند. 21ولی خواهش می‌كنم شما اين كار را نكنيد! چون بيش از چهل نفرشان كمين كرده‌اند تا بر سر او بريزند و او را بكشند. قسم نيز خورده‌اند كه تا او را نكشند، لب به غذا نزنند. حالا همه حاضر و آماده‌اند، فقط منتظرند كه شما با درخواستشان موافقت كنيد.»

22وقتی آن جوان می‌رفت، فرمانده به او گفت: «نگذار كسی بفهمد كه اين موضوع را به من گفته‌ای.»

تحويل پولس به فرماندار رومی

23‏-24سپس فرمانده دو نفر از افسران خود را صدا زد و دستور داد: «دويست سرباز پياده، دويست نيزه‌دار و هفتاد سواره نظام آماده كنيد تا امشب ساعت نه به قيصريه بروند. يک اسب هم به پولس بدهيد تا سوار شود و او را صحيح و سالم به دست فليكس فرماندار بسپاريد.»

25اين نامه را هم برای فرماندار نوشت:

26«كلوديوس ليسياس به جناب فليكس، فرماندار گرامی سلام می‌رساند.

27«يهوديان اين مرد را گرفته بودند و می‌خواستند او را بكشند. وقتی فهميدم رومی است، سربازانی فرستادم و نجاتش دادم. 28سپس او را به شورای ايشان بردم تا معلوم شود چه كرده است. 29معلوم شد دعوا بر سر عقايد يهودی خودشان است و البته چيزی نبود كه بشود به سبب آن او را زندانی يا اعدام كرد. 30اما وقتی مطلع شدم كه توطئه چيده‌اند تا او را بكشند، تصميم گرفتم وی را به حضور شما بفرستم. به هر کس هم كه از او شكايت داشته باشد می‌گويم به حضور شما بيايد.»

31پس همان شب سربازان مطابق دستور فرماندهٔ خود، پولس را به شهر آنتی پاتريس رسانيدند. 32صبح روز بعد پولس را تحويل سواره نظام دادند تا او را به قيصريه ببرند و خود به برج بازگشتند.

33وقتی به قيصريه رسيدند، پولس را با نامه به فرماندار تحويل دادند. 34فرماندار نامه را خواند. سپس از پولس پرسيد: «اهل كجايی؟» پولس جواب داد: «اهل قيليقيه هستم.»

35فرماندار به او گفت: «هرگاه شاكيان برسند، به پرونده‌ات رسيدگی خواهم كرد.» سپس، دستور داد كه او را در قصر هيروديس پادشاه نگه دارند.

24

پولس در دادگاه رومی

1پنج روز بعد، حنانيا كاهن اعظم با عده‌ای از سران يهود و يک وكيل دعاوی به قيصريه آمد تا شكايت خود را از پولس تقديم دادگاه كند. نام وكيل ترتولس بود. 2پس، دادگاه پولس را احضار كرد. وقتی او حاضر شد ترتولس شكايت خود را به اين شرح آغاز كرد:

«عاليجناب فرماندار، شما برای ما يهوديان صلح و آرامش آورده‌ايد و جلو تبعيض و طرفداری را گرفته‌ايد. 3به اين جهت از شما بی‌اندازه سپاسگزاريم. 4برای اينكه سر شما را درد نياورم، اجازه می‌خواهم به طور خلاصه اتهامات اين متهم را به عرض برسانم. 5او شخصی فتنه‌انگيز است كه دائم يهوديان را در سرتاسر جهان به شورش و ياغيگری بر ضد دولت روم تحريک می‌كند؛ و سردستهٔ فرقه‌ای است به نام ”ناصری‌ها“. 6ما زمانی او را گرفتيم كه در صدد بود خانهٔ خدا را نجس سازد.

«می‌خواستيم او را عادلانه به سزای اعمالش برسانيم، 7ولی ليسياس، فرماندهٔ هنگ آمد و به زور او را از چنگ ما خارج ساخت، 8و اصرار داشت كه او طبق قانون روم محاكمه شود. خود شما می‌توانيد از او بازجويی كنيد تا به صحت اين اتهامات پی ببريد.»

9بقيه يهوديان نيز گفته‌های او را تصديق كردند.

10سپس نوبت به پولس رسيد. فرماندار به او اشاره كرد تا برخيزد و از خود دفاع كند.

