دوم پادشاهان
1خداوند اخزيا را مجازات میكند
1بعد از مرگ اخاب، پادشاه اسرائيل، قوم موآب سر به شورش گذاشتند و از پرداخت باج و خراج به اسرائيل امتناع ورزيدند.
2در آن روزها اخزيا، پادشاه جديد اسرائيل از ايوان طبقهٔ بالای قصر خود در سامره به زير افتاده، به شدت مجروح شده بود. وی قاصدانی به معبد بعلزبوب، بت اهالی عقرون فرستاد تا بپرسند كه آيا بهبود خواهد يافت يا نه.
3اما فرشتهٔ خداوند به ايليای نبی دستور داد تا خود را به قاصدان پادشاه برساند و بگويد: «آيا در اسرائيل خدايی نيست كه شما نزد بعلزبوب خدای عقرون میرويد تا از او بپرسيد كه پادشاه بهبود میيابد يا نه؟ 4به پادشاه بگوييد كه خداوند میفرمايد: چون چنين كاری كردهای از بستر بيماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
5فرستادگان وقتی اين خبر را از زبان ايليا شنيدند فوری نزد پادشاه بازگشتند. پادشاه از ايشان پرسيد: «چرا به اين زودی بازگشتيد؟»
6گفتند: «در راه با شخصی روبرو شديم و او به ما گفت تا نزد شما بازگرديم و بگوييم كه خداوند میفرمايد: چرا قاصدان میفرستی تا از بعلزبوب خدای عقرون سؤال كنند؟ مگر در اسرائيل خدايی وجود ندارد؟ حال كه چنين كردهای، از بستر بيماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
7پادشاه پرسيد: «ظاهر اين شخص چگونه بود؟»
8گفتند: «پوستينی بر تن داشت و كمربندی چرمی بر كمر بسته بود.»
پادشاه گفت: «او همان ايليای نبی است!» 9پس سرداری را با پنجاه سرباز مأمور كرد تا او را بياورند. آنها او را در حالی كه روی تپهای نشسته بود پيدا كردند. آن سردار به ايليا گفت: «ای مرد خدا، پادشاه دستور داده است همراه ما بيايی.»
10ولی ايليا جواب داد: «اگر من مرد خدا هستم، آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه سربازت را نابود كند!» ناگهان آتش از آسمان نازل شد و آن سردار و سربازانش را كشت.
11پس پادشاه سردار ديگری را با پنجاه سرباز فرستاد تا به ايليا بگويد: «ای مرد خدا، پادشاه دستور میدهد فوری پايين بيايی.»
12ايليا جواب داد: «اگر من مرد خدا هستم آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه سربازت را نابود كند!» بار ديگر آتش خدا از آسمان فرود آمد و آنها را نيز كشت.
13بار ديگر پادشاه پنجاه سرباز فرستاد، ولی اين بار فرماندهٔ آنها در حضور ايليا زانو زده، با التماس گفت: «ای مرد خدا، جان من و جان اين پنجاه نفر خدمتگزارت را حفظ كن. 14بر من رحم كن! ما را مانند آن دو سردار و افرادش نابود نكن.»
15آنگاه فرشتهٔ خداوند به ايليا گفت: «نترس! همراه او برو.» پس ايليا همراه آن سردار نزد پادشاه رفت.
16ايليا به پادشاه گفت: «خداوند میفرمايد: چرا قاصدان نزد بعلزبوب خدای عقرون میفرستی تا دربارهٔ بهبوديت از او سؤال كنند؟ آيا به اين دليل چنين كردی كه در اسرائيل خدايی نيست تا از او بپرسی؟ چون اين كار را كردهای، از بستر بيماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
17پس اخزيا مرد، همانطور كه خداوند بوسيلهٔ ايليا خبر داده بود؛ و چون پسری نداشت كه جانشينش شود، برادرش يورام به جای او پادشاه شد. اين واقعه در سال دوم سلطنت يهورام (پسر يهوشافاط) پادشاه يهودا اتفاق افتاد. 18شرح بقيهٔ رويدادهای سلطنت اخزيا و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» ثبت شده است.
2ايليا به آسمان میرود
1-2زمان آن رسيده بود كه خداوند ايليا را در گردباد به آسمان ببرد. ايليا وقتی با اليشع از شهر جلجال خارج میشد، به او گفت: «تو در اينجا بمان، چون خداوند به من فرموده است به بيتئيل بروم.»
ولی اليشع جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم!»
پس با هم به بيتئيل رفتند. 3گروهی از انبيا كه در بيتئيل بودند به استقبال آنان آمده، به اليشع گفتند: «آيا میدانی كه امروز خداوند قصد دارد مولای تو را از تو بگيرد؟»
اليشع جواب داد: «بلی، میدانم. ساكت باشيد!»
4سپس ايليا به اليشع گفت: «همين جا بمان، چون خداوند به من فرموده است به شهر اريحا بروم.»
اما اليشع باز جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم.» پس با هم به اريحا رفتند.
5در آنجا هم گروه انبيای اريحا نزد اليشع آمده، از او پرسيدند: «آيا خبر داری كه خداوند میخواهد امروز مولايت را از تو بگيرد؟»
او گفت: «بلی، میدانم. ساكت باشيد!»
6-7آنگاه ايليا به اليشع گفت: «در اينجا بمان، زيرا خداوند فرموده است به طرف رود اردن بروم.»
اما اليشع مثل دفعات پيش جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم.» پس با هم رفتند و در كنار رود اردن ايستادند، در حالی که پنجاه نفر از گروه انبيا از دور ايشان را تماشا میكردند. 8آنگاه ايليا ردای خود را پيچيده آن را به آب زد. آب رودخانه دو قسمت شد و ايليا و اليشع از راه خشک وسط آن عبور كردند.
9وقتی به آن سوس رود اردن رسيدند، ايليا به اليشع گفت: «پيش از آنكه به آسمان بروم بگو چه میخواهی تا برايت انجام دهم.»
اليشع جواب داد: «دو برابر قدرت روح خود را به من بده!»
10ايليا گفت: «چيز دشواری خواستی. اگر وقتی به آسمان میروم مرا ببينی، آنگاه آنچه خواستی به تو داده خواهد شد؛ در غير اين صورت خواستهات برآورده نخواهد شد.»
11در حالی که آن دو با هم قدم میزدند و صحبت میكردند، ناگهان عرابهای آتشين كه اسبان آتشين آن را میكشيدند، ظاهر شد و آن دو را از هم جدا كرد و ايليا در گردباد به آسمان بالا رفت. 12اليشع اين را ديد و فرياد زد: «ای پدرم! ای پدرم! تو مدافع نيرومند اسرائيل بودی!» پس از آن اليشع ديگر او را نديد.
سپس اليشع ردای خود را پاره كرد 13-14و ردای ايليا را كه افتاده بود، برداشت و به كنار رود اردن بازگشت و آن را به آب زد و با صدای بلند گفت: «كجاست خداوند، خدای ايليا؟» آب دو قسمت شد و اليشع از راه خشک وسط آن عبور كرد.
15گروه انبيای اريحا چون اين واقعه را ديدند گفتند: «قدرت روح ايليا بر اليشع قرار گرفته است!» سپس به استقبالش رفتند و او را تعظيم كرده، گفتند: 16«اجازه بفرماييد پنجاه نفر از مردان قوی خود را به جستجوی مولای شما بفرستيم، شايد روح خداوند او را به كوهی يا درهای برده باشد.»
اليشع گفت: «نه، آنها را نفرستيد.»
17ولی آنها آنقدر اصرار كردند كه سرانجام اليشع با رفتن ايشان موافقت نمود. پس آن پنجاه نفر رفتند و سه روز جستجو كردند؛ ولی ايليا را نيافتند.
18وقتی بازگشتند، اليشع هنوز در اريحا بود و به ايشان گفت: «مگر به شما نگفتم نرويد؟»
معجزات اليشع
19در اين هنگام، چند نفر از اهالی شهر اريحا نزد اليشع آمده، به او گفتند: «همانطور كه میدانيد شهر ما در جای خوبی قرار دارد، ولی آب آن سالم نيست و باعث بیحاصلی زمين ما میشود.»
20اليشع گفت: «در يک تشت تازه نمک بريزيد و نزد من بياوريد.» تشت را آوردند. 21اليشع به سر چشمهٔ شهر رفت و نمک را در آن ريخته، گفت: «خداوند اين آب را سالم كرده است تا پس از اين ديگر موجب بیحاصلی زمين و مرگ نشود.» 22آب آن شهر همانگونه كه اليشع گفته بود از آن پس سالم شد.
23اليشع از اريحا عازم بيتئيل شد. در بين راه عدهای پسر نوجوان از شهری بيرون آمدند و او را به باد مسخره گرفته، گفتند: «ای كچل از اينجا برو. ای كچل از اينجا برو.» 24او نيز برگشت و به نام خداوند آنها را نفرين كرد. آنگاه دو خرس از جنگل بيرون آمدند و چهل و دو نفر از آنان را پاره كردند. 25سپس اليشع به كوه كرمل رفت و از آنجا به سامره بازگشت.
3جنگ بين اسرائيل و موآب
1يورام پسر اخاب، سلطنت خود را بر اسرائيل در هجدهمين سال سلطنت يهوشافاط، پادشاه يهودا آغاز كرد و دوازده سال پادشاهی نمود. پايتخت او سامره بود. 2يورام نسبت به خداوند گناه ورزيد ولی نه به اندازهٔ پدر و مادرش. او مجسمهٔ بعل را كه پدرش ساخته بود، خراب كرد. 3با وجود اين، او نيز از گناهان يربعام (پسر نباط) كه اسرائيل را به بتپرستی كشانيده بود پيروی نموده، از آنها دست برنداشت.
4ميشع، پادشاه موآب كه هر سال از گلههای خود صد هزار بره و نيز پشم صد هزار قوچ به اسرائيل باج میداد، 5بعد از مرگ اخاب، از پرداخت باج به اسرائيل امتناع ورزيد. 6پس يورام از پايتخت خارج شد تا سپاه اسرائيل را جمع كند. 7سپس اين پيغام را برای يهوشافاط، پادشاه يهودا فرستاد:
«پادشاه موآب از فرمان من سرپيچی كرده است. آيا مرا در جنگ با او كمک خواهی كرد؟»
يهوشافاط در جواب او گفت: «البته كه تو را كمک خواهم كرد. من و تمام افراد و اسبانم زير فرمان تو هستيم. 8از كدام طرف بايد حمله را شروع كرد؟»
يورام جواب داد: «از بيابان ادوم حمله میكنيم.»
9پس سپاه اسرائيل و يهودا و نيز نيروهای ادوم با هم متحد شده، رهسپار جنگ شدند. اما پس از هفت روز پيشروی در بيابان، آب تمام شد و افراد و چارپایان تشنه شدند.
10يورام، پادشاه اسرائيل، با اندوه گفت: «حالا چه كنيم؟ خداوند، ما سه پادشاه را به اينجا آورده است تا ما را مغلوب پادشاه موآب كند.»
11اما يهوشافاط، پادشاه يهودا، پرسيد: «آيا از انبيای خداوند كسی همراه ما نيست تا از جانب خداوند به ما بگويد چه بايد كرد؟» يكی از افراد يورام جواب داد: «اليشع كه خادم ايليا بود، اينجاست.»
12يهوشافاط گفت: «او نبی راستين خداوند است.» پس پادشاهان اسرائيل و يهودا و ادوم نزد اليشع رفتند تا با او مشورت نمايند كه چه كنند.
13اليشع به پادشاه اسرائيل گفت: «چرا نزد من آمدهای؟ برو با انبيای پدر و مادرت مشورت كن!»
اما يورام پادشاه جواب داد: «نه! چون اين خداوند است كه ما سه پادشاه را به اينجا آورده تا مغلوب پادشاه موآب شويم!»
14اليشع گفت: «به ذات خداوند قادر متعال كه خدمتش میكنم قسم، اگر به خاطر يهوشافاط، پادشاه يهودا نبود من حتی به تو نگاه هم نمیكردم. 15حال، نوازندهای نزد من بياوريد.» وقتی نوازنده شروع به نواختن كرد، كلام خداوند بر اليشع نازل شد 16و او گفت:
«خداوند میفرمايد: بستر خشک اين رودخانه را پر از گودال كنيد تا من آنها را از آب مملو سازم. 17باد و باران نخواهيد ديد، اما رودخانهٔ خشک پر از آب میشود تا هم خودتان سيراب شويد و هم چارپايانتان. 18خداوند كار بزرگتری نيز انجام خواهد داد؛ او شما را بر موآب پيروز خواهد كرد! 19بهترين شهرها و استحكامات ايشان را از بين خواهيد برد، درختان ميوه را خواهيد بريد، چشمههای آب را مسدود خواهيد كرد و مزارع حاصلخيز ايشان را با سنگها پر نموده، آنها را از بين خواهيد برد.»
20صبح روز بعد، هنگام تقديم قربانی صبحگاهی، از راه ادوم آب جاری شد و طولی نكشيد كه همه جا را فرا گرفت.
21وقتی مردم موآب شنيدند كه سه سپاه متحد به طرف آنها پيش میآيند، تمام كسانی را كه میتوانستند بجنگند، از پير و جوان، جمع كردند و در مرز كشور خود موضع گرفتند. 22ولی صبح روز بعد، وقتی آفتاب برآمد و بر آن آب تابيد، موآبیها از آن طرف، آب را مثل خون، سرخ ديدند 23و فرياد برآوردند: «نگاه كنيد! سربازان سه پادشاه دشمن به جان هم افتاده، خون يكديگر را ريختهاند! برويم غارتشان كنيم!»
24اما همين كه به اردوگاه اسرائيل رسيدند سربازان اسرائيلی به آنها حمله كردند. سپاه موآب تار و مار شد. سربازان اسرائيلی وارد سرزمين موآب شدند و به كشتار موآبیها پرداختند. 25آنها شهرها را خراب كردند و مزارع حاصلخيز را با سنگها پر ساخته آنها را ويران نمودند، چشمههای آب را مسدود كردند و درختان ميوه را بريدند. سرانجام فقط پايتخت آنان، قيرحارست باقی ماند كه آن را هم فلاخناندازان محاصره كرده، به تصرف درآوردند.
26وقتی پادشاه موآب ديد كه جنگ را باخته است، هفتصد مرد شمشيرزن با خود برداشت تا محاصره را بشكند و نزد پادشاه ادوم فرار كند، اما نتوانست. 27پس پسر بزرگ خود را كه میبايست بعد از او پادشاه شود گرفته، روی حصار شهر برای بت موآبیها قربانی كرد. با ديدن اين منظرهٔ نفرتانگيز، سربازان اسرائيل عقبنشينی كرده، به كشور خود بازگشتند.
4اليشع به بيوهزنی كمک میكند
1روزی بيوهٔ يكی از مردان گروه انبيا نزد اليشع آمده، با التماس گفت: «شوهرم مرده است. همانطور كه میدانيد او مرد خداترسی بود. وقتی مرد، مبلغی قرض داشت. حالا طلبكار پولش را میخواهد و میگويد كه اگر قرضم را ندهم دو پسرم را غلام خود میكند و با خود میبرد.»
2اليشع پرسيد: «چه كاری میتوانم برايت بكنم؟ در منزل چه داری؟»
زن جواب داد: «جز كوزههای روغن زيتون چيزی ندارم.»
3اليشع به او گفت: «پس برو و تا آنجا كه میتوانی از همسايگانت كوزههای خالی جمع كن. 4سپس با دو پسرت به خانه برو و در را از پشت ببند. آنگاه از آن روغن زيتون در تمام كوزهها بريز. وقتی پر شدند آنها را يكیيكی كنار بگذار.»
5پس آن زن چنين كرد. پسرانش كوزهها را میآوردند و او هم آنها را يكی پس از ديگری پر میكرد. 6طولی نكشيد كه تمام كوزهها پر شدند.
زن گفت: «باز هم بياوريد.»
يكی از پسرانش جواب داد: «ديگر ظرفی نمانده است.» آنگاه روغن قطع شد.
7زن رفت و موضوع را برای اليشع تعريف كرد. اليشع به او گفت: «برو روغن را بفروش و قرضت را پس بده و پول كافی برای امرار معاش خود و پسرانت نيز باقی خواهد ماند.»
اليشع مردهای را زنده میكند
8روزی اليشع به شهر شونيم رفت. زن سرشناسی از اهالی شهر به اصرار او را برای صرف غذا به خانهاش دعوت كرد. از آن پس، اليشع هر وقت گذرش به آن شهر میافتاد، برای صرف غذا به خانهٔ او میرفت.
9آن زن به شوهرش گفت: «مطمئن هستم اين مردی كه اغلب به خانهٔ ما میآيد، نبی و مرد مقدسی است. 10بيا روی پشت بام اتاقی كوچک برايش بسازيم و در آن تختخواب و ميز و صندلی و چراغ بگذاريم تا هر وقت بيايد در آن استراحت كند.»
11-12يك روز كه اليشع به شونيم آمده، در آن اتاق استراحت میكرد، به نوكرش جيحزی گفت: «زن صاحب خانه را صدا بزن تا با او صحبت كنم.»
وقتی زن آمد 13اليشع به جيحزی گفت: «از او بپرس برای جبران زحماتی كه برای ما كشيده است چه كاری میتوانيم برايش بكنيم؟ آيا میخواهد كه من سفارش او را به پادشاه يا فرماندهٔ سپاه بكنم؟»
زن گفت: «من در ميان اقوام خود زندگی میكنم و به چيزی احتياج ندارم.»
14اليشع از جيحزی پرسيد: «پس برای اين زن چه بايد كرد؟»
جيحزی گفت: «او پسری ندارد و شوهرش نيز پير است.»
15-16اليشع گفت: «پس او را دوباره صدا كن.»
آن زن برگشت و كنار در ايستاد. اليشع به او گفت: «سال ديگر همين وقت صاحب پسری خواهی شد.»
زن گفت: «ای سرور من، ای مرد خدا، اين حقيقت ندارد!»
17اما بعد از چندی آن زن طبق كلام اليشع آبستن شد و پسری به دنیا آورد.
18پسر بزرگ شد. يک روز نزد پدرش كه با دروگران كار میكرد، رفت. 19در آنجا ناگهان فرياد زد: «آخ سرم، آخ سرم!»
