دوم تواريخ ايام
1دعای سليمان برای كسب حكمت
1سليمان، پسر داوود پادشاه بر تمام قلمرو اسرائيل مسلط شد زيرا خداوند، خدايش با او بود و به او قدرت بخشيده بود. 2-3او تمام فرماندهان سپاه، مقامات مملكتی و ساير رهبران اسرائيل را احضار كرد تا همراه او به جبعون بروند. در آنجا ايشان را به خيمهٔ عبادت قديمی1:2و3 موسی حدود ۵۰۰ سال قبل از سلطنت سليمان، خيمهٔ عبادت را بر پا داشته بود. كه بوسيلهٔ موسی خدمتگزار خدا بر پا شده بود، برد. موسی اين خيمه را هنگامی ساخت كه بنیاسرائيل هنوز در بيابان سرگردان بودند. 4(بعد داوود پادشاه، خيمهای ديگر در اورشليم بر پا نمود و صندوق عهد خداوند را از قريت يعاريم به آنجا انتقال داد.) 5-6قربانگاه مفرغی كه بصلئيل (پسر اوری، نوهٔ حور) ساخته بود، هنوز جلو خيمهٔ عبادت قرار داشت. سليمان و كسانی كه دعوت شده بودند، جلو قربانگاه جمع شده، خداوند را عبادت كردند و سليمان برای خداوند هزار قربانی سوختنی تقديم كرد.
7آن شب خدا به سليمان ظاهر شد و به او فرمود: «هر چه میخواهی از من درخواست كن تا به تو بدهم.»
8سليمان عرض كرد: «ای خدا، تو به پدرم داوود بسيار محبت نشان دادی و حالا هم تاج و تخت او را به من بخشيدهای 9و مرا پادشاه قومی ساختهای كه مثل غبار زمين بیشمارند. پس به وعدهای كه به پدرم داوود دادی وفا كن 10و به من حكمت و معرفت ببخش تا بتوانم اين مردم را اداره كنم، زيرا كيست كه بتواند اين قوم عظيم تو را اداره كند؟»
11خداوند فرمود: «حال كه بزرگترين آرزوی تو اين است، و تو خواهان ثروت و افتخار و طول عمر نبودی و مرگ دشمنانت را از من نخواستی، بلكه خواستی به تو حكمت و بصيرت ببخشم تا قوم مرا رهبری و اداره كنی، 12پس من هم، حكمت و بصيرتی را كه درخواست نمودی به تو میدهم. در ضمن چنان ثروت و افتخاری به تو میبخشم كه هيچ پادشاهی تا به حال آن را نداشته و بعد از اين نيز نخواهد داشت.» 13بنابراين سليمان از خيمهٔ عبادت بالای تپهٔ جبعون به زير آمد و به اورشليم بازگشت تا بر قوم اسرائيل فرمانروايی كند.
ثروت و شهرت سليمان
(اول پادشاهان 10:26-29 و دوم تواريخ 9:25-28)
14سليمان هزار و چهارصد عرابه و دوازده هزار اسب داشت كه برخی را در پايتخت و بقيه را در شهرهای ديگر نگه میداشت. 15در روزگار سليمان، نقره و طلا در اورشليم مثل ريگ بيابان فراوان بود! و الوارهای گرانبهای سرو، مانند چوب معمولی مصرف میشد! 16اسبهای سليمان را از مصر و قيليقيه میآوردند و تاجران سليمان همه را يكجا به قيمتهای عمده میخريدند. 17قيمت يک عرابهٔ مصری ششصد مثقال نقره و قيمت يک اسب، صد و پنجاه مثقال نقره بود. آنها همچنين اسبهای اضافی را به پادشاهان حيتی و سوری میفروختند.
2آمادگی برای بنای خانهٔ خدا
(اول پادشاهان 5:1-18، 7:13،14)
1سليمان تصميم گرفت خانهای برای عبادت خداوند و قصری برای خودش بسازد. 2اين كار احتياج به هفتاد هزار كارگر، هشتاد هزار سنگتراش و سه هزار و ششصد سركارگر داشت. 3سليمان قاصدی را با اين پيام نزد حيرام، پادشاه صور فرستاد: «همانطور كه برای پدرم داوود چوب سرو فرستادی تا قصر خود را بسازد، برای من هم بفرست. 4در نظر دارم خانهای برای عبادت خداوند، خدای خود بسازم تا در آن مكان مقدس در حضور خداوند بخور خوشبو بسوزانيم و نان مقدس را به طور مرتب در خانهٔ خدا بگذاريم و هر روز صبح و عصر و روزهای سَبَت و در جشنهای ماه نو و ساير عيدهای خداوند، خدايمان در آنجا قربانی تقديم كنيم زيرا اين حكم خدا به قوم اسرائيل است. 5میخواهم برای خدا خانهٔ بزرگی بسازم، زيرا خدای ما از جميع خدايان بزرگتر است. 6اما چه كسی میتواند خانهای كه شايستهٔ او باشد، بسازد؟ حتی آسمانها نيز گنجايش او را ندارند! من كيستم كه برای او خانهای بسازم؟ اين مكانی كه میسازم فقط عبادتگاهی خواهد بود كه در آن برای عبادت او بخور بسوزانيم.
7«پس صنعتگر ماهری برايم بفرست كه زرگری، نقرهكاری و فلزكاری بداند و در بافتن پارچههای ارغوانی، قرمز و آبی ماهر باشد. در ضمن، او بايد حكاكی نيز بداند تا در كنار صنعتگران يهودا و اورشليم كه پدرم داوود آنها را برگزيده، كار كند. 8همچنين چوبهای سرو، صنوبر و صندل از جنگلهای لبنان برای من بفرست، زيرا افراد تو در بريدن چوب ماهر هستند و مردان من هم به ايشان كمک خواهند كرد. 9مقدار زيادی چوب لازم است، چون خانهای كه میخواهم بسازم بسيار بزرگ و باشكوه است. 10من دو هزار تن گندم و دو هزار تن جو، چهارصد هزار ليتر شراب و چهارصد هزار ليتر روغن زيتون به چوببران تو خواهم داد.»
11حيرام پادشاه در جواب سليمان چنين نوشت: «چون خداوند قوم خود را دوست دارد به همين جهت تو را پادشاه آنها كرده است. 12خداوند، خدای اسرائيل را كه آفرينندهٔ آسمان و زمين است شكر و سپاس باد كه چنين پسر دانا و هوشيار و فهميدهای به داوود داده تا عبادتگاهی برای خداوند و قصری برای خود بسازد.
13«من صنعتگر پدرم، حورام را میفرستم. او مردی دانا و با استعداد است. 14مادرش يهودی و از قبيلهٔ دان است و پدرش اهل صور میباشد. او در زرگری و نقرهكاری و فلزكاری بسيار ماهر است. در ضمن در سنگتراشی و نجاری و نساجی سررشته دارد. در حكاكی تجربهٔ زيادی دارد و از عهدهٔ انجام هر طرحی برمیآيد. او با صنعتگران تو و آنانی كه سرور من داوود تعيين كرده، كار خواهد كرد. 15پس گندم، جو، روغن زيتون و شرابی را كه وعده دادهای، بفرست. 16ما نيز از کوههای لبنان به قدر احتياج الوار تهيه خواهيم كرد و آنها را به هم بسته، به آب میاندازيم و از كنار دريا به طور شناور به يافا میآوريم. از آنجا تو میتوانی آنها را تحويل گرفته، به اورشليم ببری.»
17در اين هنگام سليمان تمام بيگانههای اسرائيل را سرشماری كرد؛ تعداد آنها ۱۵۳,۶۰۰ نفر بود. (اين سرشماری غير از سرشماری بود كه داوود به عمل آورده بود.) 18سليمان ۷۰,۰۰۰ نفر از آنها را برای حمل بار، ۸۰,۰۰۰ نفر را برای تراشيدن سنگ در كوهستان و ۳,۶۰۰ نفر را به عنوان سركارگر تعيين كرد.
3بنای خانهٔ خدا شروع میشود
1سليمان كار ساختن خانهٔ خداوند را شروع كرد. محل آن در اورشليم روی كوه موريا بود، يعنی همان زمين خرمنكوبی ارونهٔ يبوسی كه در آن خداوند به داوود پادشاه، پدر سليمان، ظاهر شد و داوود آنجا را برای خانهٔ خدا در نظر گرفت. 2كار ساختمان خانهٔ خدا در روز دوم ماه دوم از سال چهارم سلطنت سليمان پادشاه آغاز شد.
3زيربنای خانهٔ خدا به طول شصت و به عرض بيست ذراع3:3 فاصلهٔ بين سرانگشتان تا آرنج را يک ذراع میگفتند، هر ذراع تقريباً ۴۶ سانتيمتر است. بود. 4ايوان جلو ساختمان نيز به پهنای بيست ذراع و به بلندی صد و بيست ذراع ساخته شد. ديوارهای داخل آن روكش طلا داشت.
5تالار اصلی خانهٔ خدا را با چوب صنوبر پوشاندند، سپس روی آن طلا كشيده، بر آن نقشهای درختان خرما و حلقههای زنجير منبتكاری كردند. 6سنگهای قيمتی زيبا روی ديوارها كار گذاشته شد تا بر شكوه و زيبايی آن بيفزايد. طلای به کار رفته از بهترين طلای فروايم بود. 7تمام ديوارها، تيرهای سقف، درها، و آستانههای خانهٔ خدا را با طلا پوشانيدند و روی ديوارها تصاوير فرشتگان حكاكی كردند.
8در داخل خانهٔ خدا، اتاقی برای قدسالاقداس ساخته شد. طول و عرض اين اتاق هر كدام بيست ذراع بود. بيش از بيست تن طلای ناب برای پوشاندن ديوارهای آن به کار رفت. 9حدود ششصد گرم ميخ طلا در آن مصرف شد. بالاخانهها نيز با طلا پوشانده شد.
10سليمان در قدسالاقداس، دو مجسمهٔ فرشته ساخت و آنها را با طلا پوشاند. 11-13آنها با بالهای گسترده ايستاده بودند و صورتشان به طرف بيرون بود و نوک دو بال آنها به هم میرسيد و نوک بالهای ديگرشان تا ديوارهای دو طرف قدسالاقداس كشيده میشد. طول هر يک از بالهای فرشتگان پنج ذراع و مجموع طول بالهای آنها بيست ذراع بود. 14پردهٔ قدسالاقداس از كتان نازک به رنگهای آبی، ارغوانی و قرمز تهيه شده و با نقش فرشتگان تزيين شده بود.
دو ستون مفرغی
15سليمان جلو خانه خدا دو ستون ساخت، كه طول آنها سی و پنج ذراع بود و روی هر كدام يک سر ستون به طول پنج ذراع قرار داشت. 16او رشتههايی از زنجير، مانند زنجيرهايی كه در قدسالاقداس بود، ساخت و آنها را با صد انار مفرغی كه به زنجيرها متصل شده بودند، بر سر ستونها گذاشت. 17سپس ستونها را جلو خانهٔ خدا، يكی در طرف راست و ديگری در سمت چپ بر پا نمود. نام ستون طرف راست را ياكين و ستون سمت چپ را بوعز گذاشت3:17 احتمالاً ياکين به معنی «او (خدا) برقرار میسازد» و بوعز به معنی «در او (خدا) قوت هست» میشد..
4اسباب خانهٔ خدا
1سليمان پادشاه يک قربانگاه مفرغی ساخت به طول بيست ذراع، عرض بيست ذراع و بلندی ده ذراع. 2سپس يک حوض گرد از مفرغ درست كرد كه عمق آن پنج ذراع، قطرش ده ذراع و محيطش سی ذراع بود. 3بر كنارههای لبهٔ حوض دو رديف نقشهايی به شکل گاو (در هر ذراع ده نقش) قرار داشتند. اين نقشها با خود حوض قالبگيری شده بود. 4اين حوض بر پشت دوازده مجسمهٔ گاو قرار داشت. سر گاوها به طرف بيرون بود: سه گاو رو به شمال، سه گاو رو به جنوب، سه گاو رو به مغرب و سه گاو رو به مشرق. 5ضخامت ديوارهٔ حوض به پهنای كف دست بود. لبهٔ آن به شكل جام بود و مانند گلبرگ سوسن به طرف بيرون باز میشد. گنجايش آن بيش از شصت هزار ليتر بود.
6ده حوضچه نيز ساخته شد پنج عدد در طرف شمال خانهٔ خدا و پنج عدد در طرف جنوب آن. از آب اين حوضچهها برای شستن قطعههای بدن حيوان قربانی كه میبايست روی قربانگاه سوزانده شود استفاده میشد. كاهنان برای شستن خود از آب حوضچهها استفاده نمیكردند، بلكه با آب حوض خود را میشستند.
7ده چراغدان طلا مطابق طرح، ساخته شد و در خانهٔ خدا قرار گرفت. چراغدانها را در دو دستهٔ پنجتايی روبروی هم، به طرف شمال و جنوب، نهادند. 8همچنين ده ميز ساختند و پنج عدد از آنها را در طرف شمال و پنج عدد ديگر را در سمت جنوب خانهٔ خدا قرار دادند. صد كاسهٔ طلا نيز درست كردند. 9سپس يک حياط داخلی برای كاهنان و يک حياط بيرونی ساخته شد و درهای بين آنها را با مفرغ پوشانيدند. 10حوض در گوشهٔ جنوب شرقی خانهٔ خدا بود. 11حورام سطلها، خاکاندازها و كاسههای مربوط به قربانیها را هم ساخت.
سرانجام حورام اين كارهای مربوط به خانهٔ خدا را كه سليمان پادشاه برای او تعيين كرده بود، به پايان رسانيد. اشيايی كه او ساخت عبارت بودند از:
12-16دو ستون،
دو سر ستون كاسه مانند برای ستونها،
دو رشته زنجير روی سر ستونها،
چهارصد انار مفرغی برای دو رشته زنجير (يعنی برای هر رشته زنجير سر ستون، دويست انار كه در دو رديف قرار داشتند)،
ميزها و حوضچههای روی آنها،
حوض بزرگ با دوازده گاو مفرغی زير آن،
سطلها، خاکاندازها و چنگکهای مخصوصِ آويزان كردن گوشت قربانیها.
حورام، اين صنعتگر ماهر، تمام اشیا خانهٔ خداوند را از مفرغ صيقلی برای سليمان پادشاه ساخت. 17به دستور سليمان اين اشیا در دشت اردن كه بين سوكوت و صرده قرار داشت قالبريزی شده بود. 18مقدار مفرغی كه استعمال شد، بیاندازه زياد بود و نمیشد آن را وزن كرد!
19در ضمن به دستور سليمان وسايلی از طلای خالص برای خانهٔ خدا ساخته شد. اين وسايل عبارت بودند از: قربانگاه، ميز نان مقدس، 20-21چرغدانها با نقشهای گل و چراغهای روی آنها كه مطابق طرح میبايست روبروی قدسالاقداس قرار میگرفت، انبرکها، 22انبرها، كاسهها، قاشقها و آتشدانها. در ضمن درهای خانهٔ خدا يعنی درهای اصلی و درهای قدسالاقداس نيز از طلای خالص بود.
51وقتی كارهای خانهٔ خداوند تمام شد، سليمان، طلا و نقره و تمام ظرفهايی را كه پدرش داوود وقف خانهٔ خدا كرده بود به خزانهٔ خانهٔ خدا آورد.
صندوق عهد به خانهٔ خدا منتقل میشود
2آنگاه سليمان پادشاه، تمام سران قبايل و طوايف قوم اسرائيل را به اورشليم دعوت كرد تا صندوق عهد خداوند را كه در صهيون، شهر داوود بود به خانهٔ خدا بياورند. 3همهٔ آنها در روزهای عيد خيمهها در ماه هفتم در اورشليم جمع شدند. 4-5آنگاه كاهنان و لاويان صندوق عهد و خيمهٔ عبادت را با تمام ظروف مقدسی كه در آن بود، به خانهٔ خدا آوردند. 6آنگاه سليمان پادشاه و تمام بنیاسرائيل در برابر صندوق عهد خداوند جمع شدند و آنقدر گاو و گوسفند قربانی كردند كه نمیشد حساب كرد!
7سپس كاهنان، صندوق عهد را به درون قدسالاقداس خانهٔ خداوند بردند و آن را زير بالهای مجسمهٔ فرشتهها قرار دادند. 8مجسمهٔ فرشتهها طوری ساخته شده بود كه بالهايشان روی صندوق عهد خداوند و روی چوبهای حامل صندوق پهن میشد و آن را میپوشاند. 9چوبهای حامل آنقدر دراز بودند كه از داخل اتاق دوم يعنی قدس ديده میشدند، اما از حياط ديده نمیشدند. (اين چوبها هنوز هم در آنجا هستند.) 10در صندوق عهد چيزی جز دو لوح سنگی نبود. وقتی خداوند با قوم خود، پس از بيرون آمدن از مصر، در كوه حوريب عهد و پيمان بست، موسی آن دو لوح را در صندوق عهد گذاشت.
حضور پرجلال خداوند
11در آن روز، تمام كاهنان بدون توجه به نوبت خدمتشان، خود را تقديس5:11 تقديس يعنی جدا کردن، اختصاص دادن و مقدس ساختن. كردند. هنگامی كه كاهنان از قدس بيرون میآمدند 12دستهٔ سرايندگان لاوی به خواندن سرود پرداختند. سرايندگان عبارت بودند از: آساف، هيمان، يدوتون و تمام پسران و برادران ايشان كه لباس كتان بر تن داشتند و در سمت شرقی قربانگاه ايستاده بودند. صد و بيست نفر از كاهنان با نوای شيپور، و لاويان با سنج، عود و بربط، دستهٔ سرايندگان را همراهی میكردند. 13-14دستهٔ سرايندگان به همراهی نوازندگان شيپور، سنج و سازهای ديگر، خداوند را حمد و سپاس میگفتند. سرودی كه میخواندند اين بود: «خداوند نيكوست و محبتش بیپايان!»
در همان وقت، ناگهان ابری خانهٔ خداوند را پوشاند و حضور پرجلال خداوند آن مكان را فرا گرفت، به طوری كه كاهنان نتوانستند به خدمت خود ادامه دهند.
6سليمان برای قوم سخنرانی میكند
1-2آنگاه سليمان پادشاه اينطور دعا كرد:
«خداوندا، تو فرمودهای كه در ابر غليظ و تاريک ساكن میشوی. ولی من برای تو خانهای ساختهام تا هميشه در آن منزل كنی!»
3-4سپس پادشاه رو به جماعتی كه ايستاده بودند كرد و ايشان را بركت داده، گفت: «سپاس بر خداوند، خدای اسرائيل كه آنچه را شخصاً به پدرم داوود وعده داده بود، امروز با دست خود بجا آورده است. 5او به پدرم فرمود: ”از زمانی كه قوم خود را از مصر بيرون آوردم تاكنون در هيچ جای سرزمين اسرائيل هرگز شهری را انتخاب نكردهام تا در آنجا خانهای برای حرمت نام من بنا شود و نيز كسی را برنگزيدهام تا رهبر قوم من اسرائيل شود. 6اما اكنون اورشليم را برای حرمت نام خود انتخاب كردهام و داوود را برگزيدهام تا بر قوم من حكومت كند.“
7«پدرم داوود میخواست اين خانه را برای خداوند، خدای اسرائيل بسازد. ولی خداوند به او فرمود: ”قصد و نيت تو خوب است، 8اما كسی كه بايد خانهٔ خدا را بسازد تو نيستی. پسر تو خانهٔ مرا بنا خواهد كرد.“ 9-10حال، خداوند به وعدهٔ خود وفا كرده است. زيرا من به جای پدرم بر تخت سلطنت اسرائيل نشستهام و اين خانه را برای عبادت خداوند، خدای اسرائيل ساختهام. 11صندوق عهد را در آنجا گذاشتهام، آن عهدی كه خداوند با قوم اسرائيل بست.»
دعای سليمان
12-13آنگاه سليمان در حضور جماعت اسرائيل، روبروی قربانگاه خداوند، روی سكوی وسط حياط بيرونی ايستاد. اين سكوی چهارگوش از مفرغ ساخته شده و طول هر ضلع آن پنج ذراع و بلنديش سه ذراع بود. سپس سليمان زانو زده، دستهای خود را به طرف آسمان بلند نمود و اينطور دعا كرد:
14«ای خداوند، خدای بنیاسرائيل، در تمام زمين و آسمان خدايی همانند تو وجود ندارد. تو خدايی هستی كه عهد پر از رحمت خود را با كسانی كه با تمام جان و دل احكام تو را اطاعت میكنند، نگاه میداری. 15تو به وعدهای كه به بندهٔ خود، پدرم داوود، دادی امروز وفا كردهای. 16پس ای خداوند، خدای اسرائيل، اينک به اين وعده نيز كه به پدرم دادی وفا كن كه فرمودی: ”اگر فرزندان تو مثل خودت مطيع دستورات من باشند هميشه يک نفر از نسل تو بر اسرائيل پادشاهی خواهد كرد.“ 17الان ای خداوند، خدای اسرائيل، از تو خواستارم كه آنچه به پدرم وعده دادی انجام بشود.