پولس گفت: «جناب فرماندار، می‌دانم كه سالهای سال است كه شما در مقام قضاوت، به مسائل يهود رسيدگی می‌كنيد. اين امر به من قوت قلب می‌دهد تا آزادانه از خود دفاع كنم. 11شما خيلی سريع می‌توانيد تحقيق كنيد و پی ببريد كه من فقط دوازده روز پيش وارد اورشليم شدم تا در خانهٔ خدا عبادت كنم. 12آنگاه معلوم خواهد شد كه من هرگز نه در خانهٔ خدا آشوب به راه انداخته‌ام و نه در كنيسه و نه در شهر، 13و مطمئن هستم كه نمی‌توانند تهمت‌هايی را كه به من می‌زنند، ثابت كنند.

14«ولی به يک مورد اعتراف می‌كنم. من به راه نجات كه به قول ايشان يک فرقه است ايمان دارم. من مثل اجدادم خدا را خدمت می‌كنم و به شريعت يهود و نوشته‌های پيغمبران ايمان دارم.

15«مثل خود اين آقايان ايمان دارم كه هم برای نيكان و هم برای بدان روز قيامت در پيش است. 16به همين دليل با تمام توانايی‌ام سعی می‌كنم در حضور خدا و انسان با وجدانی پاک زندگی كنم.

17«من پس از سالها دوری با مقداری پول برای كمک به قومم و انجام مراسم قربانی به اورشليم بازگشتم. 18اشخاصی كه از من شكايت دارند، مرا در خانهٔ خدا ديدند، آن هم در حالی که تشكرات قلبی خود را به حضور خدا تقديم می‌كردم و به رسم ايشان سرم را تراشيده بودم. نه دارودسته‌ای دور من بود و نه جار و جنجالی! ولی چند نفر از يهوديان آسيا مرا آنجا ديدند. 19اگر آنان نيز از من شكايتی دارند، بايد اينجا حاضر شوند. 20حال، از اين آقايانی كه اينجا هستند بپرسيد كه شورای ايشان، چه خطايی در من ديده است؟ 21به‌جز اينكه با صدای بلند گفتم: علت اينكه در حضور شورا محاكمه می‌شوم اين است كه به روز قيامت ايمان دارم!»

22فليكس كه می‌دانست مسيحيان، آشوبگر و اهل جنجال نيستند، محاكمه را به تعويق انداخت و به يهوديان گفت: «منتظر باشيد تا ليسياس، فرماندهٔ هنگ بيايد. آنگاه به شكايت شما رسيدگی خواهم كرد.» 23سپس، دستور داد پولس را زندانی كنند ولی به نگهبانان سفارش كرد كه با او خوش‌رفتاری نمايند تا از هر جهت راحت باشد و بگذارند دوستانش به ملاقات او بيايند و احتياجاتش را تأمين كنند.

24چند روز بعد فليكس با همسر خود دروسلا كه يهودی بود، به آنجا آمد و پولس را احضار كرد. وقتی پولس دربارهٔ ايمان به عيسی مسيح صحبت می‌كرد، هر دو با دقت گوش می‌دادند. 25ولی موقعی كه برای آنان در مورد پاكدامنی و پرهيزگاری و داوری الهی موعظه كرد، فليكس وحشت كرد و به پولس گفت: «فعلاً برو، هرگاه وقت كردم، به دنبالت می‌فرستم.»

26در ضمن، فليكس توقع داشت پولس به او رشوه بدهد تا آزادش كند؛ پس وقت و بی‌وقت دنبال او می‌فرستاد و با او صحبت می‌كرد. 27دو سال به اين ترتيب گذشت تا اينكه پُركيوس فستوس جانشين فليكس شد. فليكس هم چون می‌خواست يهوديان از او راضی باشند، پولس را همچنان در زندان نگاه داشت.

25

پولس در حضور فستوس فرماندار

1سه روز پس از اينكه فستوس وارد قيصريه شد و پست جديد خود را تحويل گرفت، از قيصريه به اورشليم سفر كرد. 2در آنجا كاهنان اعظم و مشايخ يهود نزد فستوس رفتند و جريان پولس را به او گفتند، 3و التماس كردند كه هر چه زودتر او را به اورشليم بفرستد. نقشهٔ آنان اين بود كه پولس را در بين راه بكشند. 4ولی فستوس جواب داد: «چون پولس در قيصريه است و خودم نيز بزودی به آنجا باز می‌گردم، 5پس عده‌ای از رهبران شما كه در اين امر ذيصلاح می‌باشند، همراه من بيايند تا او را محاكمه كنيم.»

