اول سموئيل

مقدمه

اين كتاب با تولد سموئيل نبی آغاز می‌شود و با مرگ شائول پادشاه به پايان می‌رسد. سموئيل، كه از دوران كودكی در خانهٔ خدا بزرگ شده بود، به خوبی قوم اسرائيل را هدايت و اداره می‌كرد. با اين حال مردم از او خواستند پادشاهی برای آنان تعيين كند. بنابراين او شائول را به عنوان نخستين پادشاه اسرائيل انتخاب می‌كند.

آغاز كار شائول بسيار خوب بود، اما به تدریج او از خدا دور شد. خداوند از سموئيل خواست داوود را به جای شائول انتخاب كند. در اين ضمن داوود با كشتن جليات فلسطينی، محبوب مردم اسرائيل می‌شود. با وجود محبت‌هايی كه داوود نسبت به شائول نشان می‌دهد، حسادت شائول نسبت به داوود روز‌به‌روز می‌افزود. بين يوناتان، پسر شائول، و داوود دوستی صميمی ايجاد می‌شود و اين موضوع باعث حسادت بيشتر شائول می‌گردد و او در صدد قتل داوود برمی‌آيد. داوود از دست شائول فرار می‌كند و تعقيب شائول بی‌نتيجه می‌ماند.

در اين ضمن، اسرائيل و فلسطين با يكديگر در جنگ بودند. شائول و يوناتان در اين جنگ كشته می‌شوند و به اين ترتيب كتاب اول سموئيل به پايان می‌رسد.

1

تولد سموئيل

1مردی بود به نام القانه از قبيلهٔ افرايم كه در رامه تايم صوفيم واقع در كوهستان افرايم زندگی می‌كرد. نام پدر او يروحام بود. (يروحام پسر اليهو، اليهو پسر توحو، و توحو پسر صوف بود.) 2القانه دو زن داشت به نامهای حنا و فَنِنه. فننه صاحب اولاد بود، اما حنا فرزندی نداشت.

3القانه هر سال با خانوادهٔ خود به خيمهٔ عبادت واقع در شيلوه می‌رفت تا خداوند قادر متعال را عبادت نموده، به او قربانی تقديم كند. (كاهنانی كه در آن موقع انجام وظيفه می‌نمودند، حُفنی و فينحاس، پسران عيلی بودند.) 4القانه روزی كه قربانی می‌كرد به زنش فننه و به فرزندان او هر كدام، يک سهم از گوشت قربانی می‌داد؛ 5اما به حنا دو سهم می‌داد، چون هر چند خداوند رحم او را بسته بود و او بچه‌ای نداشت، ولی القانه او را خيلی دوست می‌داشت.

6فَنِنه پيوسته به حنا طعنه می‌زد و او را سخت می‌رنجاند، برای اينكه حنا نازا بود. 7هر سال كه به شيلوه می‌رفتند، فننه حنا را می‌رنجاند، به حدی كه حنا از غصه می‌گريست و چيزی نمی‌خورد. 8شوهرش القانه از او می‌پرسيد: «حنا چه شده؟ چرا گريه می‌كنی؟ چرا چيزی نمی‌خوری؟ چرا اينقدر غمگين هستی؟ آيا من برای تو از ده پسر بهتر نيستم؟»

9‏-10وقتی آنها در شيلوه بودند، روزی پس از صرف غذا، حنا برخاست و به خيمهٔ عبادت رفت و با غمی جانكاه به حضور خداوند دعا كرد و به تلخی گريست. (در اين موقع، عيلی كاهن كنار در ورودی خيمهٔ عبادت در جای هميشگی خود نشسته بود.)

11حنا نذر كرده، گفت: «ای خداوند قادر متعال، به حال زار من توجه نما. كنيز خود را فراموش نكن و دعای او را اجابت فرما. اگر پسری به من عطا كنی، او را به تو تقديم می‌كنم تا در تمام عمر خود وقف تو باشد و موی سرش هرگز تراشيده نشود1‏:11 نتراشيدن موی سر نشانهٔ وقف مردان به خداوند بود. نگاه کنيد به اعداد 6‏:5‏.‏

12‏-13حنا مدت طولانی به دعا ادامه داد. او در دل خود دعا می‌كرد و صدايش را كسی نمی‌شنيد. وقتی عيلی ديد حنا لبهايش تكان می‌خورد ولی صدايش شنيده نمی‌شود، گمان برد مست است. 14پس به وی گفت: «چرا مست به اينجا آمده‌ای؟ اين عادت را ترک كن!»

15‏-16حنا در جواب گفت: «نه ای سرورم، من مست نيستم بلكه زنی دل شكسته‌ام. من دعا می‌كردم و غم خود را با خداوند در ميان می‌گذاشتم. گمان نكن كه من زنی ميگسار هستم.»

17عيلی گفت: «خدای اسرائيل، آنچه را از او خواستی به تو بدهد! حال، به سلامتی برو!»

18حنا از عيلی تشكر نمود و با خوشحالی برگشت و غذا خورد و ديگر غمگين نبود.

19روز بعد، صبح زود تمام اعضای خانوادهٔ القانه برخاسته، برای پرستش خداوند به خيمهٔ عبادت رفتند و سپس به خانهٔ خود در رامه بازگشتند. وقتی القانه با حنا همبستر شد، خداوند خواستهٔ او را به ياد آورد. 20پس از چندی حنا حامله شده، پسری زاييد و او را سموئيل (يعنی «خواسته شده از خدا») ناميد و گفت: «من او را از خداوند درخواست نمودم.»

حنا سموئيل را وقف می‌كند

21سال بعد طبق معمول، القانه با خانوادهٔ خود به عبادتگاه رفت تا قربانی ساليانه را به خداوند تقديم كند و نذر خود را ادا نمايد. 22اما حنا همراه آنها نرفت. او به شوهرش گفت: «وقتی بچه از شير گرفته شد، آنگاه به عبادتگاه خداوند خواهم رفت و او را با خود خواهم برد تا هميشه در آنجا بماند.»

23القانه موافقت كرد و گفت: «آنچه مايل هستی بكن. در خانه بمان تا بچه از شير گرفته شود. هر چه خواست خداوند است، بشود.» پس حنا در خانه ماند تا بچه از شير گرفته شد. 24آنگاه با اينكه بچه كوچک بود، او را برداشته، همراه با يک گاو نر سه ساله برای قربانی و ده كيلوگرم آرد و يک مشک شراب به خيمهٔ عبادت در شيلوه برد. 25بعد از تقديم قربانی، بچه را پيش عيلی كاهن بردند.

26حنا از عيلی پرسيد: «ای سرورم، آيا مرا به خاطر داری؟ من همان زنی هستم كه در اينجا ايستاده، به حضور خداوند دعا كردم 27و از خدا درخواست نمودم كه به من فرزندی بدهد. او دعايم را مستجاب نمود و اين پسر را به من بخشيد. 28حال، او را به خداوند تقديم می‌كنم كه تا زنده است خداوند را خدمت نمايد.» پس پسرش را در خيمهٔ عبادت گذاشت تا خدمتگزار خداوند باشد.

2

دعای حنا

1حنا اينطور دعا كرد:

«خداوند قلب مرا از شادی لبريز ساخته است،

او به من قدرت بخشيده و مرا تقويت نموده است.

بر دشمنانم می‌خندم و خوشحالم،

چون خداوند مرا ياری كرده است!

2«هيچكس مثل خداوند مقدس نيست،

غير از او خدايی نيست،

مثل خدای ما پناهگاهی نيست.

3«از سخنان و رفتار متكبرانه دست برداريد،

زيرا خداوند همه چيز را می‌داند؛

اوست كه كارهای مردم را داوری می‌كند.

4كمان جنگاوران شكسته شد،

اما افتادگان قوت يافتند.

5آنانی كه سير بودند برای نان، خود را اجير كردند،

ولی كسانی كه گرسنه بودند سير و راحت شدند.

زن نازا هفت فرزند زاييده است،

اما آنكه فرزندان زياد داشت، بی‌اولاد شده است.

6«خداوند می‌ميراند و زنده می‌كند،

به گور فرو می‌برد و بر می‌خيزاند.

7خداوند فقير می‌كند و غنی می‌سازد،

پست می‌كند و بلند می‌گرداند.

8فقير را از خاک بر می‌افرازد،

محتاج را از بدبختی بيرون می‌كشد،

و ايشان را چون شاهزادگان بر تخت عزت می‌نشاند.

ستونهای زمين از آن خداوند است،

او بر آنها زمين را استوار كرده است.

9«خدا مقدسين خود را حفظ می‌كند،

اما بدكاران در تاريكی محو می‌شوند؛

انسان با قدرت خود نيست كه موفق می‌شود.

10كسانی كه با خداوند مخالفت كنند نابود می‌گردند.

خدا بر آنها از آسمان صاعقه خواهد فرستاد؛

خداوند بر تمام دنيا داوری خواهد كرد.

او به پادشاه خود قدرت می‌بخشد،

و برگزيدهٔ خود را پيروز می‌گرداند.»

11آنگاه القانه به خانهٔ خود در رامه برگشت، ولی سموئيل در شيلوه ماند و زير نظر عيلی به خدمت خداوند مشغول شد.

پسران فاسد عيلی

12اما پسران خود عيلی بسيار فاسد بودند و برای خداوند احترامی قايل نبودند. 13‏-14وقتی كسی قربانی می‌كرد و گوشت قربانی را در ديگ می‌گذاشت تا بپزد، آنها يكی از نوكران خود را با چنگال سه دندانه‌ای می‌فرستادند تا آن را به داخل ديگ فرو برد و از گوشتی كه در حال پختن بود هر قدر بيرون می‌آمد برای ايشان ببرد. پسران عيلی به همين طريق با تمام بنی‌اسرائيل كه برای عبادت به شيلوه می‌آمدند، رفتار می‌كردند. 15گاهی نوكر ايشان پيش كسانی كه می‌خواستند قربانی كنند می‌آمد و پيش از سوزاندن پيه قربانی، از آنها گوشت مطالبه می‌كرد؛ او به جای گوشت پخته، گوشت خام می‌خواست تا برای پسران عيلی كباب كند. 16اگر كسی اعتراض می‌نمود و می‌گفت: «اول بگذار پيه آن بر قربانگاه سوزانده شود، بعد هر قدر گوشت می‌خواهی بردار.»2‏:16 مطابق شريعت، پيهِ قربانی می‌بايست بر قربانگاه سوزانده شود.‏ آن نوكر می‌گفت: «نه، گوشت را حالا به من بده، و گرنه خودم به زور می‌گيرم.»

17گناه پسران عيلی در نظر خداوند بسيار عظيم بود، زيرا به قربانیهایی كه مردم به خداوند تقديم می‌كردند، بی‌احترامی می‌نمودند.

18سموئيل هر چند بچه‌ای بيش نبود، ولی جليقهٔ مخصوص كاهنان را می‌پوشيد و خداوند را خدمت می‌نمود. 19مادرش هر سال يک ردای كوچک برای سموئيل می‌دوخت و هنگامی كه با شوهرش برای قربانی كردن می‌آمد، آن را به سموئيل می‌داد. 20پيش از مراجعت، عيلی كاهن، پدر و مادر سموئيل را بركت می‌داد و برای ايشان دعا می‌كرد كه خداوند فرزندان ديگر نيز به آنها بدهد تا جای سموئيل را كه در خدمت خداوند بود، بگيرند. 21پس خداوند سه پسر و دو دختر ديگر به حنا بخشيد. در ضمن، سموئيل در خدمت خداوند رشد می‌كرد.

22عيلی خيلی پير شده بود. او از رفتار پسرانش با قوم اسرائيل اطلاع داشت و می‌دانست كه پسرانش با زنانی كه كنار در ورودی خيمهٔ عبادت خدمت می‌كنند همخواب می‌شوند. 23پس به پسرانش گفت: «چرا چنين می‌كنيد؟ دربارهٔ كارهای بد شما از تمام قوم می‌شنوم. 24ای پسرانم، از اين كارها دست برداريد. آنچه از قوم خداوند دربارهٔ شما می‌شنوم، وحشتناک است! 25اگر كسی نسبت به همنوع خود گناه ورزد، خدا ممكن است برای او شفاعت كند، اما برای شما كه بر ضد خود خداوند گناه ورزيده‌ايد، كيست كه بتواند شفاعت نمايد؟» ولی آنها به سخنان پدر خود گوش ندادند، زيرا خداوند می‌خواست آنها را هلاک كند.

26اما سموئيل كوچک رشد می‌كرد و خداوند و مردم او را دوست می‌داشتند.

پيشگويی بر ضد خاندان عيلی

27روزی يک نبی نزد عيلی آمد و از طرف خداوند برای او اين پيغام را آورد: «آيا زمانی كه اجداد تو در مصر بردهٔ فرعون بودند، قدرت خود را به آنها نشان ندادم؟ 28آيا جد تو لاوی را از ميان برادرانش انتخاب نكردم تا كاهن من باشد و بر قربانگاه من قربانی كند و بخور بسوزاند و لباس كاهنی را در حضورم بپوشد؟ آيا تمام هدايايی را كه قوم اسرائيل بر آتش تقديم می‌كنند، برای شما كاهنان تعيين نكردم؟ 29پس چرا اينقدر حريص هستيد و می‌خواهيد قربانیها و هدايايی را نيز كه برای من می‌آورند، تصاحب نماييد؟ چرا پسران خود را بيش از من احترام می‌كنی؟ تو و پسرانت با خوردن بهترين قسمتِ هدايای قوم من، خود را چاق و فربه ساخته‌ايد. 30بنابراين، من كه خداوند، خدای اسرائيل هستم اعلان می‌كنم كه اگرچه گفتم كه خاندان تو و خاندان پدرت برای هميشه كاهنان من خواهند بود، اما شما را از اين خدمت بركنار می‌كنم. هر كه مرا احترام كند، او را احترام خواهم نمود و هر كه مرا تحقير كند او را تحقير خواهم كرد. 31زمانی می‌رسد كه خاندان تو را برخواهم انداخت به طوری كه افراد خانه‌ات همه جوانمرگ شده، به سن پيری نخواهند رسيد 32و چشمان تو مصيبتی را كه دامنگير عبادتگاه من می‌شود خواهد ديد. من به بنی‌اسرائيل بركت خواهم داد، اما در خاندان تو هيچكس به سن پيری نخواهد رسيد. 33آنانی نيز كه از خاندان تو باقی بمانند، باعث غم و رنج تو خواهند شد و تمام نسل تو در جوانی خواهند مرد. 34برای اينكه ثابت شود هر آنچه به تو گفتم واقع خواهد شد، بدان كه دو پسرت حُفنی و فينحاس در يک روز خواهند مرد!

35«سپس كاهن امينی روی كار خواهم آورد كه مطابق ميل من خدمت كند و هر آنچه را كه به او دستور دهم انجام دهد. به او فرزندان خواهم بخشيد و آنها برای پادشاه برگزيدهٔ من تا ابد كاهن خواهند شد. 36آنگاه هر كه از خاندان تو باقی مانده باشد برای پول و نان در برابر او زانو زده، تعظيم خواهد كرد و خواهد گفت: التماس می‌كنم در میان كاهنان خود به من كاری بدهيد تا شكم خود را سير كنم.»

3

خداوند سموئيل را می‌خواند

1در آن روزهايی كه سموئيلِ كوچک زير نظر عيلی، خداوند را خدمت می‌كرد، از جانب خداوند به ندرت پيغامی می‌رسيد. 2‏-3عيلی، چشمانش به سبب پيری تار شده بود. يک شب وقتی او در جای خود و سموئيل هم در خيمهٔ عبادت كه صندوق عهد خدا در آن قرار داشت، خوابيده بودند، نزديک سحر، 4‏-5خداوند سموئيل را خواند و سموئيل در جواب گفت: «بلی، آقا!» و از جا برخاسته، نزد عيلی شتافت و گفت: «چه فرمايشی داريد؟ در خدمتگزاری حاضرم.»

عيلی گفت: «من تو را نخواندم؛ برو بخواب!» او رفت و خوابيد.

6بار ديگر خداوند سموئيل را خواند. اين دفعه نيز او برخاست و نزد عيلی شتافت و بازگفت: «چه فرمايشی داريد؟ در خدمتگزاری حاضرم.»

عيلی گفت: «پسرم، من تو را نخواندم؛ برو بخواب!» 7سموئيل نمی‌دانست كه اين خداوند است كه او را می‌خواند چون تا آن موقع، خداوند با او سخن نگفته بود. 8خداوند برای سومين بار سموئيل را خواند و او چون دفعات پيش برخاسته، نزد عيلی رفت و بازگفت: «چه فرمايشی داريد؟ در خدمتگزاری حاضرم.» آنگاه عيلی دريافت كه اين خداوند است كه سموئيل را می‌خواند. 9پس به او گفت: «برو بخواب! اگر اين بار تو را بخواند بگو: خداوندا بفرما، خدمتگزارت گوش به فرمان تو است.» پس سموئيل رفت و خوابيد.

10باز خداوند سموئيل را مانند دفعات پيش خواند: «سموئيل! سموئيل!» و سموئيل گفت: «بفرما، خدمتگزارت گوش به فرمان توست.»

11خداوند به او فرمود: «من در اسرائيل كاری انجام خواهم داد كه مردم از شنيدنش به خود بلرزند. 12آن بلاهايی را كه دربارهٔ خاندان عيلی گفتم بر او نازل خواهم كرد. 13به او گفته‌ام كه تا ابد خانوادهٔ او را مجازات می‌كنم، چونكه پسرانش نسبت به من گناه می‌ورزند و او با اينكه از گناه ايشان آگاه است آنها را از اين كار باز نمی‌دارد. 14پس به تأكيد اعلام داشتم كه حتی قربانی و هديه نمی‌تواند گناه خاندان عيلی را كفاره كند.»

15سموئيل تا صبح خوابيد. بعد برخاسته، طبق معمول درهای خانهٔ خداوند را باز كرد. او می‌ترسيد آنچه را كه خداوند به وی گفته بود، برای عيلی بازگو نمايد. 16‏-17اما عيلی او را خوانده، گفت: «پسرم، خداوند به تو چه گفت؟ همه چيز را برای من تعريف كن. اگر چيزی از من پنهان كنی خدا تو را تنبيه نمايد!» 18پس سموئيل تمام آنچه را كه خداوند به او گفته بود، برای عيلی بيان كرد. عيلی گفت: «اين خواست خداوند است. بگذار آنچه در نظر وی پسند آيد انجام دهد.»

19سموئيل بزرگ می‌شد و خداوند با او بود و تمام سخنان او را به انجام می‌رساند. 20همهٔ مردم اسرائيل از دان تا بئرشبع می‌دانستند كه سموئيل از جانب خداوند برگزيده شده است تا نبی او باشد. 21خداوند در خيمهٔ عبادت واقع در شيلوه به سموئيل پيغام می‌داد و او نيز آن را برای قوم اسرائيل بازگو می‌كرد.

4

فلسطينی‌ها صندوق عهد را می‌گيرند

1در آن زمان بين اسرائيلی‌ها و فلسطينی‌ها جنگ درگرفته بود. لشكر اسرائيلی‌ها نزديک ابن‌عزر و لشكر فلسطينی‌ها در افيق اردو زده بودند. 2فلسطينی‌ها، اسرائيلی‌ها را شكست داده، چهار هزار نفر از آنها را كشتند. 3وقتی اسرائيلی‌ها به اردوگاه خود باز می‌گشتند، رهبران آنها از يكديگر می‌پرسيدند كه چرا خداوند اجازه داده است فلسطينی‌ها آنها را شكست دهند. سپس گفتند: «بياييد صندوق عهد را از شيلوه به اينجا بياوريم. اگر آن را با خود به ميدان جنگ ببريم، خداوند در ميان ما خواهد بود و ما را از چنگ دشمنان نجات می‌دهد.»

4به همين جهت آنها افرادی فرستادند تا صندوق عهد را كه نشانهٔ تخت پرشكوه خداوند قادر متعال است، بياورند. حفنی و فينحاس، پسران عيلی همراه صندوق عهد به ميدان جنگ آمدند. 5اسرائيلی‌ها وقتی صندوق عهد را در ميان خود ديدند، چنان فرياد بلندی برآوردند كه زمين زير پايشان لرزيد!