پدرش به يكی از نوكران گفت: «او را به خانه نزد مادرش ببر.»
20آن نوكر او را به خانه برد و مادرش او را در آغوش گرفت. ولی نزديک ظهر آن پسر مرد. 21مادرش او را برداشت و به اتاق اليشع برد و جسد او را روی تختخواب گذاشت و در را بست. 22سپس برای شوهرش اين پيغام را فرستاد: «خواهش میكنم يكی از نوكران را با الاغی بفرست تا نزد آن مرد خدا بروم. زود برمیگردم.»
23شوهرش گفت: «چرا میخواهی پيش او بروی؟ امروز كه روز عبادت نيست.»
اما زن گفت: «موضوع مهمی نيست.»
24پس زن الاغ را پالان كرد و به نوكرش گفت: «عجله كن! الاغ را تند بران و تا وقتی من نگفتم، نايست.»
25وقتی به كوه كرمل رسيد، اليشع او را از دور ديد و به جيحزی گفت: «ببين! او همان زن شونمی است كه میآيد. 26به استقبالش برو و بپرس چه شده است. ببين آيا شوهر و پسرش سالم هستند.»
زن به جيحزی گفت: «بلی، همه سالمند.»
27اما وقتی به بالای كوه نزد اليشع رسيد در حضور او به خاک افتاد و به پايش چسبيد. جيحزی سعی كرد او را عقب بكشد، ولی اليشع گفت: «با او كاری نداشته باش. او سخت غصهدار است، اما خداوند در اين مورد چيزی به من نگفته است.»
28زن گفت: «اين تو بودی كه گفتی من صاحب پسری میشوم و من از تو التماس كردم كه به من دروغ نگويی!»
29اليشع به جيحزی گفت: «زود باش، عصای مرا بردار و راه بيفت! در راه با هيچكس حرف نزن، عجله كن! وقتی به آنجا رسيدی عصا را روی صورت پسر بگذار.»
30ولی آن زن گفت: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من بدون تو به خانه باز نمیگردم.» پس اليشع همراه او رفت.
31جيحزی جلوتر از ايشان حركت كرده، رفت و عصا را روی صورت پسر گذاشت، ولی هيچ اتفاقی نيفتاد و هيچ اثری از حيات در پسر ديده نشد. پس نزد اليشع بازگشت و گفت: «پسر زنده نشد.»
32وقتی اليشع آمد و ديد پسر مرده روی رختخوابش است، 33به تنهايی داخل اتاق شد و در را از پشت بست و نزد خداوند دعا كرد. 34سپس روی جسد پسر دراز كشيد و دهان خود را بر دهان او، چشم خود را روی چشم او، و دست خود را بر دستش گذاشت تا بدن پسر گرم شد. 35اليشع برخاست و چند بار در اتاق از اين سو به آن سو قدم زد و باز روی جسد پسر دراز كشيد. اين بار پسر هفت بار عطسه كرد و چشمانش را گشود. 36اليشع، جيحزی را صدا زد و گفت: «مادر پسر را صدا بزن.» وقتی او وارد شد، اليشع گفت: «پسرت را بردار!» 37زن به پاهای اليشع افتاد و بعد پسر خود را برداشت و بيرون رفت.
دو معجزه ديگر از اليشع
38اليشع به جلجال بازگشت. در آنجا قحطی بود. يک روز كه گروه انبيا نزد اليشع جمع شده بودند، او به خادمش گفت: «ديگ بزرگی بردار و برای انبيا آش بپز.» 39يكی از انبيا به صحرا رفت تا سبزی بچيند. او مقداری كدوی صحرايی با خود آورد و بدون آنكه بداند سمی هستند آنها را خرد كرده، داخل ديگ ريخت. 40هنگام صرف آش، وقتی از آن كمی چشيدند، فرياد برآورده، به اليشع گفتند: «ای مرد خدا، داخل اين آش سم است!». پس نتوانستند آن را بخورند.
41اليشع گفت: «مقداری آرد بياوريد.» آرد را داخل آش ريخت و گفت: «حالا بكشيد و بخوريد.» آش ديگر سمی نبود.
42يك روز مردی از بعل شليشه يک كيسه غلهٔ تازه و بيست نان جو از نوبر محصول خود برای اليشع آورد. اليشع به خادمش گفت: «اينها را به گروه انبيا بده تا بخورند.»
43خادمش با تعجب گفت: «چطور میشود شكم صد نفر را با اين خوراک سير كرد؟»
ولی اليشع گفت: «بده بخورند، زيرا خداوند میفرمايد همه سير میشوند و مقداری هم باقی میماند!»
44پس نان را پيش آنها گذاشت و همانگونه كه خداوند فرموده بود، همه سير شدند و مقداری هم باقی ماند.
5شفای نعمان، فرماندهٔ سپاه سوريه
1پادشاه سوريه برای نعمان فرماندهٔ سپاه خود ارزش و احترام زيادی قائل بود، زيرا خداوند به دست او پيروزیهای بزرگی نصيب سپاه سوريه كرده بود. نعمان دلاوری شجاع بود ولی مرض جذام داشت. 2قوای سوريه در يكی از جنگهای خود با اسرائيل، عدهای را اسير كرده بودند. در ميان اسرا، دختر كوچكی بود كه او را به خانهٔ نعمان بردند و او كنيز زن نعمان شد.
3روزی آن دختر به بانوی خود گفت: «كاش آقايم به ديدن آن نبیای كه در شهر سامره است، میرفت. او حتماً آقايم را از اين مرض جذام شفا میداد.»
4نعمان آنچه را كه دخترک گفته بود به عرض پادشاه رساند. 5پادشاه به او گفت: «نزد پادشاه اسرائيل برو. سفارش نامهای نيز مینويسم تا برای او ببری.»
نعمان با سی هزار مثقال نقره و شش هزار مثقال طلا و ده دست لباس روانه شد. 6در نامهٔ پادشاه سوريه به پادشاه اسرائيل چنين نوشته شده بود: «حامل اين نامه خدمتگزار من نعمان است. میخواهم از مرض جذام او را شفا دهی.»
7پادشاه اسرائيل وقتی نامه را خواند لباس خود را پاره كرد و گفت: «پادشاه سوريه اين مرد جذامی را نزد من فرستاده است تا شفايش دهم! مگر من خدا هستم كه بميرانم و زنده كنم؟ او میخواهد با اين بهانه باز به ما حمله كند.»
8ولی وقتی اليشع نبی از موضوع باخبر شد اين پيغام را برای پادشاه اسرائيل فرستاد: «چرا نگران هستی؟ نعمان را نزد من بفرست تا بداند در اسرائيل نبیای هست.»
9پس نعمان با اسبان و عرابههايش آمده، نزد در خانهٔ اليشع ايستاد. 10اليشع يک نفر را فرستاد تا به او بگويد كه برود و هفت مرتبه خود را در رود اردن بشويد تا از مرض جذام شفا پيدا كند. 11اما نعمان خشمگين شد و گفت: «خيال میكردم اين مرد نزد من بيرون میآيد و دست خود را روی محل جذامم تكان داده، نام خداوند، خدای خود را میخواند و مرا شفا میدهد. 12آيا رودهای ابانه و فرفر دمشق از تمام رودهای اسرائيل بهتر نيستند؟ میتوانم در آن رودها بدنم را بشويم و از اين مرض جذام آزاد شوم.» اين را گفت و خشمگين از آنجا رفت.
13ولی همراهانش به او گفتند: «ای سرور ما، اگر آن نبی كار سختی از شما میخواست آيا انجام نمیداديد؟ شستشو در رودخانه كار سختی نيست. اين كار را بكنيد و آزاد شويد.»
14پس همانگونه كه اليشع به او گفته بود، به سوی رود اردن شتافت و هفت بار در آن فرو رفت و شفا يافت و پوست بدنش مانند پوست بدن يک نوزاد، تر و تازه شد. 15او به اتفاق تمام همراهانش نزد اليشع نبی بازگشت و به احترام در حضور او ايستاد و گفت: «حال دريافتم كه در سراسر جهان خدايی جز خدای اسرائيل نيست. اكنون خواهش میكنم هدايای مرا بپذير.»
16ولی اليشع پاسخ داد: «به خداوند زنده كه خدمتش میكنم قسم كه هدايای تو را قبول نخواهم كرد.» اليشع با وجود اصرار زياد نعمان، هدايا را نپذيرفت. 17نعمان گفت: «حال كه هدايای مرا قبول نمیكنی پس دو بارِ قاطر از خاک اين سرزمين را به من بده تا با خود به كشورم ببرم؛ زيرا بعد از اين ديگر برای خدايان قربانی نخواهم كرد؛ قربانی خود را به خداوند تقديم خواهم نمود. 18از خداوند میخواهم كه مرا ببخشد، چون وقتی سرورم پادشاه سوريه برای عبادت به بتخانهٔ رمون میرود، به بازوی من تكيه میدهد و جلو بت سجده میكند و من هم مجبورم سجده كنم. خداوند اين گناه مرا ببخشد.»
19اليشع گفت: «به سلامتی برو.» نعمان رهسپار ديار خود شد.
20ولی جيحزی، خدمتكار اليشع با خود انديشيد: «ارباب من هدايای نعمان سوری را قبول نكرد، ولی به خداوند زنده قسم كه به دنبال او میروم و هديهای از او میگيرم.»
21پس جيحزی دويد تا به نعمان رسيد. وقتی نعمان ديد كه او از عقبش میدود از عرابهاش پايين آمد و به استقبال او شتافت.
نعمان از او پرسيد: «آيا اتفاقی افتاده است؟»
22جيحزی گفت: «اتفاقی نيفتاده؛ فقط اربابم مرا فرستاده كه بگويم دو نفر از انبيای جوان از كوهستان افرايم رسيدهاند و او سه هزار مثقال نقره و دو دست لباس میخواهد تا به آنها بدهد.»
23نعمان با اصرار گفت: «خواهش میكنم شش هزار مثقال نقره ببر.» سپس نقره را در دو كيسه ريخت و دو دست لباس روی دوش دو نفر از نوكرانش گذاشت تا همراه جيحزی نزد اليشع ببرند.
24ولی وقتی به تپهای رسيدند كه اليشع در آن زندگی میكرد، جيحزی هدايا را از نوكران گرفته، آنها را مرخص كرد؛ سپس هدايا را به خانهٔ خود برد و در آنجا پنهان نمود.
25وقتی جيحزی نزد اليشع رفت، اليشع از او پرسيد: «جيحزی، كجا بودی؟»
او گفت: «جايی نرفته بودم.»
26اليشع به او گفت: «آيا خيال میكنی وقتی نعمان از عرابهاش پياده شد و به استقبال تو آمد، روحم خبر نداشت؟ آيا حالا وقت گرفتن پول و لباس، باغهای زيتون و تاكستانها، گلهها و رمهها، غلامان و كنيزان است؟ 27چون اين كار را كردهای مرض جذام نعمان بر تو خواهد آمد و تا به ابد نسل تو را مبتلا خواهد ساخت.»
جيحزی از اتاق بيرون رفت در حالی كه جذام، پوست بدنش را مثل برف سفيد كرده بود.
6سر تبر شناور
1-3روزی گروه انبيا نزد اليشع آمدند و به او گفتند: «همانطور كه میبينيد، جايی كه ما زندگی میكنيم خيلی كوچک است. پس اجازه بدهيد به كنار رود اردن برويم، چوب بياوريم و خانهٔ بزرگتری بسازيم.»
اليشع جواب داد: «بسيار خوب، برويد.» يكی از آنان از اليشع خواهش كرد كه همراه ايشان برود، پس اليشع نيز همراه آنان رفت.
4وقتی به كنار رود اردن رسيدند مشغول بريدن درخت شدند. 5ناگهان تيغهٔ تبر يكی از انبيا از دسته جدا شد و به داخل آب افتاد. پس او فرياد برآورده، به اليشع گفت: «ای سرورم، من اين تبر را امانت گرفته بودم.»
6اليشع پرسيد: «كجا افتاد؟»
آن مرد جايی را كه تيغهٔ تبرش افتاده بود به او نشان داد. اليشع چوبی بريد و در آب انداخت. ناگهان تيغهٔ تبر به روی آب آمد و شناور شد. 7اليشع به او گفت: «بردار!» و او تيغهٔ تبرش را از روی آب برداشت.
شكست قشون سوری
8پادشاه سوريه با اسرائيل وارد جنگ شده بود. او پس از مشورت با افراد خود، محل اردوگاه جنگی را تعيين كرد. 9ولی اليشع محل اردوگاه را به پادشاه اسرائيل خبر داد تا به آنجا نزديک نشود. 10به اين ترتيب هر بار سوریها محل اردوگاه خود را تغيير میدادند پادشاه اسرائيل توسط اليشع از محل آنان خبردار میشد.
11پادشاه سوريه از اين موضوع به خشم آمد و تمام افراد خود را خواست و به ايشان گفت: «يكی از شما به ما خيانت میكند. چه كسی نقشههای مرا برای پادشاه اسرائيل فاش میسازد؟»
12يكی از افرادش جواب داد: «سرورم، هيچكدام از ما خائن نيستيم. اين كار، كار اليشع، نبی اسرائيل است كه حتی كلماتی را كه در خوابگاه خود بر زبان میآوری به پادشاه اسرائيل اطلاع میدهد.»
13پادشاه گفت: «برويد و ببينيد او كجاست تا بفرستم او را بگيرند.» خبر رسيد كه اليشع در دوتان است. 14پس پادشاه سوريه قشون عظيمی با عرابهها و اسبان فراوان به شهر دوتان فرستاد و آنها آمدند و در شب، شهر را محاصره كردند. 15صبح زود وقتی خدمتكار اليشع بيدار شد و بيرون رفت، ديد قشون عظيمی با عرابهها و اسبان فراوان، شهر را محاصره كردهاند. پس با عجله نزد اليشع بازگشت و فرياد زد: «ای سرورم، چه كنيم؟»
16اليشع به او گفت: «نترس! قوای ما از قوای آنها بزرگتر است!»
17آنگاه اليشع چنين دعا كرد: «ای خداوند، چشمان او را باز كن تا ببيند!» خداوند چشمان خدمتكار اليشع را باز كرد و او ديد كوههای اطراف پر از اسبان و عرابههای آتشين است.
18وقتی نيروهای سوری به طرف آنها آمدند، اليشع دعا كرد: «ای خداوند، خواهش میكنم چشمان ايشان را كور كن.» و خداوند چشمان آنها را كور كرد. 19سپس اليشع بيرون رفته، به ايشان گفت: «شما راه را اشتباه آمدهايد. اين آن شهر نيست. دنبال من بياييد تا شما را نزد آن مردی ببرم كه در جستجويش هستيد.» و آنها را به سامره برد.
20به محض رسيدن به سامره اليشع دعا كرد: «خداوندا، چشمان آنها را باز كن تا ببينند.» خداوند چشمان آنها را باز كرد و آنها ديدند كه در سامره، پايتخت اسرائيل هستند.
21پادشاه اسرائيل وقتی چشمش به نيروهای سوری افتاد به اليشع گفت: «اجازه بده آنها را بكشم.»
22اليشع به او گفت: «ما نبايد اسيران جنگی را بكشيم. نان و آب پيش آنها بگذار تا بخورند و بنوشند و بعد ايشان را به مملكتشان بفرست.»
23پادشاه ضيافت بزرگی برای آنها ترتيب داد؛ سپس ايشان را به وطنشان نزد پادشاه سوريه فرستاد. از آن پس سربازان سوری به خاک اسرائيل نزديک نمیشدند.
قحطی در سامرهٔ محاصره شده
24بعد از مدتی بنهدد، پادشاه سوريه تمام قوای نظامی خود را جمع كرد و شهر سامره را محاصره نمود. 25در نتيجه شهر سامره سخت دچار قحطی گرديد. طولی نكشيد كه قحطی چنان شدت يافت كه يک سر الاغ به هشتاد مثقال نقره، و دويست گرم سنگدان كبوتر به پنج مثقال نقره فروخته میشد.
26يک روز كه پادشاه اسرائيل بر حصار شهر قدم میزد، زنی فرياد برآورد: «ای سرورم پادشاه، به دادم برس!»
27پادشاه جواب داد: «اگر خداوند به داد تو نرسد، از من چه كاری ساخته است؟ از كدام خرمنگاه و چرخشت میتوانم چيزی به تو بدهم؟ 28بگو چه شده است.»
آن زن به زنی كه در كنارش ايستاده بود اشاره كرد و گفت: «اين زن پيشنهاد كرد يک روز پسر مرا بخوريم و روز بعد پسر او را. 29پس پسر مرا پختيم و خورديم. اما روز بعد كه به او گفتم پسرت را بكش تا بخوريم، پسرش را پنهان كرد.»
30پادشاه وقتی اين را شنيد از شدت ناراحتی لباس خود را پاره كرد، و مردمی كه نزديک حصار بودند ديدند كه پادشاه زير لباس خود پلاس پوشيده است. 31پادشاه گفت: «خدا مرا نابود كند اگر همين امروز سر اليشع را از تن جدا نكنم.»
32وقتی پادشاه مأموری برای دستگيری اليشع فرستاد، او در خانهٔ خود با بزرگان قوم اسرائيل سرگرم گفتگو بود. اما پيش از رسيدن مأمور، اليشع به بزرگان گفت: «اين قاتل قاصدی فرستاده است تا مرا بكشد. وقتی آمد در را ببنديد و نگذاريد داخل شود، چون بزودی اربابش هم پشت سر او میآيد.»
33هنوز حرف اليشع تمام نشده بود كه مأمور وارد شد و پادشاه هم به دنبال او رسيد. پادشاه با عصبانيت گفت: «اين بلا را خداوند به جان ما فرستاده است، پس چرا ديگر منتظر كمک او باشم؟»
71اليشع جواب داد: «خداوند میفرمايد كه فردا همين وقت كنار دروازهٔ سامره با يک مثقال نقره میتوانيد سه كيلو آرد يا شش كيلو جو بخريد.»
2افسری كه ملتزم پادشاه بود، گفت: «حتی اگر خداوند از آسمان غله بفرستد، اين كه تو میگويی عملی نخواهد شد.»
اليشع به او گفت: «تو با چشمان خود آن را خواهی ديد، ولی از آن نخواهی خورد.»