6فستوس نزديک هشت تا ده روز در اورشليم ماند و سپس به قيصريه بازگشت و روز بعد پولس را برای بازجويی احضار كرد.

7وقتی پولس وارد دادگاه شد، يهوديان اورشليم دور او را گرفتند و تهمت‌های زيادی بر او وارد آوردند كه البته نتوانستند آنها را ثابت كنند. 8پولس تمام اتهامات آنان را رد كرد و گفت: «من بی‌تقصيرم. من نه مخالف شريعت يهود هستم، نه به خانهٔ خدا بی‌احترامی كرده‌ام، و نه عليه دولت دست به اقدامی زده‌ام.»

9فستوس كه می‌خواست رضايت يهوديان را جلب كند، از پولس پرسيد: «آيا می‌خواهی به اورشليم بروی و آنجا در حضور من محاكمه شوی؟»

10‏-11پولس جواب داد: «نه، من تبعهٔ روم هستم و می‌خواهم در حضور امپراتور روم محاكمه شوم. خود شما می‌دانيد كه من بی‌تقصيرم. اگر هم كاری كرده‌ام كه بايد بميرم، حاضرم بميرم! ولی اگر بی‌تقصيرم، نه شما و نه هيچكس ديگر حق ندارد مرا به دست اينها بسپارد تا كشته شوم. من درخواست می‌كنم خود قيصر به دادخواست من رسيدگی فرمايند.»

12فستوس با مشاوران خود مشورت كرد و بعد جواب داد: «بسيار خوب! حالا كه می‌خواهی قيصر به دادخواست تو رسيدگی كند، به حضور او خواهی رفت.»

13چند روز بعد اغريپاس پادشاه با همسر خود برنيكی برای ديدن فستوس به قيصريه آمد. 14در آن چند روزی كه آنجا بودند، فستوس موضوع پولس را پيش كشيد و به پادشاه گفت: «يک زندانی داريم كه فليكس محاكمه او را به من واگذار كرد. 15وقتی در اورشليم بودم كاهنان اعظم و مشايخ يهود نزد من از او شكايت كردند و خواستند اعدامش كنم. 16البته من فوری به ايشان گفتم كه قانون روم كسی را بدون محاكمه محكوم نمی‌كند، بلكه اول به او فرصت داده می‌شود تا با شاكيان خود روبرو شود و از خود دفاع كند.

17«وقتی ايشان به اينجا آمدند، روز بعد دادگاه تشكيل دادم و دستور دادم پولس را بياورند. 18ولی تهمت‌هايی كه به او زدند، آن نبود كه من انتظار داشتم. 19موضوع فقط مربوط به مذهب خودشان بود و يک نفر به نام عيسی كه ايشان می‌گويند مرده است، اما پولس ادعا می‌كند كه او زنده است! 20از آنجا كه من در اين گونه مسائل وارد نبودم، از او پرسيدم: آيا می‌خواهی به اورشليم بروی و در آنجا محاكمه شوی؟ 21ولی پولس به قيصر متوسل شد! پس، او را به زندان فرستادم تا ترتيب رفتنش را به حضور قيصر بدهم.»

22اغريپاس گفت: «خود من هم مايل هستم سخنان اين مرد را بشنوم.»

فستوس جواب داد: «بسيار خوب، فردا او را به حضور شما خواهم آورد.»

پولس در حضور اغريپاس پادشاه

23روز بعد، وقتی پادشاه و برنيكی باشكوه و جلال تمام وارد تالار دادگاه شدند و اُمرای سپاه و مقامات بلند مرتبه شهر نيز همراهشان بودند، فستوس دستور داد پولس را بياورند.

24آنگاه فستوس گفت: «اعليحضرتا، حضار محترم، اين است آن مردی كه هم يهوديان قيصريه و هم يهوديان اورشليم خواستار مرگش می‌باشند. 25ولی به نظر من كاری نكرده است كه سزاوار مرگ باشد. به هر حال، او برای تبرئهٔ خود به قيصر متوسل شده است و من هم چاره‌ای ندارم جز اينكه او را به حضور قيصر بفرستم. 26ولی نمی‌دانم برای قيصر چه بنويسم، چون واقعاً تقصيری ندارد. به همين جهت، او را به حضور شما آورده‌ام و مخصوصاً به حضور شما ای اغريپاس پادشاه، تا از او بازجويی كنيد و بعد بفرماييد چه بنويسم. 27چون صحيح نيست يک زندانی را به حضور قيصر بفرستم ولی ننويسم جرم او چيست!»