6فلسطینی‌ها گفتند: «در اردوی عبرانی‌ها چه خبر است كه چنين فرياد می‌زنند؟» وقتی فهميدند كه اسرائيلی‌ها صندوق عهد خداوند را به اردوگاه آورده‌اند، 7بسيار ترسيدند و گفتند: «خدا به اردوگاه آنها آمده است. وای بر ما! تا به حال چنين اتفاقی نيفتاده است. 8كيست كه بتواند ما را از دست اين خدايان قدرتمند برهاند؟ آنها همان خدايانی هستند كه مصریان را در بيابان با بلايا نابود كردند. 9ای فلسطینی‌ها با تمام نيرو بجنگيد و گرنه اسير اين عبرانی‌ها خواهيم شد، همانگونه كه آنها اسير ما بودند.»

10پس فلسطينی‌ها جنگيدند و اسرائيل بار ديگر شكست خورد. در آن روز، سی هزار نفر از مردان اسرائيلی كشته شدند و بقيه به خيمه‌های خود گريختند. 11صندوق عهد خدا به دست فلسطینی‌ها افتاد و حفنی و فينحاس، پسران عيلی نيز كشته شدند.

12همان روز، مردی از قبيلهٔ بنيامين از ميدان جنگ گريخت و در حالی که لباس خود را پاره نموده و خاک بر سرش ريخته بود، به شيلوه آمد. 13عيلی كنار راه نشسته، منتظر شنيدن خبر جنگ بود، زيرا برای صندوق عهد خدا نگران بود. چون قاصد، خبر جنگ را آورد و گفت كه چه اتفاقی افتاده است ناگهان صدای شيون و زاری در شهر بلند شد.

14وقتی عيلی صدای شيون را شنيد، گفت: «چه خبر است؟» قاصد به طرف عيلی شتافت و آنچه را كه اتفاق افتاده بود برايش تعريف كرد. 15(در اين وقت، عيلی ۹۸ ساله و كور بود.)

16او به عيلی گفت: «من امروز از ميدان جنگ فرار كرده، به اينجا آمده‌ام.»

عيلی پرسيد: «پسرم، چه اتفاقی افتاده است؟»

17او گفت: «اسرائيلی‌ها از فلسطينی‌ها شكست خورده‌اند و هزاران نفر از مردان جنگی ما كشته شده‌اند. دو پسر تو، حفنی و فينحاس مرده‌اند و صندوق عهد خدا نيز به دست فلسطینی‌ها افتاده است.»

18عيلی وقتی شنيد كه صندوق عهد به دست فلسطینی‌ها افتاده، از روی صندلی خود كه در كنار دروازه بود، به پشت افتاد و چون پير و چاق بود گردنش شكست و مرد. او چهل سال رهبر اسرائيل بود.

19وقتی عروس عيلی، زن فينحاس، كه حامله و نزديک به زاييدن بود، شنيد كه صندوق عهد خدا گرفته شده و شوهر و پدر شوهرش نيز مرده‌اند، درد زايمانش شروع شد و زاييد. 20زنانی كه دور او بودند، گفتند: «ناراحت نباش پسر زاييدی.» اما او كه در حال مرگ بود هيچ جوابی نداد و اعتنا ننمود. 21‏-22فقط گفت: «نام او را ايخابُد بگذاريد، زيرا شكوه و عظمت اسرائيل از بين رفته است.» (ايخابد به معنی «بدون جلال» می‌باشد. او اين نام را برگزيد زيرا صندوق عهد خدا گرفته شده و شوهر و پدر شوهرش مرده بودند.)

5

صندوق عهد در فلسطين

1‏-2فلسطينی‌ها صندوق عهد خدا را از ابن‌عزر به معبد بت خويش داجون، در شهر اشدود آوردند و آن را نزديک داجون گذاشتند. 3اما صبح روز بعد، هنگامی كه مردم شهر برای ديدن صندوق عهد خداوند رفتند، ديدند كه داجون در مقابل آن، رو به زمين افتاده است. آنها داجون را برداشته، دوباره سرجايش گذاشتند. 4ولی صبح روز بعد، باز همان اتفاق افتاد: آن بت در حضور صندوق عهد خداوند رو به زمين افتاده بود. اين بار سر داجون و دو دستش قطع شده و در آستانهٔ در بتكده افتاده بود، فقط تنهٔ آن سالم مانده بود. 5(به همين سبب است كه تا به امروز، كاهنان داجون و پرستندگانش به آستانهٔ در بتخانهٔ داجون در اشدود پا نمی‌گذارند.)

6خداوند اهالی اشدود و آبادی‌های اطراف آن را سخت مجازات كرد و بلای دمل به جان آنها فرستاد. 7وقتی مردم دريافتند كه چه اتفاقی افتاده، گفتند: «ديگر نمی‌توانيم صندوق عهد را بيش از اين در اينجا نگاه داريم، زيرا خدای اسرائيل همهٔ ما را با خدايمان داجون هلاک خواهد كرد.» 8پس آنها قاصدانی فرستاده، تمام رهبران فلسطينی را جمع كردند و گفتند: «با صندوق عهد خدای اسرائيل چه كنيم؟»

آنها جواب دادند: «آن را به جَت ببريد.» پس صندوق عهد را به جت بردند. 9اما وقتی صندوق به جت رسيد، خداوند اهالی آنجا را نيز از پير و جوان به بلای دمل دچار كرد. ترس و اضطراب همهٔ اهالی شهر را فرا گرفت. 10پس آنها صندوق عهد خدا را به عقرون فرستادند، اما چون اهالی عقرون ديدند كه صندوق عهد به نزد آنها آورده می‌شود فرياد برآوردند: «آنها صندوق عهد خدای اسرائيل را به اينجا می‌آورند تا ما را نيز نابود كنند.»

11اهالی عقرون، رهبران فلسطينی را احضار كرده گفتند: «صندوق عهد خدای اسرائيل را به جای خود برگردانيد و گرنه همهٔ ما را از بين می‌برد.» ترس و اضطراب تمام شهر را فرا گرفته بود، زيرا خدا آنها را هلاک می‌كرد. 12آنانی هم كه نمرده بودند به دمل مبتلا شدند. فرياد مردم شهر تا به آسمان بالا رفت.

6

صندوق عهد را به اسرائيل برمی‌گردانند

1صندوق عهد، مدت هفت ماه در فلسطين ماند. 2فلسطینی‌ها كاهنان و جادوگران خود را فراخواندند و از آنها پرسيدند: «با صندوق عهد خداوند چه كنيم؟ وقتی آن را به مكان اصلی‌اش بر می‌گردانيم، بايد چه نوع هديه‌ای با آن بفرستيم؟»

3آنها جواب دادند: «اگر می‌خواهيد صندوق عهد خدای اسرائيل را پس بفرستيد، آن را دست خالی نفرستيد، بلكه هديه‌ای نيز همراه آن بفرستيد تا او بلا را متوقف كند. اگر بلا متوقف نشد، آنگاه معلوم می‌شود كه اين بلا از جانب خدا بر شما نازل نشده است.»

4‏-5مردم پرسيدند: «چه نوع هديه‌ای بفرستيم؟»

آنها گفتند: «به تعداد رهبران فلسطينی‌ها، پنج شیء از طلا به شكل دمل و پنج شیء از طلا به شکل موش كه تمام سرزمين ما را ويران كرده‌اند، درست كنيد و به احترام خدای اسرائيل، آنها را بفرستيد تا شايد بلا را از شما و خدايان و سرزمين شما دور كند. 6مانند فرعون و مصریان سرسختی نكنيد. آنها اجازه ندادند اسرائیلی‌ها از مصر خارج شوند، تا اينكه خدا بلاهای هولناكی بر آنها نازل كرد. 7پس الان عرابه‌ای تازه بسازيد و دو گاو شيرده كه يوغ بر گردن آنها گذاشته نشده باشد بگيريد و آنها را به عرابه ببنديد و گوساله‌هايشان را در طويله نگه دارید. 8صندوق عهد را بر عرابه قرار دهيد و هدايای طلا را كه برای عذرخواهی می‌فرستيد در صندوقچه‌ای پهلوی آن بگذاريد. آنگاه گاوها را رها كنيد تا هر جا كه می‌خواهند بروند. 9اگر آنها از مرز ما عبور كرده، به بيت‌شمس رفتند، بدانيد خداست كه اين بلای عظيم را بر سر ما آورده است، اما اگر نرفتند آنگاه خواهيم دانست كه اين بلاها اتفاقی بوده و دست خدا در آن دخالتی نداشته است.»

10فلسطينی‌ها چنين كردند. دو گاو شيرده را به عرابه بستند و گوساله‌هايشان را در طويله نگه داشتند. 11آنگاه صندوق عهد خداوند و صندوقچهٔ محتوی هدايای طلا را بر عرابه گذاشتند. 12گاوها يک راست به طرف بيت‌شمس روانه شدند و همانطور كه می‌رفتند صدا می‌كردند. رهبران فلسطينی تا سرحد بيت‌شمس، به دنبال آنها رفتند.

13مردم بيت‌شمس در دره مشغول درو گندم بودند. آنها وقتی صندوق عهد خداوند را ديدند، بسيار شاد شدند. 14عرابه وارد مزرعهٔ شخصی به نام يهوشع شد و در كنار تخته سنگ بزرگی ايستاد. مردم چوب عرابه را شكسته، گاوها را به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقديم كردند. 15چند نفر از مردان قبيلهٔ لاوی، صندوق عهد و صندوقچهٔ محتوی اشیا طلا را برداشته، روی تخته سنگ گذاشتند. سپس مردان بيت‌شمس قربانی سوختنی و قربانیهای ديگر به حضور خداوند تقديم نمودند.

16آن پنج رهبر فلسطينی وقتی اين واقعه را ديدند، در همان روز به عقرون برگشتند. 17پنج هديهٔ طلا به شکل دمل كه توسط فلسطينی‌ها جهت عذرخواهی، برای خداوند فرستاده شد، از طرف شهرهای اشدود، غزه، اشقلون، جت و عقرون بود. 18پنج موش طلا نيز به تعداد رهبران فلسطينی بود كه بر شهرهای حصاردار و دهات اطرافشان فرمان می‌راندند. آن تخته سنگ بزرگ كه صندوق عهد را روی آن گذاشتند تا به امروز در مزرعهٔ يهوشع واقع در بيت‌شمس باقی است. 19اما خداوند هفتاد نفر از مردان بيت‌شمس را كشت، زيرا به داخل صندوق عهد نگاه كرده بودند. مردم از اين واقعه به شدت غمگين شده، 20گفتند: «چه كسی می‌تواند در مقابل خداوند كه خدای مقدسی است، بايستد؟ اكنون صندوق عهد را به كجا بفرستيم؟»

21پس قاصدانی را نزد ساكنان قريهٔ يعاريم فرستاده، گفتند: «فلسطينی‌ها صندوق عهد خداوند را برگردانده‌اند. بياييد و آن را ببريد.»

7

1مردم قريهٔ يعاريم آمده، صندوق عهد خداوند را به خانهٔ كوهستانی ابيناداب بردند و پسرش العازار را برای نگهداری آن تعيين كردند. 2صندوق عهد، مدت بيست سال در آنجا باقی ماند. طی آن مدت، بنی‌اسرائيل در تنگی بودند، زيرا خداوند ايشان را ترک گفته بود.

پيروزی سموئيل بر فلسطینی‌ها

3سموئيل به بنی‌اسرائيل گفت: «اگر با تمام دل به سوی خداوند بازگشت نماييد و خدايان بيگانه و عشتاروت را از ميان خود دور كنيد و تصميم بگيريد كه فقط خداوند را اطاعت و عبادت نماييد، آنگاه خدا هم شما را از دست فلسطینی‌ها نجات خواهد داد.»

4پس آنها بتهای بعل و عشتاروت را نابود كردند و فقط خداوند را پرستش نمودند. 5سپس، سموئيل به ايشان گفت: «همهٔ شما به مصفه بياييد و من برای شما در حضور خداوند دعا خواهم كرد.»

6بنابراين همهٔ آنها در مصفه جمع شدند. سپس از چاه آب كشيدند و به حضور خداوند ريختند و تمام روز را روزه گرفته، به گناهان خود اعتراف كردند. در اين روز، سموئيل در مصفه به رهبری بنی‌اسرائيل تعيين شد.

7وقتی رهبران فلسطينی شنيدند كه بنی‌اسرائيل در مصفه گرد آمده‌اند، سپاه خود را آمادهٔ جنگ كرده، عازم مصفه شدند. هنگامی كه قوم اسرائيل متوجه شدند كه فلسطينی‌ها نزديک می‌شوند، بسيار ترسيدند. 8آنها از سموئيل خواهش نموده، گفتند: «از دعا كردن به درگاه خداوند دست نكش تا او ما را از دست فلسطينی‌ها نجات دهد.»

9سموئيل برهٔ شيرخواره‌ای را به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقديم كرد و از او درخواست نمود تا اسرائيلی‌ها را برهاند. خداوند دعای او را اجابت فرمود. 10درست در همان لحظه‌ای كه سموئيل مشغول قربانی كردن بود، فلسطينی‌ها وارد جنگ شدند. اما خداوند از آسمان مانند رعد بانگ برآورد و فلسطينی‌ها پريشان شده، از اسرائيلی‌ها شكست خوردند. 11اسرائيلی‌ها آنها را از مصفه تا بيت‌كار تعقيب نموده، در طول راه همه را هلاک كردند. 12آنگاه سموئيل سنگی گرفته، آن را بين مصفه و شن بر پا داشت و گفت: «تا به حال خداوند ما را كمک كرده است.» و آن سنگ را ابن‌عزر (يعنی «سنگ كمک») ناميد. 13پس فلسطينی‌ها مغلوب شدند و تا زمانی كه سموئيل زنده بود ديگر به اسرائيلی‌ها حمله نكردند، زيرا خداوند بر ضد فلسطينی‌ها عمل می‌كرد. 14شهرهای اسرائيلی، واقع در بين عقرون و جت كه به دست فلسطينی‌ها افتاده بود، دوباره به تصرف اسرائيل درآمد. در ميان اسرائيلی‌ها و اموری‌ها نيز در آن روزها صلح برقرار بود.

15سموئيل تا پايان عمرش رهبر بنی‌اسرائيل باقی ماند. 16او هر سال به بيت‌ئيل، جلجال، و مصفه می‌رفت و در آنجا به شكايات مردم رسيدگی می‌كرد. 17بعد به خانهٔ خود در رامه برمی‌گشت و در آنجا نيز به حل مشكلات بنی‌اسرائيل می‌پرداخت. سموئيل در رامه يک قربانگاه برای خداوند بنا كرد.

8

مردم پادشاه می‌خواهند

1وقتی سموئيل پير شد، پسران خود را به عنوان داور بر اسرائيل گماشت. 2نام پسر اول، يوئيل و پسر دوم ابياه بود. ايشان در بئرشبع بر مسند داوری نشستند. 3اما آنها مثل پدر خود رفتار نمی‌كردند بلكه طمعكار بودند و از مردم رشوه می‌گرفتند و در قضاوت، عدالت را رعايت نمی‌كردند.

4بالاخره، رهبران اسرائيل در رامه جمع شدند تا موضوع را با سموئيل در ميان بگذارند. 5آنها به او گفتند: «تو پير شده‌ای و پسرانت نيز مانند تو رفتار نمی‌كنند. پس برای ما پادشاهی تعيين كن تا بر ما حكومت كند و ما هم مانند ساير قومها پادشاهی داشته باشيم.» 6سموئيل از درخواست آنها بسيار ناراحت شد و برای كسب تكليف به حضور خداوند رفت.

7خداوند در پاسخ سموئيل فرمود: «طبق درخواست آنها عمل كن، زيرا آنها مرا رد كرده‌اند نه تو را. آنها ديگر نمی‌خواهند من پادشاه ايشان باشم. 8از موقعی كه ايشان را از مصر بيرون آوردم، پيوسته مرا ترک نموده، به دنبال خدايان ديگر رفتند. الان با تو نيز همان رفتار را پيش گرفته‌اند. 9هر چه می‌گويند بكن، اما به ايشان هشدار بده كه داشتن پادشاه چه عواقبی دارد.»

10سموئيل از جانب خداوند به ايشان چنين گفت: 11«اگر می‌خواهيد پادشاهی داشته باشيد، بدانيد كه او پسران شما را به خدمت خواهد گرفت تا بعضی بر عرابه‌ها و بعضی بر اسبها او را خدمت كنند و بعضی در جلو عرابه‌هايش بدوند. 12او بعضی را به فرماندهی سپاه خود خواهد گماشت و بعضی ديگر را به مزارع خود خواهد فرستاد تا زمين را شيار كنند و محصولات او را جمع‌آوری نمايند، و از عده‌ای نيز برای ساختن اسلحه و وسايل عرابه استفاده خواهد كرد. 13پادشاه، دختران شما را هم به کار می‌گيرد تا نان بپزند و خوراک تهيه كنند و برايش عطر بسازند. 14او بهترين مزارع و تاكستانها و باغهای زيتون را از شما خواهد گرفت و به افراد خود خواهد داد. 15از شما ده يک محصولاتتان را مطالبه خواهد نمود و آن را در ميان افراد دربار، تقسيم خواهد كرد. 16غلامان، كنيزان، رمه‌ها و الاغهای شما را گرفته، برای استفادهٔ شخصی خود به کار خواهد برد. 17او ده يک گله‌های شما را خواهد گرفت و شما بردهٔ وی خواهيد شد. 18وقتی آن روز برسد، شما از دست پادشاهی كه انتخاب كرده‌ايد فرياد برخواهيد آورد، ولی خداوند به داد شما نخواهد رسيد.»

19اما مردم به نصيحت سموئيل گوش ندادند و به اصرار گفتند: «ما پادشاه می‌خواهيم 20تا مانند ساير قومها باشيم. می‌خواهيم او بر ما سلطنت كند و در جنگ ما را رهبری نمايد.»

21سموئيل آنچه را كه مردم گفتند با خداوند در ميان گذاشت، 22و خداوند بار ديگر پاسخ داد: «هر چه می‌گويند بكن و پادشاهی برای ايشان تعيين نما.» سموئيل موافقت نمود و مردم را به خانه‌هايشان فرستاد.

9

سموئيل شائول را تدهين می‌كند

1قيس از مردان ثروتمند و متنفذ قبيلهٔ بنيامين بود. قيس پسر ابی‌ئيل بود و ابی‌ئيل پسر صرور، صرور پسر بكورت و بكورت پسر افيح. 2قيس پسری داشت به نام شائول كه خوش‌اندام‌ترين مرد اسرائيل بود. وقتی او در ميان مردم می‌ايستاد، از شانه به بالا از همه بلندقدتر بود.

3روزی الاغهای قيس گم شدند، پس او يكی از نوكران خود را همراه شائول به جستجوی الاغها فرستاد. 4آنها تمام كوهستان افرايم، زمين شليشه، نواحی شعليم و تمام سرزمين بنيامين را گشتند، ولی نتوانستند الاغها را پيدا كنند. 5سرانجام پس از جستجوی زياد وقتی به صوف رسيدند، شائول به نوكرش گفت: «بيا برگرديم، الان پدرمان برای ما بيشتر نگران است تا برای الاغها!» 6اما نوكرش گفت: «صبر كن! در اين شهر مرد مقدسی زندگی می‌كند كه مردم احترام زيادی برايش قائلند، زيرا هر چه می‌گويد، درست درمی‌آيد. بيا پيش او برويم شايد به ما بگويد كه الاغها كجا هستند.»

7شائول جواب داد: «ولی ما چيزی نداريم به او بدهيم، حتی خوراكی هم كه داشتيم تمام شده است.»

8نوكر گفت: «من يک سكهٔ كوچک نقره دارم. می‌توانيم آن را به او بدهيم تا ما را راهنمايی كند.»

9‏-11شائول موافقت كرد و گفت: «بسيار خوب، برويم.» آنها روانهٔ شهری شدند كه آن مرد مقدس در آن زندگی می‌كرد. در حالی که از تپه‌ای كه شهر در بالای آن قرار داشت بالا می‌رفتند، ديدند چند دختر جوان برای كشيدن آب می‌آيند. از آنها پرسيدند: «آيا رايی در شهر است؟» (در آن زمان به نبی، رايی می‌گفتند، پس هر كه می‌خواست از خدا سؤال كند، می‌گفت: «پيش رايی می‌روم.»)