فرار سربازان سوری
3در اين هنگام چهار مرد جذامی بيرون دروازهٔ شهر بودند. آنها به يكديگر گفتند: «چرا اينجا بنشينيم و بميريم؟ 4چه اينجا بمانيم و چه وارد شهر شويم، از گرسنگی خواهيم مرد. پس چه بهتر كه به اردوگاه سوریها برويم. اگر گذاشتند زنده بمانيم چه بهتر و اگر ما را كشتند، باز هم فرقی نمیكند، چون دير يا زود از گرسنگی خواهيم مرد.»
5پس آن شب برخاسته، به اردوگاه سوریها رفتند، ولی كسی آنجا نبود. 6چون خداوند صدای عرابهها و اسبان و صدای قشون عظيمی را در اردوی سوریها پيچانده بود، به طوری که آنها فكر كرده بودند پادشاه اسرائيل پادشاهان حيت و مصر را اجير كرده، تا به آنها حمله كنند؛ 7پس هراسان شده، شبانه خيمهها، اسبها، الاغها و چيزهای ديگر را كه در اردوگاه بود گذاشته، از ترس جان خود فرار كرده بودند.
8جذامیها وقتی به كنار اردوگاه رسيدند، به خيمهها داخل شده، خوردند و نوشيدند و نقره و طلا و لباسی را كه در خيمه بود با خود بردند و پنهان كردند. سپس وارد خيمهٔ دوم شده، اموال آن را نيز برداشتند و پنهان كردند. 9ولی بعد به يكديگر گفتند: «ما كار خوبی نمیكنيم. نبايد ساكت بنشينيم؛ بايد اين خبر خوش را به همه برسانيم. اگر تا فردا صبح صبر كنيم بلايی بر سرمان خواهد آمد. بياييد فوری برگرديم و اين خبر خوش را به قصر پادشاه برسانيم.»
10پس آنها رفتند و آنچه را كه اتفاق افتاده بود به نگهبانان دروازهٔ شهر خبر داده، گفتند: «ما به اردوگاه سوریها رفتيم و كسی در آنجا نبود. اسبها و الاغها و خيمهها سرجايشان بودند، ولی حتی يک نفر هم در آن حوالی ديده نمیشد.» 11نگهبانان نيز اين خبر را به دربار رساندند.
12پادشاه از رختخوابش بيرون آمد و به افرادش گفت: «من به شما میگويم كه چه شده است. سوریها میدانند كه ما گرسنه هستيم، پس برای اينكه ما را از شهر بيرون بكشند، از اردوگاه بيرون رفته، خود را در صحرا پنهان كردهاند. آنها در اين فكر هستند كه وقتی از شهر خارج شديم به ما هجوم بياورند و اسيرمان كنند و شهر را به تصرف خود درآورند.»
13يكی از درباريان در جواب او گفت: «بهتر است چند نفر را با پنج اسبی كه برای ما باقی مانده به آنجا بفرستيم و موضوع را تحقيق كنيم. مردم اينجا همه محكوم به مرگ هستند، پس بهتر است به هر قيمتی شده اين را امتحان كنيم.»
14پس دو عرابه با اسبهای باقيمانده حاضر كردند و پادشاه چند نفر را فرستاد تا تحقيق كنند. 15آنها رد پای سوریها را تا كنار رود اردن دنبال كردند. تمام جاده از لباس و ظروفی كه سوریها در حين فرار به زمين انداخته بودند، پر بود. مأموران بازگشتند و به پادشاه خبر دادند كه سربازان سوری همه فرار كردهاند. 16به محض شنيدن اين خبر، مردم سامره هجوم بردند و اردوگاه سوریها را غارت كردند. پس همانگونه كه خداوند فرموده بود، در آن روز سه كيلو آرد به يک مثقال نقره و شش كيلو جو به همان قيمت فروخته شد.
17پادشاه ملتزم خود را دم دروازهٔ شهر گذاشت تا بر رفت و آمد مردم نظارت كند. ولی هنگامی كه مردم هجوم آوردند، او زير دست و پای آنها كشته شد، همانگونه كه اليشع، وقتی پادشاه به خانهٔ او آمده بود، آن را پيشگويی كرد. 18اليشع به پادشاه گفته بود كه روز بعد، كنار دروازهٔ شهر، شش كيلو جو و سه كيلو آرد هر يک به يک مثقال نقره فروخته خواهد شد. 19ولی ملتزم پادشاه جواب داده بود: «حتی اگر خداوند از آسمان غله بفرستد، اين كه تو میگويی عملی نخواهد شد.» و اليشع نيز به او گفته بود: «تو با چشمان خود آن را خواهی ديد، ولی از آن نخواهی خورد.» 20درست همينطور شد؛ او در كنار دروازه، زير دست و پای مردم ماند و كشته شد.
8زن شونمی ملكش را پس میگيرد
1اليشع به زنی كه پسرش را زنده كرده بود، گفته بود كه با خاندانش به مملكت ديگری بروند چون خداوند در سرزمين اسرائيل قحطی میفرستد كه تا هفت سال طول خواهد كشيد.
2پس آن زن با خاندان خود به فلسطين رفت و هفت سال در آنجا ماند. 3پس از پايان قحطی او به اسرائيل بازگشت و نزد پادشاه رفت تا برای پس گرفتن خانه و زمين خود از او استمداد نمايد. 4در اين هنگام پادشاه با جيحزی، خادم اليشع، مشغول گفتگو بود و دربارهٔ معجزات اليشع از او سؤال میكرد. 5در همان هنگام كه جيحزی واقعهٔ زنده شدن پسر مرده را تعريف میكرد، مادر آن پسر قدم به داخل اتاق گذاشت. جيحزی به پادشاه گفت: «اين همان زنی است كه دربارهاش صحبت میكردم و اين هم پسر اوست كه اليشع وی را زنده كرد.»
6پادشاه پرسيد: «آيا اين حقيقت دارد كه اليشع پسرت را زنده كرده است؟»
زن جواب داد: «بلی.»
پس پادشاه يكی از افراد خود را مأمور كرد تا تمام دارايی او را، به اضافهٔ قيمت محصول زمين او در طول مدتی كه در آنجا نبوده است، گرفته به او بدهد.
اليشع و پادشاه سوريه
7بنهدد، پادشاه سوريه، در بستر بيماری بود. به او خبر دادند كه اليشع نبی به دمشق آمده است. 8وقتی پادشاه اين خبر را شنيد، به يكی از افرادش به نام حزائيل گفت: «هديهای برای اين مرد خدا ببر و به او بگو كه در مورد من از خداوند بپرسد كه آيا از اين مرض شفا خواهم يافت يا نه؟» 9پس حزائيل از محصولات نفيس دمشق، چهل شتر بار كرد و به عنوان هديه برای اليشع برد. او هنگامی كه به حضور اليشع رسيد، گفت: «غلامتان بنهدد، پادشاه سوريه، مرا فرستاده است تا بپرسم آيا او شفا خواهد يافت يا نه.»
10اليشع جواب داد: «خداوند به من نشان داده است كه او خواهد مرد، ولی تو برو و به او بگو كه شفا خواهد يافت.» 11سپس اليشع چنان به چشمان حزائيل خيره شد كه حزائيل سرش را به زير انداخت. آنگاه اليشع شروع به گريه كرد.
12حزائيل پرسيد: «سرورم، چرا گريه میكنيد؟»
اليشع جواب داد: «میدانم كه تو چه بلاهايی بر سر قوم اسرائيل خواهی آورد. قلعههای آنها را آتش خواهی زد، جوانانشان را خواهی كشت، اطفالشان را به سنگها خواهی كوبيد و شكم زنان آبستن را پاره خواهی كرد.»
13حزائيل گفت: «سرورم، من سگ كی باشم كه دست به چنين كارهايی بزنم.»
ولی اليشع جواب داد: «خداوند به من نشان داده است كه تو پادشاه سوريه خواهی شد.»
14وقتی حزائيل بازگشت، پادشاه از او پرسيد: «پاسخ اليشع چه بود؟»
جواب داد: «گفت كه شما شفا خواهيد يافت.» 15ولی روز بعد حزائيل لحافی برداشته، در آب فرو برد و آن را روی صورت پادشاه انداخت و او را خفه كرد و خود به جای او پادشاه شد.
يهورام، پادشاه يهودا
16يهورام (پسر يهوشافاط) در پنجمين سال سلطنت يورام (پسر اخاب) پادشاه اسرائيل، سلطنت خود را در يهودا آغاز كرد. 17يهورام در سن سی و دو سالگی پادشاه شد و هشت سال در اورشليم سلطنت نمود. 18دختر اخاب زن او بود و او مانند اخاب و ساير پادشاهان اسرائيل نسبت به خداوند گناه میورزيد. 19ولی خداوند به خاطر داوود نخواست يهودا را از بين ببرد، زيرا به داوود قول داده بود كه نسل او هميشه سلطنت خواهد كرد.
20در دورهٔ سلطنت يهورام، مردم ادوم از فرمان يهودا سرپيچی كردند و پادشاهی برای خود تعيين كردند. 21بنابراين يهورام با سواره نظام خود عازم سعير شد، ولی نيروهای ادوم آنها را محاصره كردند. يهورام به اتفاق فرماندهان سواره نظام خود، شبانه از دست ادومیها گريخت و سربازانش نيز فرار كرده، به وطن بازگشتند. 22ادوم تا به امروز استقلال خود را حفظ كرده است. در اين هنگام اهالی شهر لبنه نيز شورش كردند.
23شرح رويدادهای ديگر سلطنت يهورام و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 24يهورام مرد و او را در آرامگاه سلطنتی در اورشليم كه به شهر داوود معروف است، دفن كردند و پسرش اخزيا به جای او پادشاه شد.
اخزيا، پادشاه يهودا
25در دوازدهمين سال سلطنت يورام (پسر اخاب) پادشاه اسرائيل، اخزيا (پسر يهورام) پادشاه يهودا شد. 26اخزيا در سن بيست و دو سالگی سلطنت خود را آغاز نمود، ولی فقط يك سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش عتليا نام داشت و نوهٔ عمری، پادشاه اسرائيل بود. 27اخزيا نيز مانند خاندان اخاب نسبت به خداوند گناه ورزيد، زيرا از اقوام اخاب بود.
28اخزيای پادشاه با يورام (پسر اخاب)، پادشاه اسرائيل، متحد شد و برای جنگ با حزائيل، پادشاه سوريه، به راموت جلعاد لشكر كشيد. در اين جنگ يورام مجروح شد. 29پس برای معالجه به يزرعيل رفت. وقتی در آنجا بستری بود، اخزيا به عيادتش رفت.
9ييهو برای سلطنت در اسرائيل تدهين میشود
1در اين هنگام اليشع يک نفر از گروه انبيا را احضار كرد و به او گفت: «برای رفتن به راموت جلعاد آماده شو. اين ظرف روغن زيتون را نيز بردار و همراه خود ببر. 2وقتی به آنجا رسيدی ييهو را پيدا كن. او پسر يهوشافاط و نوهٔ نمشی است. او را از نزد دوستانش به اتاق خلوتی ببر 3و اين روغن را بر سرش بريز. به او بگو كه خداوند او را به پادشاهی اسرائيل انتخاب كرده است. سپس در را باز كن و به سرعت از آنجا دور شو.»
4وقتی آن نبی جوان به راموت جلعاد رسيد، 5ييهو را ديد كه با ساير سرداران لشكر نشسته است. پس به او گفت: «ای سردار، برای شما پيغامی دارم.»
ييهو پرسيد: «برای كدام يک از ما؟»
جواب داد: «برای شما.»
6بنابراين ييهو بلند شد و به داخل خانه رفت. آن نبی جوان روغن را بر سر ييهو ريخت و گفت كه خداوند، خدای اسرائيل میفرمايد: «من تو را به پادشاهی قوم خود، اسرائيل انتخاب كردهام. 7تو بايد خاندان اخاب را نابود كنی و انتقام خون انبيا و ساير خدمتگزاران مرا كه به دست ايزابل، همسر اخاب كشته شدهاند، بگيری. 8ريشهٔ خاندان اخاب بايد به کلی از زمين كنده شود و تمام مردانش نابود شوند. 9دودمان او را از بين خواهم برد همانطور كه خاندان يربعام (پسر نباط) و بعشا (پسر اخيا) را از بين بردم. 10ايزابل زن اخاب را در يزرعيل سگها خواهند خورد و كسی او را دفن نخواهد كرد.»
سپس آن نبی در را باز كرد و پا به فرار گذاشت.
11وقتی ييهو نزد دوستانش بازگشت، از او پرسيدند: «آن ديوانه از تو چه میخواست؟ آيا اتفاقی افتاده است؟»
ييهو جواب داد: «شما كه خوب میدانيد او كه بود و چه میخواست بگويد.»
12گفتند: «نه، ما نمیدانيم. بگو چه گفت.»
جواب داد: «به من گفت كه خداوند مرا به پادشاهی اسرائيل انتخاب كرده است.»
13سرداران فوری پلههای خانه را با رداهای خود فرش كردند و شيپور زده، اعلان كردند: «ييهو پادشاه است!»
يورام و اخزيا به دست ييهو كشته میشوند
14آنگاه ييهو (پسر يهوشافاط و نوهٔ نمشی) بر ضد يورام پادشاه، قيام كرد.
(يورام كه با نيروهای خود در راموت جلعاد از اسرائيل در برابر نيروهای حزائيل، پادشاه سوريه، دفاع میكرد، 15در اين هنگام به يزرعيل بازگشته بود تا از جراحاتی كه در جنگ برداشته بود، التيام پيدا كند.)
ييهو به سرداران همراه خود گفت: «اگر شما میخواهيد من پادشاه شوم، نگذاريد كسی به يزرعيل فرار كند و اين خبر را به آنجا برساند.»
16سپس ييهو بر عرابهای سوار شد و به يزرعيل رفت. يورام مجروح و در شهر يزرعيل بستری بود. (اخزيا، پادشاه يهودا نيز كه به عيادت او رفته بود، در آنجا به سر میبرد.) 17دیدبانی كه بر برج شهر يزرعيل بود، وقتی ديد ييهو و همراهانش میآيند با صدای بلند خبر داده، گفت: «چند سوار به اين طرف میآيند.»
يورام پادشاه گفت: «سواری بفرست تا بپرسد خبر خوشی دارند يا نه.»
18پس سواری به پيشواز ييهو رفت و گفت: «پادشاه میخواهد بداند كه خبر خوشی داريد يا نه.»
ييهو پاسخ داد: «تو را چه به خبر خوش؟ به دنبال من بيا!»
دیدبان به پادشاه خبر داده، گفت كه قاصد نزد آن سواران رسيد، ولی باز نگشت. 19پس پادشاه سوار ديگری فرستاد. او نزد ايشان رفت و گفت: «پادشاه میخواهد بداند كه خبر خوشی داريد يا نه.»
ييهو جواب داد: «تو را چه به خبر خوش؟ به دنبال من بيا!»
20دیدبان باز خبر داده، گفت: «او هم باز نگشت! اين سوار بايد ييهو باشد چون ديوانهوار میراند.»
21يورام پادشاه فرمان داده، گفت: «عرابهٔ مرا فوراً حاضر كنيد!» آنگاه او و اخزيا، پادشاه يهودا، هر يک بر عرابه خود سوار شده، به استقبال ييهو از شهر بيرون رفتند و در مزرعهٔ نابوت يزرعيلی به او رسيدند. 22يورام از او پرسيد: «ای ييهو، آيا خبر خوشی داری؟»
ييهو جواب داد: «مادامی كه بتپرستی و جادوگری مادرت ايزابل رواج دارد، چه خبر خوشی میتوان داشت؟»
23يورام چون اين را شنيد عرابهاش را برگردانيد و در حال فرار به اخزيا گفت: «اخزيا، خيانت است! خيانت!» 24آنگاه ييهو كمان خود را با قوت تمام كشيده به وسط شانههای يورام نشانه رفت و قلب او را شكافت و او به كف عرابهاش افتاد.
25-26ييهو به سردار خود، بِدقَر گفت: «جنازهٔ او را بردار و به داخل مزرعهٔ نابوت بينداز، زيرا يكبار كه من و تو سوار بر عرابه، پشت سر پدرش اخاب بوديم، خداوند اين پيغام را به او داد: ”من در اينجا در مزرعهٔ نابوت تو را به سزای عملت خواهم رساند، زيرا نابوت و پسرانش را كشتی و من شاهد بودم.“9:25و26 نگاه کنيد به اول پادشاهان 21:19. پس حال همانطور كه خداوند فرموده است، او را در مزرعهٔ نابوت بينداز.»
27هنگامی كه اخزيا، پادشاه يهودا، اين وضع را ديد به سوی شهر بيتهگان فرار كرد. ييهو به تعقيب وی پرداخت و فرياد زد: «او را هم بزنيد.» پس افراد ييهو او را در سربالايی راهی كه به شهر جور میرود و نزديک يبلعام است، در عرابهاش مجروح كردند. او توانست تا مجدو فرار كند، ولی در آنجا مرد. 28افرادش جنازهٔ او را در عرابهای به اورشليم بردند و در آرامگاه سلطنتی دفن كردند. 29(اخزيا در يازدهمين سال سلطنت يورام، پادشاه اسرائيل، پادشاه يهودا شده بود.)
ملكه ايزابل كشته میشود
30ايزابل وقتی شنيد ييهو به يزرعيل آمده است، به چشمانش سرمه كشيد و موهايش را آرايش كرد و كنار پنجره به تماشا نشست. 31وقتی ييهو از دروازه وارد شد، ايزابل او را صدا زده، گفت: «ای قاتل، ای زمری،9:31 زمری نام افسری اسرائيلی بود که پادشاه خود را کشت (نگاه کنيد به اول پادشاهان 16:8-12). چرا اربابت را كشتی؟»
32ييهو به سوی پنجره نگاه كرد و فرياد زد: «در آنجا چه كسی طرفدار من است؟» دو سه نفر از خدمتگزاران دربار از پنجره به او نگاه كردند.
33ييهو به آنها دستور داد كه او را به پايين بيندازند.
آنها ايزابل را از پنجره پايين انداختند و خونش بر ديوار و پيكرهٔ اسبها پاشيد و خود او زير سم اسبها لگدمال شد.