18«ولی آيا ممكن است كه خدا واقعاً روی زمين در ميان آدميان ساكن شود؟ ای خداوند، حتی آسمانها گنجايش تو را ندارند، چه رسد به اين خانهای كه من ساختهام! 19با وجود اين، ای خداوند، خدای من، تو دعای مرا بشنو و آن را مستجاب فرما. 20چشمان تو شبانه روز بر اين خانه باشد كه برای خود انتخاب كردهای. هر وقت در اين مكان دعا میكنم، دعای مرا بشنو و اجابت فرما. 21نه تنها من، بلكه هر وقت قوم تو اسرائيل نيز در اينجا دعا كنند، تو دعای آنها را اجابت فرما و از آسمان كه محل سكونت توست، استغاثهٔ ايشان را بشنو و گناهانشان را ببخش.
22«هرگاه كسی متهم به جرمی شده باشد و از او بخواهند پيش اين قربانگاه سوگند ياد كند كه بیگناه است، 23آنگاه از آسمان بشنو و داوری كن. اگر به دروغ سوگند ياد نموده و مقصر باشد وی را به سزای عملش برسان، در غير اين صورت بیگناهی او را ثابت و اعلام كن.
24«وقتی قوم تو اسرائيل گناه ورزند و در نتيجه مغلوب دشمن شوند ولی بعد به سوی تو روی آورند و اعتراف نمايند و در اين خانه به حضور تو دعا كنند، 25آنگاه از آسمان ايشان را اجابت فرما و گناه قوم خود را بيامرز و بار ديگر آنان را به اين سرزمينی كه به ايشان و اجدادشان بخشيدهای، بازگردان.
26«وقتی قوم تو گناه كنند و آسمان به خاطر گناهشان بسته شود و ديگر باران نبارد ولی بعد آنها از گناهشان بازگشت نموده، اعتراف نمايند و به سوی اين خانه دعا كنند، 27آنگاه از آسمان ايشان را اجابت فرما و گناه بندگان خود را بيامرز، و راه راست را به ايشان نشان بده و بر زمينی كه به قوم خود به ملكيت دادهای باران بفرست.
28«هرگاه اين سرزمين دچار قحطی يا طاعون شود، يا محصول آن در اثر بادهای سوزان و هجوم ملخ از بين برود، يا دشمن، قوم تو را در شهر محاصره كند و يا هر بلا و مرض ديگر پيش آيد، 29و قوم تو، هر يک دستهای خود را به سوی اين خانه دراز كرده، دعا كنند، آنگاه تو نالههای ايشان را 30از آسمان كه محل سكونت توست، بشنو و گناهانشان را ببخش. ای خدا، تو كه از دل مردم آگاهی، هر كس را برحسب كارهايشان جزا بده 31تا قوم تو در اين سرزمين كه به اجدادشان بخشيدهای همواره از تو اطاعت كنند.
32«وقتی بيگانگان از عظمت نام تو و معجزات شگفتانگيز تو باخبر شوند و از سرزمينهای دور به اينجا بيايند و رو به اين خانه دعا كنند، 33آنگاه از آسمان كه محل سكونت توست، دعای آنها را بشنو و هر چه میخواهند به آنها ببخش تا تمام اقوام روی زمين تو را بشناسند و مانند قوم خودت اسرائيل تو را احترام كرده، بدانند كه حضور تو در اين خانهای است كه من ساختهام.
34«اگر قوم تو به فرمان تو به جنگ دشمن بروند، و از ميدان جنگ به سوی اين شهر برگزيدهٔ تو و اين خانهای كه من به اسم تو ساختهام به درگاه تو دعا كنند، 35آنگاه از آسمان دعای ايشان را اجابت فرما و آنها را در جنگ پيروز گردان.
36«اگر قوم تو نسبت به تو گناه كنند و كيست كه گناه نكند؟ و تو بر آنها خشمگين شوی و اجازه دهی دشمن آنها را به سرزمين خود، خواه دور، خواه نزديک، به اسارت ببرد، 37هرگاه در آن كشور بيگانه به خود آيند و توبه كرده، به تو پناه آورند و دعا نموده، بگويند: ”خداوندا ما به راه خطا رفتهايم و مرتكب گناه شدهايم.“ 38اگر آنان واقعاً از گناهان خود دست بكشند و به طرف اين سرزمين كه به اجداد ايشان بخشيدی و اين شهر برگزيدهٔ تو و اين خانهای كه به اسم تو ساختهام، دعا كنند؛ 39آنگاه از آسمان كه محل سكونت توست دعاها و نالههای ايشان را بشنو و به داد آنان برس و قوم خود را كه به تو گناه كردهاند ببخش. 40بلی، ای خدای من، بر ما نظر كن و تمام دعاهايی را كه در اين مكان به حضور تو كرده میشود، بشنو! 41حال ای خداوند، برخيز و با صندوق عهد خويش كه مظهر قوت توست به اين خانه وارد شو و در آن بمان. خداوندا، كاهنان تو به لباس نجات آراسته شوند و مقدسان تو به سبب اعمال نيكوی تو شادی كنند. 42ای خداوند، روی خود را از من كه برگزيدهٔ تو هستم برنگردان. محبت و رحمت خود را در حق داوود به یاد آور.»
7تقديس خانهٔ خدا
1-2وقتی دعای سليمان به پايان رسيد، از آسمان آتشی فرود آمد و قربانیها را سوزانيد و حضور پرجلال خداوند عبادتگاه را پر كرد، به طوری كه كاهنان نتوانستند داخل خانهٔ خداوند شوند! 3بنیاسرائيل چون اين منظره را ديدند بر خاک افتاده، خداوند را به سبب نيكويی و محبت بیپايانش سجده و ستايش كردند.
4-5آنگاه پادشاه و تمام قوم اسرائيل با قربانیها، خانهٔ خدا را تبرک كردند. سليمان پادشاه برای اين منظور ۲۲,۰۰۰ گاو و ۱۲۰,۰۰۰ گوسفند قربانی كرد. 6كاهنان سر خدمت بودند و لاويان سرود شكرگزاری میخواندند و میگفتند: «محبت او بیپايان است.» آنها از آلات موسيقیای استفاده میكردند كه داوود پادشاه ساخته بود و در زمان او برای ستايش خداوند به کار میرفت. سپس وقتی كاهنان شيپورها را نواختند، تمام جماعت بر پا ايستادند. 7سليمان آن روز، وسط حياط خانهٔ خداوند را برای قربانی كردن تقديس7:7 تقديس يعنی جدا کردن، اختصاص دادن و مقدس ساختن. كرد، زيرا قربانگاه مفرغی گنجايش آن همه قربانیهای سوختنی و هدايای آردی و پيه قربانیهای سلامتی را نداشت.
8سليمان و تمام مردم اسرائيل، عيد خيمهها را تا هفت روز جشن گرفتند. عدهٔ زيادی از گذرگاه حمات تا سرحد مصر آمده بودند تا در اين جشن شركت كنند. 9آنها هفت روز برای تبرک قربانگاه و هفت روز ديگر برای عيد خيمهها صرف كردند و در روز آخر، جشن ديگری بر پا داشتند. 10روز بعد يعنی بيست و سوم ماه هفتم، سليمان مردم را روانهٔ خانههايشان كرد. آنها برای تمام بركاتی كه خداوند به داوود و سليمان و قوم خود اسرائيل عطا كرده بود، خوشحال بودند.
خداوند دوباره بر سليمان ظاهر میشود
11پس از آنكه سليمان بنای خانهٔ خداوند و كاخ سلطنتی خود را تمام كرد و تمام طرحهايی را كه برای آنها داشت تكميل نمود، 12يک شب، خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: «من دعای تو را مستجاب كرده و اين خانه را انتخاب نمودهام تا مردم در آنجا برای من قربانی كنند. 13هرگاه آسمان را ببندم تا باران نبارد، يا امر كنم كه ملخ تمام محصولات زمين را بخورد، و بلا بر قوم خود نازل كنم، 14اگر قوم من كه به اسم من خوانده میشوند فروتن شده، دعا كنند و مرا بطلبند و از راههای بد خويش بازگشت نمايند، آنگاه ايشان را از آسمان اجابت نموده، گناهانشان را میبخشم و سلامتی را به سرزمين آنها باز میگردانم. 15از اين پس، چشمانم بر اين خانه خواهد بود و گوشهايم دعاهايی را كه در آنجا كرده میشود خواهد شنيد، 16زيرا اين خانه را برگزيدهام و آن را تقديس7:16 تقديس يعنی جدا کردن، اختصاص دادن و مقدس ساختن. كردهام تا نام من تا به ابد بر آن باشد. چشم و دل من هميشه بر اين خانه خواهد بود.
17«اگر تو مثل پدرت داوود مرا پيروی كنی و اوامر و احكام مرا نگه داری، 18آنگاه همانطور كه به پدرت داوود قول دادهام هميشه يک نفر از نسل او بر اسرائيل سلطنت خواهد كرد.
19«ولی اگر شما از دستوراتی كه به شما دادهام سرپيچی كنيد و از من روی بگردانيد و به بتپرستی بگراييد، 20آنگاه بنیاسرائيل را از اين سرزمين كه به آنان بخشيدهام، بيرون میرانم و حتی اين خانه را كه به نام خود تقديس نمودهام ترک خواهم گفت، به طوری كه اسرائيل رسوا شده، زبانزد قومهای ديگر خواهد شد. 21اين خانه كه چنين شهرتی دارد با خاک يكسان خواهد گرديد، به طوری كه هر كس از كنارش بگذرد حيران شده، خواهد پرسيد: ”چرا خداوند با اين سرزمين و اين خانه چنين كرده است؟“ 22در جواب خواهند گفت: ”چون بنیاسرائيل خداوند، خدای اجدادشان را كه آنها را از مصر بيرون آورده بود ترک گفته، بتپرست شدند، به همين علت خدا اين بلا را بر سر آنها آورده است.“»
8كارهای ديگر سليمان
1بيست سال طول كشيد تا سليمان خانهٔ خداوند و قصر خود را ساخت. 2بعد از آن نيروی خود را صرف بازسازی شهرهايی نمود كه حيرام، پادشاه صور به او بخشيده بود. سپس عدهای از بنیاسرائيل را به آن شهرها كوچ داد. 3سليمان به حمات صوبه حمله برد و آن را گرفت. 4او شهر تدمور را در بيابان و تمام شهرهای نواحی حمات را كه مراكز مهمات و آذوقه بودند، بنا كرد. 5سليمان شهر بيتحورون بالا و بيتحورون پايين را به شكل قلعه بازسازی نموده و ديوارهای آنها را تعمير كرد و دروازههای پشتبنددار برای آنها كار گذاشت. 6سليمان علاوه بر آنها شهر بعلت و شهرهای ديگری برای انبار مهمات و آذوقه و نگهداری اسبها و عرابهها ساخت. خلاصه هر چه میخواست در اورشليم و لبنان و سراسر قلمرو سلطنت خود بنا كرد.
7-8سليمان از بازماندگان قومهای كنعانی كه اسرائيلیها در زمان تصرف كنعان آنها را از بين نبرده بودند، برای بيگاری استفاده میكرد. اين قومها عبارت بودند از: اموریها، فرزیها، حيتیها، حویها و يبوسیها. نسل اين قومها تا زمان حاضر نيز برده هستند و به بيگاری گرفته میشوند. 9اما سليمان از بنیاسرائيل كسی را به بيگاری نمیگرفت، بلكه ايشان به صورت سرباز، افسر، فرمانده و رئيس عرابهرانها خدمت میكردند. 10دويست و پنجاه نفر نيز به عنوان سرپرست كارگران سليمان گمارده شده بودند.
11سليمان زن خود را كه دختر فرعون بود از شهر داوود به قصر تازهای كه برايش ساخته بود، آورد. او نمیخواست زنش در كاخ سلطنتی داوود زندگی كند، زيرا میگفت: «هر جا كه صندوق عهد خداوند به آن داخل شده، مكان مقدسی است.»
12آنگاه سليمان بر قربانگاهی كه جلو ايوان خانهٔ خدا ساخته بود، قربانیهای سوختنی به خداوند تقديم كرد. 13مطابق دستوری كه موسی داده بود، او برای هر يک از اين روزهای مقدس قربانی تقديم میكرد: روزهای سبت، جشنهای ماه نو، سه عيد ساليانهٔ پِسَح، هفتهها و خيمهها. 14سليمان طبق مقرراتی كه پدرش داوود، مرد خدا برای كاهنان و لاويان وضع كرده بود، آنها را سر خدمتشان گماشت. لاويان در وصف خداوند سرود میخواندند و كاهنان را در انجام وظايف روزانه كمک میكردند. سليمان نگهبانان را نيز به نگهبانی دروازههايشان گماشت. 15كاهنان و لاويان تمام اين مقررات را كه داوود پادشاه وضع كرده بود، با كمال دقت اجرا میكردند. در ضمن ايشان مسئول خزانهداری نيز بودند.
16در اين هنگام، تمام طرحهای ساختمانی سليمان تكميل شده بود. از پايهريزی خانهٔ خداوند تا تكميل ساختمان آن، همهٔ كارها با موفقيت انجام شده بود.
17سپس سليمان به شهرهای عصيون جابر و ايلوت، واقع در خليج عقبه در زمين ادوم رفت. 18حيرام پادشاه كشتیهايی به فرماندهی افسران با تجربهٔ خود نزد سليمان فرستاد. آنها همراه ملوانان سليمان به سرزمين اوفير رفتند و از آنجا بيش از پانزده تن طلا برای سليمان آوردند.
9ديدار ملكه سبا با سليمان
1ملكهٔ سبا وقتی آوازهٔ حكمت سليمان را شنيد، خواست به ديدار او برود و با طرح مسايل دشوار او را آزمايش كند. پس به همراهی سواران بسيار و كاروانی از شتران با بار طلا، جواهرات و عطريات به شهر اورشليم آمد و مسايل خود را با سليمان در ميان گذاشت. 2سليمان به تمام سؤالات او جواب داد. پاسخ هيچ مسئلهای برای سليمان مشكل نبود. 3-4وقتی ملكهٔ سبا سخنان حكيمانهٔ سليمان را شنيد و كاخ زيبا، خوراک شاهانه، تشريفات درباريان و مقامات، خدمت منظم خدمتكاران و ساقيان، و قربانیهایی كه در خانهٔ خداوند تقديم میشد، همه را به چشم خود ديد مات و مبهوت ماند! 5پس به سليمان گفت: «اينک باور میكنم كه هر چه در مملكتم دربارهٔ حكمت تو و كارهای بزرگت شنيدهام، همه راست بوده است. 6باور نمیكردم تا اينكه آمدم و با چشمان خود ديدم. حكمت تو بيش از آنست كه فكرش را میكردم! 7خوشا به حال اين قوم و خوشا به حال اين درباريان كه هميشه سخنان حكيمانهٔ تو را میشنوند! 8خداوند، خدای تو را ستايش میكنم كه تو را برگزيده تا بر قوم او سلطنت كنی. خدای تو قوم اسرائيل را دوست دارد و میخواهد ايشان را تا به ابد حفظ نمايد، به همين سبب است كه تو را به پادشاهی ايشان گمارده، تا به عدل و انصاف بر آنان سلطنت كنی!»
9سپس ملكهٔ سبا به سليمان هدايای فراوانی داد. اين هدايا عبارت بودند از: چهار تن طلا، مقدار زيادی عطريات بینظير و سنگهای گرانبها.
10(ملوانان كشتيهای حيرام پادشاه و سليمان پادشاه از اوفير، طلا، سنگهای گرانبها و چوب صندل آوردند. 11سليمان پادشاه از همين چوبهای صندل، پلكان خانهٔ خداوند و كاخ سلطنتی خود را ساخت و برای دستهٔ نوازندگان نيز از اين چوب، عود و بربط درست كرد. تا به آن روز چنين چوبهای مرغوبی در سراسر سرزمين يهودا ديده نشده بود.)
12سليمان پادشاه علاوه بر چيزهايی كه خود ملكهٔ سبا خواست، هدايايی به ارزش همان هدايايی كه برايش آورده بود، به او داد. سپس ملكهٔ سبا و همراهانش به مملكت خويش بازگشتند.
ثروت و شهرت سليمان
13-14سليمان پادشاه علاوه بر دريافت ماليات و سود بازرگانی، هر سال بيست و سه تن طلا هم عايدش میشد. پادشاهان عرب و حاكمان سرزمين اسرائيل نيز طلا و نقره برای سليمان میآوردند. 15سليمان از اين طلا دويست سپر بزرگ، هر كدام به وزن سه و نيم كيلو 16و سيصد سپر كوچک، هر يک به وزن دو كيلو ساخت. پادشاه اين سپرها را در تالار بزرگ قصر خود كه «جنگل لبنان» نام داشت، گذاشت.
17او يک تخت سلطنتی بزرگ نيز از عاج با روكش طلای ناب ساخت. 18اين تخت شش پله، و يک زيرپايی متصل به تخت داشت. در دو طرف تخت دو دسته بود كه كنار هر دسته، يک مجسمهٔ شير قرار داشت. 19در دو طرف هر يک از پلهها نيز دو مجسمهٔ شير نصب شده بود. اين تخت در تمام دنيا بینظير بود!
20همهٔ جامهای سليمان و ظروف تالار «جنگل لبنان» از طلای خالص بود. در ميان آنها حتی يک ظرف نقره هم پيدا نمیشد، چون طلا به حدی فراوان بود كه ديگر نقره ارزشی نداشت!
21كشتيهای تجاری سليمان پادشاه با كمک ملوانان حيرام هر سه سال يک بار با بارهای طلا، نقره، عاج، ميمون و طاووس وارد بنادر اسرائيل میشدند. 22سليمان از تمام پادشاهان دنيا ثروتمندتر و داناتر بود. 23پادشاهان دنيا مشتاق ديدن سليمان بودند تا شاهد حكمتی باشند كه خدا به او داده بود. 24هر سال عدهای به ديدن او میآمدند و با خود هدايايی از طلا و نقره، لباس، عطريات، اسلحه، اسب و قاطر برايش میآوردند.
25علاوه بر اين، سليمان در پايتخت خود اورشليم و ساير شهرها چهار هزار آخور اسب و محل نگهداری عرابهها و دوازده هزار اسب داشت.
26او بر همهٔ پادشاهان و سرزمينهای آنها از رود فرات تا مملكت فلسطين و از آنجا تا مرز سرزمين مصر فرمانروايی میكرد. 27در روزگار سليمان در اورشليم، نقره مثل ريگ بيابان فراوان بود و الوارهای گرانبهای سرو، مانند چوب معمولی مصرف میشد! 28اسبهای سليمان را از مصر و كشورهای ديگر میآوردند.
مرگ سليمان
29شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت سليمان، از اول تا آخر، در كتاب «تاريخ ناتان نبی»، «نبوت اخيای شيلونی» و «روياهای يعدوی نبی» كه وقايع يربعام پسر نباط را نيز در بر دارد، نوشته شده است. 30سليمان مدت چهل سال در اورشليم بر تمام اسرائيل سلطنت كرد. 31وقتی مرد، او را در شهر پدرش داوود دفن كردند و پسرش رحبعام به جای او پادشاه شد.
10شورش قبايل شمالی اسرائيل
1رحبعام به شكيم رفت، زيرا ده قبيله اسرائيل در آنجا جمع شده بودند تا او را پادشاه سازند. 2-3يربعام كه از ترس سليمان به مصر فرار كرده بود، بوسيلهٔ يارانش از اين موضوع باخبر شد و از مصر بازگشت. او همراه ده قبيلهٔ اسرائيل نزد رحبعام رفت و گفت: 4«پدر تو سليمان، پادشاه بسيار سختگيری بود. اگر تو میخواهی بر ما سلطنت نمايی بايد قول بدهی مثل او سختگير نباشی و با مهربانی با ما رفتار كنی.»
5رحبعام جواب داد: «سه روز به من فرصت بدهيد تا در اين باره تصميم بگيرم.» آنها نيز قبول كردند.
6رحبعام با ريشسفيدان قوم كه قبلاً مشاوران پدرش سليمان بودند، مشورت كرد و از ايشان پرسيد: «به نظر شما بايد به مردم چه جوابی بدهم؟»
7گفتند: «اگر میخواهی اين مردم هميشه مطيع تو باشند، جواب نرمی به ايشان بده و موافقت نما كه با ايشان خوشرفتاری كنی.»
8ولی رحبعام نصيحت ريشسفيدان را نپذيرفت و رفت با مشاوران جوان خود كه با او پرورش يافته بودند مشورت كرد. 9او از آنها پرسيد: «به نظر شما بايد به اين مردم كه به من میگويند: ”مثل پدرت سختگير نباش.“ چه جوابی بدهم؟»
10مشاوران جوانش به او گفتند: «به مردم بگو: ”انگشت كوچک من از كمر پدرم كلفتتر است! 11اگر فكر میكنيد پدرم سختگير بود، بدانيد كه من از او سختگيرتر هستم! پدرم برای تنبيه شما از تازيانه استفاده میكرد، ولی من از شلاق خاردار استفاده خواهم كرد.“»
12بعد از سه روز همانطور كه رحبعام پادشاه گفته بود يربعام همراه قوم نزد او رفت. 13-14رحبعام پادشاه جواب تندی به آنها داد. او نصيحت ريشسفيدان را نشنيده گرفت و آنچه جوانان گفته بودند به قوم بازگفت. 15پس پادشاه به مردم جواب رد داد، زيرا دست خدا در اين كار بود تا وعدهای را كه بوسيلهٔ اخيای نبی به يربعام داده بود، عملی كند.