12‏-13دخترها گفتند: «بلی! اگر از همين راه برويد به او خواهيد رسيد. او امروز به شهر آمده تا در مراسم قربانی كه در بالای تپه برگزار می‌شود، شركت نمايد. تا او نيايد و قربانی را بركت ندهد، مردم چيزی نخواهند خورد. پس عجله كنيد تا قبل از آنكه به تپه برسد او را ببينيد.»

14پس آنها وارد شهر شدند و به سموئيل كه به طرف تپه می‌رفت برخوردند. 15خداوند روز قبل به سموئيل چنين گفته بود: 16«فردا همين موقع مردی را از سرزمين بنيامين نزد تو خواهم فرستاد. او را به عنوان رهبر قوم من با روغن تدهين كن. او ايشان را از دست فلسطينی‌ها خواهد رهانيد، زيرا من ناله و دعای ايشان را شنيده‌ام.»

17وقتی سموئيل شائول را ديد، خداوند به سموئيل گفت: «اين همان مردی است كه درباره‌اش با تو صحبت كردم. او بر قوم من حكومت خواهد كرد.»

18كنار دروازهٔ شهر، شائول به سموئيل رسيد و از او پرسيد: «آيا ممكن است بگوييد كه خانهٔ رايی كجاست؟»

19سموئيل پاسخ داد: «من همان شخص هستم. جلوتر از من به بالای آن تپه برويد تا امروز در آنجا با هم غذا بخوريم. فردا صبح آنچه را كه می‌خواهی بدانی خواهم گفت و شما را مرخص خواهم كرد. 20برای الاغهايی كه سه روز پيش گم شده‌اند نگران نباش، چون پيدا شده‌اند. در ضمن، بدان كه اميد تمام قوم اسرائيل بر تو و بر خاندان پدرت است.»

21شائول گفت: «ولی من از قبيلهٔ بنيامين هستم كه كوچكترين قبيلهٔ اسرائيل است و خاندان من هم كوچكترين خاندان قبيلهٔ بنيامين است. چرا اين سخنان را به من می‌گويی.»

22سموئيل، شائول و نوكرش را به تالار مراسم قربانی آورد و آنها را بر صدر دعوت‌شدگان كه تقريباً سی نفر بودند، نشاند. 23آنگاه سموئيل به آشپز گفت: «آن قسمت از گوشتی را كه به تو گفتم نزد خود نگاه داری، بياور.» 24آشپز ران را با مخلفاتش آورده، جلو شائول گذاشت. سموئيل گفت: «بخور! اين گوشت را برای تو نگاه داشته‌ام تا همراه كسانی كه دعوت كرده‌ام از آن بخوری.» پس سموئيل و شائول با هم خوراک خوردند.

25پس از پايان مراسم قربانی، مردم به شهر برگشتند و سموئيل، شائول را به پشت بام خانهٔ خود برد و با او به گفتگو پرداخت. 26روز بعد، صبح زود سموئيل، شائول را كه در پشت بام خوابيده بود صدا زد و گفت: «بلند شو، وقت رفتن است!» پس شائول برخاسته، روانه شد و سموئيل تا بيرون شهر، ايشان را بدرقه كرد. 27چون به بيرون شهر رسيدند، سموئيل به شائول گفت: «به نوكرت بگو كه جلوتر از ما برود.» نوكر جلوتر رفت. آنگاه سموئيل به شائول گفت: «من از جانب خدا برای تو پيغامی دارم؛ بايست تا آن را به تو بگويم.»

10

1آنگاه سموئيل، ظرفی از روغن زيتون گرفته، بر سر شائول ريخت و صورت او را بوسيده، گفت: «خداوند تو را برگزيده است تا بر قوم او پادشاهی كنی. 2وقتی امروز از نزد من بروی در سرحد بنيامين، كنار قبر راحيل، در صَلصَح با دو مرد روبرو خواهی شد. آنها به تو خواهند گفت كه پدرت الاغها را پيدا كرده و حالا برای تو نگران است و می‌گويد: چطور پسرم را پيدا كنم؟ 3بعد وقتی به درخت بلوط تابور رسيدی سه نفر را می‌بينی كه به بيت‌ئيل می‌روند تا خدا را پرستش نمايند. يكی از آنها سه بزغاله، ديگری سه قرص نان و سومی يک مشک شراب همراه دارد. 4آنها به تو سلام كرده، دو نان به تو خواهند داد و تو آنها را از دست ايشان می‌گيری. 5بعد از آن به كوه خدا در جبعه خواهی رفت كه اردوگاه فلسطينی‌ها در آنجاست. وقتی به شهر نزديک شدی با عده‌ای از انبيا روبرو خواهی شد كه از كوه به زير می‌آيند و با نغمهٔ چنگ و دف و نی و بربط نوازندگان، نبوت می‌كنند. 6در همان موقع، روح خداوند بر تو خواهد آمد و تو نيز با ايشان نبوت خواهی كرد و به شخص ديگری تبديل خواهی شد. 7وقتی اين علامت‌ها را ديدی، هر چه از دستت برآيد انجام بده، زيرا خدا با تو خواهد بود. 8بعد به جلجال برو و در آنجا هفت روز منتظر من باش تا بيايم و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به خدا تقديم كنم. وقتی بيايم به تو خواهم گفت كه چه بايد بكنی.»

9وقتی شائول از سموئيل جدا شد تا برود، خدا قلب تازه‌ای به او بخشيد و همان روز تمام پيشگويی‌های سموئيل به حقيقت پيوست.

10وقتی شائول و نوكرش به جبعه رسيدند، گروهی از انبيا به او برخوردند. ناگهان روح خدا بر شائول آمد و او نيز همراه آنها شروع به نبوت كردن نمود. 11كسانی كه شائول را می‌شناختند وقتی او را ديدند كه نبوت می‌كند متعجب شده، به يكديگر گفتند: «چه اتفاقی برای پسر قيس افتاده است؟ آيا شائول هم نبی شده است؟» 12يک نفر از اهالی آنجا گفت: «مگر نبی بودن به اصل و نسب ربط دارد؟» و اين يک ضرب‌المثل شد: «شائول هم نبی شده است.»

13وقتی شائول از نبوت كردن فارغ شد به بالای كوه رفت.

14آنگاه عموی شائول او و نوكرش را ديد و پرسيد: «كجا رفته بوديد؟»

شائول جواب داد: «به جستجوی الاغها رفتيم ولی آنها را پيدا نكرديم، پس نزد سموئيل رفتيم.»

15عمويش پرسيد: «او چه گفت؟»

16شائول جواب داد: «او گفت كه الاغها پيدا شده‌اند.» ولی شائول دربارهٔ آنچه سموئيل راجع به پادشاه شدنش گفته بود، چيزی به عموی خود نگفت.

شائول پادشاه می‌شود

17سموئيل همهٔ مردم اسرائيل را در مصفه به حضور خداوند جمع كرد، 18‏-19و از جانب خداوند، خدای اسرائيل اين پيغام را به ايشان داد: «من شما را از مصر بيرون آوردم و شما را از دست مصريان و همهٔ قومهایی كه بر شما ظلم می‌كردند، نجات دادم. اما شما مرا كه خدايتان هستم و شما را از سختيها و مصیبتها رهانيده‌ام، امروز رد نموده، گفتيد: ما پادشاهی می‌خواهيم كه بر ما حكومت كند. پس حال با قبيله‌ها و خاندانهای خود در حضور خداوند حاضر شويد.»

20سموئيل قبيله‌ها را به حضور خداوند فرا خواند. سپس قرعه انداخته شد و قبيلهٔ بنيامين انتخاب شد. 21آنگاه او خاندانهای قبيلهٔ بنيامين را به حضور خداوند خواند و خاندان مَطری انتخاب گرديد و از اين خاندان قرعه به نام شائول، پسر قيس درآمد. ولی وقتی شائول را صدا كردند، او در آنجا نبود. 22آنها برای يافتن او از خداوند كمک طلبيدند و خداوند به ايشان فرمود كه او خود را در میان بار و بنهٔ سفر پنهان كرده است. 23پس دويدند و او را از آنجا آوردند. وقتی او در ميان مردم ايستاد يک سر و گردن از همه بلندتر بود.

24آنگاه سموئيل به مردم گفت: «اين است آن پادشاهی كه خداوند برای شما برگزيده است. در ميان قوم اسرائيل نظير او پيدا نمی‌شود!»

مردم فرياد زدند: «زنده باد پادشاه!»

25سموئيل بار ديگر، حقوق و وظايف پادشاه را برای قوم توضيح داد و آنها را در كتابی نوشته، در مكانی مخصوص به حضور خداوند نهاد؛ سپس مردم را به خانه‌هايشان فرستاد.

26چون شائول به خانهٔ خود در جبعه مراجعت نمود، خدا عده‌ای از مردان نيرومند را برانگيخت تا همراه وی باشند. 27اما بعضی از افراد ولگرد و هرزه فرياد برآورده، می‌گفتند: «اين مرد چطور می‌تواند ما را نجات دهد؟» پس او را تحقير كرده، برايش هديه نياوردند ولی شائول اعتنايی نكرد.

11

شائول شهر يابيش را آزاد می‌سازد

1در اين موقع ناحاش، پادشاه عمونی با سپاه خود به سوی شهر يابيش جلعاد كه متعلق به اسرائيل بود حركت كرده، در مقابل آن اردو زد. اما اهالی يابيش به ناحاش گفتند: «با ما پيمان صلح ببند و ما تو را بندگی خواهيم كرد.»

2ناحاش گفت: «به يک شرط، و آن اينكه چشم راست همهٔ شما را در بياورم تا باعث ننگ و رسوايی تمام اسرائيل شود!»

3ريش‌سفيدان يابيش گفتند: «پس هفت روز به ما مهلت دهيد تا قاصدانی به سراسر اسرائيل بفرستيم. اگر هيچكدام از برادران ما به كمک ما نيامدند آنگاه شرط شما را می‌پذيريم.»

4وقتی قاصدان به شهر جبعه كه وطن شائول بود رسيدند و اين خبر را به مردم دادند، همه به گريه و زاری افتادند. 5در اين موقع شائول همراه گاوهايش از مزرعه به شهر برمی‌گشت. او وقتی صدای گريهٔ مردم را شنيد، پرسيد: «چه شده است؟» آنها خبری را كه قاصدان از يابيش آورده بودند، برايش بازگو نمودند. 6وقتی شائول اين را شنيد، روح خدا بر او قرار گرفت و او بسيار خشمگين شد. 7پس يک جفت گاو گرفت و آنها را تكه‌تكه كرد و به دست قاصدان داد تا به سراسر اسرائيل ببرند و بگويند هر كه همراه شائول و سموئيل به جنگ نرود، گاوهايش اينچنين تكه‌تكه خواهند شد. ترس خداوند، بنی‌اسرائيل را فرا گرفت و همه با هم نزد شائول آمدند. 8شائول ايشان را در بازق شمرد. سيصد هزار نفر از اسرائيل و سی هزار نفر از يهودا بودند.

9آنگاه شائول قاصدان را با اين پيغام به يابيش جلعاد فرستاد: «ما فردا پيش از ظهر، شما را نجات خواهيم داد.» وقتی قاصدان برگشتند و پيغام را رساندند، همهٔ اهالی شهر خوشحال شدند. 10آنها به دشمنان خود گفتند: «فردا تسليم شما خواهيم شد تا هر طوری كه می‌خواهيد با ما رفتار كنيد.»

11فردای آن روز، صبح زود شائول با سپاه خود كه به سه دسته تقسيم كرده بود بر عمونی‌ها حمله برد و تا ظهر به كشتار آنها پرداخت. بقيهٔ سپاه، دشمن چنان متواری و پراكنده شدند كه حتی دو نفرشان در يكجا نماندند.

12مردم به سموئيل گفتند: «كجا هستند آن افرادی كه می‌گفتند شائول نمی‌تواند پادشاه ما باشد؟ آنها را به اينجا بياوريد تا همه را بكشيم؟» 13اما شائول پاسخ داد: «امروز نبايد كسی كشته شود، چون خداوند امروز اسرائيل را رهانيده است.»

14آنگاه سموئيل به مردم گفت: «بياييد به جلجال برويم تا دوباره پادشاهی شائول را تأييد كنيم.»

15پس همه به جلجال رفتند و در حضور خداوند شائول را پادشاه ساختند. بعد قربانیهای سلامتی به حضور خداوند تقديم كردند و شائول و همهٔ مردم اسرائيل جشن گرفتند.

12

آخرين سخنرانی سموئيل

1سموئيل به مردم اسرائيل گفت: «هر چه از من خواستيد برای شما انجام دادم. پادشاهی برای شما تعيين نمودم. 2حال، او شما را رهبری می‌كند. پسرانم نيز در خدمت شما هستند. ولی من پير و سفيد مو شده‌ام و از روزهای جوانی‌ام تا به امروز در ميان شما زندگی كرده‌ام. 3اينک كه در حضور خداوند و پادشاه برگزيدهٔ او ايستاده‌ام، به من بگوييد گاو و الاغ چه كسی را به زور گرفته‌ام؟ چه كسی را فريب داده‌ام و به كه ظلم كرده‌ام؟ از دست چه كسی رشوه گرفته‌ام تا حق را نديده بگيرم؟ اگر چنين كرده‌ام حاضرم جبران كنم.» 4همه در جواب وی گفتند: «تو هرگز كسی را فريب نداده‌ای، بر هيچكس ظلم نكرده‌ای و رشوه نگرفته‌ای.»

5سموئيل گفت: «خداوند و پادشاه برگزيدهٔ او، امروز شاهدند كه شما عيبی در من نيافتيد.»

مردم گفتند: «بلی، همينطور است.»

6سموئيل گفت: «اين خداوند بود كه موسی و هارون را برگزيد و اجداد شما را از مصر بيرون آورد. 7حال، در حضور خداوند بايستيد تا كارهای شگفت‌انگيز خداوند را كه در حق شما و اجدادتان انجام داده است به ياد شما آورم:

8«وقتی بنی‌اسرائيل در مصر بودند و برای رهايی خود به حضور خداوند فرياد برآوردند، خداوند موسی و هارون را فرستاد و ايشان بنی‌اسرائيل را به اين سرزمين آوردند. 9اما بنی‌اسرائيل از خداوند، خدای خود روگردان شدند. پس خدا هم آنها را مغلوب سيسرا سردار سپاه حاصور، و فلسطينی‌ها و پادشاه موآب نمود. 10آنها نزد خداوند فرياد برآورده، گفتند: ما گناه كرده‌ايم، زيرا از پيروی تو برگشته‌ايم و بتهای بعل و عشتاروت را پرستيده‌ايم. حال، ما را از چنگ دشمنانمان برهان و ما فقط تو را پرستش خواهيم كرد. 11پس خداوند جدعون، باراق، يفتاح و سرانجام مرا فرستاد تا شما را از دست دشمنان نجات دهيم و شما در امنيت زندگی كنيد. 12اما وقتی ناحاش، پادشاه بنی‌عمون را ديديد كه قصد حمله به شما را دارد، نزد من آمديد و پادشاهی خواستيد تا بر شما سلطنت كند و حال آنكه خداوند، خدايتان پادشاه شما بود. 13پس اين است پادشاهی كه شما برگزيده‌ايد. خود شما او را خواسته‌ايد و خداوند هم خواست شما را اجابت نموده است.

14«حال اگر خداوند را احترام كرده، او را عبادت نماييد و احكام او را بجا آورده، از فرمانش سرپيچی نكنيد، و اگر شما و پادشاه شما خداوند، خدای خود را پيروی نماييد، همه چيز به خوبی پيش خواهد رفت؛ 15اما اگر برخلاف دستورات خداوند، خدايتان رفتار كنيد و به سخنان او گوش ندهيد، آنگاه شما را مثل اجدادتان مجازات خواهد كرد.

16«حال، بايستيد و اين معجزهٔ عظيم خداوند را مشاهده كنيد. 17مگر نه اينكه در اين فصل كه گندم را درو می‌كنند از باران خبری نيست؟ ولی من دعا می‌كنم خداوند رعد و برق ايجاد كند و باران بباراند تا بدانيد كه كار خوبی نكرديد كه پادشاه خواستيد چون با اين كار، گناه بزرگی نسبت به خدا مرتكب شديد.»

18سپس، سموئيل در حضور خداوند دعا كرد و خداوند رعد و برق و باران فرستاد و مردم از خداوند و از سموئيل بسيار ترسيدند. 19آنها به سموئيل گفتند: «در حضور خداوند، خدای خود برای ما دعا كن تا نميريم؛ زيرا با خواستن پادشاه بار گناهان خود را سنگينتر كرديم.»

20سموئيل به آنها گفت: «نترسيد! درست است كه كار بدی كرده‌ايد، ولی سعی كنيد بعد از اين با تمام وجود، خداوند را پرستش نماييد و به هيچ وجه از او روگردان نشويد. 21بتها را عبادت نكنيد چون باطل و بی‌فايده‌اند و نمی‌توانند به داد شما برسند. 22خداوند به خاطر حرمت نام عظيم خود، هرگز قوم خود را ترک نخواهد كرد، زيرا خواست او اين بوده است كه شما را قوم خاص خود سازد. 23و اما من، محال است كه از دعا كردن برای شما دست بكشم، و چنين گناهی نسبت به خداوند مرتكب شوم. من هر چه را كه راست و نيكوست به شما تعليم می‌دهم. 24شما بايد خداوند را احترام كنيد و از صميم قلب او را عبادت نماييد و در كارهای شگفت‌انگيزی كه برای شما انجام داده است تفكر كنيد. 25اما اگر به گناه ادامه دهيد، هم شما و هم پادشاهتان هلاک خواهيد شد.»

13

جنگ با فلسطينی‌ها

1شائول (سی) ساله بود كه پادشاه شد و (چهل و) دو سال بر اسرائيل سلطنت نمود.13‏:1 نسخهٔ قديمی عبری که احتمالاً در حين نسخه‌نويسی ارقامی از متن آن جا افتاده چنين است: «شائول… سال بود که پادشاه شد و… دو سال بر اسرائيل سلطنت نمود.»‏

2شائول سه هزار نفر از مردان اسرائيلی را برگزيد و از ايشان دو هزار نفر را با خود برداشته، به مخماس و كوه بيت‌ئيل برد و هزار نفر ديگر را نزد پسرش يوناتان در جبعه واقع در ملک بنيامين گذاشت و بقيه را به خانه‌هايشان فرستاد.

3‏-4يوناتان به قرارگاه فلسطينی‌ها در جبعه حمله برد و افراد آنجا را از پای درآورد. اين خبر فوری به همهٔ نقاط فلسطين رسيد. شائول به سراسر اسرائيل پيغام فرستاد كه برای جنگ آماده شوند. وقتی بنی‌اسرائيل شنيدند كه شائول به قرارگاه فلسطينی‌ها حمله كرده است و اينكه اسرائيلی‌ها مورد نفرت فلسطينی‌ها قرار گرفته‌اند، در جلجال نزد شائول گرد آمدند.

5فلسطينی‌ها لشكر عظيمی كه شامل سه هزار عرابه، شش هزار سرباز سواره، و عدهٔ بی‌شماری سرباز پياده بود، فراهم نمودند. آنها در مخماس واقع در سمت شرقی بيت‌آون اردو زدند.

6اسرائيلی‌ها، چون چشمشان به لشكر عظيم دشمن افتاد، روحيهٔ خود را باختند و سعی كردند در غارها و بيشه‌ها، چاهها و حفره‌ها، و در میان صخره‌ها خود را پنهان كنند. 7بعضی از ايشان نيز از رود اردن گذشته، به سرزمين جاد و جلعاد گريختند. ولی شائول در جلجال ماند و همراهانش از شدت ترس می‌لرزيدند. 8سموئيل به شائول گفته بود كه پس از هفت روز می‌آيد، ولی از او خبری نبود و سربازان شائول به تدريج پراكنده می‌شدند. 9پس شائول تصميم گرفت خود، مراسم تقديم قربانیهای سوختنی و سلامتی را اجرا كند. 10درست در پايان مراسم تقديم قربانی سوختنی، سموئيل از راه رسيد و شائول به استقبال وی شتافت. 11اما سموئيل به او گفت: «اين چه كاری بود كه كردی؟»

شائول پاسخ داد: «چون ديدم سربازان من پراكنده می‌شوند و تو نيز به موقع نمی‌آيی و فلسطينی‌ها هم در مخماس آمادهٔ جنگ هستند، 12به خود گفتم كه فلسطينی‌ها هر آن ممكن است به ما حمله كنند و من حتی فرصت پيدا نكرده‌ام از خداوند كمک بخواهم. پس مجبور شدم خودم قربانی سوختنی را تقديم كنم.»