34ييهو وارد كاخ شد و به خوردن و نوشيدن پرداخت. سپس گفت: «يكی برود و آن زن لعنتی را دفن كند، چون به هر حال او شاهزادهای بوده است.»
35ولی وقتی خدمتگزاران برای دفن ايزابل رفتند، فقط كاسهٔ سر و استخوانهای دستها و پاهای او را پيدا كردند. 36پس بازگشتند و به ييهو گزارش دادند. او گفت: «اين درست همان چيزی است كه خداوند به ايليای نبی فرموده بود كه سگها گوشت ايزابل را در مزرعهٔ يزرعيل میخورند 37و باقيماندهٔ بدنش مثل فضله پخش میشود تا كسی نتواند او را تشخيص دهد.»
10خاندان اخاب قتل عام میشوند
1-3هفتاد پسر اخاب در سامره بودند. پس ييهو برای مقامات و بزرگان شهر و نيز سرپرستان پسران اخاب نامهای به اين مضمون نوشت:
«به محض رسيدن اين نامه، شايستهترين پسر اخاب را انتخاب كرده، او را به پادشاهی برگزينيد و برای دفاع از خاندان اخاب آماده جنگ شويد، زيرا شما عرابهها و اسبها و شهرهای حصاردار و ساز و برگ نظامی در اختيار داريد.»
4اما بزرگان شهر به شدت ترسيدند كه اين كار را انجام دهند و گفتند: «دو پادشاه از عهدهٔ اين مرد برنيامدند، ما چه میتوانيم بكنيم؟» 5پس رئيس دربار و رئيس شهر با بزرگان شهر و سرپرستان پسران اخاب اين پيغام را برای ييهو فرستادند:
«ما خدمتگزاران تو هستيم و هر دستوری بفرمايی انجام خواهيم داد. ما كسی را پادشاه نخواهيم ساخت. هر چه در نظر داری همان را انجام بده.»
6ييهو در پاسخ آنها اين پيغام را فرستاد: «اگر شما طرفدار من هستيد و میخواهيد تابع من باشيد، سرهای پسران اخاب را بريده، فردا در همين وقت آنها را برايم به يزرعيل بياوريد.»
هفتاد پسر اخاب در خانههای بزرگان شهر كه سرپرستان ايشان بودند، زندگی میكردند. 7وقتی نامهٔ ييهو به بزرگان شهر رسيد، هفتاد شاهزاده را سر بريدند و سرهای آنها را در سبد گذاشته، به يزرعيل بردند و به ييهو تقديم كردند. 8وقتی به ييهو خبر رسيد كه سرهای شاهزادگان را آوردهاند، دستور داد آنها را به دو توده تقسيم كنند و كنار دروازهٔ شهر قرار دهند و تا صبح بگذارند در آنجا بمانند.
9صبح روز بعد، ييهو بيرون رفت و به جمعيتی كه كنار دروازهٔ شهر گرد آمده بودند، گفت: «اين من بودم كه بر ضد ارباب خود برخاستم و او را كشتم. شما در اين مورد بیگناهيد. ولی پسران او را چه كسی كشته است؟ 10اين نشان میدهد كه هر چه خداوند دربارهٔ خاندان اخاب فرموده، به انجام میرسد. خداوند آنچه را كه توسط ايليای نبی فرموده، بجا آورده است.»
11سپس ييهو تمام بازماندگان خاندان اخاب را كه در يزرعيل بودند، كشت. همچنين تمام افسران ارشد، دوستان نزديک و كاهنان او را از بين برد، به طوری كه هيچيک از نزديكان او باقی نماند. 12سپس ييهو عازم سامره شد و در بين راه در محلی به نام «اردوگاه شبانان» 13به خويشاوندان اخزيا، پادشاه يهودا برخورد. ييهو از آنها پرسيد: «شما كيستيد؟»
جواب دادند: «ما خويشاوندان اخزيای پادشاه هستيم و برای ديدن پسران اخاب و ايزابل به سامره میرويم.»
14ييهو به افراد خود گفت: «آنها را زنده بگيريد!» آنها را گرفتند و ييهو ايشان را كنار چاهی برده، هر چهل و دو نفرشان را كشت.
15ييهو در ادامهٔ سفر خود به يهوناداب پسر ركاب كه به استقبالش میآمد، برخورد. پس از احوالپرسی، ييهو از او پرسيد: «آيا همانطور كه من نسبت به تو وفادار هستم، تو هم نسبت به من وفادار هستی؟»
جواب داد: «بلی.»
ييهو گفت: «پس دستت را به من بده.» و دست او را گرفت و بر عرابهاش سوار كرده، 16به او گفت: «همراه من بيا و ببين چه غيرتی برای خداوند دارم.» پس يهوناداب سوار بر عرابه همراه او رفت. 17وقتی به سامره رسيدند، ييهو تمام دوستان و بستگان اخاب را كشت، به طوری که يک نفر هم باقی نماند و اين همان بود كه خداوند به ايليای نبی گفته بود.
پيروان بعل كشته میشوند
18آنگاه ييهو تمام اهالی شهر را جمع كرد و به ايشان گفت: «من میخواهم بيشتر از اخاب بعل را بپرستم! 19پس تمام انبيا و كاهنان و پرستندگان بعل را جمع كنيد. نگذاريد حتی يک نفر غايب باشد، چون میخواهم قربانی بزرگی به بعل تقديم كنم. هر کس از پرستندگان بعل در اين جشن حاضر نشود، كشته خواهد شد.» (ولی نقشهٔ ييهو اين بود كه پرستندگان بعل را نابود كند.) 20-21ييهو به سراسر اسرائيل پيغام فرستاد كه تمام كسانی كه بعل را میپرستيدند برای عبادت او جمع شوند. همهٔ آنها آمدند و سراسر معبد بعل را پر ساختند. 22ييهو به مسئول انبار لباس دستور داد كه به هر يک از بتپرستان لباس مخصوص بدهد.
23سپس ييهو با يهوناداب (پسر ركاب) وارد معبد بعل شد و به بتپرستان گفت: «مواظب باشيد كه كسی از پرستندگان خداوند در اينجا نباشد. فقط پرستندگان بعل بايد در داخل معبد باشند.» 24وقتی كاهنان بعل مشغول قربانی كردن شدند، ييهو هشتاد نفر از افراد زبدهٔ خود را اطراف معبد گماشت و به آنها گفت: «اگر بگذاريد يک نفر زنده خارج شود، شما را به جای آن يک نفر خواهم كشت!»
25وقتی آنها از قربانی كردن فارغ شدند، ييهو بيرون رفت و به سربازان و افراد خود گفت: «داخل شويد و همه را بكشيد. نگذاريد حتی يک نفر زنده بماند!» پس داخل شده، همه را كشتند و اجسادشان را بيرون انداختند. سپس افراد ييهو داخل محراب معبد شدند 26و مجسمه بعل را بيرون آورده، سوزاندند. 27آنها معبد بعل را ويران كرده، آن را به مزبله تبديل نمودند، كه تا به امروز به همان شكل باقيست. 28به اين ترتيب، ييهو تمام آثار بعل را از خاک اسرائيل محو كرد؛ 29ولی از پرستش گوسالههای طلايی دست نكشيد. اين گوسالهها را يربعام (پسر نباط) در بيتئيل و دان ساخته بود و از گناهان بزرگ وی محسوب میشد، زيرا تمام اسرائيل را به بتپرستی كشانده بود.
30پس از آن، خداوند به ييهو فرمود: «تو دستور مرا اجرا كرده، مطابق ميل من با خاندان اخاب عمل نمودی؛ پس به سبب اين كار خوب تو، فرزندان تو را تا چهار نسل بر تخت پادشاهی اسرائيل خواهم نشاند.»
31ولی ييهو با تمام دل خود از دستورات خداوند، خدای اسرائيل اطاعت نكرد، بلكه از گناهان يربعام كه اسرائيل را به گناه كشانده بود، پيروی نمود.
32-33در آن زمان، خداوند شروع به ويران كردن اسرائيل نمود. حزائيل، پادشاه سوريه، آن قسمت از سرزمين اسرائيل را كه در شرق رود اردن بود، تصرف كرد. قسمت متصرف شده تا شهر عروعير در وادی ارنون میرسيد و شامل سرزمين جلعاد و باشان میشد كه قبايل جاد، رئوبين و منسی در آن زندگی میكردند.
34شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت ييهو و كارها و فتوحات او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» ثبت شده است. 35وقتی ييهو مرد، او را در سامره دفن كردند و پسرش يهوآحاز به جای او پادشاه شد. 36ييهو رویهمرفته بيست و هشت سال در سامره بر اسرائيل سلطنت كرد.
11عتليا، ملكهٔ يهودا
1وقتی عتليا مادر اخزيا (پادشاه يهودا) شنيد كه پسرش مرده است، دستور قتل عام تمام اعضای خاندان سلطنتی را صادر كرد. 2تنها كسی كه جان به در برد يوآش پسر كوچک اخزيا بود، زيرا يهوشبع عمهٔ يوآش، كه دختر يهورام پادشاه و خواهر ناتنی اخزيا بود، او را نجات داد. يهوشبع طفل را از ميان ساير فرزندان پادشاه كه در انتظار مرگ بودند دزديده، او را با دايهاش در خانهٔ خداوند در اتاقی پنهان كرد. 3در تمام مدت شش سالی كه عتليا در مقام ملكه فرمانروايی میكرد يوآش زير نظر عمهاش در خانهٔ خداوند پنهان ماند.
4در هفتمين سال سلطنت ملكه عتليا، يهوياداع كاهن، فرماندهان محافظين دربار و محافظين مخصوص ملكه را به خانهٔ خداوند دعوت كرد. در آنجا آنها را قسم داد كه نقشهٔ او را به كسی نگويند؛ آنگاه يوآش، پسر اخزيا را به آنها نشان داد. 5سپس اين دستورات را به آنها داد: «يک سوم شما كه روز سَبَت مشغول انجام وظيفه هستيد، بايد از كاخ سلطنتی حفاظت كنيد، 6يک سوم ديگر جلو دروازهٔ ”سور“ و يک سوم بقيه جلو دروازهٔ ديگر پشت سر محافظين بايستيد تا كسی وارد خانهٔ خدا نشود. 7دو دسته از شما كه روز سبت سر خدمت نيستيد، بايد در خانهٔ خداوند كشيک بدهيد 8و اسلحه به دست، پادشاه را احاطه كنيد و هر جا میرود از او محافظت نماييد. هر كه خواست به پادشاه نزديک شود، او را بكشيد.»
9پس فرماندهان مطابق دستورات يهوياداع عمل كردند. ايشان نگهبانانی را كه روز سبت سر خدمت میرفتند و نيز نگهبانانی را كه در آن روز سر خدمت نبودند احضار كرده، نزد يهوياداع آوردند. 10يهوياداع آنها را با نيزهها و سپرهای خانهٔ خداوند كه متعلق به داوود پادشاه بود، مسلح كرد. 11نگهبانان مسلح، در سراسر قسمت جلو خانهٔ خداوند ايستادند و قربانگاه را كه نزديک مخفيگاه يوآش بود، محاصره كردند.
12آنگاه يهوياداع يوآش را بيرون آورد و تاج را بر سرش نهاد و نسخهای از تورات11:12 نگاه کنيد به تثنيه 17:18و19. را به او داد و او را تدهين كرده، به پادشاهی منصوب نمود. سپس همه دست زدند و فرياد برآوردند: «زنده باد پادشاه!»
13ملكه عتليا وقتی صدای نگهبانان و مردم را شنيد، با عجله به طرف خانهٔ خداوند كه مردم در آنجا جمع شده بودند، دويد. 14در آنجا پادشاه جديد را ديد كه برحسب آيين تاجگذاری، در كنار ستون ايستاده است و فرماندهان و شيپورچیها اطراف او را گرفتهاند و شيپور میزنند و همه شادی میكنند.
عتليا با ديدن اين منظره لباس خود را پاره كرد و فرياد برآورد: «خيانت! خيانت!»
15يهوياداع به فرماندهان دستور داد: «او را از اينجا بيرون ببريد. در خانهٔ خداوند او را نكشيد. هر کس سعی كند عتليا را نجات دهد بیدرنگ كشته خواهد شد.»
16پس عتليا را به اسطبل كاخ سلطنتی كشانده، او را در آنجا كشتند.
اصلاحات يهوياداع
17يهوياداع كاهن از پادشاه و مردم خواست تا با خداوند عهد ببندند كه قوم خداوند باشند. پيمان ديگری نيز بين پادشاه و ملتش بسته شد. 18آنگاه همه به بتخانهٔ بعل رفتند و آن را واژگون ساختند و قربانگاهها و مجسمهها را خراب كردند و متان، كاهن بت بعل را در مقابل قربانگاهها كشتند.
يهوياداع نگهبانانی در خانهٔ خداوند گماشت، 19و خود با فرماندهان، محافظين دربار، محافظين مخصوص ملكه و تمام قوم، پادشاه را از خانهٔ خداوند تا كاخ سلطنتی مشايعت كرد. آنها از دروازهٔ نگهبانان وارد كاخ شدند و يوآش بر تخت سلطنتی نشست. 20همهٔ مردم از اين موضوع خوشحال بودند. بعد از مرگ عتليا، در شهر آرامش برقرار گرديد.
21يوآش هفت ساله بود كه پادشاه يهودا شد.
12يوآش، پادشاه يهودا
1در هفتمين سال سلطنت ييهو، پادشاه اسرائيل، يوآش پادشاه يهودا شد و مدت چهل سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش ظبيه نام داشت و از اهالی بئرشبع بود.) 2يوآش در تمام سالهايی كه يهوياداع معلم او بود، هر چه در نظر خداوند پسنديده بود انجام میداد. 3با وجود اين بتخانههای روی تپهها را خراب نكرد و قوم باز در آنجا قربانی میكردند و بخور میسوزانيدند.
4-5روزی يوآش به كاهنان گفت: «خانهٔ خداوند احتياج به تعمير دارد. بنابراين هرگاه كسی هديهای به حضور خداوند بياورد، چه مقرری باشد چه داوطلبانه، آن را بگيريد و صرف تعميرات لازم بكنيد.»
6بيست و سومين سال سلطنت يوآش فرا رسيد، اما كاهنان هنوز خانهٔ خدا را تعمير نكرده بودند. 7پس يوآش، يهوداع و ساير كاهنان را به حضور طلبيده، از ايشان پرسيد: «چرا برای تعمير خانهٔ خدا اقدامی نمیكنيد؟ از اين پس ديگر لازم نيست شما از مردم هديه بگيريد؛ و هر چه تا به حال جمع كردهايد، تحويل بدهيد.»
8كاهنان موافقت نمودند كه نه از مردم پول بگيرند و نه مسئول تعمير خانهٔ خداوند باشند.
9يهوياداع كاهن، صندوقی درست كرد و سوراخی در سرپوش آن ايجاد نمود و آن را در سمت راست قربانگاه كنار در ورودی خانهٔ خداوند گذاشت. هر کس هديهای میآورد، كاهنان محافظ در ورودی، آن را به درون جعبه میريختند. 10هر وقت صندوق پر میشد، کاتب و كاهن اعظم آن را میشمردند و در كيسهها میريختند، 11-12و به ناظران ساختمانی خانهٔ خداوند تحويل میدادند تا با آن پول اجرت نجارها، بناها، معمارها، سنگتراشها و خريداران چوب و سنگ را بپردازند و مصالح ساختمانی را كه برای تعمير خانهٔ خداوند لازم بود، خريداری نمايند. 13-14اين پول صرف خريد پيالهها، انبرها، كاسهها، شيپورهای نقره و يا ديگر لوازم نقرهای و طلايی برای خانهٔ خداوند نمیشد، بلكه فقط صرف تعميرات خانهٔ خداوند میگرديد. 15از ناظران ساختمانی صورتحساب نمیخواستند، چون آنها مردانی امين و درستكار بودند. 16پولهايی را كه مردم برای قربانی جرم و قربانی گناه میآوردند، در صندوق نمیريختند، بلكه آنها را به كاهنان میدادند، چون سهم ايشان بود.
17در آن روزها، حزائيل، پادشاه سوريه به شهر جت حمله كرد و آن را گرفت؛ سپس به طرف اورشليم حركت كرد تا آن را نيز تصرف نمايد. 18اما يوآش پادشاه، تمام هدايايی را كه اجدادش (يهوشافاط، يهورام و اخزيا، پادشاهان يهودا) به خداوند وقف نموده بودند، با آنچه كه خود وقف كرده بود و تمام طلای خزانهٔ خانهٔ خداوند و خزانهٔ سلطنتی را گرفته، برای حزائيل فرستاد، و حزائيل نيز از حمله صرفنظر كرده، مراجعت نمود.
19شرح بقيهٔ رويدادهای سلطنت يوآش و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 20-21دو نفر از افراد يوآش به نامهای يوزاكار (پسر شمعت) و يهوزاباد (پسر شومير) عليه او توطئه چيدند و در بيتملو كه سر راه سلا است، او را كشتند. يوآش در آرامگاه سلطنتی اورشليم دفن شد و پسرش امصيا به جايش بر تخت سلطنت نشست.
13يهواخاز، پادشاه اسرائيل
1در سال بيست و سوم سلطنت يوآش، پادشاه يهودا، يهواخاز پسر ييهو، پادشاه اسرائيل شد و هفده سال در سامره سلطنت كرد. 2او نيز مانند يربعام نسبت به خداوند گناه ورزيد و اسرائيل را به گناه كشاند و از كارهای زشت خود دست برنداشت. 3از اين رو خداوند بر اسرائيل خشمگين شد و به حزائيل، پادشاه سوريه و بنهدد، پسر حزائيل اجازه داد آنها را سركوب كنند. 4ولی يهواخاز نزد خداوند دعا كرده، كمک طلبيد و خداوند دعای او را مستجاب فرمود، زيرا ديد كه پادشاه سوريه اسرائيل را به ستوه آورده است. 5پس خداوند برای قوم اسرائيل رهبری فرستاد تا آنها را از ظلم و ستم سوريها نجات دهد. در نتيجه قوم اسرائيل مثل گذشته از آسايش برخوردار شدند. 6اما باز از گناهانی كه يربعام بنیاسرائيل را به آنها آلوده كرده بود، دست برنداشتند و بت اشيره را در سامره عبادت كردند.