16-17وقتی مردم ديدند كه پادشاه جديد به خواستههای ايشان هيچ اهميتی نمیدهد، فرياد برآوردند: «ما خاندان داوود را نمیخواهيم! ما با آنها كاری نداريم! ای مردم بياييد، به شهرهای خود برگرديم. بگذاريد رحبعام بر خاندان خودش سلطنت كند.»
به اين ترتيب قبيلههای اسرائيل رحبعام را ترک نمودند، و او فقط بر سرزمين يهودا پادشاه شد.
18چندی بعد رحبعام پادشاه، ادونيرام، سرپرست كارهای اجباری را فرستاد تا قبيلههای اسرائيل را بررسی كند. اما مردم او را سنگسار كرده كشتند و رحبعام با عجله سوار بر عرابه شده، به اورشليم گريخت. 19به اين ترتيب، تا به امروز اسرائيل بر ضد خاندان داوود هستند.
11پيغام شمعيا
1وقتی رحبعام به اورشليم رسيد صد و هشتاد هزار مرد جنگی از يهودا و بنيامين جمع كرد تا با بقيه اسرائيل بجنگد و آنها را هم زير سلطهٔ خود در بياورد. 2اما خداوند برای شمعيای نبی اين پيغام را فرستاده، گفت:
3-4«برو و به رحبعام پسر سليمان، پادشاه يهودا و به تمام قبيلهٔ يهودا و بنيامين بگو كه نبايد با اسرائيلیها كه برادرانشان هستند بجنگند. به آنها بگو كه به خانههای خود برگردند؛ زيرا تمام اين اتفاقات مطابق خواست من صورت گرفته است.» پس ايشان خداوند را اطاعت كرده، از جنگ با يربعام خودداری نمودند.
استحكامات رحبعام
5-10رحبعام در اورشليم ماند و برای دفاع از خود، دور اين شهرها را كه در يهودا و بنيامين بودند حصار كشيد: بيتلحم، عيتام، تقوع، بيتصور، سوكو، عدلام، جت، مريشه، زيف، ادورايم، لاكيش، عزيقه، صرعه، ايلون و حبرون. 11او اين شهرها را مستحكم ساخت و فرماندهانی بر آنها گذاشت و خوراک و روغن زيتون و شراب در آنجا انبار كرد. 12برای احتياط بيشتر، در اسلحه خانههای هر شهر، سپر و نيزهٔ فراوان ذخيره كرد؛ زيرا از تمام قوم اسرائيل فقط يهودا و بنيامين به او وفادار مانده بودند.
كوچ كاهنان و لاويان به يهودا
13-14كاهنان و لاويان از سراسر خاک اسرائيل، خانهها و املاک خود را ترک گفته، به يهودا و اورشليم آمدند، زيرا يربعام پادشاه و پسرانش ايشان را از شغل كاهنی بركنار كرده بودند. 15يربعام، كاهنان ديگری برای بتخانههای بالای تپهها و بتهايی كه به شکل بز و گوساله ساخته بود تعيين كرد. 16اما كسانی كه طالب پرستش خداوند، خدای اسرائيل بودند، از سراسر خاک اسرائيل، به دنبال لاويان به اورشليم نقل مكان نمودند تا بتوانند در آنجا برای خداوند، خدای اجداد خود قربانی كنند. 17به اين ترتيب، پادشاهی رحبعام در يهودا استوار شد و مردم سه سال از رحبعام پشتيبانی كردند و طی اين سه سال، مانند زمان داوود و سليمان، خداوند را اطاعت نمودند.
خانوادهٔ رحبعام
18رحبعام با محلت ازدواج كرد. محلت دختر يريموت و نوه داوود بود و مادر محلت ابيحايل نام داشت. ابيحايل دختر الیآب برادر داوود بود. 19حاصل اين ازدواج سه پسر بود به نامهای يعوش، شمريا و زهم.
20سپس رحبعام با معكه دختر ابشالوم ازدواج كرد. او از معكه نيز صاحب چهار فرزند شد به اسامی ابيا، عتای، زيزا و شلوميت. 21رحبعام، معكه را بيشتر از ساير زنان و كنيزان خود دوست میداشت. (رحبعام هجده زن، شصت كنيز، بيست و هشت پسر و شصت دختر داشت.) 22او به پسرش ابيا كه از معكه بود مقامی بالاتر از ساير فرزندانش داد، زيرا قصد داشت بعد از خود، او را پادشاه سازد. 23پس بسيار عاقلانه رفتار نموده، بقيهٔ پسرانش را در شهرهای حصاردار سراسر قلمرو يهودا و بنيامين پراكنده كرد و مايحتاج آنان را تأمين نمود و برای هر كدام زنان بسيار گرفت.
12حملهٔ مصر به يهودا
1وقتی رحبعام به اوج قدرت رسيد همراه تمام قومش از پيروی خداوند دست كشيد. 2-3در نتيجه شيشق، پادشاه مصر در سال پنجم سلطنت رحبعام با هزار و دويست عرابه و شصت هزار سواره نظام و نيز گروه بیشماری سرباز ليبيايی، سوكی و حبشی به اورشليم حمله كرد. 4او شهرهای حصاردار يهودا را گرفت و طولی نكشيد كه به اورشليم رسيد.
5شمعيای نبی نزد رحبعام و بزرگان يهودا كه از ترس شيشق در اورشليم جمع شده بودند، آمد و به ايشان گفت: «خداوند میفرمايد: چون شما از من برگشتهايد، پس من هم شما را در چنگ شيشق رها كردهام.»
6آنگاه پادشاه و بزرگان مملكت به گناه خود اعتراف كرده، گفتند: «خداوند به حق ما را تنبيه كرده است.»
7وقتی خداوند اين را ديد به شمعيا گفت: «چون به گناه خود معترف شدهاند آنها را از بين نخواهم برد. من غضب خود را بر اورشليم نخواهم ريخت و اهالی اين شهر از چنگ شيشق جان به در خواهند برد، 8ولی به شيشق باج و خراج خواهند پرداخت. آنگاه خواهند فهميد چه فرقی بين خدمت به من و خدمت به پادشاهان اين دنيا وجود دارد.»
9بنابراين شيشق، پادشاه مصر، اورشليم را تصرف كرد. او خزانههای خانهٔ خداوند و كاخ سلطنتی را غارت كرد و تمام سپرهای طلا را كه سليمان ساخته بود با خود به يغما برد. 10پس از آن رحبعام پادشاه، به جای سپرهای طلا برای نگهبانان كاخ خود سپرهای مفرغی ساخت. 11هر وقت پادشاه به خانهٔ خداوند میرفت نگهبانان او سپرها را به دست میگرفتند و پس از پايان مراسم، آنها را دوباره به اتاق نگهبانی برمیگرداندند.
12وقتی پادشاه فروتن شد خشم خداوند از او برگشت و او را از بين نبرد و اوضاع در يهودا رو به بهبودی نهاد. 13پس حكومت رحبعام در اورشليم ابقا شد.
تاريخچهٔ سلطنت رحبعام
رحبعام در سن چهل و يک سالگی پادشاه شد. نام مادرش نعمهٔ عمونی بود. او هفده سال در اورشليم، شهری كه خداوند آن را از ميان همهٔ شهرهای اسرائيل برگزيد تا اسم خود را بر آن نهد، سلطنت نمود. 14او نسبت به خداوند گناه ورزيد و با تمام دل از او پيروی نكرد. 15شرح كامل رويدادهای دوران سلطنت رحبعام در كتاب «تاريخ شمعيای نبی» و كتاب «تاريخ عدوی نبی» نوشته شده است. بين رحبعام و يربعام هميشه جنگ بود. 16وقتی رحبعام مرد، او را در شهر اورشليم دفن كردند و پسرش ابيا به جای او پادشاه شد.
13جنگ ابيا با يربعام
1-2در هجدهمين سال سلطنت يربعام پادشاه اسرائيل، ابيا پادشاه يهودا شد و سه سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش معكه دختر13:1و2 «دختر» يا «نوه». اوریئيل جبعهای بود.
بين ابيا و يربعام جنگ درگرفت. 3سپاه يهودا كه از ۴۰۰,۰۰۰ مرد جنگی و كارآزموده تشكيل شده بود به فرماندهی ابيای پادشاه به جنگ سپاه اسرائيل رفت كه تعداد آن دو برابر سپاه يهودا بود و افرادش همه سربازانی كارآزموده و قوی بودند و فرماندهی آنها را يربعام پادشاه به عهده داشت.
4وقتی دو لشكر در كوهستان افرايم به همديگر رسيدند، ابيای پادشاه از كوه صمارايم بالا رفته و با صدای بلند به يربعام پادشاه و لشكر اسرائيل گفت: 5«به من گوش دهيد! مگر نمیدانيد كه خداوند، خدای اسرائيل عهد ابدی با داوود بسته است كه پسران او هميشه بر اسرائيل سلطنت كنند؟ 6پادشاه شما يربعام، غلام سليمان پسر داوود بود و به ارباب خود خيانت كرد. 7عدهای از اراذل و اوباش دور او جمع شدند و بر ضد رحبعام، پسر سليمان شورش كردند. رحبعام چون جوان و كمتجربه بود، نتوانست در برابر آنها ايستادگی كند. 8حال خيال میكنيد میتوانيد سلطنت خداوند را كه در دست فرزندان داوود است، سرنگون كنيد؟ قشون شما بزرگ است و گوسالههای طلا را كه يربعام برای پرستش ساخته است نيز نزد شماست. 9شما كاهنان خداوند را كه از نسل هارون هستند و لاويان را از ميان خود رانده و مانند مردمان سرزمينهای ديگر، كاهنان بتپرست برای خويش تعيين كردهايد. هر كسی را كه با يک گوساله و هفت قوچ برای كاهن شدن نزد شما بيايد، او را به عنوان كاهن بتهايتان قبول میكنيد.
10«ولی خداوند، خدای ماست و ما او را ترک نكردهايم. كاهنان ما كه خداوند را خدمت میكنند از نسل هارون هستند و لاويان نيز آنها را در انجام وظيفهای كه دارند ياری میكنند. 11آنها هر روز صبح و عصر قربانیهای سوختنی و بخور معطر به خداوند تقديم میكنند و نان مقدس را روی ميز مخصوص میگذارند. هر شب چراغدان طلا را روشن میكنند. ما دستورات خداوند، خدای خود را اطاعت میكنيم، ولی شما، او را ترک نمودهايد. 12خدا با ماست و او رهبر ماست. كاهنان خدا با نواختن شيپور، ما را برای جنگ با شما رهبری خواهند كرد. ای مردم اسرائيل بر ضد خداوند، خدای اجدادتان نجنگيد، زيرا پيروز نخواهيد شد.»
13در اين ضمن، يربعام قسمتی از نيروهای خود را فرستاد تا از پشت سر به نيروهای يهودا حمله كنند و خود با بقيهٔ قشون از روبرو به آنها حمله كرد. 14قشون يهودا وقتی ديدند دشمن از پس و پيش آنها را محاصره كرده است، به سوی خداوند دعا كردند و كاهنان شيپورها را نواختند. 15-16مردان يهودا شروع كردند به فرياد زدن. وقتی آنها فرياد میزدند، خدا ابيای پادشاه و مردان يهودا را ياری كرد تا يربعام و قشون اسرائيل را تار و مار كرده، شكست دهند. 17آنها در آن روز ۵۰۰,۰۰۰ سرباز اسرائيلی را كشتند. 18به اين ترتيب، يهودا با اتكاء و اعتماد بر خداوند، خدای اجداد خود، اسرائيل را شكست داد.
19ابيا به تعقيب يربعام پرداخت و از شهرهای او بيتئيل، يشانه، افرون و روستاهای اطراف آنها را گرفت. 20يربعام، پادشاه اسرائيل در تمام عمر ابيا ديگر هرگز به قدرت نرسيد و سرانجام خداوند او را كشت.
21اما ابيا قویتر میشد. او چهارده زن و بيست و دو پسر و شانزده دختر داشت. 22شرح بقيه رويدادهای دوران سلطنت ابيا و كردار و گفتار او در كتاب «تاريخ عدوی نبی» نوشته شده است.
14آسای پادشاه، حبشیها را شكست میدهد
1ابيا درگذشت و در شهر اورشليم دفن شد و پسرش آسا به جای او بر تخت سلطنت نشست. در طول ده سال اول سلطنت آسا، در قلمرو او صلح برقرار بود، 2زيرا آسا اوامر خداوند، خدای خود را اطاعت میكرد و مطابق ميل او رفتار مینمود. 3او قربانگاههای مردم بتپرست و بتخانههای ايشان را كه روی تپهها ساخته شده بودند خراب كرد، مجسمهها و بتهای شرمآور اشيره را خرد نمود، 4و از تمام قوم خود خواست كه اوامر و احكام خداوند، خدای اجدادشان را اطاعت كنند و از او پيروی نمايند. 5-6او تمام بتكدهها را از بالای تپهها، و قربانگاههای بخور را از همهٔ شهرهای يهودا برداشت. به همين علت بود كه خداوند به سرزمين او صلح و آرامش بخشيد و او توانست در سراسر يهودا شهرهای حصاردار بسازد.
7آسا به قوم خود گفت: «چون از خداوند، خدای خود پيروی كرديم او به ما صلح و آرامی بخشيده است. پس، از اين فرصت استفاده كنيم و شهرها را بسازيم، دور آنها را حصار بكشيم و در اطراف آنها برجها و دروازههای پشتبنددار درست كنيم.» بنابراين ايشان با موفقيت شهرها را بنا كردند.
8سپاه آسای پادشاه تشكيل شده بود از ۳۰۰,۰۰۰ سرباز از يهودا كه مجهز به نيزه و سپر بودند، و ۲۸۰,۰۰۰ سرباز از بنيامين كه مسلح به تير و كمان و سپر بودند. همهٔ اينها جنگاورانی شجاع بودند.
9در اين هنگام زارح سردار حبشی با لشكری بزرگ و سيصد عرابهٔ جنگی به شهر مريشه آمد. 10آسای پادشاه هم سپاه خود را برای جنگ با قشون بزرگ حبشه به آنجا فرستاد. دو قشون در درهٔ صفاته كه نزديک مريشه بود روبروی هم صفآرايی كردند.
11آسا به حضور خداوند، خدای خود چنين دعا كرد: «خداوندا فقط تو هستی كه از ضعفا در مقابل زورمندان حمايت میكنی. ای خداوند، خدای ما، ما را ياری كن، زيرا چشم اميدمان فقط به توست و به نام تو به قلب اين لشكر عظيم حمله میكنيم. ای خداوند، تو خدای ما هستی، نگذار انسان بر تو غالب آيد!»
12خداوند حبشیها را شكست داد و آنها متواری شدند و آسا و سپاه يهودا به پيروزی رسيدند. 13ايشان سپاهيان حبشه را تا جرار تعقيب نمودند و عدهٔ بیشماری از آنان را كشتند به طوری كه لشكر آنان کاملاً متلاشی شد. به اين ترتيب خداوند و نيروهای او آنها را از بين بردند و لشكر يهودا غنيمت فراوان به چنگ آورد. 14لشكر يهودا تمام شهرهای اطراف جرار را تسخير نمود، زيرا ترس خداوند تمام ساكنان آن شهرها را فرا گرفته بود. لشكر يهودا از آنجا نيز غنايم بسيار به چنگ آورد. 15آنها همچنين پيش از آنكه به اورشليم بازگردند، آغلهای حيوانات را خراب نموده، گلههای گوسفند و شتران فراوانی گرفتند و با خود بردند.
15اصلاحات آسا
1-2روح خدا بر عزريا (پسر عوديد) نازل شد و او به ملاقات آسا رفت. عزريا مردم يهودا و بنيامين و آسای پادشاه را مخاطب قرار داده، گفت: «به سخنانم گوش دهيد! تا زمانی كه شما با خداوند باشيد، خداوند هم با شما خواهد بود. هر وقت كه در طلب او برآييد، وی را خواهيد يافت. ولی اگر او را ترک گوييد، او نيز شما را ترک خواهد نمود. 3مدتهاست در اسرائيل، مردم خدای حقيقی را پرستش نكردهاند و كاهن واقعی نداشتهاند تا ايشان را تعليم بدهد. آنها مطابق شريعت خدا زندگی نكردهاند. 4اما هر وقت در سختی و پريشانی به سوی خداوند، خدای اسرائيل بازگشت نموده، به او روی آوردهاند، او به داد ايشان رسيده است. 5در زمانی كه اسرائيل از خدا دور شده بود، همه جا آشوب و اضطراب بود و مردم نمیتوانستند در امنيت سفر كنند. 6در داخل و خارج جنگ بود و اهالی شهرها به جان هم افتاده بودند؛ اين بلاها و مصيبتها را خدا بر آنها فرستاده بود. 7اما اكنون شما ای مردان يهودا، به كار خود ادامه دهيد و دلسرد نشويد زيرا پاداش زحمات خود را خواهيد يافت.»
8وقتی آسا اين پيام خدا را از عزريا شنيد، قوت قلب پيدا كرد و تمام بتهای سرزمين يهودا و بنيامين و شهرهای كوهستانی افرايم را از بين برد و قربانگاه خداوند را كه در حياط خانهٔ خداوند بود تعمير كرد.
9سپس آسا تمام مردم يهودا و بنيامين و مهاجران اسرائيلی را به اورشليم فرا خواند. (اين مهاجران اسرائيلی از قبايل افرايم، منسی و شمعون بودند، آنها وقتی ديدند خداوند، خدای ايشان با آسای پادشاه است، به او ملحق شدند.) 10همهٔ آنها در ماه سوم از پانزدهمين سال سلطنت آسا به اورشليم آمدند، 11و ۷۰۰ گاو و ۷,۰۰۰ گوسفند از غنايمی كه در جنگ به دست آورده بودند برای خداوند قربانی كردند. 12سپس با تمام دل و جان عهد بستند كه فقط از خداوند، خدای اجداد خود پيروی كنند. 13آنها قرار گذاشتند هر كسی كه از خداوند، خدای اسرائيل پيروی نكند، خواه پير باشد خواه جوان، زن باشد يا مرد، كشته شود. 14آنها با صدای بلند سوگند ياد نمودند كه نسبت به خداوند وفادار بمانند و از شادی فرياد برآوردند و شيپور نواختند. 15تمام مردم يهودا برای اين عهدی كه با خداوند بسته شد خوشحال بودند، زيرا با تمام دل و جان اين عهد را بستند. ايشان با اشتياق از خداوند پيروی كردند و او نيز آنها را بركت داده، در سرزمينشان صلح و آرامش برقرار نمود.
16آسای پادشاه حتی مادربزرگش معكه را به سبب اينكه بت میپرستيد، از مقام ملكهای بركنار كرد و بت او را شكست و در درهٔ قدرون سوزانيد. 17هر چند آسا بتكدههای بالای تپهها را در سرزمين اسرائيل به کلی نابود نكرد، اما دل او در تمام عمرش با خدا راست بود. 18او اشیا طلا و نقرهای را كه خود و پدرش وقف خداوند نموده بودند، در خانهٔ خداوند گذاشت. 19تا سال سی و پنجم سلطنت آسا در سرزمين وی صلح برقرار بود.
16سالهای آخر آسا
1در سال سی و ششم سلطنت آسا، بعشا پادشاه اسرائيل به يهودا لشكر كشيد و شهر رامه را بنا كرد تا نگذارد كسی از خارج وارد اورشليم شود و نزد آسا، پادشاه يهودا رفت و آمد كند. 2آسا چون وضع را چنين ديد، هر چه طلا و نقره در خزانههای خانه خداوند و كاخ سلطنتی بود، گرفت و با اين پيام برای بنهدد پادشاه سوريه به دمشق فرستاد:
3«بيا مثل پدرانمان با هم متحد شويم. اين طلا و نقرهای را كه برايت میفرستم از من بپذير. پيمان دوستی خود را با بعشا، پادشاه اسرائيل قطع كن تا او از قلمرو من خارج شود.»
4بنهدد موافقت كرد و با سپاهيان خود به اسرائيل حمله برد و شهرهای عيون، دان، آبل مايم16:4 به «آبل بيت معکه» نيز معروف بود. و تمام مراكز مهمات و آذوقه را در زمين نفتالی تسخير كرد. 5وقتی بعشای پادشاه اين را شنيد از بنای رامه دست كشيد و از سرزمين يهودا عقبنشينی كرد. 6آسا تمام مردم يهودا را به رامه آورد و آنها سنگها و چوبهايی را كه بعشا به کار برده بود، برداشتند و بردند و با آن، شهرهای جبع و مصفه را بنا كردند.
حنانی نبی
7در اين هنگام حنانی نبی نزد آسای پادشاه آمد و به او گفت: «تو به جای اينكه به خداوند، خدای خود تكيه كنی، به پادشاه سوريه متوسل شدی به همين سبب سوریها از چنگ تو خلاصی يافتند. 8آيا به ياد نداری كه بر سر آن سپاه عظيم حبشه و ليبی، با آن همه عرابهها و سوارانی كه داشتند، چه آمد؟ در آن زمان چشم اميد تو به خداوند بود و او هم آن سپاه عظيم را به دستت تسليم نمود. 9زيرا خداوند به تمام جهان چشم دوخته است تا كسانی را كه از دل و جان به او وفادارند، بيابد و به آنان قوت ببخشد. ولی چون تو احمقانه رفتار كردی؛ از اين به بعد هميشه گرفتار جنگ خواهی بود.»