13سموئيل به شائول گفت: «كار احمقانه‌ای كردی، زيرا از فرمان خداوند، خدايت سرپيچی نمودی. اگر اطاعت می‌كردی خداوند اجازه می‌داد تو و نسل تو هميشه بر اسرائيل سلطنت كنيد، 14اما اينک سلطنت تو ديگر ادامه نخواهد يافت. خداوند شخص دلخواه خود را پيدا خواهد كرد تا او را رهبر قومش سازد.»

15سموئيل از جلجال به جبعه كه در سرزمين بنيامين بود، رفت.

شائول سربازانی را كه نزد وی باقی مانده بودند شمرد. تعداد آنها ششصد نفر بود. 16شائول و يوناتان با اين ششصد نفر در جبعه اردو زدند. فلسطینی‌ها هنوز در مخماس بودند.

17طولی نكشيد كه سه قشون از اردوگاه فلسطينی‌ها بيرون آمدند، يک قشون به عُفره كه در سرزمين شوعال واقع شده بود رفت، 18قشون ديگر به بيت‌حورون شتافت و سومی به طرف مرز بالای دره صبوئيم كه مشرف به بيابان بود، حركت كرد.

19در آن روزها در اسرائيل آهنگری يافت نمی‌شد، چون فلسطينی‌ها می‌ترسيدند عبرانی‌ها برای خود شمشير و نيزه بسازند، پس اجازه نمی‌دادند پای هيچ آهنگری به اسرائيل برسد. 20بنابراين هر وقت اسرائيلی‌ها می‌خواستند گاوآهن، بيل، تبر، و داس خود را تيز كنند آنها را به فلسطين می‌بردند. 21(اجرت تيز كردن گاوآهن و بيل، هشت گرم نقره و اجرت تيز كردن تبر و چنگال سه دندانه و داس، چهار گرم نقره بود.) 22به اين ترتيب در آن موقع سربازان اسرائيلی شمشير يا نيزه نداشتند، ولی شائول و يوناتان داشتند.

حملهٔ يوناتان به فلسطينی‌ها

23فلسطينی‌ها يک دسته از سربازان خود را اعزام داشتند تا از گذرگاه مخماس دفاع كنند.

14

1روزی يوناتان، پسر شائول، به محافظ خود گفت: «بيا به قرارگاه فلسطينی‌ها كه در آن طرف دره است برويم.» اما او اين موضوع را به پدرش نگفت.

2شائول در حوالی جبعه زير درخت اناری واقع در مغرون اردو زده بود و حدود ششصد نفر همراه او بودند. 3در ميان همراهان شائول، اخيای كاهن نيز به چشم می‌خورد. (پدر اخيا اخيطوب بود، عموی او ايخابُد، پدر بزرگش فينحاس و جد او عيلی، كاهن سابق خداوند در شيلوه بود.)

هيچكس از رفتن يوناتان خبر نداشت. 4يوناتان برای اينكه بتواند به قرارگاه دشمن دسترسی يابد، می‌بايد از يک گذرگاه خيلی تنگ كه در ميان دو صخرهٔ مرتفع به نامهای بوصيص و سنه قرار داشت، بگذرد. 5يكی از اين صخره‌ها در شمال، مقابل مخماس قرار داشت و ديگری در جنوب، مقابل جبعه.

6يوناتان به محافظ خود گفت: «بيا به قرارگاه اين خدانشناسان نزديک شويم شايد خداوند برای ما معجزه‌ای بكند. اگر خداوند بخواهد با تعداد كم هم می‌تواند ما را نجات دهد.»

7محافظ او جواب داد: «هر طور كه صلاح می‌دانی عمل كن، هر تصميمی كه بگيری من هم با تو خواهم بود.»

8يوناتان به او گفت: «پس ما به طرف آنها خواهيم رفت و خود را به ايشان نشان خواهيم داد. 9اگر آنها به ما گفتند: بايستيد تا پيش شما بياييم، ما می‌ايستيم و منتظر می‌مانيم. 10اما اگر از ما خواستند تا پيش ايشان برويم، می‌رويم چون اين نشانه‌ای خواهد بود كه خداوند آنها را به دست ما داده است.»

11پس ايشان خود را به فلسطينی‌ها نشان دادند. چون فلسطينی‌ها متوجهٔ ايشان شدند، فرياد زدند: «نگاه كنيد، اسرائیلی‌ها از سوراخهای خود بيرون می‌خزند!» 12بعد به يوناتان و محافظش گفتند: «بياييد اينجا. می‌خواهيم به شما چيزی بگوييم.»

يوناتان به محافظ خود گفت: «پشت سر من بيا، چون خداوند آنها را به دست ما داده است!»

13يوناتان و محافظش خود را نزد ايشان بالا كشيدند. فلسطينی‌ها نتوانستند در مقابل يوناتان مقاومت كنند و محافظ او كه پشت سر يوناتان بود آنها را می‌كشت. 14تعداد كشته‌شدگان، بيست نفر بود و اجسادشان در حدود نيم جريب زمين را پر كرده بود. 15ترس و وحشت سراسر اردوی فلسطينی‌ها را فرا گرفته بود. در همين موقع، زمين لرزه‌ای هم حادث گرديد و بر وحشت آنها افزود.

شكست فلسطينی‌ها

16نگهبانان شائول در جبعهٔ بنيامين ديدند كه لشكر عظيم فلسطينی‌ها از هم پاشيده و به هر طرف پراكنده می‌شود.

17شائول دستور داد: «ببينيد از افراد ما چه كسی غايب است.» چون جستجو كردند، دريافتند كه يوناتان و محافظش نيستند. 18شائول به اخيای كاهن گفت: «صندوق عهد خدا را بياور.» (در آن موقع صندوق عهد خدا همراه قوم اسرائيل بود.) 19وقتی شائول با كاهن مشغول صحبت بود، صدای داد و فرياد در اردوی فلسطینی‌ها بلندتر شد. پس شائول به كاهن گفت: «ما ديگر وقت نداريم با خداوند مشورت كنيم.» 20آنگاه شائول و همراهانش وارد ميدان جنگ شدند و ديدند فلسطينی‌ها به جان هم افتاده‌اند و همديگر را می‌كشند. 21آن عده از عبرانی‌ها هم كه جزو سربازان فلسطينی بودند، به حمايت از هم نژادهای اسرائيلی خود كه همراه شائول و يوناتان بودند برخاسته، بر ضد فلسطينی‌ها وارد جنگ شدند. 22وقتی اسرائیلی‌هايی كه خود را در كوهستان افرايم پنهان كرده بودند، شنيدند دشمن در حال شكست خوردن است به شائول و همراهانش ملحق شدند. 23بدين طريق در آن روز خداوند اسرائيل را رهانيد و جنگ تا به آن طرف بيت‌آون رسيد.

وقايع بعد از جنگ

24اسرائيلی‌ها از شدت گرسنگی ناتوان شده بودند زيرا شائول آنها را قسم داده، گفته بود: «لعنت بر كسی باد كه پيش از اينكه من از دشمنانم انتقام بگيرم لب به غذا بزند.» پس در آن روز كسی چيزی نخورده بود. 25‏-26وقتی سربازان وارد جنگلی شدند كه در آنجا عسل فراوان بود، كسی جرأت نكرد از آن بچشد، زيرا همه از نفرين شائول می‌ترسيدند. 27اما يوناتان دستور پدرش را نشنيده بود پس چوبی را كه در دست داشت دراز كرده، آن را به كندوی عسل فرو برد و به دهان گذاشت و جانش تازه شد. 28يكی از سربازان به او گفت: «پدرت گفته است اگر كسی امروز چيزی بخورد لعنت بر او باد! به اين خاطر است كه افراد اينقدر ضعيف شده‌اند.»

29يوناتان گفت: «پدرم مردم را مضطرب كرده است. ببينيد من كه كمی عسل خوردم چطور جان گرفتم. 30پس چقدر بهتر می‌شد اگر امروز سربازان از غنيمتی كه از دشمن گرفته بودند، می‌خوردند. آيا اين باعث نمی‌شد عدهٔ بيشتری از فلسطينيان را بكشند؟»

31اسرائيلی‌ها از مخماس تا اَيَلون، فلسطينی‌ها را از پای درآوردند ولی ديگر تاب تحمل نداشتند. 32پس بر گوسفندان و گاوان و گوساله‌هايی كه به غنيمت گرفته بودند، حمله بردند و آنها را سر بريده، گوشتشان را با خون خوردند. 33به شائول خبر رسيد كه مردم نسبت به خداوند گناه ورزيده‌اند، زيرا گوشت را با خون خورده‌اند.

شائول گفت: «اين عمل شما خيانت است. سنگ بزرگی را به اينجا نزد من بغلتانيد، 34و برويد به سربازان بگوييد كه گاو و گوسفندها را به اينجا بياورند و ذبح كنند تا خونشان برود، بعد گوشتشان را بخورند و نسبت به خدا گناه نكنند.» پس آن شب، آنها گاوهای خود را به آنجا آورده، ذبح كردند. 35شائول در آنجا قربانگاهی برای خداوند بنا كرد. اين اولين قربانگاهی بود كه او ساخت.

36سپس شائول گفت: «بياييد امشب دشمن را تعقيب كنيم و تا صبح آنها را غارت كرده، كسی را زنده نگذاريم.»

افرادش جواب دادند: «هر طور كه صلاح می‌دانی انجام بده.»

اما كاهن گفت: «بهتر است در اين باره از خدا راهنمايی بخواهيم.»

37پس شائول در حضور خدا دعا كرده، پرسيد: «خداوندا، آيا صلاح هست كه ما به تعقيب فلسطينی‌ها برويم؟ آيا آنها را به دست ما خواهی داد؟» ولی آن روز خدا جواب نداد.

38شائول سران قوم را جمع كرده، گفت: «بايد بدانيم امروز چه گناهی مرتكب شده‌ايم. 39قسم به خداوندِ زنده كه رهانندهٔ اسرائيل است، اگر چنانچه خطاكار پسرم يوناتان هم باشد، او را خواهم كشت!» اما كسی به او نگفت كه چه اتفاقی افتاده است.

40سپس شائول به همراهانش گفت: «من و يوناتان در يک طرف می‌ايستيم و همهٔ شما در سمت ديگر.» آنها پذيرفتند. 41بعد شائول گفت: «ای خداوند، خدای اسرائيل، چرا پاسخ مرا ندادی؟ چه اشتباهی رخ داده است؟ آيا من و يوناتان خطاكار هستيم، يا تقصير متوجه ديگران است؟ خداوندا، به ما نشان بده مقصر كيست.» قرعه كه انداخته شد، شائول و يوناتان مقصر شناخته شدند و بقيه كنار رفتند.

42آنگاه شائول گفت: «در ميان من و پسرم يوناتان قرعه بيفکنید.» قرعه به اسم يوناتان درآمد. 43شائول به يوناتان گفت: «به من بگو چه كرده‌ای.»

يوناتان جواب داد: «با نوک چوبدستی كمی عسل چشيدم. آيا برای اين كار بايد كشته شوم؟»

44شائول گفت: «بلی، خدا مرا مجازات كند اگر مانع كشته شدن تو شوم.»

45اما افراد به شائول گفتند: «آيا يوناتان كه امروز اسرائيل را از دست فلسطينی‌ها نجات داد بايد كشته شود؟ هرگز! به خداوند زنده قسم، مويی از سرش كم نخواهد شد؛ زيرا امروز به كمک خدا اين كار را كرده است.» پس آنها يوناتان را از مرگ حتمی نجات دادند.

46پس از آن شائول نيروهای خود را عقب كشيد و فلسطينی‌ها به سرزمين خود برگشتند.

سلطنت و خاندان شائول

47‏-48شائول زمام امور مملكت اسرائيل را به دست گرفت و با همهٔ دشمنان اطراف خود يعنی با موآب، بنی‌عمون، ادوم، پادشاهی صوبه و فلسطينی‌ها به جنگ پرداخت. او در تمام جنگها با دليری می‌جنگيد و پيروز می‌شد. شائول عماليقی‌ها را نيز شكست داده، اسرائيل را از دست دشمنان رهانيد.

49شائول سه پسر داشت به نامهای يوناتان، يشوی و ملكيشوع؛ و دو دختر به اسامی ميرب و ميكال. 50‏-51زن شائول اخينوعم، دختر اخيمعص بود. فرماندهٔ سپاه او ابنير پسر نير عموی شائول بود. (قيس و نير پسران ابی‌ئيل بودند. قيس پدر شائول و نير پدر ابنير بود.)

52در طول زندگی شائول، اسرائيلی‌ها پيوسته با فلسطينی‌ها در جنگ بودند، از اين رو هرگاه شائول شخص قوی يا شجاعی می‌ديد او را به خدمت سپاه خود درمی‌آورد.

15

خدا شائول را رد می‌كند

1روزی سموئيل به شائول گفت: «خداوند مرا فرستاد كه تو را مسح كنم تا بر قوم او، اسرائيل سلطنت كنی. پس الان به پيغام خداوندِ قادر متعال توجه كن. 2او می‌فرمايد: من مردم عماليق را مجازات خواهم كرد، زيرا وقتی قوم اسرائيل را از مصر بيرون می‌آوردم، آنها نگذاشتند از ميان سرزمينشان عبور كنند. 3حال برو و مردم عماليق را قتل عام كن. بر آنها رحم نكن، بلكه زن و مرد و طفل شيرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود كن.»

4پس شائول لشكر خود را كه شامل دويست هزار سرباز از اسرائيل و ده هزار سرباز از يهودا بود در تلايم سان ديد. 5بعد شائول با لشكر خود به طرف شهر عماليقی‌ها حركت كرد و در دره‌ای كمين نمود. 6او برای قينی‌ها اين پيغام را فرستاد: «از ميان عماليقی‌ها خارج شويد و گرنه شما نيز با آنها هلاک خواهيد شد. شما نسبت به قوم اسرائيل، هنگامی كه از مصر بيرون آمدند، مهربان بوديد و ما نمی‌خواهيم به شما آزاری برسد.» پس قينی‌ها آنجا را ترک گفتند.

7آنگاه شائول، عماليقی‌ها را شكست داده، آنها را از حويله تا شور كه در سمت شرقی مصر است، تار و مار كرد. 8او اجاج پادشاه عماليق را زنده دستگير كرد، ولی تمام قومش را از دم شمشير گذراند.

9اما شائول و سپاهيانش برخلاف دستور خداوند، اجاج پادشاه و بهترين گاوها و گوسفندها و چاقترين بره‌ها را زنده نگاه داشتند. آنها هر چه را كه ارزش داشت نابود نكردند، ولی هر چه را كه بی‌ارزش بود از بين بردند.

10‏-11به همين سبب خداوند به سموئيل فرمود: «متأسفم كه شائول را به پادشاهی برگزيدم، چون از من برگشته و از فرمان من سرپيچی نموده است.» سموئيل چون اين را شنيد بسيار متأثر شد و تمام شب در حضور خدا ناله كرد.

12سموئيل صبح زود برخاست و روانه شد تا شائول را پيدا كند. به او گفتند كه شائول به كوه كرمل رفت و در آنجا ستونی به يادبود خود بر پا نمود و از آنجا هم به جلجال رفته است.

13وقتی سموئيل شائول را پيدا كرد، شائول پس از سلام و احوالپرسی به او گفت: «دستور خداوند را انجام دادم.»

14سموئيل پرسيد: «پس اين بع‌بع گوسفندان و صدای گاوان كه می‌شنوم چيست؟»

15شائول جواب داد: «افراد من، گوسفندها و گاوهای خوب و چاق را كه از عماليقی‌ها گرفته‌اند، زنده نگاه داشته‌اند تا آنها را برای خداوند، خدايت قربانی كنند؛ آنها بقيه را از بين برده‌اند.»

16سموئيل به شائول گفت: «گوش كن تا آنچه را كه خداوند ديشب به من گفت به تو بگويم.»

شائول پرسيد: «خداوند چه گفته است؟»

17سموئيل جواب داد: «وقتی كه تو شخص گمنام و كوچكی بودی، خداوند تو را به پادشاهی اسرائيل برگزيد. 18او تو را فرستاد تا عماليقی‌های گناهكار را ريشه‌كن كنی. 19پس چرا كلام خداوند را اطاعت نكردی و حيوانات آنها را به غنيمت گرفته، مخالف خواست خداوند انجام دادی؟»

20شائول پاسخ داد: «من از خداوند اطاعت كردم و هر آنچه كه به من گفته بود، انجام دادم؛ اجاج، پادشاه عماليقی‌ها را آوردم ولی بقيه را هلاک كردم. 21اما سپاهيان بهترين گوسفندان و گاوان را گرفته، با خود آوردند تا در جلجال برای خداوند، خدايت قربانی كنند.»

22سموئيل در جواب گفت: «آيا خداوند به قربانیها خشنود است يا به اطاعت از كلامش؟ اطاعت بهتر از قربانی است. اگر او را اطاعت می‌كردی، خشنودتر می‌شد تا اينكه برايش گوسفندهای فربه قربانی كنی. 23نااطاعتی مثل گناه جادوگری است و خودسری مانند بت‌پرستی می‌باشد. چون به كلام خداوند توجه نكردی، او هم تو را از مقام پادشاهی بركنار خواهد كرد.»

24سرانجام شائول اعتراف نموده، گفت: «گناه كرده‌ام! از دستور خداوند و از سخن تو سرپيچی نموده‌ام، چون از مردم ترسيدم و تسليم خواست ايشان شدم. 25التماس می‌كنم مرا ببخش و با من بيا تا بروم و خداوند را عبادت كنم.»

26اما سموئيل پاسخ داد: «من با تو نمی‌آيم. چون تو از فرمان خداوند سرپيچی كردی، خداوند نيز تو را از پادشاهی اسرائيل بركنار كرده است.»

27همين كه سموئيل برگشت كه برود، شائول ردای او را گرفت تا او را نگه دارد، پس ردای سموئيل پاره شد. 28سموئيل به او گفت: «امروز خداوند سلطنت اسرائيل را از تو گرفته و همین‌گونه پاره كرده و آن را به كسی كه از تو بهتر است، داده است. 29خدا كه جلال اسرائيل است، دروغ نمی‌گويد و قصدش را عوض نمی‌كند، چون او انسان نيست كه فكرش را تغيير دهد.»

30شائول بار ديگر التماس نموده، گفت: «درست است كه من گناه كرده‌ام، اما خواهش می‌كنم احترام مرا در حضور مشايخ و مردم اسرائيل نگه داری و با من بيايی تا بروم و خداوند، خدای تو را عبادت كنم.»

31سرانجام سموئيل قبول كرد و با او رفت و شائول خداوند را عبادت نمود.

32سموئيل دستور داد اجاج، پادشاه عماليق را نزد او ببرند. اجاج با خوشحالی نزد او آمد، چون فكر می‌كرد خطر مرگ گذشته است. 33اما سموئيل گفت: «چنانكه شمشير تو زنان زيادی را بی‌اولاد گردانيد، همچنان مادر تو بی‌اولاد خواهد شد.» سپس او را در حضور خداوند، در جلجال قطعه‌قطعه كرد. 34بعد سموئيل به رامه رفت و شائول به خانه‌اش در جبعه بازگشت. 35پس از آن سموئيل ديگر شائول را نديد، اما هميشه برايش عزادار بود، و خداوند متأسف بود از اينكه شائول را پادشاه اسرائيل ساخته بود.