26

1اغريپاس به پولس گفت: «اجازه داری ماجرا را بازگو كنی.»

آنگاه پولس دست خود را دراز كرده به دفاع از خود پرداخت:

2«اعليحضرتا، برای من باعث افتخار است كه بتوانم در حضور شما به اتهاماتی كه بر من وارد شده است جواب دهم و از خود دفاع كنم. 3مخصوصاً كه می‌دانم شما با قوانين و آداب و رسوم يهود آشنا هستيد، پس تمنا دارم با شكيبايی به عرايضم توجه بفرماييد:

4«همانطور كه يهوديان می‌دانند، من از كودكی به رسم يهود تربيت شده‌ام، اول در شهر خود طرسوس و بعد در اورشليم، و مطابق آن هم زندگی كردم. 5اگر ايشان بخواهند، می‌توانند سخنانم را تصديق كنند كه من هميشه يک فريسی خيلی جدی بوده و از قوانين و آداب و رسوم يهود اطاعت كرده‌ام. 6ولی اين همه تهمت كه به من می‌زنند به اين علت است كه من در انتظار انجام آن وعده‌ای می‌باشم كه خدا به اجداد ما داده است. 7تمام دوازده قبيلهٔ اسرائيل نيز شبانه روز تلاش می‌كنند تا به همين اميدی برسند كه من دارم، همين اميدی كه، اعليحضرتا، آن را در من محكوم می‌كنند. 8اما آيا ايمان به زندگی پس از مرگ جرم است؟ آيا به نظر شما محال است كه خدا بتواند انسان را پس از مرگ دوباره زنده كند؟

9«من هم زمانی معتقد بودم كه بايد پيروان عيسای ناصری را آزار داد. 10از اين جهت، به دستور كاهنان اعظم، مسيحيان زيادی را در اورشليم زندانی كردم. وقتی به مرگ محكوم می‌شدند، من نيز به ضد ايشان رأی موافق می‌دادم. 11در همهٔ كنيسه‌ها بارها مسيحيان را با زجر و شكنجه وادار می‌كردم به مسيح بد بگويند. شدت مخالفت من به قدری زياد بود كه حتی تا شهرهای دور دست نيز آنان را تعقيب می‌كردم.

12«يكبار كه در يک چنين مأموريتی، به سوی دمشق می‌رفتم و اختيارات تام و دستورات كاهنان اعظم نيز در دستم بود. 13در بين راه نزديک ظهر، اعليحضرتا، از آسمان نور خيره‌كننده‌ای گرداگرد من و همراهانم تابيد، نوری كه از خورشيد نيز درخشانتر بود. 14وقتی همهٔ ما بر زمين افتاديم، صدايی شنيدم كه به زبان عبری به من می‌گفت: پولس! پولس! چرا اينقدر مرا آزار می‌دهی؟ با اين كار، فقط به خودت لطمه می‌زنی.

15«پرسيدم: آقا شما كيستيد؟

«خداوند فرمود: من عيسی هستم، همان كه تو او را اينقدر آزار می‌دهی. 16حال، برخيز! چون به تو ظاهر شده‌ام تا تو را انتخاب كنم كه خدمتگزار و شاهد من باشی. تو بايد واقعهٔ امروز و اموری را كه در آينده به تو نشان خواهم داد، به مردم اعلام كنی. 17و من از تو در برابر قوم خود و قومهای بيگانه حمايت خواهم كرد. بلی، می‌خواهم تو را نزد غيريهوديان بفرستم، 18تا چشمان ايشان را بگشايی تا به حالت واقعی خود پی ببرند و از گناه دست كشيده، از ظلمت شيطان خارج شوند و در نور خدا زندگی كنند. و من گناهان ايشان را خواهم بخشيد و آنان را به خاطر ايمانی كه به من دارند، در بركات مقدسين سهيم خواهم ساخت.