10آسا از سخنان نبی چنان برآشفت كه او را به زندان انداخت. از آن پس رفتار آسا با مردم ظالمانه شد.
11شرح كامل رويدادهای دوران سلطنت آسا در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا و اسرائيل» نوشته شده است. 12در سال سی و نهم سلطنت آسا، مرضی در پاهايش ايجاد شد. گرچه مرضش شدت گرفت، ولی او حتی در بيماری خود نيز از خداوند ياری نخواست بلكه فقط به پزشكان اميد بست. 13او در سال چهل و يكم سلطنتش درگذشت. 14جنازهٔ او را روی تخت روانی گذاشتند و با انواع عطريات معطر ساختند و بعد در مقبرهای كه برای خود در اورشليم ساخته بود، دفن نمودند و آتش بزرگی به احترام او روشن كردند.
17يهوشافاط به سلطنت میرسد
1بعد از آسا، پسر او يهوشافاط به سلطنت رسيد و قشون خود را برای جنگ با اسرائيل بسيج نمود. 2يهوشافاط در تمام شهرهای حصاردار يهودا و شهرهای افرايم كه پدرش تصرف كرده بود، قرارگاههای نظامی مستقر نمود.
3خداوند با يهوشافاط بود، زيرا در سالهای اول سلطنتش مثل جدش داوود رفتار میكرد و از پرستش بت اجتناب میورزيد. 4برخلاف مردمانی كه در اسرائيل زندگی میكردند، او کاملاً مطيع دستورات خدای اجدادش بود و از او پيروی مینمود. 5پس خداوند موقعيت سلطنت يهوشافاط را تحكيم نمود. تمام قوم يهودا به او هدايا تقديم میكردند؛ در نتيجه او بسيار ثروتمند و معروف شد. 6يهوشافاط با دل و جان خداوند را خدمت میكرد. او بتكدههای روی تپهها را خراب كرد و بتهای شرمآور اشيره را در هم شكست.
7او در سال سوم سلطنت خود اين افراد را كه از بزرگان قوم بودند برای تعليم مردم به تمام شهرهای يهودا فرستاد: بنحايل، عوبديا، زكريا، نتنئيل و ميكايا. 8در ضمن نُه لاوی و دو كاهن نيز آنها را همراهی میكردند. لاويان عبارت بودند از: شمعيا، نتنيا، زبديا، عسائيل، شميراموت، يهوناتان، ادونيا، طوبيا و توب ادونيا. كاهنان نيز اليشمع و يهورام بودند. 9آنها نسخههای كتاب تورات را به تمام شهرهای يهودا بردند و آن را به مردم تعليم دادند.
10ترس خداوند تمام قومهای همسايه را فرا گرفت، به طوری که هيچكدام جرأت نمیكردند با يهوشافاط، پادشاه يهودا وارد جنگ شوند، 11حتی بعضی از فلسطينیها هدايا و باج و خراج برايش آوردند و عربها ۷,۷۰۰ قوچ و ۷,۷۰۰ بز نر به او هديه كردند. 12به اين ترتيب، يهوشافاط بسيار قدرتمند شد و در سراسر مملكت يهودا قلعهها و شهرها برای ذخيرهٔ آذوقه و مهمات بنا كرد 13و آذوقهٔ بسيار در آن شهرها اندوخت.
او در اورشليم، پايتخت خود، سپاه نيرومندی بوجود آورد. 14-18فرماندهان اين سپاه بزرگ و تعداد افرادی كه آنها تحت فرمان خود داشتند عبارت بودند از: ادنه (فرماندهٔ سپاه يهودا)، با ۳۰۰,۰۰۰ سرباز؛ پس از او، يهوحانان با ۲۸۰,۰۰۰ سرباز؛ عمسيا (پسر زكری كه خود را برای خدمت خداوند نذر كرده بود)، با ۲۰۰,۰۰۰ سرباز؛ الياداع (فرماندهٔ شجاع سپاه بنيامين) با ۲۰۰,۰۰۰ سرباز مجهز به كمان و سپر و پس از او، يهوزاباد با ۱۸۰,۰۰۰ سرباز تعليم ديده.
19اينها غير از سربازانی بودند كه پادشاه آنها را در شهرهای حصاردار سراسر مملكت يهودا گذاشته بود.
18ميكايای نبی عليه اخاب پيشگويی میكند
1يهوشافاط ثروت و شهرت زيادی كسب كرد و با اخاب، پادشاه اسرائيل وصلت نمود و دختر او را به عقد پسرش درآورد. 2-3چند سال بعد، يهوشافاط برای ديدن اخاب به سامره رفت و اخاب پادشاه برای او و همراهانش مهمانی بزرگی ترتيب داد و تعداد زيادی گاو و گوسفند سر بريد. در آن مهمانی اخاب از يهوشافاط پادشاه خواست در حمله به راموت جلعاد به او كمک كند.
يهوشافاط گفت: «هر چه دارم مال توست، قوم من قوم توست. من و قومم در اين جنگ همراه تو خواهيم بود. 4ولی خواهش میكنم اول با خداوند مشورت كنی.»
5پس اخاب پادشاه، چهارصد نفر از انبيای خود را احضار كرد و از ايشان پرسيد: «آيا برای تسخير راموت جلعاد بروم يا نه؟»
همهٔ آنها يک صدا گفتند: «برو، چون خدا به تو پيروزی خواهد بخشيد.»
6آنگاه يهوشافاط پرسيد: «آيا غير از اينها نبی ديگری در اينجا نيست تا نظر خداوند را به ما بگويد؟»
7اخاب جواب داد: «چرا، يک نفر به اسم ميكايا پسر يمله هست، كه من از او نفرت دارم، چون هميشه برای من چيزهای بد پيشگويی میكند.»
يهوشافاط گفت: «اينطور سخن نگوييد!»
8پس اخاب پادشاه، يكی از افراد دربار خود را صدا زد و به او گفت: «برو و ميكايا را هر چه زودتر به اينجا بياور.»
9هر دو پادشاه در ميدان خرمنگاه نزديک دروازهٔ شهر سامره با لباسهای شاهانه بر تختهای سلطنتی خود نشسته بودند و تمام انبیا در حضور ايشان پيشگويی میكردند. 10يكی از اين انبيا به نام صدقيا، پسر كنعنه، كه شاخهای آهنی برای خود درست كرده بود، گفت: «خداوند میفرمايد كه با اين شاخها، سوریها را تار و مار خواهی كرد!» 11ساير انبيا نيز با او همصدا شده، گفتند: «به راموت جلعاد حمله كن، چون خداوند تو را پيروز خواهد كرد.»
12قاصدی كه به دنبال ميكايا رفته بود، به او گفت: «تمام انبيا پيشگويی میكنند كه پادشاه پيروز خواهد شد، پس تو نيز چنين پيشگويی كن.»
13ولی ميكايا به او گفت: «به خداوند زنده قسم، هر چه خدای من بفرمايد، همان را خواهم گفت.»
14وقتی ميكايا به حضور پادشاه رسيد، اخاب از او پرسيد: «ای ميكايا، آيا به راموت جلعاد حمله كنم يا نه؟»
ميكايا جواب داد: «البته! چرا حمله نكنی! حتماً پيروز خواهی شد!»
15پادشاه به او گفت: «چند مرتبه تو را قسم بدهم كه هر چه خداوند میگويد، همان را به من بگويی؟»
16آنگاه ميكايا به او گفت: «تمام قوم اسرائيل را ديدم كه مثل گوسفندان بیشبان، روی تپهها سرگردانند. خداوند فرمود: اينها صاحب ندارند. به ايشان بگو به خانههای خود برگردند.»
17اخاب به يهوشافاط گفت: «به تو نگفتم؟ من هرگز حرف خوب از زبان اين مرد نشنيدهام!»
18بعد ميكايا گفت: «به اين پيغام خداوند نيز گوش دهيد! خداوند را ديدم كه بر تخت خود نشسته بود و فرشتگان در طرف راست و چپ او ايستاده بودند. 19آنگاه خداوند فرمود: چه كسی میتواند اخاب را فريب دهد تا به راموت جلعاد حمله كند و همانجا كشته شود؟ هر يک از فرشتگان نظری داد. 20سرانجام روحی جلو آمد و به خداوند گفت: من اين كار را میكنم! خداوند پرسيد: چگونه؟ 21روح گفت: من سخنان دروغ در دهان انبیا میگذارم و اخاب را گمراه میكنم. خداوند فرمود: تو میتوانی او را فريب دهی، پس برو و چنين كن!»
22آنگاه ميكايای نبی گفت: «خداوند روح گمراه كننده در دهان انبيای تو گذاشته تا به تو دروغ بگويند. ولی حقيقت امر اين است كه خداوند میخواهد تو را گرفتار مصيبت سازد.»
23با شنيدن اين جمله، صدقيا پسر كنعنه، جلو رفت و يک سيلی محكم به صورت ميكايا زد و گفت: «روح خداوند كی مرا ترک كرده و به سوی تو آمده و با تو سخن گفته است؟»
24ميكايا به او گفت: «آن روز كه در اتاقت مخفی شوی، جواب اين سؤال را خواهی يافت!»
25آنگاه اخاب پادشاه دستور داد: «ميكايا را بگيريد و پيش آمون، فرماندار شهر و به نزد يوآش، پسرم ببريد. 26و از قول من به ايشان بگوييد كه ميكايا را به زندان بيفکنند و جز آب و نان چيزی به او ندهند تا من پيروز برگردم.»
27ميكايا به او گفت: «اگر تو زنده برگشتی، معلوم میشود من هر چه به تو گفتم، از جانب خداوند نبوده است.» سپس رو به حاضران كرد و گفت: «همهٔ شما شاهد باشيد كه من به پادشاه چه گفتم!»
مرگ اخاب
28با وجود اين هشدارها، اخاب پادشاه اسرائيل و يهوشافاط پادشاه يهودا به راموت جلعاد لشكركشی كردند. 29اخاب به يهوشافاط گفت: «تو لباس شاهانهٔ خود را بپوش، ولی من لباس ديگری میپوشم تا كسی مرا نشناسد.» پس اخاب با لباس مبدل به ميدان جنگ رفت.
30پادشاه سوريه به فرماندهان عرابههای خود دستور داده بود كه به ديگران زياد توجه نكنند، بلكه فقط با خود اخاب بجنگند. 31پس وقتی آنها يهوشافاط را در لباس شاهانه ديدند گمان كردند كه او همان اخاب، پادشاه اسرائيل است و برگشتند تا به او حمله كنند. اما يهوشافاط به سوی خداوند فرياد برآورد تا او را نجات دهد. خداوند هم سربازان را متوجهٔ اشتباه خودشان نمود و آنها از او دور شدند، 32زيرا به محض اينكه فهميدند او پادشاه اسرائيل نيست، از تعقيب وی دست برداشتند. 33اما تير يكی از سربازان به طور تصادفی از ميان شكاف زرهٔ اخاب، به او اصابت كرد. اخاب به عرابهران خود گفت: «عرابه را برگردان و مرا از ميدان جنگ بيرون ببر، چون سخت مجروح شدهام.»
34جنگ به اوج شدت خود رسيده بود و اخاب نيمه جان به كمک عرابهران خود، رو به سوریها در عرابهٔ خود ايستاده بود. سرانجام هنگام غروب جان سپرد.
19يک نبی، يهوشافاط را سرزنش میكند
1وقتی يهوشافاط، پادشاه يهودا به سلامت به كاخ خود در اورشليم برگشت، 2ييهوی نبی (پسر حنانی) به سراغ او رفت و گفت: «آيا كمک به بدكاران و دوستی با دشمنان خداوند كار درستی است؟ به دلیل كاری كه كردهای، مورد غضب خداوند قرار گرفتهای. 3البته كارهای خوبی نيز انجام دادهای؛ تو بتهای شرمآور اشيره را از اين سرزمين برانداختی و سعی كردهای از خدا پيروی كنی.»
اصلاحات يهوشافاط
4يهوشافاط مدتی در اورشليم ماند. سپس بار ديگر از بئرشبع تا كوهستان افرايم به ميان قوم خود رفت و آنان را به سوی خداوند، خدای اجدادشان برگرداند. 5او در تمام شهرهای حصاردار يهودا قضات گماشت 6و به آنها چنين دستور داد: «مواظب رفتار خود باشيد، چون شما از جانب خداوند قاضی تعيين شدهايد، نه از جانب انسان. موقع داوری و صدور حكم، خداوند با شما خواهد بود. 7از خداوند بترسيد و كارتان را درست انجام دهيد، زيرا بیانصافی و طرفداری و رشوه گرفتن در كار خداوند، خدای ما نيست.»
8يهوشافاط در اورشليم از لاويان و كاهنان و سران طايفهها نيز قضاتی تعيين كرد. 9دستوراتی كه او به آنها داد چنين بود: «شما بايد هميشه با خداترسی و با صداقت رفتار كنيد. 10هرگاه قضات شهرهای ديگر قضيهای را به شما ارجاع كنند، خواه قضيهای مربوط به قتل باشد يا تخلف از احكام و قوانين، شما موظف هستيد ايشان را در تشخيص جرم كمک نماييد تا حكم را درست صادر كنند، اگر نه خشم خداوند بر شما و آنها افروخته خواهد شد. پس طوری رفتار كنيد كه قصوری از شما سر نزند. 11امريا، كاهن اعظم، بالاترين مرجع در مورد مسايل مذهبی و زبديا (پسر اسماعيل)، استاندار يهودا، بالاترين مرجع در امور مملكتی خواهند بود و لاويان نيز همراه شما خدمت خواهند كرد. وظايف خود را انجام دهيد و از كسی نترسيد. خداوند پشتيبان كسانی است كه به راستی عمل میكنند.»
20يهوشافاط موآبیها و عمونیها را شكست میدهد
1پس از چندی، قشون موآب و عمون به اتفاق معونیها برای جنگ با يهوشافاط، پادشاه يهودا بسيج شدند. 2به يهوشافاط خبر رسيد كه سپاهی بزرگ از آن سوس دريای مرده، از ادوم به جنگ او میآيند و به حصونتامار رسيدهاند. (حصونتامار همان «عين جدی» است.) 3يهوشافاط از اين خبر بسيار ترسيد و از خداوند كمک خواست. سپس دستور داد تمام مردم يهودا روزه بگيرند. 4مردم از سراسر يهودا به اورشليم آمدند تا دعا كرده، از خداوند كمک بخواهند. 5وقتی همه در حياط تازهٔ خانهٔ خداوند جمع شدند، يهوشافاط در ميان آنها ايستاد و چنين دعا كرد:
6«ای خداوند، خدای اجداد ما، يگانه خدای آسمانها، فرمانروای تمام ممالک دنيا، تو قدرتمند و عظيم هستی. كيست كه بتواند در برابر تو بايستد؟ 7تو خدای ما هستی. هنگام ورود قوم اسرائيل به اين سرزمين، تو اقوام بتپرست را از اينجا بيرون راندی و اين سرزمين را تا به ابد به فرزندان دوست خود ابراهيم بخشيدی. 8قوم تو در اينجا ساكن شدند و اين عبادتگاه را برای تو ساختند 9تا در چنين مواقعی كه بلای جنگ و مرض و قحطی دامنگير آنان میشود، در اين خانه در حضورت بايستند (زيرا كه تو در اينجا حضور داری)، و برای نجات خود به درگاه تو دعا كنند و تو دعای ايشان را اجابت فرموده، آنان را نجات دهی.
10«حال ملاحظه فرما كه سپاهيان عمون و موآب و ادوم چه میكنند! تو به اجداد ما كه از مصر بيرون آمدند، اجازه ندادی به اين ممالک حمله كنند. پس سرزمينشان را دور زدند و آنها را از بين نبردند. 11ببين اكنون پاداش ما را چگونه میدهند! آمدهاند تا ما را از سرزمينی كه تو آن را به ما بخشيدهای، بيرون كنند. 12ای خدای ما، آيا تو آنها را مجازات نخواهی كرد؟ ما برای مقابله با اين سپاه بزرگ قدرتی نداريم. كاری از دست ما برنمیآيد، جز اينكه منتظر كمک تو باشيم.»
13تمام مردان يهودا با زنان و فرزندان خود آمده، در حضور خداوند ايستاده بودند. 14آنگاه روح خداوند بر يكی از مردانی كه در آنجا ايستاده بود، نازل شد. نام اين مرد يحزئيل بود. (يحزئيل پسر زكريا، زكريا پسر بنايا، بنايا پسر يعیئيل و يعیئيل پسر متنيای لاوی از طايفهٔ آساف بود.)
15يحزئيل گفت: «ای مردم يهودا و اورشليم، ای يهوشافاط پادشاه، به من گوش دهيد! خداوند میفرمايد: نترسيد! از اين سپاه نيرومند دشمن وحشت نكنيد! زيرا شما نمیجنگيد، بلكه من به جای شما با آنها میجنگم. 16فردا برای مقابله با آنها برويد. شما آنها را خواهيد ديد كه از دامنههای صيص، در انتهای درهای در بيابان يروئيل بالا میآيند. 17اما ای مردم يهودا و اورشليم لازم نيست شما با آنها بجنگيد. فقط بايستيد و منتظر باشيد؛ آنگاه خواهيد ديد خداوند چگونه شما را نجات میدهد. نترسيد و روحيهٔ خود را نبازيد. به مقابله با دشمن برويد، زيرا خداوند با شماست.»
18يهوشافاط پادشاه و تمام مردم يهودا و اورشليم كه در آنجا ايستاده بودند در حضور خداوند به خاک افتادند و او را سجده كردند. 19سپس لاویان طوايف قهات و قورح بلند شدند و با صدای بلند در وصف خداوند، خدای اسرائيل سرود خواندند.
20صبح زود روز بعد، سپاه يهودا به بيابان تقوع رهسپار شد. در اين ضمن يهوشافاط ايستاد و گفت: «ای مردم يهودا و اورشليم گوش كنيد: به خداوند، خدای خود ايمان داشته باشيد تا پيروز شويد. سخنان انبيای او را باور كنيد تا موفق شويد.»
21يهوشافاط بعد از مشورت با سران قوم، دستور داد كه دستهٔ سرايندگانی آراسته به جامههای مقدس تشكيل گردد و پيشاپيش سپاه برود و در وصف خداوند بسرايد و بگويد: «خداوند را حمد و ستايش كنيد، زيرا محبت او ابدی است.» 22همين كه ايشان مشغول سراييدن و حمد گفتن شدند، خداوند سپاهيان موآب و عمون و ادوم را به جان هم انداخت. 23سپاهيان عمون و موآب بر ضد سپاه ادوم برخاستند و همه را كشتند. بعد از آن عمونیها و موآبیها به جان هم افتادند. 24وقتی سربازان يهودا به برج دیدبانی بيابان رسيدند، ديدند اجساد دشمنان تا جايی كه چشم كار میكرد بر زمين افتاده و همه از بين رفته بودند. 25يهوشافاط و سربازانش به سراغ جنازهها رفتند و پول و لباس و جواهرات فراوان يافتند. غنيمت به قدری زياد بود كه جمعآوری آن سه روز طول كشيد. 26روز چهارم در «درهٔ بركت» (كه همان روز اين اسم را بر آن دره گذاشتند و تا به امروز هم به همان نام معروف است)، جمع شدند و خداوند را برای بركاتش ستايش كردند.
27سپس سپاهيان يهودا با خوشحالی تمام از اينكه خداوند ايشان را از چنگ دشمن نجات داده بود به دنبال يهوشافاط پيروزمندانه به اورشليم بازگشتند. 28آنها با صدای عود و بربط و شيپور به اورشليم آمدند و به خانهٔ خداوند رفتند. 29وقتی قومهای همسايه شنيدند كه خداوند با دشمنان اسرائيل جنگيده است، ترس خدا آنها را فرا گرفت. 30در سرزمين يهوشافاط صلح برقرار شد، زيرا خدايش به او آسايش بخشيده بود.
تاريخچهٔ زندگی يهوشافاط
31يهوشافاط در سن سی و پنج سالگی پادشاه يهودا شد و بيست و پنج سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش عزوبه نام داشت و دختر شلحی بود. 32او مثل پدرش آسا، مطابق ميل خداوند عمل میكرد. 33ولی با اين همه، بتخانهها را كه بر بالای تپهها بود، خراب نكرد و قوم هنوز با تمام دل و جان به سوی خدای اجداد خود بازگشت نكرده بودند.
34شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهوشافاط، از اول تا آخر، در كتاب «تاريخ ييهو پسر حنانی» كه جزو «كتاب تاريخ پادشاهان اسرائيل» است، يافت میشود.
35يهوشافاط، پادشاه يهودا در روزهای آخر عمرش با اخزيا، پادشاه اسرائيل كه بسيار شرور بود پيمان بست. 36آنها در عصيون جابر كشتیهای بزرگ تجاری ساختند. 37آنگاه العازار (پسر دوداواهوی مريشاتی) بر ضد يهوشافاط پيشگويی كرد و گفت: «چون تو با اخزيای پادشاه متحد شدی، خداوند زحمات تو را بر باد خواهد داد.» پس آن كشتیها شكسته شدند و هرگز به سفر تجاری نرفتند.