16

داوود به پادشاهی انتخاب می‌شود

1سرانجام خداوند به سموئيل فرمود: «بيش از اين برای شائول عزا نگير، چون من او را از سلطنت اسرائيل بركنار كرده‌ام. حال، يک ظرف روغن زيتون بردار و به خانهٔ يسی بيت‌لحمی برو، زيرا يكی از پسران او را برگزيده‌ام تا پادشاه اسرائيل باشد.»

2ولی سموئيل پرسيد: «چطور می‌توانم اين كار را بكنم؟ اگر شائول بشنود مرا می‌كشد!»

خداوند پاسخ داد: «گوساله‌ای با خود ببر و بگو آمده‌ای تا برای خداوند قربانی كنی. 3بعد يسی را به قربانگاه دعوت كن، آنگاه به تو نشان خواهم داد كه كدام يک از پسرانش را بايد برای پادشاهی تدهين كنی.»

4سموئيل طبق دستور خداوند عمل كرد. وقتی به بيت‌لحم رسيد، بزرگان شهر با ترس و لرز به استقبالش آمدند و پرسيدند: «چه اتفاقی افتاده است؟»

5سموئيل جواب داد: «نترسيد، هيچ اتفاق بدی نيفتاده است. آمده‌ام تا برای خداوند قربانی كنم. خود را تقديس كنيد و همراه من برای قربانی كردن بياييد.» او به يسی و پسرانش نيز دستور داد خود را تقديس كنند و به قربانگاه بيايند.

6وقتی پسران يسی آمدند، سموئيل چشمش به الياب افتاد و فكر كرد او همان كسی است كه خداوند برگزيده است. 7اما خداوند به سموئيل فرمود: «به چهرهٔ او و بلندی قدش نگاه نكن، زيرا او آن كسی نيست كه من در نظر گرفته‌ام. من مثل انسان قضاوت نمی‌كنم. انسان به ظاهر نگاه می‌كند، اما من به دل.»

8پس يسی ابيناداب را نزد سموئيل خواند. خداوند فرمود: «او نيز شخص مورد نظر نيست.» 9بعد يسی شمعا را احضار نمود، اما خداوند فرمود: «اين هم آنكه من می‌خواهم نيست.» 10‏-11به همين ترتيب يسی هفت پسرش را احضار نمود و همه رد شدند.

سموئيل به يسی گفت: «خداوند هيچيک از اينها را برنگزيده است. آيا تمام پسرانت اينها هستند؟»

يسی پاسخ داد: «يكی ديگر هم دارم كه از همه كوچكتر است. اما او در صحرا مشغول چرانيدن گوسفندان است.»

سموئيل گفت: «فوری كسی را بفرست تا او را بياورد چون تا او نيايد ما سر سفره نخواهيم نشست.»

12پس يسی فرستاد و او را آوردند. او پسری شاداب و خوش‌قيافه بود و چشمانی زيبا داشت. خداوند فرمود: «اين همان كسی است كه من برگزيده‌ام. او را تدهين كن.» 13سموئيل ظرف روغن زيتون را كه با خود آورده بود برداشت و بر سر داوود كه در ميان برادرانش ايستاده بود، ريخت. روح خداوند بر او نازل شد و از آن روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئيل به خانهٔ خود در رامه بازگشت.

داوود در خدمت شائول

14روح خداوند از شائول دور شد و به جای آن روح پليد از جانب خداوند او را سخت عذاب می‌داد. 15‏-16بعضی از افراد شائول به او گفتند: «اگر اجازه دهی، نوازنده‌ای كه در نواختن چنگ ماهر باشد پيدا كنيم تا هر وقت روح پليد تو را آزار می‌دهد، برايت چنگ بنوازد و تو را آرامش دهد.»

17شائول گفت: «بسيار خوب، نوازندهٔ ماهری پيدا كنيد و نزد من بياوريد.»

18يكی از افرادش گفت: «پسر يسی بيت‌لحمی خيلی خوب می‌نوازد. در ضمن جوانی است شجاع و جنگاور. او خوش‌بيان و خوش‌قيافه است، و خداوند با او می‌باشد.»

19شائول قاصدانی به خانهٔ يسی فرستاد تا داوود چوپان را نزد وی ببرند. 20يسی يک بار الاغ نان و يک مشک شراب و يک بزغاله همراه داوود نزد شائول فرستاد.

21شائول وقتی چشمش به داوود افتاد از او خوشش آمد و داوود يكی از محافظان مخصوص شائول شد. 22پس شائول برای يسی پيغام فرستاده، گفت: «بگذار داوود پيش من بماند، چون از او خوشم آمده است.»

23هر وقت آن روح پليد از جانب خدا شائول را آزار می‌داد، داوود برايش چنگ می‌نواخت و روح بد از او دور می‌شد و او احساس آرامش می‌كرد.

17

داوود و جليات

1فلسطينی‌ها لشكر خود را برای جنگ آماده كرده، در سوكوه كه در يهودا است جمع شدند و در میان سوكوه و عزيقه، در اَفَس دميم اردو زدند. 2شائول و مردان اسرائيل نيز در درهٔ ايلاه جمع شده، در مقابل فلسطينی‌ها صف‌آرايی كردند. 3به اين ترتيب، نيروهای فلسطينی و اسرائيلی در دو طرف دره در مقابل هم قرار گرفتند.

4‏-7از اردوی فلسطينی‌ها، پهلوانی از اهالی جت به نام جليات برای مبارزه با اسرائيلی‌ها بيرون آمد. قد او به سه متر می‌رسيد و كلاهخودی مفرغی بر سر و زره‌ای مفرغی بر تن داشت. وزن زره‌اش در حدود پنجاه و هفت كيلو بود. پاهايش با ساق بندهای مفرغی پوشيده شده و زوبين مفرغی بر پشتش آويزان بود. چوب نيزه‌اش به كلفتی چوب نساجان بود. سر نيزهٔ آهنی او حدود هفت كيلو وزن داشت. يک سرباز جلو او راه می‌رفت و سپر او را حمل می‌كرد.

8جليات ايستاد و اسرائيلی‌ها را صدا زده، گفت: «چرا برای جنگ صف‌آرايی كرده‌ايد؟ ای نوكران شائول، من از طرف فلسطينی‌ها آمده‌ام. پس يک نفر را از طرف خود انتخاب كنيد و به ميدان بفرستيد تا با هم مبارزه كنيم. 9اگر او توانست مرا شكست داده بكشد، آنگاه سربازان ما تسليم می‌شوند. اما اگر من او را كشتم، شما بايد تسليم شويد. 10من امروز نيروهای اسرائيل را به مبارزه می‌طلبم! يک مرد به ميدان بفرستيد تا با من بجنگد!» 11وقتی شائول و سپاهيان اسرائيل اين را شنيدند، بسيار ترسيدند.

12(داوود هفت برادر بزرگتر از خود داشت. پدر داوود كه اينک پير و سالخورده شده بود، از اهالی افراته واقع در بيت‌لحم يهودا بود. 13سه برادر بزرگ داوود الياب، ابيناداب و شماه بودند كه همراه شائول به جنگ رفته بودند. 14‏-15داوود كوچكترين پسر يسی بود و گاهی از نزد شائول به بيت‌لحم می‌رفت تا گوسفندان پدرش را بچراند.)

16آن فلسطينی، هر روز صبح و عصر به مدت چهل روز به ميدان می‌آمد و در مقابل اسرائيلی‌ها رجزخوانی می‌كرد.

17روزی يسی به داوود گفت: «اين ده كيلو غله برشته و ده نان را بگير و برای برادرانت به اردوگاه ببر. 18اين ده تكه پنير را هم به فرمانده شان بده و بپرس كه حال برادرانت چطور است و خبر سلامتی ايشان را برای ما بياور. 19آنها همراه شائول و جنگجويان اسرائيل در درهٔ ايلاه عليه فلسطينی‌ها می‌جنگند.»

20داوود صبح زود برخاست و گوسفندان پدرش را به دست چوپانی ديگر سپرد و خود آذوقه را برداشته، عازم اردوگاه اسرائيل شد. او درست همان موقعی كه سپاه اسرائيل با فرياد و شعار جنگی عازم ميدان نبرد بودند به كنار اردوگاه رسيد. 21طولی نكشيد كه نيروهای متخاصم در مقابل يكديگر قرار گرفتند. 22داوود آنچه را که با خود داشت به افسر تداركات تحويل داد و به ميان سپاهيان آمد و برادرانش را پيدا كرده، از احوال آنها جويا شد. 23داوود در حالی که با برادرانش صحبت می‌كرد، چشمش به آن پهلوان فلسطينی كه نامش جليات بود، افتاد. او از لشكر فلسطينی‌ها بيرون آمده، مثل دفعات پيش مشغول رجزخوانی بود. 24اسرائيلی‌ها چون او را ديدند از ترس پا به فرار گذاشتند. 25آنها به يكديگر می‌گفتند: «ببينيد اين مرد چطور ما را به عذاب آورده است! پادشاه به كسی كه او را بكشد پاداش بزرگی خواهد داد. دخترش را هم به عقد او در خواهد آورد و خانواده‌اش را نيز از پرداخت ماليات معاف خواهد كرد.»

26داوود به كسانی كه در آنجا ايستاده بودند، گفت: «اين فلسطينی بت‌پرست كيست كه اينچنين به سپاهيان خدای زنده توهين می‌كند! به كسی كه اين پهلوان را بكشد و اسرائيل را از اين رسوايی برهاند چه پاداشی داده می‌شود؟» 27آنها به او گفتند كه چه پاداشی داده خواهد شد.

28اما چون الياب، برادر بزرگ داوود گفتگوی او را با آن مردان شنيد، عصبانی شد و به داوود گفت: «تو در اينجا چه می‌كنی؟ چه كسی از گوسفندهايت در صحرا مراقبت می‌كند؟ تو به بهانهٔ تماشای ميدان جنگ به اينجا آمده‌ای!»

29داوود در جواب برادرش گفت: «مگر چه كرده‌ام؟ آيا حق حرف زدن هم ندارم؟» 30بعد نزد عده‌ای ديگر رفت و از آنان نيز همان سؤال را كرد و همان پاسخ را شنيد.

31وقتی صحبتهای داوود به گوش شائول رسيد، او را به نزد خود احضار نمود. 32داوود به شائول گفت: «هيچ نگران نباشيد، اين غلامتان می‌رود و با آن فلسطينی می‌جنگد.» 33شائول گفت: «چگونه می‌توانی با او بجنگی؟ تو جوان و بی‌تجربه هستی، ولی او از زمان جوانی‌اش مرد جنگی بوده است.»

34اما داوود گفت: «وقتی من گلهٔ پدرم را می‌چرانم و شيری يا خرسی می‌آيد تا بره‌ای از گله ببرد، 35دنبالش می‌كنم و بره را از دهانش می‌گيرم و اگر به من حمله كند، گلويش را می‌گيرم و آنقدر می‌زنم تا بميرد. 36غلامت هم شير كشته است هم خرس. اين فلسطينی بت‌پرست را هم كه به سپاهيان خدای زنده توهين می‌كند مثل آنها خواهم كشت. 37خداوند كه مرا از دهان شير و از چنگ خرس رهانيد، از دست اين مرد نيز نجات خواهد داد!»

سرانجام شائول راضی شد و گفت: «بسيار خوب، برو خداوند به همراهت!»

38‏-39پس شائول لباس جنگی خود را به او داد. داوود كلاهخود مفرغی را بر سر گذاشت و زره را بر تن كرد. سپس شمشير را به كمر بست و چند قدم راه رفت تا آنها را امتحان كند، ولی ديد به زحمت می‌تواند حركت كند. او به شائول گفت: «به اين لباسها عادت ندارم. با اينها نمی‌توانم راه بروم!» پس آنها را از تن خود بيرون آورد. 40آنگاه پنج سنگ صاف از كنار رودخانه برداشت و در كيسهٔ چوپانی خود گذاشت و چوبدستی و فلاخن را به دست گرفته، به سراغ آن فلسطينی رفت. 41‏-42جليات در حالی که سربازی سپر او را پيشاپيش وی حمل می‌كرد به داوود نزديک شد. وقتی از نزديک، داوود را برانداز كرد و ديد كه پسر ظريفی بيش نيست، او را مسخره كرد 43و گفت: «مگر من سگم كه با چوبدستی پيش من آمده‌ای؟» بعد به نام خدايان خود، داوود را نفرين كرد. 44سپس به داوود گفت: «جلو بيا تا گوشت بدنت را خوراک پرندگان و درندگان صحرا بكنم.»

45داوود گفت: «تو با شمشير و نيزه و زوبين به جنگ من می‌آيی، اما من به نام خداوند قادر متعال يعنی خدای اسرائيل كه تو به او توهين كرده‌ای با تو می‌جنگم. 46امروز خداوند تو را به دست من خواهد داد و من سرت را خواهم بريد، و لاشهٔ سپاهيانت را خوراک پرندگان و درندگان صحرا خواهم كرد. به اين وسيله تمام مردم جهان خواهند دانست كه در اسرائيل خدايی هست 47و همهٔ كسانی كه در اينجا هستند خواهند ديد كه خداوند برای پيروز شدن، نيازی به شمشير و نيزه ندارد. در اين جنگ، خداوند پيروز است و او شما را به دست ما تسليم خواهد نمود!»

48‏-49داوود وقتی ديد جليات نزديک می‌شود، به سرعت به طرف او دويد و دست به داخل كيسه‌اش برد و سنگی برداشته، در فلاخن گذاشت و به طرف جليات نشانه رفت. سنگ درست به پيشانی جليات فرو رفت و او را نقش زمين ساخت. 50‏-51بدين ترتيب داوود با يک فلاخن و يک سنگ، آن فلسطينی را كشت و چون شمشيری در دست نداشت، دويده، شمشير او را از غلافش بيرون كشيد و با آن سرش را از تن جدا كرد. فلسطينی‌ها چون پهلوان خود را كشته ديدند، برگشته پا به فرار گذاشتند.

52اسرائيلی‌ها وقتی وضع را چنين ديدند، بر فلسطينی‌ها يورش بردند و تا جت و دروازه‌های عقرون آنها را تعقيب كرده، كشتند به طوری که سراسر جاده‌ای كه به شعريم می‌رود از لاشه‌های فلسطينی‌ها پر شد. 53بعد اسرائيلی‌ها برگشته، اردوگاه فلسطينی‌ها را غارت كردند. 54داوود هم سر بريدهٔ جليات را به اورشليم برد، ولی اسلحهٔ او را در خيمهٔ خود نگاه داشت.

55وقتی داوود به جنگ جليات می‌رفت، شائول از ابنير، فرماندهٔ سپاه خود پرسيد: «اين جوان كيست؟»

ابنير پاسخ داد: «به جان تو قسم نمی‌دانم.»

56شائول گفت: «پس برو و ببين اين پسر كيست.»

57بعد از آنكه داوود، جليات را كشت، ابنير او را، در حالی که سر جليات در دستش بود، نزد شائول آورد. 58شائول از او پرسيد: «ای جوان، تو پسر كيستی؟»

داوود پاسخ داد: «پسر غلامت يسی بيت‌لحمی.»

18

حسادت شائول نسبت به داوود

1‏-4وقتی گفتگوی شائول و داوود تمام شد، يوناتان پسر شائول، علاقهٔ زيادی به داوود پيدا كرد. يوناتان او را مثل جان خودش دوست می‌داشت. يوناتان با داوود عهد دوستی بست و به نشانهٔ اين عهد، ردايی را كه بر تن داشت و شمشير و كمان و كمربند خود را به داوود داد. از آن روز به بعد شائول، داوود را در اورشليم نگاه داشت و ديگر نگذاشت به خانهٔ پدرش برگردد.

5شائول هر مأموريتی كه به داوود می‌سپرد، او آن را با موفقيت انجام می‌داد. از اين رو وی را يكی از فرماندهان سپاه خود ساخت. از اين امر، هم مردم و هم سربازان خشنود بودند.

6‏-7پس از آنكه داوود جليات را كشته بود و سپاه فاتح اسرائيل به وطن برمی‌گشت، در طول راه، زنان از تمام شهرهای اسرائيل با ساز و آواز به استقبال شائول پادشاه بيرون آمدند. آنها در حالی که می‌رقصيدند اين سرود را می‌خواندند: «شائول هزاران نفر و داوود ده‌ها هزار نفر را كشته است!» 8شائول با شنيدن اين سرود سخت غضبناک گرديد و با خود گفت: «آنها می‌گويند كه داوود ده‌ها هزار نفر را كشته است، ولی من هزاران نفر را! لابد بعد هم خواهند گفت كه داوود پادشاه است!» 9پس، از آن روز به بعد، شائول از داوود كينه به دل گرفت.

10‏-11در فردای آن روز روح پليد از جانب خدا بر شائول آمد و او را در خانه‌اش پریشانحال ساخت. داوود مثل هر روز شروع به نواختن چنگ نمود. ناگهان شائول نيزه‌ای را كه در دست داشت به طرف داوود پرتاب كرد تا او را به ديوار ميخكوب كند. اما داوود خود را كنار كشيد. اين عمل دو بار تكرار شد.

12شائول از داوود می‌ترسيد، زيرا خداوند با داوود بود ولی شائول را ترک گفته بود. 13سرانجام شائول او را از دربار بيرون كرد و مقام پايينتری در سپاه خود به وی محول نمود. اما اين امر باعث شد مردم بيش از پيش با داوود در تماس باشند.

14داوود در تمام كارهايش موفق می‌شد، زيرا خداوند با او بود. 15‏-16وقتی شائول پادشاه متوجه اين امر شد، بيشتر هراسان گرديد، ولی مردم اسرائيل و يهودا، داوود را دوست می‌داشتند زيرا با آنها معاشرت می‌كرد.

17روزی شائول به داوود گفت: «من حاضرم دختر بزرگ خود ميرب را به عقد تو درآورم. اما اول بايد شجاعت خود را در جنگهای خداوند ثابت كنی.» (شائول با خود می‌انديشيد: «به جای اينكه دست من به خون او آغشته شود، او را به جنگ فلسطينی‌ها می‌فرستم تا آنها او را بكشند.»)

18داوود گفت: «من كيستم كه داماد پادشاه شوم؟ خانوادهٔ ما قابل اين افتخار نيست.» 19اما وقتی زمان عروسی داوود و ميرب رسيد، شائول او را به مردی به نام عدریئيل از اهالی محولات داد.

20ولی ميكال دختر ديگر شائول عاشق داوود بود و شائول وقتی اين موضوع را فهميد خوشحال شد. 21شائول با خود گفت: «فرصتی ديگر پيش آمده تا داوود را به جنگ فلسطينی‌ها بفرستم. شايد اين دفعه كشته شود!» پس به داوود گفت: «تو فرصت ديگری داری كه داماد من بشوی. من دختر كوچک خود را به تو خواهم داد.» 22در ضمن، شائول به درباريان گفته بود به طور محرمانه با داوود صحبت كرده، بگويند: «پادشاه از تو راضی است و همهٔ افرادش تو را دوست دارند. پس بيا و داماد پادشاه شو.»

23داوود چون اين سخنان را از مأموران شائول شنيد گفت: «آيا فكر می‌كنيد كه داماد پادشاه شدن آسان است؟ من از يک خانوادهٔ فقير و گمنام هستم.»

24‏-25وقتی درباريان شائول آنچه را كه داوود گفته بود به شائول گزارش دادند، او گفت: «به داوود بگوييد كه مهريهٔ دختر من فقط صد قَلَفِهٔ مرد كشته شدهٔ فلسطينی است. تنها چيزی كه من طالبش هستم، انتقام گرفتن از دشمنان است.» ولی در حقيقت قصد شائول اين بود كه داوود به دست فلسطينی‌ها كشته شود.

26داوود از اين پيشنهاد خشنود گرديد و پيش از آنكه زمان معين برسد، 27او با افرادش رفت و دويست فلسطينی را كشت و قَلَفِه‌های آنها را برای شائول آورد. پس شائول دختر خود ميكال را به او داد.

28‏-29شائول وقتی ديد كه خداوند با داوود است و دخترش ميكال نيز داوود را دوست دارد از او بيشتر ترسيد و هر روز بيش از پيش از وی متنفر می‌شد.

30هر موقع كه فلسطينی‌ها حمله می‌كردند، داوود در نبرد با آنها بيشتر از ساير افسران شائول موفق می‌شد. بدين ترتيب نام داوود در سراسر اسرائيل بر سر زبانها افتاد.