19«بنابراين، اعليحضرتا، من از آن رؤيای آسمانی سرپيچی نكردم. 20پس نخست به يهوديان در دمشق، اورشليم و سرتاسر يهوديه و بعد به غيريهوديان اعلام كردم كه توبه نموده، به سوی خدا بازگشت كنند و با اعمال خود نشان دهند كه واقعاً توبه كرده‌اند. 21به خاطر همين موضوع، يهوديان در خانهٔ خدا مرا دستگير نمودند و سعی كردند مرا بكشند. 22اما به ياری خدا و تحت حمايت او تا امروز زنده مانده‌ام تا اين حقايق را برای همه، كوچک و بزرگ، بيان كنم. پيغام من همان است كه پيغمبران خدا و موسی به مردم تعليم می‌دادند، 23كه مسيح می‌بايست درد و رنج بكشد و اولين كسی باشد كه پس از مرگ زنده شود تا به اين وسيله، به زندگی يهود و غيريهود روشنايی بخشد.»

24ناگهان فستوس فرياد زد: «پولس تو ديوانه‌ای! تحصيلات زياد مغز تو را خراب كرده است!»

25اما پولس جواب داد: «عاليجناب فستوس، من ديوانه نيستم. آنچه می‌گويم عين حقيقت است. 26خود پادشاه نيز اين امور را می‌دانند. من بسيار روشن و واضح سخن می‌گويم، چون خاطرجمع هستم كه پادشاه با تمام اين رويدادها آشنا می‌باشند، زيرا هيچيک از آنها در خفا صورت نگرفته است. 27ای اغريپاس پادشاه، آيا به پيغمبران خدا ايمان داريد؟ البته كه داريد…»

28پادشاه حرف او را قطع كرد و گفت: «آيا به اين زودی می‌خواهی مرا متقاعد كنی كه مسيحی شوم؟»

29پولس جواب داد: «دير يا زود، از خدا می‌خواهم كه نه فقط شما بلكه تمام كسانی كه در اينجا حاضرند، مانند من مسيحی شوند، اما نه مسيحی زندانی!»

30آنگاه پادشاه، فرماندار، برنيكی و سايرين برخاستند و از تالار دادگاه بيرون رفتند. 31هنگامی كه در اين مورد با يكديگر مذاكره نمودند، به توافق رسيده، گفتند: «اين مرد كاری نكرده است كه سزاوار مرگ يا حبس باشد.»

32اغريپاس به فستوس گفت: «اگر از قيصر دادخواهی نكرده بود، می‌شد او را آزاد كرد.»

27

پولس عازم روم می‌شود

1بالاخره ترتيبی دادند كه ما را با كشتی به روم بفرستند. پولس و چند زندانی ديگر را به افسری به نام يوليوس كه از افسران گارد امپراتوری بود تحويل دادند. 2ما سوار يک كشتی شديم كه از «اَدرَميتيوم» آمده بود و قرار بود در چند بندر آسيا لنگر بيندازد. اين را نيز بگويم كه در اين سفر ارسترخوس يونانی، اهل تسالونيكی هم با ما بود.

3روز بعد كه در بندر صيدون لنگر انداختيم، يوليوس با پولس بسيار خوش‌رفتاری كرد و اجازه داد كه به ديدن دوستانش برود و تا موقع حركت كشتی میهمان آنان باشد. 4از آنجا باز راه دريا را در پيش گرفتيم ولی باد مخالف چنان شديد بود كه كشتی از مسيرش خارج شد. پس مجبور شديم از شمال قبرس كه باد پناه بود حركت كنيم. 5از آبهای ايالات قيليقيه و پمفليه كه گذشتيم، در «ميرای» پياده شديم كه در ايالت ليكيه واقع است. 6در آنجا افسر ما يک كشتی مصری پيدا كرد كه از اسكندريه می‌آمد و عازم ايتاليا بود. پس ما را سوار آن كرد.