7برای يهواخاز، از تمام سپاهش، فقط پنجاه سرباز سواره، ده عرابهٔ جنگی و ده هزار سرباز پياده ماند؛ زيرا پادشاه سوريه بقيه را به کلی در هم كوبيده، از بين برده بود.
8شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهواخاز، كارها و فتوحات او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» ثبت گرديده است. 9يهواخاز مرد و در سامره دفن شد و پسرش يهوآش به جای او پادشاه شد.
يهوآش، پادشاه اسرائيل
10در سی و هفتمين سال سلطنت يوآش، پادشاه يهودا، يهوآش، پسر يهواخاز پادشاه اسرائيل شد و شانزده سال در سامره سلطنت كرد. 11او نيز مانند يربعام نسبت به خداوند گناه ورزيده، اسرائيل را به گناه كشاند و از كارهای زشت خود دست برنداشت. 12شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهوآش، جنگهای او با امصيا، پادشاه يهودا، كارها و فتوحات او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است. 13يهوآش مرد و در آرامگاه سلطنتی سامره دفن شد و يربعام دوم به سلطنت رسيد.
مرگ اليشع
14اليشع نبی بيمار شد و در بستر افتاد. وقتی آخرين روزهای عمر خود را میگذرانيد، يهوآش پادشاه به عيادتش رفت و با گريه به او گفت: «ای پدرم! ای پدرم! تو مدافع نيرومند اسرائيل بودی.»
15اليشع به او گفت: «يک كمان و چند تير به اينجا بياور.» او تيرها و كمان را آورد. 16-17اليشع گفت: «آن پنجره را كه به سمت سوريه است، باز كن.» پادشاه پنجره را باز كرد. آنگاه اليشع به پادشاه گفت: «كمان را به دست بگير.» وقتی پادشاه كمان را گرفت، اليشع دست خود را روی دست پادشاه گذاشت و دستور داد كه تير را بيندازد. پادشاه تير را رها كرد. سپس اليشع به پادشاه گفت: «اين تير خداوند است كه بر سوريه پيروز میشود، چون تو سپاه سوريه را در افيق شكست خواهی داد. 18حال تيرهای ديگر را بگير و آنها را بر زمين بزن.»
پادشاه تيرها را برداشت و سه بار بر زمين زد. 19اما نبی خشمگين شد و گفت: «تو میبايست پنج يا شش بار بر زمين میزدی، چون در آن صورت میتوانستی سوريه را به کلی نابود كنی، ولی حالا فقط سه بار بر آنها پيروز خواهی شد.»
20اليشع مرد و او را دفن كردند.
در آن روزگار، مهاجمين موآبی بهار هر سال به اسرائيل هجوم میبردند. 21يک روز در حين تشييع جنازهای، مردم سوگوار با اين مهاجمين روبرو شده، از ترس جنازه را به داخل قبر اليشع انداختند و پا به فرار گذاشتند. شخص مرده به محض اينكه به استخوانهای اليشع برخورد، زنده شد و سر پا ايستاد.
جنگ بين اسرائيل و سوريه
22در دورهٔ سلطنت يهواخاز، حزائيل (پادشاه سوريه) اسرائيل را سخت مورد تاخت و تاز قرار میداد، 23ولی خداوند به خاطر عهدی كه با ابراهيم و اسحاق و يعقوب بسته بود نسبت به قوم اسرائيل بسيار بخشنده و رحيم بود و اجازه نمیداد آنها از بين بروند. او تا به امروز نيز به خاطر آن عهد به ايشان رحم میكند.
24پس از آنكه حزائيل پادشاه سوريه مرد، پسرش بنهدد به جايش به سلطنت رسيد. 25يهوآش، پادشاه اسرائيل (پسر يهواخاز) سه بار بنهدد را شكست داد و شهرهايی را كه در زمان پدرش به دست حزائيل افتاده بود، پس گرفت.
14امصيا، پادشاه يهودا
1در دومين سال سلطنت يهوآش، پادشاه اسرائيل، امصيا (پسر يوآش) پادشاه يهودا شد. 2امصيا بيست و پنج ساله بود كه پادشاه شد و بيست و نه سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش يهوعدان نام داشت و اهل اورشليم بود. 3امصيا مانند پدرش يوآش هر چه در نظر خداوند پسنديده بود انجام میداد، اما نه به اندازهٔ جدش داوود. 4او بتخانههای روی تپهها را از بين نبرد و از اين رو قوم هنوز در آنجا قربانی میكردند و بخور میسوزانيدند.
5وقتی امصيا زمام امور را در دست گرفت، افرادی را كه پدرش را كشته بودند، از بين برد، 6ولی فرزندان ايشان را نكشت، زيرا خداوند در تورات موسی امر فرموده بود كه پدران به سبب گناه پسران كشته نشوند و نه پسران برای گناه پدران؛ بلكه هر كس به سبب گناه خود مجازات شود. 7امصيا يكبار ده هزار ادومی را در درهٔ نمک كشت. همچنين شهر سالع را تصرف كرد و اسم آن را به يقتئيل تغيير داد كه تا به امروز به همان نام خوانده میشود.
8يک روز امصيا قاصدانی نزد يهوآش، پادشاه اسرائيل (پسر يهواخاز و نوهٔ ييهو) فرستاده، به او اعلام جنگ داد.
9اما يهوآش پادشاه با اين مثل جواب امصيا را داد: «روزی در لبنان يک بوتهٔ خار به درخت سرو آزاد گفت: ”دخترت را به پسر من به زنی بده.“ ولی درست در همين وقت حيوانی وحشی از آنجا عبور كرد و آن خار را پايمال نمود! 10تو ادوم را نابود كردهای و مغرور شدهای؛ ولی به اين پيروزيت قانع باش و پا را از گليمت بيرون نگذار. چرا میخواهی كاری كنی كه به زيان تو و قومت تمام شود؟»
11ولی امصيا توجهی ننمود، پس يهوآش، پادشاه اسرائيل، سپاه خود را آمادهٔ جنگ كرد. جنگ در بيتشمس، يكی از شهرهای يهودا، درگرفت. 12سپاه يهودا شكست خورد و سربازان به شهرهای خود فرار كردند. 13امصيای پادشاه اسير شد و سپاه اسرائيل بر اورشليم تاخت و حصار آن را از دروازهٔ افرايم تا دروازهٔ زاويه كه طولش در حدود دويست متر بود، در هم كوبيد. 14يهوآش عدهای را گروگان گرفت و تمام طلا و نقره و لوازم خانهٔ خداوند و كاخ سلطنتی را برداشت و به سامره بازگشت.
15شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهوآش، جنگهای او با امصيا (پادشاه يهودا)، كارها و فتوحات او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» ثبت شده است. 16يهوآش مرد و در آرامگاه سلطنتی سامره دفن شد و پسرش يربعام دوم به جای او به سلطنت رسيد.
مرگ امصيا، پادشاه يهودا
17امصيا بعد از مرگ يهوآش پانزده سال ديگر هم زندگی كرد. 18شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت امصيا در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 19در اورشليم عليه او توطئه چيدند و او به لاكيش گريخت، ولی دشمنانش او را تعقيب كرده، در آنجا او را كشتند. 20سپس جنازهاش را روی اسب گذاشته، به اورشليم برگرداندند و در آرامگاه سلطنتی شهر داوود دفن كردند.
21مردم يهودا، پسرش عزيا را در سن شانزده سالگی به جای او پادشاه خود ساختند. 22عزيا بعد از مرگ پدرش شهر ايلت را برای يهودا پس گرفت و آن را بازسازی نمود.
يربعام دوم، پادشاه اسرائيل
23يربعام دوم (پسر يهوآش) در پانزدهمين سال سلطنت امصيا، پادشاه يهودا، پادشاه اسرائيل شد و چهل و يک سال در سامره سلطنت نمود. 24او نيز مانند يربعام اول (پسر نباط) نسبت به خداوند گناه ورزيد و اسرائيل را به گناه كشاند. 25يربعام دوم زمينهای از دست رفتهٔ اسرائيل را كه بين گذرگاه حمات در شمال و دريای مرده در جنوب واقع شده بود، پس گرفت؛ درست همانطور كه خداوند، خدای اسرائيل توسط يونس نبی (پسر امتای) اهل جت حافر پيشگويی فرموده بود.
26خداوند مصيبت تلخ اسرائيل را ديد؛ و كسی نبود كه به داد ايشان برسد. 27ولی خواست خداوند اين نبود كه نام اسرائيل را از روی زمين محو كند، پس توسط يربعام دوم ايشان را نجات داد.
28شرح بقيهٔ دوران سلطنت يربعام دوم، كارها و فتوحات و جنگهای او، و اينكه چطور دمشق و حمات را كه در تصرف يهودا بودند باز به دست آورد، همه در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است. 29وقتی يربعام دوم مرد، جنازهٔ او را در كنار ساير پادشاهان اسرائيل به خاک سپردند و پسرش زكريا بر تخت سلطنت اسرائيل نشست.
15عزيا، پادشاه يهودا
1در بيست و هفتمين سال سلطنت يربعام دوم پادشاه اسرائيل، عُزيا (پسر امصيا) پادشاه يهودا شد. 2او شانزده ساله بود كه بر تخت سلطنت نشست و پنجاه و دو سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش يكليا نام داشت و از اهالی اورشليم بود.) 3او مانند پدرش امصيا آنچه در نظر خداوند پسنديده بود، انجام میداد. 4ولی باز بتخانههای روی تپهها كه مردم در آنجا قربانی میكردند و بخور میسوزانيدند، باقی ماند. 5خداوند او را به مرض جذام مبتلا كرد و تا روز وفاتش جذامی باقی ماند. او تنها، در يک خانه به سر میبرد و پسرش يوتام امور مملكت را اداره میكرد. 6شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت عزيا و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 7وقتی عزيا مرد او را در آرامگاه سلطنتی در شهر داوود دفن كردند و پسرش يوتام به جايش پادشاه شد.
زكريا، پادشاه اسرائيل
8در سی و هشتمين سال سلطنت عزيا پادشاه يهودا، زكريا (پسر يربعام دوم) پادشاه اسرائيل شد و شش ماه در سامره سلطنت نمود. 9او نيز مانند اجدادش نسبت به خداوند گناه ورزيد و از گناهان يربعام اول (پسر نباط) كه اسرائيل را به گناه كشاند، دست برنداشت. 10شلوم (پسر يابيش) بر ضد او توطئه كرد و او را در حضور مردم كشت و خود به سلطنت رسيد. 11شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت زكريا در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» آمده است. 12به اين ترتيب، آنچه كه خداوند دربارهٔ ييهو15:12 نگاه کنيد به 10:30. فرموده بود، به وقوع پيوست كه خاندان او تا نسل چهارم بر تخت سلطنت اسرائيل خواهند نشست.
شلوم، پادشاه اسرائيل
13در سی و نهمين سال سلطنت عزيا پادشاه يهودا، شلوم (پسر يابيش) پادشاه اسرائيل شد و يک ماه در سامره سلطنت كرد.
14منحيم (پسر جادی) از ترصه به سامره آمده، او را كشت و خود به جای وی بر تخت سلطنت نشست. 15شرح بقيهٔ رويدادهای سلطنت شلوم و توطئهٔ15:15 نگاه کنيد به آيهٔ 10. او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است.
16منحيم شهر تفصح و حومهٔ آن را ويران نموده، اهالی آنجا را كشت و شكم زنان حامله را پاره كرد، چون مردم آنجا حاضر نبودند تسليم او شوند.
منحيم، پادشاه اسرائيل
17در سی و نهمين سال سلطنت عزيا پادشاه يهودا، منحيم (پسر جادی) پادشاه اسرائيل شد و ده سال در سامره سلطنت كرد. 18او نيز مانند يربعام (پسر نباط) نسبت به خداوند گناه ورزيد و اسرائيل را به گناه كشاند.
19در زمان او تغلت فلاسر، پادشاه آشور به سرزمين اسرائيل هجوم آورد، ولی منحيم پادشاه سی و چهار تن نقره به او باج داد و به كمک وی سلطنت خود را بر اسرائيل تثبيت نمود. 20منحيم اين پول را به شكل ماليات به زور از ثروتمندان وصول نمود. هر يک از آنها پنجاه مثقال نقره پرداختند. پس امپراتور آشور به سرزمين خود بازگشت.
21شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت منحيم و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است. 22بعد از مرگ او پسرش فقحيا پادشاه شد.
فقحيا، پادشاه اسرائيل
23در پنجاهمين سال سلطنت عزيا پادشاه يهودا، فقحيا (پسر منحيم) پادشاه اسرائيل شد و دو سال در سامره سلطنت نمود، 24او نيز مانند يربعام (پسر نباط) نسبت به خداوند گناه ورزيد و اسرائيل را به گناه كشاند. 25فقح (پسر رمليا)، يكی از فرماندهان سپاه او، همراه پنجاه نفر ديگر از مردان جلعاد بر ضد او شورش كرد و او را در كاخ سلطنتی سامره كشت. (ارجوب و اريه نيز در اين شورش كشته شدند.) سپس فقح به جای او پادشاه شد.
26شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت فقحيا و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است.
فقح، پادشاه اسرائيل
27در پنجاه و دومين سال سلطنت عزيا پادشاه يهودا، فقح (پسر رمليا) پادشاه اسرائيل شد و بيست سال در سامره سلطنت كرد. 28او نيز مانند يربعام (پسر نباط) نسبت به خداوند گناه ورزيد و اسرائيل را به گناه كشاند. 29در دورهٔ سلطنت فقح بود كه تغلت فلاسر، پادشاه آشور به اسرائيل حمله كرد و شهرهای عيون، آبل بيتمعكه، يانوح، قادش، حاصور، جلعاد، جليل و تمام سرزمين نفتالی را به تصرف خود درآورد و مردم را اسير نموده، به آشور برد. 30آنگاه هوشع (پسر ايله) بر ضد فقح شورش كرد و او را كشت و خود بر تخت سلطنت نشست. هوشع در سال بيستم سلطنت يوتام (پسر عزيا) پادشاه يهودا، سلطنت خود را آغاز نمود.
31شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت فقح و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است.
يوتام، پادشاه يهودا
32در دومين سال سلطنت فقح پادشاه اسرائيل، يوتام (پسر عزيا) پادشاه يهودا شد. 33يوتام در سن بيست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش يروشا نام داشت و دختر صادوق بود). 34او مانند پدرش عزيا آنچه در نظر خداوند پسنديده بود، انجام میداد، 35ولی بتخانههای روی تپهها را كه مردم در آنجا قربانی میكردند و بخور میسوزانيدند، خراب نكرد. يوتام دروازهٔ بالايی خانهٔ خداوند را بازسازی كرد.
36شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يوتام و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 37(در آن روزها خداوند، رصين پادشاه سوريه و فقح پادشاه اسرائيل را بر ضد يهودا برانگيخت.) 38وقتی يوتام مرد او را در آرامگاه سلطنتی در اورشليم دفن كردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.
16آحاز، پادشاه يهودا
1در هفدهمين سال سلطنت فقح پادشاه اسرائيل، آحاز (پسر يوتام) پادشاه يهودا شد. 2آحاز در سن بيست سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در اورشليم سلطنت نمود. او مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند، خدايش رفتار ننمود، 3بلكه مثل پادشاهان اسرائيل شرور بود. او حتی پسر خود را زندهزنده سوزاند و قربانی بتها كرد. اين رسم قومهايی بود كه خداوند سرزمينشان را از آنها گرفته، به بنیاسرائيل داده بود. 4آحاز در بتخانههای روی تپهها و بلنديها و زير هر درخت سبز قربانی میكرد و بخور میسوزانيد.
5آنگاه رصين، پادشاه سوريه و فقح، پادشاه اسرائيل به جنگ آحاز آمدند و شهر اورشليم را محاصره كردند ولی نتوانستند آن را بگيرند. 6در همين وقت، رصين شهر ايلت را برای سوريها پس گرفت. او يهودیها را بيرون راند و سوریها را فرستاد تا در آن شهر زندگی كنند كه تا به امروز در آن ساكن هستند. 7آحاز پادشاه قاصدانی نزد تغلت فلاسر، پادشاه آشور فرستاد و از او خواهش كرد تا وی را در جنگ با پادشاهان مهاجم سوريه و اسرائيل كمک نمايد. 8آحاز طلا و نقرهٔ خزانههای خانهٔ خداوند و كاخ سلطنتی را گرفته، برای پادشاه آشور هديه فرستاد. 9پادشاه آشور موافقت نموده، با سپاه خود به دمشق پايتخت سوريه حمله كرد و ساكنان آن شهر را به اسيری برده، آنها را در شهر قير اسكان داد. او رصين پادشاه سوريه را نيز كشت.
10سپس آحاز پادشاه برای ملاقات تغلت فلاسر به دمشق رفت. وقتی در آنجا بود، قربانگاه بتخانهٔ دمشق را ديد و شكل و اندازهٔ آن را با تمام جزييات برای اوريای كاهن فرستاد. 11اوريا هم عين آن را ساخت و قبل از رسيدن آحاز آن را تمام كرد. 12-13وقتی آحاز پادشاه از سفر بازگشت و قربانگاه جديد را ديد، قربانی سوختنی و هديهٔ آردی روی آن تقديم كرد و هديه نوشيدنی بر آن ريخت و خون قربانیهای سلامتی روی آن پاشيد. 14سپس قربانگاه مفرغی خداوند را كه بين خانهٔ خداوند و قربانگاه جديد قرار داشت، برداشت و آن را در سمت شمالی قربانگاه جديد گذاشت. 15آحاز پادشاه به اوريای كاهن گفت: «از اين قربانگاه جديد برای قربانی سوختنی صبح و هديهٔ آردی عصر، قربانی سوختنی و هديه آردی پادشاه، و قربانی سوختنی و هديهٔ آردی و هديهٔ نوشيدنی مردم استفاده شود؛ همچنين خون قربانیهای سوختنی و ساير قربانیها هم بر قربانگاه جديد پاشيده شود. اما قربانگاه مفرغی قديمی برای استفادهٔ شخصی خودم خواهد بود تا بوسيلهٔ آن از عالم غيب پيام بگيرم.»