19

شائول در صدد قتل داوود

1‏-2شائول به پسر خود يوناتان و همهٔ افرادش گفت كه قصد دارد داوود را بكشد. اما يوناتان به خاطر محبتی كه به داوود داشت او را از قصد پدرش آگاه ساخت و گفت: «فردا صبح مواظب خودت باش. خودت را در صحرا پنهان كن. 3من از پدرم می‌خواهم تا با من به صحرا بيايد. در آنجا راجع به تو با او صحبت می‌كنم و هر چه او بگويد به تو خواهم گفت.»

4صبح روز بعد كه يوناتان و پدرش با هم گفتگو می‌كردند، يوناتان از داوود تعريف كرد و خواهش نمود كه به وی آسيبی نرساند و گفت: «او هرگز به تو آزاری نرسانده است بلكه هميشه به تو خوبی كرده است. 5آيا فراموش كرده‌ای كه او برای مبارزه با جليات، جان خود را به خطر انداخت و خداوند پيروزی بزرگی نصيب اسرائيل كرد؟ تو از اين امر خوشحال بودی. حال چرا می‌خواهی دست خود را به خون بی‌گناهی كه آزارش به تو نرسيده، آلوده سازی؟»

6شائول متقاعد شد و قسم خورده، گفت: «به خداوند زنده قسم كه او را نخواهم كشت.»

7پس يوناتان، داوود را خواند و همه چيز را برای او تعريف كرد. بعد او را نزد پدرش برد و او مثل سابق نزد شائول ماند.

8طولی نكشيد كه دوباره جنگ درگرفت و داوود با سربازان خود به فلسطينی‌ها حمله برد و بسياری را كشت و بقيه را فراری داد.

9‏-10روزی شائول در خانه نشسته بود و در حالی که به نوای موسيقی‌ای كه داوود می‌نواخت گوش می‌داد روح پليد از جانب خداوند به او حمله نمود. شائول نيزه‌ای را كه در دست داشت به طرف داوود پرتاب كرد تا او را بكشد. اما داوود خود را كنار كشيد و نيزه به ديوار فرو رفت. داوود فرار كرد و خود را از دست او نجات داد.

11شائول سربازانی فرستاد تا مراقب خانهٔ داوود باشند و صبح كه او بيرون می‌آيد او را بكشند. ميكال زن داوود به او خبر داده، گفت: «اگر امشب فرار نكنی فردا صبح كشته می‌شوی.» 12پس داوود به كمک ميكال از پنجره فرار كرد. 13سپس ميكال مجسمه‌ای گرفته، در رختخواب گذاشت و بالشی از پشم بز زير سرش نهاد و آن را با لحاف پوشاند. 14وقتی سربازان آمدند تا داوود را دستگير كنند و پيش شائول ببرند، ميكال به آنها گفت كه داوود مريض است و نمی‌تواند از رختخوابش بيرون بيايد.

15ولی شائول دوباره سربازان را فرستاد تا او را با رختخوابش بياورند تا او را بكشند. 16وقتی سربازان آمدند تا داوود را ببرند، ديدند به جای داوود يک مجسمه در رختخواب است!

17شائول به دخترش ميكال گفت: «چرا مرا فريب دادی و گذاشتی دشمنم از چنگم بگريزد؟»

ميكال جواب داد: «مجبور بودم اين كار را بكنم، چون او تهديد كرد كه اگر كمكش نكنم مرا می‌كشد.»

18به اين ترتيب، داوود فرار كرد و به رامه پيش سموئيل رفت. وقتی به آنجا رسيد، هر چه شائول به وی كرده بود، برای سموئيل تعريف كرد. سموئيل داوود را با خود به نايوت برد و با هم در آنجا ماندند. 19به شائول خبر دادند كه داوود در نايوت رامه است، 20پس او مأمورانی فرستاد تا داوود را دستگير كنند. اما مأموران وقتی رسيدند گروهی از انبیا را ديدند كه به رهبری سموئيل نبوت می‌كردند. آنگاه روح خدا بر آنها نيز آمد و ايشان هم شروع به نبوت كردن نمودند.

21وقتی شائول شنيد چه اتفاقی افتاده است، سربازان ديگری فرستاد، ولی آنها نيز نبوت كردند. شائول برای بار سوم سربازانی فرستاد و آنها نيز نبوت كردند.

22سرانجام خود شائول به رامه رفت و چون به سر چاه بزرگی كه نزد سيخوه است رسيد، پرسيد: «سموئيل و داوود كجا هستند؟» به او گفتند كه در نايوت هستند. 23اما در بين راه نايوت، روح خدا بر شائول آمد و او نيز تا نايوت نبوت كرد! 24او جامهٔ خود را چاک زده، تمام آن روز تا شب برهنه افتاد و در حضور سموئيل نبوت می‌كرد. وقتی مردم اين را شنيدند گفتند: «آيا شائول هم نبی شده است؟»

20

داوود و يوناتان

1داوود از نايوت رامه فرار كرد و پيش يوناتان رفت و به او گفت: «مگر من چه گناهی كرده‌ام و چه بدی در حق پدرت انجام داده‌ام كه می‌خواهد مرا بكشد؟»

2يوناتان جواب داد: «تو اشتباه می‌كنی. پدرم هرگز چنين قصدی ندارد، چون هر کاری بخواهد بكند، هر چند جزئی باشد، هميشه با من در ميان می‌گذارد. اگر او قصد كشتن تو را می‌داشت، به من می‌گفت.»

3داوود گفت: «پدرت می‌داند كه تو مرا دوست داری به همين دليل اين موضوع را با تو در ميان نگذاشته است تا ناراحت نشوی. به خداوند زنده و به جان تو قسم كه من با مرگ يک قدم بيشتر فاصله ندارم.»

4يوناتان با ناراحتی گفت: «حال می‌گويی من چه كنم؟»

5داوود پاسخ داد: «فردا جشن اول ماه است و من مثل هميشه در اين موقع بايد با پدرت سر سفره بنشينم. ولی اجازه بده تا عصر روز سوم، خود را در صحرا پنهان كنم. 6اگر پدرت سراغ مرا گرفت، بگو كه داوود از من اجازه گرفته است تا برای شركت در مراسم قربانی ساليانهٔ خانوادهٔ خود به بيت‌لحم برود. 7اگر بگويد: بسيار خوب، آنگاه معلوم می‌شود قصد كشتن مرا ندارد. ولی اگر عصبانی شود، آنگاه می‌فهميم كه نقشه كشيده مرا بكشد. 8به خاطر آن عهد دوستی‌ای كه در حضور خداوند با هم بستيم، اين لطف را در حق من بكن و اگر فكر می‌كنی من مقصرم، خودت مرا بكش، ولی مرا به دست پدرت تسليم نكن!»

9يوناتان جواب داد: «اين حرف را نزن! اگر بدانم پدرم قصد كشتن تو را دارد، حتماً به تو اطلاع خواهم داد!»

10آنگاه داوود پرسيد: «چگونه بدانم پدرت با عصبانيت جواب تو را داده است يا نه؟»

11يوناتان پاسخ داد: «بيا به صحرا برويم.» پس آنها با هم به صحرا رفتند. 12سپس يوناتان به داوود گفت: «به خداوند، خدای اسرائيل قسم می‌خورم كه پس فردا همين موقع راجع به تو با پدرم صحبت می‌كنم و تو را در جريان می‌گذارم. 13اگر او عصبانی باشد و قصد كشتن تو را داشته باشد، من به تو خبر می‌دهم تا فرار كنی. اگر اين كار را نكنم، خداوند خودش مرا بكشد. دعا می‌كنم كه هر جا می‌روی، خداوند با تو باشد، همانطور كه با پدرم بود. 14‏-15به من قول بده كه نه فقط نسبت به من خوبی كنی، بلكه بعد از من نيز وقتی خداوند تمام دشمنانت را نابود كرد لطف تو هرگز از سر فرزندانم كم نشود.»

16پس يوناتان با خاندان داوود عهد بست و گفت: «خداوند از دشمنان تو انتقام گيرد.» 17يوناتان داوود را مثل جان خودش دوست می‌داشت و بار ديگر او را به دوستی‌ای كه با هم داشتند قسم داد.

18آنگاه يوناتان گفت: «فردا سر سفره جای تو خالی خواهد بود. 19پس فردا، سراغ تو را خواهند گرفت. بنابراين تو به همان جای قبلی برو و پشت سنگی كه در آنجاست بنشين. 20من می‌آيم و سه تير به طرف آن می‌اندازم و چنين وانمود می‌كنم كه برای تمرين تيراندازی، سنگ را هدف قرار داده‌ام. 21بعد نوكرم را می‌فرستم تا تيرها را بياورد. اگر شنيدی كه من به او گفتم: تيرها اين طرف است آنها را بردار. به خداوند زنده قسم كه خطری متوجه تو نيست؛ 22ولی اگر گفتم: جلوتر برو، تيرها آن طرف است، بايد هر چه زودتر فرار كنی چون خداوند چنين می‌خواهد. 23در ضمن در مورد عهدی كه با هم بستيم، يادت باشد كه خداوند تا ابد شاهد آن است.»

24‏-25پس داوود در صحرا پنهان شد. وقتی جشن اول ماه شروع شد، پادشاه برای خوردن غذا در جای هميشگی خود كنار ديوار نشست. يوناتان در مقابل او و ابنير هم كنار شائول نشستند، ولی جای داوود خالی بود. 26آن روز شائول در اين مورد چيزی نگفت چون پيش خود فكر كرد: «لابد اتفاقی برای داوود افتاده كه او را نجس كرده و به همين دليل نتوانسته است در جشن شركت كند. بلی، حتماً شرعاً نجس است!» 27اما وقتی روز بعد هم جای داوود خالی ماند، شائول از يوناتان پرسيد: «داوود كجاست؟ نه ديروز سر سفره آمد نه امروز!»

28‏-29يوناتان پاسخ داد: «داوود از من خيلی خواهش كرد تا اجازه بدهم به بيت‌لحم برود. به من گفت كه برادرش از او خواسته است در مراسم قربانی خانواده‌اش شركت كند. پس من هم به او اجازه دادم برود.»

30شائول عصبانی شد و سر يوناتان فرياد زد: «ای حرامزاده! خيال می‌كنی من نمی‌دانم كه تو از اين پسر يسی طرفداری می‌كنی؟ تو با اين كار هم خودت و هم مادرت را بی‌آبرو می‌كنی! 31تا زمانی كه او زنده باشد تو به مقام پادشاهی نخواهی رسيد. حال برو و او را اينجا بياور تا كشته شود!»

32اما يوناتان به پدرش گفت: «مگر او چه كرده است؟ چرا می‌خواهی او را بكشی؟» 33آنگاه شائول نيزهٔ خود را به طرف يوناتان انداخت تا او را بكشد. پس برای يوناتان شكی باقی نماند كه پدرش قصد كشتن داوود را دارد. 34يوناتان با عصبانيت از سر سفره بلند شد و آن روز چيزی نخورد، زيرا رفتار زشت پدرش نسبت به داوود او را ناراحت كرده بود.

35صبح روز بعد، يوناتان طبق قولی كه به داوود داده بود به صحرا رفت و پسری را با خود برد تا تيرهايش را جمع كند. 36يوناتان به آن پسر گفت: «بدو و تيرهايی را كه می‌اندازم پيدا كن.» وقتی آن پسر می‌دويد، تير را چنان انداخت كه از او رد شد. 37وقتی آن پسر به تيری كه انداخته شده بود نزديک می‌شد، يوناتان فرياد زد: «جلوتر برو، تير آن طرف است. 38زود باش، بدو.» آن پسر همهٔ تيرها را جمع كرده، پيش يوناتان آورد. 39پسرک از همه جا بی‌خبر بود، اما يوناتان و داوود می‌دانستند چه می‌گذرد. 40يوناتان تير و كمان خود را به آن پسر داد تا به شهر ببرد.

41به محض آنكه يوناتان پسر را روانهٔ شهر نمود، داوود از مخفيگاه خود خارج شده، نزد يوناتان آمد و روی زمين افتاده، سه بار جلو او خم شد. آنها يكديگر را بوسيده، با هم گريه كردند. داوود نمی‌توانست جلو گريهٔ خود را بگيرد. 42سرانجام يوناتان به داوود گفت: «نگران نباش، چون ما هر دو با هم در حضور خداوند عهد بسته‌ايم كه تا ابد نسبت به هم و اولاد يكديگر وفادار بمانيم.» پس آنها از همديگر جدا شدند. داوود از آنجا رفت و يوناتان به شهر برگشت.

21

داوود از دست شائول می‌گريزد

1داوود به شهر نوب نزد اخيملک كاهن رفت. اخيملک چون چشمش به داوود افتاد ترسيد و از او پرسيد: «چرا تنها هستی؟ چرا كسی با تو نيست؟»

2داوود در جواب وی گفت: «پادشاه مرا به يک مأموريت سرّی فرستاده و دستور داده است كه در اين باره با كسی حرف نزنم. من به افرادم گفته‌ام كه بعداً مرا در جای ديگری ببينند. 3حال، خوردنی چه داری؟ اگر داری پنج نان بده و اگر نه هر چه داری بده.» 4كاهن در جواب داوود گفت: «ما نان معمولی نداريم، ولی نان مقدس داريم و اگر افراد تو در اين چند روز با زنان نزديكی نكرده باشند، می‌توانند از آن بخورند.»

5داوود گفت: «وقتی من و افرادم به مأموريت می‌رويم معمولاً خود را از زنان دور نگه می‌داريم، به‌ويژه اينک كه مأموريت مقدسی هم در پيش داريم. مطمئن باش افراد من نجس نيستند.»

6پس چون نان ديگری در دسترس نبود، كاهن به ناچار نان مقدس را كه از خيمهٔ عبادت برداشته و به جای آن نان تازه گذاشته بود، به داوود داد.

7(برحسب اتفاق، همان روز دوآغ ادومی رئيس چوپانان شائول، برای انجام مراسم تطهير در آنجا بود.) 8داوود از اخيملک پرسيد: «آيا شمشير يا نيزه داری؟ اين مأموريت آنقدر فوری بود كه من فراموش كردم اسلحه‌ای بردارم!»

9كاهن پاسخ داد: «شمشير جليات فلسطينی اينجاست. همان كسی كه تو او را در درهٔ ايلاه از پای درآوردی. آن شمشير را در پارچه‌ای پيچيده‌ام و پشت ايفود21‏:9 نگاه کنيد به خروج 25‏:7‏.‏ گذاشته‌ام. اگر می‌خواهی آن را بردار، چون غير از آن چيزی در اينجا نيست.»

داوود گفت: «شمشيری بهتر از آن نيست! آن را به من بده.»

10داوود همان روز از آنجا نزد اخيش، پادشاه جت رفت تا از دست شائول در امان باشد. 11مأموران اخيش به او گفتند: «آيا اين شخص همان داوود، رهبر اسرائيل نيست كه مردم رقص كنان به استقبالش آمده، می‌گفتند: شائول هزاران نفر را كشته است، ولی داوود ده‌ها هزار نفر را؟»

12داوود با شنيدن اين سخن از اخيش ترسيد. 13پس خود را به ديوانگی زد. او روی درها خط می‌كشيد و آب دهانش را روی ريش خود می‌ريخت، 14‏-15تا اينكه بالاخره اخيش به مأمورانش گفت: «اين ديوانه را چرا نزد من آورده‌ايد؟ ديوانه كم داشتيم كه اين يكی را هم دعوت كرديد میهمان من بشود؟»

22

قتل عام كاهنان

1داوود از جَت فرار كرده، به غار عدولام رفت و طولی نكشيد كه در آنجا برادران و ساير بستگانش به او ملحق شدند. 2همچنين تمام كسانی كه رنجديده، قرضدار و ناراضی بودند نزد وی جمع شدند. تعداد آنها به چهارصد نفر می‌رسيد و داوود رهبر آنها شد.

3بعد داوود به مصفهٔ موآب رفته، به پادشاه موآب گفت: «خواهش می‌كنم اجازه دهيد پدر و مادرم تحت حمايت شما باشند تا ببينم خدا برای من چه نقشه‌ای دارد.» 4پس آنها را نزد پادشاه موآب برد. در تمام مدتی كه داوود در غار زندگی می‌كرد، آنها در موآب به سر می‌بردند.

5روزی جاد نبی نزد داوود آمده، به او گفت: «از غار بيرون بيا و به سرزمين يهودا برگرد.» پس داوود به جنگل حارث رفت.

6يک روز شائول بر تپه‌ای در جبعه زير درخت بلوطی نشسته و نيزه‌اش در دستش بود و افرادش در اطراف او ايستاده بودند. به او خبر دادند كه داوود و افرادش پيدا شده‌اند. 7شائول به افرادش گفت: «ای مردان بنيامين گوش دهيد! آيا فكر می‌كنيد داوود مزارع و تاكستانها به شما خواهد داد و همهٔ شما را افسران سپاه خود خواهد ساخت؟ 8آيا برای اين چيزهاست كه شما بر ضد من توطئه كرده‌ايد؟ چرا هيچكدام از شما به من نگفتيد كه پسرم طرفدار داوود است؟ كسی از شما به فكر من نيست و به من نمی‌گويد كه خدمتگزار من داوود به ترغيب پسرم قصد كشتن مرا دارد!»

9‏-10آنگاه دوآغ ادومی كه در كنار افراد شائول ايستاده بود چنين گفت: «وقتی من در نوب بودم، داوود را ديدم كه با اخيملک كاهن صحبت می‌كرد. اخيملک دعا كرد تا خواست خداوند را برای داوود بداند. بعد به او خوراک داد و نيز شمشير جليات فلسطينی را در اختيارش گذاشت.»

11‏-12شائول فوری اخيملک كاهن و بستگانش را كه كاهنان نوب بودند احضار نمود. وقتی آمدند شائول گفت: «ای اخيملک، پسر اخيتوب، گوش كن!» اخيملک گفت: «بلی قربان، گوش به فرمانم.»

13شائول گفت: «چرا تو و داوود عليه من توطئه چيده‌ايد؟ چرا خوراک و شمشير به او دادی و برای او از خدا هدايت خواستی؟ او بر ضد من برخاسته است و در كمين من می‌باشد تا مرا بكشد.»

14اخيملک پاسخ داد: «اما ای پادشاه، آيا در بين همهٔ خدمتگزارانتان شخصی وفادارتر از داوود كه داماد شماست يافت می‌شود؟ او فرماندهٔ گارد سلطنتی و مورد احترام درباريان است! 15دعای من برای او چيز تازه‌ای نيست. غلامت و خاندانش را در اين مورد مقصر ندانيد، زيرا اطلاعی از چگونگی امر نداشتم.»

16پادشاه فرياد زد: «ای اخيملک، تو و تمام خاندانت بايد كشته شويد!» 17آنگاه به گارد محافظ خود گفت: «تمام اين كاهنان خداوند را بكشيد، زيرا همهٔ آنها با داوود همدست هستند. آنها می‌دانستند كه داوود از دست من گريخته است، ولی چيزی به من نگفتند!» اما سربازان جرأت نكردند دست خود را به خون كاهنان خداوند آلوده كنند.

18پادشاه به دوآغ ادومی گفت: «تو اين كار را انجام بده.» دوآغ برخاست و همه را كشت. قربانيان، هشتاد و پنج نفر بودند و لباسهای رسمی كاهنان را بر تن داشتند. 19سپس به دستور شائول به نوب، شهر كاهنان رفته، تمام مردان، زنان، اطفال شيرخواره، و حتی گاوها، الاغها و گوسفندها را از بين برد. 20فقط ابياتار، يكی از پسران اخيملک جان به در برد و نزد داوود فرار كرد. 21او به داوود خبر داد كه شائول چه كرده است.

22داوود گفت: «وقتی دوآغ را در آنجا ديدم فهميدم به شائول خبر می‌دهد. در حقيقت من باعث كشته شدن خاندان پدرت شدم. 23حال، پيش من بمان و نترس. هر كه قصد كشتن تو را دارد، دنبال من هم هست. تو پيش من در امان خواهی بود.»