21يهورام، پادشاه يهودا
1وقتی يهوشافاط درگذشت، او را در آرامگاه سلطنتی در اورشليم به خاک سپردند و پسرش يهورام پادشاه يهودا شد. 2برادران او، يعنی ساير پسران يهوشافاط، اينها بودند: عزريا، يحیئيل، زكريا، عزرياهو، ميكائيل و شفطيا. 3-4پدرشان به هر يک از آنها هدايايی گرانبها از قبيل نقره و طلا و جواهرات و نيز شهرهای حصاردار در يهودا بخشيده بود. اما سلطنت را به يهورام داد چون پسر ارشدش بود. ولی يهورام وقتی زمام امور را به دست گرفت و بر اوضاع مسلط شد، تمام برادران خود و عدهٔ زيادی از بزرگان اسرائيل را كشت. 5يهورام در سن سی و دو سالگی پادشاه شد و هشت سال در اورشليم سلطنت كرد، 6دختر اخاب زن او بود و او مانند اخاب و ساير پادشاهان اسرائيل نسبت به خداوند گناه میورزيد. 7اما خداوند نخواست دودمان سلطنت داوود را براندازد، زيرا با داوود عهد بسته بود كه هميشه يكی از پسرانش پادشاه باشد.
8در دورهٔ سلطنت يهورام، مردم ادوم از فرمان يهودا سرپيچی كردند و پادشاهی برای خود تعيين نمودند. 9يهورام و فرماندهان سپاه او با تمام عرابههای جنگی عازم ادوم شدند. اما ادومیها آنها را محاصره كردند و يهورام شبانه از دست ادومیها گريخت. 10به اين ترتيب ادوم تا به امروز استقلال خود را حفظ كرده است.
در اين هنگام اهالی شهر لبنه نيز شورش نمودند، زيرا يهورام از خداوند، خدای اجدادش برگشته بود. 11او همچنين بر بلنديهای يهودا بتخانهها ساخت و اهالی اورشليم را به بتپرستی كشاند و باعث شد مردم يهودا از خدا دور شوند.
12يهورام نامهای از ايليای نبی با اين مضمون دريافت كرد: «خداوند، خدای جد تو داوود، میفرمايد كه چون مثل پدرت يهوشافاط و مانند آسای پادشاه رفتار نكردی، 13بلكه مثل پادشاهان اسرائيل شرور بودهای و مانند زمان اخاب پادشاه، مردم يهودا و اورشليم را به بتپرستی كشاندهای، و چون برادرانت را كه از خودت بهتر بودند به قتل رساندی، 14پس خداوند بلای سختی دامنگير قوم تو و زنان و فرزندانت خواهد كرد؛ و تو هر چه داری از دست خواهی داد. 15خودت نيز به مرض رودهای سختی مبتلا خواهی شد و اين مرض آنقدر طول خواهد كشيد تا رودههايت از بين برود.»
16بنابراين خداوند فلسطينیها و عربهايی را كه همسايهٔ حبشیها بودند بر ضد يهورام برانگيخت. 17آنها به يهودا حمله كرده، آن را گرفتند و تمام اموال كاخ سلطنتی و پسران و زنان يهورام را برداشته، با خود بردند. فقط پسر كوچک او اخزيا جان به در برد.
18پس از آن، خداوند يهورام را به يک مرض علاجناپذير رودهای مبتلا كرد. 19به مرور زمان، بعد از دو سال، رودههايش بيرون آمد و او با دردی جانكاه مرد. قومش مراسم مخصوص دفن پادشاهان را برای او انجام ندادند. 20يهورام سی و دو سال داشت كه پادشاه شد و هشت سال در اورشليم سلطنت كرد و هنگامی كه مرد، كسی برايش عزا نگرفت. يهورام در اورشليم دفن شد، اما نه در آرامگاه سلطنتی.
22اخزيا، پادشاه يهودا
(دوم پادشاهان 8:25-29 و 9:21-28)
1اهالی اورشليم اخزيا، پسر كوچک يهورام را به پادشاهی خود انتخاب كردند، زيرا مهاجمانی كه همراه عربها به يهودا حمله كردند، پسران بزرگ او را كشته بودند. 2اخزيا بيست و دو22:2 در متن عبری «چهل و دو» ولی در متن برخی نسخههای يونانی و سريانی و نيز دوم پادشاهان 8:26 «بيست و دو» آمده است. ساله بود كه پادشاه شد، ولی فقط يک سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش عتليا نام داشت و نوهٔ عمری بود. 3او نيز مانند خاندان اخاب نسبت به خداوند گناه ورزيد، زيرا مادرش او را به كارهای زشت ترغيب میكرد. 4آری، اخزيا نيز مثل اخاب شرور بود، زيرا بعد از مرگ پدرش، خانوادهٔ اخاب مشاوران او بودند و او را به طرف نابودی سوق دادند. 5اخزيا بر اثر مشورت آنها، با يورام (پسر اخاب) پادشاه اسرائيل، متحد شد و برای جنگ با حزائيل، پادشاه سوريه، به راموت جلعاد لشكر كشيد. در اين جنگ يورام مجروح شد. 6پس برای معالجه به يزرعيل رفت. وقتی در آنجا بستری بود، اخزيا به عيادتش رفت.
7خدا بوسيلهٔ اين ديدار، سقوط اخزيا را فراهم آورد. وقتی اخزيا با يورام بود، ييهو (پسر نمشی) كه از طرف خداوند مأمور شده بود دودمان اخاب را براندازد، به سراغ آنها رفت. 8زمانی كه ييهو در پی كشتار اعضای خانوادهٔ اخاب بود، با عدهای از سران يهودا و برادرزادههای اخزيا روبرو شد و ايشان را كشت. 9ييهو در جستجوی اخزيا بود؛ سرانجام او را كه در سامره پنهان شده بود دستگير نموده، نزد ييهو آوردند و ييهو او را نيز كشت. با وجود اين، اخزيا را با احترام به خاک سپردند، چون نوهٔ يهوشافاط پادشاه بود كه با تمام دل از خداوند پيروی میكرد. از خاندان اخزيا كسی كه قادر باشد سلطنت كند، نماند.
عتليا تخت سلطنت را غصب میكند
10وقتی عتليا، مادر اخزيا از كشته شدن پسرش باخبر شد، دستور قتل عام تمام اعضای خاندان سلطنتی يهودا را صادر كرد. 11تنها كسی كه جان به در برد يوآش پسر كوچک اخزيا بود، زيرا يهوشبع، عمه يوآش، كه دختر يهورام پادشاه و خواهر ناتنی اخزيا بود، او را نجات داد. يهوشبع طفل را از ميان ساير فرزندان پادشاه كه در انتظار مرگ بودند، دزديد و او را با دايهاش در خانهٔ خداوند در اتاقی پنهان كرد. (يهوشبع زن يهوياداع كاهن بود.) 12در مدت شش سالی كه عتليا در مقام ملكه فرمانروايی میكرد، يوآش زير نظر عمهاش در خانهٔ خدا پنهان ماند.
23شورش بر ضد عتليا
1در هفتمين سال سلطنت عتليا، يهوياداع كاهن برخی از فرماندهان سپاه را احضار كرده نقشهای را كه داشت با آنها در ميان گذاشت. اين فرماندهان عبارت بودند از: عزريا (پسر يهورام)، اسماعيل (پسر يهوحانان)، عزريا (پسر عوبيد)، معسيا (پسر عدايا) و اليشافاط (پسر زكری). 2-3ايشان مخفيانه به سراسر يهودا سفر كردند تا لاويان و سران قبايل را از نقشهٔ يهوياداع باخبر سازند و آنها را به اورشليم احضار كنند. وقتی همه به اورشليم آمدند برای پادشاه جوان كه هنوز در خانهٔ خدا مخفی بود، قسم خوردند كه نسبت به وی وفادار باشند.
يهوياداع كاهن گفت: «وقت آن رسيده كه پادشاه زمام امور مملكت را در دست بگيرد، و اين طبق وعدهٔ خداوند است كه فرمود: ”هميشه يكی از فرزندان داوود بايد پادشاه باشد.“ 4حالا كاری كه بايد بكنيم اين است: يک سوم شما لاويان و كاهنان كه روز سبت سر پست میآييد دم در خانهٔ خدا نگهبانی بدهيد. 5-6يک سوم ديگر در كاخ سلطنتی، و بقيه جلو ”دروازهٔ اساس“ نگهبانی بدهيد. بقيهٔ قوم طبق دستور خداوند در حياط خانهٔ خداوند بايستند. زيرا فقط لاويان و كاهنان كه مشغول خدمت هستند میتوانند وارد خانهٔ خداوند شوند، چون پاک هستند. 7شما لاويان اسلحه به دست بگيريد و پادشاه را احاطه كنيد و هر جا میرود از او محافظت نماييد. هر كه خواست وارد خانهٔ خدا شود، او را بكشيد.»
8لاويان و مردم يهودا مطابق دستورات يهوياداع عمل كردند. نگهبانانی كه روز سبت سر خدمت میرفتند و نيز نگهبانانی كه در آن روز سر خدمت نبودند، همگی سر پست خود ماندند، زيرا يهوياداع آنها را مرخص نكرد. 9سپس يهوياداع آنها را با نيزهها و سپرهای خانهٔ خدا كه متعلق به داوود پادشاه بود، مسلح كرد. 10افراد مسلح در سراسر قسمت جلو خانهٔ خدا ايستادند و قربانگاه را كه نزديک مخفيگاه يوآش بود، محاصره كردند. 11آنگاه يهوياداع و پسرانش يوآش را بيرون آورده، تاج شاهی را بر سرش نهادند و نسخهای از تورات را به او دادند و او را تدهين كرده، به پادشاهی منصوب نمودند. سپس همه فرياد برآوردند: «زنده باد پادشاه!»
12عتليا وقتی فرياد شادی مردم را شنيد، با عجله به طرف خانهٔ خداوند كه مردم در آنجا جمع شده بودند، دويد. 13در آنجا پادشاه جديد را ديد كه كنار ستون مخصوص پادشاهان نزد در ورودی ايستاده و فرماندهان و شيپورچیها دور او را گرفتهاند و شيپور میزنند و همه شادی میكنند و دستهٔ سرايندگان همراه نوازندگان، قوم را در خواندن سرود رهبری میكنند.
عتليا با ديدن اين منظره لباس خود را پاره كرد و فرياد برآورد: «خيانت! خيانت!»
14يهوياداع به فرماندهان چنين دستور داد: «او را از اينجا بيرون ببريد. در خانهٔ خداوند او را نكشيد. اگر كسی سعی كند عتليا را نجات دهد بايد بیدرنگ كشته شود.» 15پس وقتی عتليا به يكی از دروازههای كاخ به نام «دروازهٔ اسب» رسيد، همانجا او را كشتند.
اصلاحات يهوياداع
16بعد يهوياداع عهد بست كه خود و پادشاه و مردم، قوم خداوند باشند. 17آنگاه همه به بتخانهٔ بعل رفتند و آن را واژگون ساختند و قربانگاهها و مجسمهها را خراب كردند و متان، كاهن بت بعل را در مقابل قربانگاهها كشتند. 18سپس يهوياداع، كاهنان و لاويان را در خانهٔ خداوند گذاشت تا وظايفی را كه داوود پادشاه تعيين كرده بود، انجام دهند و طبق دستورات تورات موسی برای خداوند قربانیهای سوختنی تقديم كنند. آنها با شادی و سرور وظيفهٔ خود را انجام میدادند. 19يهوياداع نگهبانانی جلو دروازههای خانهٔ خداوند گماشت تا نگذارند افرادی كه شرعاً نجس هستند وارد خانه خدا شوند.
20سپس فرماندهان سپاه، مقامات و رهبران مملكتی و تمام قوم، يهوياداع را همراهی كردند تا پادشاه را از خانهٔ خداوند به كاخ سلطنتی بياورند. آنها از «دروازهٔ بالايی» وارد كاخ شدند و يوآش را بر تخت سلطنت نشاندند. 21همهٔ مردم از اين موضوع خوشحال بودند. بعد از مرگ عتليا، در شهر آرامش برقرار گرديد.
24يوآش، پادشاه يهودا
1يوآش هفت ساله بود كه پادشاه شد و چهل سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش ظبيه، از اهالی بئرشبع بود.) 2مادامی كه يهوياداع كاهن زنده بود يوآش مطابق ميل خداوند رفتار میكرد. 3يهوياداع دو زن برای يوآش گرفت و آنها برای او پسران و دختران به دنیا آوردند.
4سپس يوآش تصميم گرفت خانهٔ خداوند را تعمير كند. 5او كاهنان و لاويان را فرا خواند و اين دستور را به ايشان داد:
«به تمام شهرهای يهودا برويد و هدايای ساليانه را جمع كنيد تا بتوانيم خانهٔ خدا را تعمير كنيم. هر چه زودتر اين كار را انجام دهيد.» اما لاويان تأخير نمودند.
6بنابراين پادشاه، يهوياداع كاهن اعظم را خواست و به او گفت: «چرا از لاويان نخواستهای كه بروند و ماليات خانهٔ خدا را كه موسی، خدمتگزار خداوند مقرر كرده، از شهرهای يهودا و اورشليم جمعآوری كنند؟»
7(پيروان عتليای فاسد24:7 نگاه کنيد به 22:10.، خسارات زيادی به خانهٔ خدا وارد كرده بودند و اشياء مقدس آن را غارت نموده، آنها را در بتخانهٔ بعل گذاشته بودند.) 8پس پادشاه دستور داد كه صندوقی بسازند و آن را بيرون دروازهٔ خانهٔ خداوند بگذارند. 9سپس در همهٔ شهرهای يهودا و اورشليم اعلام نمود كه مالياتی را كه موسی برای قوم اسرائيل مقرر كرده، برای خداوند بياورند. 10بنابراين، تمام قوم و رهبرانشان با خوشحالی ماليات خود را میآوردند و در آن صندوق میريختند تا اينكه پر میشد. 11سپس لاويان صندوق را به مسئول آن كه از دربار بود تحويل میدادند. هر وقت پول زيادی جمع میشد کاتب و نمايندهٔ كاهن اعظم پولها را از صندوق خارج میكردند و صندوق را دوباره به خانهٔ خدا برمیگرداندند. اين كار هر روز ادامه داشت و مردم مرتب در صندوق پول میريختند. 12پادشاه و يهوياداع پولها را به ناظران كار ساختمانی میدادند و ايشان بناها، نجارها و فلزكارها را برای تعمير خانهٔ خداوند به کار میگرفتند.
13به اين ترتيب، كارگران به تعمير خانهٔ خدا پرداختند و آن را مستحكم ساخته، به صورت اول درآوردند. 14وقتی تعميرات خانهٔ خدا تمام شد، باقيماندهٔ پول را نزد پادشاه و يهوياداع آوردند و آنها دستور دادند با آن پول، ظروف طلا و نقره و وسايل ديگر برای خانهٔ خداوند درست كنند.
دوری يوآش از خداوند
در طول عمر يهوياداع كاهن، قربانيهای سوختنی به طور مرتب در خانهٔ خداوند تقديم میشد. 15يهوياداع در كمال پيری، در سن ۱۳۰ سالگی درگذشت 16و در شهر داوود در آرامگاه سلطنتی دفن شد، زيرا در اسرائيل برای خدا و خانهٔ او خدمات ارزندهای انجام داده بود.
17-18اما پس از مرگ يهوياداع، بزرگان يهودا نزد يوآش پادشاه آمده، با سخنان خود او را تحريک كردند تا دست از خانهٔ خداوند، خدای اجدادش بكشد و همراه ايشان بت شرمآور اشيره و بتهای ديگر را بپرستد. پادشاه سخنان آنها را پذيرفت و از اين رو بار ديگر خشم خدا بر يهودا و اورشليم افروخته شد. 19خداوند انبيايی فرستاد تا آنها را به سوی خود بازگرداند، ولی مردم اعتنا نكردند.
20سپس روح خدا بر زكريا، پسر يهوياداع نازل شد. او در مقابل قوم ايستاده، گفت: «خداوند میفرمايد: چرا از دستورات من سرپيچی میكنيد و خود را دچار مصيبت مینماييد. شما مرا ترک گفتهايد، من هم شما را ترک میگويم.»
21بزرگان يهودا بر ضد زكريا توطئه چيدند و به دستور يوآش پادشاه، او را در حياط خانهٔ خداوند سنگسار كرده، كشتند. 22پس يوآش خوبیهای يهوياداع را فراموش كرد و پسرش را كشت. زكريا قبل از مرگش چنين گفت: «خداوند اين را ببيند و از شما بازخواست كند.»
پايان سلطنت يوآش
23چند ماه پس از كشته شدن زكريا، نيروهای سوری، يهودا و اورشليم را تسخير كردند و همهٔ سران كشور را كشتند. آنها تمام غنايمی را كه به چنگ آوردند برای پادشاه سوريه فرستادند. 24برای سپاه كوچک سوريه اين يک پيروزی بزرگ محسوب میشد. خداوند به آنها اجازه داد سپاه نيرومند يهودا را شكست دهند، زيرا مردم يهودا خداوند، خدای اجدادشان را ترک گفته بودند. به اين طريق خدا يوآش پادشاه را مجازات كرد. 25سوریها يوآش را به شدت مجروح كرده، از آنجا رفتند. در اين ضمن دو نفر از افراد يوآش تصميم گرفتند انتقام خون زكريا پسر يهوياداع را از او بگيرند. پس او را در بسترش كشتند و بعد در شهر داوود دفن كردند، اما نه در آرامگاه سلطنتی. 26توطئهكنندگان، زاباد پسر يک زن عمونی به نام شمعه و يهوزاباد پسر يک زن موآبی به نام شمريت بودند.
27شرح حال پسران يوآش و نبوتهايی كه دربارهٔ او شد و شرح تعمير خانهٔ خدا در كتاب «تاريخ پادشاهان» نوشته شده است.
بعد از مرگ يوآش، پسرش امصيا به جای او پادشاه شد.
25امصيا، پادشاه يهودا
1امصيا بيست و پنج ساله بود كه پادشاه شد و بيست و نه سال در اورشليم سلطنت كرد. مادرش يهوعدان اورشليمی بود. 2او هر چه در نظر خداوند پسنديده بود انجام میداد، اما نه با تمام دل و جان. 3وقتی امصيا زمام امور را در دست گرفت افرادی را كه پدرش را كشته بودند، از بين برد، 4ولی فرزندانشان را نكشت زيرا خداوند در تورات موسی امر فرموده بود كه نه پدران برای گناه پسران كشته شوند و نه پسران به سبب گناه پدران، بلكه هر كس برای گناه خودش مجازات شود.
جنگ با ادوم
5امصيا مردان خاندانهای يهودا و بنيامين را احضار كرد و از آنها سپاهی تشكيل داده، آنان را به چند دسته تقسيم كرد و برای هر دسته فرماندهی تعيين نمود. سپاه او از سيصد هزار مرد بيست ساله و بالاتر تشكيل شده بود كه همه تعليم ديده بودند و در به کار بردن نيزه و سپر، بسيار مهارت داشتند. 6علاوه بر اين عده، با پرداخت سه هزار و چهارصد كيلوگرم نقره، صد هزار سرباز ديگر از اسرائيل اجير كرد.
7اما مرد خدايی نزد امصيا آمده، گفت: «ای پادشاه، سربازان اسرائيلی را اجير نكن، زيرا خداوند با آنها نيست. 8اگر بگذاری آنها همراه سپاهيان تو به جنگ بروند، هر چند هم خوب بجنگيد ولی عاقبت شكست خواهيد خورد. زيرا خداست كه میتواند انسان را پيروز سازد يا شكست دهد.»
9امصيا گفت: «پس پولی كه بابت اجير كردن آنها پرداختهام چه میشود؟» آن مرد خدا جواب داد: «خداوند قادر است بيش از اين به تو بدهد.»
10پس امصيا سربازان اجير شدهٔ اسرائيلی را مرخص كرد تا به خانههايشان بازگردند. اين موضوع خشم آنها را برانگيخت و آنها در شدت غضب به خانههای خود بازگشتند.
11آنگاه امصيا با شجاعت سپاه خود را به «درهٔ نمک» برد و در آنجا ده هزار نفر از ادومیها را كشت. 12سپاه امصيا ده هزار نفر ديگر را گرفته، به بالای پرتگاهی بردند و آنها را از آنجا به زير انداختند كه بر روی تخته سنگهای پايين افتاده، متلاشی شدند.
13در اين ضمن، سربازان اسرائيلی كه امصيا آنها را به وطنشان بازگردانده بود، به شهرهای يهودا كه بين بيتحورون و سامره قرار داشتند، هجوم بردند و سه هزار نفر را كشتند و غنيمت بسيار با خود بردند.
14امصيای پادشاه هنگام مراجعت از كشتار ادومیها، بتهايی را كه از دشمن گرفته و با خود آورده بود به عنوان خدايان بر پا داشت و آنها را سجده نمود و برای آنها بخور سوزانيد. 15اين عمل، خداوند را به خشم آورد و او يک نبی نزد امصيا فرستاد. آن نبی به امصيا گفت: «چرا خدايانی را پرستش كردی كه حتی نتوانستند قوم خود را از دست تو برهانند؟»
16پادشاه جواب داد: «مگر از تو نظر خواستهام؟ ساكت شو! والا دستور میدهم تو را بكشند!»