16اوريای كاهن مطابق دستور آحاز پادشاه عمل كرد. 17سپس پادشاه ميزهای متحرک مفرغی خانهٔ خداوند را از هم باز كرد و حوضچهها را از روی آنها برداشت و حوض بزرگ را از روی گاوهای مفرغی پايين آورد و آن را روی سنگفرش گذاشت. 18همچنين برای خشنود كردن پادشاه آشور، راهی را كه برای رفتن و شركت در مراسم عيد بين كاخ سلطنتی و خانهٔ خداوند درست كرده بودند، بست.
19شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت آحاز در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» ثبت گرديده است. 20آحاز مرد و او را در آرامگاه سلطنتی اورشليم دفن كردند و پسرش حزقيا زمام امور مملكت را در دست گرفت.
17هوشع، آخرين پادشاه اسرائيل
1در سال دوازدهم سلطنت آحاز، پادشاه يهودا، هوشع (پسر ايلا) پادشاه اسرائيل شد و نه سال در سامره سلطنت نمود. 2او نسبت به خداوند گناه ورزيد، اما نه به اندازهٔ پادشاهانی كه قبل از او در اسرائيل سلطنت میكردند.
3در زمان او شلمناسر، پادشاه آشور به اسرائيل لشكر كشيد؛ هوشع تسليم شلمناسر شد و از آن به بعد هر سال به او باج و خراج میپرداخت. 4اما يک سال از پرداخت باج و خراج سر باز زد و قاصدانی به مصر فرستاد تا از «سو» پادشاه آنجا كمک بخواهد. وقتی شلمناسر از اين توطئه باخبر شد هوشع را به زنجير كشيده، به زندان انداخت. 5سپس، شلمناسر سراسر سرزمين اسرائيل را اشغال نمود و سامره پايتخت اسرائيل را به مدت سه سال محاصره كرد. 6سرانجام در نهمين سال سلطنت هوشع، شلمناسر شهر سامره را گرفت و مردم اسرائيل را اسير نمود و به آشور برد. او بعضی از اسرا را در شهر حلح، برخی ديگر را در شهر جوزان كه كنار رود خابور است، و بقيه را در شهرهای سرزمين ماد سكونت داد.
تبعيد اسرائيل به علت گناه
7اين بلا از اين جهت بر قوم اسرائيل نازل شد كه نسبت به خداوند، خدای خود كه ايشان را از بندگی در مصر نجات داده بود، گناه كرده بودند. آنها بتها را میپرستيدند 8و از رسوم قومهايی كه خداوند آنها را از سرزمين كنعان بيرون رانده بود، پيروی میكردند و از كارهای پادشاهان اسرائيل سرمشق میگرفتند. 9بنیاسرائيل مخفيانه نسبت به خداوند گناه ورزيده بودند. آنها در هر گوشه و كنار اسرائيل بتخانهای ساخته بودند. 10روی هر تپهای و زير هر درخت سبزی مجسمه و بت گذاشته بودند 11و برای بتهای قومهايی كه خداوند ايشان را بيرون رانده و سرزمينشان را به قوم اسرائيل داده بود، بخور میسوزاندند. آنها با اعمال زشت خود خشم خداوند را برانگيختند 12و از كلام خداوند كه به آنها دستور داده بود كه بتها را نپرستند، اطاعت نكردند.
13خداوند پيامبران را يكی پس از ديگری فرستاد تا به اسرائيل و يهودا بگويند: «از راههای بد خود برگرديد و دستورات خداوند را كه انبيا به اجداد شما دادهاند، اطاعت كنيد.» 14ولی آنها نه فقط اطاعت نمیكردند بلكه مانند اجدادشان كه به خداوند، خدای خود ايمان نداشتند، ياغی بودند. 15آنها از دستورات خدا سرپيچی كردند، عهد او را كه با اجدادشان بسته بود، شكستند و به هشدارهای او توجه ننمودند و برخلاف اوامر خداوند، از روی حماقت، بتهای اقوام همسايه را عبادت كردند. 16آنها از تمام دستورات خداوند، خدای خود سرپيچی نمودند و دو بت گوساله شكل از طلا و بتهای شرمآور ديگر ساختند. بت بعل را پرستش كردند و در مقابل آفتاب و ماه و ستارگان سجده نمودند. 17-18بر آتش بتكدهها، دختران و پسران خود را قربانی كردند. از فالگيران راهنمايی خواستند، جادوگری كردند و خود را به گناه فروختند. از اين رو خداوند بسيار خشمگين شد و آنها را از حضور خود دور انداخت؛ فقط قبيلهٔ يهودا باقی ماند.
19اما يهودا نيز دستورات خداوند، خدای خود را اطاعت نكرد و به همان راههای بدی رفت كه اسرائيل رفته بود. 20پس خداوند از تمام بنیاسرائيل دل كند و آنها را به دست دشمن سپرد تا نابود شوند و به سزای اعمال خود برسند.
21وقتی خداوند اسرائيل را از يهودا جدا كرد، مردم اسرائيل يربعام (پسر نباط) را به پادشاهی خود انتخاب كردند. يربعام هم اسرائيل را از پيروی خداوند منحرف كرده، آنها را به گناه بزرگی كشاند. 22اسرائيل از گناهانی كه يربعام ايشان را بدان آلوده كرده بود، دست برنداشتند، 23تا اينكه خداوند همانطور كه بوسيلهٔ تمام انبيا خبر داده بود، آنها را از حضور خود دور انداخت. بنابراين مردم اسرائيل به سرزمين آشور تبعيد شدند و تا به امروز در آنجا به سر میبرند.
اشغال اسرائيل بوسيلهٔ آشوریها
24پادشاه آشور مردمی از بابل، كوت، عوا، حمات، سفروايم آورد و آنها را به جای تبعيدیهای اسرائيلی در شهرهای اسرائيل سكونت داد و آنها سامره و ساير شهرهای اسرائيل را اشغال كردند.
25ولی اين مردم در ابتدای ورود به سرزمين اسرائيل، خداوند را عبادت نمیكردند؛ پس خداوند شيرهايی به ميان آنها فرستاد كه بعضی از ايشان را دريدند. 26به پادشاه آشور خبر رسيد كه چون ساكنان جديدِ سرزمين اسرائيل با قوانين خدای آن سرزمين آشنا نيستند، او شيرهايی را به ميان آنها فرستاده است تا بدين وسيله آنها را نابود كند. 27پادشاه چنين دستور داد: «يكی از كاهنان تبعيدی سامره به اسرائيل بازگردد و قوانين خدای آن سرزمين را به مردمان تازه وارد آنجا ياد دهد.» 28پس يكی از كاهنان اسرائيلی كه از سامره تبعيد شده بود به بيتئيل بازگشت و به مردم آنجا ياد داد چگونه خداوند را عبادت كنند.
29ولی هر يک از اين طوايف بيگانه به پرستش بت خود ادامه دادند. آنها بتهای خود را در معابد بالای تپهها كه اسرائیلیها ساخته بودند و در نزديكی شهرهايشان بود، گذاشتند. 30مردمی كه از بابل بودند، بت «سكوتبنوت» را عبادت میكردند. آنانی كه از كوت بودند، بت نرجل را و اهالی حمات، بت اشيما را میپرستيدند. 31پرستندگان بتهای نبحز و ترتاک كسانی بودند كه از عوا و سفروايم آمده بودند كه حتی فرزندان خود را بر بالای قربانگاهها برای بتهای ادرملک و عنملک میسوزاندند. 32اين مردم در ضمن، خداوند را هم عبادت میكردند و از ميان خود كاهنانی را انتخاب كردند تا روی قربانگاههای بالای تپهها برای خداوند قربانی كنند. 33به اين ترتيب هم خداوند را میپرستيدند و هم طبق آداب و رسوم كشور خودشان بتهای خود را پرستش میكردند.
34آنها تا به امروز هم به جای اينكه خداوند را عبادت نمايند و مطيع احكام و دستوراتی باشند كه او به فرزندان يعقوب (كه خداوند بعد اسمش را اسرائيل گذاشت) داد، مطابق آداب و رسوم گذشتهٔ خود رفتار میكنند. 35خداوند با قوم اسرائيل عهد بسته، به آنها دستور داده بود كه بتهای اقوام خدانشناس را عبادت نكنند، آنها را سجده و پرستش ننمايند و به آنها قربانی تقديم نكنند، 36بلكه فقط خداوند را عبادت كنند و او را سجده نمايند و به او قربانی تقديم كنند، زيرا او بود كه با معجزات و قدرت شگفتانگيز، آنها را از مصر بيرون آورد. 37پس آنها میبايست همواره تمام احكام و دستورات خداوند را اطاعت كنند و هرگز بت نپرستند. 38زيرا خداوند فرموده بود: «عهدی را كه با شما بستم هرگز فراموش نكنيد و بتها را نپرستيد. 39فقط مرا عبادت كنيد و من شما را از چنگ دشمنانتان نجات خواهم داد.»
40-41ولی اين طوايف توجهی به اين احكام ننمودند و به پرستش بت ادامه دادند. آنها خداوند را عبادت میكردند و در ضمن از بتپرستی همدست نكشيدند و فرزندان آنها نيز تا به امروز به همان طريق عمل میكنند.
18حزقيا، پادشاه يهودا
1در سومين سال سلطنت هوشع پادشاه اسرائيل، حزقيا (پسر آحاز) پادشاه يهودا شد. 2حزقيا در سن بيست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و بيست و نه سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش ابيا نام داشت و دختر زكريا بود.) 3او مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند رفتار میكرد. 4او معبدهايی را كه بر بالای تپهها بود نابود كرد و مجسمهها و بتهای شرمآور اشيره را در هم شكست. او همچنين مار مفرغی را كه موسی ساخته بود خرد كرد، زيرا بنیاسرائيل تا آن موقع آن را میپرستيدند و برايش بخور میسوزاندند. (اين مار مفرغی را نحشتان18:4 نحشتان میتواند به معنی مار يا مفرغ و يا شئی نجس باشد. میناميدند.) 5حزقيا به خداوند، خدای اسرائيل ايمانی راسخ داشت. هيچيک از پادشاهان قبل يا بعد از حزقيا مانند او نبودهاند، 6زيرا وی در هر امری از خداوند پيروی مینمود و تمام احكامی را كه توسط موسی داده شده بود، اطاعت میكرد. 7از اين رو خداوند با او بود و در هر كاری وی را كامياب میگردانيد. پس حزقيا سر از فرمان پادشاه آشور پيچيد و ديگر باج و خراج ساليانه به او نپرداخت. 8همچنين فلسطين را تا غزه و نواحی اطراف آن به تصرف خود درآورد و تمام شهرهای بزرگ و كوچک را ويران كرد.
9در چهارمين سال سلطنت حزقيا (كه با هفتمين سال سلطنت هوشع، پادشاه اسرائيل مصادف بود) شلمناسر، پادشاه آشور به اسرائيل حمله برد و شهر سامره را محاصره كرد. 10سه سال بعد (يعنی در آخر ششمين سال سلطنت حزقيا و نهمين سال سلطنت هوشع) سامره به تصرف دشمن درآمد. 11امپراتور آشور اسرائيلیها را به سرزمين آشور برد. او بعضی از اسرا را در شهر حلح، برخی ديگر را در شهر جوزان كه كنار رود خابور است، و بقيه را در شهرهای سرزمين ماد سكونت داد. 12اين اسارت بدان سبب بود كه بنیاسرائيل به دستورات خداوند، خدايشان گوش ندادند و خواست او را بجا نياورند. در عوض عهد و پيمان او را شكسته، از تمام قوانينی كه موسی خدمتگزار خداوند به آنها داده بود، سرپيچی نمودند.
آشوریها اورشليم را محاصره میكنند
(دوم تواريخ 32:1-19؛ اشعيا 36:1-22)
13در چهاردهمين سال سلطنت حزقيا، سنحاريب، پادشاه آشور تمام شهرهای حصاردار يهودا را محاصره نموده، آنها را تسخير كرد. 14حزقيای پادشاه برای سنحاريب كه در لاكيش بود، چنين پيغام فرستاد: «من خطا كردهام، از سرزمين من عقبنشينی كن و به سرزمين خود بازگرد و من هر قدر كه باج و خراج بخواهی خواهم پرداخت.» در جواب، پادشاه آشور ده هزار كيلو نقره و هزار كيلو طلا طلب نمود. 15-16برای تهيه اين مبلغ، حزقيا تمام نقرهٔ خانهٔ خداوند و خزانههای قصر خود را برداشت و حتی روكش طلای درها و ستونهای خانهٔ خدا را كنده، همه را به پادشاه آشور داد.
17با وجود اين، پادشاه آشور سپاه بزرگی را به سرپرستی سه فرماندهٔ قوای خود از لاكيش به اورشليم فرستاد. آنها بر سر راه «مزرعهٔ رخت شورها» كنار قنات بركهٔ بالا اردو زدند. 18فرماندهان آشور خواستند كه حزقيا بيايد و با آنها صحبت كند. ولی حزقيا الياقيم (پسر حلقيا) سرپرست امور دربار، شبنا کاتب و يوآخ (پسر آساف) وقايعنگار را به نمايندگی از طرف خود نزد آنها فرستاد.
19يكی از فرماندهان قوای آشور، اين پيغام را برای حزقيا فرستاد: «امپراتور بزرگ آشور میگويد كه تو به چه كسی اميد بستهای؟ 20تو كه از تدابير جنگی و قدرت نظامی برخوردار نيستی، بگو چه كسی تكيهگاه توست كه اينچنين بر ضد من قيام كردهای؟ 21اگر به مصر تكيه میكنی، بدان كه اين عصای دست تو، نی ضعيفی است كه طاقت وزن تو را ندارد و بزودی میشكند و به دستت فرو میرود. هر كه به پادشاه مصر اميد ببندد عاقبتش همين است! 22اگر شما بگوييد به خداوند، خدای خود تكيه میكنيم، بدانيد كه او همان خدايی است كه حزقيا تمام معبدهای او را كه بر فراز تپهها بودند خراب كرده و دستور داده است كه همهٔ مردم پيش قربانگاه اورشليم عبادت كنند. 23من از طرف سرورم، امپراتور آشور حاضرم با شما شرط ببندم. اگر بتوانيد دو هزار اسب سوار پيدا كنيد من دو هزار اسب به شما خواهم داد تا بر آنها سوار شوند! 24حتی اگر مصر هم به شما اسب سوار بدهد باز به اندازهٔ يک افسر سادهٔ سرورم قدرت نخواهيد داشت. 25آيا خيال میكنيد من بدون دستور خداوند به اينجا آمدهام؟ نه! خداوند به من فرموده است تا به سرزمين شما هجوم آورم و نابودش كنم!»
26آنگاه الياقيم، شبنا و يوآخ به او گفتند: «تمنا میكنيم به زبان ارامی صحبت كنيد، زيرا ما آن را میفهميم. به زبان عبری حرف نزنيد چون مردمی كه بر بالای حصارند به حرفهای شما گوش میدهند.»
27ولی فرماندهٔ آشور جواب داد: «مگر سرورم مرا فرستاده است كه فقط با شما و پادشاهتان صحبت كنم؟ مگر مرا نزد اين مردمی كه روی حصار جمع شدهاند نفرستاده است؟ زيرا آنها هم به سرنوشت شما محكومند تا از نجاست خود بخورند و از ادرار خود بنوشند!»
28آنگاه فرماندهٔ آشور با صدای بلند به زبان عبری به مردمی كه روی حصار شهر بودند گفت: «به پيغام پادشاه بزرگ آشور گوش دهيد: 29نگذاريد حزقيای پادشاه شما را فريب دهد. او هرگز نمیتواند شما را از چنگ من برهاند. 30سخن او را كه میگويد: به خداوند توكل نماييد تا شما را برهاند، باور نكنيد، زيرا اين شهر به دست ما خواهد افتاد. 31به حزقيای پادشاه گوش ندهيد. امپراتور آشور میگويد كه تسليم شويد و در سرزمين خود با امنيت و آرامش زندگی كنيد 32تا زمانی كه بيايم و شما را به سرزمينی ديگر ببرم كه مانند سرزمين شما پر از نان و شراب، غله و عسل، و درختان انگور و زيتون است. اگر چنين كنيد زنده خواهيد ماند. پس به حزقيا گوش ندهيد، زيرا شما را فريب میدهد و میگويد كه خداوند شما را خواهد رهانيد. 33آيا تاكنون خدايان ديگر هرگز توانستهاند بندگان خود را از چنگ پادشاه آشور نجات دهند؟ 34بر سر خدايان حمات، ارفاد، سفروايم، هينع و عوا چه آمد؟ آيا آنها توانستند سامره را نجات دهند؟ 35كدام خدا هرگز توانسته است سرزمينی را از چنگ من نجات دهد؟ پس چه چيز سبب شده است فكر كنيد كه خداوند شما میتواند اورشليم را نجات دهد؟»
36ولی مردمی كه روی حصار بودند سكوت كردند، زيرا پادشاه دستور داده بود كه چيزی نگويند. 37سپس الياقيم، شبنا و يوآخ لباسهای خود را پاره كرده، نزد حزقيای پادشاه رفتند و آنچه را كه فرماندهٔ قوای آشور گفته بود، به عرض او رساندند.
19پادشاه از اشعيا كمک میخواهد
1وقتی حزقيای پادشاه اين خبر را شنيد، لباس خود را پاره كرده، پلاس پوشيد و به خانهٔ خداوند رفت تا دعا كند. 2سپس به الياقيم، شبنا و كاهنان ريشسفيد گفت كه پلاس بپوشند و نزد اشعيا نبی (پسر آموص) بروند 3و به او بگويند كه حزقيای پادشاه چنين میگويد: «امروز روز مصيبت و سختی و اهانت است. وضعيت ما مثل وضعيت زنی است كه منتظر وضع حمل است، اما قدرت زاييدن ندارد. 4خداوند، خدای تو سخنان اهانتآميز اين سردار آشور را كه به خدای زنده اهانت كرده است، بشنود و او را مجازات نمايد. برای بازماندگان قوم ما دعا كن.»
5وقتی فرستادگان حزقيا اين پيغام را به اشعيا دادند، 6او در جواب گفت: «خداوند میفرمايد كه به آقای خود بگوييد از سخنان كفرآميز آشوریها نترسد؛ 7زيرا من كاری میكنم كه پادشاه آشور با شنيدن خبری به وطنش بازگردد و در آنجا كشته شود.»