7‏-8پس از چند روز كه دريا متلاطم بود، بالاخره به بندر قنيدوس نزديک شديم. ولی كولاک به قدری شديد بود كه مجبور شديم مسير خود را تغيير دهيم و به طرف جزيرهٔ كريت برويم. از بندر سلمونی گذشتيم و با هزار زحمت آهسته‌آهسته در جهت مخالف باد به طرف ساحل جنوبی پيش رفتيم تا به بندر زيبا رسيديم كه نزديک شهر لسائيه بود. 9چند روز در آنجا مانديم. كم‌كم هوا برای سفر دريايی خطرناک می‌شد، چون آخر پاييز بود. 10پولس هم اين موضوع را به كاركنان كشتی تذكر داد: «آقايان، من مطمئن هستم اگر جلوتر برويم، در زحمت خواهيم افتاد. شايد كشتی از هم متلاشی شود يا مجبور شويم بار كشتی را به دريا بريزيم و سرنشينان صدمه ببينند، يا حتی بعضی بميرند.» 11ولی افسری كه مسئول زندانيان بود به ناخدا و صاحب كشتی بيشتر گوش می‌داد تا به پولس. 12و چون بندر زيبا پناهگاه خوبی نبود و نمی‌شد زمستان را در آنجا گذراند، اكثر كاركنان كشتی مصلحت دانستند كه به فينيكس بروند تا زمستان را در آنجا به سر برند. فينيكس يكی از بنادر كريت و بندری مناسب است و رو به شمال غربی و جنوب غربی بود.

طوفان در دريا

13همان وقت از جنوب، باد ملايمی وزيد و گمان كردند برای سفر روز خوبی است. پس، لنگر كشتی را كشيدند و در طول ساحل حركت كرديم.

14‏-15اما طولی نكشيد كه ناگهان هوا تغيير كرد. باد شديدی وزيد كه آن را باد شمال شرقی می‌گفتند. طوفان كشتی را به طرف دريا برد. آنها اول سعی كردند كشتی را به ساحل برسانند ولی موفق نشدند. ناچار كشتی را به حال خود رها كردند تا ببينند چه پيش می‌آيد. باد تند هم آن را به جلو می‌راند.

16بالاخره كشتی را به جنوب جزيرهٔ كوچكی رسانديم به نام كلودا، در آنجا با هزار زحمت قايق نجات را كه عقب كشتی بود، روی كشتی آوردند. 17بعد كشتی را با طناب محكم بستند تا بدنهٔ آن بيشتر دوام بياورد. از ترس اينكه مبادا كشتی در شنزار ساحل آفريقا گير كند، بادبانهای آن را پايين كشيدند و باز باد تند آن را جلو برد.

18روز بعد كه دريا طوفانی‌تر بود، بار كشتی را به دريا ريختند. 19فردای آن روز هم لوازم يدكی كشتی و هر چه را كه به دستشان رسيد، به دريا ريختند. 20روزها يكی پس از ديگری سپری می‌شد بدون اين كه رنگ آفتاب يا ستارگان را ببينيم. باد همچنان با شدت غرش می‌كرد و دمی فرو نمی‌نشست. همه اميدشان را از دست داده بودند.

21برای مدت زيادی هيچكس لب به غذا نزده بود، تا اينكه پولس كاركنان كشتی را دور خود جمع كرد و گفت: «آقايان، اگر از همان اول به من گوش می‌داديد و از بندر زيبا جدا نمی‌شديد، اين همه ضرر و زيان نمی‌ديديد! 22ولی حالا غصه نخوريد؛ حتی اگر كشتی غرق شود، به جان هيچيک از ما ضرری نخواهد رسيد. 23چون ديشب فرشتهٔ آن خدايی كه از آن او هستم و خدمتش می‌كنم، پيش من آمد 24و گفت: پولس، نترس چون تو حتماً به حضور قيصر خواهی رسيد! علاوه بر اين، خدا به درخواست تو، زندگی تمام همسفرانت را نجات خواهد داد.

25«پس دل و جرأت داشته باشيد! من به خدا ايمان دارم. هر چه خدا فرموده است، همان خواهد شد! 26ولی اين را نيز بدانيد كه در يک جزيره، كشتی ما از هم متلاشی خواهد شد.»

شکسته شدن کشتی

27پس از چهارده روز طوفان، در يک نيمه شب هولناک، در حالی که در دريای آدرياتيک دستخوش موجهای كوه‌پيكر دريا بوديم، دريانوردان احساس كردند كه به خشكی نزديک شده‌ايم. 28عمق آب را كه اندازه گرفتند، معلوم شد چهل متر است. كمی بعد باز اندازه گرفتند و معلوم شد فقط سی متر است. 29با اين حساب فهميدند كه بزودی به ساحل می‌رسيم. و چون می‌ترسيدند كشتی به تخته سنگهای ساحل بخورد، از پشت كشتی چهار لنگر به دريا انداختند و دعا می‌كردند زودتر روز شود.