آن نبی اين اخطار را به پادشاه داد و از نزد او رفت: «حال میدانم كه خدا تصميم گرفته تو را از ميان بردارد، زيرا اين بتها را سجده نمودهای و نصيحت مرا نپذيرفتی.»
جنگ با اسرائيل
17امصيا، پادشاه يهودا با مشورت مشاوران خود به يهوآش، پادشاه اسرائيل (پسر يهوآحاز، نوهٔ ييهو) اعلان جنگ داد.
18اما يهوآش پادشاه با اين مثل جواب امصيا را داد: «روزی در لبنان، يک بوتهٔ خار به يک درخت سرو آزاد گفت: ”دخترت را به پسر من به زنی بده.“ ولی درست در همين وقت حيوانی وحشی از آنجا عبور كرد و آن خار را پايمال نمود. 19تو از فتح ادوم مغرور شدهای و به خود میبالی، اما به تو نصيحت میكنم كه در سرزمينت بمانی و با من درگير نشوی. چرا میخواهی كاری كنی كه به زيان تو و قومت تمام شود؟»
20ولی امصيا به حرفهای او گوش نداد زيرا خدا ترتيبی داده بود كه او را به سبب پرستش بتهای ادوم به دست دشمن نابود كند. 21پس يهوآش، پادشاه اسرائيل سپاه خود را آمادهٔ جنگ كرد. جنگ در بيتشمس، يكی از شهرهای يهودا، درگرفت. 22سپاه يهودا شكست خورد و سربازان به شهرهای خود فرار كردند. 23يهوآش (پادشاه اسرائيل)، امصيا پادشاهِ مغلوبِ يهودا را اسير كرده، به اورشليم برد. يهوآش دستور داد كه حصار اورشليم را از دروازهٔ افرايم تا دروازهٔ زاويه كه طولش حدود دويست متر بود در هم بكوبند. 24او عدهای را گروگان گرفت و تمام طلا و نقره و لوازم خانهٔ خدا را كه نگهداری آنها به عهدهٔ عوبيد ادوم بود و نيز موجودی خزانههای كاخ سلطنتی را برداشته، به سامره بازگشت.
25امصيا بعد از مرگ يهوآش پانزده سال ديگر هم زندگی كرد. 26شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت امصيا، از ابتدا تا انتها، در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا و اسرائيل» نوشته شده است. 27امصيا از پيروی خداوند برگشت و در اورشليم عليه او توطئه چيدند و او به لاكيش گريخت، ولی دشمنانش او را تعقيب كرده در آنجا او را كشتند؛ 28سپس جنازهاش را روی اسب گذاشته، به اورشليم آوردند و او را در آرامگاه سلطنتی دفن كردند.
26عزيا، پادشاه يهودا
(دوم پادشاهان 14:21-22، 15:1-7)
1مردم يهودا، عزيا را كه شانزده ساله بود به جای پدرش امصيا پادشاه خود ساختند. 2عزيا پس از مرگ پدرش شهر ايلت را برای يهودا پس گرفت و آن را بازسازی كرد. 3او پنجاه و دو سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش يكليای اورشليمی بود.) 4او مانند پدرش امصيا آنچه در نظر خداوند پسنديده بود انجام میداد. 5تا زمانی كه مشاور روحانی او، زكريا زنده بود، او از خدا پيروی میكرد و خدا نيز او را موفق میساخت.
6عزيا به جنگ فلسطينیها رفت و شهر جت را گرفت و حصار آن را خراب كرد و با شهرهای يبنه و اشدود نيز به همين طريق عمل نمود. سپس در ناحيهٔ اشدود و قسمتهای ديگر فلسطين شهرهای تازهای ساخت. 7خدا نه فقط او را در جنگ با فلسطينیها ياری نمود، بلكه در نبرد با عربهای جوربعل و معونیها نيز وی را امداد فرمود. 8عمونیها باج و خراج به او میپرداختند و نام او تا مصر شهرت يافت زيرا او بسيار نيرومند شده بود.
9عزيا در شهر اورشليم نزد دروازهٔ زاويه، دروازهٔ دره و جايی كه حصار اورشليم میپيچيد قلعههای محكمی بنا كرد. 10همچنين در صحرا برجها ساخت و چاههای بسيار كند زيرا در دشتها و درهها، گلههای بسيار داشت. عزيا به كشاورزی علاقمند بود و به همين جهت در دامنهٔ تپهها و دشتهای حاصلخيز، مزرعهها و تاكستانهای فراوانی داشت.
11سپاه عزيا از سربازان جنگ آزمودهای تشكيل شده بود. در زمان جنگ، يعیئيل، کاتب و معسيا، معاون حننيا كه يكی از درباريان بود، سپاه را به چند دسته تقسيم كرده، سان میديدند. 12دو هزار و ششصد نفر از سران قبايل، فرماندهی اين دستهها را به عهده داشتند. 13سپاه زير دست آنها از ۳۰۷,۵۰۰ سرباز زبده تشكيل شده بود كه با شجاعت از پادشاه در مقابل دشمن دفاع میكردند. 14عزيا برای تمام افراد سپاه سپر، نيزه، كلاهخود، زره، كمان و فلاخن تهيه كرد. 15به دستور او منجنيقهايی بوسيلهٔ صنعتگران ماهر در اورشليم ساخته شد تا با آنها از بالای برجها و باروها تير و سنگ به سوی دشمن پرتاب كنند. به اين ترتيب او بسيار معروف و قوی شد، زيرا خدا وی را كمک میكرد.
مجازات عزيا به خاطر غرورش
16اما قدرت عزيا باعث غرور و تباهی او گرديد. او وارد خانهٔ خداوند شد و شخصاً بر قربانگاه آن بخور سوزانيد و به اين وسيله بر ضد خداوند، خدای خود مرتكب گناه شد. 17پشت سر او عزريا، كاهن اعظم با هشتاد كاهن ديگر كه همه مردانی شجاع بودند وارد خانهٔ خداوند شده 18با عزيای پادشاه به مخالفت پرداختند و گفتند: «ای عزيا، سوزاندن بخور برای خداوند كار تو نيست! اين فقط وظيفهٔ كاهنان نسل هارون است كه برای همين منظور تقديس26:18 تقديس يعنی جدا کردن، اختصاص دادن و مقدس ساختن. شدهاند. از اينجا خارج شو، چون گناه كردهای و خداوند از اين عمل تو خشنود نخواهد شد.»
19عزيا كه كنار قربانگاه بخور ايستاده بود غضبناک شد و نخواست ظرف بخوری را كه در دست داشت بر زمين بگذارد. در اين هنگام ناگهان مرض جذام در پيشانی او ظاهر شد! 20عزريا و كاهنان ديگر وقتی اين را ديدند، با شتاب او را بيرون بردند. او خود نيز میخواست هر چه زودتر از خانهٔ خدا خارج شود، زيرا خداوند او را مجازات كرده بود.
21عزيای پادشاه تا روز وفاتش جذامی بود و در خانهای، تنها به سر میبرد و اجازه نداشت به خانهٔ خداوند وارد شود. پسرش يوتام امور مملكت را اداره میكرد.
22شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت عزيا، از ابتدا تا انتها، توسط اشعيای نبی (پسر آموص) نوشته شده است. 23وقتی عزيا وفات يافت، با اينكه جذامی بود، او را در آرامگاه سلطنتی به خاک سپردند و پسرش يوتام سلطنت را به دست گرفت.
27يوتام، پادشاه يهودا
1يوتام در سن بيست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در اورشليم سلطنت نمود. (مادرش يروشا نام داشت و دختر صادوق بود.) 2او مانند پدرش عزيا آنچه در نظر خداوند پسنديده بود انجام میداد اما مانند او با سوزاندن بخور در خانهٔ خداوند مرتكب گناه نشد. با اين حال مردم هنوز به فساد ادامه میدادند.
3يوتام دروازهٔ بالايی خانهٔ خداوند را بازسازی كرد و آن قسمت از حصار اورشليم را كه عوفل نام داشت تعمير اساسی نمود. 4در كوهستان يهودا شهرها ساخت و در جنگلها، قلعهها و برجها درست كرد.
5او با عمونیها وارد جنگ شد و آنها را شكست داد و تا سه سال، ساليانه ۳,۴۰۰ كيلوگرم نقره، ۱,۰۰۰ تن گندم و ۱,۰۰۰ تن جو از آنها باج گرفت. 6يوتام، پادشاه قدرتمندی شد، زيرا از خداوند، خدای خود با وفاداری پيروی میكرد.
7شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يوتام، فتوحات و اعمالش در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل و يهودا» نوشته شده است. 8يوتام در سن بيست و پنج سالگی به سلطنت رسيد و شانزده سال در اورشليم پادشاهی كرد. 9وقتی مرد، او را در اورشليم به خاک سپردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.
28آحاز، پادشاه يهودا
1آحاز در سن بيست سالگی پادشاه شد و شانزده سال در اورشليم سلطنت كرد. او مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند رفتار ننمود. 2آحاز به پيروی از پادشاهان اسرائيل، بت میپرستيد. 3او حتی به درهٔ هنوم رفت و نه فقط در آنجا برای بتها بخور سوزاند، بلكه پسران خود را نيز زندهزنده سوزانيده و قربانی بتها كرد. اين رسم قومهایی بود كه خداوند سرزمينشان را از آنها گرفته، به بنیاسرائيل داده بود. 4آحاز در بتخانههای روی تپهها و بلنديها و زير هر درخت سبز قربانی كرد و بخور سوزانيد. 5به همين علت خداوند به پادشاه سوريه اجازه داد او را شكست دهد و عده زيادی از قومش را اسير كرده، به دمشق ببرد. سربازان اسرائيل نيز عدهٔ زيادی از سربازان آحاز را كشتند. 6فقح (پسر رمليا)، پادشاه اسرائيل در يک روز صد و بيست هزار نفر از سربازان يهودا را كشت زيرا مردم يهودا از خداوند، خدای اجدادشان برگشته بودند. 7سپس يک جنگاور اسرائيلی از اهالی افرايم به نام زكری، معسيا پسر آحاز و عزريقام سرپرست امور دربار و القانه را كه شخص دوم مملكت بود به قتل رساند. 8سپاهيان اسرائيل نيز دويست هزار زن و بچهٔ يهودی را اسير كرده، با غنيمت فراوانی كه به چنگ آورده بودند به سامره پايتخت اسرائيل بردند.
عوديد نبی
9ولی عوديد، نبی خداوند كه در سامره بود به ملاقات سپاهيان اسرائيل كه از جنگ باز میگشتند رفت و به آنها گفت: «ببينيد! خداوند، خدای اجداد شما بر يهودا خشمگين شد و گذاشت شما بر آنها پيروز شويد، ولی شما آنها را كشتيد و نالهٔ آنها تا آسمان رسيده است. 10حالا هم میخواهيد اين زنها و بچهها را كه از اورشليم و يهودا آوردهايد غلام و كنيز خود سازيد. آيا فكر میكنيد كه خود شما بیتقصير هستيد و بر ضد خداوند، خدای خود گناه نكردهايد؟ 11به حرف من گوش دهيد و اين اسيران را كه بستگان خود شما هستند به خانههايشان بازگردانيد، زيرا هم اكنون آتش خشم خداوند بر شما شعلهور شده است.»
12بعضی از سران قبيلهٔ افرايم نيز با سپاهيانی كه از جنگ بازگشته بودند مخالفت كردند. آنها عبارت بودند از: عزريا پسر يهوحانان، بركيا پسر مشليموت، يحزقيا پسر شلوم و عماسا پسر حدلای. 13ايشان اعتراضكنان گفتند: «نبايد اين اسيران را به اينجا بياوريد. اگر اين كار را بكنيد ما در نظر خداوند مقصر خواهيم بود. آيا میخواهيد به بار گناهان ما بيافزاييد؟ ما به اندازهٔ كافی برای گناهانمان مورد خشم خدا قرار گرفتهايم.»
14پس سپاهيان تمام اسيران و غنايمی را كه آورده بودند به قوم خود و رهبرانشان واگذار كردند تا دربارهٔ آنها تصميم بگيرند. 15آنگاه چهار نفری كه قبلاً نامشان برده شد، لباسهای غنيمت گرفته شده را بين اسيران توزيع كردند و به آنها كفش، نان و آب دادند و زخمهای بيماران را بستند. سپس كسانی را كه ضعيف بودند بر الاغ سوار كرده، آنها را به شهر اريحا كه به شهر نخلستان معروف بود، نزد خانوادههايشان بردند و خود به سامره بازگشتند.
آحاز از آشور كمک میخواهد
16-17آحاز، پادشاه يهودا از پادشاه آشور خواست تا با وی متحد شده، با سپاهيان ادوم بجنگند، زيرا ادومیها دوباره به يهودا حمله كرده و بسياری از يهودیان را به اسيری برده بودند. 18در ضمن فلسطينیها نيز به شهرهايی كه در دشتهای يهودا و در جنوب اين سرزمين بودند هجوم آوردند و بيتشمس، ايلون، جديروت، سوكو، تمنه، جمزو و روستاهای اطراف آنها را گرفتند و در آنها ساكن شدند. 19خداوند به سبب آحاز، يهودا را دچار مصيبت كرد، زيرا آحاز نسبت به خداوند گناه ورزيد و يهودا را نيز به گناه كشاند. 20اما وقتی تغلت فلاسر، پادشاه آشور آمد، به جای كمک به آحاز پادشاه، موجب ناراحتی و دردسر او شد. 21هر چند آحاز طلا و نقرهٔ خانهٔ خداوند، خزانههای كاخ سلطنتی و خانههای سران قوم را به او داد، ولی فايدهای نداشت.
گناهان آحاز
22آحاز با وجود تمام اين مشكلات، بيش از پيش نسبت به خداوند گناه ورزيد. 23او برای بتهای سوريه قربانی نمود زيرا فكر میكرد اين بتها سوریها را كمک كردهاند تا او را شكست دهند. پس او هم برای آنها قربانی كرد تا او را ياری كنند. ولی همين بتها باعث نابودی آحاز و تمام قوم او شدند. 24آحاز ظروف و لوازم خانهٔ خدا را گرفته، در هم كوبيد و درهای خانهٔ خداوند را بست تا ديگر كسی در آنجا عبادت نكند و در هر گوشهٔ اورشليم برای بتها قربانگاه بنا كرد. 25در هر يک از شهرهای يهودا بتكدههايی بر بالای تپهها ساخت و برای بتها بخور سوزانيد و به اين طريق خشم خداوند، خدای اجدادش را برانگيخت.
26شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت آحاز و كارهای او، از ابتدا تا انتها، در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا و اسرائيل» نوشته شده است. 27وقتی آحاز مرد، او را در شهر اورشليم دفن كردند، اما نه در آرامگاه سلطنتی. سپس پسرش حزقيا بر تخت سلطنت نشست.
29حزقيا، پادشاه يهودا
1حزقيا در سن بيست و پنج سالگی پادشاه يهودا شد و بيست و نه سال در اورشليم سلطنت كرد. (مادرش ابيا نام داشت و دختر زكريا بود.) 2او مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند رفتار میكرد.
حزقيا عبادت در خانهٔ خدا را برقرار میسازد
3حزقيا در همان ماه اول سلطنت خود، درهای خانهٔ خداوند را دوباره گشود و آنها را تعمير كرد. 4او كاهنان و لاويان را احضار كرد تا در حياط شرقی خانهٔ خدا با او ملاقات كنند. 5وقتی در آنجا جمع شدند به ايشان گفت:
«ای لاویان به من گوش دهيد. خود را تقديس29:5 تقديس يعنی جدا کردن، اختصاص دادن و مقدس ساختن. كنيد و خانهٔ خداوند، خدای اجدادتان را پاک نماييد و هر چيز ناپاک را از قدس بيرون بريزيد. 6زيرا پدران ما در حضور خداوند، خدايمان مرتكب گناه بزرگی شدهاند. آنها خداوند و خانهٔ او را ترک نمودند و به عبادتگاه او اهانت كردند. 7درهای خانهٔ خدا را بستند و چراغهايش را خاموش كردند. در آنجا برای خدای اسرائيل بخور نسوزاندند و قربانی تقديم نكردند. 8بنابراين، به طوری كه با چشمان خود مشاهده میكنيد، خداوند بر يهودا و اورشليم خشمناک شده و ما را چنان مجازات كرده كه برای ديگران درس عبرت شدهايم. 9پدران ما در جنگ كشته شدهاند و زنان و فرزندان ما در اسارت هستند.
10«ولی اينک من تصميم دارم با خداوند، خدای اسرائيل عهد ببندم تا او از خشم خود كه نسبت به ما دارد، برگردد. 11ای فرزندان من، در انجام وظيفهٔ خود غفلت نكنيد، زيرا خداوند شما را انتخاب كرده تا او را خدمت نماييد و در حضورش بخور بسوزانيد.»
12-14از لاويانی كه در آنجا بودند اين عده آمادگی خود را اعلام كردند:
از طايفهٔ قهات، محت (پسر عماسای) و يوئيل (پسر عزريا)؛
از طايفهٔ مراری، قيس (پسر عبدی)، و عزريا (پسر يهللئيل)؛
از طايفهٔ جرشون، يوآخ (پسر زمه) و عيدن (پسر يوآخ)؛
از طايفهٔ اليصافان، شمری و يعیئيل؛
از طايفهٔ آساف، زكريا و متنيا؛
از طايفهٔ هيمان، يحیئيل و شمعی؛
از طايفهٔ يدوتون، شمعيا و عزیئيل.
15اينها لاويان همكار خود را جمع كردند و همگی خود را تقديس نمودند و همانطور كه پادشاه در پيروی از كلام خداوند به ايشان دستور داده بود، شروع به پاکسازی خانهٔ خداوند كردند. 16كاهنان داخل خانهٔ خداوند شدند و آنجا را پاک كردند و همهٔ اشیا ناپاک را كه در آنجا بود به حياط آوردند و لاويان آنها را به خارج شهر بردند و به درهٔ قدرون ريختند. 17اين كار، در روز اول ماه اول شروع شد و هشت روز طول كشيد تا به حياط بيرونی رسيدند و هشت روز ديگر هم صرف پاکسازی حياط نمودند. پس كار پاکسازی خانهٔ خداوند رویهمرفته شانزده روز طول كشيد.
بازگشايی خانهٔ خدا
18سپس لاويان به كاخ سلطنتی رفتند و به حزقيای پادشاه گزارش داده، گفتند: «ما كار پاکسازی خانهٔ خداوند و قربانگاه قربانیهای سوختنی و لوازم آن و همچنين ميز نان مقدس و لوازم آن را تمام كردهايم. 19تمام اسباب و اثاثيهای كه آحاز پادشاه، هنگام بستن خانهٔ خدا از آنجا بيرون برده بود، ما آنها را دوباره سرجای خود گذاشته، تقديس كرديم و اكنون در كنار قربانگاه خداوند قرار دارند.»
20روز بعد، صبح زود حزقيای پادشاه و مقامات شهر به خانهٔ خداوند رفتند 21و هفت گاو، هفت قوچ، هفت بره و هفت بز نر برای كفارهٔ گناهان خاندان سلطنت و قوم يهودا و نيز تقديس خانهٔ خدا آوردند.
حزقيا به كاهنان كه از نسل هارون بودند دستور داد حيوانات را روی قربانگاه خداوند قربانی كنند. 22پس گاوها، قوچها و برهها را سر بريدند و كاهنان خون حيوانات را بر قربانگاه پاشيدند. 23سپس بزهای نر را جهت كفارهٔ گناه به حضور پادشاه و مقامات شهر آوردند و ايشان دستهای خود را بر آنها گذاشتند. 24كاهنان بزهای نر را سر بريدند و خون آنها را جهت كفارهٔ گناه تمام قوم اسرائيل بر قربانگاه پاشيدند زيرا پادشاه گفته بود كه بايد برای تمام بنیاسرائيل قربانی سوختنی و قربانی گناه تقديم شود.
25طبق دستوری كه خداوند توسط جاد و ناتان نبی به داوود پادشاه داده بود، حزقيا لاويان نوازنده را با سنجها، بربطها و عودها در خانهٔ خداوند گماشت. 26لاويان با آلات موسيقی داوود پادشاه، و كاهنان با شيپورها آماده ايستادند. 27آنگاه حزقيا دستور داد قربانیهای سوختنی را به خداوند تقديم كنند. هنگامی كه تقديم قربانی شروع شد نوازندگان شروع به نواختن كردند و سرايندگان با آهنگ شيپورها و ساير آلات موسيقی سرودهايی در وصف خداوند سراييدند. 28تا پايان مراسم قربانی، دستهٔ سرايندگان همراه با صدای شيپورها سرود خواندند و تمام جماعت، خدا را پرستش كردند. 29در خاتمهٔ مراسم، پادشاه و تمام حاضرين زانو زده، خداوند را ستايش نمودند. 30پس از آن حزقيای پادشاه و بزرگان قوم به لاويان دستور دادند كه با مزمورهای داوود و آساف نبی در وصف خداوند بسرايند. لاويان با شادی سرود خواندند و زانو زده خداوند را پرستش كردند.