آشوریها باز تهديد میكنند
8سردار آشور شنيد كه پادشاه آشور از لاكيش برای جنگ به لبنه رفته است، پس او نيز به لبنه رفت. 9طولی نكشيد خبر به پادشاه آشور رسيد كه ترهاقه، پادشاه حبشه لشكر خود را برای حمله به او بسيج كرده است. بنابراين پادشاه آشور پيش از رفتن به جنگ، برای حزقيای پادشاه چنين پيغام فرستاد:
10«آن خدايی كه بر او تكيه میكنی تو را فريب ندهد. وقتی میگويد كه امپراتور آشور، اورشليم را فتح نخواهد كرد، حرفش را باور نكن. 11تو خود شنيدهای كه پادشاهان آشور به هر جا رفتهاند چه كردهاند و چگونه شهرها را از بين بردهاند. پس خيال نكن كه تو میتوانی از چنگ من فرار كنی. 12آيا خدايان اقوامی چون جوزان، حاران، رصف و خدای مردم عدن كه در سرزمين تلسار زندگی میكنند، ايشان را نجات دادند؟ اجداد ما تمام آنها را از ميان برداشتند. 13بر سر پادشاه حمات و پادشاه ارفاد و سلاطين سفروايم، هينع و عوا چه آمد؟»
14حزقيا نامه را از قاصدان گرفت و خواند. سپس به خانهٔ خداوند رفت و آن نامه را در حضور خداوند پهن كرد. 15بعد چنين دعا كرد:
«ای خداوند، خدای اسرائيل كه بر تخت خود كه بر فراز فرشتگان قرار دارد، نشستهای. تو تنها خدای تمام ممالک جهان هستی. تو آسمان و زمين را آفريدهای. 16ای خداوند، سخنان سنحاريب را بشنو و ببين اين مرد چگونه به تو، ای خدای زنده توهين میكند. 17خداوندا، راست است كه پادشاهان آشور تمام آن اقوام را از بين بردهاند و سرزمين ايشان را ويران كردهاند، 18و خدايان آنها را سوزاندهاند. اما آنها خدا نبودند. آنها نابود شدند، چون ساختهٔ دست انسان و از چوب و سنگ بودند. 19ای خداوند، خدای ما، التماس میكنيم ما را از چنگ پادشاه آشور نجات ده تا تمام ممالک جهان بدانند كه تنها تو خدا هستی.»
پيغام اشعيا به پادشاه
20اشعيای نبی برای حزقيای پادشاه اين پيغام را فرستاد: «خداوند، خدای اسرائيل میفرمايد كه دعای تو را در مورد سنحاريب، پادشاه آشور شنيده است. 21جواب او به سنحاريب اين است: شهر اورشليم از تو نمیترسد، بلكه تو را مسخره میكند. 22تو میدانی به چه كسی اهانت كرده و كفر گفتهای؟ میدانی به چه كسی اينچنين جسارت نمودهای؟ به خدای قدوس اسرائيل!
23«تو افرادت را نزد من فرستادی تا به من فخر بفروشی و بگويی كه با عرابههايت کوههای بلند لبنان و قلههای آن را فتح كردهای؛ بلندترين درختان سرو آزاد و بهترين صنوبرهايش را قطع نموده و به دورترين نقاط جنگلش رسيدهای. 24تو افتخار میكنی كه چاههای زيادی را تصرف كرده و از آنها آب نوشيدهای و پای تو به رود نيل مصر رسيده، آن را خشک كرده است.
25«آيا نمیدانی كه اين من بودم كه به تو اجازهٔ انجام چنين كارهايی را دادم؟ من از قديم چنين مقدر نموده بودم كه تو آن شهرهای حصاردار را تصرف كرده، ويران نمايی. 26از اين جهت بود كه اهالی آن شهرها در برابر تو هيچ قدرتی نداشتند. آنها مانند علف صحرا و گياه نورستهای بودند كه در زير آفتاب سوزان خشک شده، پيش از رسيدن پژمرده گرديدند. 27اما من از همهٔ فكرها و كارهای تو و تنفری كه نسبت به من داری آگاهم. 28به سبب اين غرور و تنفری كه نسبت به من داری، بر بينی تو افسار زده و در دهانت لگام خواهم گذاشت و تو را از راهی كه آمدهای باز خواهم گردانيد.»
29سپس اشعيا به حزقيا گفت: «علامت اين رويدادها اين است: امسال و سال ديگر از گياهان خودرو استفاده خواهيد كرد، اما در سال سوم خواهيد كاشت و خواهيد درويد، تاكستانها غرس خواهيد نمود و از ميوهشان خواهيد خورد. 30بازماندگان يهودا بار ديگر در سرزمين خود ريشه دوانيده، ثمر خواهند آورد 31و در اورشليم باقی خواهند ماند، زيرا خداوند غيور اين امر را بجا خواهد آورد.
32«خداوند دربارهٔ پادشاه آشور چنين میگويد: او به اين شهر داخل نخواهد شد، سپر به دست در برابر آن نخواهد ايستاد، پشتهای در مقابل حصارش بنا نخواهد كرد و حتی يک تير هم به داخل اورشليم نخواهد انداخت. 33او از همان راهی كه آمده است باز خواهد گشت، 34زيرا من به خاطر خود و به خاطر بندهام داوود از اين شهر دفاع خواهم كرد و آن را نجات خواهم داد.»
35در همان شب فرشتهٔ خداوند صد و هشتاد و پنج هزار نفر از سربازان آشور را كشت، به طوری كه صبح روز بعد، وقتی مردم بيدار شدند تا آنجا كه چشم كار میكرد، جنازه ديده میشد.
36پس سنحاريب، پادشاه آشور عقبنشينی كرده، به نينوا بازگشت. 37او در حالی که در معبد خدای خود نسروک مشغول عبادت بود، پسرانش ادرملک و شرآصر او را با شمشير كشتند و به سرزمين آرارات فرار كردند و يكی ديگر از پسرانش، به نام آسرحدون به جای او پادشاه شد.
20بيماری و شفای حزقيای پادشاه
(اشعيا 38:1-8،21-22؛ دوم تواريخ 32:24-26)
1در آن روزها حزقيا سخت بيمار شد و نزديک بود بميرد. اشعيای نبی (پسر آموص) به عيادتش رفت و از جانب خداوند اين پيغام را به او داد: «وصيتت را بكن، چون عمرت به آخر رسيده است؛ تو از اين مرض شفا نخواهی يافت.»
2حزقيا صورت خود را به طرف ديوار برگردانيد و به پيشگاه خداوند دعا كرده، گفت: 3«خداوندا، به خاطر آور چقدر نسبت به تو وفادار و امين بودهام و چطور سعی كردهام مطابق ميل تو رفتار كنم.» سپس بغض گلويش را گرفت و به تلخی گريست.
4پيش از آنكه اشعيا قصر را ترک كند خداوند بار ديگر با او سخن گفت و فرمود: 5«نزد حزقيا رهبر قوم من برگرد و به او بگو كه خداوند، خدای جدت داوود دعای تو را شنيده و اشكهايت را ديده است. او تو را شفا خواهد داد. سه روز ديگر از بستر بيماری برخواهی خاست و به خانهٔ خداوند خواهی رفت. 6او پانزده سال ديگر بر عمر تو خواهد افزود. او تو را و اين شهر را از چنگ پادشاه آشور نجات خواهد داد. تمام اين كارها را به خاطر خود و به خاطر بندهاش داوود انجام خواهد داد.»
7پس اشعيا به افراد حزقيای پادشاه گفت كه مقداری انجير بگيرند و آن را له كرده، روی دمل حزقيا بگذارند. آنها چنين كردند و حزقيا شفا يافت.
8(در ضمن حزقيای پادشاه به اشعيای نبی گفته بود: «برای اينكه ثابت شود كه خداوند مرا شفا خواهد داد و بعد از سه روز خواهم توانست به خانهٔ خداوند بروم او چه نشانهای به من میدهد؟»
9اشعيا به او گفت: «خداوند با اين نشانه آنچه را گفته، ثابت خواهد كرد: آيا میخواهی كه سايهٔ ساعت آفتابی ده درجه جلو برود يا ده درجه به عقب برگردد؟»
10حزقيا جواب داد: «جلو رفتن سايه روی ساعت آفتابی آسان است، پس بهتر است سايه ده درجه به عقب برگردد.»
11اشعيا از خداوند درخواست نمود كه چنين كند، و او سايهٔ روی ساعت آفتابی آحاز را ده درجه به عقب برگرداند.)
قاصدانی از بابل
12در آن موقع مرودک بلدان (پسر بلدان، پادشاه بابل) نامهای همراه هديهای توسط قاصدان خود برای حزقيا فرستاد، زيرا شنيده بود كه بيمار است. 13حزقيا فرستادگان بابلی را پذيرفت و ايشان را به كاخ سلطنتی برد و خزانههای طلا و نقره، عطريات و روغنهای معطر، و نيز اسلحهخانهٔ خود را به آنها نشان داد. بدين ترتيب، فرستادگان بابلی تمام خزاين او را ديدند و هيچ چيز از نظر آنان پوشيده نماند.
14آنگاه اشعيای نبی نزد حزقيای پادشاه رفت و از او پرسيد: «اين مردان از كجا آمده بودند و چه میخواستند؟»
حزقيا جواب داد: «از جای دور! آنها از بابل آمده بودند.»
15اشعيا پرسيد: «در كاخ تو چه ديدند؟»
حزقيا جواب داد: «تمام خزاين مرا كه در كاخ من است ديدند.»
16اشعيا به او گفت: «پس به اين پيغامی كه از طرف خداوند است، گوش كن: 17زمانی میرسد كه هر چه در كاخ داری و گنجهايی كه اجدادت اندوختهاند به بابل برده خواهد شد و چيزی از آنها برايت باقی نخواهد ماند. 18بابلیها برخی از پسرانت را به اسارت گرفته، آنان را خواجه خواهند كرد و در كاخ پادشاه بابل به خدمت خواهند گماشت.»
19حزقيا جواب داد: «آنچه خداوند فرموده، نيكوست. لااقل تا وقتی كه زندهام اين اتفاق نخواهد افتاد و صلح و امنيت برقرار خواهد بود.»
20شرح بقيهٔ رويدادهای سلطنت حزقيا و فتوحات او، و نيز حوض و قناتی كه درست كرد و آب را به شهر آورد در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» ثبت گرديده است. 21پس از مرگ حزقيا، پسرش منسی پادشاه شد.
21منسی، پادشاه يهودا
1منسی دوازده ساله بود كه پادشاه يهودا شد و پنجاه و پنج سال در اورشليم سلطنت نمود. (اسم مادرش حفصيبه بود.) 2او از اعمال زشت قومهای بتپرستی كه خداوند آنها را از كنعان بيرون رانده بود، پيروی میكرد و نسبت به خداوند گناه میورزيد.
3-5منسی معبدهای بالای تپهها را كه پدرش حزقيا خراب كرده بود، دوباره بنا نمود، قربانگاههايی برای بعل درست كرد و بت شرمآور اشيره را همانطور كه اخاب، پادشاه اسرائيل درست كرده بود، دوباره ساخت. منسی آفتاب و ماه و ستارگان را پرستش میكرد و برای آنها قربانگاههايی ساخت و آنها را در حياط خانهٔ خداوند قرار داد، يعنی در همان خانه و شهری كه خداوند برای نام خود برگزيده بود. 6منسی پسر خود را به عنوان قربانی سوزانيد. او جادوگری و فالگيری میكرد و با احضاركنندگان ارواح و جادوگران مشورت مینمود. او با اين كارهای شرارتآميز، خداوند را به خشم آورد. 7او حتی بت شرمآور اشيره را در خانهٔ خداوند بر پا نمود، يعنی در همان مكانی كه خداوند راجع به آن به داوود و سليمان گفته بود: «نام خود را تا به ابد بر اين خانه و بر اورشليم، شهری كه از ميان شهرهای قبايل اسرائيل برای خود انتخاب كردهام، خواهم نهاد. 8اگر قوم اسرائيل از دستوراتی كه من بوسيلهٔ موسی به آنها دادهام پيروی نمايند، بار ديگر هرگز ايشان را از اين سرزمين كه به اجداد ايشان دادم، بيرون نخواهم راند.» 9اما ايشان نه فقط از خداوند اطاعت نكردند، بلكه بدتر از قومهايی كه خداوند آنها را از كنعان بيرون رانده بود، رفتار نمودند زيرا منسی ايشان را گمراه نموده بود.
10پس خداوند بوسيلهٔ خدمتگزاران خود، انبيا چنين فرمود: 11«چون منسی، پادشاه يهودا اين اعمال قبيح را انجام داده و حتی بدتر از اموریهايی كه در گذشته در اين سرزمين ساكن بودند، رفتار نموده و مردم يهودا را به بتپرستی كشانيده است؛ 12من نيز بر اورشليم و يهودا چنان بلايی نازل خواهم كرد كه هر كه آن را بشنود وحشت كند. 13همان بلايی را سر اورشليم میآورم كه بر سر سامره و خاندان اخاب آوردم. اورشليم را از لوث وجود ساكنانش پاک میكنم، درست همانطور كه ظرف را پاک كرده، میشويند و آن را وارونه میگذارند تا خشک شود. 14بازماندگان قوم را نيز ترک خواهم گفت و ايشان را به دست دشمن خواهم سپرد تا آنها را غارت كنند، 15زيرا ايشان نسبت به من گناه ورزيدهاند و از روزی كه اجدادشان را از مصر بيرون آوردم تا به امروز مرا خشمگين نمودهاند.»
16منسی علاوه بر اين كه اهالی يهودا را به بتپرستی كشانده، باعث شد آنها نسبت به خداوند گناه ورزند، افراد بیگناه بیشماری را نيز كشت و اورشليم را با خون آنها رنگين ساخت.
17شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت منسی و اعمال گناهآلود او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 18وقتی منسی مرد او را در باغ كاخ خودش كه عوزا نام داشت دفن كردند و پسرش آمون به جای وی پادشاه شد.
آمون، پادشاه يهودا
19آمون بيست و دو ساله بود كه پادشاه يهودا شد و دو سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش مشلمت، دختر حاروص از اهالی يطبه بود.) 20او نيز مانند پدرش منسی نسبت به خداوند گناه ورزيد.
21آمون از تمام راههای بد پدرش پيروی مینمود و بتهای پدرش را میپرستيد. 22او از خداوند، خدای اجدادش برگشت و به دستورات خداوند عمل نكرد. 23سرانجام افرادش بر ضد او توطئه چيدند و او را در كاخ سلطنتیاش به قتل رساندند. 24مردم قاتلان آمون را كشتند و پسرش يوشيا را به جای او بر تخت سلطنت نشاندند. 25شرح بقيه رويدادهای دوران سلطنت آمون در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» ثبت گرديده است. 26او را در آرامگاه باغ عوزا دفن كردند و پسرش يوشيا به جای او پادشاه شد.
22يوشيا، پادشاه يهودا
1يوشيا هشت ساله بود كه پادشاه يهودا شد و سی و يک سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش يديده، دختر عدايه، از اهالی بصقت بود.) 2يوشيا مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند عمل میكرد و از دستورات خدا اطاعت كامل مینمود.
پيدا شدن كتاب تورات
3-4يوشيای پادشاه در هجدهمين سال سلطنت خود، شافان (پسر اصليا و نوهٔ مشلام) کاتب را به خانهٔ خداوند فرستاد تا اين پيغام را به حلقيا، كاهن اعظم بدهد: «نقرهای را كه مردم به خانهٔ خداوند میآورند و به كاهنان محافظ در ورودی میدهند، جمعآوری كن 5-6و آن را به ناظران ساختمانی خانه خداوند تحويل بده تا با آن، نجارها و بناها و معمارها را به کار بگيرند و سنگها و چوبهای تراشيده را خريداری نمايند و خرابيهای خانهٔ خدا را تعمير كنند.»
7(از ناظران ساختمانی خانهٔ خداوند صورتحساب نمیخواستند، چون مردانی امين و درستكار بودند.)
8يک روز حلقيا، كاهن اعظم نزد شافان کاتب رفت و گفت: «در خانهٔ خداوند كتاب تورات را پيدا كردهام.» سپس كتاب را به شافان نشان داد تا آن را بخواند.
9-10وقتی شافان گزارش كار ساختمان خانهٔ خداوند را به پادشاه میداد در مورد كتابی نيز كه حلقيا، كاهن اعظم در خانهٔ خداوند پيدا كرده بود با او صحبت كرد. سپس شافان آن را برای پادشاه خواند.
11وقتی پادشاه كلمات تورات را شنيد، از شدت ناراحتی لباس خود را پاره كرد 12-13و به حلقيا كاهن اعظم، شافان کاتب، عسايا ملتزم پادشاه، اخيقام (پسر شافان) و عكبور (پسر ميكايا) گفت: «از خداوند بپرسيد كه من و قومم چه بايد بكنيم. بدون شک خداوند از ما خشمگين است، چون اجداد ما مطابق دستورات او كه در اين كتاب نوشته شده است رفتار نكردهاند.»
14پس حلقيا، اخيقام، عكبور، شافان و عسايا نزد زنی به نام حُلده رفتند كه نبيه بود و در محلهٔ دوم اورشليم زندگی میكرد. (شوهر او شلوم، پسر تقوه و نوهٔ حرحس، خياط دربار بود.) وقتی جريان امر را برای حلده تعريف كردند، 15حلده به ايشان گفت كه نزد پادشاه بازگردند و اين پيغام را از جانب خداوند، خدای اسرائيل به او بدهند. 16«همانطور كه در كتاب تورات فرمودهام و تو آن را خواندی، بر اين شهر و مردمانش بلا خواهم فرستاد، 17زيرا مردم يهودا مرا ترک گفته، بتپرست شدهاند و با كارهايشان خشم مرا برانگيختهاند. پس آتش خشم من كه بر اورشليم افروخته شده، خاموش نخواهد شد.
18-20«اما من دعای تو را اجابت خواهم نمود و اين بلا را پس از مرگ تو بر اين سرزمين خواهم فرستاد. تو اين بلا را نخواهی ديد و در آرامش خواهی مرد، زيرا هنگامی كه كتاب تورات را خواندی و از اخطار من در مورد مجازات اين سرزمين و ساكنانش آگاه شدی، متأثر شده، لباس خود را پاره نمودی و در حضور من گريه كرده، فروتن شدی.»