30چند نفر از ملاحان می‌خواستند كشتی را بگذارند و فرار كنند. پس به اين بهانه كه می‌خواهند لنگرهای جلو كشتی را به آب بيندازند، قايق نجات را به آب انداختند. 31اما پولس به سربازان و افسر فرماندهٔ آنان گفت: «اگر ملاحان در كشتی نمانند همهٔ شما از بين می‌رويد.» 32پس سربازان طنابهای قايق نجات را بريدند و آن را در دريا رها كردند تا كسی فرار نكند.

33وقتی هوا روشن شد، پولس به همه التماس كرد كه چيزی بخورند و گفت: «دو هفته است كه شما لب به غذا نزده‌ايد. 34خواهش می‌كنم برای سلامتی خودتان چيزی بخوريد. چون مويی از سر شما كم نخواهد شد!»

35آنگاه خودش نان برداشت، در مقابل همه از خدا تشكر كرد و تكه‌ای از آن را خورد. 36ناگهان همه احساس كردند كه حالشان بهتر شده و مشغول خوردن شدند. 37در كشتی جمعاً دويست و هفتاد و شش نفر بوديم. 38كاركنان كشتی پس از صرف غذا، هر چه گندم در كشتی بود به دريا ريختند و كشتی سبک‌تر شد.

39وقتی روز شد، نتوانستند بفهمند آنجا كجاست. ولی خليجی ديدند با ساحلی شنی. نمی‌دانستند آيا می‌توانند از ميان تخته سنگها كشتی را به ساحل برسانند يا نه. 40بالاخره تصميم گرفتند امتحان كنند. پس لنگرها را بريدند و در دريا رها كردند. سكان كشتی را شل كردند، بادبانهای جلو را بالا كشيدند و يكراست به طرف ساحل رفتند. 41اما كشتی به سدی از شن و گل در زير آب برخورد و به گل نشست. دماغهٔ كشتی در شن فرو رفت و قسمت عقب آن در اثر امواج شديد متلاشی شد.

42سربازان به افسر فرماندهٔ خود توصيه كردند كه اجازه دهد زندانيان را بكشند، مبادا كسی شناكنان به ساحل برسد و فرار كند! 43اما يوليوس موافقت نكرد چون می‌خواست پولس را نجات دهد. سپس به تمام كسانی كه می‌توانستند شنا كنند دستور داد به داخل آب بپرند و خود را به خشكی برسانند، 44و بقيه سعی كنند روی تخته‌پاره‌ها و قطعات كشتی به دنبال آنان بروند. به اين ترتيب همگی به سلامت به ساحل رسيدند!

28

معجزه در جزيرهٔ مالت

1‏-2وقتی سالم به ساحل رسيديم، فهميديم در جزيرهٔ مالت هستيم. مردم آن جزيره با ما بسيار خوش‌رفتاری كردند و چون باران می‌آمد و سرد بود آتشی درست كردند تا از ما پذيرايی كنند. 3پولس نيز هيزم جمع می‌كرد و روی آتش می‌گذاشت. ناگهان در اثر حرارت، ماری سمی بيرون آمد و محكم به دست او چسبيد! 4وقتی اهالی جزيره اين را ديدند، به يكديگر گفتند: «بدون شک اين مرد قاتل است! با اينكه از طوفان جان به در برد، ولی عدالت نمی‌گذارد زنده بماند!»

5اما پولس مار را در آتش انداخت بدون اين كه صدمه‌ای ببيند. 6مردم منتظر بودند پولس ورم كند، يا ناگهان بيفتد و بميرد، ولی هر چه منتظر شدند، خبری نشد. پس نظرشان را عوض كردند و گفتند: «او يكی از خدايان است!»

7نزديک ساحل، همان جايی كه ما پياده شديم، مِلكی بود متعلق به پوبليوس، حاكم آن جزيره. او ما را با خوشی به خانهٔ خود برد و با كمال احترام سه روز پذيرايی كرد. 8از قضا پدر پوبليوس مبتلا به تب و اسهال خونی بود. پولس نزد او رفت و برايش دعا كرد و دست بر سر او گذاشت و شفايش داد! 9همهٔ بيماران ديگر آن جزيره نيز آمدند و شفا يافتند. 10در نتيجه سيل هدايا به سوی ما جاری شد. به هنگام حركت نيز، هر چه برای سفر لازم داشتيم برای ما به كشتی آوردند.