31حزقيا به مردم گفت: «حال كه خود را برای خداوند تقديس كردهايد، قربانیها و هدايای شكرگزاری خود را به خانهٔ خداوند بياوريد.» پس مردم قربانیها و هدايای شكرگزاری آوردند و بعضی نيز داوطلبانه حيواناتی برای قربانی سوختنی تقديم كردند. 32-33رویهمرفته هفتاد گاو، صد قوچ و دويست بره برای قربانی سوختنی و ششصد گاو و سه هزار گوسفند به عنوان هدايای شكرگزاری تقديم شد. 34ولی تعداد كاهنانِ آماده كم بود، بنابراين تا آماده شدن كاهنان ديگر، لاويان ايشان را كمک كردند تا تمام قربانیهای سوختنی را ذبح كنند. (لاويان بيشتر از كاهنان برای خدمت آمادگی داشتند.) 35علاوه بر قربانیهای سوختنی فراوان، قربانیهای سلامتی و هدايای نوشيدنی تقديم شد.
به اين ترتيب، خانهٔ خداوند دوباره برای عبادت آماده شد. 36حزقيا و تمام قوم از اينكه توانسته بودند به كمک خدا به اين زودی كار را تمام كنند، بسيار خوشحال بودند.
30حزقيا عيد پسح را جشن میگيرد
1حزقيای پادشاه، نامههايی به سراسر اسرائيل و يهودا و مخصوصاً قبايل افرايم و منسی فرستاد و همه را دعوت نمود تا به اورشليم بيايند و در خانهٔ خداوند عيد پسح را برای خداوند، خدای اسرائيل جشن بگيرند. 2-3پادشاه و مقامات مملكتی و تمام جماعت اورشليم پس از مشورت با هم تصميم گرفتند مراسم عيد پسح را به جای وقت معمول آن در ماه اول، اين بار در ماه دوم برگزار نمايند. علت اين بود كه كاهنان كافی در اين زمان تقديس نشده بودند و قوم نيز در اورشليم جمع نشده بودند. 4اين تصميم با توافق پادشاه و تمام جماعت اخذ شد. 5پس به سراسر اسرائيل، از دان تا بئرشبع پيغام فرستادند و همه را دعوت كردند تا به اورشليم بيايند و عيد پسح را برای خداوند، خدای اسرائيل جشن بگيرند. زيرا مدت زيادی بود كه آن را بر اساس شريعت، به طور دسته جمعی جشن نگرفته بودند.
6قاصدان از طرف پادشاه و مقامات مملكت با نامهها به سراسر اسرائيل و يهودا اعزام شدند. متن نامهها چنين بود: «ای بنیاسرائيل، به سوی خداوند، خدای ابراهيم و اسحاق و يعقوب بازگشت كنيد، تا او نيز به سوی شما بازماندگان قوم كه از چنگ پادشاهان آشور جان به در بردهايد، بازگشت نمايد. 7مانند پدران و برادران خود نباشيد كه نسبت به خداوند، خدای اجدادشان گناه كردند و به طوری كه میدانيد به شدت مجازات شدند. 8مثل آنها ياغی نباشيد، بلكه از خداوند اطاعت نماييد و به خانهٔ او بياييد كه آن را تا به ابد تقديس فرموده است و خداوند، خدای خود را عبادت كنيد تا خشم او از شما برگردد. 9اگر شما به سوی خداوند بازگشت نماييد، برادران و فرزندان شما مورد لطف كسانی قرار میگيرند كه ايشان را اسير كردهاند و به اين سرزمين باز خواهند گشت. زيرا خداوند، خدای شما رحيم و مهربان است و اگر شما به سوی او بازگشت نماييد او شما را خواهد پذيرفت.»
10پس قاصدان، شهر به شهر از افرايم و منسی تا زبولون رفتند. ولی در اكثر جاها با ريشخند و اهانت مردم مواجه شدند. 11اما از قبيلههای اشير، منسی و زبولون عدهای اطاعت نمودند و به اورشليم آمدند. 12در سرزمين يهودا نيز خدا تمام قوم را متحد ساخت تا فرمان پادشاه و مقامات را كه از جانب خداوند بود اطاعت كنند.
13گروه عظيمی در ماه دوم در شهر اورشليم جمع شدند تا عيد پسح را جشن بگيرند. 14ايشان برخاسته، تمام قربانگاههای اورشليم را كه روی آنها قربانی و بخور به بتها تقديم میشد در هم كوبيده به درهٔ قدرون ريختند.
15در روز چهاردهم ماه دوم، برههای عيد پسح را سر بريدند. كاهنان و لاويانی كه برای انجام مراسم آماده نشده بودند، خجالت كشيده، فوری خود را تقديس كردند و به تقديم قربانی مشغول شدند. 16آنها با ترتيبی كه در تورات موسی، مرد خدا آمده است سر خدمت خود ايستادند و كاهنان، خونی را كه لاويان به دست ايشان دادند، بر قربانگاه پاشيدند.
17-19عدهٔ زيادی از قوم كه از سرزمینهای افرايم، منسی، يساكار و زبولون آمده بودند مراسم طهارت و تقديس را بجا نياورده بودند و نمیتوانستند برههای خود را ذبح كنند، پس لاويان مأمور شدند اين كار را برای ايشان انجام دهند. حزقيای پادشاه نيز برای ايشان دعا كرد تا بتوانند خوراک عيد پسح را بخورند، هر چند اين برخلاف شريعت بود. حزقيا چنين دعا كرد: «ای خداوند مهربان، خدای اجداد ما، هر كسی را كه قصد دارد تو را پيروی نمايد ولی شرعاً خود را برای شركت در اين مراسم تقديس نكرده است، بيامرز.» 20خداوند دعای حزقيا را شنيد و آنها را مجازات نكرد. 21پس بنیاسرائيل هفت روز عيد پسح را با شادی فراوان در شهر اورشليم جشن گرفتند.
ضمناً لاويان و كاهنان هر روز با آلات موسيقی خداوند را ستايش میكردند. 22(حزقيای پادشاه از تمام لاويانی كه مراسم عبادتی را خوب انجام داده بودند قدردانی كرد.) هفت روز مراسم عيد برقرار بود. قوم قربانیهای سلامتی تقديم كردند و خداوند، خدای اجدادشان را ستايش نمودند.
23تمام جماعت پس از مشورت، تصميم گرفتند عيد پسح هفت روز ديگر ادامه يابد؛ پس با شادی هفت روز ديگر اين عيد را جشن گرفتند. 24حزقيا هزار گاو و هفت هزار گوسفند برای قربانی به جماعت بخشيد. مقامات مملكتی نيز هزار گاو و ده هزار گوسفند هديه كردند. در اين هنگام عدهٔ زيادی از كاهنان نيز خود را تقديس نمودند.
25تمام مردم يهودا، همراه با كاهنان و لاويان و آنانی كه از مملكت اسرائيل آمده بودند، و نيز غريبان ساكن اسرائيل و يهودا، شادی میكردند. 26اورشليم از زمان سليمان پسر داوود پادشاه تا آن روز، چنين روز شادی به خود نديده بود. 27در خاتمه، كاهنان و لاويان ايستاده، قوم را بركت دادند و خدا دعای آنها را از قدس خود در آسمان شنيد و اجابت فرمود.
31اصلاحات روحانی حزقيا
1بعد از پايان عيد پسح، اسرائيلیهايی كه برای شركت در عيد به اورشليم آمده بودند به شهرهای يهودا، بنيامين، افرايم و منسی رفتند و بتكدههای روی تپهها را ويران كرده، تمام بتها، قربانگاهها و مجسمههای شرمآور اشيره را در هم كوبيدند. سپس همگی به خانههای خود بازگشتند.
2حزقيا دستههای كاهنان و لاويان را برحسب نوع خدمتی كه داشتند دوباره سر خدمت قرار داد. خدمات ايشان عبارت بودند از: تقديم قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی، رهبری مراسم عبادتی و شكرگزاری و خواندن سرود در خانهٔ خداوند. 3همچنين برای قربانیهای سوختنی صبح و عصر، قربانیهای روزهای سبت و جشنهای ماه نو و ساير عيدها كه در تورات خداوند مقرر شده بود، پادشاه از اموال خود حيواناتی هديه كرد. 4علاوه بر اين، برای اينكه كاهنان و لاويان بتوانند تمام وقت مشغول انجام وظيفهای باشند كه در تورات خدا برای آنها مقرر شده بود، از مردم اورشليم خواست تا سهم مقرر شدهٔ كاهنان و لاويان را به آنها بدهند. 5به محض صدور فرمان پادشاه، مردم اسرائيل با كمال سخاوتمندی نوبر غله، شراب، روغن زيتون و عسل و نيز ده يک تمام محصولات زمين خود را آورده، هديه كردند. 6تمام كسانی كه در يهودا ساكن بودند علاوه بر ده يک گلهها و رمهها، مقدار زيادی هدايای ديگر آوردند و برای خداوند، خدای خود وقف كردند. 7اين كار را از ماه سوم شروع كردند و در ماه هفتم به پايان رساندند. 8وقتی حزقيا و بزرگان قوم آمدند و اين هدايا را ديدند خداوند را شكر و سپاس گفتند و برای قوم اسرائيل بركت طلبيدند.
9حزقيا از كاهنان و لاويان دربارهٔ هدايا سؤال كرد، 10و عزريا، كاهن اعظم، كه از طايفهٔ صادوق بود جواب داد: «از وقتی كه مردم شروع كردند به آوردن اين هدايای خوراكی به خانهٔ خداوند، ما از آنها خورديم و سير شديم و مقدار زيادی نيز باقی مانده است، زيرا خداوند قوم خود را بركت داده است.»
11حزقيا دستور داد كه در خانهٔ خداوند انبارهايی بسازند. 12پس از آماده شدن انبارها، تمام مواد خوراكی اهدا شده را در آنجا انبار كردند. مسئوليت نگهداری انبارها به عهدهٔ كننيای لاوی بود و برادرش شمعی نيز او را كمک میكرد. 13ده لاوی ديگر نيز از طرف حزقيای پادشاه و عزريا، كاهن اعظم، تعيين شدند تا زير نظر اين دو برادر خدمت كنند. اين لاويان عبارت بودند از: يحیئيل، عزريا، نحت، عسائيل، يريموت، يوزاباد، ايلیئيل، يسمخيا، محت و بنايا.
14-15قوری (پسر يمنهٔ لاوی) كه نگهبان دروازهٔ شرقی بود، مسئول توزيع هدايا در ميان كاهنان شد. دستياران او اينها بودند: عيدن، منيامين، يشوع، شمعيا، امريا و شكنيا. ايشان هدايا را به شهرهای كاهنان بردند و ميان گروههای مختلف كاهنان تقسيم میكردند و سهم پير و جوان را به طور مساوی میدادند. 16در ضمن به خانوادهٔ كاهنان نيز سهمی تعلق میگرفت. 17نام كاهنان برحسب طايفههايشان و نام لاويان بيست ساله و بالاتر نيز برحسب وظايفی كه در گروههای مختلف داشتند، ثبت شده بود. 18به خانوادههای كاهنانی كه نامشان ثبت شده بود، به طور مرتب سهميهای داده میشد زيرا اين كاهنان خود را وقف خدمت خدا كرده بودند. 19افرادی نيز تعيين شدند تا هدايای خوراكی را بين كاهنانی كه در مزارع اطراف شهرها زندگی میكردند و نيز بين كسانی كه نامشان در نسب نامهٔ لاويان ثبت شده بود، توزيع كنند.
20به اين ترتيب حزقيای پادشاه در مورد توزيع هدايا در سراسر يهودا اقدام نمود و آنچه در نظر خداوند، خدايش پسنديده و درست بود بجا آورد. 21او با تمام دل و جان آنچه برای خانهٔ خدا لازم بود انجام میداد و از شريعت و احكام خدا پيروی مینمود و به همين جهت هميشه موفق بود.
32آشوریها اورشليم را محاصره میكنند
(دوم پادشاهان 18:13-37، 19:14-19،35-37؛ اشعيا 36:1-22، 37:8-38)
1مدتی بعد از اصلاحات حزقيای پادشاه، سنحاريب، پادشاه آشور به سرزمين يهودا هجوم آورد و شهرهای حصاردار را محاصره كرد و در صدد تسخير آنها برآمد.
2وقتی حزقيا فهميد كه سنحاريب قصد حمله به اورشليم را دارد 3با مقامات مملكتی و فرماندهان سپاه به مشورت پرداخت. آنها تصميم گرفتند چشمههای آب بيرون شهر را ببندند. 4پس عدهٔ زيادی از مردم را جمع كردند و چشمهها و نهری را كه در ميان مزرعهها جاری بود، مسدود ساختند. آنها گفتند: «نبايد بگذاريم پادشاه آشور به آب دسترسی پيدا كند.»
5سپس حزقيا قسمتهای خراب شدهٔ حصار اورشليم را تعمير كرد و بر آن برجهايی ساخت. او حصار ديگری نيز در پشت حصار اصلی درست كرده به اين وسيله نيروی دفاعی خود را تقويت نمود. همچنين قلعهٔ ملو را كه در شهر داوود بود مستحكم نمود و تعداد زيادی سلاح و سپر تهيه ديد. 6حزقيا مردم شهر را فرا خواند و فرماندهان بر آنها گماشت و آنها را در دشت وسيع مقابل شهر جمع كرده، با اين كلمات آنها را تشويق نمود:
7«دلير و قوی باشيد و از پادشاه آشور و سپاه بزرگ او نترسيد، زيرا آن كه با ماست تواناتر از اوست! 8پادشاه آشور سپاه بزرگی همراه خود دارد ولی آنها انسانهايی بيش نيستند، اما ما خداوند، خدای خود را همراه خود داريم كه به ما كمک میكند و برای ما میجنگد.» اين سخنان حزقيا به ايشان قوت قلب بخشيد.
9آنگاه سنحاريب، پادشاه آشور كه با سپاه بزرگ خود شهر لاكيش را محاصره كرده بود، قاصدانی را با اين پيام نزد حزقيا و مردم يهودا كه در اورشليم جمع شده بودند فرستاد:
10«سنحاريب، امپراتور آشور چنين میگويد: به چه كسی اميد بستهايد كه در اورشليم در محاصره باقی میمانيد؟ 11حزقيای پادشاه با اين وعده كه خداوند شما را از چنگ پادشاه آشور خواهد رهانيد، میخواهد شما را آنقدر در آنجا نگه دارد تا از گرسنگی و تشنگی بميريد. 12مگر همين حزقيا نبود كه تمام معبدهای خدا را كه بر فراز تپهها بود خراب كرد و به يهودا و اورشليم دستور داد كه فقط در برابر يک قربانگاه عبادت كنند و فقط بر روی آن بخور بسوزانند؟ 13-14مگر نمیدانيد من و اجداد من چه بر سر قومهای ديگر آوردهايم؟ كدام يک از خدايان آن قومها توانستند برای نجات سرزمينشان كاری انجام دهند؟ پس آيا فكر میكنيد خدای شما میتواند شما را از چنگ من برهاند؟ 15نگذاريد حزقيا شما را فريب دهد. حرفهای او را باور نكنيد. باز هم میگويم، خدايان هيچ مملكتی تاكنون نتواستهاند قوم خود را از دست من و اجدادم برهانند، چه رسد به خدای شما.» 16قاصدان پادشاه آشور، سخنان اهانتآميز بسياری بر ضد خداوند و خدمتگزار او حزقيا گفتند. 17همچنين امپراتور آشور نامهای به اين مضمون بر ضد خداوند، خدای اسرائيل نوشته، او را اهانت نمود: «خدايان ممالک ديگر نتوانستند قوم خود را از چنگ من برهانند، مسلماً خدای حزقيا هم نخواهد توانست قوم خود را از دست من برهاند.» 18قاصدان با صدای بلند به زبان عبری، مردمی را كه روی حصار شهر جمع شده بودند تهديد میكردند و سعی داشتند آنها را بترسانند و مضطرب كنند تا بتوانند شهر را بگيرند. 19قاصدان گمان میكردند خدای اورشليم هم مانند خدايان ساير كشورها ساخته و پرداختهٔ دست انسان است؛ به اين دليل بود كه چنين سخن میگفتند.
20سپس حزقيای پادشاه و اشعيای نبی (پسر آموص) دعا كردند و از خدا كمک طلبيدند. 21خداوند نيز فرشتهای فرستاد و سربازان آشور و همهٔ فرماندهان و افسرانشان را هلاک كرد. پس سنحاريب با خفت به سرزمين خود بازگشت و هنگامی كه داخل معبد خدای خود شد، پسران خودش او را در آنجا كشتند. 22به اين طريق خداوند، حزقيا و مردم اورشليم را از دست سنحاريب و ساير دشمنان نجات داد و در سراسر مملكت او صلح و امنيت برقرار نمود. 23عدهٔ زيادی به اورشليم آمده، هدايايی برای خداوند و حزقيا آوردند. از آن پس، حزقيای پادشاه در ميان تمام قومها بسيار سربلند شد.
بيماری و غرور حزقيا
(دوم پادشاهان 20:1-3،12-19؛ اشعيا 38:1-3، 39:1-8)
24در آن روزها حزقيا بيمار شد و نزديک بود بميرد. او به درگاه خداوند دعا كرد و خداوند به او نشان داد كه شفا خواهد يافت. 25اما حزقيا مغرور شد و پس از شفايش مطابق ميل خدا رفتار نكرد، به همين علت خشم خدا عليه او و يهودا و اورشليم افروخته گرديد. 26آنگاه حزقيا و ساكنان اورشليم از غرور خود توبه كردند و در نتيجه در طول حيات حزقيا، غضب خداوند بر آنها نازل نشد.
جاه و مقام حزقيا
27حزقيا بسيار ثروتمند شد و به اوج افتخار رسيد. به دستور او برای نگه داری طلا و نقره و جواهرات و عطريات و اشیا قيمتی و سپرهايش، انبارها ساختند. 28او همچنين انبارها برای ذخيره كردن غلات، شراب و روغن زيتون؛ طويلهها برای حيوانات و آغلها برای گلهها ساخت. 29خدا گلهها و رمهها و ثروت زيادی به او بخشيد و او برای نگه داری آنها شهرها ساخت. 30حزقيا جلو نهر بالايی جيحون يک سد درست كرد و آب آن را به سمت غرب شهر داوود جاری نمود. او به هر كاری دست میزد موفق میشد.
31اما وقتی فرستادگانی از بابل آمدند تا دربارهٔ معجزهٔ شفا يافتن او اطلاعاتی كسب كنند، خدا حزقيا را به حال خود واگذاشت تا ماهيت خود را نشان دهد و معلوم شود چگونه آدمی است.
مرگ حزقيا
32شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت حزقيا و كارهای خوب او در كتاب اشعيای نبی (پسر آموص) و كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا و اسرائيل» نوشته شده است. 33وقتی حزقيا مرد او را در قسمت بالايی آرامگاه سلطنتی در كنار پادشاهان ديگر به خاک سپردند و تمام يهودا و اورشليم در زمان وفاتش نسبت به او ادای احترام كردند. پس از او پسرش منسی بر تخت سلطنت نشست.
33منسی، پادشاه يهودا
1منسی دوازده ساله بود كه پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشليم سلطنت كرد.
2او از اعمال قبيح قومهای بتپرستی كه خداوند آنها را از كنعان بيرون رانده بود، پيروی میكرد و نسبت به خداوند گناه میورزيد. 3-5منسی معبدهای بالای تپهها را كه پدرش حزقيا خراب كرده بود دوباره بنا نمود، قربانگاههايی برای بعل درست كرد و بتهای شرمآور اشيره را ساخت. منسی آفتاب و ماه و ستارگان را پرستش میكرد و برای آنها قربانگاههايی ساخت و آنها را در حياط خانهٔ خداوند قرار داد، يعنی در همان خانه و شهری كه خداوند تا به ابد برای نام خود برگزيده بود. 6منسی پسران خود را به عنوان قربانی در درهٔ هنوم سوزانيد. او جادوگری و فالگيری میكرد و با احضاركنندگان ارواح و جادوگران مشورت مینمود. او با اين كارهای شرارتآميز، خداوند را به خشم آورد. 7منسی حتی يک بت در خانهٔ خداوند گذاشت، يعنی همان مكانی كه خدا دربارهٔ آن به داوود و سليمان گفته بود: «نام خود را تا به ابد بر اين خانه و بر اورشليم، شهری كه از ميان شهرهای قبايل اسرائيل برای خود انتخاب كردهام، خواهم نهاد. 8اگر قوم اسرائيل از قوانين و دستوراتی كه من بوسيلهٔ موسی به آنها دادهام پيروی نمايند، بار ديگر هرگز ايشان را از اين سرزمينی كه به اجداد ايشان دادهام، بيرون نخواهم راند.» 9ولی منسی مردم يهودا و اورشليم را گمراه كرد و آنها بدتر از قومهایی كه خداوند آنها را از كنعان بيرون رانده بود، رفتار نمودند.
توبهٔ منسی
10منسی و قوم او به اخطارهای خداوند توجه نمیكردند. 11پس خداوند سپاهيان آشور را فرستاد و آنها منسی را گرفته، با غل و زنجير بستند و او را به بابل بردند. 12وقتی منسی در تنگنا بود فروتن شد و از خداوند، خدای اجداد خويش طلب ياری نمود. 13خداوند دعای او را شنيد و او را به اورشليم باز آورده، سلطنتش را به او بازگرداند. آنگاه منسی پی برد كه خداوند فقط خداست.