23

داوود شهر قعيله را نجات می‌دهد

1روزی به داوود خبر رسيد كه فلسطينی‌ها به شهر قعيله حمله كرده، خرمنها را غارت می‌كنند. 2داوود از خداوند پرسيد: «آيا بروم و با آنها بجنگم؟»

خداوند پاسخ فرمود: «بلی، برو با فلسطینی‌ها بجنگ و قعيله را نجات بده.»

3ولی افراد داوود به او گفتند: «ما حتی اينجا در يهودا می‌ترسيم چه برسد به آنكه به قعيله برويم و با لشكر فلسطينی‌ها بجنگيم!»

4پس داوود بار ديگر در اين مورد از خداوند پرسيد و خداوند باز به او گفت: «به قعيله برو و من تو را كمک خواهم كرد تا فلسطينی‌ها را شكست بدهی.» 5پس داوود و افرادش به قعيله رفتند و فلسطينی‌ها را كشتند و گله‌هايشان را گرفتند و اهالی قعيله را نجات دادند. 6(وقتی ابياتار كاهن به قعيله نزد داوود فرار كرد، ايفود23‏:6 «ايفود» جليقهٔ مخصوصی بود که کاهنان روی لباس خود می‌پوشیدند.‏ را نيز با خود آورد.)

7هنگامی كه شائول شنيد كه داوود در قعيله است، گفت: «خدا او را به دست من داده، چون داوود خود را در شهری حصاردار به دام انداخته است!»

8پس شائول تمام نيروهای خود را احضار كرد و به سمت قعيله حركت نمود تا داوود و افرادش را در شهر محاصره كند.

9وقتی داوود از نقشهٔ شائول باخبر شد به ابياتار گفت: «ايفود را بياور تا از خداوند سؤال نمايم كه چه بايد كرد.»

10داوود گفت: «ای خداوند، خدای اسرائيل، شنيده‌ام كه شائول عازم قعيله است و می‌خواهد اين شهر را به دليل مخالفت با من نابود كند. 11‏-12آيا اهالی قعيله مرا به دست او تسليم خواهند كرد؟ آيا همانطور كه شنيده‌ام شائول به اينجا خواهد آمد؟ ای خداوند، خدای اسرائيل، خواهش می‌كنم به من جواب بده.»

خداوند فرمود: «بلی، شائول خواهد آمد.»

داوود گفت: «در اين صورت آيا اهالی قعيله، من و افرادم را به دست او تسليم می‌كنند؟»

خداوند فرمود: «بلی، به دست او تسليم می‌كنند.»

13پس داوود و افرادش كه حدود ششصد نفر بودند برخاسته، از قعيله بيرون رفتند. آنها در يک جا نمی‌ماندند بلكه جای خود را دائم عوض می‌كردند. چون به شائول خبر رسيد كه داوود از قعيله فرار كرده است، ديگر به قعيله نرفت.

داوود در كوهستان

14داوود در بيابان و در غارهای كوهستان زيف به سر می‌برد. شائول نيز هر روز به تعقيب او می‌پرداخت، ولی خداوند نمی‌گذاشت كه دست او به داوود برسد.

15وقتی داوود در حارث (واقع در زيف) بود، شنيد كه شائول برای كشتن او به آنجا آمده است. 16يوناتان، پسر شائول به حارث آمد تا با وعده‌های خدا داوود را تقويت دهد. 17يوناتان به او گفت: «نترس، پدرم هرگز تو را پيدا نخواهد كرد. تو پادشاه اسرائيل خواهی شد و من معاون تو. پدرم نيز اين موضوع را به خوبی می‌داند.» 18پس هر دو ايشان در حضور خداوند پيمان دوستی خود را تجديد نمودند. داوود در حارث ماند، ولی يوناتان به خانه برگشت.

19اما اهالی زيف نزد شائول به جبعه رفتند و گفتند: «ما می‌دانيم داوود كجا پنهان شده است. او در صحرای نِگِب در غارهای حارث واقع در كوه حخيله است. 20هر وقت پادشاه مايل باشند، بيايند تا او را دست بسته تسليم كنيم.»

21شائول گفت: «خداوند شما را بركت دهد كه به فكر من هستيد! 22برويد و بيشتر تحقيق كنيد تا مطمئن شويد او در آنجاست. ببينيد چه كسی او را ديده است. می‌دانم كه او خيلی زرنگ و حيله‌گر است. 23مخفيگاههای او را پيدا كنيد، آنگاه برگرديد و جزييات را به من گزارش دهيد و من همراه شما بدانجا خواهم آمد. اگر در آنجا باشد، هر طور شده او را پيدا می‌كنم، حتی اگر مجبور باشم وجب به وجب تمام سرزمين يهودا را بگردم!»

24‏-25مردان زيف به خانه‌هايشان برگشتند. اما داوود چون شنيد كه شائول در تعقيب او به طرف زيف می‌آيد، برخاسته با افرادش به بيابان معون كه در جنوب يهودا واقع شده است، رفت. ولی شائول و افرادش نيز به دنبال او تا معون رفتند. 26شائول و داوود در دو طرف يک كوه قرار گرفتند. شائول و سربازانش هر لحظه نزديكتر می‌شدند و داوود سعی می‌كرد راه فراری پيدا كند، ولی فايده‌ای نداشت. 27درست در اين هنگام به شائول خبر رسيد كه فلسطينی‌ها به اسرائيل حمله كرده‌اند. 28پس شائول به ناچار دست از تعقيب داوود برداشت و برای جنگ با فلسطينی‌ها بازگشت. به اين دليل آن مكان را كوه جدايی ناميدند. 29داوود از آنجا رفت و در غارهای عين جدی پنهان شد.

24

داوود از كشتن شائول چشم‌پوشی می‌كند

1وقتی شائول از جنگ با فلسطينی‌ها مراجعت نمود، به او خبر دادند كه داوود به صحرای عين جدی گريخته است. 2پس او با سه هزار نفر از بهترين سربازان خود به صحرای عين جدی رفت و در ميان «صخره‌های بز كوهی» به جستجوی داوود پرداخت. 3بر سر راه به آغل گوسفندان رسيد. در آنجا غاری بود. شائول وارد غار شد تا رفع حاجت نمايد. اتفاقاً داوود و مردانش در انتهای غار مخفی شده بودند!

4افراد داوود آهسته در گوش او گفتند: «امروز همان روزی است كه خداوند وعده داده دشمنت را به دست تو تسليم نمايد تا هر چه می‌خواهی با او بكنی!» پس داوود آهسته جلو رفت و گوشهٔ ردای شائول را بريد. 5ولی بعد وجدانش ناراحت شد، 6و به افراد خود گفت: «كار بدی كردم. وای بر من اگر كوچكترين آسيبی از طرف من به پادشاهم برسد، زيرا او برگزيدهٔ خداوند است.»

7‏-8داوود با اين سخنان افرادش را سرزنش كرد و نگذاشت به شائول آسيبی برسانند. پس از اينكه شائول از غار خارج شد، داوود بيرون آمد و فرياد زد: «ای پادشاه من!» وقتی شائول برگشت، داوود او را تعظيم كرد 9‏-10و گفت: «چرا به حرف مردم گوش می‌دهيد كه می‌گويند من قصد جان شما را دارم؟ امروز به شما ثابت شد كه اين سخن حقيقت ندارد. خداوند شما را در اين غار به دست من تسليم نمود و بعضی از افرادم گفتند كه شما را بكشم، اما من اين كار را نكردم. به آنها گفتم كه او برگزيدهٔ خداوند است و من هرگز به او آسيبی نخواهم رساند. 11ببينيد، قسمتی از ردای شما در دست من است. من آن را بريدم، ولی شما را نكشتم! آيا همين به شما ثابت نمی‌كند كه من قصد آزار شما را ندارم و نسبت به شما گناه نكرده‌ام، هر چند شما در تعقيب من هستيد تا مرا نابود كنيد؟ 12‏-13خداوند در میان من و شما حكم كند و انتقام مرا خودش از شما بگيرد. ولی از طرف من هيچ بدی به شما نخواهد رسيد. از قديم گفته‌اند: بدی از آدم بد صادر می‌شود. 14پادشاه اسرائيل در تعقيب چه كسی است؟ آيا حيف نيست كه پادشاه وقتش را برای من كه به اندازهٔ يک سگ مرده يا يک كک ارزش ندارم تلف نمايد؟ 15خداوند خودش بين ما داوری كند تا معلوم شود مقصر كيست. خداوند خودش از حق من دفاع كند و مرا از چنگ شما برهاند!»

16‏-17وقتی داوود صحبت خود را تمام كرد، شائول گفت: «پسرم داوود، آيا اين صدای توست؟» و گريه امانش نداد. او به داوود گفت: «تو از من بهتر هستی. چون تو در حق من خوبی كرده‌ای، ولی من نسبت به تو بدی كرده‌ام. 18آری، تو امروز نشان دادی كه نسبت به من مهربان هستی، زيرا خداوند مرا به تو تسليم نمود، اما تو مرا نكشتی. 19چه كسی تاكنون شنيده است كه كسی دشمن خود را در چنگ خويش بيابد، ولی او را نكشد؟ به خاطر اين لطفی كه تو امروز به من كردی، خداوند به تو پاداش خوبی بدهد. 20حال مطمئنم كه تو پادشاه اسرائيل خواهی شد و حكومت خود را تثبيت خواهی كرد. 21به خداوند قسم بخور كه وقتی به پادشاهی رسيدی، خاندان مرا از بين نبری و بگذاری اسم من باقی بماند.»

22پس داوود برای او قسم خورد و شائول به خانهٔ خود رفت، ولی داوود و همراهانش به پناهگاه خود برگشتند.

25

داوود و ابيجايل

1سموئيل وفات يافت و اسرائيلی‌ها جمع شده، برای او عزاداری كردند. سپس او را در گورستان خانوادگی‌اش در رامه دفن كردند.

در اين هنگام، داوود به صحرای معون رفت. 2‏-4در آنجا مرد ثروتمندی از خاندان كاليب به نام نابال زندگی می‌كرد. او املاكی در كرمل داشت و صاحب سه هزار گوسفند و هزار بز بود. همسر او ابيجايل نام داشت و زنی زيبا و باهوش بود، اما خود او خسيس و بداخلاق بود.

يک روز وقتی نابال در كرمل مشغول چيدن پشم گوسفندانش بود، 5داوود ده نفر از افراد خود را نزد او فرستاد تا سلامش را به وی برسانند و چنين بگويند: 6«خدا تو و خانواده‌ات را كامياب سازد و اموالت را بركت دهد. 7شنيده‌ام مشغول چيدن پشم گوسفندانت هستی. ما به چوپانان تو كه در اين مدت در ميان ما بوده‌اند آزاری نرسانده‌ايم و نگذاشته‌ايم حتی يكی از گوسفندانت كه در كرمل هستند، گم شود. 8از چوپانان خود بپرس كه ما راست می‌گوييم يا نه. پس حال كه افرادم را نزد تو می‌فرستم، خواهش می‌كنم لطفی در حق آنها بكن و در اين عيد هر چه از دستت برآيد به غلامانت و به دوستت داوود، بده.»

9افراد داوود پيغام را به نابال رساندند و منتظر پاسخ ماندند. 10نابال گفت: «اين داوود ديگر كيست؟ در اين روزها نوكرانی كه از نزد اربابان فرار می‌كنند، زياد شده‌اند. 11می‌خواهيد نان و آب و گوشت را از دهان كارگرانم بگيرم و به شما كه معلوم نيست از كجا آمده‌ايد، بدهم؟»

12افراد داوود نزد او برگشتند و آنچه را كه نابال گفته بود برايش تعريف كردند. 13داوود در حالی که شمشير خود را به كمر می‌بست، به افرادش دستور داد كه شمشيرهای خود را بردارند. چهارصد نفر شمشير به دست همراه داوود به راه افتادند و دويست نفر نزد اثاثيه ماندند.

14در اين موقع يكی از نوكران نابال نزد ابيجايل رفت و به او گفت: «داوود، افراد خود را از صحرا نزد ارباب ما فرستاد تا سلامش را به او برسانند، ولی ارباب ما به آنها اهانت نمود. 15‏-16در صورتی كه افراد داوود با ما رفتار خوبی داشته‌اند و هرگز آزارشان به ما نرسيده است، بلكه شب و روز برای ما و گوسفندانمان چون حصار بوده‌اند و تا وقتی كه در صحرا نزد آنها بوديم حتی يک گوسفند از گلهٔ ما دزديده نشد. 17بهتر است تا دير نشده فكری به حال ارباب و خانواده‌اش بكنی، چون جانشان در خطر است. ارباب به قدری بداخلاق است كه نمی‌شود با او حرف زد.»

18آنگاه ابيجايل با عجله دويست نان، دو مشک شراب، پنج گوسفند كباب شده، هفده كيلو غلهٔ برشته و صد نان كشمشی و دويست نان انجيری برداشته، آنها را روی چند الاغ گذاشت 19و به نوكران خود گفت: «شما جلوتر برويد و من هم به دنبال شما خواهم آمد.» ولی در اين مورد چيزی به شوهرش نگفت.

20ابيجايل بر الاغ خود سوار شد و به راه افتاد. وقتی در كوه به سر يک پيچ رسيد، داوود و افرادش را ديد كه به طرف او می‌آيند.

21داوود پيش خود چنين فكر كرده بود: «من در حق اين مرد بسيار خوبی كردم. گله‌های او را محافظت نمودم و نگذاشتم چيزی از آنها دزديده شود، اما او اين خوبی مرا با بدی جبران كرد. 22لعنت بر من اگر تا فردا صبح يكی از افراد او را زنده بگذارم!»

23وقتی ابيجايل داوود را ديد فوری از الاغ پياده شد و به او تعظيم نمود. 24او به پاهای داوود افتاده، گفت: «سرور من، تمام اين تقصيرات را به گردن من بگذاريد، ولی اجازه بفرماييد بگويم قضيه از چه قرار است: 25نابال آدم بداخلاقی است. پس خواهش می‌كنم به حرفهايی كه زده است توجه نكنيد. همانگونه كه از اسمش هم پيداست او شخص نادانی است. متأسفانه من از آمدن افراد شما مطلع نشدم. 26سرور من، خداوند نمی‌خواهد دست شما به خون دشمنانتان آلوده شود و خودتان از آنها انتقام بگيريد، به حيات خداوند و به جان شما قسم كه همهٔ دشمنان و بدخواهانتان مانند نابال هلاک خواهند شد. 27حال، خواهش می‌كنم اين هديهٔ كنيزتان را كه برای افرادتان آورده است، قبول فرماييد 28و مرا ببخشيد. خداوند، شما و فرزندانتان را بر تخت سلطنت خواهد نشاند، چون برای اوست كه می‌جنگيد، و در تمام طول عمرتان هيچ بدی به شما نخواهد رسيد. 29هر وقت كسی بخواهد به شما حمله كند و شما را بكشد، خداوند، خدايتان جان شما را حفظ خواهد كرد، همانطور كه گنج گرانبها را حفظ می‌كنند و دشمنانتان را دور خواهد انداخت، همانگونه كه سنگها را در فلاخن گذاشته، می‌اندازند. 30وقتی خداوند تمام وعده‌های خوب خود را در حق شما انجام دهد و شما را به سلطنت اسرائيل برساند، 31آنگاه از اينكه بی‌سبب دستتان را به خون آلوده نكرديد و انتقام نكشيديد، پشيمان نخواهيد شد. هنگامی كه خداوند به شما توفيق دهد، كنيزتان را نيز به ياد آوريد.»

32داوود به ابيجايل پاسخ داد: «متبارک باد خداوند، خدای اسرائيل كه امروز تو را نزد من فرستاد! 33خدا تو را بركت دهد كه چنين حكمتی داری و نگذاشتی دستهايم به خون مردم آلوده شود و با دستهای خود انتقام بگيرم. 34زيرا به حيات خداوند، خدای اسرائيل كه نگذاشت به تو آسيبی برسانم قسم كه اگر تو نزد من نمی‌آمدی تا فردا صبح كسی را از افراد نابال زنده نمی‌گذاشتم.»

35آنگاه داوود هدايای او را قبول كرد و به او گفت: «با خيال راحت به خانه‌ات برگرد، چون مطابق خواهش تو عمل خواهم كرد.»

36وقتی ابيجايل به خانه رسيد ديد كه شوهرش يک مهمانی شاهانه ترتيب داده و خودش هم سرمست از باده است. پس چيزی به او نگفت. 37صبح روز بعد كه مستی از سر نابال پريده بود، زنش همه وقايع را برای او تعريف كرد. آنگاه نابال از شدت ناراحتی سكته كرد 38و بعد از ده روز خداوند بلايی به جانش فرستاد و او مرد.

39داوود وقتی شنيد نابال مرده است، گفت: «خدا خود انتقام مرا از نابال گرفت و نگذاشت خدمتگزارش دستش به خون آلوده شود. سپاس بر خداوند كه نابال را به سزای عمل بدش رسانيد.»

آنگاه داوود قاصدانی نزد ابيجايل فرستاد تا او را برای وی خواستگاری كنند. 40چون قاصدان به كرمل رسيدند قصد خود را به ابيجايل گفتند. 41ابيجايل تعظيم كرده، جواب داد: «من كنيز او هستم و آماده‌ام تا پاهای خدمتگزارانش را بشويم.» 42او فوری از جا برخاست و پنج كنيزش را با خود برداشته، سوار بر الاغ شد و همراه قاصدان نزد داوود رفت و زن او شد.

43داوود زن ديگری نيز به نام اخينوعم يزرعيلی داشت. 44در ضمن شائول دخترش ميكال را كه زن داوود بود به مردی به نام فلطئيل (پسر لايش) از اهالی جليم داده بود.

26

داوود باز هم از كشتن شائول چشم‌پوشی می‌كند

1اهالی زيف به جبعه رفتند تا به شائول بگويند كه داوود به بيابان رفته و در كوه حخيله پنهان شده است. 2پس شائول با سه هزار نفر از بهترين سربازان خود به تعقيب داوود پرداخت.

3‏-4شائول در كنار راهی كه در كوه حخيله بود اردو زد. داوود در اين هنگام در بيابان بود و وقتی از آمدن شائول باخبر شد، مأمورانی فرستاد تا ببينند شائول رسيده است يا نه.

5‏-7شبی داوود به اردوی شائول رفت و محل خوابيدن شائول و ابنير، فرماندهٔ سپاه را پيدا كرد. شائول درون سنگر خوابيده بود و ابنير و سربازان در اطراف او بودند.

داوود خطاب به اخيملک حيتی و ابيشای (پسر صرويه، برادر يوآب) گفت: «كدام يک از شما حاضريد همراه من به اردوی شائول بياييد؟»

ابيشای جواب داد: «من حاضرم.» پس داوود و ابيشای شبانه به اردوگاه شائول رفتند. شائول خوابيده بود و نيزه‌اش را كنار سرش در زمين فرو كرده بود. 8ابيشای آهسته در گوش داوود گفت: «امروز ديگر خدا دشمنت را به دام تو انداخته است. اجازه بده بروم و با نيزه‌اش او را به زمين بدوزم تا ديگر از جايش بلند نشود!»

9داوود گفت: «نه، او را نكش، زيرا كيست كه بر پادشاه برگزيدهٔ خداوند دست بلند كند و بی‌گناه بماند؟ 10مطمئناً خود خداوند، روزی او را از بين خواهد برد؛ وقتی اجلش برسد او خواهد مرد، يا در بستر و يا در ميدان جنگ. 11ولی من هرگز دست خود را بر برگزيدهٔ خداوند بلند نخواهم كرد! اما اكنون به تو می‌گويم چه كنيم. نيزه و كوزهٔ آب او را برمی‌داريم و با خود می‌بريم!» 12پس داوود نيزه و كوزهٔ آب شائول را كه كنار سرش بود برداشته، از آنجا بيرون رفت و كسی متوجهٔ او نشد، زيرا خداوند همهٔ افراد شائول را به خواب سنگينی فرو برده بود.