ورود پولس به روم

11سه ماه پس از اينكه كشتی ما در هم شكست، با يک كشتی ديگر حركت كرديم. اين بار با كشتی اسكندريه‌ای به اسم «برادران دوقلو» كه زمستان در آن جزيره مانده بود سفر می‌كرديم. 12سر راهمان سه روز در سراكيوس مانديم. 13از آنجا دور زديم تا به ريغيون رسيديم. روز بعد باد جنوبی وزيد. پس يک روزه به بندر پوطيولی رسيديم. 14در آنجا چند مسيحی پيدا كرديم كه از ما خواهش كردند يک هفته پيش ايشان بمانيم. پس از آنجا به روم رفتيم.

15مسيحيان روم كه شنيده بودند ما می‌آييم، تا فوروم سر راه اپيوس، به پيشواز ما آمدند. بعضی نيز در شهرک سه ميخانه به استقبال ما آمدند. وقتی پولس ايشان را ديد، خدا را شكر كرد و جان تازه‌ای گرفت.

16وقتی به روم رسيديم، به پولس اجازه دادند كه هر جا می‌خواهد زندگی كند. فقط يک نگهبان هميشه مراقب او بود.

پولس در روم بشارت می‌دهد

17سه روز پس از ورودمان به روم، پولس سران يهود آن محل را جمع كرد و به ايشان گفت: «ای برادران، يهوديان اورشليم مرا گرفتند و تحويل دولت روم دادند تا آزارم دهند، با اينكه نه به كسی آزار رسانده بودم و نه به آداب و رسوم اجدادمان بی‌حرمتی كرده بودم. 18رومی‌ها از من بازجويی كردند و خواستند آزادم كنند، چون پی بردند كاری نكرده‌ام كه سزاوار مرگ باشم. 19اما وقتی يهوديان مخالفت كردند، مجبور شدم از قيصر دادخواهی كنم، بی‌آنكه نظر بدی به يهود داشته باشم. 20اما از شما خواهش كردم امروز به اينجا بياييد تا ضمن آشنايی بگويم كه اين زنجيری كه به دستهای من بسته‌اند به خاطر اين است كه ايمان دارم مسيح موعود ظهور كرده است.»

21جواب دادند: «ما چيزی بر ضد تو نشنيده‌ايم. نه نامه‌ای از يهوديه داشته‌ايم و نه گزارشی از مسافرانی كه از اورشليم آمده‌اند. 22ولی می‌خواهيم از خودت بشنويم كه چه ايمانی داری، چون تنها چيزی كه دربارهٔ مسيحيان می‌دانيم اين است كه همه جا از آنان بد می‌گويند.»

23پس قرار شد يک روز ديگر بيايند. در روز مقرر، عدهٔ زيادی به خانهٔ او آمدند و پولس دربارهٔ ملكوت خدا و عيسی مسيح برای ايشان صحبت كرد. او از صبح تا عصر از پنج كتاب موسی و كتب پيامبران برای سخنان خود دليل می‌آورد.

24در ميان حضار، بعضی ايمان آوردند و بعضی نياوردند. 25ولی بعد از گفتگوی زياد و رد و بدل كلمات، از پولس جدا شدند، در حالی که سخنان آخر او پی‌درپی در گوشهايشان صدا می‌كرد:

«روح‌اُلقُدس چه خوب به اشعيای نبی گفته است:

26«”به قوم اسرائيل بگو كه می‌شنويد و می‌بينيد اما نمی‌فهميد. 27چون دلتان سخت و گوشتان سنگين شده است. چشمانتان را به روی معرفت خدا بسته‌ايد، چون نمی‌خواهيد ببينيد و بشنويد و بفهميد و به سوی من بازگرديد تا شما را شفا بخشم.“

28‏-29«پس بدانيد كه غيريهوديان به اين نجات دست يافته، آن را خواهند پذيرفت.»

30پولس دو سال تمام در خانهٔ اجاره‌ای خود ساكن بود و تمام كسانی را كه به ديدن او می‌آمدند، با روی خوش می‌پذيرفت 31و با شهامت دربارهٔ ملكوت خدا و عيسی مسيح خداوند با ايشان صحبت می‌كرد بدون آنكه كسی مانع او شود.