14بعد از اين واقعه، منسی حصار بيرونی شهر داوود را از درهای كه در غرب نهر جيحون است تا دروازهٔ ماهی و نيز حصار دور تپهٔ عوفل را بازسازی نموده، بر ارتفاع آن افزود. او در تمام شهرهای حصاردار يهودا فرماندهان نظامی قرار داد. 15همچنين بت خود را از خانهٔ خداوند برداشت و تمام بتها و قربانگاههايی را كه بر تپهٔ خانهٔ خداوند و در اورشليم ساخته بود خراب كرد و همه را از شهر بيرون ريخت. 16سپس قربانگاه خداوند را تعمير كرد و قربانیهای سلامتی و هدايای شكرگزاری تقديم نمود و از مردم يهودا خواست كه خداوند، خدای اسرائيل را عبادت كنند. 17اما قوم باز هم بر بالای تپهها قربانی میكردند، ولی فقط برای خداوند، خدای خود.
18شرح بقيهٔ رويدادهای سلطنت منسی و نيز دعای او به پيشگاه خدا و اينكه چگونه خداوند، خدای اسرائيل توسط انبيا با او سخن گفت، همه در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل» نوشته شده است. 19دعای او و مستجاب شدنش، شرح گناهان و شرارتش، اسامی مكانهای روی تپهها كه در آنجا بتكدهها، بتهای شرمآور اشيره و بتهای ديگر بر پا نمود، همه در كتاب «تاريخ انبيا» نوشته شده است. (البته همهٔ اينها مربوط به پيش از بازگشت او به سوی خدا بود.) 20منسی مرد و در قصر خود به خاک سپرده شد و پسرش آمون به جای او به تخت سلطنت نشست.
آمون، پادشاه يهودا
21آمون بيست و دو ساله بود كه پادشاه يهودا شد و دو سال در اورشليم سلطنت كرد. 22او نيز مانند پدرش منسی نسبت به خداوند گناه ورزيد و برای تمام بتهايی كه پدرش ساخته بود قربانی تقديم كرد و آنها را پرستيد. 23ولی برعكس پدرش، در مقابل خداوند فروتن نشد بلكه به شرارتهای خود ادامه داد. 24سرانجام افرادش بر ضد او توطئه چيدند و او را در كاخ سلطنتیاش به قتل رساندند. 25مردم، قاتلان آمون را كشتند و پسرش يوشيا را به جای او بر تخت سلطنت نشاندند.
34يوشيا، پادشاه يهودا
1يوشيا هشت ساله بود كه پادشاه شد و سی و يک سال در اورشليم سلطنت كرد. 2او مانند جدش داوود مطابق ميل خداوند عمل میكرد و از دستورات خدا اطاعت كامل مینمود.
تخريب اماكن بتپرستان
3يوشيا در سال هشتم سلطنت خود، يعنی در سن شانزده سالگی به پيروی از خدای جدش داوود پرداخت و چهار سال بعد شروع كرد به پاک نمودن يهودا و اورشليم از بتپرستی. او بتكدههای روی تپهها و بتهای شرمآور اشيره و ساير بتها را از ميان برداشت. 4به دستور او قربانگاههای بعل را خراب كردند و قربانگاههای بخور و بتهای شرمآور اشيره و ساير بتها را خرد نموده، گرد آنها را روی قبرهای كسانی كه برای آنها قربانی میكردند، پاشيدند. 5او استخوانهای كاهنان بتپرست را روی قربانگاههای خودشان سوزانيد و بدين وسيله يهودا و اورشليم را پاكسازی كرد.
6يوشيا به شهرهای قبيلهٔ منسی، افرايم و شمعون و حتی تا سرزمين دور افتادهٔ نفتالی نيز رفت و در آنجا و خرابههای اطراف نيز همين كار را كرد. 7او در سراسر اسرائيل قربانگاههای بتپرستان را منهدم نمود، بتهای شرمآور اشيره و ساير بتها را در هم كوبيد و قربانگاههای بخور را در هم شكست. سپس به اورشليم بازگشت.
پيدا شدن كتاب تورات
8يوشيا در سال هجدهم سلطنت خود، بعد از پاكسازی مملكت و خانهٔ خدا، شافان (پسر اصليا) و معسيا شهردار اورشليم و يوآخ (پسر يوآحاز) وقايعنگار را مأمور تعمير خانهٔ خداوند، خدای خود كرد. 9آنها برای انجام اين كار به جمعآوری هدايا پرداختند. لاويانی كه در برابر درهای خانهٔ خدا نگهبانی میدادند هدايايی را كه مردم قبايل منسی، افرايم و بقيه بنیاسرائيل و همچنين ساكنان يهودا و بنيامين و اورشليم میآوردند، تحويل میگرفتند و نزد حلقيا، كاهن اعظم میبردند. 10-11سپس آن هدايا به ناظران ساختمانی خانهٔ خداوند سپرده میشد تا با آن، اجرت نجارها و بناها را بدهند و مصالح ساختمانی از قبيل سنگهای تراشيده، تير و الوار بخرند و با آنها خانهٔ خدا را كه پادشاهان قبلی يهودا خراب كرده بودند بازسازی كنند.
12-13همهٔ افراد با صداقت كار میكردند و كسانی كه بر كار آنها نظارت مینمودند عبارت بودند از: يحت و عوبديای لاوی از طايفهٔ مراری؛ زكريا و مشلام از طايفهٔ قهات. از لاويان نوازنده برای نظارت بر كار باربران و ساير كارگران استفاده میشد. عدهای ديگر از لاويان نيز کاتب و نگهبان بودند.
14هنگامی كه هدايا را از خانهٔ خداوند بيرون میبردند، حلقيا، كاهن اعظم، كتاب تورات موسی را كه شريعت خداوند در آن نوشته شده بود پيدا كرد. 15حلقيا به شافان، کاتب دربار گفت: «در خانهٔ خداوند كتاب تورات را پيدا كردهام!» و كتاب را به شافان داد. 16شافان با آن كتاب نزد پادشاه آمد و چنين گزارش داد: «مأموران تو وظيفهٔ خود را به خوبی انجام میدهند. 17آنها صندوقهای هدايا را كه در خانه خداوند بود گشودند و آنها را شمردند و به دست ناظران و كارگران سپردند.» 18سپس دربارهٔ كتابی كه حلقيا به او داده بود صحبت كرد و آن را برای پادشاه خواند.
19وقتی پادشاه كلمات تورات را شنيد، از شدت ناراحتی لباس خود را دريد، 20و حلقيا، اخيقام (پسر شافان)، عبدون (پسر ميكا)، شافان کاتب و عسايا ملتزم خود را به حضور خواست. 21پادشاه به آنها گفت: «از خداوند سؤال كنيد كه من و بازماندگان اسرائيل و يهودا چه بايد بكنيم. بدون شک خداوند از دست ما خشمگين است، چون اجداد ما مطابق دستورات او كه در اين كتاب نوشته شده است، رفتار نكردهاند.»
22پس آن مردان نزد زنی به نام حلده رفتند كه نبی بود و در محلهٔ دوم اورشليم زندگی میكرد. (شوهر او شلوم، پسر توقهت و نوه حسره، خياط دربار بود.) وقتی جريان امر را برای حلده تعريف كردند، 23حلده به ايشان گفت كه نزد پادشاه بازگردند و اين پيغام را از جانب خداوند، خدای اسرائيل به او بدهند. 24«من اين شهر و ساكنانش را به تمام لعنتهایی كه از اين كتاب برای تو خوانده شد، گرفتار خواهم ساخت. 25زيرا اين قوم مرا ترک گفته، بتپرست شدهاند و با كارهايشان خشم مرا برانگيختهاند. پس آتش خشم من كه بر اورشليم افروخته شده، خاموش نخواهد شد. 26-28اما من دعای تو را اجابت خواهم نمود و اين بلا را پس از مرگ تو بر اين سرزمين و ساكنانش خواهم فرستاد. تو اين بلا را نخواهی ديد و در آرامش خواهی مرد زيرا هنگامی كه كتاب تورات را خواندی و از اخطار من بر ضد اين شهر و ساكنانش آگاه شدی، از روی ناراحتی لباس خود را دريدی و در حضور من گريه كردی و فروتن شدی.»
فرستادگان پادشاه اين پيغام را به او رساندند.
29پادشاه به دنبال بزرگان يهودا و اورشليم فرستاد تا نزد او جمع شوند. 30پس تمام كاهنان و لاويان، مردم يهودا و اورشليم، كوچک و بزرگ جمع شدند و همراه پادشاه به خانهٔ خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات كتاب عهد را كه در خانه خداوند پيدا شده بود برای آنها خواند. 31پادشاه نزد ستونی كه در برابر جمعيت قرار داشت ايستاد و با خداوند عهد بست كه با دل و جان از دستورات و احكام او پيروی و اطاعت كند و مطابق آنچه كه در آن كتاب نوشته شده رفتار نمايد. 32او همچنين از تمام اهالی اورشليم و بنيامين خواست تا آنها نيز با خدا عهد ببندند، و ايشان نيز چنين كردند.
33به اين ترتيب، يوشيا سرزمينی را كه به مردم اسرائيل تعلق داشت، از بتها پاک نمود و از مردم خواست تا خداوند، خدای خود را عبادت كنند. آنها در طول دوران سلطنت يوشيا از خداوند، خدای اجداد خويش پيروی كردند.
35يوشيا عيد پِسَح را جشن میگيرد
1يوشيای پادشاه دستور داد كه عيد پِسَح، روز چهاردهم ماه اول در اورشليم برگزار شود. برههای عيد پسح را همان روز سر بريدند. 2او همچنين كاهنان را بر سر كارهايشان گماشت و ايشان را تشويق نمود كه دوباره خدمت خود را در خانهٔ خداوند شروع كنند. 3يوشيا به لاويانی كه تقديس35:3 تقديس يعنی جدا کردن، مقدس ساختن و اختصاص دادن. شده بودند و در سراسر اسرائيل تعليم میدادند اين دستور را داد:
«اكنون صندوق عهد در خانهای است كه سليمان، پسر داوود، پادشاه اسرائيل، برای خدا ساخته است و ديگر لازم نيست شما آن را بر دوش خود بگذاريد و از جايی به جايی ديگر ببريد، پس وقت خود را صرف خدمت خداوند، خدايتان و قوم او بنماييد. 4-5مطابق مقرراتی كه داوود، پادشاه اسرائيل و پسرش سليمان وضع نمودهاند، برای خدمت به دستههای تقسيم شويد. هر دسته در جای خود در خانه خدا بايستد و به يكی از طايفههای قوم اسرائيل كمک كند. 6برههای عيد پسح را سر ببريد، خود را تقديس نماييد و آماده شويد تا به قوم خود خدمت كنيد. از دستورات خداوند كه بوسيلهٔ موسی داده شده، پيروی نماييد.»
7سپس پادشاه سی هزار بره و بزغاله و سه هزار گاو جوان از اموال خود برای قربانی در عيد پسح به بنیاسرائيل داد. 8مقامات دربار نيز به طور داوطلبانه به قوم و به كاهنان و لاويان هدايايی دادند. حلقيا و زكريا و يحیئيل كه ناظران خانهٔ خدا بودند، دو هزار و ششصد بره و بزغاله و سيصد گاو برای قربانی در عيد پسح به كاهنان دادند. 9كننيا، شمعيا، نتنئيل و برادران او حشبيا، يعیئيل و يوزاباد كه رهبران لاويان بودند پنج هزار بره و بزغاله و پانصد گاو برای قربانی در عيد پسح به لاويان دادند.
10وقتی ترتيبات لازم داده شد و كاهنان در جاهای خود قرار گرفتند و لاويان مطابق دستور پادشاه برای خدمت به گروههای مختلف تقسيم شدند، 11آنگاه لاويان برههای عيد پسح را سر بريده، پوستشان را از گوشت جدا كردند و كاهنان خون آن برهها را روی قربانگاه پاشيدند. 12آنها قربانیهای سوختنی هر قبيله را جدا كردند تا مطابق نوشتهٔ تورات موسی آنها را به حضور خداوند تقديم نمايند. 13سپس طبق مقررات، گوشت برههای قربانی را بريان كردند و قربانیهای ديگر را در ديگها و تابهها پختند و به سرعت بين قوم تقسيم كردند تا بخورند. 14كاهنان تا شب مشغول تقديم قربانیهای سوختنی و سوزاندن پيه قربانیها بودند و فرصت نداشتند برای خود خوراک پسح را تهيه كنند؛ پس لاويان، هم برای خود و هم برای كاهنان خوراک پسح را تهيه كردند.
15دستهٔ سرايندگان كه از نسل آساف بودند به سر كار خود بازگشتند و مطابق دستوراتی كه بوسيلهٔ داوود پادشاه، آساف، هيمان و يدوتون نبی پادشاه صادر شده بود، عمل كردند. نگهبانان دروازهها پست خود را ترک نكردند زيرا برادران لاوی ايشان برای آنها خوراک آوردند. 16مراسم عيد پسح در آن روز انجام شد و همهٔ قربانیهای سوختنی، همانطور كه يوشيا دستور داده بود، بر روی قربانگاه خداوند تقديم شد.
17تمام حاضرين، عيد پسح و عيد فطير را تا هفت روز جشن گرفتند. 18از زمان سموئيل نبی تا آن زمان هيچ عيد پسحی مثل عيدی كه يوشيا برگزار نمود، برگزار نشده بود و هيچ پادشاهی در اسرائيل نتوانسته بود به اين تعداد كاهن و لاوی و شركت كننده از سراسر يهودا و اورشليم و اسرائيل در عيد پسح جمع كند. 19اين عيد پسح در سال هجدهم سلطنت يوشيا برگزار شد.
پايان سلطنت يوشيا
20هنگامی كه يوشيا كارهای مربوط به خانهٔ خدا را به انجام رسانيده بود، نكو، پادشاه مصر، با قشون خود به كركميش واقع در كنار رود فرات آمد و يوشيا به مقابلهٔ او رفت. 21اما نكو قاصدانی با اين پيام نزد يوشيا فرستاد: «ای پادشاه يهودا، من با تو قصد جنگ ندارم، من آمدهام با دشمن35:21 در اينجا منظور از «دشمن»، آشور است. نگاه کنيد به دوم پادشاهان 23:29. خود بجنگم، و خدا به من گفته است كه بشتابم. در كار خدا مداخله نكن والا تو را از بين خواهد برد، زيرا خدا با من است.» 22ولی يوشيا از تصميم خود منصرف نشد، بلكه سپاه خود را به قصد جنگ به درهٔ مجدو هدايت كرد. او لباس شاهانهٔ خود را عوض كرد تا دشمن او را نشناسد. يوشيا به پيام نكو، پادشاه مصر كه از جانب خدا بود، توجه نكرد.
23در جنگ، تيراندازان دشمن با تيرهای خود يوشيا را زدند و او به شدت مجروح شد. يوشيا به افرادش دستور داد كه او را از ميدان جنگ بيرون ببرند. 24پس او را از عرابهاش پائين آورده، بر عرابهٔ دومش نهادند و به اورشليم بازگرداندند و او در آنجا درگذشت. وی را در آرامگاه سلطنتی دفن كردند و تمام يهودا و اورشليم برای او عزا گرفتند. 25ارميای نبی برای يوشيا مرثيهای ساخت. خواندن اين مرثيه در اسرائيل به صورت رسم درآمد، به طوری كه تا به امروز نيز اين مرثيه را مردان و زنان به ياد يوشيا میخوانند. اين مرثيه در كتاب «مراثی» نوشته شده است.
26-27شرح كامل رويدادهای دوران سلطنت يوشيا، اعمال خوب او و اطاعتش از كتاب شريعت خداوند در كتاب «تاريخ پادشاهان يهودا و اسرائيل» نوشته شده است.
36يهوآحاز، پادشاه يهودا
1مردم يهودا يهوآحاز پسر يوشيا را به جای پدرش به تخت سلطنت نشاندند. 2يهوآحاز در سن بيست و سه سالگی پادشاه شد و سه ماه در اورشليم سلطنت نمود. 3پادشاه مصر او را معزول كرد و از يهودا حدود ۳,۴۰۰ كيلوگرم نقره و ۳۴ كيلوگرم طلا باج گرفت. 4پادشاه مصر، الياقيم برادر يهوآحاز را بر تخت سلطنت يهودا نشاند و نام الياقيم را يهوياقيم گذاشت و يهوآحاز را به مصر به اسيری برد.
يهوياقيم، پادشاه يهودا
5يهوياقيم بيست و پنج ساله بود كه پادشاه شد و يازده سال در اورشليم سلطنت كرد. او نسبت به خداوند، خدای خود گناه ورزيد. 6نبوكدنصر، پادشاه بابل اورشليم را گرفت و يهوياقيم را به زنجير بسته، او را به بابل برد. 7نبوكدنصر مقداری از اشیا قيمتی خانهٔ خداوند را گرفته، به بابل برد و در معبد خود گذاشت. 8شرح بقيهٔ رويدادهای دوران سلطنت يهوياقيم و تمام شرارتها و بديهايی كه كرد در كتاب «تاريخ پادشاهان اسرائيل و يهودا» نوشته شده است. پس از او، پسرش يهوياكين پادشاه شد.
يهوياكين، پادشاه يهودا
9يهوياكين هجده ساله بود كه پادشاه شد، و سه ماه و ده روز در اورشليم سلطنت كرد. او نيز نسبت به خداوند گناه ورزيد. 10در فصل بهار نبوكدنصر پادشاه او را اسير كرده همراه اشیا قيمتی خانهٔ خداوند به بابل برد. نبوكدنصر، صدقيا، عموی يهوياكين را به پادشاهی يهودا و اورشليم منصوب كرد.
صدقيا، پادشاه يهودا
(دوم پادشاهان 24:18-20؛ ارميا 52:1-3)
11صدقيا در سن بيست و يک سالگی پادشاه شد و يازده سال در اورشليم سلطنت كرد. 12او نيز نسبت به خداوند، خدای خود گناه ورزيد و به پيام ارميای نبی كه از جانب خداوند سخن میگفت، گوش نداد. 13او هر چند برای نبوكدنصر به نام خدا سوگند صداقت و وفاداری ياد كرده بود ولی عليه او قيام كرد. صدقيا با سرسختی به راه خود ادامه داد و نخواست فروتن شود و به سوی خداوند، خدای اسرائيل بازگشت كند.
سقوط اورشليم
(دوم پادشاهان 25:1-21؛ ارميا 52:3-11)
14تمام رهبران، كاهنان و مردم يهودا از اعمال قبيح قومهای بتپرست پيروی كردند و به اين طريق خانهٔ مقدس خداوند را در اورشليم نجس ساختند. 15خداوند، خدای اجدادشان، انبيای خود را يكی پس از ديگری فرستاد تا به ايشان اخطار نمايند، زيرا بر قوم و خانهٔ خود شفقت داشت. 16ولی بنیاسرائيل انبيای خدا را مسخره كرده، به پيام آنها گوش ندادند و به ايشان اهانت نمودند تا اينكه خشم خداوند بر آنها افروخته شد به حدی كه ديگر برای قوم چارهای نماند.
17پس خداوند پادشاه بابل را بر ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد. او به كشتار مردم يهودا پرداخت و به پير و جوان، دختر و پسر، رحم نكرد و حتی وارد خانهٔ خدا شد و جوانان آنجا را نيز كشت. 18پادشاه بابل اشیا قيمتی خانهٔ خدا را، از كوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانهٔ خانهٔ خداوند را غارت نمود و همراه گنجهای پادشاه و درباريان به بابل برد. 19سپس سپاهيان او خانهٔ خدا را سوزاندند، حصار اورشليم را منهدم كردند، تمام قصرها را به آتش كشيدند و همهٔ اسباب قيمتی آنها را از بين بردند. 20آنانی كه زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسيدن حكومت پارس، اسير پادشاه بابل و پسرانش بودند.
21به اين طريق، كلام خداوند كه بوسيلهٔ ارميای نبی گفته شده بود به حقيقت پيوست كه سرزمين اسرائيل مدت هفتاد سال استراحت خواهد كرد تا سالهايی را كه در آنها قوم اسرائيل قانون سبت را شكسته بود جبران كند.36:21 نگاه کنید به ارمیا ۱۱:۲۵، ۱۲ و ۱۰:۲۹.
کوروش فرمان بازگشت يهوديان را صادر میكند
22در سال اول سلطنت کوروش، امپراتور پارس، خداوند آنچه را كه توسط ارميای نبی فرموده بود به انجام رسانيد.36:22 ارميای نبی قبلاً پيشگويی کرده بود که يهوديان به مدت ۷۰ سال در اسارت بابلیها خواهند بود. نگاه کنيد به ارميا 25:12 و 29:10. او کوروش را بر آن داشت تا فرمانی صادر كند و آن را نوشته، به سراسر امپراتوری خود بفرستد. اين است متن آن فرمان:
23«من، کوروش، امپراتور پارس اعلام میدارم كه خداوند، خدای آسمانها تمام ممالک جهان را به من بخشيده و به من امر فرموده كه برای او در شهر اورشليم كه در سرزمين يهوداست خانهای بسازم. پس، از تمام يهوديانی كه در امپراتوری من هستند هر كه بخواهد میتواند به آنجا بازگردد. خداوند، خدای اسرائيل همراه او باشد!»