13داوود از دامنهٔ كوه كه مقابل اردوگاه بود بالا رفت تا به يک فاصلهٔ بی‌خطر رسيد. 14آنگاه داوود سربازان شائول و ابنير را صدا زده، گفت: «ابنير، صدايم را می‌شنوی؟»

ابنير پرسيد: «اين كيست كه با فريادش پادشاه را بيدار می‌كند؟»

15داوود به او گفت: «مگر تو مرد نيستی؟ آيا در تمام اسرائيل كسی چون تو هست؟ پس چرا از آقای خود شائول محافظت نمی‌كنی؟ يک نفر آمده بود او را بكشد! 16به خداوند زنده قسم به خاطر اين بی‌توجهی، تو بايد كشته شوی، زيرا از پادشاه برگزيدهٔ خداوند محافظت نكردی. كجاست كوزهٔ آب و نيزه‌ای كه در كنار سر پادشاه بود؟»

17‏-18شائول صدای داوود را شناخت و گفت: «پسرم داوود، اين تو هستی؟» داوود جواب داد: «بلی سرورم، من هستم. چرا مرا تعقيب می‌كنيد؟ مگر من چه كرده‌ام؟ جرم من چيست؟ 19ای پادشاه! اگر خداوند شما را عليه من برانگيخته است، قربانی تقديم او می‌كنم تا گناهم بخشيده شود، اما اگر اشخاصی شما را عليه من برانگيخته‌اند، خداوند آنها را لعنت كند، زيرا مرا از خانهٔ خداوند دور كرده‌اند تا در اين بيابان، بتهای بت‌پرستان را عبادت كنم. 20آيا من بايد دور از حضور خداوند، در خاک بيگانه بميرم؟ چرا پادشاه اسرائيل همچون كسی كه كبک را بر كوهها شكار می‌کند، به تعقيب يک كک آمده؟»

21شائول گفت: «من گناه كرده‌ام. پسرم، به خانه برگرد و من ديگر آزاری به تو نخواهم رساند، زيرا تو امروز از كشتنم چشم پوشيدی. من حماقت كردم و اشتباه بزرگی مرتكب شدم.»

22داوود گفت: «نيزهٔ تو اينجاست. يكی از افراد خود را به اينجا بفرست تا آن را بگيرد. 23خداوند هر كس را مطابق نيكوكاری و صداقتش پاداش دهد. او تو را به دست من تسليم نمود، ولی من نخواستم به تو كه پادشاه برگزيدهٔ خداوند هستی آسيبی برسانم. 24چنانكه من به تو رحم نمودم، خداوند نيز بر من رحم كند و مرا از همهٔ اين سختیها برهاند.»

25شائول به داوود گفت: «پسرم داوود، خدا تو را بركت دهد. تو كارهای بزرگی خواهی كرد و هميشه موفق خواهی شد.»

پس داوود به راه خود رفت و شائول به خانه بازگشت.

27

داوود در ميان فلسطينی‌ها

1داوود با خود فكر كرد: «روزی شائول مرا خواهد كشت. پس بهتر است به سرزمين فلسطينی‌ها بروم تا او از تعقيب من دست بردارد؛ آنگاه از دست او رهايی خواهم يافت.»

2‏-3پس داوود و آن ششصد نفر كه همراهش بودند با خانواده‌های خود به جت رفتند تا تحت حمايت اخيش پادشاه (پسر معوک) زندگی كنند. داوود زنان خود، اخينوعم يزرعيلی و ابيجايل كرملی (زن سابق نابال) را نيز همراه خود برد. 4به شائول خبر رسيد كه داوود به جت رفته است. پس او از تعقيب داوود دست كشيد.

5روزی داوود به اخيش گفت: «لزومی ندارد ما در پايتخت نزد شما باشيم؛ اگر اجازه بدهيد به يكی از شهرهای كوچک می‌رويم و در آنجا زندگی می‌كنيم.»

6پس اخيش، صِقلَغ را به او داد و اين شهر تا به امروز به پادشاهان يهودا تعلق دارد. 7آنها مدت يک سال و چهار ماه در سرزمين فلسطينی‌ها زندگی كردند. 8داوود و سربازانش از آنجا قبايل جشوری و جَرِزی و عماليقی را مورد تاخت و تاز قرار می‌دادند. (اين قبايل از قديم در سرزمينی كه تا شور و مصر امتداد می‌يافت زندگی می‌كردند.) 9در اين تاخت و تازها، يک نفر را هم زنده نمی‌گذاشتند و گله‌ها و اموال آنها را غارت می‌نمودند، و وقتی نزد اخيش برمی‌گشتند 10اخيش می‌پرسيد: «امروز به كجا حمله برديد؟» داوود هم جواب می‌داد به جنوب يهودا يا جنوب يَرحَم‌ئيل يا جنوب سرزمين قينی‌ها.

11داوود، مرد يا زنی را زنده نمی‌گذاشت تا به جت بيايد و بگويد كه او به كجا حمله كرده است. مادامی كه داوود در سرزمين فلسطينی‌ها زندگی می‌كرد، كارش همين بود. 12كم‌كم اخيش به داوود اعتماد پيدا كرد و با خود گفت: «داوود با اين كارهايش مورد نفرت قوم خود اسرائيل قرار گرفته، پس تا عمر دارد مرا خدمت خواهد كرد.»

28

شائول و زن جادوگر

1در آن روزها، فلسطينی‌ها قوای خود را جمع كردند تا بار ديگر به اسرائيل حمله كنند. اخيش پادشاه به داوود و سربازانش گفت: «شما بايد ما را در اين جنگ كمک كنيد.»

2داوود پاسخ داد: «البته! خواهيد ديد چه خواهيم كرد!»

اخيش به او گفت: «من هم تو را محافظ شخصی خود خواهم ساخت.»

3(در اين وقت سموئيل نبی در گذشته بود و قوم اسرائيل برای او سوگواری نموده، او را در زادگاهش رامه دفن كرده بودند. در ضمن شائول پادشاه، تمام فالگيران و جادوگران را از سرزمين اسرائيل بيرون كرده بود.)

4فلسطينی‌ها آمدند و در شونيم اردو زدند. لشكر اسرائيل نيز به فرماندهی شائول در جلبوع صف‌آرايی كردند. 5‏-6وقتی شائول چشمش به قوای عظيم فلسطينی‌ها افتاد بسيار ترسيد و از خداوند سؤال نمود كه چه كند. اما خداوند نه در خواب جواب داد، نه بوسيلهٔ اوريم28‏:5‏و6 اوريم و تُميم وسايل مقدسی بودند که توسط آنها خواست خدا را در می‌يافتند. نگاه کنيد به خروج 28‏:30‏.‏ و نه توسط انبیا.

7پس شائول به افرادش گفت: «زن جادوگری كه بتواند روح احضار نمايد پيدا كنيد تا از او كمک بگيريم.»

آنها گفتند: «در عَيندُر يک زن جادوگر هست.»

8پس شائول تغيير قيافه داده، لباس معمولی بر تن كرد و دو نفر از افراد خود را برداشته، شبانه به منزل آن زن رفت و به او گفت: «من می‌خواهم با يک نفر كه مرده صحبت كنم، آيا می‌توانی روح او را برای من احضار كنی؟»

9زن جواب داد: «می‌خواهی مرا به كشتن بدهی؟ مگر نمی‌دانی شائول تمام جادوگران و فالگيران را از كشور بيرون رانده است؟ آمده‌ای مرا به دام بيفکنی؟»

10اما شائول به خداوندِ زنده قسم خورد او را لو ندهد. 11پس زن پرسيد: «حال روح چه كسی را می‌خواهی برايت احضار كنم؟»

شائول گفت: «سموئيل.»

12وقتی زن چشمش به سموئيل افتاد، فرياد زد: «تو مرا فريب دادی! تو شائول هستی!»

13شائول گفت: «نترس، بگو چه می‌بينی؟»

گفت: «روحی را می‌بينم كه از زمين بيرون می‌آيد.»

14شائول پرسيد: «چه شكلی است؟»

زن گفت: «پيرمردی است كه ردای بلند بر تن دارد.»

شائول فهميد كه سموئيل است، پس خم شده او را تعظيم كرد.

15سموئيل به شائول گفت: «چرا مرا احضار كردی و آرامشم را بر هم زدی؟»

شائول گفت: «برای اينكه در وضع بسيار بدی قرار گرفته‌ام. فلسطينی‌ها با ما در حال جنگند و خدا مرا ترک گفته است. او جواب دعای مرا نه بوسيلهٔ خواب می‌دهد نه توسط انبیا. پس ناچار به تو پناه آورده‌ام تا بگويی چه كنم.»

16سموئيل جواب داد: «اگر خداوند تو را ترک گفته و دشمنت شده است ديگر چرا از من می‌پرسی كه چه كنی؟ 17همانطور كه خداوند توسط من فرموده بود، سلطنت را از دست تو گرفته و به رقيب تو داوود داده است. 18تمام اين بلاها برای اين به سر تو آمده است كه وقتی خداوند به تو فرمود: برو قوم عماليق را به کلی نابود كن، او را اطاعت نكردی. 19در ضمن خداوند، تو و قوای اسرائيل را تسليم فلسطينی‌ها خواهد كرد و تو و پسرانت فردا پيش من خواهيد بود!»

20شائول با شنيدن سخنان سموئيل زانوانش سست شد و نقش زمين گشت. او رمقی در بدن نداشت، چون تمام روز چيزی نخورده بود. 21وقتی آن زن شائول را چنين پريشان ديد، گفت: «قربان، من جان خود را به خطر انداختم و دستور شما را اطاعت كردم. 22خواهش می‌كنم شما هم خواهش كنيزتان را رد نكنيد و كمی خوراک بخوريد تا قوت داشته باشيد و بتوانيد برگرديد.» 23ولی شائول نمی‌خواست چيزی بخورد. اما افراد او نيز به اتفاق آن زن اصرار كردند تا اينكه بالاخره بلند شد و نشست. 24آن زن يک گوسالهٔ چاق در خانه داشت. پس با عجله آن را سر بريد و مقداری خمير بدون مايه برداشت و نان پخت. 25بعد نان و گوشت را جلو شائول و همراهانش گذاشت. آنها خوردند و همان شب برخاسته، روانه شدند.

29

فلسطینی‌ها داوود را رد می‌كنند

1فلسطینی‌ها قوای خود را در افيق به حال آماده باش درآوردند و اسرائيلی‌ها نيز كنار چشمه‌ای كه در يزرعيل است اردو زدند. 2رهبران فلسطينی صفوف سربازان خود را به حركت درآوردند. داوود و سربازانش همراه اخيش به دنبال آنها در حركت بودند. 3رهبران فلسطينی پرسيدند: «اين عبرانی‌ها در سپاه ما چه می‌كنند؟»

اخيش به آنها جواب داد: «اين داوود است. او از افراد شائول، پادشاه اسرائيل است كه از نزد او فرار كرده و بيش از يک سال است با ما زندگی می‌كند. در اين مدت كوچكترين اشتباهی از او سر نزده است.»

4ولی رهبران فلسطينی خشمگين شدند و به اخيش گفتند: «او را به شهری كه به او داده‌ای برگردان! چون ما را در جنگ ياری نخواهد كرد و از پشت به ما خنجر خواهد زد. برای اينكه رضايت اربابش را جلب نمايد چه چيز بهتر از اينكه سرهای ما را به او پيشكش كند. 5اين همان داوود است كه زنان اسرائيلی برای او می‌رقصيدند و می‌سرودند: شائول هزاران نفر را كشته و داوود ده‌ها هزار نفر را!»

6پس اخيش، داوود و افرادش را احضار كرد و گفت: «به خداوند زنده قسم كه من به تو اطمينان دارم و در اين مدت كه با ما بودی هيچ بدی از تو نديده‌ام. من راضی هستم كه با ما به جنگ بيايی، ولی رهبران فلسطينی قبول نمی‌كنند. 7پس خواهش می‌كنم ايشان را ناراحت نكنيد و بدون سر و صدا برگرديد.»

8داوود گفت: «مگر در اين مدت از من چه بدی ديده‌ايد؟ چرا نبايد با دشمنان شما بجنگم؟»

9اما اخيش گفت: «در نظر من، تو چون فرشتهٔ خدا خوب هستی ولی رهبران فلسطينی نمی‌خواهند تو با ما بيايی. 10بنابراين فردا صبح زود بلند شو و همراه افرادت از اينجا برو.»

11پس داوود و افرادش، صبح زود برخاستند تا به سرزمين فلسطين برگردند، ولی سپاه فلسطين عازم يزرعيل شد.

30

جنگ با عماليقی‌ها

1‏-2بعد از سه روز، داوود و افرادش به صقلغ رسيدند. قبل از آن، عماليقی‌ها به جنوب يهودا هجوم آورده، شهر صقلغ را به آتش كشيده بودند و همهٔ زنان و كودكان را با خود برده بودند. 3داوود و افرادش وقتی به شهر رسيدند و ديدند چه بر سر زنها و بچه‌هايشان آمده است، 4با صدای بلند آنقدر گريه كردند كه ديگر رمقی برايشان باقی نماند. 5هر دو زن داوود، اخينوعم و ابيجايل هم جزو اسيران بودند. 6داوود بسيار مضطرب بود، زيرا افرادش به خاطر از دست دادن بچه‌هايشان از شدت ناراحتی می‌خواستند او را سنگسار كنند. اما او خويشتن را از خداوند، خدايش تقويت كرد.

7داوود به ابياتار كاهن گفت: «ايفود30‏:7 «ايفود» جليقهٔ مخصوصی بود که کاهنان روی لباس خود می‌پوشیدند.‏ را پيش من بياور!» ابياتار آن را آورد. 8داوود از خداوند پرسيد: «آيا دشمن را تعقيب كنم؟ آيا به آنها خواهم رسيد؟» خداوند به او فرمود: «بلی، آنها را تعقيب كن، چون به آنها خواهی رسيد و آنچه را كه برده‌اند پس خواهی گرفت!»

9‏-10پس داوود و آن ششصد نفر به تعقيب عماليقی‌ها پرداختند. وقتی به نهر بسور رسيدند، دويست نفر از افراد داوود از فرط خستگی نتوانستند از آن عبور كنند، اما چهارصد نفر ديگر به تعقيب دشمن ادامه دادند. 11‏-12در بين راه به يک جوان مصری برخوردند و او را نزد داوود آوردند. او سه شبانه روز چيزی نخورده و نياشاميده بود. آنها مقداری نان انجيری، دو نان كشمشی و آب به او دادند و جان او تازه شد.

13داوود از او پرسيد: «تو كيستی و از كجا می‌آيی؟»

گفت: «من مصری و نوكر يک شخص عماليقی هستم. اربابم سه روز پيش مرا در اينجا رها نمود و رفت، چون مريض بودم. 14ما به جنوب سرزمين كريتی‌ها واقع در جنوب يهودا و سرزمين قبيلهٔ كاليب هجوم برديم و شهر صقلغ را سوزانديم.»

15داوود از او پرسيد: «آيا می‌توانی ما را به آن گروه برسانی؟»

آن جوان پاسخ داد: «اگر به نام خدا قسم بخوريد كه مرا نكشيد و يا مرا به اربابم پس ندهيد حاضرم شما را راهنمايی كنم تا به آنها برسيد.»

16پس او داوود و همراهانش را به اردوگاه دشمن راهنمايی كرد. آنها در مزارع پخش شده، می‌خوردند و می‌نوشيدند و می‌رقصيدند، چون از فلسطينی‌ها و مردم يهودا غنايم فراوانی به چنگ آورده بودند.

17همان شب داوود و همراهانش بر آنها هجوم برده، تا غروب روز بعد، ايشان را از دم شمشير گذراندند، به طوری كه فقط چهارصد نفر از آنها باقی ماندند كه بر شتران خود سوار شده، گريختند. 18‏-19داوود تمام غنايم را از عماليقی‌ها پس گرفت. آنها زنان و اطفال و همهٔ متعلقات خود را بدون كم و كسر پس گرفتند و داوود دو زن خود را نجات داد. 20افراد داوود تمام گله‌ها و رمه‌ها را گرفته، پيشاپيش خود می‌راندند و می‌گفتند: «همهٔ اينها غنايم داوود است.»

21سپس داوود نزد آن دويست نفر خسته‌ای كه كنار نهر بسور مانده بودند، رفت. آنها به استقبال داوود و همراهانش آمدند و داوود با آنها احوالپرسی كرد. 22اما بعضی از افراد شروری كه در ميان مردان داوود بودند گفتند: «آنها همراه ما نيامدند، بنابراين از اين غنيمت هم سهمی ندارند. زنان و بچه‌هايشان را به آنها واگذاريد و بگذاريد بروند.»

23اما داوود گفت: «نه، برادران من! با آنچه خداوند به ما داده است چنين عمل نكنيد. خداوند ما را سلامت نگاه داشته و كمک كرده است تا دشمن را شكست دهيم. 24من با آنچه شما می‌گوييد موافق نيستم. همهٔ ما به طور يكسان از اين غنيمت سهم خواهيم برد. كسانی كه به ميدان جنگ می‌روند و آنانی كه در اردوگاه نزد اسباب و اثاثيه می‌مانند سهم هر دو مساوی است.» 25از آن زمان به بعد اين حكم داوود در اسرائيل به صورت يک قانون درآمد كه تا به امروز هم به قوت خود باقی است.

26وقتی كه داوود به صقلغ رسيد، قسمتی از غنايم جنگی را برای بزرگان يهودا كه دوستانش بودند، فرستاد و گفت: «اين هديه‌ای است كه از دشمنان خداوند به دست آورده‌ايم.» 27‏-31داوود برای اين شهرها نيز كه خود و همراهانش قبلاً در آنجا بودند هدايا فرستاد: بيت‌ئيل، راموت در جنوب يهودا، يتير، عروعير، سفموت، اشتموع، راكال، شهرهای يرحم‌ئيليان، شهرهای قينيان، حرمه، بورعاشان، عتاق و حبرون.

31

مرگ شائول و پسرانش

(اول تواريخ 10‏:1‏-12)

1فلسطينی‌ها با اسرائيلی‌ها وارد جنگ شدند و آنها را شكست دادند. اسرائیلی‌ها فرار كردند و در دامنهٔ كوه جلبوع، تلفات زيادی به جای گذاشتند. 2فلسطينی‌ها شائول و پسران او يوناتان، ابيناداب و ملكيشوع را محاصره كردند و پسرانش را كشتند. 3عرصه بر شائول تنگ شد و تيراندازان فلسطينی دورش را گرفته او را به سختی مجروح كردند.

4پس شائول به محافظ خود گفت: «پيش از آنكه به دست اين كافران بيفتم و با رسوايی كشته شوم، تو با شمشيرت مرا بكش!»

ولی آن مرد ترسيد اين كار را بكند. پس شائول شمشير خود را گرفت و خود را بر آن انداخت و مرد. 5محافظ شائول چون او را مرده ديد، او نيز خود را روی شمشيرش انداخت و همراه شائول مرد. 6بدين ترتيب، شائول و سه پسرش و محافظ وی و همهٔ افرادش در آن روز كشته شدند.

7اسرائيلی‌هايی كه در آن سوس دره يزرعيل و شرق رود اردن بودند، وقتی شنيدند كه سربازانشان فرار كرده و شائول و پسرانش كشته شده‌اند، شهرهای خود را ترک نموده گريختند. پس فلسطينی‌ها آمدند و در آن شهرها ساكن شدند.

8در فردای آن روز، چون فلسطينی‌ها برای غارت كشته‌شدگان رفتند، جنازهٔ شائول و سه پسرش را كه در كوه جلبوع افتاده بود يافتند. 9آنها سر شائول را از تنش جدا كرده، اسلحهٔ او را باز كردند، سپس جارچيان به سراسر فلسطين فرستادند تا خبر كشته شدن شائول را به بتخانه‌ها و مردم فلسطين برسانند. 10اسلحهٔ شائول را در بتخانهٔ عشتاروت گذاشتند و جسدش را بر ديوار شهر بيتْ‌شان آويختند.

11وقتی ساكنان يابيشِ جلعاد، آنچه را كه فلسطينی‌ها بر سر شائول آورده بودند شنيدند، 12مردان دلاور خود را به بيت‌شان فرستادند. آنها تمام شب در راه بودند تا سرانجام به بيتْ‌شان رسيدند و اجساد شائول و پسرانش را از ديوار پايين كشيده، به يابيش آوردند و آنها را در آنجا سوزاندند. 13سپس استخوانهای ايشان را گرفته، زير درخت بلوطی كه در يابيش است دفن كردند و هفت روز روزه گرفتند.