فرستادگان پادشاه اين پيغام را به او رساندند.
23يوشيا بتپرستی را ريشهكن میكند
1پادشاه تمام بزرگان يهودا و اورشليم را احضار كرد 2و همگی، در حالی كه كاهنان و انبيا و مردم يهودا و اورشليم از كوچک تا بزرگ به دنبال آنها میآمدند، به خانهٔ خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات كتاب عهد را كه در خانهٔ خداوند پيدا شده بود، برای آنها خواند.
3پادشاه نزد ستونی كه در برابر جمعيت قرار داشت، ايستاد و با خداوند عهد بست كه با دل و جان از دستورات و احكام او پيروی كند و مطابق آنچه كه در آن كتاب نوشته شده است رفتار نمايد. تمام جماعت نيز قول دادند اين كار را بكنند.
4سپس پادشاه به حلقيا، كاهن اعظم و ساير كاهنان و نگهبانان خانهٔ خداوند دستور داد تا تمام ظروفی را كه برای پرستش بعل، اشيره، آفتاب، ماه و ستارگان به کار میرفت از بين ببرند. پادشاه تمام آنها را در بيرون اورشليم در درهٔ قدرون سوزانيد و خاكستر آنها را به بيتئيل برد. 5او كاهنان بتها را كه بوسيلهٔ پادشاهان يهودا تعيين شده بودند بركنار كرد. اين كاهنان در بتخانههای بالای تپهها در سراسر يهودا و حتی در اورشليم به بعل و آفتاب و ماه و ستارگان و بتها قربانی تقديم میكردند. 6او بت شرمآور اشيره را از خانهٔ خداوند برداشته، آن را از اورشليم به درهٔ قدرون برد و سوزاند و خاكسترش را به قبرستان عمومی برده، روی قبرها پاشيد. 7خانههای لواط را نيز كه در اطراف خانهٔ خداوند بودند و زنان در آنجا برای بت اشيره لباس میبافتند، خراب كرد.
8او كاهنان خداوند را كه در ديگر شهرهای يهودا بودند به اورشليم باز آورد و تمام معبدهای بالای تپهها را كه در آنها قربانی میكردند از جبع تا بئرشبع در هم كوبيد. او همچنين بتخانهای را كه يهوشع، حاكم شهر اورشليم، در سمت چپ دروازهٔ شهر ساخته بود، خراب كرد. 9كاهنان بتخانهها اجازه نداشتند در خانهٔ خداوند خدمت كنند، ولی میتوانستند با ساير كاهنان از نان مخصوص فطير بخورند.
10پادشاه، قربانگاه توفت را كه در درهٔ حنوم بود خراب كرد تا ديگر كسی پسر يا دختر خود را برای بت مولک روی آن قربانی نكند. 11او اسبانی را كه پادشاهان يهودا به خدای آفتاب وقف كرده بودند از خانهٔ خدا بيرون راند و عرابههای آنها را سوزاند. (اينها در حياط خانهٔ خدا، نزديک دروازه و كنار حجرهٔ يكی از مقامات به نام نتنملک نگهداری میشدند.) 12سپس قربانگاههايی را كه پادشاهان يهودا بر پشت بام قصر آحاز ساخته بودند خراب كرد. در ضمن قربانگاههايی را كه منسی در حياط خانهٔ خداوند بنا كرده بود در هم كوبيد و تمام ذرات آن را در درهٔ قدرون پاشيد.
13او بتخانههای روی تپههای شرق اورشليم و جنوب كوه زيتون23:13 نسخهٔ عبری اين متن از کوه زيتون به عنوان «کوه فساد» ياد میکند. را نيز خراب كرد. (اين بتخانهها را سليمان برای عشتاروت، الهه صيدون و برای كموش، بت نفرتانگيز موآب و ملكوم، بت نفرتانگيز عمون ساخته بود.) 14او مجسمهها را خرد كرد و بتهای شرمآور اشيره را از بين برد و زمينی را كه آنها روی آن قرار داشتند با استخوانهای انسان پر ساخت. 15همچنين قربانگاه و بتخانهٔ بيتئيل را كه يربعام ساخته و بوسيلهٔ آنها بنیاسرائيل را به گناه كشانده بود، در هم كوبيد، سنگهای آنها را خرد كرد و بت شرمآور اشيره را سوزانيد. 16سپس يوشيا متوجه شد كه در دامنهٔ كوه چند قبر هست. پس به افرادش دستور داد تا استخوانهای درون قبرها را بيرون آورند و آنها را بر قربانگاه بيتئيل بسوزانند تا قربانگاه نجس شود. اين درست همان چيزی بود كه نبی خداوند دربارهٔ قربانگاه يربعام پيشگويی كرده بود.23:16 نگاه کنيد به اول پادشاهان 13:2.17يوشيا پرسيد: «آن ستون چيست؟»
اهالی شهر به او گفتند: «آن قبر مرد خدايی است كه از يهودا به اينجا آمد و آنچه را كه شما امروز با قربانگاه بيتئيل كرديد، پيشگويی نمود.»
18يوشيای پادشاه گفت: «آن را واگذاريد و به استخوانهايش دست نزنيد.» بنابراين استخوانهای او و استخوانهای آن نبی سامری را نسوزانيدند.23:18 نگاه کنيد به اول پادشاهان 13:31و32.
19يوشيا تمام بتخانههای روی تپههای سراسر سامره را نيز از ميان برداشت. اين بتخانهها را پادشاهان اسرائيل ساخته بودند و با اين كارشان خداوند را به خشم آورده بودند. ولی يوشيا آنها را با خاک يكسان كرد، همانطور كه در بيتئيل كرده بود. 20كاهنان بتخانههای بالای تپهها را روی قربانگاههای خودشان كشت و استخوانهای مردم را روی آن قربانگاهها سوزانيد. سرانجام وی به اورشليم بازگشت.
يوشيا عيد پِسَح را جشن میگيرد
21يوشيای پادشاه به قوم خود دستور داد تا آيين عيد پسح را همانطور كه بهوسیله خداوند، خدای ايشان در كتاب عهد نوشته شده است، برگزار نمايند. 22از زمان يوشع به بعد، هيچ رهبر يا پادشاهی در اسرائيل يا يهودا هرگز با چنين شكوهی عيد پسح را برگزار نكرده بود. 23اين عيد پسح در سال هجدهم سلطنت يوشيا در اورشليم برگزار شد.
ساير اقدامات يوشيا
24در ضمن، يوشيا احضار ارواح و جادوگری و هر نوع بتپرستی را در اورشليم و در سراسر آن سرزمين ريشهكن كرد، زيرا میخواست مطابق دستورات كتاب تورات كه حلقيا كاهن اعظم در خانهٔ خداوند پيدا كرده بود، رفتار كند. 25هيچ پادشاهی قبل از يوشيا و بعد از او نبوده كه اينچنين با تمام دل و جان و قوت خود از خداوند پيروی كند و تمام احكام موسی را اطاعت نمايد.
26ولی با وجود اين، خداوند از شدت خشم خود عليه يهودا كه مسبب آن منسی پادشاه بود، برنگشت. 27خداوند فرمود: «يهودا را نيز مثل اسرائيل طرد خواهم كرد و شهر برگزيدهٔ خود، اورشليم و خانهای را كه گفتم اسم من در آن خواهد بود، ترک خواهم نمود.»
پايان سلطنت يوشيا
28شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يوشيا و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 29در آن روزها، نكو پادشاه مصر، با قشون خود به طرف رود فرات رفت تا به آشور در جنگ كمک كند. يوشيا در مجدو با او مقابله كرد، ولی در جنگ كشته شد. 30سردارانش جنازهٔ وی را بر عرابهای نهاده از مجدو به اورشليم بردند و او را در قبری كه از پيش تدارک ديده بود دفن كردند. مردم يهودا پسر او يهوآحاز را به پادشاهی خود انتخاب كردند.
يهوآحاز، پادشاه يهودا
31يهوآحاز بيست و سه ساله بود كه پادشاه شد و سه ماه در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش حموطل دختر ارميا از اهالی لبنه بود.) 32يهوآحاز مانند اجدادش نسبت به خداوند گناه ورزيد.
33نكو، پادشاه مصر، يهوآحاز را در ربله در سرزمين حمات زندانی كرد تا از فرمانروايی وی در اورشليم جلوگيری نمايد و از يهودا سه هزار و چهارصد كيلوگرم نقره و سی و چهار كيلوگرم طلا باج خواست. 34پادشاه مصر سپس الياقيم يكی ديگر از پسران يوشيا را انتخاب كرد تا در اورشليم سلطنت كند و اسم او را به يهوياقيم تبديل كرد. پادشاه مصر، يهوآحاز را به مصر برد و او در همانجا مرد. 35يهوياقيم از قوم خود ماليات سنگينی گرفت تا باجی را كه نكو، پادشاه مصر خواسته بود به او بدهد.
يهوياقيم، پادشاه يهودا
36يهوياقيم بيست و پنج ساله بود كه پادشاه يهودا شد و يازده سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش زبيده، دختر فدايه و اهل رومه بود.) 37يهوياقيم مانند اجدادش نسبت به خداوند گناه ورزيد.
241در دورهٔ سلطنت يهوياقيم، نبوكدنصر، پادشاه بابل به اورشليم حمله كرد. يهوياقيم تسليم شد و سه سال به او باج و خراج پرداخت، اما بعد از آن، سر از فرمان وی پيچيد و شورش نمود. 2خداوند قشون بابلی، سوری، موآبی و عمونی را فرستاد تا همانطور كه بوسيلهٔ انبيا خبر داده بود، يهودا را نابود كنند. 3بدون شک اين بلاها به فرمان خداوند بر يهودا نازل شد. خداوند تصميم داشت يهودا را به سبب گناهان بیشمار منسی طرد كند، 4زيرا منسی اورشليم را از خون بیگناهان پر كرده بود و خداوند نخواست اين گناهان را ببخشد.
5شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهوياقيم و كارهای او در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا» نوشته شده است. 6پس از مرگ يهوياقيم پسرش يهوياكين به جای او بر تخت سلطنت نشست. 7(پادشاه مصر ديگر از مرزهای خود خارج نشد، زيرا پادشاه بابل تمام متصرفات مصر را كه شامل يهودا هم میشد، از نهر مصر تا رود فرات، اشغال نمود.)
يهوياكين، پادشاه يهودا
8يهوياكين هجده ساله بود كه پادشاه يهودا شد و سه ماه در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش نحوشطا، دختر الناتان و از اهالی اورشليم بود.) 9يهوياكين مانند پدرش نسبت به خداوند گناه ورزيد.
10در دورهٔ سلطنت يهوياكين، قشون نبوكدنصر، پادشاه بابل، اورشليم را محاصره كرد. 11وقتی شهر در محاصره بود، خود نبوكدنصر هم به آنجا رسيد. 12يهوياكين و تمام مقامات و فرماندهان و خدمتگزاران دربارش و ملكهٔ مادر تسليم نبوكدنصر شدند.
پادشاه بابل در سال هشتم سلطنت خود، يهوياكين را زندانی كرد. 13طبق آنچه خداوند فرموده بود، بابلیها تمام اشياء قيمتی خانهٔ خداوند، جواهرات كاخ سلطنتی و تمام ظروف طلا را كه سليمان پادشاه برای خانهٔ خداوند ساخته بود، به بابل بردند. 14نبوكدنصر اهالی اورشليم را كه شامل فرماندهان و سربازان، صنعتگران و آهنگران میشدند و تعدادشان به ده هزار نفر میرسيد به بابل تبعيد كرد، و فقط افراد فقير را در آن سرزمين باقی گذاشت.
15نبوكدنصر، يهوياكين را با مادر و زنان او، فرماندهان و مقامات مملكتی به بابل برد. 16همچنين تمام سربازان جنگ آزموده را كه هفت هزار نفر بودند و هزار صنعتگر و آهنگر را اسير كرده، به بابل برد. 17بعد پادشاه بابل متنيا عموی يهوياكين را به جای او به پادشاهی تعيين نمود و نامش را به صدقيا تغيير داد.
صدقيا، آخرين پادشاه يهودا
(دوم تواريخ 36:11-12؛ ارميا 52:1-3)
18صدقيا بيست و يک ساله بود كه پادشاه يهودا شد و يازده سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش حموطل، دختر ارميا و از اهالی لبنه بود.) 19او مانند يهوياقيم نسبت به خداوند گناه ورزيد. 20خشم خداوند بر مردم اورشليم و يهودا افروخته شد و او ايشان را طرد نمود.
25سقوط اورشليم
(دوم تواريخ 36:13-21؛ ارميا 52:3-11)
1صدقيا بر ضد پادشاه بابل شورش كرد و نبوكدنصر، پادشاه بابل تمام سپاه خود را به طرف اورشليم به حركت درآورد و در روز دهم ماه دهم از سال نهم سلطنت صدقيا، پادشاه يهودا، اورشليم را محاصره كرد. 2اين محاصره تا يازدهمين سال سلطنت صدقيا ادامه يافت. 3در روز نهم از ماه چهارم آن سال، قحطی آنچنان در شهر شدت گرفته بود كه مردم برای خوراک چيزی نداشتند. 4-5آن شب، صدقيای پادشاه و تمام سربازانش ديوار شهر را سوراخ كردند و از دروازهای كه در میان دو حصار نزديک باغ پادشاه بود به جانب درهٔ اردن گريختند. سربازان بابلی كه شهر را محاصره كرده بودند پادشاه را تعقيب نموده، در بيابان اريحا او را دستگير كردند و در نتيجه تمام افرادش پراكنده شدند. 6آنها صدقيا را به ربله بردند و پادشاه بابل او را محاكمه و محكوم كرد. 7سپس پسران صدقيا را جلو چشمانش كشتند و چشمان خودش را نيز از كاسه درآوردند و او را به زنجير بسته، به بابل بردند.
خرابی خانهٔ خدا
8نبوزرادان، فرماندهٔ لشكر نبوكدنصر، در روز هفتم ماه پنجم از سال نوزدهم سلطنت نبوكدنصر، به اورشليم آمد. 9او خانه خداوند، كاخ سلطنتی و تمام بناهای با ارزش را سوزانيد. 10سپس به نيروهای بابلی دستور داد كه حصار شهر اورشليم را خراب كنند و خود بر اين كار نظارت نمود. 11او بقيهٔ ساكنان شهر را با يهوديان فراری كه طرفداری خود را به پادشاه بابل اعلام كرده بودند، به بابل تبعيد كرد. 12ولی افراد فقير و بیچيز باقی ماندند تا در آنجا كشت و زرع كنند.
13بابلیها ستونهای مفرغی خانهٔ خداوند و حوض مفرغی و ميزهای متحركی را كه در آنجا بود، شكستند و تمام مفرغ آنها را به بابل بردند. 14-15همچنين تمام ديگها، خاکاندازها، انبرها، ظروف و تمام اسباب و آلات مفرغی را كه برای قربانی كردن از آنها استفاده میشد، بردند. آنها تمام آتشدانها و كاسههای طلا و نقره را نيز با خود بردند. 16ستونها و حوض بزرگ و ميزهای متحرک آن، كه سليمان پادشاه برای خانهٔ خداوند ساخته بود، آنقدر سنگين بود كه نمیشد وزن كرد. 17بلندی هر ستون هشت متر بود و سر ستونهای مفرغی آنها كه با رشتههای زنجير و انارهای مفرغی تزيين شده بود يک متر و نيم ارتفاع داشت.
اهالی يهودا به بابل تبعيد میشوند
18سرايا كاهن اعظم و صفنيا، معاون او، و سه نفر از نگهبانان خانهٔ خداوند به دست نبوزرادان، فرماندهٔ لشكر بابل، به بابل تبعيد شدند. 19همچنين فرماندهٔ سپاه يهودا، پنج مشاور پادشاه، معاون فرماندهٔ سپاه كه مسئول جمعآوری سرباز بود همراه با شصت نفر ديگر كه در شهر مانده بودند، 20همهٔ اينها را نبوزرادان به ربله در سرزمين حمات نزد پادشاه بابل برد. 21پادشاه بابل در آنجا همه را كشت.
به اين ترتيب يهودا از سرزمين خود تبعيد شد.
جدليا، حاكم يهودا
22سپس نبوكدنصر، پادشاه بابل جدليا (پسر اخيقام و نوه شافان) را به عنوان حاكم يهودا بر مردمی كه هنوز در آن سرزمين باقی مانده بودند، گماشت. 23وقتی فرماندهان و سربازان يهودی كه تسليم نشده بودند، شنيدند كه پادشاه بابل جدليا را حاكم تعيين كرده است، در مصفه به جدليا ملحق شدند. اين فرماندهان عبارت بودند از: اسماعيل پسر نتنيا، يوحنان پسر قاری، سرايا پسر تنحومت نطوفاتی و يازنيا پسر معكاتی. 24جدليا برای آنها قسم خورد و گفت: «لازم نيست از فرماندهان بابلی بترسيد. با خيال راحت در اين سرزمين زندگی كنيد. اگر پادشاه بابل را خدمت كنيد ناراحتی نخواهيد داشت.»
25ولی در ماه هفتم همان سال اسماعيل (پسر نتنيا و نوهٔ اليشمع) كه از اعضای خاندان سلطنتی بود، با ده نفر ديگر به مصفه رفت و جدليا و همدستان يهودی و بابلی او را كشت. 26بعد از آن تمام مردم يهودا، از كوچک تا بزرگ، همراه فرماندهان به مصر فرار كردند تا از چنگ بابلیها در امان باشند.
آزادی يهوياكين از زندان
27وقتی اويل مرودک پادشاه بابل شد، يهوياكين، پادشاه يهودا را از زندان آزاد ساخت و اين مصادف بود با بيست و هفتمين روز از ماه دوازدهم سی و هفتمين سال اسارت يهوياكين. 28اويل مرودک با يهوياكين به مهربانی رفتار كرد و مقامی به او داد كه بالاتر از مقام تمام پادشاهانی بود كه به بابل تبعيد شده بودند. 29پس لباس زندانی او را عوض كرد و اجازه داد تا آخر عمرش بر سر سفرهٔ پادشاه بنشيند و غذا بخورد. 30تا روزی كه يهوياكين زنده بود، هر روز مبلغی از طرف پادشاه به او پرداخت میشد.